تعداد مطالب : 13
تعداد نظرات : 8
زمان آخرین مطلب : 2950روز قبل
ارتحال جانسوز آيت الله فاضل لنكراني را به صاحت مقدس امام عصر و تمامي مسلمانان جهان تسليت مي گويم.
شنبه 26/3/1386 - 17:57

استاد عبد الباسط محمد عبد الصمد


ولادت و نسب:

استاد عبدالباسط محمد عبد الصمد در سال 1927 در روستاى المزاعزه يكى از توابع شهر اَرمنت در استان قنا در جنوب مصر متولد شد، او در مكانى پاك كه به امر قرآن كريم از حيث حفظ و تجويد اهتمام مىشد متولد شد،جدّ او استاد عبدالصمد از مردان با تقوا و از حافظان قرآن كه از نظر حفظ قرآن كريم و تجويد و احكام آن مردى متمكّن بود،و پدر بزرگِ مادرى او عارف بالله استادِ جليل ابو داود صاحب مقام مشهور و معروف در شهر ارمنت، مى باشد ، اما پدرش استادعبدالصمد يكى از مدرّسين حفظ و تجويد قرآن كريم بود، 2 برادر او محمود و عبدالحميد در آموزشگاه (مكتب) قرآن را حفظ مى كردند و برادر كوچك آنها عبدالباسط هم در سن 6 سالگى به ايشان ملحق گرديد.
اين كودك با استعداد به مكتب استاد امير در ارمنت ملحق شد و استاد به بهترين وجه از او استقبال كرد چرا كه آثار مهارتهاى قرآنى را (كه با شنيدنِ تلاوت قرآن در شب و روز و صبح وشام براى او حاصل شده بود) دراو ديده بود، استاد امير جمله اى از امتيازات و استعدادها را در شاگرد مستعدّش مى ديد كه او را از سايرين ممتاز مى ساخت مانند سرعت فراگيرى ، هوش و ولع شديد در تبعيّت از استاد ، و دقت در خوب اداء كردن مَخارج الفاظ و وقف و ابتداء و صوت زيبائى كه گوشها را با شنيدن و يا گوش دادن به آن مى نواخت…
استاد عبدالباسط در گفتگوهاى خود گفته است: (( سنّم 10 سال بود كه حفظ قرآن كريم را در خلال اين مدّت به پايان بردم و مانند نهرى روان از زبانم جارى مى شد، پدرم كارمندى در وزارت نقل و انتقال وپدر بزرگم از علماء بود … من از ايشان راهنمائى خواستم كه قرائتها راچگونه فرا گيرم و آنها مرابه شهر طنطا درشمال مصررا هنمائى كردند تا به دست استاد محمد سليم علوم قرآن و قرائات را فرا گيرم اما مسافت ميان ارمنت كه يكى از شهرهاى جنوب مصر است تا طنطا درشمال بسيار دور بود ولى موضوع ، موضوع آينده و برنامه ريزى براى آن بود، اين بود كه براى سفر آماده شدم اما يك روز مانده به رفتنم به سوى طنطا از آمدن استاد محمد سليم به ارمنت مطلع شديم، او آمده بود تاكلاسى براى آموزش قرائات در مدرسه دينى ارمنت بر پا كند اهالى ارمنت استقبال شايسته اى از او كردند و پيرامونش حلقه زدند چرا كه ايشان مى دانستند اين مرد كيست و قدرت او در علم و قرآن را مى دانستند و گوئى قضا و قدر او را در زمان مناسب به سوى ما روانه كرده بود اهل بلاد گروهى را با عنوان (اصفون المطاعنه) براى حفظ قرآن، تشكيل دادند بنابراين استاد ، علو م قرآن و قرائات را آموزش مى داد و قرآن كريم را تحفيظ مى نمود ، من به آنجارفته و قرآن را نزد او دوباره مُرور كردم و متن شاطبيه كه متنى مخصوص به علم قرائات هفتگانه است را حفظ كردم.))
پس از اينكه استاد عبد الباسط به سن 12 سالگى رسيد از هر شهر و روستا در استان قنا و مخصوصاً از جانب اصفون المطاعنه به كمك استاد سليم ـ كه از عبدالباسط به هر جا كه مى رفت تعريف، مىكرد ـ دعوتهائى به سوى او روانه شد ، چراكه گواهى استاد سليم نقطه اطمينان همه مردم بود.


زيارت ازمَزار بانوزينب (س):

در سال 1950 به زيارت آل بيت رسول الله (ص) و عترت طاهرينش رفت ،آنچه باعث اين امر شد محفلى بود كه به مناسبت ولادت زينب كبرى (س) بر پا شده بود،بانيان اين محفل جمعى از بزرگانى از مشاهير قاريان مانند استاد عبدالفتاح الشعشاعى،استاد مصطفى اسماعيل ،استاد عبدالعظيم زاهر و استاد ابو العينين شُعيشَع و غير ايشان ازنخستين قُرّاء راديو بودند…پس از گذشت نيمى از شب و در حالى كه مسجد زينبيه از گروهِ انبوه محبين آل البيت (ع) كه از هر نقطه آمده بودند موج مى زد،يكىاز نزديكان عبدالباسط از مسئولين مجلس اجازه خواست تا اين جوان با استعداد 10 دقيقه اى را به تلاوت بپردازد ، او اجازه داد وقارى جوان از سوره احزاب در ميان جمعيتى با اين كثرت شروع كرد…سكوت همه جاى مسجد را فرا گرفت و همه ديده ها يه اين قارى كوچك جلب شد كه با جرأت در جايگاه قاريان بزرگ نشسته است…اما سكوت دقائقى بيش طول نكشيد و تبديل به فريادهائى شد كه مسجد را مىلرزاند،(الله اكبر) (ربنا يفتح عليك)… الخ كه اين فريادها مستقيماً از دل برمى خواست،و به جاى 10 دقيقه قرائت به يك ساعت و نيم ادامه پيدا كرد ،حضّار تصور مى كردند كه ستونها و ديوارهاى مسجد هم با آنها هم صدا شده اند و گوئى كه صداى سنگها را مى شنيدند كه تنزيه و تسبيح مى گفتند.

معرفى عبدالباسط به راديو:

با پايان يافتن سال 1951 استاد ضباع از عبدالباسط خواست تا براى قرائت در راديو اقدام كندولى عبدالباسط با توجه به ارتباطش با مردم صَعيد و نيز به جهت اينكه راديو يك برنامه خاص و منظّمى را مى طلبد مايل بود كه اين قضيه را به آينده واگذار كند امّا از آنجا كه خواست وبرنامه هاى الهى مافوق همه اراده ها وبرنامه ها است استاد ضباع نوارى را كه عبدالباسط در روز ولادت زينب كبرى (س) خوانده بود ،كه بسيار اعجاب برانگيز هم بود، به هيئت داوران راديو داد و همگان از اداء قوى و صوت عالى او تعجب كردند …و به هر حال در سال 1951 عبدالباسط به راديو راه يافت تايكى از ستارگان درخشنده در آسمان تلاوت باشد،پس از به دست آوردن اين شهرت در طول چند ماه ، عبدالباسط ناچار بود كه سر پناهى در قاهره بر پا كند و همراه با خانواده اش كه ايشان را از صعيد منتقل كرده بود در جوار فرزند رسول خدا زينب (س) اقامت كند بانوئى كه مسبّب شهرت و ملحق شدنش به راديو شده بود و به قول ميليونها نفر از مردم او را چون موهبتى به اسلام و مسلمانان هديه كرده بود ، با ملحق شدن اوبه راديو اقبال مردم براى خريد گيرنده هاى راديوئى زياد شد و در اكثر خانه ها گسترش يافت و هر كس دريك روستا يا يك منطقه راديوئى داشت، صداى آن را بلند مى كرد تا همسايگان هم صداى او را بشنوند بالاخص در روزهاى شنبه مضافاً به اينكه محافل خارجى او هم مستقيم بر امواج راديو پخش مى شد.

ديدار از كشورها:

از سال 1952در ماه مبارك رمضان و يا غير رمضان مسافرتهاى او به دورترين نقاط عالم شروع شد، حتى بعضى از دعوتهائى كه از او مى شد به مناسبت برگزارى يك محفل نبود بلكه از اودعوت مى شد تا در آن كشور حضور داشته باشد و هنگامى كه سوال مى شد به چه مناسبتى از استاد دعوت كرده ايد ؟ مى گفتند: كه محفل به خاطر ايشان برگزار شده است چرا كه هنگامى كه استاد در يك محفلى حضور دارد فضائى از سُرور و شادى در آن مكان حاكم مى گردد … اين قضيه از استقبال كشورهاى مختلف جهان از او در چهار چوب استقبالهاى رسمى و دولتى و يا مردمى معلوم مى شود … رئيس جمهور كشور پاكستان در فرودگاه به استقبال او آمد او را ملاقات كرده و با او مصافحه نمود، در جاكارتا در كشور اندونزى در بزرگترين مساجد آنجا به تلاوت قرآن كريم پرداخت در حالى كه هر گوشه مسجد ازحاضرين پر شده بود و جمعيت با مسافت يك كيلومترمربع به خارج مسجد كشيده شده بود ودر ميدانِ مقابل مسجد بيش از 250 هزار مسلمان تا صبح در حالى كه سر پا ايستاده بودند به صداى او گوش مى داند…از ميان كشورهائى كه عبدالباسط به آنجا سفرنمود هند است ، او به مسافرت به كشورهاى عربى و اسلامى بسنده نكرد ، بلكه شرق و غرب و شمال و جنوب عالم را پيمود تا در همه نقاط به مسلمانان دست پيدا كند… ازمشهورترين مساجدى كه در آن به تلاوت پرداخته است ، مسجدالحرام در مكه ،مسجد نبوى (ص) در مدينه منوره ، مسجد الاقصى در قُدس ، مسجد ابراهيمى (ع) در فلسطين و مسجد اَموى در دمشق و مساجد مشهورآسيا ، آفريقا، ايالات متحده، فرانسه ، لندن، هند و اكثر كشورهاى جهان بوده است هيچ روزنامه رسمى و يا غير رسمى از عكس و نوشته هائى كه بر اسطوره بودن او دلالت دارد و مستحق تقدير و احترم است، خالى نيست.

بيمارى و وفات:

مرض قند در اوشدت گرفت ،اما او با تناول غذاها و نوشيدنى هاى مختلف با اين بيمارى به مبارزه مىپرداخت، ولى با اضافه شدن التهاب كَبدى، ديگر توان مقاومت در برابر اين دو مرض را نداشت، او را به بيمارستان دكتر بدران در جيزه بردند ، اما اطبّاء به او توصيه كردند كه براى معالجه به لندن برود ، او به آنجا رفت اما پس از اقامت يك هفته اى در آنجا از پسرش ابن طارق كه همراه او بود خواست كه او را به مصر برگرداند و گوئى كه احساس كرده بود كه روزگار عمر سپرى شده است و وقت لقاء خداوند نزديك شده و براستى زندگى جز ساعتى نيست كه به زودى مى گذرد ، روز وفات او به مَثابه صاعقه اى بود كه بر قلوب ميليونها مسلمان در هر مكانى از دنيا واردآمد، هزاران نفر از دوستداران صدا، اداء، و شخصيت او با تمام اختلاف زبان و … جنازه اورا تشعيع كردند ، در اين تشعيع همه سُفراء كشورهاى جهان به نيابت مردمشان حضور داشتند،و چون عبدالباسط سبب پيوند و علاقه در بين بسيارى از مردم در كشورهاى مختلف بود روز 30 فبريه در هر سال روز تكريم از اين قارى بزرگ اعلام شد تا مسلمين به يادِ روزِ 30/11/1988 ياد او را گرامىداشته باشندروزى كه او ازميان ما رفت واز زندگى اين دنيا به زندگى جاودانى پيوست.
دوشنبه 21/3/1386 - 13:29

فاضلي به يكي از دوستان صاحب

 راز خود نامه مي نوشت. شخصي

 پهلوي او نشسته بود و به گوشه ي

چشم نوشته ي او را مي خواند. بر

 وي دشوار آمد، بنوشت: اگر در

پهلوي من دزدي ننشسته بودي و

 نوشته ي مرا نمي خواندي، همه ي

 اسرار خود بنوشتمي.

آن شخص گفت والله مولانا، من نامه ي

 تو را نمي خواندم. گفت: اي نادان پس

از كجا دانستي كه ياد تو در نامه ي من است .

               بهارستان از عبدالرحان جامي
دوشنبه 21/3/1386 - 13:10

حسد روح را كسل و دل را تيره مي كند.

 

حضرت علي (ع)
يکشنبه 20/3/1386 - 20:40

 

 

 

 

 

 

 

چهارشنبه 16/3/1386 - 20:25
 

هيچ وقت هيچ چيز و هيچ كس را بي جواب نگذار‍!!!

 

جواب سلام را با عليك بده.

جواب تشكر را با تواضع‌،

جواب كينه را با گذشت،

جواب بي مهري را با محبت،

جواب ترس را با جرأت،

جواب دروغ را با راستي،

جواب دشمني را با دوستي،

جواب زشتي را به زيبايي،

جواب توهم را به روشني،

جواب خشم را با صبوري،

جواب سرد را به گرمي،

جواب نامردي را با مردانگي،

جواب همدلي را با رازداري،

جواب پشتكار را با تشويق،

جواب اعتماد را بي ريا،

جواب بي تفاوتي را با التفات،

جواب يكرنگي را با اطمينان،

جواب مسووليت را با وجدان،

جواب حسادت را با اغماض،

جواب خواهش را بي غرور،

جواب دورنگي را با خلوص،

جواب بي ادب را با سكوت،

جواب نگاه مهربان را با لبخند،

جواب لبخند را با خنده،

جواب دلمرده را با اميد،

جواب منتظر را با نويد،

جواب گناه را با بخشش،

و جواب عشق چيست جز عشق؟

هميشه جواب هاي،هوي نيست. جواب خوبي را با خوبي بده، جواب بدي را هم با خوبي بده. هيچ وقت سر بالا نده. هيچ وقت هيچ چيز و هيچ كس را بي جواب نگذار. مطمئن باش هر جوابي بدهي "يه روزي، يه جوري، يه جايي" به تو باز مي گردد.

چهارشنبه 16/3/1386 - 13:12

سلام

براي اين كه بفهميم كاربراي اين سايت بيشتر استقلالي اند يا پرسپوليسي به اين ترتيب عمل كنيد:

استقلالي ها:دردادن نمره به مطلب يكي از اعداد 1 3 5 و7    

پرسپوليسي ها:2 4 6 و 8

و تيم ملي ها:  فقط    9    را انتخاب كنن.

در ضمن نظري انتقادي هم داشتين بنويسين.

ببينيم چه تيمي پر طرفدار تره؟

چهارشنبه 16/3/1386 - 11:56
 

                            ‍‍ « تاريخچه المپيك »

 

از جشن هاي معروف يونانيان جشن المپيك بوده اســـــــت كه اغلب به خاطر پيروزي در جنگ يا بزرگداشت روزهاي تولد و مرگ پادشـاهان و بزرگان در هر  4  سال يك بار برگزار مي شد. كه با  غلبه روميان بر يونان بازيهاي المپيك شكوه خود را ازدست داد وصحنه رقابتهاي انساني گذشته به ميدان كارزارهاي خونين و نبرد اسيران با هم و گلادياتورها، ونبرد انسان با حيوان تبديل گشت تا اين‌كه درسال 394  ميلادي به فرمان «تئو دو سيوسن» پادشاه رومي برگزاري مسابقات المپيك براي هميشه ممنوع گشـت. به همين دليل بازيهاي المپيك به دو دوره باستان و نوين تقسيم گرديد. بازيهاي المپيك باســـــتان از سال  776  پيش از ميلاد مسيح آغاز و تا سال  394  بعد ميلاد ادامه  داشته و المپيك نوين از سال  1896  آغاز و تا كنون ادامه دارد.المپيك باســـــتان در محلي به نام المپيا برگزار مي شد. المپيا محلي است كه پناهگاه مقدس اساطير يونان بوده است كه بر قله هاي كوه المپيوس قرار داشته است.

مراسم جشن با تشـــــريفات خاص از جمله رژه ورزشكاران و مسابقه هاي ورزشي توام با مسابقه هاي موسيقي وهنري انجام مي شد. همان طور كه قبلا ذكر شد اغلب اين جشن ها بخاطرمردگان و  تجليل از آنها برگزار مي شد و هدف اصلي آن نيز حفظ تندرستي و پـــــــرورش بدن نبود، بلكه از  تشريفات مذهبي توام با عمليــات بدني به خاطر پيروزي هاي جنگي خود انجام مي دادند و ليكن با  وجود اين هدف، رهبران  و اداره كنندگان آن زمان دريـــافته بودند كه انجام جشن هاي المپيك نقش  بزرگي را در رفع اختلافات داخلي خارجي ايفا نموده است و چه بسا پادشاهان نقاط مختلف در اين  مراسم گرد هم جمع مي شدند و كليه اختلافات خود را فراموش و كنار مي گذاردند.

بازيهاي المپيك باستان ابتدا فقط در يونان انجام مي شــد و تـنــها يونانيان اصيل مي توانستند در آن شركت كنند و براي قرن ها مسئله اخلاق به دقت مورد نظر و توجه بود و چون جنبه مذهبي آن بر جنبه ورزشــــــــي ترجيح داشــت لذا از حضور افرادي كـــه داراي سوء پيشينه و انجام جنايات و خلافكاري هاي اخــلاقي بودند جلو گيري مي شد و گاهي از شركت بستگان آنها نيز ممانعت  مي كردند.

 

 

 

از شروع بازيهاي المپيك تا كنون  315  المپيك برگزار گرديده است.

 

 

المپيا ،محلي كه بازي ها در آنجا برگزار مي شد به علت موقعيت خاص جغرافيائي افراد زيادي را به سوي خود جلب مي كرد و به همين سبب افراد در مجاورت يكديگر به مفهوم واقعي صميميت و دوستي پي مي بردند و با يك ديگر همكاري بيشتري مي كردند.

در ابتدا زن ها را حتي براي تماشاي بازي ها نيز راه نمي دادند ،لذا نام زني بنام «هيپودامياري»

به خاطر تلاشي كه براي شركت بانوان در المپيك مبذول داشت به عنوان مؤسس المپيك بانوان بايد همواره به خاطر داشت.در بازيهاي المپيك ابتدا داوران سوگند ياد مي كردند كه مقـــررات را با  رعايت  عدالت و در نظر گرفتن جنبه انصاف و حقيقت به مرحله اجرا در آورند ،سپس ورزشكاران سوگند ياد مي كردند كه تابع قوانين و مقررات بوده و از اصول المپيــك تبعيت كنند و بـعد از آن كـــــه ورزشـــكاران رژه    مي رفتند بازي ها آغاز مي شد. در پايان به هر يك از برندگان علاوه بر تاج گلي كه بر سـرشـــان  مي نهادند ،يك شاخه نخل مي دادند و مراسم اختتام بصورت شكر گزاري و نيايش پايان مي يافت.

امروز بار ديگر المپيك ثابت كرده است كه همه ملت ها و نژادها مي توانند در پـــناه ايده المپيك به رقابت هاي سالم و دوستانه دست در دست يك ديگر گذارند و به وجود دنياي بهتري اميدوار باشند.

 

 

المپيك نوين

 

از سال  394  كه بازيهاي المپيك به دستور تئودوسيوس تعطيل گرديد تا سال  1896  كه بازيهاي المپيك نوين آغاز شد جمعا  1502  سال بازيهاي المپيك فراموش شده بود .در اين مدت تلاش هاي  زيادي براي احياي المپيا كه در زير خاك مدفون شده بود انجام گرفت(وقوع دو زلزله منطقه المپيا را كاملا از بين برده بود)تا اين كه تلاش هاي دولت يونان و فرانسه بالاخره در سال  1892  موثر واقع گرديد .در اواخر قرن نوزدهم با زحمات و كارداني آقاي بارون پير دو كوبرتن  فرانسوي مسابقات المپيك دوره نوين خود را آغاز كرد. در سال  1892  پس از آنكه از دولت از دولت خواست تا وي را در اجرا و احياي بازي هاي المپيك ياري كنـــــد برنامه و آئين نامه عظيمي را در اين مورد به اتحاديه ورزشي پاريس ارسال نمود و بلا فاصله، خود از طرف دولت فرانسه به رياست اتحاديه بر گزيده شد و براي بدست آوردن پشتيبان به كشورهاي اروپايي مسافرت كرد.

در ســـال  1896  كنگره المپيك تشكيل يافت و كوبرتن مورد حمايت كشورهاي شركت كننده قرار گرفـــــــت. در اين كنگره قرار شد كه بازي ها هر چهار سال يك بار در يكي از كشورهاي بزرگ برگزار شود و كميته اي بنام كميته بين المللي المپيك كه نظارت كامل و دقيقي بر بازيها داشته باشد تشكيل گردد. بالاخره بازي هاي المپيك در سال  1896  دوباره در آتـن شروع شد .اين بازي ها با مشكلات فراواني همراه بود.در پايان بازي ها به پيشنهاد آمريكائي ها قرار شد كه بازي هاهرچهار سال يك بار در آتــــن برگزار گردد . ولي در جلسه بعدي كه در پاريس و به رياست رئيس جمهور فرانسه برگزار شد يوناني ها به علت جنگ با تركيه به بين المللي بودن بازيها راي دادند.

 

نشان المپيك

 

مظهر المپيكهاي نوين پنج حلقه است كه هر يك نمود يك قاره است .و مفهوم اصلي آن نشان دادن مودت و دوستي ميان مردم سراسر دنيا صرف نظر از عقايد و نژاد آنهاست.

 

 

شعار المپيك

 

 

سه كلمه( سيتيوس ،آليتيوس ،فاريتيوس) كه اغلب زير پرچمهاي المپيك نوشته مي شوند به معني سريعتر ،بالاتر و قويتر است.

 

پرچم المپيك

 

 

پرچم المپيك كه اولين بار در بازيهاي المپيك  1920  به اهتزاز در آمد، به رنگ سفيد است و درميان آن  5  حلقه المپيك كه  3  حلقه آن در بالا و  2  حــــلقه آن در پائين است .رنگ حلقه ها به ترتيب از چپ به راست عبارتند از آبي ،زرد ،سياه ،سبــــز ،قرمز .رنگها بشكلي است كه حداقل يكي از آنها در پرچم ها كشور به كار رفته است.

 

 

 

آتش المپيك

 

 

در مورد آتش المپيك تاريخ از شخصي ياد مي كند كه در نبرد سهمگين پلانته درسال 479  قبل از ميلاد به طور معجزه آسايي جان سالم به دربرد و از آن جا كه در چنين   سرنوشتي خود را مديون لطف و كرامات خدا مي دانست و در قبال اين حيـــــات دوباره مي خواست شكر گزاري كند ،بدين سبب از معبد آپولون آتش مقدس را با دو به محل تولد خود آورد.

 

روساي كميته بين المللي المپيك

 

 

1 - بارون پير دو كوبرتن:         از سال  1894  الي  1925  از فرانسه

 

2 - هانري دوبايه لاتور:           از سال  1926  الي  1942  از بلژيك

 

3 - زيگفريد آرستروم:             از سال  1943  الي  1952  از سوئد

 

4 - اوري براندوچ:                 از سال  1953  الي  1972  از آمريكا

 

 5 - لرد كيلانين:                    از سال  1973  الي  1979  از ايرلند

 

6 - خوان آنتونيو سامارانچ:       از سال  1980  تا كنون  از اسپانيا

 

 

 

 

 

هدف المپيك:

 

 

هدف در بازيهاي المپيك شركت است نه پيروزي. اســــاس آن بر پيروزي استوار نيست بلكه اصل خوب مبارزه كردن است. ورزشكاران جهان براي به دست آوردن اهداف سريعتر ، قويتر و بالاتر بدون توجه به مليت ،مذهب و نژاد پيكار مي كنند. و شعار كوبرتن را مبني بر در صفا زيستن ،در صفا مبارزه كردن و به نيروي جسماني خود صـدمه نزدن را سرلوحه كار خود قرار مي دهند. آن كس كه در نبرد ورزش دوست ديگران بماند، آن كس كه همنوعان خود را در خور احترام بشمارد به هدف اصلي المپيك رسيده است.

 

 

 

 

                                                  

                          

                                                    

چهارشنبه 16/3/1386 - 11:14

  

«آريو برزن»

 

كنون گويمت رويدادي دگر

ز تاريخ ديرين اين بوم و بر

چو اسكندر آمد به ملك كيان

يكي گرد فرمانده قهرمان

به ايرانيان داد درس وطن

در اين ره گذشت از سرو جان و تن

كه فرزند نام آور ميهن است

مرآن شير دل آريو برزن است

چو اسكندر آهنگ ايران نمود

همه آگهان را هراسان نمود

جهانگستري فكر و سوداي او

جهانگيري انديشه و رأي او

چو موج شتابنده مي راند پيش

به شد كار دارا به سختي پريش

سرانجام دارا در آمد ز پا

از اين بار شد پشت ايران دوتا

بسي شهر ها را سكندر گشود

                                      به جز پارس ، چون راه دشوار بود

 

گذرگاه او تنگه اي بود تنگ

دو سويش همه صخره و كوه و سنگ

همه سنگ ها بود ره ناپذير

همه صخره هايش كهن سال و پير

در آن تنگه سردار ايران سپاه

بر اسكندر و لشكرش بست راه

چو كوهي سر افراشت بر آسمان

كه تا ره بود بسته بر دشمنان

پس از روزها پايداري و جنگ

پس از هفته ها كارزار و درنگ

سكندر نيارست از آن ره گذشت

به كارش فرومانه و در مانده گشت

سرانجام فكري سكندر نمود

پي چاره تدبير ديگر نمود

بگفتا به سردار ايران سپاه

كه بگذر ز پيكار و بگشاي راه

ببخشم ترا بر همه مهتري

از اين پس تو سردار اسكندري

ولي آريو برزن پاكدل

پي پاس اين خاك و اين آب و گل

به اسكندر از خشم پاسخ نداد

                                                                  چو كوهي فراروي او ايستاد

سرانجام ، نابخرد گمرهي

به دشمن نشان داد ، ديگر رهي

چو اسكندر از تنگه آمد فراز

زنو آريوبرزن چاره ساز

گران پا تر از صخره هاي بلند

بپا ايستاد اندر آن ، تنگ ، بند

بدينگونه ره بر سكندر ببست

بر او آشكار و مسلم شكست

بدانست جز مرگ در پيش نيست

و را تا عدم يك قدم بيش نيست

چو نزديك شد لحظه واپسين

به ميدان آورد گفت اين چنين :

(( بدان اي سكندر پس از مرگ من

پس از ريزش آخرين برگ من

تواني گشايي در پارس را

نهي بر سرت افسر پارس را

به تخت جم و كاخ شاهنشهان

قدم چون نهي با دگر همرهان

مبادا شدي غره از خويشتن

كه ايران بسي پرورد همچو من

چو اسكندر اين جانفشاني بديد

                                                                    سر انگشت حيرت به دندان گزيد

به آهستگي گفت با خويشتن

كه اينست مفهوم عشق وطن

اگر چند آن آريا مرد گرد

پي پاس ايران زمين ، جان سپرد

ولي داد درسي به ايرانيان

كه در راه ايران چه سهل است جان !))

دوشنبه 14/3/1386 - 16:9
 

65 حديث از امام باقر

1-چه بسا شخص حريص بر امري از امور دنيا ، که بدان دست يافته و باعث نافرجامي

و بدبختي او گرديده است ، و چه بسا کسي که براي امري از امور آخرت کراهت داشته

و بدان رسيده ، ولي به وسيله آن سعادتمند گرديده است .

بحارالانوار ، دار احياء الترا العربي ، ج 75، ص (166)

 

2-تو را به پنج چيز سفارش مي کنم : اگر مورد ستم واقع شدي ستم مکن ، اگر به تو

خيانت کردند خيانت مکن ، اگر تکذيبت کردند خشمگين مشو ، اگر مدحت کنند شاد

مشو ، و اگر نکوهشت کنند ، بيتابي مکن .

بحارالانوار ، دار احياء الترا العربي ، ج 75، ص (167)

 

3-سخن نيک را از هر کسي ، هر چند به آن عمل نکند ، فرا گيريد .

بحارالانوار ، دار احياء الترا العربي ، ج 75، ص (170)

 

-4چيزي  با چيزي نياميخته است که بهتر از حلم با علم باشد .

بحارالانوار ، دار احياء الترا العربي ، ج 75، ص(172)

 

-5نهايت کمال ، فهم در دين و صبر بر مصيبت ، و اندازه گيري در خرج زندگاني

است .

بحارالانوار ، دار احياء الترا العربي ، ج 75، ص(172)

 

-6سه چيز از خصلتهاي نيک دنيا و آخرت است : از کسي که به تو ستم کرده است

گذشت کني ، به کسي که از تو بريده است بپيوندي ، و هنگامي که با تو به ناداني 

رفتار شود ، بردباري کني .

بحارالانوار ، دار احياء الترا العربي ، ج 75، ص (173)

 

7-خداوند دوست ندارد که مردم در خواهش از يکديگر اصرار ورزند ، ولي اصرار در

خواهش از خودش را دوست دارد .

بحارالانوار ، دار احياء الترا العربي ، ج 75، ص (173)

 

 8-دانشمندي  که از علمش سود برند ، از هفتاد هزار عابد بهتر است .

بحارالانوار ، دار احياء الترا العربي ، ج 75، ص (173)

 

 

9-هيچ بنده اي عالم نيست ، مگر اينکه نسبت به بالا دست خود ، حسادت نورزد ، و

زيردست خود را خوار نشمارد .

بحارالانوار ، دار احياء الترا العربي ، ج 75، ص (173)

 

. 10-هر که خوش نيت باشد ، روزي اش افزايش مي يابد .

بحارالانوار ، دار احياء الترا العربي ، ج 75، ص (175)

 

11-هر کس با خانواده اش خوشرفتار باشد ، بر عمرش افزوده مي گردد .

بحارالانوار ، دار احياء الترا العربي ، ج 75، ص (175)

 

 12-از سستي و بي قراري بپرهيز ، که اين دو ، کليد هر بدي مي باشند ، کسي که سستي کند ،

حقي  را ادا نکند ، و کسي که بي قرار شود ، بر حق صبر نکند .

بحارالانوار ، دار احياء الترا العربي ، ج 75، ص (1759

 

13-پيوند با خويشان ، عملها را پاکيزه مي نمايد ، اموال را افزايش مي دهد ، بلا را

دور مي کند ، حسا آخرت را آسان مي نمايد ، و مرگ را به تاخير مي اندازد .

بحارالانوار ، دار احياء الترا العربي ، ج 71، ص (111)

 

 14-بهترين چيزي را که دوست داريد درباره شما بگويند ، درباره مردم بگوييد .

بحارالانوار ، دار احياء الترا العربي ، ج 65، ص (152)

 

15-خداوند بنده مؤمنش را با بلا مورد لطف قرار مي دهد ، چنانکه سفر کرده اي براي

خانواده خود هديه مي فرستد ، و او را از دنيا پرهيز مي دهد ، چنانکه طبيب مريض

را پرهيز مي دهد .

بحارالانوار ، دار احياء الترا العربي ، ج 75، ص (1809

 

 16-بر شما باد به پرهيزکاري و کوشش و راستگويي ، و پرداخت امانت به کسي که شما را

بر آن امين دانسته است ، چه آن شخص ، نيک باشد يا بد .

بحارالانوار ، دار احياء الترا العربي ، ج 75، ص (179)

 

17-غيبت آن است که درباره برادرت چيزي را بگويي که خداوند بر او پوشيده و مستور

داشته است . و بهتان آن است که عيبي را که در برادرت نيست ، به او ببندي .

بحارالانوار ، دار احياء الترا العربي ، ج 75، ص (1789

 

18-خداوند ، دشنام گوي بي آبرو را دشمن دارد .

بحارالانوار ، دار احياء الترا العربي ، ج 75، ص (176)

 

19-تواضع ، راضي بودن به نشستن در جايي است که کمتر از شانش باشد ، و اينکه به

هر کس رسيدي  سلام کني ، و جدال را هر چند حق با تو باشد ، ترک کني .

بحارالانوار ، دار احياء الترا العربي ، ج 75، ص (176)

 

20-برترين عبادت ، پاکي شکم و پاکدامني است .

بحارالانوار ، دار احياء الترا العربي ، ج 75، ص (1769

 

 21-خداوند در روز قيامت در حساب بندگانش ، به اندازه عقلي که در دنيا به آنها

داده است ، دقت و باريک بيني مي کند .

بحارالانوار ، دار احياء الترا العربي ، ج 7 ، ص (267)

 

 22-آن که از شما به ديگري  علم بياموزد ، پاداش او ( نزد خداي تعالي ) به مقدار

پاداش دانشجوست ، و از او هم بيشتر مي باشد .

کافي ، ج 1 ، ص (35)

 

 23-هر که علم و دانش را جويد براي آنکه به علما فخر فروشي کند ، يا با سفها

بستيزد ، و يا مردم را متوجه خود نمايد ، بايد آتش را جاي نشستن خود گيرد .

بحارالانوار ، دار احياء الترا العربي ، 2 ، ص (38)

 

24-خداوند عزوجل کسي را که در ميان جمع ، بدون ناسزاگويي شوخي کند ، دوست دارد .

کافي ، ج 2 ، ص (663)

 

 25-سه خصلت است که دارنده اش نمي ميرد تا عاقبت شوم آن را ببيند : ستمکاري ، از

خويشان بريدن ، و قسم دروغ که نبرد با خداست .

کافي ، ج 75، ص (174)

 

 26-به خدا سوگند هيچ بنده اي  در دعا ، پافشاري و اصرار به درگاه خداي عزوجل نکند ،

جز اينکه حاجتش را بر آورد .

کافي ، ج 2 ، ص (475)

 

 27-خداوند عزوجل از ميان بندگان مؤمنش آن بنده اي را دوست دارد که بسيار دعا کند ،

پس بر شما باد دعا در هنگام سحر تا طلوع آفتاب ، زيرا آن ، ساعتي است که درهاي 

آسمان در آن هنگام باز گردد و روزيها در آن تقسيم گردد و حاجتهاي بزرگ بر آورده

شود .

کافي ، ج 2 ، ص (478)

 

28-دعاي انسان پشت سر برادر ديني اش ، نزديکترين و سريعترين دعا به اجابت است .

کافي ، ج 2 ، ص (507)

 

 29-هر چشمي روز قيامت گريان است ، جز سه چشم : چشمي که در راه خدا شب را بيدار

باشد ، چشمي که از ترس خدا گريان شود ، و چشمي که از محرمات الهي و گناهان بسته

شود .

کافي ، ج 2 ، ص (80)

 

 30-شخص حريص به دنيا مانند کرم ابريشم است که هر چه بيشتر ابريشم به دور خود

مي تند ، راه بيرون شدنش را دورتر و مشکل تر مي کند ، تا اينکه از غم و اندوه

بميرد .

کافي ، ج 2 ، ص (316)

 

 31-چه بسيار خوب است نيکي ها پس از بدي ها ، و چه بسيار بد است بدي ها پس از

نيکي ها .

کافي ، ج 2 ، ص (458)

 

 32-چون مؤمن با مؤمني  دست دهد ، پاک و بي گناه از يکديگر جدا مي شوند .

بحارالانوار ، دار احياء الترا العربي ، ج 73، ص (20)

 

33-از دشمني بپرهيزيد ، زيرا فکر را مشغول کرده و مايه نفاق مي گردد .

بحارالانوار ، دار احياء الترا العربي ، ج 2 ، ص (301)

 

34-هيچ قطره اي نزد خداوند ، محبوبتر از قطره اشکي که در تاريکي شب از ترس خدا و

براي او ريخته شود ، نيست .

کافي ، ج 2 ، ص (482)

 

 35-هر که بر خدا توکل کند ، مغلوب نمي شود ، و هر که از گناه به خدا پناه برد ،

شکست نمي خورد .

بحارالانوار ، دار احياء الترا العربي ، ج 68، ص (151)

 

36-افزايش نعمت از جانب خداوند قطع نمي شود ، مگر اينکه شکر از جانب بندگان قطع

گردد .

بحارالانوار ، دار احياء الترا العربي ، ج 68، ص (54)

 

 37-خداوند دنيا را به دوست و دشمن خود مي دهد ، اما دينش را فقط به دوست خود

مي بخشد .

بحارالانوار ، دار احياء الترا العربي ، ج 2 ، ص (215)

 

 38-مؤمن برادر مؤمن است ، او را دشنام نمي دهد ، از او دريغ نمي کند ، و به او گمان

بد نمي برد .

بحارالانوار ، دار احياء الترا العربي ، ج 75، ص (176)

 

39-هيچ کس از گناهان سالم نمي ماند ، مگر اينکه زبانش را نگه دارد .

بحارالانوار ، دار احياء الترا العربي ، ج 75، ص (178)

 

 40-سه چيز پشت انسان را مي شکند : مردي که عمل خويش را زياد شمارد ، گناهانش را

فراموش کند ، و به راي خويش ، خوشنود باشد .

بحارالانوار ، دار احياء الترا العربي ، ج 69، ص (314)

 

41-هر کس ظاهرش از باطنش بهتر باشد ، ترازوي اعمالش سبک مي شود .

بحارالانوار ، دار احياء الترا العربي ، ج 4 ، ص (404)

 

 42-امروز ، غنيمت است ، در حالي که نمي داني فردا ، از آن کيست .

بحارالانوار ، دار احياء الترا العربي ، ج 75، ص (179)

 

43-پليدترين کسبها ، کسب رباست .

بحارالانوار ، دار احياء الترا العربي ، ج 5 ، ص (147)

 

44-هر کس خشم خود را ، با آنکه بر اظهار آن تواناست ، فرو برد ، خداوند در روز

قيامت قلبش را از امنيت و آرامش پر مي کند .

بحارالانوار ، دار احياء الترا العربي ، ج 7 ، ص (303)

 

 45-چهار چيز از گنجهاي نيکي است : نهان داشتن حاجت ، پنهان نمودن صدقه ، پوشيده

داشتن درد ، و نهان کردن مصيبت .

بحارالانوار ، دار احياء الترا العربي ، ج 75، ص (175)

 

 46-فرزندان ، به واسطه صالح بودن پدرانشان ( از انحراف ) محفوظ مي مانند .

بحارالانوار ، دار احياء الترا العربي ، ج 68، ص (236)

 

 47-رفاقت بيست سال ، خويشاوندي است .

تحف العقول ، ص (302)

 

 48-در هر قضاي الهي ، براي مؤمن خيري نهفته است .

تحف العقول ، ص (302)

 

 49-هر بدعت ( و نسبت دروغ دادن به دين خدا ) گمراهي است ، و هر گمراهي ، راهش

به سوي آتش جهنم است .

کافي ، ج 1 ، ص (56)

 

 50-نزديکترين و سريعترين طاعت در ثواب ، پيوند با خويشان است .

تحف العقول ، ص (303)

 

51-دوستي قلبي برادرت را از اندازه دوستي قلبي خودت نسبت به او بفهم .

تحف العقول ، ص (304)

 

 52-ايمان ، دوستي  ( با دوستان خدا ) و دشمني ( با دشمنان خدا ) است .

تحف العقول ، ص (304)

 

 53-ايمان ، اقرار با عمل است ، و اسلام ، اقرار بدون عمل است .

تحف العقول ، ص (307)

 

 54-بر شما باد به صدقه دادن در بامداد ، که روي ابليس را سياه کرده ، و شر سلطان

ظالم را در آن روز از شما دور مي کند .

تحف العقول ، ص (308)

 

55-در طلب آمرزش از خدا اصرار کنيد ، که موجب محو گناهان مي گردد .

تحف العقول ، ص (308)

 

56-بدان که درخواست کننده از تو ، آبرويش را در برابرت حفظ نکرده است ، پس تو

آبرويت را حفظ کن و به او جواب رد مده .

تحف العقول ، ص (309)

 

 57-شيعه علي ( عليه السلام ) آنانند که در راه ولايت ما به هم بخشش دارند ، و به

خاطر دوستي ما يکديگر را دوست دارند ، و براي احياي امر ما از هم ديدن مي کنند ،

هرگاه خشمگين شوند ستم نکنند و هرگاه خشنود گردند اسراف نورزند ، برکت همسايه اند

و مايه صلح و صفا با معاشران .

تحف العقول ، ص (310)

 

 58-خداوند ، باحياي بردبار عفيف پرهيزکار را دوست دارد .

تحف العقول ، ص (310)

 

 59-خداوند ، آشکار کردن سلام را دوست دارد .

تحف العقول ، ص (311)

 

60-با منافق با زبانت مدارا کن ، و مؤمن را از دل دوست بدار ، و اگر با يهودي نيز

همنشين شدي ، خوشرفتاري کن .

تحف العقول ، ص (301)

 

61-زبان ، کليد هر خوبي و بدي  است ، پس سزاوار است که مؤمن بر زبان خود مهر زند ،

چنانکه بر طلا و نقره اش مهر مي زند .

تحف العقول ، ص (308)

 

62-چون قائم ما قيام کند ، خداوند دست رحمتش را بر سر بندگان گذارده و عقلهايشان

را جمع مي کند ، در نتيجه خردشان کامل مي شود .

کافي ، ج 1 ، ص (25)

 

 63-خدا رحمت کند بنده اي را که علم را زنده کند .

کافي ، ج 1 ، ص (41)

 

64-حسد ايمان را مي خورد ، چنانکه آتش هيزم را مي خورد .

کافي ، ج 2 ، ص (306)

 

 65-هر چيزي بهاري دارد ، و بهار قرآن ماه رمضان است .

کافي ، ج 2 ، ص (630)

 

دوشنبه 14/3/1386 - 16:2