تعداد مطالب : 36
تعداد نظرات : 4
زمان آخرین مطلب : 3033روز قبل

هو المُعِز

*تمامی مطالب این نوشته تراوشات ذهنی و عقاید شخصی نویسنده است و دلیل بر جانب داری از هیچ گروه یا عقیده ی خاصی نیست

من یک دخترم ، یا همه ی دغدغه ها و نیاز های سایر دختران . با عواطف و احساسات دختر گونه ام که همیشه همراه من است و حتی بعضی وقتها احساس می کنم از سایر هم جنسانم قوی تر است .
من ظریفم ، ظرافت از سر انگشتهایم می تراود . من دوست دارم دنیا را زیبا ببینم ، دلم
 نمی خواهد حتی یک گل ضعیف و کوچک و نه چندان زیبا و نه حتی خوشبو را زیر پایم لگد کنم .


من یک دخترم ، دلم خیلی زود می شکند ، من از دنیای دخترانه ام به شدت مراقبت می کنم و اجازه نمی دهم کسی به این دنیای خود ساخته ام تجاوز کند . بعضی وقتها دوست دارم قهقهه بزنم و سبکبالی درونی ام را به بقیه نشان بدهم ، آنقدر خوشحال هستم که می خواهم پرواز کنم ، اما همیشه خنده ی بلندم را تبدیل به یک لبخند ملیح اما شیرین می کنم و سعی می کنم با متانت و وقار هرچه تمام تر رفتار کنم .


دختر خوبی ماندن آسان نیست! اگر از بقیه بپرسید یک دختر خوب چطور دختری است قطعا پاسخ های شبیه به همی را به شما می دهند ؛ با حجاب باشد ، با وقار باشد ، با متانت راه برود و خوب حرف بزند ، بلند نخندد ، به مادرش کمک کند و فراموش نکند که اول و آخر با هر مدرک تحصیلی خانم خانه است و باید در آینده بچه داری هم بکند !


گاهی وقتها احساس می کنم بالهای پروازم بسته است ، در مورد من اشتباه فکر نکنید ، اهل توی صف زدن نیستم ، اهل دعوا و پرخاش هم نیستم ، روحیه ی ظریف زنانه ی من همه جا همراه من است حتی اگر سخت ترین شغل ها را داشته باشم . اما دوست ندارم کسی دنیای مرا محدود بکند ، من با همه ی این انسانها اگر لازم شد می جنگم !


من به بچه ها عشق می ورزم ، آنها را دوست دارم و آرزو دارم که روزی بتوانم مادر خوبی برای بچه هایم باشم . من از مادرم خیلی چیزها یاد می گیرم. مادر ها معلم های خیلی خوبی هستند . اما بعضی وقتها دلم می گیرد ، می گیرد از اینکه قدر من خوب دانسته نمی شود ، اشتباه نکنید من دختر پر توقعی هم نیستم ! خواسته ی زیادی از زندگی ام ندارم . من فقط آرامش می خواهم و یک دنیا لبخند ... لبخندی به شیرینی همان لبخندی که مادر به کودک تازه متولد شده اش نثار می کند . قبول دارم ، بعضی وقتها اشتباهاتی هم می کنم ، بعضی وقتها شیطان می رود توی جلدم و شیطنت می کند . آخر انرژی درونی زیادی هم دارم .


من حجاب را مانعی برای آزادی خود نمی بینم ، من چادرم را دوست دارم ، نه به این خاطر که از کودکی همراه من بوده است ، نه به این خاطر که مادرم هم مثل من از بچگی چادر سر کرده است ، من با چادر احساس امنیت و راحتی می کنم . چادر را به هر طریقی که بتوانم ( آخر بعضی وقتها کنترل آن برایم سخت است ) بدون کش یا با کش ؛ سر می کنم .

چادر افتخار من است ، من با وجود چادر هیچ محدودیتی را در خودم احساس نمی کنم . من توانایی آن را دارم که از همکلاسی های دختر و پسرم جلو بزنم ، من می توانم سر کلاس دستم را بالا ببرم و سوالهایم را بپرسم . من توی انجمن ها شرکت می کنم و داستانهایم را برای بقیه بلند می خوانم و از آنها دفاع می کنم . نه دست و پایم را گم می کنم و نه صدایم می لرزد .


من با چادر هم می توانم از حقم خوب دفاع کنم ، آخر بعضی از هم جنس هایم فکر می کنند چادر مال زنها و دختر های ضعیف است ، مال آنهاست که بلد نیستند از عقاید و حقشان دفاع کنند .
توی کیف من هم لوازم آرایشی پیدا می شود ، من هم به نظافت سر و صورتم توجه می کنم ، من هم توی کیفم آینه دارم . از توی آینه صورت خودم را می بینم و چند تار موی فضولی را که محض کنجکاوی بیرون آمده اند را سرجایشان می کنم .


هیچ وقت به من این احساس دست نداده است که با چادر زیبا نیستم ، اما من دوست ندارم زیبایی های خدادادی و طبیعی مرا همه ببینند ، آخر می دانید ... من می توانم بفهمم که همه ی نگاه ها پاک نیستند . از نگاه های ناپاک دلم می گیرد .


من یک دخترم ، قلبم برای غنچه ی گل ظریفی هم می تپد و می لرزد ؛ من هم عاشق می شوم ، گونه هایم از شرم سرخ می شود و صدایم می لرزد . وقتی عاشقم لبریز احساسم . فکر می کنم پاکترین موجود دنیا هستم که موجود پاک دیگری را دوست دارد . از خدا تشکر می کنم چون دریچه های ناب دوست داشتن را به روی قلب من باز کرده است .


ما دختر ها چیز زیادی نمی خواهیم‌ ، دوست داریم دوست داشته شویم ، دوست داریم در نگاه همه موجودات با ارزشی باشیم . دوست داریم همه اینها را بدانند و به دنیای دخترانه ی ما احترام بگذارند . من به عنوان یک دختر فکر می کنم همه ی اینها خواسته های زیاد و نامعقولی نیست .

 

و اما تو که میخوانی نانوشتنی های دلم را... نازنین دل الهه ... همیشه عزیزترین چیزی كه دارم احساسم است، نگاهم ... چشمانم و لبخندم... همین كوچكترین چیزهای دنیا بزرگترین دارایی من است... كه میدانی خیلی وقت است با توست ... و به یاد تو... به درد توست... مانده ام چه چیز دیگری تقدیمت كنم...

همیشه میسپارمت به خدایم و تلاش میکنم تقدیمت کنم:

تمام حس الهه بودنم را ... وقتی كه شعر مینویسم برایت...


اما دست نوشت های بلند و کوتاه الهه یا گلناز...که نه شعر است نه طرح نه ... فقط دل نوشت است... - ببخشید که بدون قاعده مینویسد !... - (یکی نیست بگوید: آخر چه چیز زندگی من بر قاعده است که نوشتنم باشد !!؟ ها... )...

دوست داشتی...چشمهاتو با نوشته هام خسته کن...ببخش عزیز....مینویسم شاید به قول شاعر : ( آنچه از دل برآید بر دل نشیند)...


 


چهارشنبه 30/5/1387 - 16:48
 

با یاد تو به درد می خورند تمام دقیقه ها  

 

دوست داشتنت

کودکی‌ست که بغل گرفتنش

آرامم می‌کند

*

دوست داشتنت

کودکی‌ست که در روز می‌دود

و

شبهایم چراغانیست

مثل جشن‌ عروسی

*

تورا که دوست دارم

زیباترین دخترک این شهر

منم

قدم بلند می‌شود

و مهربانی‌ام بی‌انتهاست

.

نقطه سر خط._"

 

 |به یاد روزهایی که گذشتند و من نگذشتم از آنها...

دخترک،موهای فرفری و لطیفش رامحکم پشت سرش بست.

 با زبان کوچکش دندان های نیشش را که حالا حسابی درآمده بود لمس کرد،کتابهایش را توی کیفش گذاشت و پر از شادی و شوق گفت:" مامان ! فردا جشن داریم !"

مادرش ولی لبخند تلخی زد و گفت :" می دونم عزیزم! زنگ زدن من رو هم دعوت کردن !

_ مامان میگفتن از فردا دیگه ما برزگ می شیم چون جشن تکلیفمونه

 مادر دستی روی موهای فرفری دخترش کشید و اخمی کرد.

نور آفتاب چشمهای تیله ایش را می زد. گرمای هوا کلافه اش کرده بود.

 نسیم لطیفی که می وزید ، در پشت تار و پود مانتوی تیره اش زندانی می شد .

 مو های تازه رنگ شده اش مدام بیرون می آمد، انگار می خواست آفتاب نوازشش کند. خانه که رسیدند ، موهای دخترش را باز کرد. درست تا روی شانه های هنوز کودکانه اش می رسید.

پیراهن نخی صورتی ای که دیروز برایش خریده بود را تنش کرد و با هم به حیاط رفتند.

مادر ، دخترکش را ایستاند کنار سرو بلند حیاط و از دریچه ی دوربین لبخند پررنگی را دید و ثبت کرد. خودش اما اخمی کرد. نور آفتاب چشمهای تیله ای دخترک  را می زد

 

نقطه سر خط.ـــ"

 

 قلب من برای ویولون زن گوشه پیاده رو

قلب من برای پسرک فال گیر

 قلب من برای دستفروش داخل مترو

قلب من برای گل فروش سر چهارراه

 

قلب من برای برگ های زیر پا افتاده

قلب من برای گربه ی گرسنه

 

قلب من برای قمری بی آشیانه

قلب من برای صدای پیانوی پسر همسایه

 قلب من برای دوستان مهربان

قلب من برای قاب  عکس پدربزرگ

 

قلب من برای دستان پینه بسته مادربزرگ

قلب من برای دلتنگی مادر

 قلب من برای صبوری پدر

قلب من برای دوری از برادر

 قلب من برای تنهایی

قلب من برای ، قلب پاره پاره ام

 راستی قلب تو چند پاره است؟

با پاره های قلبت چه می کنی؟

 

.

 

نقطه سر خط._"

نوشته شده در ساعت22:39:23..تاریخ:2009-01-21..توسط گلناز 

 

***

يکشنبه 26/3/1387 - 22:57

 به نام صاحب کل نجواها

من
عقلم را
هیچ گاه
زیر پا
نگذاشتم
این
قلبم
بود که جور
قدم هایم را
می کشید.
..

 

نقطه سر خط._"

 

 

***

با تموم حرفای ناگفته و آرزوهای خوب

            

خدا تو را به من پس نخواهد داد

می دانم

....

دیدمت

دربی نهایت زیبایی

چشم بسته بودی

زندگی را

* *

بین زمین و آسمان

ماندنت

هوس کالی بود

که گفتنش

نمی شود

* *

به من نگو

که دست و پای مرگ را نبسته ای

به خنده های دلفریب

 

به من نگو بهشت را به بوسه ای

خریده ای

و زخم های بیشمارعشق را حراج

کرده ای

نه ٫

به من نگو

که باورم نمی شود

فریب هم نمی خورم.

***

نه ..به من نگو....نگو..که با تمام هستی ات ، در لحظه هایم نیستی

.

نقطه سر خط._"

|نوشته شده در ساعت:22:13:48..تاریخ:2009-01-21..توسط گلناز

 

يکشنبه 26/3/1387 - 22:27

به نام صاحب کل نجواها 

 

غرق در خود

دچار توأم

بی خود از خود

بی قرار توأم

 

تو منی من توأم نمی دانم

من توأم یا تو من نمی دانم

خسته ام،آنقدر خسته

می نشینم

کنار خیابان

نه درست نیست

باید رفت

می روم

ولی به کجا؟

من بجز دل تو

جای دیگری دارم ؟؟؟

روبرویم

ساحلی آرام

موج ها سر کش و بی تاب

پا برهنه

ماسه ها کبود

دل به دریا زدن ممنوع

پرچم سیاه

می رقصد

عمق دریای نگاه ترا هرگز

هیچ عاشقی

نمی فهمد

من غریق همین دو چشم سیاهم

و از این پرچمی که می رقصد

هیچ

هرگز

نمی ترسم .....

نقطه سر خط._"

.

نوشته شده در ساعت:21:26:44...تاریخ:2009-01-21...توسط گلناز

www.golnaz-92.blogfa.com

 
يکشنبه 26/3/1387 - 21:35

 

 "گفتگوی عاشقانه

 

گفتم : چقدر احساس تنهایی می کنم !!

گفت : من نزدیکم (بقره/186)

گفتم : تو همیشه نزدیکی ، من دورم !کاش می شد به تو نزدیک می شدم!

گفتی: و با صدای آهسته یادم کن.(اعراف/205)

گفتم : این هم توفیق می خواهد !

گفتی : دوست نداری ترا ببخشم؟(نور/22)

گفتم :معلوم است که دوست دارم مرا ببخشی .

گفتی : و استغفروا ربکم ثم توبوا الیه .

گفتم : با این همه گناه ،آخر چه کار می توانم بکنم؟

گفتی : مگر نمی دانی که توبه را از بنده گانم قبول می کنم؟!(توبه /104)

گفتم : دیگر روی توبه ندارم !

گفتی : من عزیز و دانایم . آمرزنده گناهانم و پذیرنده توبه (غافر /2-3)

گفتم :با این همه گناه ، برای کدام گناهم توبه کنم ؟

گفتی : من همه گناهان را می بخشم.(زمر /53)

گفتم : یعنی باز هم بیایم ؟ باز هم مرا می بخشی ؟!

گفتی : و من یغفر الذنوب الا الله

گفتم : نمی دانم چرا همیشه در مقابل این کلمات کم می آورم ؟آتشم می زنند!

ذوبم می کنند !عاشق می شوم ....توبه می کنم !

گفتی :من توبه کننده ها و طاهرین را دوست دارم (بقره/222)

گفتم : الهی و ربی من لی غیرک ؟

گفتی: من برای بنده ام کافی نیستم ؟؟

گفتم : در برابر این همه مهربانیت چه کار می توانم بکنم ؟

گفتی :مرا بسیار یاد کن .صبح و شام تسبیحم کن.من و فرشته هایم به تو درود و رحمت می فرستیم تا ترا از تاریکیها به سوی روشنی ها هدایت کنم.

 من نسبت به موءمنین مهربان هستم .(احزاب/43-41)

گفتم: حالا که اینقدر مهربانی ،می خواهم هر صبح و عصر ، ترا با تضرع و دعا به سوی خود بطلبم..............

چون احساس کردم در گفتگوی عاشقانه عاشق جواب را وقتی از اول شخص بگیرد شیرین تر است تا اینکه با حفظ متن بگوییم :خدا عزیز و داناست و.... و این واسطه ها کار را خراب می کنند عاشق سر اپا نیاز است واله و شیداست حتی صدای یار او را به وجد می آورد باعث شگفتی و عروج او می شود حالا در این معرکه پای سوم شخص را به حادثه باز کنیم چه شود؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

و مطمئنم که هیچ گفتگویی شیرین تر و دلنشین تر از راز و نیاز با خدا نیست

اگر متن شما را نگرفت در یک فرصت که حیرانتر و گرفتارتر و داغانتر بودید بخوانید

آی خواهد چسبید ...

بخوانید مرا تا اجابت کنم شما را ...با هم بخوانیمش که بی تابانه مشتاق ومنتظر ماست .

 

نوشته شده توسط : گلناز

نقطه سر خط._"

شنبه 25/3/1387 - 17:50
دوشنبه 5/1/1387 - 20:55

خوب من

بر روی شانه هایت

دو فرشته لانه دارند

یکی

خوبی های تو را

 می نویسد

و یکی

بدی های مرا

از چشمان تو دور می کند

 

دستنوشته الهه

جمعه 2/9/1386 - 21:17
چند ترفند برای فایلها و فولدرها

1-ساخت فایل بدون نام:ابتدا روی فایل کلیک کرده و دکمه

2-حذف و اضافه کردن عبارتی به منوی

f2 را فشار دهید سپس کلید alt را پایین نگه داشته و تایپ کنید 255 یا 0160 آنگاه کلید alt را رها کنید.send to:در ویندوز 98 یا me به آدرس فایلی که ویندوز را در آن نصب کرده اید بروید و وارد دایرکتوری send to شوید.در ویندوز xp

وارد

بسازید یا هرچه میخواهید حذف کنید.

3-فایلهای

مورد نظر گزینه

پوشه مورد نظررا به یک فایل

4-حذف پیشوند

documents and settings سپس وارد پوشه ای به نام کاربری خودتان شده و وارد send to شوید.حال در پنجره باز شده هر برنامه ای که میخواهید برایش یک میانبر compressed(zipped):این نوع فایلها این امکان را به شما میدهد که بتوانید فایلهای خود را تا حدودی کم حجم کنید.برای این منظور با کلیک کردن بر روی فایل یا شاخهcompressed(zipped)folder را از منوی send to انتخاب کرده و آن را با پسوند zip فشرده کنید.حال اگر بخواهید بر روی فایلهایتان پسورد بگذارید فایل یا zipped کپی کرده و سپس به منوی file در بالا بروید و گزینه add a password را انتخاب کنید و پسوردتان را بنویسید.to shortcut:در قسمت run وارد رجیستری شوید و به دنبال فایل زیر بگردید:

HKEY_current_user/software/microsoft/windows/current version/explorer

سپس در سمت راست دنبال متغیر

5-غیر فعال کردن پخش اتوماتیک

link بگردید. با دوبار کلیک بر روی آن شماره های آن را به چهار عدد زوج صفر تغییر دهید.cd در xp:my computer را باز کرده و بر روی cd rom خود راست کلیک کنید.سپس properties را انتخاب کرده و بر روی play auto

کلیک کنید.در

6-نمایش دادن پسوند فایلها در


 

drop down box میتوانید فعال یا غیر فعال بودن این تمایز را معلوم کنید.xp:ابتدا وارد کنترل پنل شوید و گزینه folder options را انتخاب کنید سپس به منوی view رفته و عبارت hide extensions را غیر فعال کنید.
ثبت کردن وبلاگ در گوگل و موتورهای جستجو

برای اینکه وبلاگ یا سایت خود را به گوگل پیوند بزنید به خود سایت

فارسی به شما گفته شده است که چکار کنید. اگر گوگلتان فارسی نیست برای فارسی کردن آن در همان صفحه اول

وبلاگ یا سایت خود را به 50 موتور جستجوگر اضافه کنید ابتدا به سایت

google.com رفته و وارد قسمت همه چیز درباره گوگل شوید سپس اضافه کردن وب به گوگل را زده در قسمت بعد به صورتlanguage را زده و در صفحه بعد فارسی را انتخاب کنید.ضمنا اگر میخواهیدwww.add-url-free.com بروید و بعد اطلاعات مورد نیاز را پر کرده و ثبت نام نمایید.
چهارشنبه 16/8/1386 - 18:15

 

می ترسم عمرم تمام شود
و منو تو اغاز نشويم.


مي ترسم بهار بدون
پروانه و پرستو
بيايد.

 مي ترسم مشق
هايم نيمه تمام
بماند و يادم برود
کتابم را از زير باران
بردارم.

ميترسم
نخستين شکوفه ها قافل
گيرم کنند و نسيم
زيبايي که از شمال
مي وزد،مرا از
تو غافل کند.


نمي خواهم بي تو عطر
گوجه هارا ببويم


نمي خواهم بي تو هوا را
به ريه هايم بفرستم


نمي خواهم بي تو شاعر باشم


اگر به من اجازه داده
شود يک بار ديگر
هرطورکه دلم مي خواهد
به دنيا بيايم،

گنجشکي
خواهم شد تا هر
صبح همراه تازه ترين
نورها به اتاقت
سرک بکشم


اي انکه براي بيداري
از بانگ خروسان
بي نيازي


چشمهايت را هميشه باز
بگذار تا

 ماه
براي روشن شدن
منت خورشيد را نکشد
و

 عاشقان هر وقت
که دلشان مي خواهد براي
تو نامه بنويسند


مي ترسم عمرم تمام شود
و هيچ اتفاقي نيفتد

 و هيچ
کس قلب مرا براي تو معنا
نکند

و

 نقاشان قد کشيدن
سرو ها،

عبور قايق ها
را نبينند.

مي ترسم عمرم
تمام شود

و

حرف من نيمه
تمام بماند و کلمه هايم
يخ بزنند

 و

 هرگز
نتواتم بگويم
تورا دوست دارم

 

يکشنبه 22/7/1386 - 13:42


دلم گرفته... سیاه شده و کبود... نفس می زنه... روشن و خاموش میشه پس می زنه...
این سایه های تاریک بازوهام رو گرفته اند و می ترسم...

اینجا، الان، همه گل های اتاقم خوابیدن و صدای تو میاد... " نترس"... می ترسم.

میخوام چشمام رو ببندم... اما تو میای... لباس سیاه پوشیدی و یه بقچه گل گلی قرمز داری

... کنار چشمه نشسته ام...

بقچه رو باز می کنی، دونه دونه دروغهاتو ازت می خرم،

 توی آب می شورم و توی سفره میذارم...

 بلند میشی...

از بقچه ات یه روسری می سازی و موهای سبز اون دخترک رو باهاش می پوشونی...

 من نون و دروغ می خورم و به تو که حتی برنمی گردی خیره میشم...

 آخرین تصویرت رو به یاد نمی آرم...

 موهای سبز دخترک عذابم میده... آرزو می کنم نون و دروغ و سبزی می خوردم...

فردا داره میاد... زیر تختم قائم میشم و تا صبح برای عنکبوت سیاه درد و دل می کنم...

 نگاهم می کنه و به سمت پروانه بزرگ گوشه دیوار می خزه... گوشه دیوار چند تا دایره سبز می بینم و می ترسم...
چشمهام رو می بندم... تو میای...

لباس سیاه پوشیدی و بقچه گل گلی ات عجیب کهنه به نظرم میاد...

می خوام بگم گرسنه ام...

 نگاهم نمی کنی...

دخترک ازت یه ماهی قرمز میخواد که بندازه به گردنش...

 اما من می دونم که این چشمه دیگه ماهی نداره... آرزو می کنم بهش دروغ بگی... گرسنه ام... به دخترک نگاه می کنم و چشمه پر از آب شور میشه... تو دور میشی...

کاغذهام دارن می سوزن... سردمه... سردمه و این پیراهن سبز گرمم نمیکنه... پیراهنم منو یاد چیزی میندازه که آزارم میده... سعی می کنم به یاد بیارم... یاد داستان رنگها می افتم... می ترسم...

باید بخوابم... خواب هام با لباس سبز، کنج دیوار ایستاده اند با یه جعبه سیاه..

. زمستون شده...

سفره ام بازه و تمام نون ها کپکِ سبز زده اند..

. به یه درختِ مرده تکیه داده ام...

 این رودخونه دیگه ماهی نداره...

 اون طرف چشمه هنوز بهاره...

 قرمز و سبز...

 می بینم که دخترک گرسنه است و باید دروغ بگی... این طرف روی گل های اتاق من برف نشسته و دیگه سبز نیستند... سعی می کنم صدات کنم...

 برمی گردی

 دخترک بلند میشه،

چیزی رو توی هوا پیدا میکنه،

 توی چشمه میشوره و می خوره...

 دوباره گریه ام میگیره...

زیر این درخت برای دونفر جا نیست... بلند میشم... برای دلم یه نامه بی رنگ می نویسم... مهر برگشت می خوره...
...

 

 

يکشنبه 22/7/1386 - 13:37