تعداد مطالب : 61
تعداد نظرات : 170
زمان آخرین مطلب : 3113روز قبل

یکی زبونش میگرفته،
میره داروخونه می گه: آقا دیب داری؟
کارمند داروخونه می گه:
دیب دیگه چیه؟
یارو جواب می ده: دیب
دیگه. این ورش دیب داره، اون ورش دیب داره.
کارمنده می گه: والا ما
تا حالا دیب نشنیدیم. چی هست این دیب؟
یارو می گه: بابا دیب،
دیب!
طرف میبینه نمی فهمه،
می ره به رئیس داروخونه می گه.
اون میآد می پرسه: چی
میخوای عزیزم؟
یارو می گه: دیب!
رئیس می پرسه: دیب دیگه
چیه؟
یارو می گه: بابا دیب
دیگه. این ورش دیب داره، اون ورش دیب داره.
رئیس داروخونه می گه:
تو مطمئنی که اسمش دیبه؟
یارو می گه: آره بابا.
خودم دائم مصرف دارم. شما نمیدونید دیب چیه؟
رئیس هم هر کاری میکنه،
نمی تونه سر در بیاره و کلافه می شه.
یکی از کارمندای داروخونه
میآد جلو و می گه: یکی از بچههای داروخونه مثل همین آقا زبونش میگیره.
فکر کنم بفهمه
این چی میخواد. اما الان شیفتش نیست.
رئیس داروخونه که خیلی
مشتاق شده بود بفهمه دیب چیه، گفت: اشکال نداره. یکی بره دنبالش، سریع
برش داره بیارتش.
میرن اون کارمنده رو
میارن. وقتی می رسه، از یارو میپرسه: چی می خوای؟
یارو می گه: دیب!
کارمنده می گه: دیب؟
یارو: آره.
کارمنه می گه: که این
ورش دیب داره، اون ورش دیب داره؟
یارو میگه: آره،
همونه.
کارمند میگه: داریم! چطور
نفهمیدن تو چی می خوای!؟
همه خیلی خوشحال شدن که
بالاخره فهمیدن یارو چی می خواد. کارمنده سریع می ره توی انبار و دیب رو میذاره توی
یه کیسه نایلون مشکی و میاره می ده به یارو و اونم می ره پی کارش.
همه جمع می شن دور اون
کارمند و با کنجکاوی میپرسن: چی میخواست این؟
کارمنده می گه: دیب!
میپرسن: دیب؟ دیب دیگه
چیه؟
می گه: بابا همون که این
ورش دیب داره، اون ورش دیب داره!
رئیس شاکی می شه و می گه: اینجوری فایده نداره. برو یه دونه دیب ور دار بیار ببینیم دیب چیه؟
کارمنده می گه: تموم شد.
آخرین دیب رو دادم به این بابا رفت!
.
.
.
.

.

.

.

 

سه شنبه 4/11/1390 - 16:32

در شهر توریستی اسکاگن این زیبایی را می توانید در سجیه دید، این شمالی ترین شهر دانمارکیهاست، جایی که دریای بالتیک و دریای شمال بهم میپیوندند. دو دریای مختلف با هم یکی نمی شوند و بنابرین این راستا بوجود    می آید.



و این همان چیزی است که در قرآن آمده است.
سورة مبارکه الرحمن
مَرَجَ الْبَحْرَیْنِ یَلْتَقِیانِ (19) بَیْنَهُما بَرْزَخٌ لا یَبْغِیانِ (20) فَبِأَیِّ آلاءِ رَبِّکُما تُکَذِّبانِ (21) یَخْرُجُ مِنْهُمَا اللُّؤْلُؤُ وَ الْمَرْجانُ (22)
19. دو دریا را به گونه ای روان کرد که با هم برخورد کنند.20. اما میان آن دو حد فاصلی است که به هم تجاوز نمی کنند.21. پس کدامین نعمتهاى پروردگارتان را انکار مى‏کنید؟ 22. از آن دو، مروارید و مرجان خارج مى‏شود.

سوره مبارکه فرقان آیه 53:
« و هو الذی مَرَجَ البحرینِ هذا عَذبٌ فُراتٌ و هذا مِلحً اُجاجً وَ جَعَلَ بَینَهما بَرزَخا و حِجراً مَهجوراً»
و اوست کسی که دو دریا را موج زنان به سوی هم روان کرد این یکی شیرین و آن یکی شور و تلخ است ومیان آندو حریمی استوار قرار داد
.


سه شنبه 4/11/1390 - 16:22

لوئیز ردن ، زنی بود با لباسهای کهنه و مندرس، و نگاهی مغموم، وارد خواروبار فروشی محله شد و با فروتنی از صاحب مغازه خواست کمی خواروبار به او بدهد. به نرمی گفت شوهرش بیمار است و نمی تواند کار کند و شش بچه شان بی غذا مانده اند.

جان لانگ هاوس ، صاحب مغازه با بی اعتنایی، محلش نگذاشت و با حالت بدی خواست او را بیرون کند. زن نیازمند در حالی که اصرار می کرد گفت: “آقا، شما را به خدا، به محض این که بتوانم پول تان را می آورم.”

جان گفت نسیه نمی دهد. مشتری دیگری که کنار پیشخوان ایستاده بود و گفت و گوی آن دو را می شنید به مغازه دار گفت: “ببین خانم چه می خواهد ، خرید این خانم با من.”

خواروبارفروش با اکراه گفت: “لازم نیست، خودم می دهم. لیست خریدت کو؟”

لوئیز گفت:” اینجاست.”

” لیست ات را بگذار روی ترازو. به اندازه وزنش ، هر چه خواستی ببر.”

لوئیز با خجالت یک لحظه مکث کرد، از کیفش تکه کاغذی درآورد و چیزی رویش نوشت و آن را روی کفه ترازو گذاشت. همه با تعجب دیدند کفه ترازو پایین رفت. خواروبارفروش باورش نشد. مشتری از سر رضایت خندید.

مغازه دار با ناباوری شروع به گذاشتن جنس در کفه دیگر ترازو کرد. کفه ترازو برابر نشد، آن قدر چیز گذاشت تا کفه ها برابر شدند.

در این وقت، خواروبارفروش باتعجب و دل خوری تکه کاغذ را برداشت ببیند روی آن چه نوشته شده است.

کاغذ، لیست خرید نبود، دعای زن بود که نوشته بود: ” ای خدای عزیزم، تو از نیاز من باخبری، خودت آن را برآورده کن.”

مغازه دار با بهت جنس ها را به لوئیز داد و همان جا ساکت و متحیر خشکش زد.

لوئیز خداحافظی کرد و رفت.

مشتری یک اسکناس پنجاه دلاری به مغازه دار داد و گفت: ” تا آخرین پنی اش می ارزید.”

فقط اوست که می داند وزن دعای پاک و خالص چه قدر است…

 

منبع:سایت داستانک

يکشنبه 8/6/1388 - 1:6

با سلام خدمت هم دوستان.راستش مدتیه تصمیم گرفتم تا توی این بخش بیشتر مطالب خودم رو ثبت كنم .قبلا هر چیزی كه به ذهنم جالب وبه درد بخور بود می ذاشتم اما الان ترجیح می دم از خودم بنویسم.

این یه شعری یه كه مدتی قبل گفته بودم امیدوارم به دلتون بشینه البته صد در صد به پای شعرهای حرفه ای نمی رسه ولی خب از دست من همین بر می یاد.

در ضمن عید مبعث بر همه عاشقان مبارك


آفتاب عشق

همه جا سیاهی بود وسیاهی

گویی ظلمتی دهشتناک

بر زمین وآسمان پرده افکنده بود

خورشید همچو فانوس

کور سویی می زد

انگار عمرش به پایان رسیده بود

ستاره ها انگار

گم شده بودند در سیاهی مطلق شب

انگار جغدی شوم

روی خانه ها نشسته بود

وسرود وهم انگیز سر داده بود

پرنده ها انگار پرواز را فراموش کرده بودند

شاپرک ها رنگ باخته بودند

ابرها گویی باریدن را از یاد برده بودند

چشم ها نوری نداشت

دلها انگار همه سنگی شده بودند

آدمک ها در سکوتی گنگ ومبهم

غرق شده بودند

همه جا سرد بود

آتش انگار با گرما قهر بود

سرما جا خوش کرده بود میان دلها

در سینه ی آدمک ها

تکه سنگی بود جای قلب

همه قصری ساخته بودند از جنس حباب

نه امروزی مانده بود

نه امید فردایی

اما او آمد

او با خود آفتاب را همراه داشت

او آمده بود که سپیدی را مهمان کند

بر دلهای سیاه وخاموش

او آمده بود که بشکند

هر چه حصار تنهایی بود

با گرمای وجود خویش

غرور سرما را شکست

در کوله بارش

 عشق را به سوغات آورده بود

چشمهایش انگار برق ستاره گان را داشت

ودر دلش محبتی بی پایان

آمده بود تا امروز را زیبا کند

وچراغ امیدفردا را روشن تر کند

او آمد و آموخت به دلها رسم وفا را

آموخت که تنها مهربانی می ماند

در قلبها

واژه عشق را هجی کرد

تا آسان بیاموزیم عاشقانه زندگی کردن را

آری او آمد وماندگار شد در دلها

ویادگاری گذاشت که عشق را می توان

از آیه آیه آن آموخت

و اوبود آخرین پیام آور رستگاری

دوشنبه 29/4/1388 - 10:51
داستان درباره یک کوهنورد است که میخواست از بلندترین کوهها بالا برود.او پس از سالها آماده سازی، ماجراجویی خودش را آغاز کرد.ولی از آنجا که افتخار کار را فقط برای خودش می خواست تصمیم گرفت تنها از کوه بالا برود.شب بلندیهای کوه را تمامآ در بر گرفت و مرد هیچ چیز را نمی دید.همه چیز سیاه بود.اصلا دید نداشت و ابر روی ماه و ستاره ها را پوشانده بود.همانطور که از کوه بالا می رفت چند قدم مانده به قله کوه پایش لیز خورد و در حالی که به سرعت سقوط می کرد از کوه پرت شد.در حال سقوط فقط لکه های سیاهی را در مقابل چشمانش می دید و احساس وحشتناک مکیده شدن به وسیله قوه جاذبه او را در خود می گرفت. همچنان سقوط می کرد و در آن لحظات ترس عظیم همه رویدادهای خوب و بد زندگی به یادش آمد.اکنون فکر می کرد مرگ چقدر به او نزدیک است.ناگهان احساس کرد که طناب به دور کمرش محکم شد.بدنش میان آسمان و زمین معلق بود و طناب او را نگه داشته بود و در این لحظه سکون برایش چاره ای نماند جز آنکه فریاد بکشدخدیا کمکم کن.) ناگهان صدای پر طنینی که از آسمان شنیده می شد جواب داداز من چه می خواهی؟)
_ای خدا نجاتم بده!
_واقعا باور داری که من می توانم تو را نجات بدهم؟
_البته که باور دارم.
_اگر باور داری طنابی را که به کمرت بسته است پاره کن...
یک لحظه سکوت...و مرد تصمیم گرفت با تمام نیرو به طناب بچسبد.گروه نجات می گویندکه روز بعد یک کوهنورد یخ زده را مرده پیدا کردند.بدنش از یک طناب آویزان بود و با دستهایش محکم طناب را گرفته بود....و او فقط یک متر از زمین فاصله داشت
يکشنبه 28/4/1388 - 1:3
 

گوته می گوید: «اگر ثروتمند نیستی مهم نیست، بسیاری از مردم ثروتمند نیستند»، «اگر سالم نیستی، هستند افرادی که با معلولیت و بیماری زندگی می کنند»، «اگر زیبا نیستی برخورد درست با زشتی هم وجود دارد»، «اگر جوان نیستی، همه با چهره پیری مواجه می شوند»، «اگر تحصیلات عالی نداری با کمی سواد هم می توان زندگی کرد»، «اگر قدرت سیاسی و مقام نداری، مشاغل مهم متعلق به معدودی انسان هاست»، «اما، اگر «عزت نفس نداری»، برو بمیر که هیچ نداری

  

 

شنبه 13/4/1388 - 1:39
ما معتقدیم که عشق سر خواهد زد

بر پشت ستم کسی تیر خواهد زد

سوگند به هر چهارده آیه نور

سوگند به زخم های سرشار غرور

آخر شب سرد ما سحر می گردد

مهدی به میان شیعه برمی گردد

شنبه 13/4/1388 - 1:34

صاحب همت در پیچ و خم های زندگی، هیچ گاه با یاس و استیصال رو به رو نخواهد شد. ناپلئون



بعضی ها طوری هستند که دوستانشان هرقدر از آنها پایین تر باشند بیشتر دوستشان دارند . چترفیلد



برای پویایی و پیشرفت ، گام نخست از پشت درهای بسته برداشته می شود .  ارد بزرگ

 ترن، نه ریل ها، اصل نیستند، اصل حركت است. ژیلبر سیسبرون



مصمم به نیك بختی باش، نیك بخت می شوی. لینكلن

جمعه 12/4/1388 - 1:38

تو به من خندیدی
 و نمی دانستی
 من به چه دلهره از باغچه همسایه
 سیب را دزدیدم
 باغبان از پی من تند دوید
 سیب را دست تو دید
 غضب آلوده به من کرد نگاه
سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک
 و تو رفتی و هنوز
 سالهاست که در گوش من آرام آرام
 خش خش گام تو تکرار کنان
 می دهد آزارم
 و من اندیشه کنان غرق این پندارم
 که چرا
 خانه کوچک ما سیب نداشت

                                                                    حمید مصدق
  

جمعه 12/4/1388 - 1:37
خدا از من پرسید: دوست داری با من مصاحبه کنی؟

 پاسخ دادم: اگر شما وقت داشته باشید.

 خدا لبخندی زد و پاسخ داد: زمان من ابدیت است، چه سؤالاتی در ذهن داری که دوست داری از من بپرسی؟

 من سؤال کردم: چه چیزی درآدمها شما را بیشتر متعجب می کند؟

 خدا جواب داد:

 اینکه از دوران کودکی خود خسته می شوند و عجله دارند که زودتر بزرگ شوند و دوباره آرزوی این را دارند که روزی بچه شوند.

 اینکه سلامتی خود را به خاطر بدست آوردن پول از دست می دهند و سپس پول خود را خرج می کنند تا سلامتی از دست رفته را دوباره باز یابند.

 اینکه با نگرانی به آینده فکر می کنند و حال خود را فراموش می کنند به گونه ای که نه در حال و نه در آینده زندگی می کنند.

 اینکه به گونه ای زندگی می کنند که گویی هرگز نخواهند مرد و به گونه ای می میرند که گویی هرگز نزیسته اند.

 دست خدا دست مرا در بر گرفت و مدتی به سکوت گذشت...

 سپس من سؤال کردم: به عنوان پرودگار، دوست داری که بندگانت چه درسهایی در زندگی بیاموزند؟

 خدا پاسخ داد:

 اینکه یاد بگیرند نمی توانند کسی را وادار کنند تا بدانها عشق بورزد. تنها کاری که می توانند انجام دهند این است که اجازه دهند خود مورد عشق ورزیدن واقع شوند.

 اینکه یاد بگیرند که خوب نیست خودشان را با دیگران مقایسه کنند.

 اینکه بخشش را با تمرین بخشیدن یاد بگیرند.

 اینکه رنجش خاطر عزیزانشان تنها چند لحظه زمان می برد ولی ممکن است سالیان سال زمان لازم باشد تا این زخمها التیام یابند.

 یاد بگیرند که فرد غنی کسی نیست که بیشترین ها را دارد بلکه کسی است که نیازمند کمترین ها است.

 اینکه یاد بگیرند کسانی هستند که آنها را مشتاقانه دوست دارند اما هنوز نمی دانند که چگونه احساساتشان را بیان کنند یا نشان دهند.

 اینکه یاد بگیرند دو نفر می توانند به یک چیز نگاه کنند و آن را متفاوت ببینند.

 اینکه یاد بگیرند کافی نیست همدیگر را ببخشند بلکه باید خود را نیز ببخشند.

 با افتادگی خطاب به خدا گفتم: از وقتی که به من دادید سپاسگزارم، چیز دیگری هم هست که دوست داشته باشید آنها بدانند؟

 خدا لبخندی زد و گفت:

 فقط اینکه بدانند من اینجا هستم... "همیشه"

جمعه 12/4/1388 - 1:34