تعداد مطالب : 41
تعداد نظرات : 39
زمان آخرین مطلب : 2879روز قبل

ميدونی فرق تو با يانگوم چيه؟

يانگوم جواهری در قصره

ولی تو قصری از جواهر

جمعه 2/6/1386 - 12:43
 

رسم نوشتن را...

رسم خواندن را...

رسم ياد گرفتن را...

در زندگي مديون تو هستم... .

تمام زندگي ام و نور چشمانم تويي... .

تنها راه نجاتم از تاريكي چشمانم تويي... .

دوستت دارم عينك من.

دوشنبه 29/5/1386 - 20:55
اگه زنبور نيشت زد ناراحت نشو چون خيلي گلي
دوشنبه 29/5/1386 - 20:53
       تو گلي مثل گلهاي قشنگه قالي . تو به ظرافت تار و پود فرشاي زيباي ايراني ......اصلا تو خود فرش پاتريسي .........همون كه يه تختش كمه
دوشنبه 29/5/1386 - 20:51
يارو مي خواسته بميره وصيت مي كنه من كه مردم يه ميليون خرجم كنين

وقتي ميميره پسرش يه ميليون خر جمع ميكنه
دوشنبه 29/5/1386 - 20:50
اگه كسي دستهات رو گرفت و قلبت لرزيد عجله نكن !!! شايد بابا برقي باشه
دوشنبه 29/5/1386 - 20:41
 

پدر: دوست دارم با دختري به انتخاب من ازدواج كني

پسر: نه من دوست دارم همسرم را خودم انتخاب كنم

پدر: اما دختر مورد نظر من ، دختر بيل گيتس است

پسر: آهان اگر اينطور است ، قبول است

 

پدر به نزد بيل گيتس مي رود و مي گويد:

پدر: براي دخترت شوهري سراغ دارم

بيل گيتس: اما براي دختر من هنوز خيلي زود است كه ازدواج كند

پدر: اما اين مرد جوان قائم مقام مديرعامل  بانك جهاني است

بيل گيتس: اوه، كه اينطور! در اين صورت قبول است

 

بالاخره پدر به ديدار مديرعامل بانك جهاني مي رود

پدر: مرد جواني براي سمت قائم مقام مديرعامل سراغ دارم

مديرعامل: اما من به اندازه كافي معاون دارم!

پدر: اما اين مرد جوان داماد بيل گيتس است!

مديرعامل: اوه، اگر اينطور است، باشد

و معامله به اين ترتيب انجام مي شود

 

نتيجه اخلاقي: حتي اگر چيزي نداشته باشيد باز هم مي توانيد

چيزهايي بدست آوريد. اما بايد روش مثبتي برگزينيد.

دوشنبه 29/5/1386 - 20:38
يه روز يارو ميره مغازه و آقاي فروشنده ازش مي پرسه كه چي مي خواد ؟
يارو ميگه : با عرض معذرت , گلاب به روتون يه لامپ مي خوام .
فروشنده ميگه : حالا چرا گلاب به روتون ؟
يارو : آخه لامپو براي توالت مي خوام .....
شنبه 27/5/1386 - 18:48
 

اولين چيزي كه بهش دل بستم تو بودي....

بي تو آروم و قرار نداشتم!

گريه مي كردم...

تو رو مي خواستم...

مي دونستم تو نباشي نمي خوابم...

دوست دارم پستونك من!!!

شنبه 27/5/1386 - 18:43
       از همون لحظه اي كه با پدر و مادرم وارد سالن مهموني شديم چشمم بهش افتاد و شور و هيجاني توي دلم به پا كرد... هفته ي پيش هم توي يه مهموني ديگه ديده بودمش... طول سالن رو طي كرديم و روي يه سري صندلي نشستيم... دوباره نگاهش كردم... درست روبروي ما بود... اينبار يه چشمك بهم زد... لبخند زدم و به اطرافم نگاه كردم... كسي متوجه ما نبود... خودم رو به بي تفاوتي زدم و مشغول گوش دادن به حرفاي ديگران شدم... ولي چند لحظه ي بعد بي اختيار زيرچشمي يه نگاهي بهش انداختم... چه ظاهر زيبا و جذاب و با نفوذي داشت... دوباره چشمك زد و هيجانم رو بيشتر كرد...
والدينم حواسشون به گفتگو با بقيه بود... به خودم نهيب زدم كه از فكرش بيام بيرون... باز هم متوجه صحبتهاي مهموناي ديگه شدم... ولي حواسم اون طرف سالن بود... مي خواستم برم پيشش ولي از پدرم و صاحبخونه خجالت مي كشيدم... توي دوراهي عجيبي گرفتار شده بودم... دلم من رو به طرفش هول مي داد و عقلم خجالت و آبرو رو ياد آوري مي كرد... مرتب بهم چشمك ميزد... ديگه طاقتم تموم شده بود... دل به دريا زدم و گفتم هر چه باداباد... بلند شدم و با لبخند به طرفش رفتم... وقتي بهش رسيدم با جرات تمام دستم رو به طرفش دراز كردم... برش داشتم و گذاشتمش توي دهنم!... به به! عجب شيريني خامه اي خوشمزه اي بود!
شنبه 27/5/1386 - 18:35