تعداد مطالب : 58
تعداد نظرات : 80
زمان آخرین مطلب : 2537روز قبل

شهید مرتضی وزینی افشار

امروز یکشنبه هست و هفتمین روز از سال 1390 ، سال جهاد اقتصادی  روداریم پشت سر می ذاریم .

عده ای به دیدار آشناها و فامیل رفتید و عید رو به اونها تبریک گفتید ، عده ای هم مثل بچه های ما برای تجدید بیعت با شهدا عازم مناطق جنگی شدید ، عده ای هم به مسافرت های داخلی و حتی خارجی  رفتید ...

اما خدا وکیلی وقتی سر سفره هفت سین نشسته بودیم چند تامون به یاد کسانی بودیم که تو لحظه تحویل سال اسلحه رو دوششون بود و در حال نگهبانی و یا مقابله با منافقانی بودند که قصد تعرض به خاک میهمون رو داشتند و به خاطر من ، به خاطر تو و به خاطر ما داشتن از وطنشون دفاع می کردند؟؟؟

شهید مرتضی وزینی افشار  سرباز  سرافراز اسلام  یکی از کسانی بود که در روزهایی که من و تو در شادی و سرور  روز های عید نوروز 1390 رو سپری می کردیم  در حال مقابله با منافقانی بود که می خواستند با اجرای اهدافشون شیرینی عید نوروز رو به کام مردم عزیزمون تلخ کنند اما مرتضی تا آخرین نفس با اونها مقابله کرد و بالاخره بهترین عیدی زندگیش رو از خدا گرفت و در ساعت 20 روز پنج شنبه ۰۴/۰۱/۱۳۹۰ به درجه رفیع شهادت نائل گردید.

مراسم تشییع پیکر مطهر این شهید سر افراز امروز از میدان امام به سمت میدان پروانه ها در شهر همدان برگزار شد و بعد از آن پیکر مطهر شهید را به زادگاه ایشان در روستای گراچقا انتقال دادند.

 

با شنیدن خبر شهادت مرتضی بود که یاد یه جمله زیبا از مقام معظم رهبری افتادم که می فرمایند :

آنروزها دروازه ی شهادت داشتیم ولی حالا معبری تنگ ، هنوز هم برای شهید شدن فرصت هست باید دل را صاف کنیم...

http://11pelak.blogfa.com

يکشنبه 7/1/1390 - 17:52

سلام به تبیانی های گل ، راستش من بعد از چند سال حالا دوباره اومدم برا ثبت مطلب و خیلی خوشحالم که این فرصت رو پیدا کردم تا دوباره در جمع صمیمی شما دوستان باشم و بعد از چند سال اولین مطلبم رو ثبت کردم.

هی ...!! پشت سرت را نگاه كن ! در سالی كه گذشت چند تا دل را شكستی ؟! چند دل بدست آوردی ؟! اشك چند چشم را در آوردی ؟! بر روی چند لب ، لبخند نشاندی ؟! چند تا روح را آزردی ؟! چند روح را به پرواز در آوردی ؟! در چند وجود ، بوته ی محبت كاشتی ؟! ریشه ی كینه ی چند قلب را بارور كردی ؟! کدام نابسامانی را سامان دادی ؟! چه زخمهائی را التیام بخشیدی ؟! کدام بیچاره را چاره نمودی ؟! کدام روح آشفته را آرامش بخشیدی ؟! ........ یادت هست ؟؟؟!!!

دوستای گلم نظرات قشنگتون رو برام بفرستید...   PadeshaheDel

چهارشنبه 25/12/1389 - 12:52
    بسمه تعالی

عید میلاد حضرت ختمی مرتبت افتخار نبوت محمد مصطفی(ص) و صادق آل محمد(ص) سرچشمه علم و حکمت فرخنده باد.
باز سالی نو و آرزوی قلب و قلوب
باز مستی از عطر بهار و تمنای تحول حالمان به بهترین حال از مدبراللیل و النهار
باز دعای زنده شدن به دم مسیحایی باد بهاری و خرق جامه ی رخوت
رئوفا این بار طعم شهد عنایتت با میلاد رحمة للعالمین گواراتر گشت،
کاش که شیرینی اش با ظهور منجی موعود(عج) در کام منتظرانش ابدی شود.

چهارشنبه 29/12/1386 - 15:45

سلام به دوستای  گلم

راستش من سال قبل هم این مطلب رو ثبت کرده بودم ولی ممنون میشم که دوستای عزیزم در تبیان این مطلب رو دو باره ثبت کنن

 

هی ...!! پشت سرت را نگاه كن ! در سالی كه گذشت چند تا دل را شكستی ؟! چند دل بدست آوردی ؟! اشك چند چشم را در آوردی ؟! بر روی چند لب ، لبخند نشاندی ؟! چند تا روح را آزردی ؟! چند روح را به پرواز در آوردی ؟! در چند وجود ، بوته ی محبت كاشتی ؟! ریشه ی كینه ی چند قلب را بارور كردی ؟! کدام نابسامانی را سامان دادی ؟! چه زخمهائی را التیام بخشیدی ؟! کدام بیچاره را چاره نمودی ؟! کدام روح آشفته را آرامش بخشیدی ؟! ........ یادت هست ؟؟؟!!!

دوستای گلم نظرات قشنگتون رو برام بفرستید...

چهارشنبه 29/12/1386 - 15:35
 

منتظر باشید تا قرص نماز، کرم ضد چشم چرانی، آمپول تقوا در درجات مختلف، پودر کسب حلال،  کپسول عفت و ... به بازار بیاید

دوشنبه 20/12/1386 - 8:36
حضور هوشمندانه،احقاق حقوق مردم،افزایش سرعت اینترنت کشور، رسیدگی به مشکلات ازدواج جوانان، ستاد انتخاباتی *** حامد بیگلری *** نماینده مردم خوب همدان
يکشنبه 19/12/1386 - 9:49
احساس سوختن به تماشا نمی ارزد آتش بگیر تا بدانی چه می کشم اشتباهی که کردم همه عمر و پشیمانیم از آن اعتمادیست که بر مردم دنیا کردم
سه شنبه 14/12/1386 - 8:24
نخ داخل شمع از شمع پرسید : چرا وقتی من میسوزم تو آب میشی..؟شمع جواب داد مگه میشه كسی كه تو قلبمه بسوزه و من اشك نریزم
سه شنبه 14/12/1386 - 8:21

 

شش ساله بودم که دندان شیری ام افتاد
به دستور مادرم پیچیدمش لای یک دستمال

و بدو بدو از پله های پشت بام بالا رفتم و به وسعت خیابان پرتابش کردم

 بعد  رو به قاصدک توی آسمان فریاد کشیدم :
" آهای قاصدک ! اینو ببر جاش یه دندون
 نو برام بیار "
....................................................................
مادرم اینجا نبود
وقتی تو نامهربانانه از تنم جدا شده بودی
ولی من درسم را خوب بلد بودم
لای بقچه خاطرات پیچیدمت
از پله های عقل بالا رفتم
به وسعت حقیقت پرتابت کردم
بعد
رو به خدا توی دلم فریاد کشیدم
" خدای مهربون ! اینو ببر ! به جاش یه
عشق همیشگی و واقعی برام بیار "

سه شنبه 14/12/1386 - 8:20
 

میدونی چرا وقتی میخوای بخوا بی چشمات رو میبندی 

وقتی میخوای رویا ببینی چشمات رو میبندی 

وقتی میخوای گریه کنی چشمات رو میبندی 

وقتی میخوای بخندی چشمات رو میبندی 

چون قشنگ ترین چیز ها در دنیا دیدنی نیستد

سه شنبه 14/12/1386 - 8:16