تعداد مطالب : 1025
تعداد نظرات : 397
زمان آخرین مطلب : 2839روز قبل

دوست عزیز

نگاه كن كه باران چگونه از بالاترین نقطه‌ی آسمان به پایین فرود می‌آید.... به زیر پای مردمان...خاضعانه و خاشعانه...بدون هیچ غروری... پاك و ساده...آیا درخششش را نظاره‌گر بودی؟ آیا پاكی و صداقتش را درك كردی؟ زلال‌ترین آب آسمان ساده و بی‌ریا به پای مردمان می‌بارد...مردمانی كه خود را نشناخته‌اند... صورتكی بر چهره زده‌اند كه خود نیز آن را باور كرده‌اند... دور خود می‌چرخند...روی افق... اما آسمان در حال نوازش است...نوازش صدای باران... ما در پاك‌ترین نقطه اوج...یادمان رفته كه خود نیز از همان جا بوده‌ایم، خود نیز زلال بودیم، اما قرعه به نام ما افتاد...آیا وفادار بودیم؟

پیروز و سربلند باشید

 

چهارشنبه 28/11/1388 - 19:21

دوست عزیز

برای داشتن یك رویش، یك جهش به آسمان، یك نفس عمیق و یك موفقیت بسیار بزرگ باید به خودت كمك كنی تا قالب فعلی كه در آن اسیری، دیوارهایی كه عادت‌های گذشته‌ات تو را در خودت گرفتار كرده است را بشكنی. از همین حالا شروع كن.... موفقیت‌های بزرگ تنها با برداشتن اولین قدم آغاز می‌شود. برگه‌ای بردار و نام دیوارها و موانع، عادت‌های غلط و عادت‌هایی كه تو را در خود گرفتار كرده است را بنویس. از همین حالا كمك كن كه دیوارها و عادت‌های غلط را بلرزانی. با سعی برای انجام ندادن آن‌ها به دیوار‌ها ضربه بزن. بگذار سست شوند...

پیروز و سربلند باشی

 

چهارشنبه 28/11/1388 - 19:19

دوست عزیز

آن‌ها بودند، اما نه از جنس بودن و نبودند اما نه از جنس نبودنی كه بشریت آن تعریف را از مرگ برایش دارد. هنوز جواب سوال‌ها، اماها، اگرهایم را نگرفته بودم كه دلم دیگر تاب نیاورد، به هر زحمتی بود خودش را از میان نرده‌هایی كه با گناهانم برایش ساخته بودم عبور داد و با دست و پایی شكسته می‌رفت تا به ابدیت برسد! هرآنچه دلم در این چند سال تحمل كرده بود بازگفتم با شكی در دل كه آیا می‌پذیرند یا می‌خواهند بشنوند؟ ناگهان باز شدن پنجره دلم را احساس كردم. نگاهم به عدم و نبودن دوخته شد، صدایی را شنیدم كه می‌گفت: ما تو را به غیرممكن‌ترین راه، به خواسته‌ات می‌رسانیم تا با قلبی مطمئن از پاك شدن پنجره دلت به این سفر بروی. و من در آن لحظه با تمام وجودم طعم نبودن، پذیرفته شدن و شنیده شدن را چشیدم...

پیروز و سربلند باشید

 

چهارشنبه 28/11/1388 - 19:18

پیش غذا : سوپ ایتالیایی

مواد لازم برای 6 نفر:


ماکارونی ریز که به اشکال مختلف موجود است  100 گرم
لوبیای سبز نازک  200 گرم
نخود سبز از پوست درآمده  یک لیوان
کدوی سبز کوچک  2 عدد
هویج کوچک  3 عدد
پیاز متوسط  1 عدد
نعناع،ترخان و گشنیز خرد کرده  2 قاشق سوپخوری
میخک در صورت تمایل  2 عدد
لوبیای قرمز خشک  100 گرم(نصف لیوان)
کره  50 گرم
آبگوشت  4 لیوان(یا 2 عدد قرص سوپ که در 4 لیوان آب حل شده)
نمک و فلفل  بقدر کافی

طرز تهیه:
لوبیا را با مقداری آب می پزیم(یا از کنسرو لوبیا استفاده می کنیم)،آب گوشت را در قابلمه متناسب با مواد می ریزیم،قابلمه را روی آتش می گذاریم تا بجوشد،میخک را داخل آن می ریزیم،لوبیای سبز را به اندازه دو بند انگشت خرد می نمائیم،می شوئیم و در آب گوشت جوشان می ریزیم،پیاز را خلال می نمائیم،هویج را هم به شکل حلقه می بریم و هر حلقه را دو نیم می کنیم،وقتی لوبیا کمی نرم شد هویج و پیاز را می ریزیم و بعد از چند جوش کدو را هم با پوست حلقه کرده آن را دو نیم نموده داخل سایر سبزیجات می ریزیم؛بعد نخود و ماکارونی را اضافه می نمائیم. باید تمام مواد پخته شده ولی له نشود و در صورت مصرف لوبیای قرمز پخته شده آن را هم اضافه می نمائیم. به اندازه کافی نمک و فلفل داخل این سوپ می ریزیم. در صورتیکه آب آن کم بود یک لیوان آبجوش داخل سوپ ریخته در آخر کار کره و سبزیجات خرد شده را اضافه نموده ،سوپ را داغ در سوپخوری می ریزیم و سر میز می بریم.

<!--[if !vml]--><!--[endif]-->غذای اصلی 1 :  چلو گوشت سمنانی

مواد لازم : 

 گردن گوسفند 1 عدد

 پیاز خرد شده 2 عدد متوسط

رب گوجه فرنگی 1 قاشق غذاخوری

 ادویه ( دارچین و نمک و زعفران ) مقداری

– روغن برای سرخ کردن

طرز تهیه :
پیاز را خرد کرده و سرخ می کنیم . گردن گوسفند را داخل پیاز سرخ می کنیم بعد از کمی تفت دادن رب گوجه فرنگی را به مواد اضافه می کنیم و سرخ می کنیم . زعفران آب شده و نمک را به مواد اضافه می کنیم. آب داخل مواد می ریزیم بعد از پخت گوشت مقداری دارچین به مواد اضافه می کنیم به مدت 10 دقیقه می گذاریم با دارچین بپزد . این غذا با برنج سرو می شود .

<!--[if !vml]--><!--[endif]-->غذای اصلی 2 : مغز سوخاری

مواد لازم :
مغز گوسفند 6عدد
تره فرنگی یک بوته
کرفس 2 ساقه
کدوسبز  2 عدد
فلفل دلمه ای قرمز یک عدد
تخم مرغ زده شده یک عدد
شیر پاستوریزه 4/1 لیوان
پودر نان  5/1 لیوان
کره پاستوریزه 30 گرم
روغن مایع 4/1 لیوان
سیر 1 یا 2 حبه
نمک  به میزان لازم

طرز تهیه:
مغزها را یک ساعت داخل آب سرد می گذاریم بماند. سپس پوست روی مغز را پاک کرده و بعد دوباره در آب سرد نگه می داریم و روی حرارت می گذاریم تا به مدت 5- 4 دقیقه بپزد. سپس آن را خنک می کنیم. شیر  و تخم مرغ را با هم مخلوط کرده و بعد مغزها را داخل این مخلوط می ریزیم. پس از آن  مغز ها را در پودر نان می غلتانیم. سپس کره و روغن را در ماهی تابه ریخته و مغزها را سرخ می کنیم.در ماهی تابه ی دیگری نیز کره ریخته و سیر خرد شده را می افزاییم و تفت می دهیم. سبزیجات خرد شده ( تره فرنگی، کرفس، کدو و فلفل دلمه ای را به صورت نوارهای 6 سانتی متری برش می دهیم.) را افزوده و تفت می دهیم تا نرم شوند پس از آن در ظرف کشیده و مغزهای سوخاری را روی سبزیجات می چینیم. می توان از سس گوجه فرنگی هم برای تزیین استفاده کرد.

 <!--[if !vml]--><!--[endif]--> دسر : دسر فرانسوی

مواد لازم :
كاكائو :یك قاشق مربا خوری سرپر
شیر:یك لیوان
پودر قند:یك قاشق غذا خوری سر پر
زرده تخم مرغ:چهار عدد
خامه:200(دویست)گرم
شكر:2/1 پیمانه(نصف پیمانه)
ورقه ژلاتین ضخیم:سه ورق(اگر نازك بود:شش ورق)
طرز تهیه :
ابتدا زرده تخم مرغ را می زنیم.از درجه یواش شروع كرده تا درجه سریع. سپس آرام آرام شكر را اضافه می كنیم تا كرم رنگ شود. بعد در ظرف دیگری خامه را با خاك قند می زنیم. سپس كاكائو را در شیر حل می كنیم. بعد شیر را به مایع اولیه (زرده تخم مرغ و شكر) اضافه می كنیم و هم می زنیم. سپس خامه را اضافه كرده و بعد ورقه های ژلاتین را كه قبلا در نصف پیمانه آب جوش حل كرده ایم اضافه می كنیم و ته قالب را با كره چرب می كنیم و همه مواد بالا را كه با هم زده ایم داخل قالب می ریزیم و در فریزر می گذاریم تا ببندد.

(به مدت یك ساعت و نیم)

 

چهارشنبه 28/11/1388 - 19:18

"حاصل عمر گابریل گارسیا ماركز"

در 15 سالگی آموختم كه مادران از همه بهتر می دانند و گاهی اوقات پدران هم.
در 20 سالگی یاد گرفتم كه كار خلاف فایده ای ندارد، حتی اگر با مهارت انجام شود.
در 25 سالگی دانستم كه یك نوزاد، مادر را از داشتن یك روز هشت ساعته و پدر را از داشتن یك شب هشت ساعته، محروم می كند.
در 30 سالگی پی بردم كه قدرت، جاذبه مرد است و جاذبه ، قدرت زن.
در 35 سالگی متوجه شدم كه آینده چیزی نیست كه انسان به ارث ببرد ؛ بلكه چیزی است كه خود می سازد.
در 40 سالگی آموختم كه رمز خوشبخت زیستن ، در آن نیست كه كاری را كه دوست داریم انجام دهیم؛ بلكه در این  است كه كاری را كه انجام می دهیم دوست داشته باشیم.
در 45 سالگی یاد گرفتم كه 10 درصد از زندگی چیزهایی است كه برای انسان اتفاق می افتد و 90 درصد آن است كه چگونه نسبت به آن واكنش نشان می دهند.
در 50 سالگی پی بردم كه كتاب بهترین دوست انسان و پیروی كوركورانه بدترین دشمن وی است.
در 55 سالگی پی بردم كه تصمیمات كوچك را باید با مغز گرفت و تصمیمات بزرگ را با قلب.
در 60 سالگی متوجه شدم كه بدون عشق می توان ایثار كرد اما بدون ایثار هرگز نمی توان عشق ورزید.
در 65 سالگی آموختم كه انسان برای لذت بردن از عمری دراز، باید بعد از خوردن آنچه لازم است، آنچه را نیز كه میل دارد بخورد.
در 70 سالگی یاد گرفتم كه زندگی مساله در اختیار داشتن كارت های خوب نیست؛ بلكه خوب بازی كردن با كارت های بد است.
در 75 سالگی دانستم كه انسان تا وقتی فكر می كند نارساست، به رشد و كمال خود ادامه می دهد و به محض آنكه  گمان كرد رسیده شده است، دچار آفت می شود.
در 80 سالگی پی بردم كه دوست داشتن و مورد محبت قرار گرفتن بزرگترین لذت دنیا است.
 

در 85 سالگی دریافتم كه همانا زندگی زیباست.

 

چهارشنبه 28/11/1388 - 12:4

کاروانسرای امین آباد

کاروانسرای  امین  آباد  در 38 کیلو متری  جنوب  قمشه  (شهرضا)  قرار گرفته  است. این  بنا،  که  در مسیر کاروانسرای  شیراز به  اصفهان  ساخته  شده ، متعلق  به  دوره ی  صفوی  بوده  و در زمان  شاه  عباس  اول  بنا  شده  است.

شکل  آن  با کاروانسراهای  متداول متفاوت  بوده  و نقشه ی  هشت  ضلغی  دارد  که  تنها  کاروانسراهای  ده بید  و چهار آباد  و  خوان  خوره نظیر آن هستند.  به علت یکی  بودن  دوره  این  بناها  می توان  گفت  که  معمار  اصلی همه ی  این  بناها  یکی  بوده  است  و علت  هشت  ضلعی  بودن  بنا را  می توان  مسائل  امنیتی  و افزودن  بر استحکامات  آنها  دانست.

 ولی پیچیدگی فضا  و انطباق هوشمندانه ی  کاربری  کاروانسرا  بر نقشه ی  هشت  ضلعی  و  ایجاد  فضاهای  جدید  و  زیبا  را  می توان نشانه ی  تحول  و تکامل  معماری  کاروانسرا  به  شمار آورد.  در کنار این  بنا  یک  آب  انبار،  یک  حمام  و  یک  مسجد  نیز قرار  آباد نیز شکل گیرد و خو شبختانه هر چهار بنای  این مجموعه سالم اند و در صورت  مرمت  با  نمونه ای استثنائی از یک  اقامتگاه  بین راهی تاریخی  رو به رو خواهیم بود.

چون آخرین مالک  این بنا در زمان  قاجار ملک التجار نام  داشته  این کاروانسرا با نام  مالک  نیز خوانده  می شود. هر ضلع  این  بنای هشت  ضلعی از بیرون 24 متر طول و حدود 6 متر ارتفاع  دارد. دیوارهای  خارجی،  جز سر در ورودی ، همگی  از سنگ  لاشه  ساخته  شده اند. کنگره ی  زیبای  بالای  دیوارها  و برجهای  هشت  گوشه ی  بنا حس یک  قلعه ی  نظامی  را  القا  می کند. ولی  سر در آجری  دو طبقه  با  تزئینات  ملایم  بر کاروانسرا  بودن  بنا تاکید  می کند. این تغییر  مصالح  و ابعاد، ورودی  را  به  بهترین  شکل  ممکن  تعریف  می کند.  

با  ورود  به  دالان  ورودی  به  فضای  سر پوشیده  به  طاق  آهنگ  رو به رو می شویم  که  در دو سوی  آن  علاوه  بر دو اتاق  نگهبانی  و اتاق  کاروانسرادار دو راه پله وجود دارد  که  به  شاه نشین  و بام  منتهی  می شود.  در این محل تکلیف  کاروان  روشن  و پس  از آن  به حیاط  هدایت  می شده است.  پس از عبور از دالان  ورودی  به  حیاط  هشت  ضلعی  بسیار مناسب  کاروانسرا  وارد  می شویم  که  طول هر ضلع  آن 8/16متر و ارتفاع  آن 5/4  متر است.   

شاید  چشمگیرترین  و هنرمندانه ترین  بخش  کاروانسرا حیاط  آن  باشد.  چهار ایوان اصلی  بر اساس  الگوی حیاط های  چهار ایوانه،  روی  دو محور عمود  بر هم، قرار گرفته اند. ورودی  شتر خانها  نیز در کنار همین  ایوانها  قرار دارد. در هر یک  از چهار جبهه ی  فرعی  پنج  حجره  قرار گرفته  که  به  واسطه ی  یک  ایوان  در عمق 5/1 متری  حیاط  واقع  شده اند. طاق این  ایوانها  با  رسمی بندی  نیم  کار دوازده تایی  تزئین  شده  است. نکته ی  با ارزش،  تاکید  بر حجره ی  وسطی به عنوان  محور  فرعی  تقارن حیاط  است  که  معمار با  ترکیب  مقرنس، با  کاربندی  و تعویض  نوع  آجر کاری  لچک  بالای قوس،  این عمل  را با ظرافت  تمام  انجام  داده  است. حجره ها  اتاقهایی  به  ابعاد 3*5/2 متر هستند که  سقف  آنها  با  طاق ترکین  پوشش  داده  شده  و در نوع  خود  کم نظیر است.  

 نور این  اتاق ها  تنها  از پشت  در پنجره ی  چوبی  تامین می شود که دلیل  اصلی  آن  کاستن  از میزان  تبادل  انرژی  است. در هر حجره  یک  بخاری  دیواری  قرار دارد که  برای  گرما  و پخت  و پز مورد  استفاده  قرار می گرفته  است. در مجموع  تعداد26  اتاق در چهار ضلع  ایوان  قرار دارد. پشت  حجره ها  دالانی دور زده  است  که  ایوانها  آن را به چهار قسمت  تقسیم  کرده  و احتمالاً هر قسمت  به  یک  کاروان  اختصاص  می یافته  است.  

در یک  طرف  این دالان، به  ازای  هر چشمه  طاق،  یک  بار انداز قرار دارد. پوشش  این دالان  و باراندازهای  جانبی  آن  طاقهای  کلمبه  و آهنگ  است.  ورودی  این  دالانها  و چرخش  45  درجه ای  آن  بسیار ماهرانه  طراحی  شده  و تکرار تویزه ها  و نور ملایمی  که  از دو سوی  دالان  وارد  می شود، هر بیننده ای  را  تحت  تاثیر قرار می دهد. پشت  سه  ایوان  اصلی اتاقهایی  قرار دارند که، چنان که  توضیح  داده  شده،  به  کاروانسالارها  و تجار معتبر اختصاص  داشته  است.  

نکته ی  بسیار جالب  این  است  که  به  رغم  تساوی  ابعاد  ایوان ها  و فضای  پشت  سر آنها  سه اتاق  ذ کر شده  سه  پلان  متفاوت  دارند.  اتاق  شمالی  دایره،  اتاق غربی  هشت  ضلعی  و اتاق  شرقی  مربع  است  و هر سه  با ظرافتی  بیش  از حجره های  معمولی کار شده اند. آخرین فضایی  که  پس  از گردش  در این  کاروانسرا می توان  مشاهده  کرد  شاه نشین  است  که  در طبقه ی  بالای ورودی  قرار دارد  و با  دو ردیف  پلکان  از فضای  ورودی  می توان  به آن دست  یافت.

 فضای  شاه نشین  شامل  دو  پیش ورودی، دو اتاق  هشت ضلعی،  دو  اتاق مستطیل،  یک  اتاق  اصلی  و  شش  ایوان  است  که  همگی  تزئینات  کاربندی  در سقف  دارند. ولی  زیبا ترین  تزئینات  متعلق  به  فضای  اصلی  است، که  در مرکز شاه نشین  قرار دارد، و در شمال  و جنوب به  دو ایوان، یکی  رو به  حیاط  و دیگری  رو  به  بیرون  کاروانسرا  منتهی  می شود.  

رسمی بندی  این  فضا،  که  زیر  سه طاق  کلمبه  انجام  شده  و شکلی  از سه  کاسه  را  تداعی  می کند.  در  نوع  خود  کم نظیر   است  و  از نظر کیفیت  تزئینات  با سایر فضاهای  کاروانسر  متفاوت  است. در همه جای  بنا  تزئینات  زمخت  و ساده  و روحیه ی  اصلی  آن  تنها  حرکات  متنوع آجر است. در حالی که  در شاه نشین  به  فضایی  با  تزئینات  یک  کوشک،  در میان  یک  باغ  اعیانی ، برخورد  می کنیم.

سه شنبه 27/11/1388 - 16:19

کسی که مثل هیچ کس نیست

من خواب دیده ام که کسی می آید
من خواب یک ستاره ی قرمز دیده ام
و پلک چشمم هی می پرد
و کفشهایم هی جفت میشوند
و کور شوم
اگر دروغ بگویم
من خواب آن ستاره ی قرمز را
وقتی که خواب نبودم دیده ام
کسی می آید
کسی می آید
کسی دیگر
کسی بهتر
کسی که مثل هیچ کس نیست مثل پدرنیست
مثل انسی نیست
مثل یحیی نیست
مثل مادر نیست
و مثل آن کسی ست که باید باشد
و قدش از درختهای خانه ی معمار هم بلندتر است
و صورتش از صورت امام زمان هم روشن تر
و از برادر سید جواد هم که رفته است
و رخت پاسبانی پوشیده است نمی ترسد
و از خود خود سید جواد هم که تمام اتاقهای منزل ما مال اوست نمیترسد
و اسمش آن چنانکه مادر
در اول نماز و در آخر نماز صدایش میکند
یا قاضی القضات است
یا حاجت الحاجات است
و میتواند
تمام حرفهای سخت کتاب کلاس سوم را
 
با چشمهای بسته بخواند
و میتواند حتی هزار را بی آنکه کم بیاورد از روی بیست میلیون بردارد
 
ومی تواند از مغازه ی سید جواد هر چه قدر جنس که لازم دارد نسیه بگیرد
و میتواند کاری کند که لامپ "الله"
که سبز بود مثل صبح سحر سبز بود
دوباره روی آسمان مسجد مفتاحیان روشن شود
آخ ...
چه قدر روشنی خوبست
چه قدر روشنی خوبست
و من چه قدر دلم می خواهد
که یحیی
یک چارچرخه داشته باشد
و یک چراغ زنبوری
و من چه قدر دلم میخواهد
که روی چارچرخه  یحیی میان هندوانه ها و خربزه ها بنشینم
و دور میدان محمدیه بچرخم
آخ ...
چه قدر دور میدان چرخیدن خوبست
چه قدر روی پشت بام خوابیدن خوبست
چه قدر باغ ملی رفتن خوبست
چه قدر مزه ی پپسی خوبست
چه قدر سینمای فردین خوبست
و من چه قدر از همه ی چیزهای خوب خوشم می آید
و من چه قدر دلم میخواهد
که گیس دختر سید جواد را بکشم
چرا من این همه کوچک هستم
که در خیابانها گم میشوم
چرا پدر که این همه کوچک نیست
و در خیابانها هم گم نمی شود
کاری نمی کند که آن کسی که بخواب من آمده ست روز آمدنش را جلو بیاندازد
و مردم محله کشتارگاه که خاک باغچه هاشان هم خونیست
و آب حوض هاشان هم خونیست
و تخت کفش هاشان هم خونیست
چرا کاری نمی کنند
چرا کاری نمی کنند
چه قدر آفتاب زمستان تنبل است
من پله های پشت بام را جارو کرده ام
و شیشه های پنجره را هم شسته ام
چرا پدر فقط باید
در خواب خواب ببیند
من پله های پشت بام را جارو کرده ام
و شیشه های پنجره را هم شسته ام
کسی می آید
کسی می آید
کسی که در دلش با ماست در نفسش با ماست در صدایش با ماست
کسی که آمدنش را نمی شود
گرفت
و دستبند زد و به زندان انداخت
کسی که زیر درختهای کهنه ی یحیی بچه کرده است
و روز به روز بزرگ میشود
کسی از باران از صدای شر شر باران
از میان پچ و پچ گلهای اطلسی
کسی از آسمان توپخانه در شب آتش بازی می آید
و سفره را می اندازد
و نان را قسمت میکند
و پپسی را قسمت میکند
و باغ ملی را قسمت میکند
و شربت سیاه سرفه را قسمت میکند
و روز اسم نویسی را قسمت میکند
و نمره مریضخانه را قسمت میکند
و چکمه های لاستیکی را قسمت میکند
و سینمای فردین را قسمت میکند
درخت های دختر سید جواد را قسمت میکند
و هر چه را که باد کرده باشد قسمت میکند
و سهم ما را هم می دهد
من خواب دیده ام...

 

سه شنبه 27/11/1388 - 16:18

پرنده مردنی است

دلم گرفته است
دلم گرفته است
به ایوان می روم و انگشتانم را
بر پوست کشیده ی شب می کشم
چراغ های رابطه تاریکند
چراغهای رابطه تاریکند
کسی مرا به آفتاب
معرفی نخواهد کرد
کسی مرا به میهمانی گنجشک ها نخواهد برد
پرواز را به خاطر بسپار
پرنده مردنی ست

 

سه شنبه 27/11/1388 - 16:17

زنی را....

زنی را می شناسم من
که شوق بال و پر دارد
ولی از بس که پر شور است
دو صد بیم از سفر دارد

زنی را می شناسم من
که در یک گوشه ی خانه
میان شستن و پختن
درون آشپزخانه

سرود عشق می خواند
نگاهش ساده و تنهاست
صدایش خسته و محزون
امیدش در ته فرداست

زنی را می شناسم من
که می گوید پشیمان است
چرا دل را به او بسته
کجا او لایق آنست

زنی هم زیر لب گوید
گریزانم از این خانه
ولی از خود چنین پرسد
چه کس موهای طفلم را
پس از من می زند شانه؟

زنی آبستن درد است
زنی نوزاد غم دارد
زنی می گرید و گوید
به سینه شیر کم دارد

زنی را با تار تنهایی
لباس تور می بافد
زنی در کنج تاریکی
نماز نور می خواند

زنی خو کرده با زنجیر
زنی مانوس با زندان
تمام سهم او اینست
نگاه سرد زندانبان

زنی را می شناسم من
که می میرد ز یک تحقیر
ولی آواز می خواند
که این است بازی تقدیر

زنی با فقر می سازد
زنی با اشک می خوابد
زنی با حسرت و حیرت
گناهش را نمی داند


زنی واریس پایش را
زنی درد نهانش را
ز مردم می کند مخفی
که یک باره نگویندش
چه بد بختی چه بد بختی

زنی را می شناسم من
که شعرش بوی غم دارد
ولی می خندد و گوید
که دنیا پیچ و خم دارد

زنی را می شناسم من
که هر شب کودکانش را
به شعر و قصه می خواند
اگر چه درد جانکاهی
درون سینه اش دارد

زنی می ترسد از رفتن
که او شمعی ست در خانه
اگر بیرون رود از در
چه تاریک است این خانه

زنی شرمنده از کودک
کنار سفره ی خالی
که ای طفلم بخواب امشب
بخواب آری
و من تکرار خواهم کرد
سرود لایی لالایی

زنی را می شناسم من
که رنگ دامنش زرد است
شب و روزش شده گریه
که او نازای پردرد است

زنی را می شناسم من
که نای رفتنش رفته
قدم هایش همه خسته
دلش در زیر پاهایش
زند فریاد که بسه

زنی را می شناسم من
که با شیطان نفس خود
هزاران بار جنگیده
و چون فاتح شده آخر
به بدنامی بد کاران
تمسخر وار خندیده

زنی آواز می خواند
زنی خاموش می ماند
زنی حتی شبانگاهان
میان کوچه می ماند

زنی در کار چون مرد است
به دستش تاول درد است
ز بس که رنج و غم دارد
فراموشش شده دیگر
جنینی در شکم دارد

زنی در بستر مرگ است
زنی نزدیکی مرگ است

سراغش را که می گیرد
نمی دانم؟
شبی در بستری کوچک
زنی آهسته می میرد

زنی هم انتقامش را
ز مردی هرزه می گیرد
...
زنی را می شناسم من

 

سه شنبه 27/11/1388 - 16:16

ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد ...

و این منم
زنی تنها
در آستانه ی فصلی سرد
در ابتدای درک هستی آلوده ی زمین
و یأس ساده و غمناک آسمان
و ناتوانی این دستهای سیمانی
زمان گذشت
زمان گذشت و ساعت چهار بار نواخت
چهار بار نواخت
امروز روز اول دیماه است
من راز فصل ها را میدانم
و حرف لحظه ها را میفهمم
نجات دهنده در گور خفته است
و خاک ‚ خاک پذیرنده
اشارتیست به آرامش
زمان گذشت و ساعت چهار بار نواخت
در کوچه باد می آید
در کوچه باد می آید
و من به جفت گیری گلها می اندیشم
به غنچه هایی با ساق های لاغر کم خون
و این زمان خسته ی مسلول
و مردی از کنار درختان خیس میگذرد
مردی که رشته های آبی رگهایش
مانند مارهای مرده از دو سوی گلوگاهش
بالا خزیده اند
 
و در شقیقه های منقلبش آن هجای خونین را
تکرار می کنند
ــ سلام
ــ سلام
و من به جفت گیری گلها می اندیشم
در آستانه ی فصلی سرد
در محفل عزای آینه ها
و اجتماع سوگوار تجربه های پریده رنگ
و این غروب بارور شده از دانش سکوت
چگونه میشود به آن کسی که میرود این سان
صبور
سنگین
سرگردان
فرمان ایست داد
چگونه میشود به مرد گفت که او زنده نیست او هیچوقت زنده نبوده ست
در کوچه باد می آید
کلاغهای منفرد انزوا
در باغ های پیر کسالت میچرخند
و نردبام
چه ارتفاع حقیری دارد
آنها تمام ساده لوحی یک قلب را
با خود به قصر قصه ها بردند
و کنون دیگر
دیگر چگونه یک نفر به رقص بر خواهد خاست
و گیسوان کودکیش را
در آبهای جاری خواهد ریخت
و سیب را که سرانجام چیده است و بوییده است
در زیر پا لگد خواهد کرد ؟
ای یار ای یگانه ترین یار
چه ابرهای سیاهی در انتظار روز میهمانی خورشیدند
انگار در مسیری از تجسم پرواز بود که یکروز آن پرنده نمایان شد
انگار از خطوط سبز تخیل بودند
آن برگ های تازه که در شهوت نسیم نفس میزدند
انگار
آن شعله بنفش که در ذهن پاکی پنجره ها میسوخت
چیزی به جز تصور معصومی از چراغ نبود
در کوچه باد می اید
این ابتدای ویرانیست
آن روز هم که دست های تو ویران شدند باد می آمد
ستاره های عزیز
ستاره های مقوایی عزیز
وقتی در آسمان دروغ وزیدن میگیرد
دیگر چگونه می شود به سوره های رسولان سر شکسته پناه آورد ؟
ما مثل مرده های هزاران هزار ساله به هم می رسیم و آنگاه خورشید بر تباهی اجساد ما قضاوت خواهد کرد
من سردم است
من سردم است و انگار هیچوقت گرم نخواهم شد
ای یار ای یگانه ترین یار آن شراب مگر چند ساله بود ؟
 
نگاه کن که در اینجا زمان چه وزنی دارد
و ماهیان چگونه گوشتهای مرا می جوند
چرا مرا همیشه در ته دریا نگاه میداری ؟
من سردم است و از گوشواره های صدف بیزارم
من سردم است و میدانم
که از تمامی اوهام سرخ یک شقایق وحشی
جز چند قطره خون
چیزی به جا نخواهد ماند
خطوط را رها خواهم کرد
و همچنین شمارش اعداد را رها خواهم کرد
و از میان شکلهای هندسی محدود
به پهنه های حسی وسعت پناه خواهم برد
مثل سکوتهای میان کلام های محبت عریانم
و زخم های من همه از عشق است
از عشق عشق عشق
من این جزیره سرگردان را
از انقلاب اقیانوس
و انفجار کوه گذر داده ام
و تکه تکه شدن راز آن وجود متحدی بود
که از حقیرترین ذره هایش آفتاب به دنیا آمد
سلام ای شب معصوم
سلام ای شبی که چشمهای گرگ های بیابان را
به حفره های استخوانی ایمان و اعتماد بدل می کنی
و در کنار جویبارهای تو ارواح بید ها
ارواح مهربان تبرها را می بویند
من از جهان بی تفاوتی فکرها و حرفها و صدا ها می آیم
و این جهان به لانه ی ماران مانند است
و این جهان پر از صدای حرکت پاهای مردمیست
که همچنان که ترا می بوسند
در ذهن خود طناب دار ترا می بافند
سلام ای شب معصوم
میان پنجره و دیدن
همیشه فاصله ایست
چرا نگاه نکردم ؟
مانند آن زمان که مردی از کنار درختان خیس گذر می کرد...
چرا نگاه نکردم ؟
انگار مادرم گریسته بود آن شب
آن شب که من به درد رسیدم و نطفه شکل گرفت
آن شب که من عروس خوشه های اقاقی شدم
آن شب که اصفهان پر از طنین کاشی آبی بود
و آن کسی که نیمه ی من بود به درون نطفه من بازگشته بود
و من درآینه می دیدمش
که مثل آینه پاکیزه بود و روشن بود
و ناگهان صدایم کرد
و من عروس خوشه های اقاقی شدم ...
انگار مادرم گریسته بود آن شب
چه روشنایی بیهوده ای در این دریچه ی مسدود سر کشید
چرا نگاه نکردم ؟
تمام لحظه های سعادت می دانستند
که دست های تو ویران خواهد شد
 
و من نگاه نکردم
تا آن زمان که پنجره ی ساعت
گشوده شد و آن قناری غمگین چهار بار نواخت
چهار بار نواخت
آیا دوباره گیسوانم را
در باد شانه خواهم زد ؟
آیا دوباره باغچه ها را بنفشه خواهم کاشت ؟
و شمعدانی ها را
در آسمان پشت پنجره خواهم گذاشت ؟
آیا دوباره روی لیوان ها خواهم رقصید ؟
آیا دوباره زنگ در مرا بسوی انتظار صدا خواهد برد ؟
به مادرم گفتم دیگر تمام شد
گفتم همیشه پیش از آنکه فکر کنی اتفاق می افتد
باید برای روزنامه تسلیتی بفرستیم
انسان پوک
انسان پوک پر از اعتماد
نگاه کن که دندانهایش
چگونه وقت جویدن سرود میخواند
و چشمهایش
چگونه وقت خیره شدن می درند
و او چگونه از کنار درختان خیس میگذرد
صبور
سنگین
سرگردان
در ساعت چهار در لحظه ای که رشته های آبی رگهایش
مانند مارهای مرده از دو سوی گلوگاهش
بالا خزیده اند و در شقیقه های منقلبش آن هجای خونین را تکرار میکنند
ــ سلام
ــ سلام
ایا تو هرگز آن چهار لاله ی آبی را
بوییده ای ؟...
زمان گذشت
زمان گذشت و شب روی شاخه های لخت اقاقی افتاد
شب پشت شیشه های پنجره سر می خورد
و با زبان سردش
ته مانده های روز رفته را به درون میکشید
من از کجا می ایم ؟
من از کجا می ایم ؟
که این چنین به بوی شب آغشته ام ؟
هنوز خاک مزارش تازه است
 
مزار آن دو دست سبز جوان را میگویم ...
چه مهربان بودی ای یار ای یگانه ترین یار
چه مهربان بودی وقتی دروغ میگفتی
چه مهربان بودی وقتی که پلک های آینه ها را می بستی
و چلچراغها را
از ساقه های سیمی می چیدی
 
و در سیاهی ظالم مرا بسوی چراگاه عشق می بردی
تا آن بخار گیج که دنباله ی حریق عطش بود بر چمن خواب می نشست
و آن ستاره های مقوایی
به گرد لایتناهی می چرخیدند
چرا کلان را به صدا گفتند ؟
چرا نگاه را به خانه ی دیدار میهمان کردند!
چرا نوازش را
به حجب گیسوان باکرگی بردند ؟
نگاه کن که در اینجا
چگونه جان آن کسی که با کلام سخن گفت
و با نگاه نواخت
و با نوازش از رمیدن آرمید
به تیره های توهم
مصلوب گشته است
و جای پنج شاخه ی انگشتهای تو
که مثل پنج حرف حقیقت بودند
چگونه روی گونه او مانده ست
سکوت چیست چیست چیست ای یگانه ترین یار ؟
سکوت چیست به جز حرفهای نا گفته
من از گفتن می مانم اما زبان گنجشکان
زبان زندگی جمله های جاری جشن طبیعت ست
زبان گنجشکان یعنی : بهار. برگ . بهار
زبان گنجشکان یعنی : نسیم .عطر . نسیم
زبان گنجشکان در کارخانه میمیرد
این کیست این کسی که روی جاده ی ابدیت
به سوی لحظه ی توحید می رود
و ساعت همیشگیش را
 
با منطق ریاضی تفریقها و تفرقه ها کوک میکند
این کیست این کسی که بانگ خروسان را
آغاز قلب روز نمی داند
آغاز بوی ناشتایی میداند
این کیست این کسی که تاج عشق به سر دارد
و در میان جامه های عروسی پوسیده ست
پس آفتاب سر انجام
در یک زمان واحد
بر هر دو قطب نا امید نتابید
تو از طنین کاشی آبی تهی شدی
و من چنان پرم که روی صدایم نماز می خوانند ...
جنازه های خوشبخت
جنازه های ملول
جنازه های ساکت متفکر
جنازه های خوش برخورد خوش پوش خوش خوراک
در ایستگاههای وقت های معین
و در زمینه ی مشکوک نورهای موقت
و شهوت خرید میوه های فاسد بیهودگی
آه
چه مردمانی در چارراهها نگران حوادثند
و این صدای سوتهای توقف
در لحظه ای که باید باید باید
مردی به زیر چرخهای زمان له شود
مردی که از کنار درختان خیس میگذرد
من از کجا می آیم؟
به مادرم گفتم دیگر تمام شد
گفتم همیشه پیش از آنکه فکر کنی اتفاق می افتد
باید برای روزنامه تسلیتی بفرستیم
سلام ای غرابت تنهایی
اتاق را به تو تسلیم میکنم
چرا که ابرهای تیره همیشه
پیغمبران آیه های تازه تطهیرند
و در شهادت یک شمع
راز منوری است که آنرا
آن آخرین و آن کشیده ترین شعله خواب میداند
ایمان بیاوریم
ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد
ایمان بیاوریم به ویرانه های باغ تخیل
به داسهای واژگون شده ی بیکار
و دانه های زندانی
نگاه کن که چه برفی می بارد ...
شاید حقیقت آن دو دست جوان بود آن دو دست جوان
که زیر بارش یکریز برف مدفون شد
 
سال دیگر وقتی بهار
با آسمان پشت پنجره هم خوابه میشود
و در تنش فوران میکنند
فواره های سبز ساقه های سبکبار
شکوفه خواهد داد ای یار ای یگانه ترین یار
ایمان بیاوریم به آغاز فصل  سرد ...

 

سه شنبه 27/11/1388 - 16:15