تعداد مطالب : 3065
تعداد نظرات : 549
زمان آخرین مطلب : 1616روز قبل
مسجد، خموش و شهر پر از اشک بی‌صداست

ای چاه خون گرفته کوفه علی کجاست؟

ای نخل‌ها که سر به گریبان کشیده‌اید

امشب شب غریبی و تنهایی شماست

دل‌ها تمام، خیمه آتش گرفته‌اند

صحرای کوفه شام غریبان کربلاست

امشب علی به باغ جنان پیش فاطمه است

اما دل شکسته او در خرابه‌هاست

سجاده بی‌امام و زمین‌ لاله‌گون ز خون

مسجد غریب مانده و محراب، بی‌دعاست

باید گلاب ریخت پس از دفن، روی قبر

امشب گلاب قبر علی اشک مجتباست

تو از برای خلق جهان سوختی علی!

اما هزار حیف که دنیا تو را نخواست

ای چاه کوفه اشک علی را چه می‌کنی

دانی چقدر قیمت این در پربهاست؟

باید به گریه گفت: علی حامی بشر

باید به خون نوشت: علی کشته خداست

هر لحظـه در عزای علی تا قیام حشر
هزار بار اگر جان دهد رواست

چهارشنبه 17/4/1394 - 14:44
عشـق یعنـی هـمون سـلام اول

عـشق یعنـی مـایه قـوت قـلـب

عشق یعنی انفجار احساسات

عشق یعنی کم کردن فاصله ها

عشق یعنی کلید یک رابطه ای محکم

عشق یعنی در موفقیت هم شریک بودن

عشق یعنی کاری کنی که راحت پیدات کنه

عشق یعنی مثل اشرف زاده ها باهاش رفتار کنی

عشق یعنی کسی رو داشته باشی که ازت محافظت کنه

عشق یعنی وقتی باهاش قرار داری به خودت برسی

عشق یعنی یک عالمه حرف رو با یه اشاره گفتن

عشق یعنی هولش بدی تو یک مسیر درست

عشق یعنی یه بازی که تمومی نداره

عشق یعنی از هیکلش تعریف کنی

عشق یعنی من وتو ما میشویم

عشق یعنی حرفشو باور کنی

عشـق یـعنی جادوش کنی

سه شنبه 16/4/1394 - 16:27

هر روز شالهایتان عقب تر، مانتوهایتان چسبان تر،
ساپورتتان تنگ تر، رژ لبتان پررنگ تر میشود،
بنده ی کدام خدایید؟
دل چند نفر را لرزانده اید؟
کدام مرد را از همسر خود دلسرد کرده اید؟
چند پسربچه را به سمت پنهانی دیدن عکس و فیلم مستهجن
سوق داده اید؟
اشک چند پدر و مادر و همسر شهید را درآوردید؟
چند دختر بچه را تشویق کرده اید که بعدها بی حجابی را انتخاب کند؟
چند زن را به فکر انداخته اید که از قافله مد عقب نمانند؟
آه حسرت چند کارگر دور از خانواده را بلند کرده اید؟
پا روی خون کدام شهید گذاشتید؟
..

g

باعث دعوای چند زن و شوهر ، بخاطر مدل تیپ زدن و آرایش کردن شدید؟
چند زوج را بهم بی اعتماد کرده اید؟
نگاه های یواشکی چند مردی که همسرش دارد کنارش راه میرود،
به تیپ و هیکلت افتاد؟
نگاه های هوس آلود چند رهگذر و... چطور؟
باز هم میگویی، دلم پاک است!
باز هم می گویی ، چادری ها بروند خودشان را اصلاح کنند؟
بازهم میگویی، مردها چشمشان را ببندند نگاه نکنند؟
عزیزم!
جامعه چاردیواری اختیاری تو نیست،
من اگر گوشه ای از این کشتی را سوراخ کنم، همه غرق میشوند.
میتوانم گاز خردل اسپری کنم و بعد بگویم، شما نفس نکشید؟
چرا اینقدر به خودت و دیگران ظلم میکنی؟!
.. 

سه شنبه 16/4/1394 - 16:21
گاهی که دلم...

به اندازه ی تمام غروبها می گیرد...

چشمهایم را فراموش می کنم...

اما دریغ که گریه ی دستانم نیز مرا به تو نمی رساند...

من از تراکم سیاه ابرها می ترسم و هیچ کس...

مهربانتر از گنجشکهای کوچک کوچه های کودکی ام نیست...

و کسی دلهره های بزرگ قلب کوچکم را نمی شناسد...

و یا کابوسهای شبانه ام را نمی داند...

با این همه ، نازنین ، این تمام واقعه نیست...

از دل هر کوه کوره راهی می گذرد...

و هر اقیانوس به ساحلی می رسد...

و شبی نیست که طلوع سپیده ای در پایانش نباشد...

از چهار فصل دست کم یکی که بهار است

يکشنبه 14/4/1394 - 20:0

بعضی وقتها

کسی در زندگیت هست

که اصلا لازم نیست تو را در آغوش بگیرد

فقط با کلام گرمش ...

بدون حتی دیدنت ...

بدون حتی گرفتن دستانت ...

می تواند

قلبت را بوسه باران کند ...

يکشنبه 14/4/1394 - 11:31
زیبایی زن به رنگ هایی که به خود میمالَد نیست !
.

زیبایی زن به همان افتخاریست که بدون رنگ رنگی است .
.

مثل پروانه !
.

و تو هم زیبایی !
.

تو بدون رنگ کردنِ خود ، زیبایی !
.

چون خـدا زیباست و زیبایی را دوست دارد!
.

نه زیبایی های کذاب را ...
..

 

..

خدا آفریده تو را با همان چشم های قهوه ای و یا سیاه !
.

خدا تو را آفریده با همان موها و مژه ها
.

زیبایی زن به اخلاق صاف و پاکش است ..
.

اخلاقی که هیچ فحشی از آن بیرون نمی زند !
.

زیبایی زن به پاکی وجودش است ..
.

همان زنی که روزی هفده بار بر سمت خدا سجده می کند!
.

زیبایی زن به حجابش است...
.

همان زنی که با لباسش به تو نشان میدهد خدا همیشه ما را میبیند!
.

پس چه کسی ادعا می کند که زشت است؟
.

جز کسی که این صِفات را نداشته باشد .
..

 

جمعه 12/4/1394 - 14:11
ﺑﺎ ﻧﻤﺎﺯﯼ ﮐﻪ ﻏﻠﻂ ﺑﻮﺩ ﭼﻪ ﻣﻐــــــــﺮﻭﺭ ﺷــﺪﯾﻢ


ﺑﯽﻭﺿﻮ ﺑﺮ ﺳﺮِ ﺳﺠﺎﺩﻩ !... ﭼﻪ ﻣﺴﺮﻭﺭ ﺷﺪﯾﻢ


ﺫﮐــــــﺮِ ﺣﻖ ﺑﺮ ﻟﺐ ﻭ ﺩﻝ ﺩﺭ ﻃﻠﺐِ ﺻﺤﺒﺖِ ﻏﯿﺮ


ﯾﺎ ﻋﻠﯽ ﮔﻔﺘﻪ ﻭ ﺍﺯ ﮐﻮﯼِ ﺧـــــــــــﺪﺍ ﺩﻭﺭ ﺷﺪﯾﻢ


ﺍﺯ ﺧـــــــــــﺪﺍ ﺧُﺮﺩﻩ ﮔﺮﻓﺘﯿﻢ ﮐﻪ ﺩﺭ ﻓﺼﻞِ ﻫﺒﻮﻁ


ﺑﯽ ﺳﻮﺍﻟﯽ ﺑﻪ ﺟﻬﺎﻥ ﺁﻣﺪﻩ ، ﻣﺠﺒـــﻮﺭ ﺷﺪﯾﻢ


ﺑﺲ ﮐﻪ ﺩﺭ ﺗﯿﺮِﮔﯽِ ﺟﻬــــــﻞ ﺷﻨﺎﻭﺭ ﺷﺪﻩ ﺍﯾﻢ


ﺩﺭ ﺷﺐِ ﺑﯽﺧﺮﺩﯼ ﻣﺎﻧﺪﻩ ﻭ ﺷﺐﮐﻮﺭ ﺷــﺪﯾﻢ


ﺁﺷﭙﺰ ﺭﺍ ﭼﻪ ﮔﻨﺎﻫﯽﺳﺖ ﮐﻪ ﺩﺭ ﻣﻄﺒﺦِ ﻋﺸﻖ


ﻧﯿﻢِﻣﺎﻥ ﺑﯽﻧﻤﮏ ﻭ ﻧﯿﻢِ ﺩﮔــــــــﺮ ﺷﻮﺭ ﺷﺪﯾﻢ

غ

جمعه 5/4/1394 - 12:46
شانه می گیرم که بنشینی مترسک می شوم


ای قناری! با تو من از خویش منفک می شوم


غیرت توفان نوحم ای سلیمانی بهار!


توی دست نازک تو بادبادک می شوم


شان سیمرغانه ام باقیست قوی نازکم!


گرچه در دریای مهرت جوجه اردک می شوم!


بغض تاریخم شکوه گریه های سربلند


تا بخندانم تو را این قدر دلقک می شوم!


هی نخند اگر دوست داری کبریای مرد را


تو نمی بینی که من این جور کوچک می شوم؟!...

d

پنج شنبه 28/3/1394 - 19:26
با اینکه یک عمر از نگاهت دور بودم

اما نپندار اینکه من... مغرور بودم

شبهای سختی بود و سرد و استخوان سوز

تقدیر این بود عشق من!... مجبور بودم

باید که از گرداب ظلمت، می گذشتم

باید!... اگر.... حتی اگر، بی نور بودم

باید به سودای تو... خود را می شکستم

بی تاب و بی پروا و... بی منظور بودم

من مطمئن بودم که غمها، در گذارند!...

پردرد و غم بودم... ولی پرشور بودم

هم منتظر بودم... به دامانت بیایم

هم منتظر-تنها- به یک دستور بودم

میخواستم، خود را ببینم در تو، اما

افسوس، خیلی پیش از اینها کور بودم

r

دوشنبه 25/3/1394 - 22:24
همیشه برای «ماندن» دلیل هست...


و برای «رفتن» بهانه...


همیشه برای «خواستن» نیاز هست...


و برای «رد کردن»، مصلحت...


همیشه برای «داشتن» فضا هست...


و برای «نداشتن» تقصیر، این که سوار بر کدام کوپه این قطار شوی...


به پای ماندن و دست خواستن و عشق داشتنت، برمی گردد...


اگر داری که بسم الله....


اگر نه، جهان پر است از «بهانه» و «مصلحت» و «تقصیر» بی صاحب....!!!!

8

دوشنبه 25/3/1394 - 22:16