تعداد مطالب : 1025
تعداد نظرات : 397
زمان آخرین مطلب : 2839روز قبل

"رفاقت"

جنگ جهانی اول مثل بیماری وحشتناکی، تمام دنیا رو گرفته بود. یکی از سربازان به محض این که دید دوست تمام دوران زندگی اش در باتلاق افتاده و در حال دست و پنجه نرم کردن با مرگ است، از مافوقش اجازه خواست تا برای نجات دوستش برود و او را از باتلاق خارج كند. مافوق به سرباز گفت:

اگر بخواهی می توانی بروی، اما هیچ فکر کردی این کار ارزشش را دارد یا نه؟ دوستت احتمالا دیگه مرده و ممکن است تو حتی زندگی خودت را هم به خطر بیندازی!

حرف های مافوق، اثری نداشت، سرباز این طور تشخیص داد که باید به نجات دوستش برود .اون سرباز به شکل معجزه آسایی توانست به دوستش برسد، او را روی شانه هایش کشید و به پادگان رساند .افسر مافوق به سراغ آن ها رفت، سربازی را که در باتلاق افتاده بود معاینه کرد و با مهربانی و دلسوزی به دوستش نگاه کرد و گفت: من به تو گفتم ممکنه که ارزشش را نداشته باشه، خوب ببین این دوستت مرده! خود تو هم زخم های عمیق و مرگباری برداشتی!

سرباز در جواب گفت: قربان البته که ارزشش را داشت .

افسر گفت: منظورت چیه که ارزشش را داشت!؟ می شه بگی؟

سرباز جواب داد: بله قربان، ارزشش را داشت، چون زمانی که به او رسیدم، هنوز زنده بود، نفس می کشید، اون حتی با من حرف زد! من از شنیدن چیزی که او بهم گفت الان احساس رضایت قلبی می کنم .اون گفت: جیم! من می دونستم که تو هر طور شده به کمک من می آیی !ازت متشکرم دوست همیشگی من !!!

 

دوشنبه 26/11/1388 - 18:23

"دستان یارى بخش"

روزی پسربچهای، مشغول بازی با ماسهها در ساحل بود. چند ماشین كامیون و بیلی پلاستیكیقرمزرنگ همراه خود داشت .در حال درست كردن جاده و تونل با ماسههای نرم، ناگهان سنگ بزرگی را سد راه خود دید. پسربچه هر چه تلاش كرد، نتوانست سنگ بزرگ را از سر راه خود كنار بزند. هرچهتلاش میكرد، سنگ كمی تكان میخورد، ولی دوباره به سرعت سر جای اول خود باز میگشت .سرانجام، از فرط ناامیدی به گریه افتاد. پدرش تمام مدت از پشت پنجره خانهشان، تلاشهای او را نظارهمیكرد. وقتی متوجه اشكهای پسرش شد، كنار او آمد. با لحنی مهربانی، ولی محكم گفت :پسرم چرا از همه توانت برای كنار زدن سنگ استفاده نكردی؟ پسرك هقهق كنان و ناامید گفت :پدر، همه تلاشمرا به كار بستم، ولی موفق نشدم! پدر با مهربانی گفت :نه پسرم، تو از همه امكانات قابل دسترستاستفاده نكردی، چون از من درخواست كمك نكردی .سپس خم شد و سنگ را از سر راه پسرشبرداشت .آیا شما نیز به سنگهای بزرگ در راه زندگیتان برخورد كردهاید؟ آیا به خاطر عدم موفقیت و جابجایی آنها، دچار احساس خشم و ناامیدی شدهاید؟ امید خود را از دست ندهید و دست از تلاشنكشید، چون اگر خوب به اطراف خود بنگرید، در خواهید یافت كه دستانی یاریبخش به سوی شما دراز شدهاند!

 

دوشنبه 26/11/1388 - 18:23

"چکمه"
زمستان بود و غروب یک روز بارانی. مصطفی از مدرسه به خانه بازمی گشت. به محض ورود به خانه یک راست به سراغ پدرش رفت و بی مقدمه گفت : پدر، هم کلاسی هایم در مدرسه چکمه دارند ولی من ندارم. پدر گفت : پسرم، تو خودت بهتر می دانی که هنوز کار درست و مناسبی پیدا نکرده ام از طرفی آن ها بچه های پولداری هستند و حتماً پدرشان هم کار خوب و پردرآمدی دارد. مصطفی گفت : ولی پدر، یکی از هم کلاسی هایم حتی پدر هم ندارد ولی چکمه می پوشد. پدر دید چاره ای ندارد مگر اینکه به هر قیمتی شده، چکمه ای برای مصطفی بخرد.
*****
"غیرت"
زن نزد دکتر رفت و تقاضا کرد برای ترک اعتیاد همسرش نسخه ای بنویسد. دکتر گفت : خوب دقت کن و دقیقاً طبق دستوری که به تو می دهم عمل کن. به همسرت بگو، دکتر گفته هر روز این 2 نوع قرص را همراه با یک جو غیرت میل کن، بدون شک موفق خواهی شد. مرد وقتی گفته های زن را شنید به فکر فرو رفت. .... 2 نوع قرص... یک جو غیرت....
قرص ها را دور ریخت، پس از تحمل 6 ماه سختی برای همیشه اعتیادش را ترک کرد.
*****
"فرش فروش"
سال ها پیش و در شروع زندگی مشترک، به مغازه فرش فروشی رفت و تقاضای فرشی کرد که خیلی بادوام باشد. سالیانی دراز گذشت، یک شب که به سختی و ناتوانی بسیار از روی همان قالی برمی خواست بی اختیار چشمانش به گل های سرخ و سفید قالی خیره ماند. به یاد سالیان پیشین و فروشنده صادق و منصفی افتاد که حقیقتاً فرش دستباف بادوامی به او فروخته بود که حتی از عمر و زندگی اش نیز بادوام تر می نمود.

 

دوشنبه 26/11/1388 - 18:22

"باور"

روزی دانشمندى آزمایش جالبى انجام داد. او یك آكواریوم ساخت و با قرار دادن یک دیوار شیشه‌اى در وسط آكواریوم آن ‌را به دو بخش تقسیم ‌کرد.
در یک بخش، ماهى بزرگى قرار داد و در بخش دیگر ماهى کوچکى که غذاى مورد علاقه ماهى بزرگ تر بود.
ماهى کوچک، تنها غذاى ماهى بزرگ بود و دانشمند به او غذاى دیگرى نمى‌داد.
او براى شکار ماهى کوچک، بارها و بارها به سویش حمله برد ولى هر بار با دیوار نامریی كه وجود داشت برخورد مى‌کرد، همان دیوار شیشه‌اى که او را از غذاى مورد علاقه‌اش جدا مى‌کرد.
پس از مدتى، ماهى بزرگ از حمله و یورش به ماهى کوچک دست برداشت. او باور کرده بود که رفتن به آن سوى آکواریوم و شکار ماهى کوچک، امرى محال و غیر ممکن است!
در پایان، دانشمند شیشه ی وسط آکواریوم را برداشت و راه ماهی بزرگ را باز گذاشت. ولى دیگر هیچگاه ماهى بزرگ به ماهى کوچک حمله نکرد و به آن‌سوى آکواریوم نیز نرفت !!!
می دانید چـــــرا ؟
دیوار شیشه‌اى دیگر وجود نداشت، اما ماهى بزرگ در ذهنش دیوارى ساخته بود که از دیوار واقعى سخت‌تر و بلند‌تر مى‌نمود و آن دیوار، دیوار بلند باور خود بود! باوری از جنس محدودیت !باوری به وجود دیواری بلند و غیر قابل عبور! باوری از ناتوانی خویش!

 

دوشنبه 26/11/1388 - 18:21

"آرزوهاى بزرگ از زبان ویكتور هوگو"

اول از همه برایت آرزومندم که عاشق شوی، و اگر هستی، کسی هم به تو عشق بورزد، و اگر اینگونه نیست، تنهاییت کوتاه باشد، و پس از تنهاییت، نفرت از کسی نیابی .آرزومندم که این گونه پیش نیاید، اما اگر پیش آمد،
بدانی چگونه به دور از ناامیدی زندگی کنی.

برایت همچنان آرزو دارم دوستانی داشته باشی، از جمله دوستان بد و ناپایدار، برخی نا دوست، و برخی دوستدار
که دست کم یکی در میانشان بی تردید مورد اعتمادت باشد.

و چون زندگی بدین گونه است، برایت آرزومندم که دشمن نیز داشته باشی، نه کم و نه زیاد، درست به اندازه، تا گاهی باورهایت را مورد پرسش قرار دهد، که دست کم یکی از آن ها اعتراضش به حق باشد، تا که زیاده به خودت غرّه نشوی.

و نیز آرزومندم مفیدِ فایده باشی نه خیلی غیرضروری، تا در لحظات سخت وقتی دیگر چیزی باقی نمانده است همین مفید بودن کافی باشد تا تو را سرِ پا نگهدارد.

همچنین، برایت آرزومندم صبور باشی نه با کسانی که اشتباهات کوچک می کنند چون این کارِ ساده ای است،
بلکه با کسانی که اشتباهات بزرگ و جبران ناپذیر می کنند و با کاربردِ درست صبوری ات برای دیگران نمونه شوی.

و امیدوارم اگر جوان که هستی خیلی به تعجیل، رسیده نشوی و اگر رسیده ای، به جوان نمایی اصرار نورزی
و اگر پیری، تسلیم ناامیدی نشوی چرا که هر سنّی خوشی و ناخوشی خودش را دارد و لازم است بگذاریم در ما جریان یابند.
امیدوارم سگی را نوازش کنی به پرنده ای دانه بدهی، و به آواز یک سَهره گوش کنی وقتی که آوای سحرگاهیش را سر می دهد .چرا که به این طریق احساس زیبایی خواهی یافت، به رایگان.

امیدوارم که دانه ای هم بر خاک بفشانی هرچند خُرد بوده باشد و با روییدنش همراه شوی تا دریابی چقدر زندگی در یک درخت وجود دارد.

 

دوشنبه 26/11/1388 - 18:21

قبال لاهوری

محمد اقبال لاهوری، شاعر و متفکر و استاد پاکستانی است. وی آخرین شاعر بزرگ و توانای است که در شبه قاره هندوستان، زبان به شعر پارسی گشود و بر همه استادان مقدم بر خود در آن سامان پیشی گرفت. علو فکر و رقت خیال و باریکی اندیشه ها و تنوع احساسات و افکار او بحق شایسته تحسین و اعجاب است. وی از پیشروان و اصلاح طلبان بزرگ مسلمین هندوستان و از بانیان پاکستان شمرده می شود. عمق اندیشه های او بسیار و تواناییش برای بیان این اندیشه های عمیق سزاوار تحسین است.

وی بسال 1289 هـ.ق. در سیالکوت واقع در پاکستان غربی، ولادت یافت. تحصیلاتش در انگلستان و آلمان انجام گرفت. بعداً به سرمایه علمی که از مغرب زمین بدست آورد، سرمایه فرهنگ اسلامی خود را به میزان بسیار افزود و بدین سبب از آثارش نشانه های ایمان خاص دینی و عواطف عرفانی شرقی و همه رنگ و بویهای تمدن هند و اسلامی به وضوح تمام آشکار است. آثار او در مجموعه هایی بنام پیام مشرق، زبور عجم، اسرار و رموز، ارمغان حجاز و جاوید نامه هر یک چند بار در پاکستان طبع شده است.

اقبال بسال 1317 هجری شمسی بدورد حیات گفت. نمونه زیر از اشعار اقبال از دفتر جاوید نامه است:

زنده رود

سائل و محروم تقدیر حق است       حاکم و محکوم تقدیر حق است

جز خدا کس خالق تقدیر نیست       چاره تـقــدیــر از تـدبـیـر نـیـست

نهنگ

نهنگی کودک خود را چه خوش         گفت به دین ما حرام آید کرانه

به موج آویز و از ساحل بپرهیز           همه دریاست مارا آشیانه

 

شنبه 24/11/1388 - 19:29

غزلی از حافظ

دوش رفتم به در میکده خواب آلوده

خرقه تردامن و سجاده شراب آلوده

آمد افسوس کنان مغبچه باده فروش

گفت بیدار شو ای ره رو خواب آلوده

شست و شویی کن و آن گه به خرابات خرام

تا نگردد ز تو این دیر خراب آلوده

به هوای لب شیرین پسران چند کنی

جوهر روح به یاقوت مذاب آلوده

به طهارت گذران منزل پیری و مکن

خلعت شیب چو تشریف شباب آلوده

پاک و صافی شو و از چاه طبیعت به درآی

که صفایی ندهد آب تراب آلوده

گفتم ای جان جهان دفتر گل عیبی نیست

که شود فصل بهار از می ناب آلوده

آشنایان ره عشق در این بحر عمیق

غرقه گشتند و نگشتند به آب آلوده

گفت حافظ لغز و نکته به یاران مفروش

آه از این لطف به انواع عتاب آلوده

 

شنبه 24/11/1388 - 19:28

سهراب سپهری

روزی خواهم آمد

روزی خواهم آمد و پیامی خواهم آورد
در رگ ها نور خواهم ریخت
و صدا در داد ای سبدهاتان پر خواب سیب آوردم سیب سرخ خورشید
خواهم آمد گل یاسی به گدا خواهم داد
زن زیبای جذامی را گوشواری دیگر خواهم بخشید
 
کور را خواهم گفتم : چه تماشا دارد باغ
 
دوره گردی خواهم شد کوچه ها را خواهم گشت جار خواهم زد : ای شبنم شبنم شبنم
رهگذاری خواهد گفت : راستی را شب تاریکی است کهکشانی خواهم دادش
روی پل دخترکی بی پاست دب کبر را بر گردن او خواهم آویخت
هر چه دشنام از لب خواهم برچید
 
هر چه دیوار از جا خواهم برکند
رهزنان را خواهم گفت : کاروانی آمد بارش لبخند
ابر را پاره خواهم کرد
 
من گره خواهم زد چشمان را با خورشید ? دل ها را با عشق سایه ها را با آب شاخه ها را با باد
و به هم خواهم پیوست خواب کودک را با زمزمه زنجره ها
 
بادبادک ها به هوا خواهم برد
 
گلدان ها آب خواهم داد
خواهم آمد پیش اسبان ? گاوان ? علف سبز نوازش خواهم ریخت
مادیانی تشنه سطل شبنم را خواهم آورد
خر فرتوتی در راه من مگس هایش را خواهم زد
خواهم آمد سر هر دیواری میخکی خواهم کاشت
پای هر پنجره ای شعری خواهم خواند
هر کلاغی را کاجی خواهم داد
 
مار را خواهم گفت : چه شکوهی دارد غوک
آشتی خواهم داد
 
آشنا خواهم کرد
راه خواهم رفت
 
نور خواهم خورد
 
دوست خواهم داشت

 

شنبه 24/11/1388 - 19:26

          سخن امروز :داشتن زندگى موفق مانند نواختن ویولون است باید هرروز آن را تمرین كرد.

"بچه عقاب"

مردی تخم عقابی یافت و آن را در آشیانه ی یک مرغ کرچ گذاشت. عقاب به همراه جوجه های دیگر از تخم بیرون آمد و با آن ها شروع به رشد نمود. عقاب در طول تمام زندگیش همان کارهای را می کرد که جوجه ها می کردند، چون تصور می کرد که او نیز جوجه مرغی بیش نیست!!! او برای پیدا کردن کرم و حشره روی زمین را با ناخن می کند، قدقد می کرد و صدای مرغان کرچ را در می آورد. بال های خود را بر هم می زد و چند قدمی در هوا می پرید.
سال ها بدینسان گذشت و عقاب بسیار پیر شد. روزی عقاب بالای سر خود، در گودی آسمان بی ابر، پرنده ی با شکوهی دید که با وقار هر چه تمام تر در میان جریان پر تلاطم باد، بی آن که حتی حرکتی به بال های طلائیش دهد، در حال پرواز است. او با بیم و وحشت به آن نگریست و از مرغ کنار دستی اش پرسید: (( اون کیه؟ )) همسایه اش پاسخ داد: اون یه عقابه، پادشاه پرندگان. اون به آسمان تعلق داره و ما به زمین؛ ما جوجه هستیم و بدینسان بود که عقاب جوجه زیست و جوجه مرد؛ چون فکر می کرد که جوجه است.

باور کنید نیروی آدمی، بی کران است.
باور کنید هیچ کاری از اراده آدمی خارج نیست.
باور کنید که از عشق آفریده شده اید، پس عشق را بیافرینید.
باور کنید خدا هیچگاه از بندگانش ناامید نمی شود، ولی بندگان او چرا!
باور کنید لایق بودن هستید.
باور کنید که اکنون مهم ترین لحظه است.
باور کنید که روح شما قدرت صعود به ماوراء را دارد.
باور کنید که شما هم می توانید.
و تمام باورهای خود را از ته دل باور کنید، تا زندگی شما را باور کند!

آنتونی دو ملو

 

شنبه 24/11/1388 - 19:26

راه بهشت

مردی با اسب و سگش در جاده‌ای راه می‌رفتند. هنگام عبوراز كنار درخت عظیمی، صاعقه‌ای فرود آمد و آنها را كشت. اما مرد نفهمید كه دیگر این دنیا را ترك كرده است و همچنان با دو جانورش پیش رفت. گاهی مدت‌ها طول می‌كشد تامرده‌ها به شرایط جدید خودشان پی ببرند?!

پیاده ‌روی درازی بود، تپه بلندی بود، آفتاب تندی بود، عرق می‌ ریختند و به شدت تشنه بودند. در یك پیچ جاده دروازه تمام مرمری عظیمی دیدند كه به میدانی باسنگفرش طلا باز می‌شد و در وسط آن چشمه‌ای بود كه آب زلالی از آن جاری بود. رهگذررو به مرد دروازه ‌بان كرد و گفت: "روز بخیر، اینجا كجاست كه اینقدر قشنگ است؟"

دروازه‌بان: "روز به خیر، اینجا بهشت است."

- "چه خوب كه به بهشت رسیدیم، خیلی تشنه‌ایم."

دروازه ‌بان به چشمه اشاره كرد و گفت: "می‌توانید وارد شوید و هر چقدر دلتان می‌خواهد بنوشید."

- اسب و سگم هم تشنه‌اند.

نگهبان:" واقعأ متأسفم . ورود حیوانات به بهشت ممنوع است."

مرد خیلی ناامید شد، چون خیلی تشنه بود، اما حاضر نبود تنهایی آب بنوشد. ازنگهبان تشكر كرد و به راهش ادامه داد. پس از اینكه مدت درازی از تپه بالا رفتند،به مزرعه‌ای رسیدند. راه ورود به این مزرعه، دروازه‌ای قدیمی بود كه به یك جاده خاكی با درختانی در دو طرفش باز می‌شد. مردی در زیر سایه درخت‌ها دراز كشیده بود وصورتش را با كلاهی پوشانده بود، احتمالأ خوابیده بود.

مسافر گفت: " روز بخیر!"

مرد با سرش جواب داد.

- ما خیلی تشنه‌ایم . من، اسبم و سگم.

مرد به جایی اشاره كرد و گفت: میان آن سنگ‌ها چشمه‌ای است. هرقدر كه می‌خواهیدبنوشید.

مرد، اسب و سگ به كنار چشمه رفتند و تشنگی‌شان را فرو نشاندند.

مسافر از مرد تشكر كرد. مرد گفت: هر وقت كه دوست داشتید، می‌توانید برگردید.

مسافر پرسید: فقط می‌خواهم بدانم نام اینجا چیست؟

- بهشت!

- بهشت؟!! اما نگهبان دروازه مرمری هم گفت آنجا بهشت است!

- آنجا بهشت نیست، دوزخ است.

مسافر حیران ماند:" باید جلوی دیگران را بگیرید تا از نام شما استفاده نكنند! این اطلاعات غلط باعث سردرگمی زیادی می‌شود! "

كاملأ برعكس؛ در حقیقت لطف بزرگی به ما می‌كنند!!! چون تمام آنهایی كه حاضرندبهترین دوستانشان را ترك كنند، همانجا می‌مانند...

بخشی از كتاب "شیطان و دوشیزه پریم "  اثر پائولو كوئیلو

 

شنبه 24/11/1388 - 19:26