تعداد مطالب : 37
تعداد نظرات : 64
زمان آخرین مطلب : 2831روز قبل

معلم از دانش آموزی پرسید: الفبای فارسی را بلدی؟ بگو

دانش آموز گفت: الف ب پ ت ث چهار پنج شش هفت هشت...

معلم جواب را نپذیرفت و پرسید: الفبای انگلیسی را بگو

دانش آموز گفت: A B C 40 50 60 70 80 90 100

دانش آموز تا معلم را عصبانی دید گفت: اجازه می دهید الفبای یونانی را بگویم؟!

معلم تعجب کرد با این حال قبول کرد.

دانش آموز گفت: آلفا بتا سه تا چهارتا پنج تا....!!!!!

چهارشنبه 26/10/1386 - 20:12

شاید خیلی ها با اینکه کودکان بسیاری مواجه شده اند و با آنها بسیار گرم گرفته و به زبان کودکانه

 با آنها صحبت کرده اند ولی متوجه موردی که عرض خواهم کرد نشده اند.

کودکان در سن 2 سالگی در صورتی که مورد سوال قرار بگیرن چون ذخیره واژگانی اندکی دارند و نیز

 معانی بطور کامل برایشان مفهوم نشده است لذا پاسخ فرد را از روی سوال وی جواب می دهند.

می توانید این مورد رو اینجوری امتحان کنید:

از کودک بپرسید: "تو دختری یا پسر؟"

به نظر شما جوابشان چه خواهد بود؟

مسلما خواهند گفت: "پسر"!!!

دوباره از کودک بپرسید: "تو پسری یا دختر؟"

اینبار به شما خواهند گفت: "دختر"!!!

بدون توجه به جنسیتشان و یا معنای سوال آخرین کلمه ای که شما گفته اید 

رو تکرار خواهند کرد. و بسیاری مثالهای دیگر مانند الان شب بودن و یا روز بودن!

امتحان کنید. 

موفق باشید.

سه شنبه 18/10/1386 - 15:36

با سلام خدمت دوستان عزیز

فیلم فرار از شائوشنک و یا سعادت در شائوشنک چند سال پیش از سیمای جمهوری اسلامی ایران

 پخش شد. فیلم بسیار جاللب و آموزنده ای بود. در این فیلم بردباری، استقامت و استعداد

خارق العاده یک حسایدار خبره به نمایش در اومده بود.

پیشنهاد می کنم شما هم اگه ندیدید حتما ببینید.

یه خواهش هم از دوستان داشتم و اون هم اینکه کسی اگه این فیلم رو داره با من تماس بگیره و

اون رو در اختیار بنده بذاره.  خیلی خیلی ممنون میشم.

خدانگهدار

 

سه شنبه 18/10/1386 - 15:36

حضرت علی (ع)می  فرمایند:

بزرگسالان خود را عزیز دارید تا کوچکترانتان شما را گرامی دارند.

يکشنبه 16/10/1386 - 16:38

درود فرشتگان بر صلوات فرستنده

فرشتگان برای کسی که صلوات می فرستد استغفار کرده و بر او درود می فرستند. رسول خدا (ص)

 فرمود: جبرئیل نزد من آمد و بشارت داد که خداوند فرموده: هر بنده ای بر تو صلوات بفرستد، هفتاد 

هزار فرشته بر او درود می فرستند و هر کس هفتاد هزار فرشته بر او صلوات فرستد، اهل بهشت

خواهد بود.

 

نام و نشان کتاب: "صلوات، کلید حل مشکلات" نوشته: علی خمسه ای قزوینی معروف به حکیم هندی،

انتشارات: جمال 02517746353

يکشنبه 16/10/1386 - 16:38

تاجر ثروتمندی بود كه فقط یك بچه داشت و این بچه پسری بود خیلی نا اهل و بی خیال. همیشة خدا دنبال كارهای بد می رفت و با كسانی رفاقت می كرد كه نه به درد دنیا می خوردند و نه به درد آخرت. پدرش هر چه نصیحتش می كرد با رفقای ناباب راه نرو, فایده نداشت. با این گوش می شنید و از آن گوش در می كرد.

تاجر خیلی غصه می خورد و مرتب می گفت این پسر بعد از من به خاك سیاه می نشیند.

یك روز تاجر هزار اشرفی تو سقف اتاقی قایم كرد و رفت به پسرش گفت «پسر جان! بعد از من اگر به فلاكت افتادی و روزگار آن قدر به تو تنگ گرفت كه خواستی خودت را بكشی, یك تكه طناب بردار برو تو فلان اتاق, بنداز به حلقة وسط سقف؛ بعد برو رو چارپایه, طناب را ببند به گردنت و چارپایه را با پایت كنار بزن. این جور مردن از هر جور مردنی راحت تر است.»

پسر تاجر بنا كرد به حرف پدرش خندیدن. در دلش گفت «پدرم دیوانه شده. مگر آدم عاقل خودش را می كشد كه پدرم درس خودكشی به من می دهد؟»

این گذشت و مدتی بعد تاجر از دنیا رفت. پسر تاجر شروع كرد به ولخرجی, پولی را كه پدرش در طول یك عمر جمع كرده بود, در طول یك سال به باد فنا داد و افتاد به جان اسباب خانه. امروز قالی را فروخت؛ فردا نالی را فروخت و یك مرتبه دید از اسباب خانه چیزی باقی نمانده و شروع كرد به فروختن كنیز و غلام. یك روز كاكا نوروز را فروخت و روز دیگر دده زعفران را و یك وقت دید در خانه اش نه چیز فروختنی پیدا می شود و نه چیز گرو گذاشتنی.

پسر تاجر مانده بود از آن به بعد چه كند كه رفقاش پیغام دادند «امشب در فلان باغ مهمان تو هستیم. سور و سات را جور كن وردار بیار آنجا.»

پاشد هر چه تو خانه گشت چیز قابلی پیدا نكرد كه ببرد بفروشد. رفت پیش مادرش, شروع كرد به گریه و گفت «امشب باید مهمانی بدهم و آه در بساط ندارم كه با ناله سودا كنم و آبرویم پیش دوست و دشمن بر باد می رود.»

مادر دلش به حال پسر سوخت و النگوی طلایش را برد گرو گذاشت و پولش را داد خوردنی خرید و هر طوری بود سور و سات مهمانی پسرش را جور كرد و آن ها را در بقچه ای بست و داد به دست پسرش.

پسر خوشحال شد. بقچه را ورداشت و به طرف باغی كه رفقاش قرار گذاشته بودند راه افتاد. در بین راه خسته شد. بقچه را گذاشت زمین و رفت نشست زیر سایة درختی كه خستگی در كند و باز به راه بیفتد.

در این موقع سگی به هوای غذا آمد سر كرد تو بقچه. پسر تاجر سنگی انداخت طرف سگ. سگ از جا جست و بند بقچه افتاد به گردنش. پسر تا این را دید از جا پرید و سرگذاشت به دنبال سگ و آن قدر دوید كه از نفس افتاد؛ ولی به سگ نرسید.

با چشم گریان و دل بریان رفت پیش رفقاش و حال و حكایت را گفت. همه زدند زیر خنده؛ پسر را دست انداختند و حرفش را باور نكردند. بعد هم رفتند غذا تهیه كردند. نشستند به عیش و نوش و پسر را به جرگة خودشان راه ندادند.

اینجا بود كه پسر تاجر به خود آمد. فهمید ثروت پدرش را به پای چه كسانی ریخته و تصمیم گرفت خودش را بكشد و از این زندگی نكبتی خلاص شود كه یك مرتبه یادش افتاد به وصیت پدرش كه گفته بود اگر روزگار به تو تنگ گرفت و خواستی خودت را بكشی, برو از حلقة وسط فلان اتاق خودت را حلق آویز كن.

پسر در دلش گفت «در زندگی هیچ وقت به پند و اندرز پدرم گوش نكردم و ضررش را چشیدم؛ حالا چه عیب دارد به وصیتش عمل كنم كه لا اقل در آن دنیا كمتر شرمنده باشم.»

برگشت خانه؛ طناب و چارپایه ورداشت رفت تو همان اتاق و همان طور كه پدرش وصیت كرده بود, رفت رو چارپایه, طناب را از حلقة وسط سقف رد كرد و محكم بست به گردنش و با پا زد چارپایه را انداخت.

در این موقع, حلقه و یك خشت از جا كنده شد. پسر افتاد كف اتاق و از سقف اشرفی ریخت به سر و رویش.

پسر تاجر تا چشمش افتاد به آن همه اشرفی فهمید پدرش چقدر او را دوست می داشت و از همان اول می دانست پسرش به افلاس می افتد و كارش به خود كشی می كشد.

پاشد اشرفی ها را جمع كرد و رفت پیش مادرش. دید مادرش زانوی غم بغل كردن و نشسته یك گوشه. پسر یك اشرفی داد به او و گفت «پاشو! شام خوبی تهیه كن بخوریم.»

مادرش خوشحال شد. گفت «این را از كجا آوردی؟»

پسر گفت «بعد از آن همه ندانم كاری, خدا می خواهد دوباره كار و بارمان را رو به راه كند؛ چون سرد وگرم روزگار را چشیده ام و از این به بعد می دانم چطور زندگی كنم و دوست و دشمن را از هم بشناسم.»

مادرش گفت «الهی شكر كه عاقبت سر عقل آمدی. حالا بگو ببینم این اشرفی را از كجا آورده ای و این حرف ها را كی یادت داده.»

پسر گفت «این اشرفی را پدرم داده به من و این حرف ها را هم پدرم یادم داده.»

مادرش گفت «سر به سرم نگذار؛ پدرت خیلی وقت است رحمت خدا رفته.»

پسر همه چیز را برای مادرش تعریف كرد و قول داد زندگیشان را دوباره رو به راه كند و به صورت اول برگرداند.

پسر تاجر صبح فردا راه افتاد رفت هر چیزی را كه فروخته بود پس گرفت آورد خانه. بعد رفت حجرة پدرش را تر و تمیز كرد و مشغول تجارت شد.

رفقای پسر وقتی فهمیدند زندگی او رو به راه شده, باز آمدند دور و برش را گرفتند. پسر تاجر دوباره با آن ها گرم گرفت و یك روز همه شان را به نهار دعوت كرد و قرار گذاشتند به همان باغ قبلی بروند.

روز مهمانی, پسر تاجر دست خالی به باغ رفت و گفت «رفقا! امروز آشپز ما مشغول گوشت كوفتن بود و می خواست برای نهارمان كوفته درست كند كه یك دفعه موش آمد گوشت و گوشت كوب را ورداشت و برد.»

یكی گفت «از این اتفاق ها زیاد می افتد! هفتة پیش هم آشپز ما داشت گوشت می كوبید كه موش آمد گوشت كوب و هر چیزی كه آن دور و بر بود ورداشت برد تو سوراخش.»

دیگری گفت «اینكه چیزی نیست! همین چند روز پیش موش آمد تو آشپزخانة ما و هر چه دم دستش آمد ورداشت و برد. آشپز خواست زرنگی كند و موش را بگیرد كه موش یقة آن بیچاره را گرفت و كشان كشان بردش تو سوراخ و هنوز كه هنوز است از او خبری نیست. حالا دیگر زنده است یا مرده, خدا می داند.»

پسر تاجر این حرف ها را كه شیند, گفت «پس چرا آن روز كه من گفتم سگ بقچه ام را برد هیچ كدامتان باور نكردید و من را در جمع خودتان راه ندادید؟»

رفقای پسر جواب ندادند و بربر نگاهش كردند.

پسر گفت «بله! آن روز كه من بیچاره بودم, حرف حقم را باور نكردید. اما امروز كه مال و منالی به هم زده ام حرف دروغم را قبول كردید و برای دلخوشی من این همه دروغ شاخدار سر هم كردید. بی خود نیست كه از قدیم ندیم ها گفته اند

« تا پول داری رفیقتم

        قربان بند كیفتم.

 شما پندی به من دادید كه تا روز قیامت فراموش نمی كنم.»

بعد, راهش را گرفت رفت نشست تو حجره اش و به قدری دل به كار داد كه كارش بالا گرفت و ملك التجار شهر شد.

يکشنبه 16/10/1386 - 16:29

سلام خدمت همه دوستان عزیزم

بنده 25 ساله، لیسانس روان شناسی بالینی، متاهل و کارمند یکی از این ادارات حمایتی 

در یکی از شهرهای بسیار سرد کشور پهناورمون هستم.

برادر کوچک همه تبیانی های بزرگوار...

یا علی...

يکشنبه 16/10/1386 - 16:25

غمگین تر از زمستون، پاییزه؛ چون بهار رو ندیده

و غمگین تر از پاییز منم که یارمو ندیدم...

يکشنبه 16/10/1386 - 16:22

یكی بود, یكی نبود. پیر مردی بود به نام عمو نوروز كه هر سال روز اول بهار با كلاه نمدی, زلف و ریش حنا بسته, كمرچین قدك آبی, شال خلیل خانی, شلوار قصب و گیوة تخت نازك از كوه راه می افتاد و عصا به دست می آمد به سمت دروازة شهر.

بیرون از دروازة شهر پیرزنی زندگی می كرد كه دلباختة عمو نوروز بود و روز اول هر بهار, صبح زود پا می شد, جایش را جمع می كرد و بعد از خانه تكانی و آب و جاروی حیاط, خودش را حسابی تر و تمیز می كرد. به سر و دست و پایش حنای مفصلی می گذاشت و هفت قلم, از خط و خال گرفته تا سرمه و سرخاب و زرك آرایش می كرد. یل ترمه و  شلیتة پرچین می پوشید و مشك و عنبر به سر و صورت و گیسش می زد و فرشش را می آورد می انداخت رو ایوان, جلو حوضچة فواره دار رو به روی باغچه اش كه پر بود از همه جور درخت میوة پر شكوفه و گل رنگارنگ بهاری و در یك سینی قشنگ و پاكیزه سیر, سركه, سماق, سنجد, سیب, سبزی, و سمنو می چید و در یك سینی دیگر هفت جور میوة خشك و نقل و نبات می ریخت. بعد منقل را آتش می كرد و می رفت قلیان می آورد می گذاشت دم دستش. اما, سر قلیان آتش نمی گذاشت و همانجا چشم به راه عمو نوروز می نشست.

چندان طول نمی كشید كه پلك های پیرزن سنگین می شد و یواش یواش خواب به سراغش می آمد و كم كم خرناسش می رفت به هوا.

در این بین عمو نوروز از راه می رسید و دلش نمی آمد پیرزن را بیدار كند. یك شاخه گل همیشه بهار از باغچه می چید و  می گذاشت و می نشست كنارش. از منقل یك گله آتش برمی داشت می گذاشت سر قلیان و چند پك به آن می زد و یك نارنج از وسط نصف می كرد؛ یك پاره اش را با قندآب می خورد. آتش منقل را برای اینكه زود سرد نشود می كرد زیر خاكستر؛ پا می شد راه می افتاد.

آفتاب یواش یواش تو ایوان پهن می شد و پیرزن بیدار می شد. اول چیزی دستگیرش نمی شد. اما یك خرده كه چشمش را باز می كرد می دید ای داد بی داد همه چیز دست خورده. آتش رفته سر قلیان. نارنج از وسط نصف شده. آتش ها رفته اند زیر خاكستر. آن وقت می فهمید كه عمو نوروز آمده و رفته و نخواسته او را بیدار كند.

پیر زن خیلی غصه می خورد كه چرا بعد از آن همه زحمتی كه برای دیدن عمو نوروز كشیده, درست همان موقعی كه باید بیدار می ماند خوابش برده و نتوانسته عمو نوروز را ببیند و هر روز پیش این و آن درد دل می كرد كه چه كند و چه نكند تا بتواند عمو نوروز را ببیند؛ تا یك روزی كسی به او گفت چاره ای ندارد جز یك دفعة دیگر باد بهار بوزد و روز اول بهار برسد و عمو نوروز باز از سر كوه راه بیفتد به سمت شهر و او بتواند چشم به دیدارش روشن كند.

پیر زن هم قبول كرد. اما هیچ كس نمی داند كه سال دیگر پیرزن توانست عمو نوروز را ببیند یا نه. چون بعضی ها می گویند اگر این ها همدیگر را ببینند دنیا به آخر می رسد و از آنجا كه دنیا هنوز به آخر نرسیده پیرزن و عمو نوروز همدیگر را ندیده اند.

شنبه 15/10/1386 - 15:45

عشق هایی کز پی رنگی بود                             

                                  عشق نبود عاقبت ننگی بود

مراقب پاکی و جوانی خود باشید و آینده تان را دست نا اهلان نسپارید...

جمعه 14/10/1386 - 22:25