تعداد مطالب : 138
تعداد نظرات : 122
زمان آخرین مطلب : 3000روز قبل

حدود دو سال پیش بود که از تبیان رفتم.اون روزا شرایط خیلی بدی داشتم، اوج نا امیدی و اضطراب.دنیا برام به آخر رسیده بود،دیگه هیچ هدف و انگیزه ای نداشتم.روزهارو برای به پایان رسیدن سر می کردم و تو یه عذاب همیشگی گرفتار بودم.درست تو همون روزا خدا یکی از فرشته های پاکشو به سمت من فرستاد.فرشته ای که بدون اینکه بدونه و بدون اینکه بدونم سمت نورو به من نشون داد،منو به سمت خدا هدایت کرد،شوق و امید به زندگی رو تو من دوباره زنده کرد و منو دوباره به خدای خودم نزدیک کرد.اما حالا چند وقته اون فرشته مهربون بالهاشو جا گذاشته،از بس رو زمین راه رفته داره مثل زمینی ها میشه.

شما دوستای خوب تبیانیمو قسم میدم به عظمت این شب عزیز و به حق صاحب این شب عزیز تو ناله ها و اشکهای امشب،برای فرشته کوچولوی منم دعا کنید.از خدا بخواید قبل از اینکه یادش بره از آسمون اومده و روزی فرشته بوده،بالهاشو پیدا کنه و دوباره به اوج پاکی برگرده.به صاحب این شب عزیز برای فرشته من و همه فرشته ها دعا کنید...

سه شنبه 2/7/1387 - 20:57

کسی نیست،بیا زندگی را بدزدیم

آنوقت میان دو دیدار قسمت کنیم...

سه شنبه 2/7/1387 - 1:26

یک نقطه بیش فرق رحیم و رجیم نیست،

از نقطه ای بترس که شیطانیت کند.

سه شنبه 2/7/1387 - 1:8

لحظات شادی خدارو ستایش کن،

لحظات سختی خدارو جستجو کن،

لحظات آرامش خدارو مناجات کن،

لحظات دردآور به خدا اعتماد کن

و در تمام لحظات خدارو شکر کن.

سه شنبه 2/7/1387 - 1:7

ای مهربانترین مهربانان!

از تو میخواهم یازیم کنی تا مانند تو بی قید و شرط،بی چشمداشت،بی اجبار و بی قضاوت دوست بدارم و خود را همین طور که هستم بدون هیچ پیشداوری بپذیرم،زیرا زمانی که خود را داوری می کنم خویشتن را گناهکارو مستحق مجازات می یابم.

دوهفته نامه موفقیت،شماره151

سه شنبه 2/7/1387 - 0:22

چقدر گرفته دلم!مثل آنکه تنهایم...

و هیچ کس حاضر نیست تو این تنهایی و دلتنگی با من شریک بشه!

شنبه 30/6/1387 - 23:38

خیلی وقت بود که ازشون خبری نداشت،مدتها بود که دیگه سراغشونمی گرفتن.خوب حق هم داشتن،اصلا تقصیر خودش بود.مدتی بود که بهشون اجازه اومدن نمی داد.اما حالا دلش حسابی براشون تنگ بود.با نا امیدی رفتو یه گوشه خلوت نشست،جانمازشو باز کرد و دستاشو رو به خدا بلند کرد، باورش نمی شد، هنوز به یا الله دهم نرسیده بود که اومدن...

اول قطره قطره،بعد...

شنبه 30/6/1387 - 23:27

زیبا سلام.

چطوری؟با سفری که در پیش داری چه کار می کنی؟

اگه حال دل منو خواسته باشی، باید بگم اینجا هنوز هوا بارونیه،اونهم چه بارونی! انگار نمی خواد بند بیاد.

می دونم که حال و هوای رفتن جایی برای من نذاشته. می دونم شوق سفر شوقی برای دیدار من نذاشته.اما بازم برات دعا می کنم.دعا می کنم هیچوقت مثل من عاشق نشی. دعا می کنم هیچ وقت مثل من دل سپرده نشی.دعا می کنم اونقدر بهت خوش بگذره و اونقدر سرت گرم بشه که یاد من نیفتی.دعا می کنم هیچ وقت دلتنگ نشی.

دوشنبه 18/6/1387 - 13:22

دچار یعنی

عاشق

و فکر کن که چه تنهاست

اگر که ماهی کوچک دچار آبی دریای بیکران باشد.

دوشنبه 18/6/1387 - 13:13

دلم گرفته

دلم عجیب گرفته است

نه،هیچ چیز مرا از هجوم خالی اطراف نمی رهاند.

و فکر می کنم این ترنم موزون حزن تا به ابد ادامه خواهد داشت...

دوشنبه 18/6/1387 - 13:11