تعداد مطالب : 425
تعداد نظرات : 176
زمان آخرین مطلب : 3033روز قبل

در مقابل طوفان سر بلند کرده ام تا بیایی و پناهگاهم باشی. در برابر مرگ مقاومت کرده ام تا بیایی و انتظار به پایان رسد. در برابر غم ها و جدایی ها ایستاده ام تا بیایی و مرهمی بر زخمهایم گذاری. در برابر سرکوبهای دیگران و نفس، محکم و استوار ایستاده ام تا بیایی و خستگی را از تنم بیرون کنی. در برابر خورشید سوزان ایستاده ام تا بیایی و رفع عطشم باشی.
پس بیا و مرهمی بر تن خسته ام باش؛ آقای من!
زمانه تو را می طلبد و انتظارت را می کشد، چون ناحقی زمانه را فراگرفته و زور و کفر بر دنیا سایه افکنده. دیگر زمانه این ظلم ها را بر نمی تابد. پس تو را صدا می زند که بیایی و این دنیای دگرگون شده را از بیراهه نجات دهی.
مولایم! چشمان منتظرمان را از انتظار بیرون آر.

 

جمعه 9/12/1387 - 16:55

روزی پیش گوی پادشاهی به او گفت که در روز و ساعت مشخصی بلای عظیمی برای پادشاه اتفاق خواهد افتاد. پادشاه از شنیدن این پیش گویی خوشحال شد. چرا که می توانست پیش از وقوع حادثه کاری بکند.

پادشاه به سرعت به بهترین معماران کشورش دستور داد هر چه زودتر محکم ترین قلعه را برایش بسازند. معماران بی درنگ بی آن که هیچ سهل انگاری و معطلی نشان بدهند، دست به کار شدند. آنها از مکان های مختلف سنگ های محکم و بزرگ را به آنجا منتقل کردند و روز و شب به ساختن قلعه پرداختند. سرانجام یک روز پیش از روز مقرر قلعه آماده شد. پادشاه از قلعه راضی شد و با خوش قولی و شرافتمندانه به همه معماران جایزه داد. سپس ورزیده ترین پاسداران خود را در اطراف قلعه گماشت.
پادشاه در آستانه روز وقوع حادثه به گفته پیش گو، وارد اتاق سری شد که از همه جا مخفی تر و ایمن تر بود. اما پیش از آن که کمی احساس راحتی کند، متوجه شد که حتی در این اتاق سری هم چند شعاع آفتاب دیده می شود. او فورا به زیر دستان خود دستور داد که هر چه زودتر همه شکاف های این اتاق سری را هم پر کنند تا از ورود حادثه و بلا از این راه ها هم جلوگیری شود.
سرانجام پادشاه احساس کرد آسوده خاطر شده است. چرا که گمان کرد خود را کاملا از جهان خارج، حتی از نور و هوایش، جدا کرده است.
معلوم است که پادشاه خیلی زود در اتاق بدون هوا خفه شد و مرد. پیش گویی منجم پادشاه به حقیقت پیوسته بود و سرنوشت شوم طبق گفته پیش گو رقم خورده بود! معنی این داستان را می توان به قلب انسان ها از جمله خود ما تشبیه کرد. در دل ما هم قلعه بسیار محکمی وجود دارد. این قلعه با مواد مختلفی محکم تر از سنگ ساخته شده است. این مواد چیزی به جز خشم و نفرت، گله و شکایت، خود خوار شمردن و غرور و کبر، شتاب، تعصب و بدبینی و ... نیستند. با این مواد واقعا هم می توان قلعه دل را محکم و محکم و باز هم محکم تر کرد و دیگران را پشت درهای آن گذاشت. همان طور که این پادشاه عمل کرد. قلعه قلب ما هر چه محکم تر و کم منفذتر باشد، احساس خفگی ما هم شدیدتر خواهد بود

جمعه 9/12/1387 - 16:52

 

این داستان کشوری است که بسیار بد آب وهوا ونا امن است وزندگی در آن بسیار سخت ومشقت بار است ومحدودیتهای زیادی در آن وجود دارد ولی بر عکس از نظر کسب کار ودر آمد
یک مکان خاص واستثنایی است وموقعیتهای بسیار خوب وطلایی بای کسب وکار وجود دارد ولی هر کس فقط یک بار آن هم با یک ویزای محدود می تواند در آن کشور زندگی وکار کند وبعد از باید به کشور خود باز گردد ودر کشور خود با ثروتی که در انجا اندوخته استیک زندگی خوب ورویایی را شروع کند زیرا در غیر از آن کشور هیچ موقعیتی برای کار در کشور خودشان وجود ندارد . اساسی ترین نکته زندگیدر آن کشور این است که افرادی که در آن کار می کنند در آمد خود را فقط از طریق حساب بانکی می توانند به حساب خود در کشورشان واریز کنند زیرا بر اساس قوانین آن کشور هیچ کس نمی تواند چیزی جز یکدست لباسی که بز تن دارد از آن کشور خارج کند وهر چیزی غیر از آن را با خود داشته باشد در فرود گاهای آن کشور توقیف می شود واین اشتباهی است که اکثر افرادی که در آن کشور کار می کنند مرتکب می شوند واین قانون کلی را فراموش می کنند ومی خواهند همه در آمد خود را بصورت طلا وپول واجناس مختلف از آن کشور خارج کنندکه همه آنها در فرودگاه توقیف می شود وفقط با یکدست لباس راهی شهر ودیار خود می شوند وباید بقیه عمر خود را با فقر ودر آتش حسرت فرصتهای از دست رفته بگذرانند
این داستان زندگی ما در این دنیاست که محدود است ولی آن را نامحدود تصور می کنیم سخت است ولی شیرین تصور می کنیم فرصت انوختن است ولی آنرا هدر می دهیم. وبرای زندگی اصلی و جاودانه خود هیچ نمی اندوزیم .تا در آخرت سر افراز وسر بلند باشیم واین قانون کلی را فراموش می کنیم که از این دنیا جز یک کفن نمی توانیم ببریم در حالی که هزاران با ر با چشم وگوش تن دیده وشنیده ایم ولی هیچ گاه با چشم وگوش جان ندیده ایم وفراموش می کنیم هر آنچه در این دنیا می اندوزیم مال همین دنیاست وفقط اعمال ماست که می ماند چه خوب وچه بد و چه خوب است که خوب باشد وبماند.

 

جمعه 9/12/1387 - 16:51

 

 

مردی بود بسیار متمكن و پولدار روزی به كارگرانی برای كار در باغش نیاز داشت . بنابراین پیشكارش را به میدان شهر فرستاد تا كارگرانی را برای كار اجیر كند . پیشكار رفت و همه ی كارگران موجود در میدان شهر را اجیر كرد و آورد و آن ها در باغ به كار مشغول شدند . كارگرانی كه آن روز در میدان نبودند ، این موضوع را شنیدند و آنها نیز آمدند . روز بعد و روزهای بعد نیز تعدادی دیگر به جمع كارگران اضافه شدند . گر چه این كارگران تازه ، غروب بود كه رسیدند ، اما مرد ثروتمند آنها را نیز استخدام كرد . شبانگاه ، هنگامی كه خورشید فرو نشسته بود ، او همه ی كارگران را گردآورد و به همه ی آنها دستمزدی یكسان داد . بدیهی است آنانی كه از صبح به كار مشغول بودند ، آزرده شدند و گفتند : این بی انصافی است . چه می كنید ، آقا ؟ ما از صبح كار كرده ایم و اینان غروب رسیدند و بیش از دو ساعت نیست كه كار كرده اند . بعضی ها هم كه چند دقیقه پیش به ما ملحق شدند . آن ها كه اصلاً كاری نكرده اند . مرد ثروتمند خندید و گفت : به دیگران كاری نداشته باشید . آیا آنچه كه به خود شما داده ام كم بوده است ؟ كارگران یكصدا گفتند : نه ، آنچه كه شما به ما پرداخته اید ، بیش تر از دستمزد معمولی ما نیز بوده است . با وجود این ، انصاف نیست كه اینانی كه دیر رسیدند و كاری نكردند ، همان دستمزدی را بگیرند كه ما گرفته ایم . مرد دارا گفت : من به آنها داده ام زیرا بسیار دارم . من اگر چند برابر این نیز بپردازم ، چیزی از دارائی من كم نمیشود . من از استغنای خویش می بخشم . شما نگران این موضوع نباشید . شما بیش از توقعتان مزد گرفته اید پس مقایسه نكنید . من در ازای كارشان نیست كه به آنها دستمزد می دهم ، بلكه می دهم چون برای دادن و بخشیدن بسیار دارم . من از سر بی نیازی ست كه می بخشم .مسیح گفت : بعضی ها برای رسیدن به خدا سخت می كوشند . بعضی ها درست دم غروب از راه می رسند . بعضی ها هم وقتی كار تمام شده است ، پیدایشان می شود . اما همه به یكسان زیر چتر لطف و مرحمت الهی قرار می گیرند .شما نمیدانید كه خدا استحقاق بنده را نمی نگرد ، بلكه دارائی خویش را می نگرد . او به غنای خود نگاه می كند ، نه به كار ما . از غنای ذات الهی ، جز بهشت نمی شكفد .

باید هم اینگونه باشد . بهشت ، ظهور بی نیازی و غنای خداوند است . دوزخ را همین خشكه مقدس ها و تنگ نظرها برپا داشته اند . زیرا اینان آنقدر بخیل و حسودند كه نمیتوانند جز خود را مشمول لطف الهی ببینند .

جمعه 9/12/1387 - 16:47

 

 خدایا پاكم كن تا تو را با انجام كارهایی كه به من سپرده ایی ستایش كنم مبادا كه در خدمت گذاری تو ناشكیبا و دلخسته شوم. این راه آرامشی است ، كه بالاتر از درك آدمی است. خدایا بیا و در قلب و ذهن من ساكن شو تا وسعت یابند و تمامی آفرینش را در برگیرند ، تا از هم جدا نباشیم . چرا كه ما هم جزئی از آن كل هستیم، چنان پاكم كن تا هستی ام را سراسر وقف تو و خلقت كنم كه اسیر رنج و پریشانی است معبود من ، ضعیف و درهم شكسته ام گرانبار و تنها .

تو دریای رحمت و مهری ، گناهان من عظیم است اما رحمت و بخشایش توبس عظیم تر از گناهان من . به رحمت تو پنـــاه می آورم . مرا پاك گردان تا هنگام قضاوت دیگران رحیم باشم. رحمت تو همه چیز را زیبا می كند ، هنگامی كه می لغزیم. .خدایا ! با آزمونی رویارو هستم بگذار با ایمان به آنكه پرسشگر تویی همانگونه كه پاسخگو تویی با آن روبرو شوم.

من بسیار نادانم ، اما دانش تو بیكران است.

جمعه 9/12/1387 - 16:44

 

 

We"ve learned to rush but not to wait, we have higher incomes but lower morals
عجله کردن را آموخته ایم و نه صبر کردن، درآمدهای بالاتری داریم اما اصول اخلاقی پایین تر

 

جمعه 9/12/1387 - 16:43

 

We spend too recklessly, laugh too little, drive too fast, get to angry too quickly, stay up too late, get up too tired, read too little, watch TV too often, and pray too seldom
بدون ملاحظه ایام را میگذرانیم، خیلی کم میخندیم، خیلی تند رانندگی میکنیم، خیلی زود عصبانی میشویم، تا دیروقت بیدار میمانیم، خیلی خسته از خواب برمیخیزیم، خیلی کم مطالعه میکنیم، اغلب اوقات تلویزیون نگاه میکنیم و خیلی بندرت دعا میکنیم

 

جمعه 9/12/1387 - 16:41

 

Today we have bigger houses and smaller families, more conveniences but less time
ما امروزه خانه های بزرگتر اما خانواده های کوچکتر داریم، راحتی بیشتر اما زمان کمتر

 

جمعه 9/12/1387 - 16:40
 
با دلم گفتم تو چه می خواهی!؟ هنوز می خواهی بچشی نامردی این مردمان را!؟ با خود در تنهایی با قاب خالی دلم درد دل کردم خیلی به حال دلم سوخت اشک نگذاشت ادامه بدم به خودم گفتم دیگه چی؟ راه عاشقی راه سوختن... منم که خاکستر شدم با خاکستر عشق من چه باید کرد نمی دانم راهم چه راهیه ولی سختترین راه رو برای آینده انتخاب کردم  من با گوش خود فریاد نرگس پژمرده ای را در سطل زباله گل فروشی شنیدم که در پایکوبی گلایلها فریاد میزد  با جملات راه گمشده ام را می خواهم پیدا کنم چه سخت است انتظار بکشی ولی در انتهای جاده کسی نباشد چه سخته اگه دلی با تو بر سر دوستی دعوا کند ولی آخر با خنجری قلبت را بشکافد و ...
راستی اشکهای عاشقان را چه می کنند آیا میشود روزی اشکهامون به داد ما برسن 
من در سرای هستی نیستی را دیدم و دگر هیچ...
آدمکهایی را دیدم که انسان نبودن و فقط... 
بگذریم
ولی به خدا می گویم که تو نیز باید بازخواست بشی که چرا پستی های این آدمها رو جواب نمیدی!  
جمعه 9/12/1387 - 16:39
 
کلاغ لکه ای بود بر دامن آسمان و وصله ای ناجور بر لباس هستی . صدای نا هموار و ناموزونش، خراشی بود بر صورت احساس . با صدایش نه گلی می شکفت و نه  لبخندی بر لبی می نشست.صدایش اعتراضی بود که در گوش هستی می پیچید
کلاغ خودش را دوست نداشت . بودنش را هم. کلاغ از کائنات گله داشت
کلاغ فکر می کرد در دایره ی قسمت ، نازیبایی ها تنها سهم اوست. کلاغ غمگین بود وبا خودش گفت: " کاش خداوند این لکه ی زشت را از هستی می زدود" پس بال هایش را بست و دیگر آواز نخواند
خدا گفت: " عزیز من !صدایت ترنمی است که هر گوشی شنوای آن نیست. اما فرشته ها با صدای تو به وجد می آیند
سیاه کوچکم ! بخوان . فرشته ها منتظرند
ولی کلاغ هیچ نگفت. خدا گفت: " تو سیاهی ، سیاه چونان مرکب که زیبایی را از آن می نویسند. و زیبایی ات را بنویس. اگر تو نباشی.آبی من چیزی کم خواهد داشت. خودت را از آسمانم دریغ نکن" و کلاغ باز خاموش بود
خدا گفت : " بخوان! برای من بخوان، این منم که دوستت دارم
 "سیاهی ات را و خواندنت را
و کلاغ خواند
این بار عاشقانه ترین آوازش را
خدا گوش داد و لذت برد و جهان زیبا شد
جمعه 9/12/1387 - 16:36