تعداد مطالب : 1
تعداد نظرات : 0
زمان آخرین مطلب : 2786روز قبل
 

جلسه ی محاکمه عشق بود و عقل که قاضی این جلسه بود

 

 

عشق را محکوم به تبعید به دور ترین نقطه مغز یعنی فراموشی

 

 

کرد . قلب تقاضای عفو عشق را داشت ولی همه ی

 

 

اعضا با او مخالف بودند قلب شروع کرد به طرفداری از عشق:

 

 

آهای چشم مگر تو نبودی که هر روز آرزوی دیدن او را داشتی ؟

 

 

گوش مگر تو نبودی که در آرزوی شنیدن صدایش بودی ؟

 

 

و شما پاها که همیشه آماده رفتن به سویش بودید حالا

 

 

چرا این چنین با او مخالفید؟

 

 

همه اعضا رو برگرداند و به نشانه اعتراض جلسه را ترک

 

 

کردند.

 

 

تنها عقل و قلب در جلسه مانندند. عقل گفت:

 

 

دیدی ای قلب . همه از عشق بیزارند، ولی من متحیرم با

 

 

وجودی که عشق از همه بیشتر تو را آزرده است چرا

 

 

هنوز از او حمایت می کنی؟

 

 

قلب نالید و گفت: من بدون عشق دیگر نخواهم بود و تنها یک

 

تکه گوشتی هستم که هر ثانیه کار ثانیه قبل را تکرار

 

می کند و فقط با نام عشق می توانم یک قلب واقعی باشم پس من

 

همیشه از عشق حمایت می کنم

سه شنبه 27/9/1386 - 21:16