تعداد مطالب : 91
تعداد نظرات : 27
زمان آخرین مطلب : 1476روز قبل

بسمه تعالی

 

خداوندا؛ گره امیدم را پیش تو بسته ام و نمی خواهم آنرا باز كنی

پیش تو بسته بماند امیدوارتم


  خرده فرمایشی تلخ اما نصیحتی گوارا



با سلام خدمت همه كاربران محترم                        

در سایتهای خبری معتبر و یا نامعتبر

 

در ابتدای عرایضم باید بگویم كه مخاطبان تمامی مطالب نوشته ام، همه بازیگران در عرصه سینما و تئاتر و خواننده های پاپ امروزی و یا ورزشكاران حقیقی كه عاشقانه و جانانه برای زنده كردن دین و میهن خود هر كاری را در توان دارند كه نام ایران را و مردمانش را همراه با فرهنگ غنی آن زنده كنند نیست و اشاره ام تنها به بعضی از همكاران این عزیزان است كه در خبرها بی جهت حاشیه ساز شده اند و البته جهت معروف شدن بیشتر خود خیلی هم مایل هستند كه به هر طریق ممكن خبرساز شوند.

این تنها نكته ای بود كه در همین ابتداء عرایضم می خواستم خدمت تمامی آن بزرگواران عرض نمایم.

اما علی ایحال ادامه عرایضم را در معرض دید همه خوانندگان محترم چه در این صنف قرار گرفته باشند و یا نبوده باشند و حال نیز چشم طمع در این عرصه را دارند و باید در هنگام ورود به آن حتما" مواظب باشند، قرار می دهم تا از نظرات همگی بزرگواران نیز بهره ببرم.

من نیز مانند همه كاربران محترم جهت مطالعه خبرهای موجود در سایت های خبری معتبر و یا نامعتبر كه این نامعتبرها و غیر متعهدین، بصورت اتفاقی بر روی صفحه مانیتورم به چشمم می خورند، به نظرات كاربران خبرها هم نگاهی میاندازم تا شاید حرف و یا نوشته های منطقی در آن دیده باشم و بتوانم مطلبی را كه در آن آموزنده است بیابم و بیاموزم.

اما متأسفانه اكثر خبرهایی از این دست و یا هر اظهار نظری كه در چنین اخباری می بینم خبرهای بی حاصل از زندگانی فلان بازیگر و یا فلان خواننده پاپ امروزی و زیرزمینی و یا اینكه بعضی از ورزشكارانی است كه یك شبه ره صد ساله را پیموده و به ثروتی رسیده اند می باشد و البته اینان نیز بی میل نیستند كه نام و رسم شان همواره در خبرهای خبرساز، بصورت خبرساز بوده باشد و بیش از این معروفیتی كه دارند باز هم معروفتر گردند و  البته در اكثر چنین خبرهایی كه به صورت تخریب خبری نیز میباشد كاربران آن می نشینند تا درباره آنان نظراتشان را ارائه بدهند و حتی در این نوع اظهار نظرها چه راضی شده باشند و یا ناراضی از اتفاقاتی كه مثلا" برای فلان بازیگر، خواننده و یا ورزشكار اتفاق افتاده است و نیز در خصوص اظهار نظری كه دیگر كاربران در خبرها می دهند، همدیگر را تشویق و یا تخریب می نمایند.

به همین خاطر مجاب گردیدم كه من نیز نظرم را بصورت كلی برای همه دوستداران كنجكاو در خبرهای  اینچنینی انتقال بدهم تا به قولی نصیحتی كرده باشم كه اگر كابران سایت های خبری در اینترنت نه در مورد خبرهای مربوط به بعضی از بازیگران یا خواننده های پاپ امروزی كه با دیروزی های به درد نخور نیز چندان تفاوتی ندارند و یا خبرهایی از بعضی از ورزشكارانی كه بی اخلاقی را رواج می دهند و با اینكارشان كثیری از جوانان ما را با عملكرد منفی خودشان بدنبال خود می كشانند و در حقیقت با همین نوع از رفتارهایشان جوانان را به بازی گرفته اند و خود نیز از کسان دیگری مانند خود الگو پذیرفته اند و به بازی هم گرفته شده اند، بیایند و تلاش کنند در خصوص نام آوران معروف ایران زمین که برای دین و میهن همگی ما عملکرد افتخار آمیزی داشته اند مطالعه ای بهتر جهت درك بهتر و آموختن آموزهای اخلاقی از همین عاشقان به دین و میهن داشته باشند و مطمئنا" اندیشه هایشان بارور گشته و مطالبی عمیق تر به ذهنشان خطور خواهد كرد تا بتوانند آنرا به دیگران نیز انتقال دهند تا دیگران نیز تحت تأثیر حرفها و مطالب خودشان قرار گیرند.

واقعا" چنین هنرمندان تئاتر و سینما و خواننده ها و حتی ورزشكاران جوان مشهور كه همگی اینان یك شبه به ثروتی هم رسیده اند و نمی دانند با ثروتشان چه نوع كاری و را انجام بدهند و یا چه رفتاری داشته باشند و دائما" نیز فكر و ذهن شان به سبك غربی می باشند و آرزو دارند روزی پایشان به جشنواره ها و مسابقات دو جانبه با اروپایی ها و امریكاییها برسانند، چه خصوصیات منحصر به فردی دارند كه سایت های خبری از آنان خبر می سازند و شما كاربران محترم نیز در همین سایتها جمع می شوید تا از آنان برای خود الگو بسازید و درباره اش اظهار نظری كنید، حال این نظر شما چه بصورت ستایش شده از آنان بوده باشد و چه انتقاد آمیز از عملكردشان كه چرا مثلا" فلانی این حرف را گفته است و یا فلان كار را كرده است....!

البته شاید این نوع از بازیگران، خوانندگان و ورزشكاران متمول و از كنترل در رفته چنانچه نظر بنده را نیز بخوانند و یا بشنوند شاید بگویند كه ما كاری به كار كسی نداریم و این مردم و رسانه ها هستند كه می خواهند به زندگی شخصی شان سرك بكشند و اظهار نظرهای دخالت آمیزی داشته باشند.

ما بایستی یادآوری نمایم كه شغل بازیگری و ورزشی و حتی خوانندگی به لحاظ معروف شدن و به منظور ثروت بدست آوردن، شغل جذاب و دلپذیری است و اكثر كسانی كه به این شغل روی می آورند به خوبی درك و باور دارند كه چگونه با رفتارهایشان و نیز در مصاحبه هایشان در رسانه های خبری، مردم را بصورتی كه خود مایل می باشند جذب خود نمایند و از آنجایی كه خود نیز می دانند كه اگر كاری را باب سلیقه شان بخواهند انجام دهند و اگر آن كار باب سلیقه عامه مردم نبوده باشد بالطبع عملكردشان رسانه ای خواهد شد و دیگرانی را نیز كه به خود جذب كرده اند درباره شان به هر صورتی كه بخواهند قضاوت خواهند نمود و حتی ممكن است این اظهار نظرها به مذاق این نوع افراد كه درباره اش حرف و حدیت هایی را می رانند خوش نیامده باشد و همان لحظه از كوره هم در بروند و اظهار نظر كنند كه حرفها و كارهایشان، سلیقه شخصی خودشان بوده و به خودشان مربوط می باشد و به هیچ كسی نیز ربطی ندارد.

درست است كه سلیقه هر شخص به خودشان مربوط است، اما جدا بافته های از مردم بایستی بدانند كه یك بازیگر و یا ورزشكار و حتی خواننده های امروزین كشور ما مخصوصا" آنانی كه علاوه بر معروفیت داخلی معروفیت جهانی هم پیدا كرده اند، بهتر است مسائل شخصی شان را با كارشان تمیز دهند كه چه اموری از آنان رسانه ای بوده و جه نوع دیگری از مسائل زندگی شان غیر رسانه ایست و این دیگر مشكل حادی نیست كه انسانهای مشهوری مانند آنان در زندگی روزمرگی شان نتوانند انجام دهند!

پس چگونه است كه در زمان بازیهای جام جهانی 2014 برزیل كه تیم ملی فوتبال ایران در آن كشور حضور داشت عده ای از بازیگران دست و پا گم كرده به خاطر حمایت از تیم ملی در رسانه ها بوق و كرنا راه انداختند كه ما داریم برای حمایت از تیم ملی به برزیل می رویم تا آنان احساس تنهایی نكنند اما همین كه در آنجا آن افتضاح را به بار می آوردند هر یك مدعی می شوند به چه كسی مربوط است كه به برزیل رفته ایم و تازه حجب و حیا داشتیم كه در آنجا شلوارك پوشیدیم والا شورت پایمان می كردیم و در ثانی به هزینه خودمان رفته بودیم كه در آنجا خوش بگذرانیم و به كسی هم مربوط نیست.

لبته بعضی از بازیكنان دو رگه ای در تیم ملی را نیز به وضوح و به عینه دیدیم كه چه نقش و نگارهایی بر روی بدن هایشان داشتند و بدون هیچ ابایی كه اتفاقا" برای جوانان ما نیز الگو شده اند آنرا در معرض چشم جهانیان از طریق تلویزیون و ماهواره ها قرار دادند و انگار نه انگار كه بازیكنان این تیم از یك كشور اسلامی همچون ایران بوده است.

بخاطر همین رفتارهای نسنجیده هنرمندان و ورزشكاران و حتی خوانندگان بی كنترل شده است كه گاه و بیگاه اشتباهاتی را مرتكب می شوند و یك ملتی را به قعر تقصیرات خود می كشانند و در آخر نیز تقصیرات خودشان را به گردن حمایت كننده های خود می اندازند، درست مانند دو تیم ورزشی داخلی باشگاههای كشورمان كه از كادر فنی، مربی و اسپانسر تیمها گرفته تا بازیكنانش در زمین بازی به جان هم می افتند و تماشاگران را تحریك می گردانند تا آنان نیز وارد معركه خود بشوند و وقتی كار را به جایی می رسانند كه نباید برسانند در آخر در بند قانون قرار می گیرند و در رسانه ها بصورت طلبكارانه اعلام می كنند درگیریها را یكسری تماشاگرنماها بوجود آورده اند و همین تماشاگرنماها بوده اند كه مانع بازی دو تیم شان شده اند و ما از طرفدارهای تیم می خواهیم كه هوای ما را داشته باشند.

به همین راحتی... و با سپاس از اظهار نظرهایشان! در آخر؛ معلوم هم نمی شود كه چگونه این خاطیان، دوباره سر از همان باشگاهها در می آورند و انگار نه انگار كه اتفاقی افتاده است و همه چی آرومه!

و ما مانده ایم با چشمان تعجب مانند و از حدقه درآمده مان كه تماشاچیان بی تقصیر چه لزومی دارند كه این همه وقت خود را بیهوده تلف كنند و این همه نیز هزینه كنند تا بازی دو تیمی را كه طرفدارانی دارند به هم بریزند. كدام عقل منطقی این را باور می كند؟

آیا كاربران محترم تا بحال فكر كرده اند كه چرا ما ایرانیها با آن تمدنی كه ادعای آنرا داریم، در حال حاضر از بعضی از كشورها عقب افتاده ایم و شاید همین وقت تلف كردنهای ما به نوعی از سیاست های همان كشورهایی بوده باشد كه با گسیل داشتن مربیان، مشاوران و تاجران خود به كشورمان كه البته در اینجا لازم است یادی هم از دلالان این رشته ها كرده باشیم كه با آوردن آنان پولهای كلانی نیز بدست می آورند، می خواهند هر یك از ما را در دعواهای بین خودمان سرگرم كنند تا از كارهایی كه از ما سر می زند و به خودمان و به هموطنانمان علنا" ضربه می زنیم عقب بیافتیم و دیگر حیثیتی از ما باقی نماند تا از هر لحاظ نیز محتاج به آنان بشویم؟...!!!

آیا تاكنون این دست از بازیگران و ورزشكاران و خوانندگان محترم فكر كرده اند كه هر یك با پوشیدن لباس شیك و آراسته كردن خود به سبك غربی و حتی به شیوه های هالیوودی برای خودنما شدن؛ نشانه انسانیت نیست، بلكه نوعی جاهلیت است و ایجاد كردن جامعه ای بی هویت همانند خود كه احتمالا" با شوق و ذوق نیز فكر می كنند كه سبك جدیدی را در جامعه ابداع كرده اند؛ در صورتیكه ناخودآگاه اهداف و سیاست های همان كشورها را پیاده می كنند و اگر روزی به مرحله ای برسند كه دیگر كار از كار گذشته باشد، خواهند گفت ما خیلی ها را نصیحت كردیم اما خودشان خواستند كه به بیراهه بروند و كاری از ما ساخته نیست و ما هم مقصر نیستیم!!!

و این هم با سپاس دیگر از نتیجه گیری این عزیزان كه اگر چنین نتیجه گیری را كرده باشند و لابد كشورمان زیر و رو شده است كه ما خبر نداریم...!!!

لذا عزیزانی كه چنین اظهار نظرهایی را می كنند پس بعد از این باید بنگرند به عقب افتادن كشورمان را كه در ظاهر داریم برایش دلسوزی می كنیم و هر یك از ما به خودمان حق می دهیم كه تقصیر را بر گردن دیگران بیاندازیم و خودمان را مقصر ندانیم...!!! آیا واقعا" غیر از این است؟

آیا واقعا" خودتان را، خانواده تان را، دوست و آشنایان و همسایه تان را  و یا هم محله ای تان را و همینطور همشهری تان را و از همه مهتر هموطنان تان را در دیگر شهرها و استانها و حتی همنوعان تان؛ را با آگاهی بهتری درك كرده اید كه با همدیگر بتوانید بهتر از این ارتباط واقع بینانه ای داشته باشید تا در آخر به شناخت خدا نیز برسید؟

حتما" بهتر از این حقیر می دانید كه برای شناختن خدا ابتداء باید خودمان را بشناسیم و بعد دیگران را و در نهایت خالق یكتا را كه به همه انسانها از زمان خلقتش فرموده است:

همه از خدائیم و بسوی او باز خواهیم گشت.

پس برای خودتان هم كه شده است و اگر می خواهید كشورتان در میان دیگر كشورها عزتی غرورآمیز داشته باشد، برای از دست دادن آخرت خود به بیراهه نروید و چنین اعمالی را در جامعه رواج ندهید، زیرا این بیراهه رفتن همانا راه رفتن در راه شیطان است.

بهتر است هر یك از ما بیاییم به درون خودمان بیاندیشیم، نه اینكه به ظاهر خودمان بیاندیشیم و از دیگران نیز انتظار داشته باشیم كه آنان باید از هدفها و نشانه های ما كه ممكن است پوچ هم بوده باشد تبعیت كنند و به همن صورت كه فكر می كنیم كه شاید كارهایمان درست است دیگران نیز بایستی از ما الگو بگیرند.

به نظر شما اگر هر یك از ما بخواهیم چنین طرز فكری را كه در ابتدای مطالبم و در همین پاراگرافها عرض شد داشته باشیم، آیا جامعه ای سالم خواهیم داشت؟

همه ما به مسئولیت خطیری كه در جامعه داریم نه تنها مسئول جوابگوی خودمان هستیم بلكه بیش از اینها باید به خودمان و دیگران ارزش بگذاریم و منطقی تر بیاندیشیم.

ابوریحان بیرونی كه در چندین قرن پیش، در سرزمین مادری هر یك از ما ایرانیان می زیسته است چنین گفته است:

 

«اگر زنده ای زندگی كن، ولی اگر زندگی جاوید می خواهی، نام نیك از خودت بر جای بگذار.»


مرده آنم كه با مرامش، زنده بگرداند مرا

كشته آنم كه با اندیشه اش، جذب خود نماید مرا

شیفته آنم كه با كلامش، به خود بخواند مرا

دلباخته آنم كه با نگاهش، از خود نراند مرا                                        

من كه باشم تا بگویم، كه شمارند مرا

خاك پاك كسی می باشم، كه او درك نماید مرا

 

«هم همدیگر را بهتر بشناسیم و هم خدا را»

 

می توان دستها را به سوی بالاها گرفت    

تا به آسمان برود و در ابرها با خالق بود   

می توان در همان حال، ستاره ها را دانه دانه چید؛

و برای خود نگهداشت

می توان صدای پرنده ای را شنید؛

كه بر روی شاخه درختی نشسته است و از ما می خواند

شُر شُر آب را با دست گرفت و از آن لذت برد

زندگی زیباست و تا بعدها گویاست

به شرط آنكه به زیبایی دید و آنرا به شیرینی چشید

كاش همگی ما قدر هم را می دانستیم

كاش ما همه به درد هم می خوردیم

كاش پرخاشگری ها در میان ما نبود       

كاش جنگ و جدل ها در این بین نبود

از غصه های خود تا چه اندازه ای من برایت بگویم؟

و تو تا چه اندازه ای توان شنیدنش را داری؟

من كه به هفتاد من كاغذ؛

برای نوشتن تمام دردهایم نیاز دارم

شاید تو هم به مانندِ من و صبر و حوصله من؛

و حتی به حد و اندازة من نیاز داشته باشی

ما خیلی عجیب است كه با هم درد مشتركی داریم

ولی نمی دانیم چرا از همدوریم!

شاید به همین خاطر بوده باشد؛

كه به سوی گلی رفته باشیم

تا پس از چیدن آن،

كه اگر همدیگر را دیدیم

با مهربانی آنرا به هم تقدیم كنیم

و بعد از آن، هم همدیگر را بهتر بشناسیم؛

و هم خدا را...


با تشكر از صبر و حوصله شما

بنده كوچك خدا و اراتمند شما - داریوش دوسرانی (tavabam)

مشاور علمی فرهنگی و عضو شورای مركزی حزب نیك اندیشان ایران اسلامی

وبلاگ: http://tavabam.tebyan.net/ (شعرهای داریوش دوسرانی)

ایمیل: darioush_13432000@yahoo.com


سه شنبه 26/3/1394 - 15:53

بسمه تعالی

بنام خدایی که نامش بالاترین نامهاست


ولادت با سعادت مولای متقیان و امیر مومنان امام علی (ع) را پیش رو داریم. او که تنها نمونه ترین و الگوترین انسانهای وارسته بر روی زمین است, اکثر اندیشمندان و صاحب نظران عالم او را به نیکی یاد می کنند و من نیز مایلم ایشان را اینگونه  توصیف کنم:

او انسان بی مانند و بی همتایی است که جهان کنونی, تاکنون نظیرش را ندیده است. او در کلام, اخلاق, رفتار, اندیشه, مروت و فتوت, معرفت و مردانگی, رشادت و مبارزه طلبی, ایثار و از جان گذشتگی, راهنمای راه تعالی و سعادت بخش تمامی انسانها, الگوی تمام خوبیها و پاکی ها, ایمان قوی به دین و خداوند متعال, یار و غمخوار پیامبر گرامی اسلام (ص), دلسوز محرومین و مظلومین زمانه خود در تمامی بلاد اسلامی, نمونه ترین پدری مهربان برای فرزندان حویش و نیز یتیمان پدران از دست داده, همسری ارزشمند و گرانقدر در زندگی پر از معنوی شان و والاترین اندیشمند زمانه خود و همینطور در تمام دورانها است که هر یک از ما به نوعی می خواهیم در زندگانی از او الگو بگیریم.

امید است بعد از این عمری باقی بماند که بتوانیم اندیشه های امام اول شیعیان جهان اسلام را به خوبی عمل گردانیم تا تمام خوبیهای دنیا, در ذهن و اندیشه های ما به تصویر کشیده شود و در آخر تبدیل گردد به واقعیت هایی که باید ببینیم, انشاءالله...


« منحرف کیست ؟ »


منحرف کیست ؟ هر آنکس که ولی نشناس است

شاهد روز غدیر است ، علی نشناس است

آنکه همواره دو پهلو بزند حرف و سپس

حرف خود را ، ز پی مصلحتی گیرد و پس

آنکه در لفظ ولی باور ، اما به عمل

در پی تفرقه ها دویده است ، سوی جمل

گر چه از مردم ما ، دم زند و زیست کند

لیکن همچو دامیست ،که در سوی چمنزار؛ زیست کند

من که او را نشناسم ، تا بدانم که او در پی چیست

او که از نام علی ترس دارد ، آدم نیست

او که قلب و دل پیغمبر را، ز خودش رنجاند

که یقینا" پس از ایشان ، در گِل ماند

**************************************

« همای رحمت »


علی جان ، در دلم هستی فراوان

همچون سایه ، مثل هاله

دستم را بگیر ، مثل دستار

روحم را بیارای ، با چند گفتار

همای رحمت من تو  هستی ، در این قلب بیمار

به جانم هر چه باشی ، برایم هستی بسیار

**********************************


قسم به تربت مادر, که سجده گاه من است

و مهر مادریش, تا ابد پناهگاه من است

 

**********************************

هرسال به یادت هستم, مادر

حتی اگر امسال هم پیشم نباشی, مادر

این عید که برایت قابلی ندارد, مادر

صد عید هم بیاید که آن به فدایت, مادر

و تو ای پدر؛

بی تو بودن چه سخت گشت, پدر

با تو آبدیده گشتن چه سهل گشت, پدر

دنیا را پر آشوب گذراندی ولی آرام گونه رفتی, پدر

من هم آرام بودم اما در دل طوفانها داشتم, پدر

چه ساده گونه تو از دنیا رفتی, پدر

که حتی من نفهمیدم کی از پیشم رفتی, پدر

هر جا هستی من بیادت هستم, پدر

این عید هم اگر پیشم نباشی برایم تو عزیزی, پدر


پدر و مادرم؛ پیشم نیستید و من از نبودتان دلتنگم

اما وقتی روزتان می آید, با یادتان دلگرم ترم...

 

شعرم تقدیم به کسانی که مثل من از داشتن پدر و مادر محرومند و در روزهای میلاد با سعادت حضرت فاطمه زهرا (س) و حضرت امام علی (ع) بیشتر به یادشان می افتند.

روز پدر که میاید و روز مادر که گذشت بر همگی مبارک باد, چه آنان که مانند من می باشند و چه آنان که پدر یا مادر هایشان و یا هر دویشان در قید حیات هستند و خداوند متعال سلامتی و طول عمر بیشتری را به آنان عنایت بگرداند تا همگی شان لحظه های مسرت بخشی را با هم و در کنار هم به خوبی و خوشی بگذرانند...


با تشکر از صبر و حوصله شما

بنده کوچک خدا و ارادتمند شما

داریو دوسرانی (tavabam)

ایمیل: darioush_13432000@yahoo.com

وبلاگ: http://tavabam.tebyan.net 


جمعه 11/2/1394 - 2:37

بسمه تعالی

به نام خدایی كه نامش بالاترین نامهاست

 

مردی به شیخ گفت: وقتی همسرم را انتخاب کردم، در نظرم طور دیگری بود و گویا خداوند مانندش را در دنیا نیافریده بود. وقتی با هم نامزد کردیم، بسیاری را دیدم که مثل او بودند و وقتی هم ازدواج کردیم، خیلی ها را از او زیباتر یافتم. چند سالی با هم زندگی کردیم و دریافتم همه زنها از همسرم زیباتر و بهترند...!!!

شیخ گفت: آیا دوست داری که بدانی از همه اینها تلخ تر و ناگوارتر چه چیزی است؟

مرد گفت: آری..        

شیخ گفت: اگر با تمام زنهای دنیا ازدواج کنی، خواهی دید که سگهای ولگرد محله ات هم از آنان زیباترند!

مرد لبخندی زد و گفت: ای شیخ؛ چرا این حرف را می زنی؟

شیخ گفت: چون مشکل در همسر تو نیست، بلکه مشکل زمانی است که امکان دارد انسان قلبی ناپاک داشته باشد و از خدا شرم نکند. بدینسان محال است که چشمان او را به جز خاک گور، چیز دیگری پر کند و تو ای مرد؛ آیا دوست داری تا دوباره همسرت را زیباترین زن دنیا ببینی؟

آن مرد گفت: بلی ای شیخ.

شیخ نیز گفت: فقط کافیست تا چشمانت را در میان زنان حفاظت کنی...

 

اما مخاطب این داستان تنها مردان بودند، ولی زنان نیز در خیلی موارد به نوعی مخاطب این موضوع هم بوده اند و بهترین بانویی که بانوان گرامی می توانند از او  الگو بگیرند "سرور بانوی دو عالم حضرت فاطمه زهرا (س)" است که ایشان در عفاف و حجاب ممتاز وُ بی نظیر و یگانه بوده اند و بهترین جمله ای که تاکنون برای شما زنان از ایشان سفارش شده و گفته شده است بدین مضمون می باشد:

 

ای زن بتو از فاطمه اینگونه خطاب است

ارزنده ترین زینت زن حفظ حجاب است

 

امید است شما بانوان محترم در این راه پایدار و ثابت قدم بمانید، انشاءالله...

 

ای خواهر با عفت

تو با دیده و رویت

و با حفظ حجابت

پنهان بکن مویت

تا نامحرم و نامردان

نیایند به سویت

و با اذن خدایت

مصون شود جانت

 

با تشکر از صبر و حوصله شما

بنده کوچک خدا؛ داریوش دوسرانی (tavabam)

وبلاگ: http://tavaba.tebyan.net (شعرهای داریوش دوسرانی)

ایمیل: darioush_13432000@yahoo.com

يکشنبه 6/2/1394 - 17:11

بسمه تعالی

بنام خدای یگانه كه غیر او یگانه دیگری نیست

 

شعری با نام: «همه گلهای من»                                                  

انسان موجودیست عجیب ، زیرا جنگل ها و مراتع را به نابودی می كشد و شهر وُ شهرك وُ دهكده می سازد، بعدش دلش برای طبیعت می سوزد و برایش دلتنگی می كند و آنوقت پارك، دریاچة مصنوعی و فواره می سازد...!!!

اما طبیعت به دور از شلوغی شهر، معنای خاص خود را دارد که توأم با آرامش و سکوت دلپذیر بوده و با زبانی بی زبانی، به ما انسانهای خلاق در بازیافت زباله ها می گوید:

به سراغ من اگر می آئید / نرم و آهسته بیائید                      

تا مبادا، كه این دل نازك من / و ترنم خوش الحان من          

از همان اول من و تا آخر من / دل چركین بشود چون از شما، ای دوست من

در توصیف خلقت خداوند که یک چشمه ای از آنرا در وجود گلهای خوش نقش و نگار در طبیعت زیبا می بینیم، تنها می توان گفت  شاهکاری است بی همتا که مانند آن وجود ندارد، نداشته است و نخواهد داشت...

گل صنوبر، غنچه بکن در سحر

گل سرخ، بنمای رخ                                                                   

گل بشكوفه، بزن شكوفه

گل پونه، بیا خونه

گل بنفشه، بمون همیشه

گل سوسن، نزن سوزن

گل میخك، نشو تلخك

گل شاه پسند، شادی را پسند

گل شیپوری، نكن خود خوری

گل رازقی، در سخن تو حاذقی

گل سنبل، آمده پیش تو بلبل

گل گلایل، بهت گشتم تمایل

گل اركیده، نامه ات رسیده

گل شقایق، بمون دقایق

گل اقاقیا، زود زود بیا

گل یاس، خد را كردم سپاس

گل محمدی، خوبه كه الان اومدی

گل لاله، بی تو محاله

گل مریم، بی تو دردم

گل نرگس، بی تو هرگز

گل نسترن، كی گفته تو حرف نزن؟!

گل یاسمن، گریه نكن تو هم مال من

باغبانی پیرم كه با این شرایط از همه دلگیرم، كوله بارم غرق غم است؛ چون می بینم، آدم خوب كم است...

 

بنده كوچك خدا و اراتمند شما - داریوش دوسرانی (tavabam)

وبلاگ: http://tavabam.tebyan.net (شعرهای داریوش دوسرانی)

ایمیل: darioush_13432000@yahoo.com

چهارشنبه 2/2/1394 - 18:54

   

بنام خدای یگانه که غیر او یگانه دیگری نیست

 

در خبرها آمده بود که بعضی موجودات قادر می باشند تنها بوسیله حضورشان پروژه های بزرگ را به خطر بیاندازند, مانند مارمولک داستان ما که در سر مجسمه ای از لنین خانه و کاشانه ای برای خود درست کرده است.

مجسمه لنین ۱۹ متر ارتفاع و در مکانی در ناحیه زیر کنترل آلمان شرقی برلین قرار داشت.

بعد از فروپاشی بلوک شرق، یاد و مجسمه لنین هم دیگر جایی در آینده آلمان نداشت. از این جهت پیکر گرانیتی لنین ۱۱۰ قسمت شد و آن را در مکان دیگری در خاک برلین کردند. درمیان قطعات تنها قسمتی از مجسمه که کاملا خرد نشده بود سر او بود.

آخرین باری که این سر سنگی مشهور شد در فیلم “Good bye, Lenin” به سال ۲۰۰۳ بود که در فیلم حضور داشت ولی بعد دوباره آن را خاک کردند.

بعد از گذشت سال ها حالا خانم “اندرا تایسن” که ریاست اداره فرهنگ برلین را بر عهده دارد می خواهد نمایشی با نام “شفاف؛ برلین و مجسمه هایش” اجرا کند و در این نمایشگاه سر مجسمه مشهور لنین هم باید حضور داشته باشد. او توانست با کمک مردم مکانی که مجسمه خاک شده بود پیدا کند. اما گویا مشکل حادی پیش رو داشت. چون در اولین بررسی دیده بود که یک نوع مارمولک کله لنین را به عنوان آشیانه انتخاب کرده است. با شنیدن این خبر حزب سبز مخالفت خود را با حفاری اعلام کرد. از آن سو هم مجلس سنای برلین اعلام کرد که از نظر قانونی مجمسه بی صاحب نیست و متعلق به شهر برلین است.

در جلسات مختلف و فراوان کارشناسان می گفتند که این نوع مارمولک در لیست قرمز حیات وحش قرار دارد و از هرگونه استرس بی مورد برای آن باید خودداری شود، به همین خاطر به دام انداختن خزنده ریسک بالایی دارد و میتواند به زخمی شدن و یا مرگ این اشغالگر بی انجامد.

از سوی دیگر بعضی کارشناسان محیط زیست اعلام کرده بودند که باید به زودی اقدام شود چون با فرا رسیدن ماه های سرما، گرفتن مارمولک غیر ممکن می شود و او میتواند برای خواب زمستانی در جاهایی فرو برود که دسترسی به آن ممکن نباشد.

در نتیجه به این راه حل رسیدند که جناب مارمولک باید خیلی محتاطانه مجبور به اسباب کشی شود, از این جهت با پول شهر برلین تونلی ایجاد می شود تا مارمولک بتواند به مکان بهتری برای آینده ای بهتر کوچ کند.

اما دوستان؛ شاید این خبر با خواندنش برایتان خنده دار بوده باشد، اگر چنین است پس تقاضا می شود مطلب زیر را نیز بخوانید تا حقایق در ذهن تان طور دیگری رقم بخورد:

همین کشور آلمان با بسیاری از همدستان خود، صدام حسین به درک واصل شده را پشتیبانی می کردند و با سلاح های شیمیایی که در آن زمان تولید می کردند به او تحویل می دادند و خیلی از رزمندگان و هموطنان ما نیز در اثر همین بمباران بمب های شیمیایی، مجروح شده و یا به شهادت رسیدند و آنهایی هم که زنده ماندند مجروحیت شان تا آخر عمرشان ادامه پیدا کرد و خیلی از این عزیزان پس از سالها رنج و مشقت به درجه رفیع شهادت نائل آمدند که روحشان قرین رحمت الهی باد...

حتما" همین آلمانی ها در بیمارستانهایشان نیز مجروحین ما را از درد و رنجی که از بابت آثار بمب های شیمیایی به روح و جسم شان وارد می شد و می کشیدند باید بسیار دیده باشند.

حالا واقعا" بایست خجالت بکشند که برای یک مارمولک اینگونه دارند دلسوزی می کنند و کل کارهایشان را رها کرده و برای این موضوع وقت می گذارند!

خب باید هم دلسوزی کنند، چون اگر به دوران هیتلر خودشان بخواهند بازگردند، مارمولک که جای خود دارد، ارودگاههای آشویتس را هم دوباره برپا می کنند و هولوکاست دیگری را بوجود می آورند!

اما چون در جنگ های جهانی اول و دوم شکست خورده اند و نمی توانند آن قدرت بیکرانشان را دوباره بازسازی کنند، برای اینکه یادی هم از گذشته های خود کرده باشند و البته با اجازه اربابانشان یعنی "عمو سام آمریکایی و استعماگر پیر انگلیس"؛ هرازگاهی با بمب هایی که تولید می کنند و می سازند اعم از شیمیایی و یا غیر شیمایی، به کشورهای خاورمیانه و تحت سلطه شوکت منصبان جهان می فرستند تا دوباره بگویند ما از قبل تا الان هنوز هستیم و اگر بعد از این می بینید مثل سابق نیستیم با حزب سبز خودمان و به احترام حیات وحش موجودات دیگر که در اینجا جهت انسانهای دیگر در سرزمینهای دیگر که شامل حالشان نمی شود، باز قد علم می کنیم و ادای آدمهای متمدن امروزی را در می آوریم تا ستم کشیدگان جهان که با مصیبت شان نگذاشته ایم نایی داشته باشند و به مارمولک هم اعتنایی نکنند چه برسد به اینکه مسئله حقوق بشر خودشان را به یادشان بیاورند، بار دیگر وادارشان می کنیم تا ما را مثل همیشه باور کنند...!!!

بماند که مطالب زیاد است و حوصله کم، اما به همین چند خط کفایت می کنیم، تا شاید یک روزی آنان سر عقل بیایند و از ملت ما عذرخواهی کنند، چرا که به اصطلاح آنها با ما هم نژاد می باشند...!!!

شهیدان سرافراز و نام آوران جانباز؛                     

به درد هم اگر خوردیم، خدائیش به هم می خوردیم

به شانه اگر بردیم بار غم را، فراوان بار غم خوردیم

در این دنیا که پایانش بود مرگی، نه انگار که مُردیم

در آخر چه زیبا گردید، که آخر برای هم مُردیم

 

با تشکر از صبر و حوصله شما؛

داریوش دوسرانی (tavabam)

http://tavabam.tebyan.net

darioush_13432000@yahoo.com

چهارشنبه 26/1/1394 - 10:57

بسمه تعالی

با نام و یاد پروردگار للعالمین

که او تنها خدایم بوده است، فقط همین

 

امام صادق (ع) می فرمایند:                          

فاطمه را از آنرو فاطمه گفته اند که مردم از شناخت او عاجزند.

                                 

هر چه در ذهن گشتم که از فاطمه من بگویم، دیدم زبانم الکن است

هر چه خواستم که از فاطمه من بنویسم، دیدم که قلم نیز شکسته است

هر چه در شعر گشتم تا که سُرایم شعری را، دیدم قافیه هم خمیده است

عاقبت همین آمد در ذهنم که معلم شهیدم می گفت:   

فاطمه فاطمه است...             

                                           

میلاد با سعادت زهرای اطهر (س) سرور بانوی دو عالم، آن دخت دلسوز و همچون مادری مهربان پیامبر اکرم (ص)، همسر گرانقدر امیر مؤمنان و مولای با تقوایان امام علی (ع)، مادر گرامی سرداران صلح و قیام امام حسن و حسین (ع) در دین مبین اسلام و شیر زن کربلا حضرن زینب (س) که او به زیبایی پاسخ کوبنده و داندن شکن خود را به ابن زیاد معلون در کاخ لرزانش دادند، تبریک و تهنیت عرض می نمایم. امید است که هیچ زن مسلمانی غیر از ایشان را الگوی هیچ زن دیگری را در زندگی شان قرار ندهند، زیرا زندگی سرشار از پاکدامنی ایشان کامل ترین و بهترین الگویی است که تنها زنان مسلمان واقعی می توانند از او بهره ها و استفاده های فراوانی ببرند و در آخر به سعادت ابدی برسند، انشاءالله...

 

همچنین در اولین روزهای سال بهار فاطمی امسال، باخبر شدیم که 8 تن از مرزبانان دلاور مرد و خدوم هنگ مرزی نگور واقع در نقطه مرزی استان سیستان و بلوچستان کشورمان با کشور پاکستان، به درجه رفیع شهادت نائل آمده اند.

بی شک این مرزبانان و تمامی مرزبانان کشورمان، هستی خود را در طبق اخلاص گذاشته اند و برای دفاع از جان و ناموس مردمان و هموطنان خود جانفشانی می کنند و بالطبع کسانی هم که دست ناپاک شان به خون این گلگون شدگان مرز و بوم ایران آلوده شده است و ناجوانمردانه خون شان را بر زمین می ریزند، بدانند که از هر قطره قطره خون این عزیزان که در راه وطن نثار می شود، میلیونها ایرانی عاشق به خاک کشورشان و دین خود نیز که در رگهایشان از همین خون جاری است و بی تردید خون شان از گروه "ایثار و شهادت" بوده و می باشد، پشتیبان شان خواهند بود تا در هر زمان که فرمانده کل قوا و مقام معظم رهبری حضرت آیت ا... العظمی الامام خامنه ای، دستور فتوای جهاد را جهت ریشه کن شدن این جرثومکان شر و شرارت در خاک وطن بدهند، به حالت آماده باش می باشند تا برای همیشه نام این بد نامان را در تاریخ کهن ایران زمین پرگهر و زرخیز محو گردانند...

 

دلیر مردان ایران، که همرهید / با آرمانهای شهیدان

خداوند و قرآن، یار و یاورتان / و رهبر، پشتیبانتان

استوار باد، اهدافتان / و پایدار باد، گام هایتان

بی تردید مقدس است، وجودتان / زیرا حق است، کلامتان

دشمن خوار گشته است، در دستانتان / و چه شیرین گردید، همه پیروزیتان

این شعر حقیر، از دل و جان / به شما تقدیم باد، ای ارتشیان و سپاه پاسداران

 

و چه واجب است که در چنین روزی دست همه مادرانی را ببوسیم که فرزندانشان نمی‌توانند به دیدارشان بیایند، چرا که برای حفظ وطن، جانشان را مخلصانه تقدیم کردند و داغشان را بر دل مادرانشان گذاشتند. درود بر روح بزرگ این زنان قهرمان‌پرور و این مادران خونین‌ جگر که وطن با پرپر شدن دسته گل‌هایشان همچنان باقی است.

                                  

سلطان غمها یعنی مادر

سکوت دردها یعنی مادر

شریک رنجها یعنی مادر

تحمل سختیها یعنی مادر

دل شکسته تنها یعنی مادر

چشم به انتظار درها یعنی مادر

نشانه ایثار یعنی مادر

اوج فداکاری یعنی مادر

الگوی تلاش یعنی مادر

چشمه مهربانی یعنی مادر

امید به فرزند یعنی مادر

فرشته زمین یعنی مادر

صاحب بهشت یعنی مادر

تمام خوبیها یعنی مادر

معنای زندگی یعنی مادر

و من برای همه این معانی

عاشقانه ترین شعرم را سروده ام

فقط برای تو مادر، فقط تو...

 

با تشکر از صبر و حوصله شما

داریوش دوسرانی (tavabam)

ایمیل: darioush_13432000@yahoo.com

وبلاگ: http://tavabam.tebyan.net

چهارشنبه 19/1/1394 - 22:2
 بسمه تعالی  

بنام خدای یگانه كه غیر او یگانه دیگری نیست

 

خداوندا؛ گره امیدم را پیش تو بسته ام و نمی خواهم آنرا باز كنی، پیشت بسته بماند امیدوارترم.

 

ظریف گرچه در گفته هایش ظرافتها دارد

اما نتیجه كارهایش حكایتها دارد                           

او می داند كه مردمش صلابتها دارد                       

و در انرژی هسته ای صلاحیتها دارد

نرمش قهرمانانه پیروزی اینگونه ای دارد                

و رهبر عزیزمان، قطعا" رضایت قاطعانه ای دارد

امریكا دوره ات تمام،  كدخدایی تو دوره ای دارد!

اما این دوره، هوای ما را خدا دارد

روحانی هم حالا روحیه ای قوی دارد

و فهمیدیم كه او در دستش كلیدی دارد

 

به مباركی نتیجه دلچسب دور دوم مذاكرات تیم هسته ای كوبنده ما با تیم 1+5 كه به هر كدام شان گلی به دروازه شان زدیم و شدیم 6 تایی ها به كامتان شیرین باد و گوارای وجودتان.

پس در این لحظه با احترام می گوئیم "سلام بر زندگی"، "سلام بر بهار"، " سلام بر نیك اندیشان" و نیز سلام بر شهیدان ایران كه در پنهان خویش بهاری برای شكفتن داشتند و با ایثارشان حرفهایی برای گفتن...

 

 

 

بنده كوچك خدا و ارادتمند همگی شما؛

داریوش دوسرانی (tavabam)

وبلاگ: http://tavabam.tebyan.net (شعرهای داریوش دوسرانی)

ایمیل: darioush_13432000@ yahoo.com

يکشنبه 16/1/1394 - 14:2
                   

كاش با عاطفه ها ریسمانی می ساختیم


و با چنگ به آن، با هم می ماندیم


كاش با ذكر آیه: واعتصمو بحبل لله جمعیا" ولا تفرقوا


به هم چنگ نمی زدیم، تا اینطور از هم دور نمانیم


كاش با دلداری به هم، دلهامون یكی می گشت


و با این دور بودنها، به یاد هم می ماندیم


كاش زمانی، برای دیدارمان بود


تا غصه ندیده هایمان، در ذهنها پاك می شد


كاش همه این كاشكی ها، به آنی تمام می گشت


تا در این فاصله های دور، به آنی نزدیك می شدیم


كاش بارها همه این كاشكی ها، به واقعیت تبدیل می شد


تا حسرتش در میان ماها نبود، و از هم دور نمی شدیم


 


با تشكر از صبر و حوصله شما


تنظیم شعر: داریوش دوسرانی (tavabam)


وبلاگ: http://tavabam.tebyan.net


 

چهارشنبه 10/10/1393 - 9:33

در تاریخ نوشته اند: ما فرزندان ایرانیم

 

كه تا زنده ایم، برایش هر لحظه نگرانیم

 

به اندازه عمرمان، عمری با او سر كرده ایم

 

و به قدر ارزشهایمان، به او بها داده ایم

 

به هتك حرمتش، فریادها سر برآورده ایم

 

و به پاسِ خاكِ پاكش، سر و جانها داده ایم

 

ما فرزندان ایرانیم، اما بایست بدانیم

 

كه هر لحظه ماندن در كنارش، در امانیم

 

آری؛ ما همانیم كه غیر او، هیچ چیزی نداریم

 

آخر؛ كجای این جهان، چنین خاكِ زرخیزی داریم؟

 

ما در خاکِ ایران زمین، مردمانی پاك دینیم

 

و به مانند بزرگانمان، افتخار آفرین و نیك اندیشیم

 

ای دشمن؛ اگر تو سنگ خاره ای، ما آهنین نیم

 

جانمان فدای خاکِ پاکِ میهنمان باد، كه ما اینچنیم

 

میهنِ من؛ جز مهر تو هیچ مهری، به دل راه نداده ایم

 

قسم به خدایمان؛ كه در قلبمان، تنها؛ عشق تو را پرورانده ایم

 

گرامی باد ایران مان؛ كه با او، بوی دَلیری می دهیم

 

تا دشمن تخیل نكند؛ كه با دِلبری، به او لانه می دهیم!

 

تو ای هموطن؛ بشنو از من، اگر ما وارثِ این سرزمینیم

 

برای آیندگان فكری بكنیم؛ تا كه او را، بهتر بسازیم

 

زیرا نیاكانمان، در تاریخ نوشته اند: ما فرزندان ایرانیم

 

با تشكر از صبر و حوصله شما

داریوش دوسرانی (tavabam)

 

وبلاگ: http://tavabam.tebyan.net (شعرهای داریوش دوسرانی)

سه شنبه 9/10/1393 - 19:40

کس ندانست که منزلگه معشوق کجاست؟

طبیعت به ما می آموزد که ما در یک چرخه وقفه ناپذیر از آمد و رفت  ها هستیم و در میان  مرگ و زندگی؛ طراوت و پیری، قرار گرفته ایم و مرگ به همان اندازه طبیعی است که زندگی نیز به همان مقدار.

اگر مرگ نبود زندگی ارزش خود را برای ما از دست میداد: نه زمان ارزش داشت و نه تلاش برای زنده ماندن. پائیز کوتاه و طلایی، جای خودش را به زمستان می سپارد و پس از پیر زمستان؛ دختر زیبای روی بهاری، خود را آماده ورود به باغ و چمن و زندگی میکند تا سپس این چرخه بچرخد و جای خود را به تابستان بدهد. طلا از این رو گرانقیمت است که کم پیدا و محدود است. پیدایش حیات در تمام دستگاه عظیم خلقت، یک استثناء میباشد، نه جزو قواعد خلقت.

کره  زمین که حامل حیات و زندگی است، دراین جهانِ بی انتها تنهاست و ذرة بسیار ناچیزی از این خلقتِ نامحدود می باشد. اصل غالب بر هستی، عدم وجود حیات است و ما با مرگ از این استثناء خارج شده و به جریان غالب و طبیعی خلقت می پیوندیم.  زندگی سفرکوتاهی است که ما را از خلقت جدا می نماید و دوباره به دامن خود برمیگرداند. مرگ ادامة حرکت است و زندگی بدون حرکت بی معناست.

بنظر شما کدام بهتراست: زندگی دائمی همراه با سکون و بدون تغییر و یا زندگی با حرکت ولی همراه با مرگ؟

راهب های بودائی ساعتها با سنگ و مهره های ریز، طرح زیبائی می آفرینند و سپس با یک فوت آنرا برهم زده و خراب میکنند، تا گذرا بودن زندگی و از دست دادن زیبائی ها را تمرین کنند.

چه نیرویی به ما امید زندگی میدهد؟

ما در فاصله‌ مرگ و حیات قرار داریم، هر تولدی روی سکه‌ یک مرگ است و برعکس. خداوند می‌فرماید: خلق الموت والحیات؛ این یک شگفتی است که خداوند اول اسم از مرگ می‌آورد و بعد زندگی. ما پس از یک زندگی می‌میریم و در یک زندگی دیگر، متولد می‌شویم مثل دوران جنینی که در دنیایی غرق از آب زندگی می‌کردیم و حالا به دنیا آمده‌ایم. مرگ نابودی نیست، بلکه یک تولد است. فاصله‌ مرگ و زندگی، یک مسابقه است، مسابقه‌ای که بدانیم از جهت عمل، کدام یک از ما بهتریم.

انسان تنها موجودی است که از مرگ خود آگاه است و هرکسی بارها شاهد مرگ همنوعان، دوستان و عزیزانش بوده است. بسیار دیده شده که این مرگ از این لحظه به آن لحظه و بطور ناگهانی پیش می آید. پس چرا باید برای این زندگی گذرا تلاش کرد، آیا این کوشش بیجایی نیست؟ آنهایی که دست به خودکشی میزنند، به مرگ طبیعی ایی که در پیش رو دارند، بیشتر از دیگران آگاهند و بدست خود رشته ای را قطع میکنند که در هرحال روزی قطع خواهد شد. برای آنها «مفهوم زندگی» به پایان رسیده و در زنده بودن معنی و مفهومی نمی بینند. ولی این چه نیرویی است که آگاهی از مرگ و موقت بودن زندگی را از خاطر ما میبرد و نمیگذارد این فکر که مهمترین موضوع حیات است، شب و روز ما را تعقیب کند؟ آیا حاضریم در یک خانه اجاره ای سرمایه گذاری کرده و با علم به اینکه سه سال بعد باید آنرا ترک کنیم، آشپزخانه ای مدرن و حمامی گرانقیمت بسازیم؟

پس این چه نیرویی است که مثل پادزهر، غمِ بودن در یک دنیای بی ارزش و گذرا را به عشق و امید تبدیل میکند؟  این پرسش برای اکثر انسانها معمولا" مطرح نمیشود، ولی کسانی هم هستند که با آن در جنگند و رنج میبرند.

این نیرو را میتوان به یک «شعله» تشبیه کرد و «افسردگی» ضعیف شدن شعلة این چراغ است.  گاه این شعله به حداقل خود میرسد و فقط سوسو میزند، گاه چنان مشتعل و پرنور میشود که همه وجود را فرا گرفته، لبریز می شود و میخواهد دیگران را نیز در بر بگیرد. به صورت شعر، آواز، نقاشی، هنر، دعا و مناجات و … از ما بیرون میریزد و قفسِ تنگِ وجودِ ما را این «مرغ باغ ملکوت» آزار میدهد.

حقیقت اینست که به این «نیرو» نمیتوان نامی یافت، چون از تصور ما خارج است. «امید» (ارنست بلوخ)، «شجاعت زیستن» (پاول تیلیچ)، «اشتیاق» (کارل یان راسپرس)، «اراده زیستن» (شوپنهاور)، «جان جهان» (هگل)، «ارادة  قدرت» (نیچه)، همگی تلاش هایی هستند برای یافتن نام؛ برای قدرتی غیر قابل درک، که همه جهان را در برگرفته و بخشی از آن به عنوان شعله ای کوچک و قدرتِ حیات در ما و موجودات زنده نهفته گردیده و همچنین به عنوان حرکت و انرژی در ماده نهفته است. در واقع حرکت، وجه مشترک همة موجودات (جامدات، گیاهان و جانوران) است.

در اسلام موضوع آسانتر حل شده است و با واژه «خدا» این قدرت را به صورت شخص بکار میگیرد: «خدا خوشش نمی آید، خدا مجازات میکند، خدا عادل و رحمان و رحیم است.» و مؤمنین، خدا را مورد مخاطب خود قرار میدهند: «خدایا مرا کمک کن.» 

قوم یهود در این میان، راه ساده تری را در پیش می گیرد و این قدرت را «یهوه» می نامد. این کلمه عبری به این معنی است: «آنچه هست».

مسیحیان میگویند خدا به سه شکل جلوه میکند: پدر، پسر و روح القدس.

شاید «هو» (او)، با همه ابهامش گویاتر باشد. مولوی هنگامیکه عاجز میشود، همة این نام هارا کنار میگذارد تا با «او» خلوت کند: حرف و صوت و گفت را بر هم زنم                تا که با این هر سه با تو دم زنم


«خدایم؛ تو خدایی برایم»

خدایم تو هستی

من هستم  كوچكت

من گشتم مخلوقت

من باشم گدایت

از ازل بنده ات

خدایی برایم

تو هستی بزرگم

تو گشتی خالقم

تو شدی مالكم

تا ابد معبودم


رایج ترین بیان غیر مذهبی برای این کشش و قدرت، همان عشق است که در عرفان به حد کمال میرسد.

حافظ میگوید: از صدای سخن عشق ندیدم خوشتر                 یادگاری که در این گنبدِ دوار بماند


«شیرین و فرهاد»

گفته بودمت: كه تو، تنها منی

گفته بودمی: كه فقط، تو از منی

گفتمت: كه من فقط، یه قالیم

گفتمی :تو هم ببین مرا، كه من هم چه عالیم

بگفتم: كه دیده ام، به روی توست

بگفتی: و دست من، در دست توست

چونكه گفتم: عشق من، مثل فرهاد بود

و تو زیبا گفتی: در منم، شیرین بود


و در جای دیگر مشروعیت زنده بودن را در «عشق» میداند:

هر آنکسی که در این حلقه نیست زنده به عشق             بر او نمرده به فتوای من نماز کنید


همانطور که فیزیک دانها میگویند: زمان با «انفجار اولیه« پدید آمد، حافظ نیز آفرینش انسان و پدایش عشق را همزمان میداند: در ازل پرتو حسنت زتجلی دم زد                  عشق پیدا شد و آتش به همه عالم زد


«پیچك تو»

سر پیچ كه رسیدی

تو یه پیچك بزن

و بازم باز بپیچ

تا كه پیچ من رسیدی

تو در این پیچ ببین

به خودم می پیچم

و در این پیچ و تاب

تو مرا باز نپیچان

كه میشم پا پیچت

یا كه باز پیچك تو


و او تنها تفاوت بین انسان و ملائکه را در پذیرش عشق می بیند: نیروی خلقت اول به سراغ ملائکه رفت، ولی دید آنها مفهوم عشق را نمی فهمند، ولی انسان این امانت را پذیرفت:

جلوه ای کرد رخت دید ملک عشق نداشت           عین آتش شد از این غیرت و بر آدم زد


سخن گفتن از عشق به عنوان نیروی حیات در شرق و غرب سابقه طولانی دارد و کتاب معروف اریش فروم  «هنر عشق ورزیدن» نیز نمونه ای از جهانی بودن این مفهوم است.

بنظر کلمة «اشتیاق» را باید مناسب تر از عشق دانست. عشق معمولاً نیاز به معشوق و یک مرجع دارد، درحالیکه اشتیاق یک حالت است، مانند «خوشحالی»، «شعف» و یا «احساسِ سبکی و خوشبختی».

ولی باز هم این سؤال باقی می ماند که این «اشتیاق» خود از کجا می آید، چرا در آمد و شد است، چرا ضعیف و قوی میشود؟ گاه  درحال خاموش شدن است و گاه لبریز میشود، آیا این اشتیاق از درون ما عبور می کند، می آید و میرود و یا ما از این کوچه معشوقة خودمان فقط گذر میکنیم؟ چه نیرویی آنرا هدایت میکند و سرچشمة آن کجاست؟

پاسخ به این سؤال با فکر محدود بشری ممکن نیست. ما تنها میتوانیم ذره ای از این نیرو را تجربه کنیم و با زبان محدودِ خود برای آن واژة ناقصی بیابیم و بسازیم.  حافظ نیز که در یکجا؛ با یقین از نیروی عشق سخن میگوید، درجای دیگر هشدار میدهد که از وارد شدن به این دریای پرتلاطم و کنجکاوی خودداری کنیم، زیرا  به راه بی انتها و تاریکی وارد خواهیم شد:

در زلف چون کمندش ای دل مپیچ کانجا               سرها بریده بینی، بی جرم و بی جنایت


از هر طرف که رفتم، جز وحشتم نیفزود                    ای وای از این بیایان، وین راهِ بینهایت


«سكوت كن ای عشق، سكوت كن»

سكوت كن ای عشق، سكوت كن

سكوت كن كه داستا ن پر از رنگ و لعابت!

دنیایی از ما آدمها را آشفته كرده است

سكوت كن، بخاطر رنج آدمهایی كه از تو بی قرارند

و در دنیای طوفانی تو، آرامش را طلب می كنند

تو بارها گفته ای كه دلتنگی بس است و عاشقی باید كرد

اما چه سود و چه حاصل؟ كه در پایان تو رنج فراوانی است

ای عاشقان، عشق را در این زمانه اینگونه نبینید

چون عشق در ترانه، همان رفیق نمیه راه است

شاید كه زندگانی از برای هر یك از ما، جریانی داشته باشد

و یا اینكه جوهری باشد در خودكارم و از برای خودش

ولی میدانم كه آنهم پایانی دارد و انتهایش تنهاییست

حالا من نیز تنهایم و سكوت آرامش من

پس سكوت كن ای عشق، سكوت كن


زندگی و اشتیاق: دو واژه برای یک مفهوم

با وجود بغرنج بودنِ یافتنِ سرچشمة اشتیاق و احساس خوشبختی، انسان همیشه به دنبال درک آن بوده است. آنانکه به درجات بالایی از معرفت رسیدند و با تجربة وجودی؛ آنرا حس کردند، اعتقاد دارند که: پای استدلالیان چوبین بود… ولی نیاز به فکر و اندیشه، انسان را راحت نمیگذارد. اگر نمیتوانیم این قدرت را بیان کنیم، حد اقل میتوان راه های نادرست برای رسیدن به آنرا نشان داد: آنچه به یقین میتوان گفت اینست که «اشتیاق» نه به انسان اضافه می شود و نه از او دور، بلکه جزو جداناپذیر حیات و حتی خود زندگی است.

بنا براین عبارت هایی چون «عشق زیستن» و یا «امید زندگی» از نظر دستور زبان، جزو هیچیک از اقسام حالت اضافه نیست مانند: اضافة ملکی: کتابِ بهمن، اضافة تخصیصی: زینِ اسب، اضافة بیانی: انگشترِ طلا، اضافة تشبیهی: لبِ لعل، اضافة استعاری: دستِ روزگار. حتی اگر بگوییم مفهوم زندگی، مثل اینست که بگوئیم: زندة جاندار و یا مردة بی جان، که ما را به یاد عبارت معروف سنگ سیاهِ حجرالاسود می اندازد!

«اشتیاق» جلوه ای است از زندگی، به همانگونه که آفتاب جلوة خورشید است،.گرما جزو آتش و سرما همراه با یخ است. این گرما نیست که به آتش اضافه و یا از آن کم شود مانندِ حالتی که آتش وجود داشته باشد و گرما آنرا ترک کند!

پیدایش انسان با اشتیاقِ دو جنس مخالف شروع شده است، پس از آن پروسة لقاح آغاز شده و اسپرمهای مرد با شتاب و حرکت و اشتیاق، بسوی تخمك حرکت میکنند؛ تا اینکه یکی از آنها خود را به آن رسانده و با هم یکی میشوند. همین اصل، یعنی میل بسوی حرکت و جنبش و خلاقیت و رشد، همة سلولهای جنین را فرا میگیرد. این گرما آتشی را روشن میکند که خود ایجاد کنندة گرمای بیشتری میشود. پزشکان میگویند جنین در ٧ ماهگی از نظر ارگانها و سلسلة اعصاب کامل است و در دو ماه آخر، وزن اضافه میکند. آنچه او در رحم مادر می بیند؛ گرما، امنیت و نداشتنِ کمبود است. جنین به دنبالِ بدست آوردن نیست، بلکه همه چیز به او داده میشود. در جنین «حیات و اشتیاق» یکی است، چون هنوز خلافِ اشتیاق (سرما، تنهایی، گرسنگی، ترس و …) را ندیده است. با تولد، ترس هم با او به عنوان احساسِ مخالفِ اشتیاق، بدنیا می آید و گریه های کودک را میتوان به عنوان ترس از جدایی و ازدست دادن محیط گرم و آرام رحم دانست.

در نظر نوزاد تولد نوعی مرگ است، به معنی خارج شدن از دنیای متعلق به خود: دو  بچه دو قلو «حیات» و «اشتیاق» كه در رحم مادر بودند، وقتی یکی از آنها خارج می شود، دومی می گوید: آه برادرم از دنیا رفت! عشق و محبتِ مادر و اشتیاق او به دیدن فرزندش، ترس کودک را جبران میکند و او در دامن یک خانوادة مسئول، به آن چیزی دست می یابد که تمامِ عمر(حیات) همراهیش خواهد کرد و آن «اعتماد اولیه» نام دارد و اعتماد ترس او را جبران میکند و با اعتماد اولیه ای كه مادر نسبت به فرزند خود دارد، باعث خواهد شد كه «اشتیاق» در نوزاد تبلور یابد و در حقیقت «اشتیاق» همان زندگی نوزاد متولد شده است. در کودک «اشتیاق» در حالت آمد و رفت نیست،  بلکه جزو جدا نشدنی زندگی است. به تدریج «اشتیاق و حیات» از هم فاصله میگیرند و انسان در برخورد با ناملایمات زندگی، سرخوردگی، ندیدن اعتماد، ترس، نگرانی و احساس های منفی دیگر، خوشبختی خود را در «تحقق خواسته ها و نیازها» می بیند.

«اشتیاق» که در ابتدا شیشه شفاف و آئینة پاکی برای نوزاد بود، به تدریج کدر و آلوده میشود: حسد، حسرت، حرص، غم از دست دادن مال، او را رنج میدهد. روبروشدن با مسئلة مرگ، بیماری و پیری و در آخر ترسِ بخاطر از دست دادنِ «حیات» بر همة اینها می افزاید. تقریباً همگی ما این آلودگی ها را در خود بوجود می آوریم و کسی دیگر هم مسئول آن نیست. نیازها و آرزوهای بیجا، انتظارات ناروا از خود و دیگران، قرار گرفتن در روابط آزار دهنده با انسانها، نمونه هایی از این دست است. مگر پند حافظ را نشنیده ایم که گفته است: نخست موعظه پیرِ صحبت این حرف است     که از مصاحب ناجنس احتراز کنید

همانگونه كه در متن های قبل نیز گفته شد «اشتیاق» جلوه ای است از زندگی، به همانگونه که آفتاب جلوة خورشید است. گرما جزو آتش و سرما همراه با یخ است و این گرما نیست که به آتش اضافه و یا از آن کم می شود مانندِ حالتی که آتش وجود داشته باشد و گرما آنرا ترک کند! به تدریج كه «اشتیاق و زندگی (حیات)» در اصل وجودی ما، چون گرما و آتش همیشه با هم بوده اند از هم فاصله میگیرند و به دو بخش تقسیم میشوند و از اینجا به بعد است که اشتیاق آمد و رفت خود را در انسان آغاز میکند و کم و زیاد شدنش را نشان می دهد و در برخورد با ناملایمات زندگی، سرخوردگی، ندیدن اعتماد، ترس، نگرانی و احساس های منفی دیگر، خوشبختی خود را تنها در «تحقق خواسته ها و نیازها» می بیند.

ما به دنبال خوشبختی، اشتیاق، شعف و میل به زندگی هستیم، ولی نمیدانیم که اینها را با «ازدست دادن» هم میتوانیم دوباره بدست بیاوریم و نه با «بدست آوردن».

اشتیاق و شعف در طبیعت انسانی؛ به مانند یک پنجره ایست که از پشت آن، چمنزار و گلستان زندگی را تماشا میکنیم.  به تدریج كه این شیشه آلوده بشود، دیگر نمیتوان زیبایی زندگی را از پشت آن تماشا کرد. برای اینکه این شیشه پاک شود و لکه های آن برداشته شود؛ نبایستی به آن چیزی افزود، بلکه باید آنچه را که بیگانه است و به آن افزوده شده است و جزو اصل آن نیست، برداشت و پاک کرد.

اگر آئینه ای، زیبایی چهرة ما را نشان نمیدهد، نباید به آن چیزی افزود،  بلکه باید آلودگی آنرا از بین برد. ما خود جلوی راه آرامش خویش ایستاده ایم و یا به دیگران اجازه داده ایم که این راه را بر ما ببندند. لسان الغیب «حافظ»  تمام این مفهوم را در یک بیت خلاصه كرده است:

میان عاشق و معشوق هیچ حایل نیست    تو خود حجاب خودی حافظ از میان برخیز


بنابر این کمترین نتیجه ای که میتوان از این بحث بدست آورد اینست که رسیدن به اشتیاق و خوشبختی و شعف، تنها در از دست دادن است و نه با بدست آوردن. بعنوان مثال یک بچه میمون دست نازکش را وارد یک کوزة گردن باریک میکند، از تنقلات داخل کوزه برمیدارد و بعد که مشتش پر شد، از دهانة تنگ کوزه خارج نمیشود و اسیر صیاد می شود. اگر حرص رسیدن به لذتِ موقت را نداشت و مشت را باز میکرد، میتوانست آزادی خود را نگه دارد.

حرص، حسد، حسرت، دشمنی، بدخواهی، بی اعتمادی، آزار خود و دیگران هیچکدام با ما متولد نشده اند، بلکه لکه هایی هستند که به تدریج شیشة شفاف اشتیاق را کدر كرده اند.

انسان از دیرباز متوجه فَرّار بودن عنصرِ «اشتیاق» بوده است و تجربه کرده است که این گوهرِ گرانقیمت گاه هست و گاه نیست. بنابراین باید آنرا بسته بندی نمود و در قلعة مستحکمی از گزند حوادث حفظش كرد، همچون دانه های مروارید که باید آنرا به نخ کشید، تا زینت بخشِ سینة معشوقة زندگی شود و به مانند عطر گرانبهایی است که باید آنرا در شیشه های تاریکی نگه داشت. اعتقاد به ارواح، عناصر طبیعی و بت پرستی در انسانهای اولیه و ایمان و اعتقاد مذهبی، خداپرستی، ایدئولوژی و مکتب های غیردینی، همه وسیله هایی بودند و هستند برای اتصال انسان به یک جایگاه و ابزارهایی برای حفظ و بسته بندی چنین گوهری و ظروفی هستند که از ریختن این عطر خوشبو جلوگیری میکنند. این ظروف، رشته ها و اتصال ها، خود در برابر آنچه باید حفظ شود اصالت ندارند و تنها درخدمت آن هستند. ولی وقتی این مروارید، عطر و جواهر؛ در خدمت قدرت و برتری طلبی قرار گیرد، خودِ عطر فراموش می شود، و تنها شیشة آن برایمان ارزشمند می گردد.

هستند كه كسانی در این شیشه آب می ریزند و بنامِ عطر به مردم می فروشند، دانه های پلاستیکی را به رشتة نیرنگ می کشند و بنام گردنبند اصل بدست مردم می دهند.

باید به جای ظرف ها به محتوا نگریست، یعنی به انسانیت، صداقت، نوعدوستی و صلح طلبی.


۱) تا هنگامیکه اسیر خودخواهی و خودبینی خود هستی؛ اشتیاق به خار تبدیل میشود، ولی اگر به صفای درونی خود رسیدی با اشتیاق یکی میشوی و از آن جدا نیستی.


۲) اسارت در خودنگری تو را شکار یک پشه نیز خواهد كرد، ولی اگر به عشق رسیدی فیل را هم شکار میکنی.


۳) تا آن زمانیکه دنیا را از پشت شیشه های لکه دار می بینی، جهان در نظرت ابر سیاه و غم انگیزی می آید، ولی وقتی این کدورت ها ازمیان رفت، ماه از پشت ابر بیرون آمده و درکنارت می نشیند.


٤) تا وقتی اسیر احساسات منفی هستی، یار کناره گیری میکند و اگر بر آنها غلبه کنی، یار با باده و می در کنارت می نشیند.


٥) اگر اسیر خودت باشی، زندگیت همچون خزان است ولی اگر مشتاق شدی، ماه سردِ دی نیز برایت مانند بهار خواهد شد.


۶) علت همة نا آرامی های تو در اینست که در جستجوی بدست آوردن آرامش دائمی بودی و خود این ناآرامی را ایجاد کرده ای، ولی مگر چیزی در زندگی ماندنی است؟ آنجایی که حرکت، رفت و آمد، تولد و مرگ، زمستان و بهار در حال تبدیل و تحول شدن هستند، قراری وجود ندارد. زیرا قرارِ کامل، در قبرستان هاست و نه در زندگی. پس «بی قراری» را به عنوان یک قانون زندگی فناناپذیر بپذیر تا به آرامش برسی


٧) آنقدر برای خوردن و آشامیدن (گوارش) و لذت های مادی دست و پا میزنی که نمیتوانی به لذت واقعی برسی. «حرص» دشمن آرامش است. یکی غذا را با حرص میخورد و دیگری خود را مهمان سفرة زیبای خلقت میگرداند و با قدردانی به آن نگاه میکند. بنا براین اگر حرصِ گوارش را کنار بگذاری، حتی زهر هم برایت گواراتر خواهد بود.


۸) همة کوشش تو برای رسیدن به یک مراد و یک مقصود، از پیش تعیین شده بود و اگر این تلاش را از دست بدهی و به آرامش برسی، خواسته های تو نثار پایت خواهند شد. تا هنگامیکه ما در جستجوی مراد هستیم، آنقدر نا آرامی داریم که ممکن است مقصود و مرادمان از کنار ما عبور کند و ما او  را نبینیم.


۹) ما در دوستی همواره طالبِ عشقِ یار و مهربانی او هستیم و هر نامهربانی کوچک ما را فسرده میکند. بنا را بر جور یار بگذاریم، یعنی هیچ انسانی را مطلق نکنیم و برای یافتن یار ایده آل دست و پا نزنیم و او را همانگونه که هست با جور و مهرش بپذیریم.  دراین حالت آرامش خواهیم دید که همان یار نازگر؛ چون عاشق زار، خود بسوی ما خواهد آمد.


۱۰) مولانا که در قونیه (غرب) می زیست، شمس تبریزی  را خورشیدی میداند که از شرق یعنی تبریز طلوع کرده و ماه و ستارگان، با آمدن این خورشید از وجود حقیر خود شرمنده شدند.

 

 

 

 

پرنده ای كه بر روی تُنگ ماهی نشسته بود به ماهی گفت:


پرواز كن، سقف قفست پاره شده است


او نمی دانست كه ماهی نمی تواند خودش را تغییر بدهد


«اما ما كه انسان هستیم، پس می توانیم خودمان را تغییر دهیم»

 

 

 

 والسلام 

 

  داریوش دوسرانی (tavabam)

 

 

 

وبلاگ: http://tavaamtebyan.net (شعرهای داریوش دوسرانی) 

شنبه 8/9/1393 - 9:55