تعداد مطالب : 115
تعداد نظرات : 75
زمان آخرین مطلب : 2918روز قبل

اتل متل توتوله      این پسره سوسوله

موهاش همیشه سیخه    نگاش همیشه میخه

چت میکنه همیشه      بی مخ زدن؟نمیشه

پول از خودش نداره    باباش رو قال میذاره

دی اند جیشو میپوشه    میشینه بعد یه گوشه

زنگ میزنه به دافش    میبنده هی به نافش

که من دوست میدارم    تاج سرم میذارم

صورت رو کردی میک آپ   بیا بریم کافی شاپ

تو کافی شاپ،می خنده     همش خالی میبنده

بهم میگن خدایی!      چقدر بابا بلائی!

همه رو من حریفم      میذارم توی کیفم

هزارتا داف فدامن      منتظر یه نامن

ولی تویی نگارم    برات برنامه دارم

اگه مشکل نداری   میام به خواستگاری!

 
دوشنبه 22/6/1389 - 19:44
هموطن-طبیعتا"" 2 ساعت در روز برای خوردن غذا لازم است كه در كل 30 روز میشود.
پس 96 روز باقی میماند.اگر داوطلبی در كنكور قبول نشد هیچ تقصیری نداردچرا كه سال فقط 365 روز است.در حالی كه:
1) سال 52 جمعه داریم و میدانید كه جمعه ها فقط برای استراحت است به این ترتیب 313 روز باقی میماند.

2) حداقل 50 روز مربوط به تعطیلات تابستانی است كه به دلیل گرمای هوا مطالعه ی دقیق برای یك فرد نرمال مشكل است.بنابراین 263 روز دیگر باقی میماند.
3) در هر روز 8 ساعت خواب برای بدن لازم است كه جمعا"" 122 روز میشود. بنابراین 141 روز باقی میماند.
4) اما سلامتی جسم و روح روزانه1 ساعت تفریح را میطلبد كه جمعا"" 15 روز میشود.پس 126 در روز باقی میماند.
5) طبیعتا"" 2 ساعت در روز برای خوردن غذا لازم است كه در كل 30 روز میشود. پس 96 روز باقی میماند.
6) 1 ساعت در روز برای گفتگو و تبادل افكار به صورت تلفنی لازم است. چرا كه انسان موجودی اجتماعی است.این خود 15 روز است.پس 81 روز باقی میماند.
7) روزهای امتحان 35 روز از سال را به خوداختصاص میدهند. پس 46 روز باقی میماند.
8) تعطیلات نوروز و اعیاد مختلف دست كم 30 روز در سال هستند. پس 16 روز باقی میماند.
9) در سال شما 10 روز را به بازی میگذرانید.پس 6 روز باقی میماند.
10) در سال حداقل 3 روز به بیماری طی میشود و 3 روز دیگر باقی است.
11) سینما رفتن و سایر امور شخصی هم 2 روز را در بر میگیرند. پس 1 روز باقی میماند.
12) 1 روز باقی مانده همان روز تولد شماست.چگونه میتوان در آن روز درس خواند؟!!
نتیجه ی اخلاقی: پس یك داوطلب نرمال نمیتواند
امیدی برای قبولی در دانشگاه داشته باشد
 
دوشنبه 22/6/1389 - 19:38

لورا پس از دوماه، نامه ای از نامزد مكزیكی خود دریافت می كند به این مضمون:
لورای عزیز، متأسفانه دیگر نمی توانم به این رابطه از راه دور ادامه بدهم و باید بگویم كه دراین
مدت ده بار به توخیانت كرده ام !!! ومی دانم كه نه تو و نه من شایسته این وضع نیستیم. من را
ببخش و عكسی كه به تو داده بودم برایم پس بفرست
باعشق : روبرت
دخترجوان رنجیده خاطرازرفتارمرد، ازهمه همكاران ودوستانش می خواهدكه عكسی ازنامزد،
برادر، پسرعمو، پسردایی ... خودشان به اوقرض بدهند وهمه آن عكس ها راكه كلی بودند
باعكس روبرت، نامزد بی وفایش، دریك پاكت گذاشته وهمراه با یادداشتی برایش پست می
كند، به این مضمون:
روبرت عزیز، مراببخش، اما هر چه فكر كردم قیافه تو را به یاد نیاوردم، لطفاً عكس خودت راازمیان
عكسهای توی پاكت جداكن وبقیه رابه من برگردان.....

دوشنبه 22/6/1389 - 19:30
اونـــا کــه میــمیرن مـیرن تــــو بــرزخ 
قـاطـی میشـن اهــل بهشت و دوزخ 
  
کـــار همـــــه اونجــــا بخـور بخـــوابــه 
تــــا روز آخــــر ، کــه حساب کتــابــه 
  
اونجــــــا یـــــــه سـیستم اداری داره 
واســــــه خودش ســاعت کاری داره 
  
سیـستِم اونجــــارو میگـــن عــالیــه 
کـــلِّ لـــــــوازمــــش دیجـیـتــا لـیــــه 
  
فــرشتــه ای هست کـه کارش اینه 
صُب تـــاشـب اونجـا بگیـــره بشینه 
  
کـارکـه نباشه حــوصله ش سرمیره 
میشـینه بـا کــــامـپیــوتــــر ور مـیره 
  
مـیخواس تــــوی کـامپـــیوتـر بگــرده 
رف تـــو پــــروفـــایل یــه پیره مــرده 
  
کــــامپیوتــر یکی دو دفه گف: دینگ 
پـــرید توی گــزینه ی ” دیپورتینگ “ 
  
فرشته هه دسپاچه شد کلیک کــــرد 
کامپیوتر بدجوری جیکّ وجـیک کـــــرد 
  
یهــــو در یـــــــه قــبر کهــنــــه وا شد 
یـــــه پیــــره مـرد بـــــــا شکـوه پا شد 
  
ازش ســـوال کـــــــردن اسـمت چیـــه 
گفـت: ابــوالقــــــــــاسم فـــردوسیـــه 
  
یکـی دوروز نشس تـــــوی یــــه میدون 
دیـد نمیشه پـــا شـد اومــد تـــو تهرون 
  
زمـین نفس کشـــید و بــرفــا آب شــد 
بهـــــــار اومـد دوبـــــــاره انقــلاب شـد 
  
هـــوای تهــــرون یــه نمه ملــس بــــود 
مــزّه ی زنـــدگی حســابی گــــس بود 
  
باز شب عــید اومــد و رختــا نـــــو شد 
فصـــل شلــــوغــی و بـــدو بــدو شــد 
  
شاعر شـــــــاهنــامه خوشحـــال شد 
دستـای اون رو شـونه هاش بــال شد 
  
بعــد هـــــــزار و چــند ســـــــال دوری 
اومده بود چهـــــار شنــبه ســــــــوری 
  
آتــیـش روشــن جـــوونهـــــارو دیـــد 
اونم یه بــــار از روی آتیــــش پـــــریــد 
  
مـــامـــورا اومـدن بهـش گیــــر دادن 
چن نفـــری دور و ورش واســتــــادن 
  
بــا حـرفاشـون کلی بهش نیــش زدن 
گـــــرفــتــنــو ریشــــشو آتـیـش زدن 
  
شاعــر شاهنـــــــــامه بـــا حــــال بــد 
رفت و نشــس ریشـــشو بــــا تـیــغ زد 
  
خـلاصــــــه، تصـمیـــم گـرف نــــو بشه 
صــاحب کت شلـــــوار و پالتـــــو بشـه 
  
رف جلـــــو مغـــــازه پشـت ویتــریـــــن 
دیـد همه ی لبـــاسا هَـس میـدین چین 
  
مـو بـه تنـش همـون دقیقه سیــخ شد 
یـه خورده واستاد به لبـاســـا میخ شد 
  
مغــــازه داره گفــت : عــزّت زیـــــــــاد 
دایــی ، بــــرو کنــــار بذار بــــاد بیــــاد 
  
بـــــا اینــکه چــرت و پـرت گفت یــــارو 
شـاعـر شاهنـــــــامه رفـت اون تــــــو 
  
بــــه قـول مــا یـه خورده پالتار خریـــــد 
شــال و کـلاه و کـت و شلـوار خریــــد 
  
دستــشـو تـــو جیب بغـل فـــرو کــــرد 
اشــــرفــی قـــــــرن چهــارو رو کــــرد 
  
شـــــاعـــر مــــــا بعد خـــــرید هنگفت 
به شیوه ی خودش به اون جوون گفت: 
شمـا را چه رفته ست کاینسان خـُلید؟ 
  
چــــــرا جــمــلـــه ژولـــیده و بُنجـُلید؟ 
  
چــــرا سیــخ سیـخــی شــده مویتان؟ 
چـــــرا مــثل زنهـــاست ابـــــرویتـــان؟ 
  
تـو مردی اگــــر، چیست آن موی مِش؟ 
بـــرو از سیــــــاوش خجــــالت بکـــش 
  
هــــزاران چــو تــــو لندهــــــــــور پلیـد 
نیرزد بــه یک مــــــــوی گـــُرد آفــریـــد 
  
اگــــر لشکــــر انگیـــــزد اسفنـدیـــــار 
دگـــر مـــــوی مِش کرده نــاید به کــار 
  
تــورا پــــاردم گــــردد آنگـــــه عِنـــــان 
همی می کنی پشـت بــــر دشمنــان 
  
تــــویی کـــه بـــــه مـن تکّه انداخــتی 
گمـــــــانم مــــــرا خــــــوب نشناختی 
  
ابـــوالقــــــــــــاسمم بنده ، فردوسیََم 
حکیـــــــــــم زبــــــان آور طــــــوسیَم 
  
کنون زیـــــــــــر این گنبد نیـل فــــــام 
همــــه مــر مـــرا می شناسند نــــام 
  
یــــه لحظـــه بعــــدِ اون صـدای کلفت 
مــــرد فروشنده بــه فــردوسی گفت: 
  
خودت که نـــــه، میدونتــو میشناسـم 
از تـــو کسی چیـــزی نگفتــه واســم 
  
ببینمت، تــــــو شاعــری راس راسی؟ 
“مــــریم حیـدر زاده” رو میشنـــاسی؟ 
  
راستی یه چی بخوام، ازت بر میـــــاد؟ 
ترانـــــه ی رپ از کارات در میـــــاد؟ 
  
پسر خالـه م میخواد کاست جم کنــه 
یه چیزایی میخواد سر هـــــــــم کنــه 
  
میخوام بـــــراش چیــزای مشتی بگی 
هفش تـا شعـر شیش و هشتی بگی 
  
بیـــــا ، اینم یـــه کـــاغذ و یـه خودکــار 
یــــه چی بگوتومایه های ” شاهکــــار” 
  
امّـــا تــورو جـــون مـــامــانت استـــــاد 
چیزی نگی که گیــــر بــدن تو ارشـــاد 
  
شاعــر شاهنــــامه ســر تکـون داد 
هیچّی نگف، فقــط پـــا شد راه افتـاد 
  
دید نمیتـونـه بـــــا همــــه بجنگــــــه 
هرجـــا کـــــه میره آسمـون یــه رنگه 
  
بنـده خـــدا دلش میخواس خیلی زود 
دوبــــــــاره بــــرگـرده همونجــا که بود 
  
طفلی نشس همینجوری غصّه خورد 
یه روز نوشتند ، کــه دق کـــرد و مـرد 


دوشنبه 22/6/1389 - 19:18
پادشاهی که یک کشور بزرگ را حکومت می کرد، باز هم از زندگی خود راضی نبود؛ اما خود نیز علت را نمی دانست.
روزی پادشاه در کاخ امپراتوری قدم می زد. هنگامی که از آشپزخانه عبور می کرد، صدای ترانه ای را شنید.
به دنبال صدا، پادشاه متوجه یک آشپز شد که روی صورتش برق سعادت و شادی دیده می شد.
پادشاه بسیار تعجب کرد و از آشپز پرسید: ‘چرا اینقدر شاد هستی؟’
آشپز جواب داد: ‘قربان، من فقط یک آشپز هستم، اما تلاش می کنم تا همسر و بچه ام را شاد کنم.
ما خانه ای حصیری تهیه کرده ایم و به اندازه کافی خوراک و پوشاک داریم.
بدین سبب من راضی و خوشحال هستم…’
پس از شنیدن سخن آشپز، پادشاه با نخست وزیر در این مورد صحبت کرد.
نخست وزیر به پادشاه گفت : ‘قربان، این آشپز هنوز عضو گروه 99 نیست!!!
اگر او به این گروه نپیوندد، نشانگر آن است که مرد خوشبینی است.’
پادشاه با تعجب پرسید: ‘گروه 99 چیست؟؟؟’
نخست وزیر جواب داد: ‘اگر می خواهید بدانید که گروه 99 چیست،
باید این کار را انجام دهید: یک کیسه با 99 سکه طلا در مقابل در خانه آشپز بگذارید.
به زودی خواهید فهمید که گروه 99 چیست!!!’
پادشاه بر اساس حرف های نخست وزیر فرمان داد یک کیسه با 99 سکه طلا را در مقابل در خانه آشپز قرار دهند..
آشپز پس از انجام کارها به خانه باز گشت و در مقابل در کیسه را دید. با تعجب کیسه را به اتاق برد و باز کرد.
با دیدن سکه های طلایی ابتدا متعجب شد و سپس از شادی آشفته و شوریده گشت.
آشپز سکه های طلایی را روی میز گذاشت و آنها را شمرد. 99 سکه؟؟؟
آشپز فکر کرد اشتباهی رخ داده است. بارها طلاها را شمرد؛ ولی واقعاً 99 سکه بود!!!
او تعجب کرد که چرا تنها 99 سکه است و 100 سکه نیست!!!
فکر کرد که یک سکه دیگر کجاست و شروع به جستجوی سکه صدم کرد. اتاق ها و حتی حیاط را زیر و رو کرد؛
اما خسته و کوفته و ناامید به این کار خاتمه داد!!!
آشپز بسیار دل شکسته شد و تصمیم گرفت از فردا بسیار تلاش کند تا یک سکه طلایی دیگر بدست آورد
و ثروت خود را هر چه زودتر به یکصد سکه طلا برساند.
تا دیروقت کار کرد. به همین دلیل صبح روز بعد دیرتر از خواب بیدار شد و از همسر و فرزندش انتقاد کرد
که چرا وی را بیدار نکرده اند!!! آشپز دیگر مانند گذشته خوشحال نبود و آواز هم نمی خواند؛
او فقط تا حد توان کار می کرد!!!
پادشاه نمی دانست که چرا این کیسه چنین بلایی برسر آشپز آورده است و علت را از نخست وزیر پرسید.
نخست وزیر جواب داد: ‘قربان، حالا این آشپز رسماً به عضویت گروه 99 درآمد!!!
اعضای گروه 99 چنین افرادی هستند: آنان زیاد دارند اما راضی نیستند.
دوشنبه 22/6/1389 - 17:42

10 – خدا نگران بود که آدم در باغ عدن گم بشه چون اهل پرسیدن آدرس نبود.

9 – خدا میدونست یه روزی آدم نیاز داره یک کسی‌ کنترل تلویزیون رو بهش بده.

8- خدا میدونست که آدم هیچ وقت خودش وقت دکتر نمیگیره!

7 – خدا میدونست اگه برگ انجیر آدم تموم بشه، هیچ وقت خودش برای خودش یکی‌ دیگه نمیخره. …

6 – خدا میدونست كه آدم یادش میره آشغالا رو بیرون ببره

5 – خدا می خواست آدم بارور و تكثیر شود ، اما خدا میدونست كه آدم تحمل درد زایمان رو نداره

4 – خدا میدونست كه مانند یك باغبون ، آدم برای پیدا كردن ابزارهاش نیاز به كمك داره

3 - خدا میدونست كه آدم به كسی برای مقصر دونستش برای موضوع سیب یا هر چیز دیگری نیاز داره

2 – همونطور كه در انجیل آمد ه است : برای یك مرد خوب نیست تنها بماند

و سرانجام دلیل شماره یك

1 – خدا به آدم نگاه كرد و گفت : من بهتر از این هم می تونم خلق كنم ….

دوشنبه 22/6/1389 - 17:35

در میان بنی اسرائیل عابدی بود.

وی را گفتند:« فلان جا درختی است و قومی آن را می پرستند»

عابد خشمگین شد، برخاست و تبر بر دوش نهاد تا آن درخت را برکند.

ابلیس به صورت پیری ظاهر الصلاح، بر مسیر او مجسم شد،

و گفت:« ای عابد، برگرد و به عبادت خود مشغول باش!»

عابد گفت:« نه، بریدن درخت اولویت دارد» مشاجره بالا گرفت و درگیر شدند.

عابد بر ابلیس غالب آمد و وی را بر زمین کوفت و بر سینه اش نشست.

ابلیس در این میان گفت:

«دست بدار تا سخنی بگویم، تو که پیامبر نیستی و خدا بر این کار تو را مامور ننموده است، به خانه برگرد، تا هر روز دو دینار زیر بالش تو نهم؛ با یکی معاش کن و دیگری را انفاق نما و این بهتر و صوابتر از کندن آن درخت است»؛

عابد با خود گفت :« راست می گوید، یکی از آن به صدقه دهم و آن دیگر هم به معاش صرف کنم» و برگشت.

بامداد دیگر روز، دو دینار دید و بر گرفت. روز دوم دو دینار دید و برگرفت.

روز سوم هیچ نبود. خشمگین شد و تبر برگرفت.

باز در همان نقطه، ابلیس پیش آمد و گفت:«کجا؟»

عابد گفت:«تا آن درخت برکنم»؛

گفت«دروغ است، به خدا هرگز نتوانی کند» در جنگ آمدند.

ابلیس عابد را بیفکند چون گنجشکی در دست! »

عابد گفت: « دست بدار تا برگردم. اما بگو چرا بار اول بر تو پیروز آمدم و اینک، در چنگ تو حقیر شدم؟»

ابلیس گفت:« آن وقت تو برای خدا خشمگین بودی و خدا مرا مسخر تو کرد، که هرکس کار برای خدا کند، مرا بر او غلبه نباشد؛ ولی این بار برای دنیا و دینار خشمگین شدی، پس مغلوب من گشتی»

دوشنبه 22/6/1389 - 17:31
سبیل:
بعضی از مردان مانند هركول پوآرو با سیبیل خوش تیپ میشوند. هیچ زنی وجود ندارد كه با سبیل زیبا بنظر برسد.


اسامی مستعار:

اگر سارا، نازنین، عسل و رویا با هم بیرون بروند، همدیگر را سارا، نازنین، عسل و رویا صدا خواهند زند. اگر بابك، سامان، آرش و مهرداد با هم بیرون بروند، همدیگر را گودزیلا، بادام زمینی، تانكر و لاك پشت صدا خواهند زد.


پرداخت صورتحساب میز:

وقتی صورتحساب را می آورند، با اینكه كلا 15هزار تومان شده، بابك، سامان، آرش و مهرداد هر كدام 10 هزار تومان روی میز میگذارند. وقتی دختران صورتحساب را دریافت میكنند، ماشین حسابهای جیبی خود را بیرون می آورند.


پول:

یك مرد 2000 هزار تومان برای یك جنس 1000 تومانی مورد نیازش می پردازد. یك زن 1000 تومان برای یك جنس 2000 تومانی كه نیازی به آن ندارد می پردازد.


بگو مگوها:

حرف آخر را در جر و بحث ها زنان میزنند. هر چیزی كه یك مرد بعد از آن بگوید، شروع یك بگو مگوی دیگر خواهد بود


آینده:

یـك زن تا زمانیكه ازدواج نكرده نگران آینده است. یك مرد تا زمانیكه ازدواج نـكرده هرگز نگران آینده نخواهد بود.


موفقیت:

یــك مرد موفق كسی است كه بیشتر از آنچه هـمــسرش خرج میكند درآمد داشته باشد. یك زن موفق كسی است كه بتواند چنین مردی را پیدا كند.


ازدواج:

یك زن به امید اینكه شوهرش تغییر كند با او ازدواج میكند،ولی تغییر نمیكند. یك مــرد به این امید با همسرش ازدواج میكند كه تغییر نكند، ولی تغییر میكند.


روابط:

اول از همه، یك مرد یك رابطه را یك رابطه بحساب نمی آورد. وقتی رابطه ای تمام میشود، زن شروع به گریه نموده و سفره دلش را برای دوستان دخترش میگشاید و نیز شعری با عنوان "همه مردها نادانند" می سراید. سپس به ادامه زندگیش میپردازد. مرد هنگام جدایی اندكی مشكلاتش بیشتر است. 6 ماه پس از جدایی ساعت 3 نیمه شب یك پنجشنبه، تلفن میزند و میگوید: "فقط میخواستم بدونی كه زندگیمو از بین بردی، هیچوت نمی بخشمت، ازت متنفرم، تو یه دیوانه ای، ولی میخوام بدونی باز هم یه فرصتی برامون باقی مونده." نام این كار تماس تلفنی "ازت متنفرم/عاشقتم" است كه 99 درصد مردان حداقل یك بار آنرا انجام میدهند. برخی كلاسهای مشاوره ای مخصوص مردان برای رها شدن از این نیاز تشكیل میشود كه معمولا تاثیری در بر ندارند.


بلوغ:

زنان بسیار سریعتر از مردان بالغ میشوند. اغلب دختران 17 ساله میتوانند مانند یك انسان بالغ رفتار كنند. اغلب پسران 17 ساله هنوز در عالم كودكانه بسر برده و رفتارهای ناپخته دارند. به همین دلیل است كه اكثر دوستی های دوران دبیرستان به ندرت سرانجام پیدا میكنند.


فیلم كمدی:

فرض كنید چند زن و مرد در اتاقی نشته اند و ناگهان سریال نقطه چین شروع می شود. مردها فورا هیجان زده شده و شروع به خنده و همهمه میكنند، و حتی ممكن است ادای بامشاد را نیز درآورند. زنان چشمانشان را برگردانده و با گله و شكایت منتظر تمام شدنش میشوند.


دست خط:

مردها زیاد به دكوراسیون دست خطشان اهمیت نمیدهند. آنها از روش "خرچنگ غورباقه" استفاده میكنند. زنان از قلم های خوشبو و رنگارنگ استفاده كرده و به "ی" ها و "ن" ها قوس زیبایی میدهند. خواندن متنی كه توسط یك زن نوشته شده، رنجی شاهانه است. حتی وقتی می خواهد تركتان كند، در انتهای یادداشت یك شكلك در انتها آن میكشد.


حمام:

یك مرد حداكثر 6 قلم جنس در حمام خود دارد - مسواك، خمیر دندان، خمیر اصلاح، خود تراش، یك قالب صابون و یك حوله. در حمام متعلق به یك زن معمولی بطور متوسط 437 قلم جنس وجود دارد. یك مرد قادر نخواهد بود اغلب این اقلام را شناسایی كند.


خواروبار:

یك زن لیستی از جنسهای مورد نیازش را تهیه نموده و برای خریدن آنها به فروشگاه میرود. یك مرد آنقدر صبر میكند تا محتویات یخچال ته بكشد و سیب زمینی ها جوانه بزنند. آنگاه بسراغ خرید میرود. او هر چیزی را كه خوب بنظر برسر می خرد.


بیرون رفتن:

وقتی مردی میگوید كه برای بیرون رفتن حاضر است، یعنی برای بیرون رفتن حاضر است. وقتی زنی میگوید كه برای بیرون رفتن حاضر است، یعنی 4 ساعت بعد وقتی آرایشش تمام شد، آماده خواهد بود.


گربه:

زنان عاشق گربه هستند. مردان میگویند گربه ها را دوست دارند، اما در نبود زنان با لگد آنها را به بیرون پرتاب میكنند.


آینه:

مردها خودبین و مغرور هستند، آنها خودشان را در آینه چك میكنند. زنان بامزه اند، آنها تصویر خود را در هر سطح صیقلی بازدید میكنند -- آینه، قاشق، پنجره های فروشگاه، برشته كننده ها، سر طاس آقای زلفیان...


تلفن:

مردان تلفن را به عنوان یك وسیله ارتباطی برای ارسال پیامهای كوتاه و ضروری به دیگران در نظر میگیرند. یك زن و دوستش می توانند به مدت دو هفته با هم باشند و بعد از جدا شدن و رسیدن به خانه، تلفن را برداشته و به مدت سه ساعت دیگر با هم شروع به صحبت كنند.


آدرس یابی:

وقتی یك زن در حال رانندگی احساس میكند كه راه را گم كرده، كنار یك فروشگاه توقف كرده و از كسی كه وارد است آدرس صحیح را میپرسد. مردان این را به نشانه ضعف میدانند. آنها هرگز برای پرسیدن آدرس نمی ایستند و به مدت دو ساعت به دور خودشان میچرخند و چیزهایی شبیه این میگویند: "فكر كنم یه راه بهتر پیدا كردم،" و "میدونم كه باید همین نزدیكی باشه، اون مغازه طلا فروشی رو میشناسم."


پذیرش اشتباه:

زنان بعضی اوقات قبول میكنند كه اشتباه كردند. آخرین مردی كه اشتباهش را پذیرفته 25 قرن پیش از دنیا رفته است.


فرزند:

یك زن همه چیز را در مورد فرزندش می داند: قرارهای دكتر، مسابقات فوتبال، دوستان نزدیك و صمیمی، قرارهای رمانتیك، غذاهای مورد علاقه، اسرار، آرزوها و رویاها. یك مرد بطور سربسته و مبهم فقط میداند برخی افراد كم سن و سال هم در خانه زندگی میكنند.


لباس شیك پوشیدن:

یك زن برای رفتن به خرید، آب دادن به گلهای باغچه، بیرون گذاشتن سطل زباله و گرفتن بسته پستی لباس شیك می پوشد. یك مرد فقط هنگام رفتن به عروسی و یا مراسم ترحیم لباس رسمی برتن میكند.


شستن لباسها:

زنان هر چند روز یك بار لباسهایشان را میشویند. مردها تك تك لباس های موجود در كمد، حتی روپوش و اونیفرم جراحی هشت سال پیش خود را می پوشند و هنگامیكه لباس تمیزی باقی نماند، یك لباس كثیف بر تن نموده و كوه ایجاد شده از لباسهای چرك خود را با آژانس به خشك شویی منتقل میكنند.


عروسی:

هنگام یاد كردن از عروسی ها، زنان در مورد "مراسم جشن" صحبت میكنند، مردان درباره "میهمانی های دوران مجردی."


اسباب بازی:

دختران كوچك عاشق عروسك بازی هستند و وقتی به سن 11 یا 12 سالگی میرسند علاقه شان را از دست میدهند. مردان هیچگاه از فكر اسباب بازی رها نمیشوند. با بالا رفتن سن آنها اسباب بازی هایشان نیز گران قیمت تر و پیچیده تر میشوند. نمونه های از اسباب بازیهای مردان: تلویزیون های مینیاتوری و كوچك، تلفنهای اتومبیل، مخلوط كن و آب میوه گیری، اكولایزرهای گرافیكی، آدم آهنی های كنترلی، گیمهای ویدئویی، هر چیزی كه روشن و خاموش شده، سر و صدا كند و حداقل برای كار كردن به شش باتری نیاز داشته باشد.


گل و گیاه:

یك زن از شوهرش میخواهد وقتی مسافرت است به گل ها آب دهد. مرد به گلها آب میدهد. زن پنج روز بعد به خانه ای پر از گلها و گیاهان پژمرده برمیگردد. كسی نمیداند چرا این اتفاق افتاده است
يکشنبه 21/6/1389 - 11:0

1- در جمله:

زرده ی تخم مرغ سفید است

زرده ی تخم مرغ سفید هست

كدام جمله از نظر دستور زبان فارسی درست است؟

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

جواب: آخه نابغه زرده ی تخم مرغ سفیده؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟

 

 

 

 

2- یه تست جالب: دوستان این تست هوش اصلا نكته ی انحرافی ندارد.

 

یه مرد دیوونه ای كه فقط از تمام زندگیش یه جمله بلده اونم نه هستش نگهبان یه پارك بزرگ میشه و ملت فقط با اجازه از این مرد میتونن وارد پارك بشن. اما چون فقط این مرد كلمه نه رو میدونه هر كس كه میاد بره پارك این مرد نمیزاره (مثلا مردم كه میان برن پارك به نگهبانه میگن اجازه میدی بریم داخل اونهم میگه نه) اما یه دختره میاد یه جمله میگه و نگهبانه با وجود اینكه میگه نه میره داخل بدون اینكه دردسری درست!

به نظر شما اون دختر چه جمله ای گفت كه رفت داخل؟

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

جواب: آهای اونایی كه منفی گرا هستید یه وقت فكر بد نكنید. دختره به نگهبانه میگه مشكلی نیست برم تو نگهبانه هم میگه نه.

 

 

3- روزی حاكمی سنگ دل بر نوكر بیچاره خویش خشم گرفت و اورا به اعدام محكوم نمود. از طرفی برای اینكه لطفی هم بكنه یه خروس به نوكر داد و گفت هر گونه كه خروس را بكشی من هم همان گونه تورا میكشم اگر آن را سر ببری منهم شما را سر میبرم اگر آنرا تیكه تیكه كنی من هم تورا تیكه تیكه میكنم و..... اما اگر خروس را طوری بكشی كه ما نتوانیم آنوقت شما آزادید.

نوكر بدبخت نشست و چندی فكر كرد و آن خروس را طوری كشت كه آن حاكم نوكر را آزاد كرد.

به نظر شما نوكر چگونه خروس را كشت؟

 

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

جواب: نوكر سر خروس رو كرد تو دهن خودش فرو برد و اونو خفه كرد اما اونا نمیتوانستند سر نوكر را در دهان دیگری فرو برند و نوكر را خفه كنند.

سعی میكنم بیشتر بزارم و البته جدیدتر. چطور بودن؟

يکشنبه 21/6/1389 - 10:51

گویند:

«تقلب مفهومی است بس اساسی» به طوری که شاعر میگوید:



تقلب توانگر کند مرد را / تو ....کن دبیر خردمند را



تاریخچه ی تقلب از جایی شروع میشود که حسن کچل برای نخستین بار تن لشش را تکان داد و به مکتب رفت. از بد ماجرا همان روز امتحان ماهیانه ی کودکان فلک بخت مکتب بود. لیک حسن از روی گشادی، چشمان چپش را بر روی ورقه ی همزاد انداخت تا نکتی بس ارزشمند از ورقه ی فوق الذکر، دشت کند. این بود که اولین تقلب تاریخ بشری زاده شد. البته این تقلب با روش های فوق العاده ابتدایی (البته در مقابل ترفند های کنونی) صورت گرفت. بدین ترتیب که حسن با کلی زور زدن تن را تکان داد و خود را به بالای ورقه ی همزاد رسانید و خیلی راحت مطالب را دو در فرمود.


زان پس تقلب دوران طلایی خود را آغاز کرد. بدین ترتیب که گسترش یافت و مصادیقی متفاوت پیدا کرد. از جمله تقلب های رایج تقلبات سر امتحان، دو در کردن غذا از سلف، تقلب در اتو زدن، تقلب در شماره دادن، تقلب در مخ زنی، تقلب در بازی (که از آن به جر زنی تعبیر میشود) را می شود نام برد.


حال روش هایی از تقلب در امتحانات را به نظرتان می رسانیم:

روش های نوشتاری:


1- نوشتن روی کف پا، پس کله، پشت گوش و...

2- نوشتن روی میز، پشت نیمکت، زیر نیمکت، پشت مانتوی دختر جلویی و...

3- نوشتن روی دستمال دماغی، پاکت نامه و...
4- نوشتن و لوله کردن تقلب و جاسازی آن در سوراخ های مختلفی از جمله دماغ، دهن، فک پایین، دریچه ی آئورت و ...

روش های با کلاسی:


1- استفاده از ماشین حسابهای مهندسی
2- استفاده از آیینه، موچین، لوازم آرایش، فیلم، عکس

روش های جوادی:


1- خر نمودن یک فقره بچه خرخون

2- خم کردن سر به روی ورقه ی طرف به صورت تابلو.

3- روش بویایی:خودتان ماسک بزنین و یک بوی گند از خودتان در بکنین تا مراقب، جرات نزدیک شدن به شما را نکند.
4- روش شیمیایی:بدین معنی که مراقب را با انواع و اقسام مواد شیمیایی از هستی ساقط کنید و بعد با خیال راحت دست به کار شوید.

 

توجه:

اگر در این امر تبهر کافی ندارید اصلا سمت این کار نروید که عواقبی جز ضایع شدن، اخراج شدن و تابلو شدن ندارد

 

يکشنبه 21/6/1389 - 10:39