تعداد مطالب : 1025
تعداد نظرات : 397
زمان آخرین مطلب : 2839روز قبل
حضرتی به مهر خبر داد:
روزنامه "اعتماد" توقیف شد
مدیرمسئول روزنامه اعتماد از توقیف موقت این روزنامه خبر داد و گفت: این موضوعاز طرف معاون مطبوعاتی وزیر ارشاد به صورت تلفنی به ما ابلاغ شده است.

الیاسحضرتی در گفتگو با خبرنگار مهر با اعلام این خبر اظهار داشت: هنوز چیزی بهما در این خصوص کتبا ابلاغ نشده است اما فکر می کنم دلیل توقیف تذکراتقبلی بوده که به روزنامه اعتماد داده شده بود.

وی با ابراز امیدواری از اینکه این توقیف هر چه زودتر رفع شود اعلامکرد از فردا روزنامه اعتماد بر روی گیشه های روزنامه فروشی نخواهد بود.به نقل از سایت مهر

دوشنبه 10/12/1388 - 17:14

ضد حال های موجود در اینترنت  !!!

 

1)    میری تو یه وبلاگ میبینی موزیک قالبش آهنگ شماعی زاده است !

2)    یه فایل zip رو دانلود میکنی که به جز آنفولانزای مرغی تمام ویروسها توشن !

3)    تو جستجوگر گوگل تایپ میکنی کرگدن عکس خودتو پیدا میکنه !

4)    بعد از کلی کار و خستگی میری اینترنت میبینی یاهو و گوگل رو هم فیلتر کردن !

5)    داری واسه استادت ایمیل (التماس وپاچه خواری واسه نمره) میزنی یهو کارتت تموم میشه !

6)    سایتت رو باهزار بدبختی تو گوگل سرچ میکنی موقع جستجو می افته صفحه 400 !

7)    3 ساعت یه فایلو دانلود میکنی (بدون dap) به 99 درصد که میرسی یهو reset میشی !

شنبه 8/12/1388 - 22:50

میروم از یادها

همسفر با بادها

در دلم فریادها

می روم با خویشتن تنها شوم

فارغ از اینها از آنها شوم

میروم شاید كه خود را یافتم

عشق را شاید خدا را یافتم

می روم تا آخر بود و نبود

می روم تا انتهای بی كسی

می روم تا انتهای جنگل و باران و باد

می روم پاییز را خندان كنم

می روم تا این دل لبریز از نیرنگ را

با صفای چشمه و باران مهر

اندكی شاید مصفاتر كنم

می روم گلهای غمگین و سیاه درد را

شاد چون باغ بهاران و چمنزاران كنم

می روم شاید اسیر خسته و دربند را

فارغ از دنیای بی آغاز و بی پایان كنم

 

جمعه 7/12/1388 - 20:24

دخترک فال فروش

 

 

گرمای قلبت را بپوش....شاید سرما نخوری....

یه نگاه به بسته توی دستم میکنم و ناخوداگاه یه لبخند کمرنگ رو لبم میشینه......

از فکر اینکه بعد از گرفتن این هدیه چقدر خوشحال میشه....تو دلم غوغا میشه.....

تو این سرمای زمستون...بیشتر از هر چی به یه جفت چکمه احتیاج داشت...

که وقتی با اونپاهای ظریفش تو برفا می دوئه سرما نخوره.....

دیگه دیدنش برام عادت شده....

هر روز که بر میگردم خونه باید اون دوتا چشم معصومو منتظر ببینم...

منتظر یه دست محبت....یه نوازش....

اوایل فقط برام حکم یه دختر کوچولوی فال فروشو داشت...

اما کم کم انقدر خودشو تو دلم جا کرد که یه روز نمیشه نبینمش...

هیچ وقت اون روزو فراموش نمیکنم...

که با اون دستای کوچیکش دستمو گرفت و ازم خواست چشامو ببندم...

میگفت برام یه هدیه داره....وقتی چشامو باز کردم...یه ورق کاغذ داد دستم...

با زغال پشت یکی از پاکتای فال برام نقاشی کشیده بود...

اون هدیه با ارزش ترین کادویی بود که تو عمرم گرفته بودم....

گرچه بعد برام تعریف کرده بود در ازای اون پاکتی که خراب کرده بود از صاحب کارش کتک خورده بود...

اما راضی بود...

با اون زبون شیرینش میگفت همین که منو خوشحال کرده براش کافیه....

وای خدایا....

عروسک فال فروش من هنوز خیلی کوچیکه واسه اینکه سختیای زندگی رو تحمل کنه....

کمکش کن....

تو همین خیالات بودم که از دیدن چیزی که جلوم بود خون تو رگام یخ بست....

پاهام قدرت تکون خوردن نداشت....مغزم خالی شد....

دوتا چشم معصومشو میبینم که مثل همیشه در انتظار یه نوازش به ته خیابون دوخته شده...

اما....

چشاش خالی از احساسه....

از بین مردمی که اونجا جمع شدن نگاه وحشت زده و پرسشگرمو به رفتگر محل میدوزم....

صداش مثل ناقوس کلیسا تو سرم زنگ میزنه.....

ــ طفلک بیچاره...از سرما و گرسنگی مرد....

ــ طفلک بیچاره...از سرما و گرسنگی مرد....

 

 

جمعه 7/12/1388 - 20:23

نامه ای از طرف خدا
 

امروز صبح که از خواب بیدار شدی، نگاهت می کردم، امیدوار بودم که با من حرف بزنی، حتی برای چند کلمه، نظرم را بپرسی یا برای اتفاق خوبی که دیروز در زندگی ات افتاد، از من تشکر کنی، اما متوجه شدم که خیلی مشغولی، مشغول انتخاب لباسی که می خواستی بپوشی، وقتی داشتی این طرف و آن طرف می دویدی تا حاضر شوی فکر می کردم چند دقیقه ای وقت داری که بایستی و به من بگویی: "سلام"، اما تو خیلی مشغول بودی، یک بار مجبور شدی منتظر شوی و برای مدت یک ربع ساعت کاری نداشتی جز آنکه روی یک صندلی بنشینی، بعد دیدمت که از جا پریدی، خیال کردم می خواهی چیزی به من بگویی، اما تو
به طرف تلفن دویدی و در عوض به دوستت تلفن کردی تا از آخرین شایعات با خبر شوی.
تمام روز با صبوری منتظرت بودم، با آن همه کارهای مختلف گمان می کنم که اصلاً وقت نداشتی با من حرف بزنی، متوجه شدم قبل از نهار هی دور و برت را نگاه می کنی، شاید چون خجالت می کشیدی، سرت را به سوی من خم نکردی!!!
تو به خانه رفتی و به نظر می رسید که هنوز خیلی کارها برای انجام دادن داری، بعد از انجام دادن چند کار، تلویزیون را روشن کردی، نمی دانم تلویزیون را دوست داری یا نه؟ در آن چیزهای زیادی نشان می دهند و تو هر روز مدت زیادی را جلوی آن می گذرانی، در حالی که درباره هیچ چیز فکر نمی کنی و فقط از برنامه هایش لذت می بری، باز هم صبورانه انتظارت را کشیدم و تو در حالی که تلویزیون را نگاه می کردی، شام خوردی و باز هم با من صحبتی نکردی!!!
موقع خواب، فکر می کنم خیلی خسته بودی، بعد از آن که به اعضای خوانواده ات شب به خیر گفتی، به رختخواب رفتی و فوراً به خواب رفتی، نمی دانم که چرا به من شب به خیر نگفتی، اما اشکالی ندارد، آخر مگر صبح به من سلام کردی؟!
هنگامی که به خواب رفتی، صورتت را که خسته تکرار یکنواختی های روزمره بود، را عاشقانه لمس کردم، چقدر مشتاقم که به تو بگویم چطور می توانی زندگی زیباتر و مفیدتر را تجربه کنی...
احتمالاً متوجه نشدی که من همیشه در کنارت و برای کمک به تو آماده ام، من صبورم، بیش از آنچه تو فکرش را می کنی، حتی دلم می خواهد به تو یاد دهم که چطور با دیگران صبور باشی، من آنقدر دوستت دارم که هر روز منتظرت هستم، منتظر یک سر تکان دادن، یک دعا، یک فکر یا گوشه ای از قلبت که به سوی من آید، خیلی سخت است که مکالمه ای یک طرفه داشته باشی، خوب، من باز هم سراسر پر از عشق منتظرت خواهم بود، به امید آنکه شاید فردا کمی هم به من وقت بدهی!
آیا وقت داری که این نامه را برای دیگر عزیزانم بفرستی؟ اگر نه، عیبی ندارد، من می فهمم و سعی می کنم راه دیگری بیابم، من هرگز دست نخواهم کشید...
 
دوستت دارم، روز خوبی داشته باشی...
 
دوست و دوستدارت: خدا

 

خدایا

 ای وصـــالــت آرزوی عـاشـقــــان       وی خیــالــت پیش روی عـا شقـان
 
هـر کجـا کـردم نظـربــالا و پســـت     جـلوه ای ازروی زیبــای تو هســت
خـرقـه پـوشـان محـو دیـدار تواند          باده نوشان مست دیدار تواند
هـــم بـود در هــر دلـی مــاوای تو        هــم بـود در هـر سـری سـودای تو
حـرفـی از اسـرار عشقــم یـــاد ده       هــم بســوزان هـم مـرا بـر بــاد ده

 

پنج شنبه 6/12/1388 - 10:20

سلام....

 

دخترک شانزده ساله بود که برای اولین بار عاشق شد. دختر خجالتی نبود اما نمی خواست احساسات خود را به پسر ابراز کند، از اینکه راز این عشق را در قلبش نگه می داشت و دورادور او را می دید احساس خوشبختی می کرد.
در آن روزها، حتی یک سلام به یکدیگر، دل دختر را گرم می کرد. او که ساختن ستاره های کاغذی را یاد گرفته بود هر روز روی کاغذ کوچکی یک جمله برایاو می نوشت و کاغذ را به شکل ستاره ای زیبا تا می کرد و داخل یک بطری بزرگ می انداخت.



دختر موهایی بسیار سیاه ولی کوتاه داشت و وقتی لبخند می زد، چشمانش به باریکی یک خط می شد.
در 19 سالگی دختر وارد یک دانشگاه متوسط شد و پسر با نمره ممتاز به دانشگاهی بزرگ در پایتخت راه یافت.
روزها می گذشت و او زندگی رنگارنگ دانشگاهی را بدون توجه پشت سر می گذاشت. به یاد نداشت چند بار دست های دوستی را که به سویش دراز می شد، رد کرده بود. در این چهار سال تنها در پی آن بود که برای فوق لیسانس در دانشگاهی که پسر درس می خواند، پذیرفته شود.
دختر بیست و دو ساله بود که به عنوان شاگرد اول وارد دانشگاه پسر شد. اما پسر در همان سال فارغ التحصیل شد و کاری در مدرسه دولتی پیدا کرد. زندگی دختر مثل گذشته ادامه داشت و بطری های روی قفسه اش به شش تا رسیده بود.
دختر در بیست و پنج سالگی از دانشگاه فارغ التحصیل شد و در شهر پسر کاری پیدا کرد. در تماس با دوستان دیگرش شنید که پسر شرکتی باز کرده و تجارت موفقی را آغاز کرده است. چند ماه بعد، دختر کارت دعوت مراسم ازدواج پسر را دریافت کرد. در مراسم عروسی، دختر به چهره شاد و خوشبخت عروس و داماد چشم دوخته بود.
زندگی ادامه داشت. دختر دیگر جوان نبود، در بیست و هفت سالگی با یکی از همکارانش ازدواج کرد. شب قبل از مراسم ازدواجش، مثل گذشته روی یک کاغذ کوچک نوشت: فردا ازدواج می کنم اما قلبم از آن توست... و کاغذ را به شکل ستاره ای زیبا تا کرد.



ده سال بعد، روزی دختر به طور اتفاقی شنید که شرکت پسر با مشکلات بزرگی مواجه شده و در حال ورشکستگی است. همسرش از او جدا شده و طلبکارانش هر روز او را آزار می دهند. دختر بسیار نگران شد و به جستجویش رفت.. او را پیدا کرد. دختر حرف زیادی نزد، تنها کارت بانکی خود را که تمام پس اندازش در آن بود در دست پسر گذاشت.
زن پنجاه و پنج ساله شد، از همسرش جدا شده بود و تنها زندگی می کرد. در این سالها پسر با پول های دختر تجارت خود را نجات داد. روزی دختر را پیدا کرد و خواست دو برابر آن پول و 20 درصد سهام شرکت خود را به او بدهد اما دختر همه را رد کرد و پیش از آنکه پسر حرفی بزند گفت: دوست هستیم، مگر نه؟
پسر برای مدت طولانی به او نگاه کرد و در آخر لبخند زد.
چند ماه بعد، پسر دوباره ازدواج کرد، دختر نامه تبریک زیبایی برایش نوشت ولی به مراسم عروسی اش نرفت.
مدتی بعد دختر به شدت مریض شد، در آخرین روزهای زندگیش، هر روز در بیمارستان یک ستاره زیبا می ساخت. در آخرین لحظه، در میان دوستان و اعضای خانواده اش، پسر را بازشناخت و گفت: در قفسه خانه ام سی و شش بطری دارم، می توانید آن را برای من نگهدارید؟
پسر پذیرفت و دختر با لبخند آرامش جان سپرد

مرد هفتاد و هفت ساله در حیاط خانه اش در حال استراحت بود که ناگهان نوه اش یک ستاره زیبا را در دستش گذاشت و پرسید: پدر بزرگ، نوشته های روی این ستاره چیست؟
مرد با دیدن ستاره باز شده و خواندن جمله رویش، مبهوت پرسید: این را از کجا پیدا کردی؟ کودک جواب داد: از بطری روی کتاب خانه پیدایش کردم.
پدربزرگ، رویش چه نوشته شده است؟
پدربزرگ، چرا گریه می کنید؟
کاغذ به زمین افتاد. رویش نوشته شده بود::

معنای خوشبختی این است که در دنیا کسی هست که بی اعتنا به نتیجه، دوستت دارد.

 

پنج شنبه 6/12/1388 - 10:19

چقدر عجیبه....؟!!!!

چقدر عجیبه كه تاوقتی فریاد نكنی كسی به طرفت بر نمیگرده

چقدر عجیبه كه تا وقتی بزرگ نباشی كسی به قصه ات گوش نمیده

چقدر عجیبه كه تا وقتی گریه نكنی كسی نوازشت نمیكنه

چقدر عجیبه كه تا وقتی قصد رفتن نكنی كسی به دیدنت نمیاد

چقدر عجیبه كه تا وقتی بچه نباشی كسی برات قصه نمیگه

چقدر عجیبه كه تا وقتی نمردی كسی تورو نمیبخشه

چقدر عجیبه كه تا وقتی مریض نشی كسی برات گل نمیاره

 

سوختم خاكسترم را باد برد

                                           بهترین یارم مرا از یاد برد

سه شنبه 4/12/1388 - 12:14
با عرض سلام خدمت دوستان عزیز تبیانی.امیدوارم كه روزهای خوبی رو پشت سر گذاشته باشن.راتش هدف از نوشتن این مطلب فقط و فقط تشكر از دوستانی هست كه به مطالبم نظر دادن و من نتونستم به بعضی هاشون سر بزنم.خیلی خوشحالم كه مطالبم مورد توجه دوستان هست و برای اونها مفیده. امیدوارم كه بازم این دوستان منو فراموش نكنن و با نظراتشون منو در بهتر كردن سطح كیفی مطالبم یاری كنن.موفق باشید
دوشنبه 3/12/1388 - 16:32

 

 

سوپ سیب و هویج

تركیب هویج، سیب و پودر كاری معجون بسیار دلپذیری می دهد كه مزه ای فوق العاده دارد.

مواد لازم برای 4 نفر :

 10 میلی روغن آفتابگردان
1 قاشق مربا خوری پودر كاری
500 گرم هویج پوست گرفته و ریز شده
1 عدد پیاز بزرگ خرد شده
یك عدد سیب رسیده بزرگ خرد شده
750 گرم آب مرغ
نمك- فلفل سیاه، ماست سفت و هویج باریك شده.

طرز تهیه :

ابتدا روغن را در یك ظرف بزرگ گرم می كنیم. این ظرف بهتر است از جنس فلز باشد.بعد از گرم شدن روغن پودر كاری را در روغن ریخته و برای 2 تا 3 دقیقه تفت می دهیم.
بعد از آن به آن هویج های خرد شده، پیاز و سیب را كه قبلاً پخته ایم اضافه می كنیم و به هم می زنیم. در ظرف را گذاشته و برای 15 دقیقه با حرارت ملایم می پزیم در این مدت گاهی آن را هم می زنیم. مواد باید به اندازه ای بپزد كه نرم شود بعد از آن این مواد را درون غذا ساز یا مخلوط كن می ریزیم و آن را كاملاً به هم مخلوط می كنیم تا كاملاً یكدست و صاف شود.موادی را كه در غذاساز ریخته و نرم شده است داخل ظرف مناسبی می ریزیم و آب مرغ را به آن اضافه كرده و روی شعله قرار می دهیم تا جوش بیاید. در این مرحله به میزان دلخواه نمك و فلفل اضافه می كنیم.این مواد را با ملاقه در كاسه می ریزیم.سپس ماست را به آرامی در ظرف قرار داده و كمی آن را در سوپ حركت می دهیم و باریكه های هویج را كه به صورت پاپیون درآورده ایم برای تزئین در ظرف می اندازیم.

 

سوپ هویج و زنجبیل

مواد اولیه برای 6 نفر:

2 قاشق سوپ خوری روغن

3 پیمانه پیاز خرد شده متوسط

2 قاشق سوپ خوری شکر

4/1 قاشق چای خوری فلفل سیاه

2 قاشق سوپ خوری زنجبیل تازه

8 عدد هویج

1 عدد سیب زمینی

1 پیمانه خامه

طرز تهیه:

پیازها را درون روغن سرخ می کنیم و بعد فلفل و شکر را به پیازها اضافه می کنیم و شعله را کم کرده 30 دقیقه می پزیم. سپس زنجبیل را اضافه کرده و 20 الی 30 دقیقه بدون در می پزیم گهگاهی آن را هم می زنیم. در آخر آن را به دو نیم می کنیم.ضمناً هویج وسیب زمینی را پوست می کنیم و به قطعات 2 سانتی تقسیم می کنیم و در ظرفی دیگر همراه با آب مرغ می پزیم، حرارت را کم کرده و می گذاریم تا 40 دقیقه بپزد، بعد از این مرحله نیمی از پیاز را به آن اضافه می کنیم. سپس مواد را پوره می کنیم و به آن خامه و نمک و فلفل سیاه را می زنیم و بقیه پیازها را اضافه می کنیم.

غذای اصلی  :  كباب تلخون

 

 

گوشت چرخ کرده
 
پیاز ۱ عدد
 
سیر ۱ حبه
 
تلخون چند شاخه
نمک و زردچوبه به میزان لازم


طرز تهیه
اول پیاز ، سیر و  تلخونو با هم در آسیاب ریخته و كامل خد می كنیم. بعد با گوشت ، نمک و زرد چوبه مخلوط می كنیم و خوب ورز میدیم. بعد به اندازه گردوهای بزرگ از گوشت جدا كرده و  سر سیخ های چوبی می زنیم و می خوابانیم کف ماهیتابه های تفلون یا چدنی . با حرارت کم باید بگذارید تا کاملا مغز پخت شود و مرتب برشون گردونید تا کاملا سرخ بشن. می توانید حتی سر سیخ هم نزنید و مثل شامی سرخشون کنید. البته یادتون باشه که در ظرف را بذارید و تا کباب خودشو کاملا نگرفته بر نگردونید.

   دسر : توپ خرما

 

 

 

 : مواد لازم

خرما بدون هسته و له شده 1 کیلو

کره ذوب شده 50 گرم

مغز گردو خرد شده 150گرم

بیسکویت خرد شده یک بسته

پودر نارگیل و پسته به مقدار لازم

طرز تهیه :

یک کیلو خرما را که هسته آن را بیرون آوردیم با دست خوب ورز دادیم و له می كنیم. خرما را در یک کاسه میریزیم و وسط آن یک گودی ایجاد می کنیم. كره ی ذوب شده را در آن می ریزیم ورز میدهیم تا به خورد خرما برود. سپس مغز گردو را به خرما اضافه میکنیم. آخر هم بیسکویت را اضافه می کنیم. حال كه ماده ی ما آماده شده آن را با دست به شكل توپ های كوچك در می آوریم و توپ ها را در پودر نارگیل و پسته می غلتانیم

 

 

دوشنبه 3/12/1388 - 16:27

روزی تصمیم گرفتم كه دیگر همه چیز را رها كنم. شغلم ‏را، دوستانم را، زندگی ام را!

به جنگلی رفتم تا برای آخرین بار با خدا ‏صحبت كنم. به خدا گفتم: آیا می‏ توانی دلیلی برای ادامه زندگی برایم بیاوری؟

و جواب ‏او مرا شگفت زده كرد.

او گفت : آیا درخت سرخس و بامبو را می بینی؟

پاسخ دادم : بلی.

فرمود: ‏هنگامی كه درخت بامبو و سرخس راآفریدم، به خوبی ازآنها مراقبت نمودم. به آنها نور ‏و غذای كافی دادم. دیر زمانی نپایید كه سرخس سر از خاك برآورد و تمام زمین را فرا ‏گرفت اما از بامبو خبری نبود. من از او قطع امید نكردم. در دومین سال سرخسها بیشتر ‏رشد كردند و زیبایی خیره كننده ای به زمین بخشیدند اما همچنان از بامبوها خبری نبود. ‏من بامبوها را رها نكردم. در سالهای سوم و چهارم نیز بامبوها رشد نكردند. اما من ‏باز از آنها قطع امید نكردم. در سال پنجم جوانه كوچكی از بامبو نمایان شد. در ‏مقایسه با سرخس كوچك و كوتاه بود اما با گذشت 6 ماه ارتفاع آن به بیش از 100 فوت ‏رسید. 5 سال طول كشیده بود تا ریشه ‏های بامبو به اندازه كافی قوی شوند.. ریشه هایی ‏كه بامبو را قوی می‏ ساختند و آنچه را برای زندگی به آن نیاز داشت را فراهم می ‏كرد.

‏خداوند در ادامه فرمود: آیا می‏ دانی در تمامی این سالها كه تو درگیر مبارزه با ‏سختیها و مشكلات بودی در حقیقت ریشه هایت را مستحكم می ‏ساختی. من در تمامی این مدت ‏تو را رها نكردم همانگونه كه بامبوها را رها نكردم.
‏هرگز خودت را با دیگران ‏مقایسه نكن. بامبو و سرخس دو گیاه متفاوتند اما هر دو به زیبایی جنگل كمك می كنن. ‏زمان تو نیز فرا خواهد رسید تو نیز رشد می ‏ كنی و قد می كشی!
‏از او پرسیدم : من ‏چقدر قد می‏ كشم.
‏در پاسخ از من پرسید: بامبو چقدر رشد می كند؟
جواب دادم: هر ‏چقدر كه بتواند.

 

‏گفت: تو نیز باید رشد كنی و قد بكشی، هر اندازه كه ‏بتوانی... 

 


جمله روز : اگر یک روز هیچ مشکلی سر راهم نبود ، میفهمم که راه را اشتباه رفته ام

 

 

دوشنبه 3/12/1388 - 16:26