تعداد مطالب : 57
تعداد نظرات : 111
زمان آخرین مطلب : 2994روز قبل

بی كمالی های انسان ازسخن پیداشود****پسته بی مغزچون لب واكند رسواشود

پنج شنبه 13/1/1388 - 20:23

نامه تاریخی چارلی چاپلین،نابغه سینمابه دخترش جرالدین

جرالدین دخترم!ازتودورم،ولی یك لحظه تصویرتوازدیدگانم دورنمی شود.اماتوكجایی؟درپاریس،روی صحنه تئاترپرشكوه شانزده لیزه...این رامی دانم وچنان است كه گویی دراین سكوت شبانگاهی،آهنگ قدم هایت رامی شنوم.شنیده ام نقش تودراین نمایش پرشكوه،نقش آن دخترزیبای حاكمی است كه اسیرخان تاتارشده است.جرالدین!درنقش ستاره باش،بدرخش،امااگرفریادتحسین آمیزتماشاگران وعطرمستی آورگل هایی كه برایت فرستاده اند،تورافرصت هوشیاری داد،بنشین ونامه ام رابخوان...من پدرتوهستم.امروزنوبت توست كه صدای كف زدن های تماشاگران،گاهی تورابه آسمانهاببرد.به آسمانهابرو،ولی گاهی هم روی زمین بیاوزندگی مردم راتماشاكن.زندگی آنان كه باشكم گرسنه،درحالیكه پاهایشان ازبی نوایی می لرزدهنرنمایی می كنند.من،خود،یكی ازایشان بودم.

جرالدین دخترم!تومرادرست نمی شناسی.درآن شب های بس دور،باتوقصه های بسیارگفتم،اما

غصه های خودراهرگزنگفتم.آن هم داستانی شنیدنی ست.داستان آن دلقك گرسنه كه درپست ترین صحنه های لندن،آوازمی خواندوصدقه می گیرد،این داستان من است.من طعم گرسنگی راچشیده ام،من دردنابسامانی راكشیده ام وازاینهابالاتررنج حقارت آن دلقك دوره گردكه اقیانوسی ازغروردردلش موج می زند،اماسكه های صدقه آن رهگذر،غرورش راخردنمی كندرانیزاحساس كرده ام.بااین همه زنده ام واززندگان،پیش ازآنكه بمیرند،حرفی نبایدزد.داستان من به كارنمی آید،ازتوحرف بزنم.به دنبال تونام من است،چاپلین.جرالدین دخترم،دنیایی كه تودرآن زندگی می كنی،دنیای هنرپیشگی وموسیقی ست.نیمه شب،آن هنگام كه ازسالن پرشكوه تئاتربیرون

می آیی،آن ستایشگران ثروتمندرافراموش كن،ولی حال آن راننده تاكسی راكه تورابه منزل

می رساندبپرس.حال زنش رابپرس واگرآبستن بودوپولی برای خریدلباس بچه نداشت،مبلغی،پنهانی درجیبش بگذار.به نماینده خود،درپاریس دستورداده ام،فقط وجه این نوع خرج های تورابی چون وچرابپردازد،امابرای خرج های دیگرت،بایدبرای آن صورتحساب بفرستی...دخترم جرالدین،

گاه وبی گاه بامترو واتوبوس،شهررابگرد،مردم رانگاه كن،زنان بیوه،كودكان یتیم رابشناس.من هم ازآنهاهستم.توواقعایكی ازآنهاهستی،نه بیشتر...وقتی به هرمرحله ای رسیدی كه خودرابرترازتماشاگران خویش بدانی،همان لحظه،تئاترراترك كن وباتاكسی،خودرابه حومه پاریس برسان.من آنجاراخوب می شناسم.

آنجابازیگران همانندخویش راخواهی دیدكه از

قرن هاپیش،زیباترازتو،چالاكترازتوومغرورترازتوهنرنمایی می كنند،امادرآنجاازنورخیره كننده نورافكن های تئاترشانزده لیزه خبری نیست.نورافكن كولی ها،تنهانورافكن ماه است.نگاه كن،آیابهترازتوهنرنمایی نمی كنند؟اعتراف كن،دخترم،...همیشه كسی هست،كه بهترازتوهنرنمایی كندواین رابدان كه هرگزدرخانواده چارلی چاپلین،كسی آنقدرگستاخ نبوده است كه یك كالسكه ران یایك گدای كناررودسن،یاكولی هنرمندحومه پاریس راناسزایی بگوید...دخترم جرالدین،چكی سفیدبرای توفرستادم كه هرچه دلت می خواهدبگیری وخرج كنی،ولی هروقت خواستی دوفرانك،خرج كنی،باخودبگوسومین فرانك،ازآن من نیست.این مال یك مردفقیرگمنام باشدكه امشب،به یك فرانك احتیاج دارد.جستجولازم نیست.این نیازمندان گمنام رااگربخواهی،همه جاخواهی یافت.اگرازپول وسكه برای توحرف می زنم،برای آن است كه ازنیروی فریب وافسون پول،این فرزندشیطان،خوب آگاهم...من زمانی درازدرسیرك زیسته ام وهمیشه وهرلحظه برای بندبازانی كه برروی ریسمانی بس نازك ولرزنده،راه

می روند،نگران بوده ام.امادخترم،این حقیقت رابگویم،كه مردم،برروی زمین استواروگسترده،بیشترازبندبازان ریسمان نااستوارسقوط می كنند.دخترم جرالدین!پدرت باتوحرف

می زند.شایدشبی،درخشش گرانبهاترین الماس جهان تورافریب دهد.آن شب است كه این الماس،آن ریسمان نااستوارزیرپای توخواهدبودوسقوط توحتمی ست...روزی كه چهره زیبای یك اشراف زاده بی بندوبارتورابفریبد،آن روزاست كه بندبازی ناشی خواهی بود.بندبازان ناشی،همیشه سقوط

 می كنند.ازاین رو،دل به زروزیورمبند.بزرگترین الماس این جهان،آفتاب است كه خوشبختانه برگردن همه می درخشد.امااگر،روزی دل به مردی آفتاب گونه بستی،بااویكدل باش وبه راستی،اورادوست بدارومعنی این را،وظیفه خود،درقبال این موضوع بدان.به مادرت گفته ام كه دراین خصوص،برای تونامه ای بنویسد.اوبهترازمن،معنی عشق رامی داند،اوبرای تعریف عشق كه معنی آن یكدلی ست،شایسته ترازمن است.دخترم!هیچ كس وهیچ چیزرادراین جهان نمی توان یافت كه شایسته آن باشدكه دختری ناخن پای خودرابه خاطرآن،عریان كند...برهنگی،بیماری عصرماست.به گمان من،تن توبایدمال كسی باشدكه روحش رابرای توعریان كرده است.

چارلی چاپلین-پدرتو

يکشنبه 9/1/1388 - 7:34

آسمان راجلوه ازروی نكویت یامحمد

شدخجل خورشیدپیش ماه رویت یامحمد

قبله كروبیان طاق دوابروی توباشد

كعبه روحانیان شدخاك كویت یامحمد

خاك پای خاندانت،سرمه چشم خلایق

آبروی مابودازآبرویت یامحمد

باب احسان رابه رویم بازكن،كزروزازل

رشته جان بسته ام برتارمویت یامحمد

روزمحشرسرزخاك تیره بامهرت برآرم

بهردیدارت شوم درجستجویت یامحمد

شنبه 8/1/1388 - 4:54
بهارمی آید...نقاش زبردست طبیعت چه زیبابهاررابه تصویرمی كشد.بهارهرسال نویدی برای حیاتی جدیدبرای تمامی آفریدگان.بهارسرمست وخندان ازراه می رسدوزمستان راازطبیعت بیرون می راند.شقایق های سرخ و

شكوفه های سپیدبرچمنزارهای سبزچون دشتی ازآلاله های رنگینند.بهارهمه چیزراتازه

 می سازدوبرای هریك ره آوردی نودارد.دامن سرسبززمین درسایه آسمان صاف وزلال وابرهای همیشه درحركت،زیبایی كننده ای دارد.درختان،روحی تازه می یابندوبهار،آنان رالباسی سبزمی پوشاند.چشمه یخ بسته زمستانی راجوشان وخروشان وبهاری می كندوبیرق سبزش رادرسرتاسرزمین می نشاند.ریشه های حیات دردل زمین می رویدوزمین،جانی تازه می گیرد.خستگی سرمای زمستان باآمدن بهار،ازروح لطیف طبیعت،بیرون می رود.خورشیدبادرخشش بیشتری می تابدوباشعله های گرمش بهاررایاری می كندتاآنطوری كه شایسته است

طبیعت رابیاراید.بلبلان باآوای زیبای خویش به بهار،خوش آمدگفته وآمدنش رابه یكدیگرتبریك

می گویند.همه درحال زمزمه اندوخداراسپاس می گویندكه دوباره،شروعی تازه رابرایشان رقم زده است.واین است هنرنقاش زبردست طبیعت،خداوندمهربان وآفریدگارجهانیان.
جمعه 7/1/1388 - 23:16

من شدم خلق كه چون مهدی زهراباشم...

طی شداین عمر،تودانی به چه سان؟

پوچ وبس تندچونان باددمان.

همه تقصیرمن است،اینكه خودمی دانم.

كه نكردم فكری،كه تعمق ننمودم روزی،ساعتی یاآنی.

كه چه سان می گذردعمرگران؟

كودكی رفت به بازی،به فراقت،به نشاط.

فارغ ازنیك وبدومرگ وحیات.

همه گفتندكنون تابچه ست،بگذاریدبخنددشادان.

كه پس ازاین،دگرش فرصت خندیدن نیست،بایدش نالیدن...

من نپرسیدم هیچ،كه پس ازاین زچه رو،بایدم نالیدن؟

هیچ كس نیزنگفت،زندگی چیست؟چرامی آییم؟

به چه سان بایدرفت؟پس ازاین چندصباح،به كجابایدرفت؟

باكدامین توشه،به سفربایدرفت؟...

نوجوانی سپری گشت،به بازی،به فراغت،به نشاط

فارغ ازنیك وبدومرگ وحیات.

بعدازآن بازنفهمیدم من،كه چه سان عمرگذشت؟

لیك گفتندهمه:كه جوان است هنوز،بگذاریدجوانی بكند

بهره ازعمربرد،كامروایی بكند.

بگذاریدكه خوش باشدومست،بعدازاین باز،وراعمری هست.

یك نفربانگ برآورد:ازهم اكنون بایدفكرفردابكند.

دیگری آواداد:كه چوفردابشود،فكرفردابكند.

سومی گفت:همانگونه كه دیروزش رفت،بگذردامروزش،همچنین فردایش.

باهمه این احوال،من نپرسیدم هیچ،كه چه سان جوانی بگذشت؟

آن همه قدرت ونیروزی عظیم،به چه ره مصرف گشت؟

نه تفكر،نه تعمق،ونه اندیشه دمی

عمربگذشت به بی حاصلی ومسخرگی.

چه توانی كه زكف دادم مفت.

من نفهمیدم وكس نیزمراهیچ نگفت.

قدرت عهدشباب،می توانست مراتابه خداپیش برد.

لیك بیهوده تلف گشت،جوانی،هیهات!!!

ای صدافسوس كه چون عمرگذشت،معنی اش فهمیدم.

حال می فهمم،هدف اززیستن این است رفیق!

من شدم خلق كه باعزمی جزم،ودلی مهدی عزم،

پای ازبندهواهاگسلم،پای درراه حقایق بنهم.

فارغ ازشهوت وآزوحسدوكینه وبخل.

مملوازعشق وجوانمردی وزهد،درره كشف حقایق كوشم.

شربت جرأت وامیدوشهادت نوشم.

زره جنگ برای بدوناحق پوشم.

ره حق پویم و حق جویم وپس حق گویم.

آنچه آموخته ام،بردگران نیز،نكوآموزم.

شمع راه دگران گردم وباشعله خویش،ره نمایم به همه،گرچه سراپاسوزم...

من شدم خلق كه چون مهدی زهراباشم.

نه چنین زایدوبی جوش وخروش.

عمربربادوبه حسرت خاموش،

ای صدافسوس كه چون عمرگذشت،معنی اش می فهمم.

حال می پندارم،

كاین سه روزازعمرم،به چه ترتیب گذشت:

كودكی بی حاصل،نوجوانی باطل،وقت پیری غافل

به زبانی دیگر:كودكی درغفلت،نوجوانی شهوت،دركهولت حسرت.

سه شنبه 4/1/1388 - 22:52
دلنوشته:دنیای غریبی ست،دنیایی كه ماندن درآن تردیدودودلی ست.رفتن تامرزامیدوخوشبختی و شكستن حصارمحدودیت هابدون عشق میسرنیست.چه بهتركه آن عشق ، عشق به خالق مهربان وبخشنده باشد.عشق زاییده تنهایی ست و تنهایی هم زاییده عشق.امید،رهایی وپروازازقفس ناامیدی ست.زیبایی درعشق خلاصه می شودوعشق درمكتب زندگی.به راستی این دریای مواج وپهناور،روی به كدام سوآرامش داردوامواج لرزان ومتلاطمش تا چند فرسنگ وبه چندانسان صبوری می آموزند؟این راززندگی ست وكسانی پاسخ این معمای تودرتورایافته اندكه آن رالمس كرده باشند،درتك تك لحظات وباذره ذره وجودشان كه به راستی آنان ره یافته اند وباروشنای معرفت ازاین پل ناپایداروسست بنیان می گذرندوبه بهشت خواهند رسید.امااین بهشت تنهامسیری ست به طرف بهشت جاودان وتنها جهتی ست به سوی قبله عشق ودلدادگی به آن بی كران پایدار.اماآنانی كه درزرق وبرق دنیارهاوغرق گشته اند،گمگشتگانی بی دست وپادروادی جهالت،زندگی راباهمه چیزآن قبول دارند،باهرسازاین سا حره زبردست به رقص می آیندوباهرآهش به پایان خواهندرسیدونابود خواهند شد.آنان خودرافدای زندگی كرده اند،نه فدای عشق به آفریننده آن، نه فدای عشق به دانستن معمای زندگی و نه قربانی  زندگی كردن و انسان بودن وانسان ماندن...
دوشنبه 3/1/1388 - 8:5

كوچه

بی تومهتاب،شبی بازازآن كوچه گذشتم

 همه تن چشم شدم،خیره به دنبال توگشتم

 شوق دیدارتولبریزشدازجام وجودم

 شدم آن عاشق دیوانه كه بودم

 درنهانخانه جانم گل یادتودرخشید

باغ صدخاطره خندید،عطرصدخاطره پیچید

یادم آمدكه شبی باهم ازآن كوچه گذشتیم

پرگشودیم ودرآن خلوت دلخواسته گشتیم

ساعتی برلب آن جوی نشستیم

توهمه رازجهان ریخته درچشم سیاهت

من همه محوتماشای نگاهت

آسمان،صاف وشب آرام

بخت خندان وزمان رام

خوشه ماه فروریخته درآب

شاخه هادست برآورده به مهتاب

شب وصحراوگل وسنگ

همه دل داده به آوای شباهنگ

یادم آمدتوبه من گفتی ازاین عشق حذركن

لحظه ای چند،براین آب نظركن

آب،آیینه عشق گذران است

توكه امروز،نگاهت به نگاهی نگران است

باش فرداكه دلت با  دگران است

تافراموش كنی،چندی ازاین شهرسفركن

باتوگفتم حذرازعشق ندانم

سفرازپیش توهرگزنتوانم،نتوانم

روزاول كه دل من به تمنای توپرزد

چون كبوترلب بام تونشستم

توبه من سنگ زدی،من نه رمیدم،نه گسستم

بازگفتم كه توصیادی ومن آهوی دشتم

تابه دام تودرافتم،همه جاگشتم وگشتم

حذرازعشق ندانم

سفرازپیش توهرگزنتوانم،نتوانم

اشكی ازشاخه فروریخت

مرغ شب ناله تلخی زدوبگریخت

اشك،درچشم تولرزید

ماه برعشق توخندید

یادم آمد كه دگرازتوجوابی نشنیدم

پای دردامن اندوه كشیدم

نه گسستم،نه رمیدم

رفت درظلمت شب،آن شب وشب های دگرهم

نگرفتی دگرازعاشق آزرده خبرهم

نكنی دیگرازآن كوچه گذرهم

بی توامابه چه حالی من ازآن كوچه گذشتم

يکشنبه 2/1/1388 - 11:25
سحروظلمتهلال زیبای ماه نقره گون چون گوشواره ای برگوش سپهرخودنمایی می كرد.نسیم نفس نفس زنان به همه جای شب سرك می كشیدوبابرگهای خشكیده خزان بازی می كرد..خش خش برگهاطنین دلنوازی به سكوت شب می بخشید.ستارگان زیباچون پولك های سفیدبردامن سیاه شب برق می زدند.گویی قصدجلوه گری برای زمینیان داشتند.سرمای پاییز،مورموری به تن درختان می انداخت و آنان رابه لرزه درمی آورد.هریك ازآنان می خواست جلوه خودرابه رخ دیگری بكشد. پاییزتمام زمین راتحت سلطه سردوخشن خوددرآورده وحالامی خواست قدرت و صلابتش رادرزمین و آسمان و شب وروزسایه افكن گرداند.علفزارهارقص كنان نوای شادی ونشاط رادرگوش شب زمزمه می كردند . شب آخرین لحظاتش راسپری می كرد.سحرپیش رویش بودومنتظرپایانش تاروزرابرای جهانیان به ارمغان آورد.شب دلگیربودوسحردلشادكم كم ظلمت و سیاهی شب رنگ می باخت وسپیدی صبح وسحرپدیدارمی گشت.انوارطلایی رنگ خورشیدبرزمین می تابیدوتیرگی شب راازبین می برد.سحرخیزان طبیعت آوای فرارسیدن صبح وشروعی دوباره راسردادند.دیگرجایی برای ظلمت شب نبود.شب می رفت تاخودرابرای آغازی دوباره آماده كندوصبح می آمدتاآغازی دوباره راازسرگیرد.
شنبه 1/1/1388 - 20:56
اگردرزندگی ات چرایی داری،باهرچگونه ای خواهی ساخت.اگردرزندگی ات گمشده ای داری،به جستجویت ادامه خواهی دادتا...به یادداشته باش،انسانی كه نه چرایی داردونه گمشده ای،درشبكه تارعنكبوتی دنیای زمانی گم خواهدشدتاروزی كه عاقبت نوبتش فرارسدو

فرشته مرگ اوراپیداكند...

شنبه 1/1/1388 - 4:18
پنجره بازوغروب پاییز،نم نم بارون توخیابون خیس ،غروب همیشه برای من ،نشونی ازتوبوده برام یك یادگاری جزاون چیزی نمونده
جمعه 30/12/1387 - 20:58