تعداد مطالب : 91
تعداد نظرات : 27
زمان آخرین مطلب : 1482روز قبل

در روزهایی که گذشت، یک بُعد جدید جامعه ایرانی برای تمام اقشار جامعه رونمایی شد و بعنوان پدیده تازة شهر لقب گرفت، یعنی ماجرای واکنش بدنه جامعه و شبکه های اجتماعی به "مرگ مرتضی پاشایی؛ خواننده جوان موسیقی پاپ".

تحلیل ها و واکنش های چند روز اخیر به وقایع پس از درگذشت این خواننده فقید نشان داد که تقریبا همه اقشار جامعه از مردمان کوچه و بازار گرفته تا دولتی‌ها و دیگر بزرگان، از فعالان رسانه‌ ای تا نخبگان و گروههای مرجع و از هنرمندان و به اصطلاح سوپراستارها تا دست اندرکاران صدا و سیما، همگی از آنچه كه این چند روز در خیابان های پایتخت و دیگر شهرها و صفحات شبکه های اجتماعی گذشت، غافلگیر شده اند. حتی خودِ همان جوانانی که به عنوان بدنة ناشناخته جامعه سوگوارانه از بیمارستان تا بهشت زهرا آن مرحوم را مشایعت می کردند از حجم توده وار جمعیت و چگونگی به هم پیوستن این اجتماع شوکه شده بودند.

علاوه بر این پدیده كه در خیابان های شهر پدید آمد، پدیده دیگری نیز در کوچه پس کوچه های فضای مجازی و یا همان دنیای اینترنت شکل گرفت، اما هنوز بر سر این این پدیده كه، شخص مرحوم پاشایی بود!، موسیقی پاپ بود!، جوانان بودند!، شبکه های اجتماعی بودند یا هیولای سرطان!، اختلاف نظر است.

بهتر است جهت درك این پدیده از منظر چند مرز خاکستری میان ممنوعه ها و مجازها بررسی كنیم تا بلکه بتوانیم به جوابی برای این معمای غافلگیرکننده برسیم.

1-   موسیقی پاپ در طول دو سه دهه گذشته در مرزی خاکستری حد فاصل میان ممنوع و مجاز زیست نموده و قرار گرفته است. این نوع از موسیقی همواره در میانه آنچه که موسیقی غیر مجاز و زیر زمینی خوانده می‌شود و موسیقی مورد تایید وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی و مقررات و بخشنامه های رسمی، رشد یافته است. خوانندگان و طرفداران موزیک پاپ در داخل کشور تقریبا هیچ گاه تمام و کمال تعیین تکلیف نشده اند. گاهی مجوز انتشار آلبوم را گرفته اند و گاهی اجازه برگزاری کنسرت را نداشته اند. گاهی محبوب القلوب عده ای شدند و گاهی مغضوب عده ای دیگر.

صدا و سیما با همه سختگیری هایش در برخورد با موسیقی به معنای عام کلمه، گاهی میزبان مهربان خوانندگان پاپ بوده و گاه در مذمت این گونه برنامه‌ها و کنسرت ها و آلبوم‌های این دسته از خوانندگان داد سخن داده است.

به طور کلی نگاهی به پشت سر بخش دولتی و دیگر نهادهای امور فرهنگی نشان می‌دهد که در برخورد با موسیقی پاپ هیچ گاه موضع مشخصِ سیاه یا سفیدی نداشته اند. در این مورد خاص گاهی از سوراخ سوزن رد شده اند و گاهی هم از دروازه نیز رد نشده اند!

2-    تکلیف جوان در کشور اگر چه كمی با تردید کمابیش مشخص است اما واقعیت این است که تکلیف جوانی کردن حداقل برای خود جوانان چندان مشخص و شفاف نیست.

نوع و جنس حساسیت ها و خط قرمزهای نوشته و نانوشته طیف ها و قرائت‌های مختلف بدنه جامعه و دولت، مجلس و دیگر نهادها هیچ گاه درباره این مقوله، یکدست و واضح نبوده و تفاوت نوع نگاه در مواردی از یک جناح تا جناح مقابل و از یک دولت تا دولت بعدی بسیار زیاد و گاهی از زمین تا آسمان بوده است!

این تنوع دیدگاه و برخورد سلیقه ای دست اندرکاران از نهاد خانواده گرفته تا همه نهادهای واقع در میانه این دو، باعث گردیده شده است تا تکلیف حد و حدود جوانی کردن و چند و چون گذران اوقات فراغت و روابط، هیچ گاه در کشور به طور واضح مشخص نباشد، به گونه ای که از نگاه یک جوان امروزی انگار که این مساله خاص، مرز خاکستری را از ممنوعه های رسمی و غیررسمی، قانونی و غیرقانونی، عرفی و غیرعرفی و خانوادگی یا اجتماعی پوشانده و او را احاطه کرده است. از این رو جوان برای جوانی کردن، خود را بلاتکلیف می بیند و به ناچار گاهی خود را مجبور می كند كه دست به اجتهاد («اجتهاد» در لغت به معنای تلاش و كوشش تا سرحد توانایی است، به گونه ای كه با تحمل رنج و سختی همراه باشد) و انتخاب و یا اجتناب بزند.

3-    در سالهای اخیر سرطان عیان تر و بی پرواتر از هر زمانی برای جامعه ایرانی شاخ و شانه كشیده و می‌کشد. کمتر کسی می‌توان یافت که خانواده و بستگانش زخم خورده سرطان نبوده باشند. روایت ها درباره عوامل تشدید سرطان در سالهای اخیر متعدد و البته خاکستری و غیرشفاف است. جماعتی می‌گویند ترکیبات بنزین پتروشیمی سالهای گذشته آلوده و سرطان‌زا بوده و از این رو ممنوع شده است و طرف مقابل نیز به طور کامل کتمان می‌کند و اصلا چیزی به روی خود نمی‌آورد. می‌گویند افزودنی های غیرمجاز و ممنوع در محصولات غذایی بیداد می‌کند، می‌گویند آزبست باید ممنوع شود، می‌گویند مواد شیمیایی و البته به جز اتفاقِ نظرِ صحیحِ همگان درباره دخانیات كه آنهم فقط یك نظر میباشد، چرا كه همین دخانیات در دو شاخه محبت نوجوان و جوانان و نیز بزرگسالان فراوان دیده می شود و استعمال میگردد؛ اما بخصوص در تشدید مؤثر سرطان ها انگار هیچ چیز شفاف نیست.

جو روانی اجتماع مانند آسمان شهر خاکستری است و کسی زیر بار پذیرش عوامل مؤثر در تشدید سرطان ها نمی‌رود. سرطان هم که دیگر سن و سال نمی‌شناسد و کودک و پیر و جوان را به یک چشم نگاه می‌کند و در زیر جلد شهر و زیر پوست شهروندان جولان می‌دهد.

4-    همیشه پای یک یا چند شبکه اجتماعی در میان است. شبکه های اجتماعی در ایران هنوز تکلیف خود را نمی‌دانند و در مرزی خاکستری میان فیلترینگ و آزادی قرار دارند. فیسبوک و توئیتر و چند شبکه دیگر با وجود عضویت میلیونها ایرانی فیلتر و ممنوع است. وایبر و اینستاگرام، واتس‌اپ و دیگران در برزخ تصمیم گیری شورای عالی فضای مجازی قرار گرفته اند. خبرها، گزارش‌ها، شنیده‌ها و دیگر نوشته ها که در این شبکه ها دست به دست می‌شود نیز ترکیبی خاکستری از راست و دروغ دارد، واقعیات و شایعات، خبرهای سیاه و خبرهای سفید، گفته ها و ناگفته هایی درباره همه چیز از جمله موسیقی، پاپ، پاشایی، جوانی، سرطان، پارازیت، ماه عسل، بیمارستان بهمن، خبرفوت، تکذیب فوت و... و....

کاربران شبکه های اجتماعی هر چند همواره شرایط حضور خود در این فضای مجازی را در حال و هوایی نه سفید و نه سیاه بلکه خاکستری می‌بینند، اما این مانع از آن نمی‌شود که خبرها و نظرهای خود را با هم درمیان نگذارند، با هم همراه نشوند، شادی و غم خود را با همفکران خود به اشتراک نگذارند و برای شادمانی یا سوگواری خودشان قرار و مدار نگذارند.

پس جامعه ما نیازمند امید و شادی است. كسی مانند مرتضی پاشایی می‌آید كه مثل هیچ كس نیست. او به بیماری مهلكی گرفتار بود و پنجه به پنجه به چنگال سرطان خرچنگ چنگ می انداخت و با آن كلنجار می رفت و درگیر بود. نبردی كه گویا می دانست از پیش باخته است اما درست مانند یك ورزشكار حرفه ای كه حریفش را تا آخرین لحظه رها نمی‌كند می‌جنگد. شاید نباید فراموش كنیم كه مرگ، پایانِ قصه بعضی‌ از آدمها نیست.

جوانان ما در این دوره به خوبی نشان دادند كه چقدر سلیقه و ذائقه‌ شان نسبت به دنیا فرق كرده است و این جامعه است كه از این دوره به دور مانده و نسبت به آنها بی تفاوت!

به این جوانان باید بالید، جون جوانِ ما، آزادی و اشتغال، جوانی و ازدواج و خوشی و در كل همه را با هم احتیاج دارد و می خواهد. درک شان کنید، همه ما نیز در دور جوانی همین ها را می خواستیم.

كسانی فارغ از هر نوع گرایشی راه خود را به آینده باز می‌كنند و نشان می‌دهند كه چقدر در اوجِ خاموش، قدرتمند و باشكوه هستند.

رفتار امروز مردم نشان داد راهی كه می روند با راهی كه نشان می دهند متفاوت است، نه تبلیغاتی شده بود و نه امكاناتی مهیا شده بود و نه حتی یك اتوبوس برای رفاه حال مردم در نظر گرفته شده بود، ولی سیل جمعیت برای یك خواننده حتی نه چندان مشهور و جوان، به خیابانها گسیل گشت و این فقط برای تهران نبود بلكه در همان لحظات اولیه فوت ایشان در تمام شهرها مراسم برگزار شده بود.

این حركت مردم را باید مسئولین فرهنگی ما را به فكر وادارد و راهی كه مردم به دنبال آن هستند بروند، خصوصا" صدا و سیما كه در قامت مدیریت جدید باید درك درستی از وضعیت موجود و جدید داشته باشد، نه اینكه از نشان دادنِ حتی یك سنتور نیز دوری جوید و از آن برائت نماید.

چه بخواهیم و چه نخواهیم، پاشایی نماینده این نسل شد و با صبر و مقاومتش به همه نشان داد كه می‌توان در اوج یك بیماری مهلك، هم قهرمان شد و هم خواند و هم خندید و هم از مرگ نترسید.

او مسئولیتش را در این دنیا خیلی خوب به پایان برد و مانند یك برنده گرچه دستش از این دنیا كوتاه شد، اما مثل یك پرنده اوج گرفت و به آسمان پرواز كرد.

كاش خداوند مرگ با آبرو را، قسمتِ همة ما بگرداند.

«شیدا و شیوا در مطلب»

گرچه مطلب گفته شد، چشم شما به شیدا گشته شد

لیكن جای هیچ شكی نمی ماند، كه مطلب به شیوا گفته شد

«سازت را بردار»

سازت را بردار، از برایم سازی نواز

دستمان را هم بگیر، بر سرم دستی نواز

قلم را بردار روی كاغذ، شعری نو از نو نویس

پیش پا افتاده شد، ناله و سوزهای من رو چرك نویس

یاد كن ما را كه چه تمنایی میكرد این حقیر

حق با عدالت باشد، هم به دنیا دوست و هم فقیر

«هر آنچه دیدم»

این منم پر یأسم، اگر نیستم

این تویی پر امیدی، پس هستم

هرگز از تو دور نشوم، چون بی تو می ترسم

محال است بی تو پُر بشوم، چون از تو می پرسم

بودن یا نبودن مسئله این است

هر آنچه دیدم، كل هستی همین است

«تمام اینها را از تو دارم»

در وجودم، آتشی دارم

در دلم، دل شوره ایی دارم

در سرم، غوغایی دارم

در چشمم نیز، پُر از اشكی دارم

بیش از این نمیدانم، كه چه چیزی دارم؟

اما میدانم، كه به تنهایی؛

تمام اینها را، از تو دارم

«نیاز به خدای بی نیاز»

به میخانه كه رفتم، گفتند كه برگرد

تو در این میكده، هیچ می نداری

به بتخانه كه رفتم، گفتند عقب گرد

تو در این بتكده، هیچ بت نداری

رو به مسجد كه نمودم، همه فریاد زدند

تو در این خانة دل، آیا محراب داری؟

و به مسجد كه رسیدم، یكی آهسته گفت: تو باید وارد شوی

چون در این جای قدمگاه و خدای بی نیاز، تو نیازمندتری

«بتو رسیده ام»

از شعرهایم، چیزی نمانده

در گلویم، صدایی نمانده

بی تو بودن در این حس، حسی نمانده

با تو بودن در این راه، راهی نمانده

به هرجا كه گفتی، پر زده ام

به هر كس كه گفتی، سر زده ام

در آخر، به اوج سرمست رسیده ام

چرا كه هم اینك و همینجا، بتو رسیده ام

«تو یاد من بسی بودی»

بسی شُكر، در این خلوت

هزاران شُكر، در این غربت

كه درمانده نبودم، در این محنت

كه وامانده نبودم، در این عزلت

دلیلش هم همین است، همی بودی كمی بودی

جان جانان، تو یاد من بسی بودی

«چه حاصل، چه سود؟»

از چشم دلربایی تو چه حاصل؟، تا من شوم بیتاب!

از چشم دلشكن من چه سود؟، تا تو شوی مهتاب!

نه این منم كه شوم از برایت، به فرهادی شیرین

نه این تویی كه شوی از برایم، به شیرینی فرهاد

عهد بستیم تا به آخر برسیم، در این راه خسته

تو شتابان برسی به خواسته، و من به آهسته

«كمی هم با دل ما باش»

بی سر و پایم

هم سر و هم هر دو پایم باش

مانده به راهم

هم راه و هم راهنمایم باش

گر عالم و آدم برهند از بر ما

آنكه دیگر ملالی نیست

اما ای دوست كه من از تو صد گله دارم!

و آنهم خیالی نیست

ابر و باد و مه و خورشید و فلك؛ همه در كارند

اما بر من به چه كار می آیند؟

تو اگر وقتی نمودی؛

كمی هم با دل ما باش

«پیچك تو»

سر پیچ كه رسیدی

تو یه پیچك بزن

و بازم باز بپیچ

تا كه پیچ من رسیدی

تو در این پیچ ببین

به خودم می پیچم

و در این پیچ و تاب

تو مرا باز نپیچان

كه میشم پا پیچت

یا كه باز پیچك تو

«آن روز كه من یافتمت»

آن روز كه من یافتمت / به دام تو افتادمت

هر روز كه من نخوانمت / به فكر تو من بودمت

هر روز كه من به یادمت / در ذهن باشم كنارمت

آن روز كه من نبینمت / كه من باشم بیمارمت

با پا آیم به سویمت / ترا گیرم به دستمت

نگاه كنم نگاهمت / بگیر مرا تو مشتمت

پذیر مرا در حسمت / تا من روم در روحمت

كه من ترا پذیرمت / با این جانم و قلبمت

«من شناختمت تو ای یار»

من شناختمت تو ای یار

تورو بارها می شناسم

تو ربودی این دل زار

حالا باز مرا تو بشناس

«شیرین و فرهاد»

گفته بودمت: كه تو، تنها منی

گفته بودمی: كه فقط، تو از منی

گفتمت: كه من فقط، یه قالیم

گفتمی :تو هم ببین مرا، كه من چه عالیم

بگفتم: كه دیده ام، به روی توست

بگفتی: و دست من، در دست توست

چونكه گفتم: عشق من، مثل فرهاد بود

و تو زیبا گفتی: در منم، شیرین بود

«همدیگر را بهتر بشناسیم و هم خدا را»

می توان دستها را به سوی بالاها گرفت

تا به آسمان برود و در ابرها با خالق بود

می توان در همان حال، ستاره ها را دانه دانه چید؛

و برای خود نگهداشت

می توان صدای پرنده ای را شنید؛

كه بر روی شاخه درختی نشسته و از ما می خواند

شُر شُر آب را با دست گرفت و از آن لذت برد

زندگی زیباست و تا بعدها نیز گویاست

به شرط آنكه به زیبایی دید و آنرا به شیرینی چشید

كاش ما همگی قدر هم را می دانستیم

كاش ما همه به درد هم می خوردیم

كاش پرخاشگری ها در میان ما نبود

كاش جنگ و جدل ها در این بین نبود

از غصه هایم تا چه اندازه ای من برایت بگویم؟

و تو تا چه اندازه ای توان شنیدن آنرا داری؟

من كه به هفتاد من كاغذ؛

برای نوشتن تمام دردهایم نیاز دارم

شاید تو هم مثل من و به حد و اندازه من نیاز داشته باشی

اما خیلی عجیب است كه با هم درد مشتركی داریم

ولی نمی دانیم كه چرا از هم دوریم

شاید به همین خاطر بوده باشد؛

كه به سوی گلی رفته باشیم

تا پس از چیدن آن؛

كه اگر همدیگر را دیدیم

با مهربانی آنرا به هم تقدیم كنیم

تا كه بعد از آن؛

هم همدیگر را بهتر بشناسیم؛

و هم خدا را...

تنظیم اشعار: داریوش دوسرانی

وبلاگ: http://tavabam.tebyan.net (شعرهای داریوش دوسرانی)

سه شنبه 27/8/1393 - 18:47

این شعر را قبل از فوت مادرم كه دربیمارستان 16/06/1391 اتفاق افتاد برایش سروده بودم. با آن دوباره یادی از او می كنم تا باز هم از من راضی باشد، به امید خدا...

 

صرفنظر از این روز مبارك كه میلاد بزرگ بانوی دو عالم حضرت فاطمه زهرا ( س ) است و الگویی برای زنان در پاكدامنی میباشد و یگانه فرزند محمد مصطفی ( ص ) سید المرسلین و همسر مرتضی حیدر ( ع ) سردار خیبر و مادر دو فرزند ذكور خود حسنین ( ع ) دو سردار صلح و قیام مومنین و نیز مادر زینب كبری آن شیر زن كربلا نامگذاری شده است، از مدتها پیش میخواستم برای مادرم كه زحمات زیادی برایم كشیده است تا به این مرحله از زندگی برسم ، شعر یا دكلمه ای برایش بسرایم و تنظیم كنم . اما دریغا كه تا قبل از این روز عزیز هیچ چیزی به ذهنم نمیآمد و من از بابت آن شرمنده مادرم بودم . پیش خودم می گفتم كه منهم مثل او باید صبور و بردبار باشم و به خداوند متعال توكل بكنم كه روزی چنین سعادتی برایم مهیا خواهد شد و خدا را شكر می كنم كه روز موعود فرا رسید و بر من بسی افتخار شعف انگیزی است كه در چنین روز فرخنده ای توانسته ام برای مادرم كه عزیزترین فرد زندگیم میباشد همین متنی را كه شما آنرا در ذیل ملاحظه خواهید كرد تنظیم نمایم . امیدوارم وقتی متن را برایش می خوانم از ته دل از من راضی بوده باشد ، هر چند برای تمامی درد و رنجهایی كه او در این سالها از بابت من متحمل شده است قابل جبران نخواهد بود ، اما اگر اندازه آن حتی یك ذره اِپسیلون هم باشد ، من تا ابد قدرداتش خواهم بود....

 

 

سلطان غمها یعنی مادر

سكوت دردها یعنی مادر

شریك رنجها یعنی مادر

تحمل سختیها یعنی مادر

دل شكسته تنها یعنی مادر

چشم به انتظار یعنی مادر

نشانه ایثار یعنی مادر

اوج فداكاری یعنی مادر

الگوی تلاش یعنی مادر

چشمه مهربانی یعنی مادر

امید به فرزند یعنی مادر

فرشته زمین یعنی مادر

صاحب بهشت یعنی مادر

تمام خوبیها یعنی مادر

معنای زندگی یعنی مادر

و من برای همه این معانی

عاشقانه ترین شعرم را سروده ام

فقط برای تو مادر فقط تو ....

 

 

 

تنظیم : داریوش دوسرانی (tavabam)

  http://tavabam.tebyan.net

يکشنبه 31/1/1393 - 17:37
مرزبانی که در آستانه پدر شدن، بی هیچ منتی در نقطه صفر مرزی به خدمت مشغول بود و به دست مزدورانی به فیض شهادت رسید که از سایه خودشان هم می‌ترسند، به ویژه پس از کار وحشیانه اخیرشان که خون ملتی را به جوش آورده است.
کد خبر: ۳۸۸۶۱۴


هم خود را سربازان «عدل» می‌نامند و هم به تازگی پسوند «ایران» را به نام بی مسمای خود افزوده‌اند؛ اما غافلند که با کارهایی از این دست، تنها ثابت خواهند کرد که مزدوری بیش نیستند؛ مزدورانی که با ظلم‌های روا داشته به سربازان ایران، به امید خدا به زودی طعم عدل را خواهند چشید و چقدر این لحظه نزدیک است.

به گزارش «تابناک»، به فاصله چهل و پنج روز از خبر گروگان گرفته شدن پنج مرزبان ایرانی به دست گروهگ تروریستی «جیش العدل» و در شرایطی که کمترین واکنشی از سوی نهادهای پر مدعای حقوق بشری بروز نکرد، روز گذشته خبر رسید که یکی از این مرزبانان به شهادت رسیده تا تلخ‌ترین عیدی به دست نامرد‌ترین افراد به ملت ایران و خانواده این مرزبان برسد.

این خبر پس از آنکه روز گذشته با تکذیب مقامات ایرانی همراه شد، متأسفانه امروز مهر درستی خورد تا دریابیم که گروه پنج نفره مرزبانان گروگان گرفته شده کشورمان، عضو ارشد خود را از دست داده و پسر ده روزه گروهبان شهید «جمشید دانایی فر»، قرار نیست پدرش را ببیند؛ پسری که هنوز نامی برایش برگزیده نشده، چراکه مادرش دوست داشت این تصمیم مهم را با همراهی پدر دلیرش به انجام برساند.

سال‌ها از هنگامی که صدام ملعون و حامیانش درک کردند با جنگ رودررو نمی‌توانند به خواسته‌های خود برسند، گذشته، ولی نتایج آن جنگ هنوز به قدری آشکار است که کسی تکرار تجربه گام نهادن در این راه اشتباه را نخواسته و راه شبیخون زدن تنها راه ممکن برای نشان دادن دشمنی به نظر برسد؛ راهی که گروهک‌های مزدور در پیش می‌گیرند تا شهادت امثال گروهبان دانایی فر را دستمایه نشان دادن قدرت خود به ایرانیان کنند و بسیار روشن است که احمقانه‌ترین و وحشیانه‌ترین راه ممکن است.

اینکه جوانی را به گروگان گرفته و با زندانی کردنش در ناکجاآباد، برای یک کشور شاخ و شانه کشیده و شرط و شروط تعیین کرده و سرانجام جانش را بربایند، شیوه‌ای است که نه تنها انجامش به هیچ شهامتی نیاز ندارد، بلکه پستی از سر و روی آن می‌‎‌بارد و بیش از هر چیز، بی‌وجودی گروگان گیران را نشان می‌دهد و مسیر انتقام را می‌گشاید.

در سوگ «جمشید»؛ شهیدی که راه انتقام هم رزمانش را گشود

جیشی های مزدور که سخت است میانشان با گروگان گیرانی که فرزندان مردم را به امید پیمودن ره صد ساله در یک شب می‌ربایند، تفاوتی یافت، این بار نه در کمین شبانه، به سمت سربازان خسته از کار روزانه آتش گشودند تا نشان دهند که از جنگیدن می‌ترسند و نه دیگر دشمنی‌های بروز کرده (مانند ترور دادستان زابل) را به نام خود سند  بزدند، بلکه به نقطه صفر مرزی یورش برده و چند سرباز را ربودند و به پاکستان بردند تا در سایه بی سر و سامانی آن کشور، مخفی شان کرده و باج بخواهند و اکنون می خواهند با گروگان کشی، تهدید خود را پر رنگ نشان دهند؛ اما نمی‌دانند چه گوری برای خود تدارک می‌بینند.

این بار ترور در خاک کشوری رخ داده که لانه این تروریست هاست و کمترین تلاش برای زدودن این تصویر کریه از پیکر خود نداشته و ندارد؛ اما شهادت گروهبان ایرانی هم چیزی نیست که بتواند از زیر سنگینی آن شانه خالی کند و گویا ناگزیر از پذیرش ورود سربازان ایرانی به خاک خود باشد.

در سوگ «جمشید»؛ شهیدی که راه انتقام هم رزمانش را گشودآشنایی با گروهبان شهید
جمشید دانایی‌فر اهل سیستان بود و امسال بیست و پنجمین بهار عمر خود را بدون خانواده در ناکجا آباد گذراند. او فرزند ششم یک خانواده یازده نفره از طبقه متوسط بود که سه خواهر و چهار برادر داشت و سانحه تصادف سایه مادرش را سه سال بود از سر او برداشته بود.
پدرش یک سالی می شود که بازنشسته شده اما بر اثر ناراحتی های روحی، مریض احوال است و خبر ربوده شدن جمشید، مریضی وی را تشدید کرده است.
جمشید دو سال سربازی‌اش را درکرمانشاه گذراند و بعد از دوران سربازی به استخدام نیروی انتظامی درآمد و برای آموزش به چالوس رفت. حدود یک سال در چالوس دوره‌هایی را گذراند و بنا به گفته خانواده اش با قبول شدن در دوره‌ها با او قرارداد پنج ساله بستند و به عنوان گروهبان دوم در مرز مشغول به خدمت شد و پس از سه سال به مرزهای سیستان و بلوچستان آمد.
از مرزبانی او در سیستان و بلوچستان دو ماه می گذشت که به دست گروهک تروریستی جیش الظلم به همراه چهار سرباز دیگر ربوده شد.
هنوز یک ماه از ربوده شدن جمشید نگذشته بود که فرزندش به دنیا آمد و همسرش برای او نام انتخاب نکرد تا جمشید بازگردد و او نام پسرش را برگزیند.
اگر تا کنون گلایه ها به مسئولان در ره‌گیری نکردن این مزدوران، به مانع لانه گزینی ایشان در خاک کشور همسایه ختم می‌شد و موجه به نظر می‌رسید، اکنون به نظر می‌رسد عروج سرباز اسیر ایرانی شرایط را تغییر داده است؛ گویی شهید دانایی فر راه انتقام را گشوده باشد.

اینجاست که در اوج اندوهِ از دست دادن سرباز میهن و معلوم نبودن تکلیف همرزمان اسیرش، راه انتقام گشوده تر از هر زمانی به نظر می‌رسد؛ انتقام از جیشی هایی که دستشان به خون سربازان زیادی آغشته است و زمان رسیدن آن اینقدر نزدیک است که می‌توان پیش بینی کرد، به زودی عملیاتی برای نابودی شان رقم خواهد خورد و طعم «عدل» به کام ملت ایران خواهد نشست.

زمان آن رسیده که مذاکرات با مقامات پاکستانی سمت و سوی متفاوتی به خود گرفته و تلاش برای نابودی جیشی ها به شکل متفاوتی رقم بخورد تا درس عبرتی شود برای دشمنانی که شاید گمان کنند راه شبیخون زدن برایشان باز است تا هر زمانی که خواستند بتوانند از آن راه به ایران ضربه بزنند.

اینها راهی است که شهادت مرزبان گروگان گرفته شده پیش رویمان ترسیم می‌کند؛ مرزبانی که در آستانه پدر شدن بی هیچ منتی در نقطه صفر مرزی به خدمت مشغول بود و به دست مزدورانی به فیض شهادت رسید که از سایه خودشان هم می‌ترسند، به ویژه پس از کار وحشیانه اخیرشان که خون ملتی را به جوش آورده است.

جا دارد که شهادت مظلومانه گروهبان جمشید دانایی فر را به خانواده محترم و بستگان وی تبریک و تسلیت عرض کرده و برایشان صبر جمیل آرزو کنیم.
چهارشنبه 6/1/1393 - 13:23
یا علی گفتم كه سرباز تو باشم یا علی

یا علی گفتم كه جانباز تو باشم یا علی

یا علی گفتم كه دوستدار تو باشم یا علی

یا علی گفتم كه دلدار تو باشم یا علی

یا علی گفتم كه دیگر من نباشم با خوارج یا علی

یا علی گفتم كه دیگر من ستیزم با خوارج یا علی

یا علی گفتم كه ایتام من سیر نمایم یا علی

یا علی گفتم كه مسكین من دست بگیرم یا علی

یا علی گفتم كه گدای در خانه ات من میمانم یا علی

یا علی گفتم كه همای رحمت من تنها تو هستی یا علی

یا علی گفتم كه خاك پایت من بگردم یا علی

یا علی گفتم كه پابوس تو من میمانم یا علی

 

گرچه بر ما مسلمانان اینگونه سخن گفتن از نام "علی (ع)" آسان است، امام بی تردید دل كندن از عظمت او نیز خیلی سخت است. شهادت اسوه عدالت، پیشوای مردانگی، مولای متقیان و سالار مؤمنان "حضرت علی (ع)" بر صالحان و نیكوكاران واقعی كه خالصانه عشق به مریدی او را دارند تسلیت می گویم و همچنین آدمی هر چقدر هم تنها باشد، تنها خدا است كه به تنهایی دست بنده اش را می گیرد تا كه تنها نماند. همه ما در درجه اول نیازمند به او هستیم و سپس به همدیگر. از سروران گرامی امید است در این شب عزیز كه ارزش آن به هزار شب می رسد از دعاهای خود ما را نیز بی نصیب نگردانند، التماس دعا...

 

با تشكر از صبر و حوصله شما

بنده كوچك خدا و دوستدار شما

داریوش دوسرانی (tavabam)

وبلاگ: http://tavabam.tebyan.net

چهارشنبه 9/5/1392 - 10:57

تنها دو روز باقی مانده بود به پایان جهان و تازه فهمید كه هیچ زندگی نكرده است. تقویمش پر شده بود و خداوند دو روز، تنها دو روز برایش گذاشته بود. پریشان شد و آشفته و با حالتی عصبانی نزد خدا رفت تا روزهای بیشتری از او بگیرد.

داد زد و بد و بیراه گفت، خدا سكوت كرد. جیغ زد و جار و جنجال راه انداخت، خدا سكوت كرد. آسمان و زمین را به هم ریخت، باز خدا سكوت كرد. به پر و پای فرشته ‌و انسان پیچید، باز هم خدا سكوت كرد. كفر گفت و سجاده را دور انداخت، اما خدا همچنان سكوت كرد. دلش گرفت و گریست و به سجده افتاد، در این لحظه خدا سكوتش را شكست و گفت: عزیزم، یك روز تو از دست رفت و تمام روز را به بد و بیراه گفتی و با جار و جنجال از دستش دادی. برایت فقط یك روز دیگر باقی مانده است. بیا و لااقل این یك روز را آنگونه كه شایسته ات است زندگی كن.

لا به لای هق هقش گفت: اما با یك روز...! با یك روز چه كار می توانم بكنم؟

خدا گفت: آن كس كه لذت یك روز زیستن را تجربه كند، گویی هزار سال زیسته است و آن كس كه امروزش را درك نكند، هزار سال هم به كارش نمی‌آید. خدا آنگاه سهم یك روز زندگی را در دستانش ریخت و گفت: حالا برو و یک روز خودت را زندگی كن.

او مات و مبهوت به زندگی نگاه میكرد كه در گودی دستانش افتاده بود و می‌درخشید، اما می‌ترسید حركت كند، می‌ترسید راه برود و می‌ترسید كه این یك روز زندگی از میان انگشتانش بریزد.

قدری ایستاد و سپس به خود گفت: وقتی فردایی ندارم، نگهداشتن این زندگی چه فایده‌ای دارد؟ انگار دیگر چاره ای ندارم و می باید این یك مشت زندگی را بدرستی مصرف كنم.

آن وقت شروع به دویدن كرد و زندگی را به سر و رویش پاشید، آنرا نوشید و بویید و چنان به وجد آمد كه دید می‌تواند تا ته دنیا بدود، می تواند بال بزند و می‌تواند بر روی خورشید پا بگذارد و می تواند....

او در آن یك روز هیچ آسمانخراشی بنا نكرد و هیچ زمینی مالك نشد، حتی مقامی را به دست نیاورد، اما....!، اما در همان یك روز ....، دستی بر پوست درختی كشید، روی چمن خوابید، كفش دوزدكی را تماشا كرد، سرش را بالا گرفت و ابرها را دید، به آنهایی كه او را نمی‌ شناختند سلام داد و به آنهایی كه او را دوستش نداشتند از ته دل دعا كرد.

او در همان یك روز آشتی كرد و خندید و سپس با شادی سبك شد، لذت برد، سرشار شد و بخشید....، عاشق شد، عبور كرد و در انتها تمام شد. او در همان یك روز به تمام معنا زندگی كرد و فردای آن روز فرشته‌ها در تقویم زندگی اش نوشتند: امروز او درگذشت، كسی كه هزار سال زیست!

بهتر است از هم اكنون به درون خود رجوع كنیم و بگوییم نباید امروز خودمان را از دست بدهیم و اینكه در فردا ضمانتی نیز برای طلوع خورشید وجود دارد. باید دانست كه زندگی انسان دارای طول، عرض و ارتفاع است و ما انسانها اغلب تنها به طول آن می اندیشیم، اما آنچه که بیشتر اهمیت دارد، عرض و یا چگونگی آن است. بله، فردایی هم وجود دارد و بدنبالش ضمانتی برای طلوع خورشید، به شرط آنكه امروز را دست ندهیم تا ارتفاع زندگی را در فردا بدست آوریم.

این متن را چنانچه خوانده اید، آنرا برای دوستان خود و یا به كسانی كه برایتان ارزشمند می باشند بفرستید، اما اگر هم این کار را انجام ندادید نگران نباشید، چون هیچ حادثه ناخوشایندی برای شما رخ نخواهد داد، ولی اگر توانستید انجام بدهید، تنها با این كار به دنیای شخصی دیگران روشنایی خواهید بخشید. کسی چه می داند، شاید یكی از دوستان شما همین الان ممكن است به خواندن چنین مطالبی نیاز داشته باشد. البته بهتر است یکبار دیگر متن را با دقت بیشتری بخوانید تا درست تر بتوانید تصمیم تازه ای برای زندگی بگیرید، زیرا امروز اولین روز از بقیه عمر شماست.

 

یا علی مدد....

 

بنده كوچك خدا و ارادتمند شما؛ داریوش دوسرانی (tavabam)

وبلاگ:http://tavabam.tebyan.net  (شعرهای داریوش دوسرانی)

سه شنبه 25/4/1392 - 14:1
 

حضرت ابراهیم (ع) چنان با خداوند انس و الفت داشت كه "خلیل الله" گشت

حضرت موسی (ع) چنان با خالق هستی بخش به گفتگو نشست كه "كلیم الله" گردید

حضرت عیسی (ع) چنان با دستور خداوند به مردگان روح بخشید كه "روح الله" گشتند

و حضرت محمد (ص) كه سلام و درود خداوند بر او و خاندانش بسیار باد، چنان با رسالت خویش فرامین الهی را به بندگان صالح و خیرخواه ابلاغ نمودند كه از سوی پروردگار "رسول الله" گردیدند

و تو ای بنده خدا كه به ماه "ضیافت الله" دعوت و "حبیب الله" گشته ای، از فضل و كرم او در این ماه بهره ببر و شكر گزارش باش...

ورود انسانهای پاك و شریف به ماه مبارك رمضان كه بی تردید ماه خویشتن داری و خودشناسی است تبریك می گویم و ان شاءالله روزه داری همگی دوستان و سرورانم در این ماه عزیز مورد لطف و عنایت حق تعالی قرار گیرد...

 

با تشكر از صبر و حوصله شما

بنده كوچك خدا و اراداتمند شما

داریوش دوسرانی (tavabam)

وبلاگ: hhtp://tavabam.tebyan.net (شعرهای داریوش دوسرانی)


 

چهارشنبه 19/4/1392 - 11:23
 

در فكر كجای هستی، هستی...!؟

تو با خودشناسی، خودت را باید بهتر بشناسی...

تا بتوانی خودت  را بهتر ببینی...!

حسرت گذشته را خوردن چه سودی دارد ترا؟

غصه آینده را باید نمود...

تا حال خود را دگرگون تر نمود...!

استعداد خودت را آزاد كن...، استحقاق خودت را آواز كن...

قدر خودت را بدان...، تا كه قدرتمند بمانی...

به هزار و بی دلیل...، خودت را بی بدیل كن...

زیرا هر كس كه به خود شك داشت...، او از همه شكایت داشت...

رسیدن به هدف میسر است...، اگر كه تو خود را اسیر مسیر نگردانی...

زیرا پرنده وقتی شناگر گشت...، كه پیش از آن در هوا شناور می گشت...

صاحبانِ اهل دل...، دل اهلی را دوست دارند...!

و زیبایی نیز دیدنی است...، به شرط آنكه دید زیبایی داشته باشی...

بدان كه بخشش...، پاك كنِ همه رنجش هاست...

و انسان موجودی است...، كه انسانیت همه موجودیت اوست...

پس؛ برخیز و همت كن...، تا باورهای خود را بارورتر  بگردانی...

چون دلخواسته نبودن...، دلیلی بر دلخسته بودن نیست...

همین كه هست...، یا باید آنرا ساخت یا باید با آن ساخت...!

دیروز برایمان...، به خاطره ها تبدیل گشت...

و ما به خاطر فردا...، خاطرخواه امروز گشته ایم...

چه خوب است كه ما...، همه را فقط برای هم بخواهیم...

نه همه اش را برای خودمان...، تا اینقدر خودخواه نمانیم...

یاران؛ بیایید تا نگاه مان را عمیق دربست كنیم...!، به خدمت كردن...

كه خدمتگزاری ما باشد...، در خدمت درهای بسته...!

 و هم ینكه امید و شادی را به نیازمندان بازگردانیم...

چون بهترین شادیهاو آرزوها برای ما...، نیاز به خداوند است......

زیرا كه خداوند دوست دارد...، تا همه ما را شاد ببیند...

هم به او...، و هم به همدیگر...

بی آنكه با شتاب، به هم منَّت بگذاریم...

به آرزوها و دعاهای یكدیگر نیاز داشته باشیم...

چون من هم به دعای شما نیازمندم...

پس؛ تو با خودشناسی...، خودت را باید بهتر بشناسی...

التماس دعا...

 

با تشكر از صبر و حوصله شما...

تنظیم: داریوش دوسرانی (tavabam)

 

يکشنبه 9/4/1392 - 15:25

بسمه تعالی

 

حسبنالله و نعم الوکیل، نعم المولی و نعم النصیر

 

با یاد نام و سپاس پروردگار للعالمین

كه او تنها خدایم بوده است فقظ همین

 

هرگز دلم سراچه ماتم نمی شود / آبروی من به هر سببی خم نمی شود

من همیشه یاور محسن رضایی ام / یك ذره از ارادتم به ایشان كم نمی شود

 

جناب آقای دكتر محسن رضایی

با سلام و احترام و عرض ارادت خالصانه من به شما فرزند ملت ایران

 

 

انسان بزرگ نیست جز به وسیله فكرش، شریف نیست جز به واسطه رفتارش و قابل احترام نیست جز به سبب اعمال نیكش. بی تردید سرزمین قدرتمند و همیشه حماسه ساز ایران نیز به چنین انسانی نیاز دارد كه تمامی منازعات سیاسی و زد و بندهای آنرا از زندگی سالم جامعه اسلامی ما بزداید و اقتصاد انحصار دولتی را به اقتصاد قدرتمند مردمی تبدیل گرداند و كشور را از تمام وابستگی ها به دیگر كشورها و حتی از ابرقدرتهای جهان محو نماید و به یقین چنین شخصی نبوده است و نیست جز شخص شما كه در منش و معرفت پاك شما وجود داشته و در خدمات ارزشمند گذشته جنابعالی نیز كه نسبت به مردم شریف ایران داشته اید به هیچ گونه فریبكاری دیده نشده است و با یاری خداوند منّان و سبحان می توانستید این كار عظیم و جهادی را در این زمانه حاضر و با كمك هموطنان خویش به سرانجامش برسانید، زیرا شعار ساده شما « سلام بر زندگی، یا اباالفضل » بوده است و این همان شعار « اصلاح الگوی مصرف و سبك زندگی اسلامی ایران » میباشد كه مقام معظم رهبری حضرت آیت الله خامنه ای به این امر مهم فراوان تأكید فرموده اند.

گرچه ممكن است مردانِ عمل بار دیگر در رأس قرار نگیرند و باز هم بگوییم امید كجاست؟ و زندگی چه معنایی دارد؟ اما نتیجه انتخابات هر چه بوده است گذشت و رأی مردم نیز قابل احترام است.

لقب افتخار آمیز « فرزند ملت ایران » تا تاریخ ماندگار و پر از افتخار میهن اسلامی ایران باقی است، زیبنده « دكتر حاج محسن رضایی » باقی خواهد ماند، زیرا « معمار كبیر انقلاب اسلامی حضرت امام خمینی (ره) » در خصوص شما فرموده اند:

جناب آقای محسن رضایی مورد علاقه و تأیید اینجانب است.

و « رهبر فرزانه و معظم انقلاب حضرت آیت الله خامنه ای (حفظه الله) » نیز در تعریف و تمجید از شما فرموده اند:

شما آقا محسن عزیز بارها و بارها دل امام (ره) را شاد کردید؛ من به شما از ته دل اعتماد دارم و شما را از ته دل دوست دارم. اگر كسی غیر از این شنیده و غیر این گفته بدانید یا درست نفهمیده یا مغرض بوده یا نفهمیده، من به ایشان خیلی محبت و علاقه دارم . این هم كه بعضی خیال كردند ما به این آسانی دست از ایشان بر می داریم این هم اشتباه است، این هم كور خواندند. این آقا حالا حالا ها ما بهش احتیاج داریم.

و البته از توصیفات شایسته مراجع معظم و علما محترم كشور ایران اسلامی جهت « فرزند ملت ایران » نیز فراوان تعریف گردیده شده است.

حال كه برای "جناب آقای دكتر حاج محسن رضایی" در انتخابات دوره یازدهم ریاست جمهوری میسر و مقدر نبوده است توسط ملت شریف ایران انتخاب گردیده شوید و گاهی نیز اتفاق میافتد تا آنچه را كه هدف داشته اید به سرانجامش برسانید، اما چون تقدیر خداوند تبارك و تعالی »  بوده است و توسط او داده نمی شود، بی تردید بایستی آنرا جزء اسرار الهی دانست و یقین بدانید تقدیری بهتر از این نصیب شما گردیده شده است و از قبل نیز آنرا داشته اید، زیرا « گر خداوند ببندد دری، ز حكمت گشاید در دیگری »، چرا كه او همواره دوست دارد تا بندگانش را در هر لحظه و در هر موقعیتی كه می باشند شاد ببیند و سپاسگزارش باشند.

بدین خاطر ما هواداران و طرفداران جنابعالی كه « یادگار دوران دفاع مقدس » می باشید قاطعانه اعلام میداریم:

تا عمر در وجود ما باقی است با شما عهد و پیمان می بندیم، كه لایق اجراء كنندگان برنامه های ارزشمند سردار رشید ایران اسلامی باشیم و بمانیم، زیرا « ما فرزندان انقلابیم، نه بچه های ریاست. »

اینجانب از سربازان ستاد ارتباطات مردمی و انتخاباتی جنابعالی در استان و شهر تهران و از شاگردان كوچك جآقایان "سید احمد نبوی" و غلامرضا احمدی و همكار آقایان مجتبی صفی پور و سید حسین مسعودیان كه بر حسب تكیلف « دینی و میهنی » خویش در ستاد شما انجام وظیفه نموده ام، بر خود لازم و ضروری میدانم تا از این بزرگواران به سبب سعی و تلاشی كه در ستاد شما داشته اند تشكر و قدردانی نمایم.همچنین از تمامی رؤسای محترم ستاد ارتباطات مردمی در استانهای سراسر كشور و نیز آقایان شهرام گیل آبادی و علی زینی وند كه از مشاورین عالی محترم جنابعالی در ستاد مركزی بوده اند و همچنین از تمامی مشاورین محترم و مسئولین پهنه ها در ستادهای استان و شهر تهران و علی الخصوص ریاست محترم ورزش رزمی سبك هاپكیدو كشور جناب استاد آقای اسماعیل عبدی كه این حقیر از نزدیك و یا از راه دور با این عزیزان همكاری داشته ام سپاسگزاری می نمایم.

 

 

بارالها؛

من همیشه به درگاهت، روی آورده ام

بارها من در مقامت، کم آورده ام

گر چه فرموده ای، از رگ حیات به تو نزدیکترم

اما من، هم گریه کرده ام و هم خوشحال بوده ام

چونكه هیچ وقت، از تو دور نمانده ام

ای خدای مهربان؛

من از تمام داده هایت، بی نهایت شاکرم

چون هر چه دارم از تو دارم، پس من چاکرم

ای خالق هستی؛

این حقیر دانست، که نابرده رنج گنج میسر نمی شود

ولی مزد آن گرفت، که به آخرت هم نظر شود

پس ای خدای یكتا؛

هر چیزی که از تو باشد، قابل است

و اگر از تو باشد، کامل است

 

 

 

والسلام

داریوش دوسرانی

 

 

 

 

وبلاگ: http://tavabam.tebyan.net (شعرهای داریوش دوسرانی)

 

سه شنبه 28/3/1392 - 19:21

بسمه تعالی

بنام خداوند بخشنده و مهربان

كه تا نفس هست عبد اویم همچنان

گر از این دنیا رَوم به آخرت پروازكنان

بار دیگر تا قیامت عبد اویم همچنان

سپاس و ستایش خداوندی را سزاست كه به واسطه ارسال رُسل و ابلاغ كتب دلهای رمیده را آرمیده ساخت و عفوش خطاپوش است.

خداوندا؛ چون تو حاضری چه جویم و چون تو ناظری چه گویم؟

انسان بزرگ نیست جز به وسیله فكرش، شریف نیست جز به واسطه رفتارش و قابل احترام نیست جز به سبب اعمال نیكش.

كشور ایران نیز بدون تردید به چنین انسانی كه بتواند تمامی مصائب سیاسی و مشكلات حاد اقتصادی مردم را از زندگی سالم جامعه اسلامی ما بزداید و اقتصاد دولتی را به اقتصاد قدرتمند مردمی كه تمام وابستگی به دیگر كشورها و حتی ابرقدرتهای جهان را محو نماید نیاز دارد و او كسی نیست جز "دكتر محسن رضایی" كه می تواند اینكار عظیم و جهادی را در این زمانه با كمك مردم كشورش و هموطن خویش به سرانجام برساند، زیرا شعار ساده ایشان "سلام بر زندگی؛ یا ابالفضل" میباشد كه همان اصلاح الگوی مصرف و سبك زندگی اسلامی - ایرانی است و مقام معظم رهبری حضرت آیت الله خامنه ای نیز به این امر مهم فراوان تأكید فرموده اند. پس بیائیم او را در این انتخابات ریاست جمهوری دوره یازدهم یاری نمائیم كه بدون تردید او نیز پس از این، ما مردم ایران را یاری خواهد كرد.

 

امیر كبیر در ستایش كریمخان زند می نویسد:

ایكاش هر چند وقت یكبار شیر بچه ای لُر در ایران پیدا می شد تا مردم مزه عدالت را می چشیدند........> من هم یك عشایرم

-----------------------------------------------------------------------------------------------

خورشید در میانه آسمان بود كه سپاهیان نادر شاه افشار وارد دهلی شدند و به پادشاه ایران زمین گفتند: اجازه می دهید وارد قصر پادشاه هند محمد گوركانی شویم؟ نادر شاه گفت: اینجا نیامده ایم پی تخت و تاج، بگردید و مزدوران اشرف افغان را بیابید. هشتصد مزدور اشرف را كه بیست سال ایران را ویران ساخته بودند گرفتند. نادر رو به آنها كرد و گفت: چگونه بیست سال در ایران خون ریختید و به ناموس كسی رحم نكردید؟ آیا فكر نمی كردید روزی به این درد گرفتار آیید؟ مزدوری گفت: می پنداشتیم همه مردم ایران، شاه سلطان حسین هستند و ما همواره با مشتی ترسوی صفوی روبرو هستیم.

از میان سپاه ایران ایران فریادی برخواست كه گفت: ما همه نادریم!

و مردان سپاه بارها این سخن را از ته حنجره فریاد كشیدند: "ما همه نادریم"

كشوری كه دارای پیشوایی بی باك است، همه مردمش نیز قهرمان و دلیر خواهند شد و پیشوای حال حاضر ملت رشید ایران "حضرت آیت الله العظمی خامنه ای" است.

اگر خوب گوش هایمان را تیز كنیم، هنوز هم فریادهای سرباز ایران زمین و كهن میهن اسلامی را خواهیم شنید كه همگی می گویند:

"ما فرزندان انقلابیم، نه بچه های ریاست"

حضور همه دوستان گرامی و عزیزان را در مراسم سخنرانی معمار اقتصاد نوین كشور و مبتكر فدرالیسم اقتصادی "جناب آقای دكتر محسن رضایی كاندیدای محترم ریاست جمهوری دوره یازدهم" كه در شهر تهران مجموعه ورزشی شهید شیروردی ( خیابان شهید مفتح جنوبی) به تاریخ 20 خرداد 92 در روز دوشنبه از ساعت 17 الی 19 انجام می پذیرد گرامی میداریم. بدین منظور جهت شركت در این مراسم پرشكوه خواهشمند است به شماره همراه 09124931719 اینجانب تماس حاصل بفرمایید تا كارت دعوت جهت حضور مؤثر شما بزرگواران و حامیان "دكتر محسن رضایی" را در این مراسم تقدیم نمایم.

 

با تشكر از صبر و حوصله شما

داریوش دوسرانی (tavabam)

وبلاگ: http://tavabam.tebyan.net

دوشنبه 20/3/1392 - 9:37

وقتی چنین جامعه ای را در درون كشورمان بسازیم، آنوقت است كه قدرتمندانه می توانیم بطور كامل مستقل بشویم و در تمامی عرصه های جهانی عرضه اندام كرده و با تولیدات محصولات فرهنگی، صنعتی و كشاورزی و حتی سیاسی و نیز قضائی و از همه مهمتر در ادبیات زبان فارسی كه چون نگین هُمام انگیز در كشور ایران اسلامی می درخشد به دیگر كشور های دنیا صادر نمائیم. در ادامه باعث خواهیم شد تا جوامع دیگر و به خصوص همان بیگانگان و دشمنان قسم خورده فعلی ایران، جهت نیازهایشان و خرید تولیدات ما در داخل كشور، خودشان بسوی ما روی بیاورند تا بعد از گذشت قرنها بار دیگر افتخارات گذشته ما در خاك گوهربار ایران اسلامی مجددا" احیاء شده و بدرخشد و اینبار این فرهنگ متعالی ما است كه بر روی افكار مردمان سرزمینهای دیگر تأثیر خواهد گذاشت و پیشتازی خواهد كرد تا از لحاظ تمامی ابعاد فرهنگی، اقتصادی و سیاسی سرآمد همه آنان بشویم.

پس از سالهای طولانی، موهای سپیدم را در آئینه و درون خود می دیدم كه نشان از سخت ترین رنجهای عمرم و پیری بوده است و ندانستم كه در زندگانی، عشق می باید باشد تا بتوانم شور و اشتیاق داشته باشم.

هموطن، با عشق به دین و میهن چه در گذشته و چه در آینده هر دو را با هم دوست داشته باشیم. اگر در وجودمان با احساس شعف و افتخار عمیق به هر دوی آن بیاندیشیم، آنگاه با عشق خواهیم توانست زمان حال و اكنون خود را دگرگون نمائیم.

كه من گفتم چه خوش گفتم / كه تو شنوی و خوش شنوی

     نا من هست داریوش

     فرزند ایران زمین

     سرباز خاك كهن

     خاك پاكش دلنشین

     ایمانم استوار

     حافظ آئین و دین

     همرزمانم بیشمار

     جملگی پاسدار دین

     عشق من باشد وطن

     از كجا آرَم چنین

     سرزمینم افتخار

     افتخارم با حیدر همنشین

 

با تشكر از صبر و حوصله تمامی شما عزیزان كه نسبت به مقاله این بنده حقیر و كوچكتر از بندگان دیگر در درگاه الهی، وقت گذاشته اید و مطالعخ فرمودید. اِن شائالله خداوند تبارك و تعالی به همگی ما صبر متعالی تری عنایت بفرماید و اجركم عندالله...

داریوش دوسرانی (tavabam)

http:tavabam.tebyan.net


چهارشنبه 25/2/1392 - 18:53