تعداد مطالب : 2664
تعداد نظرات : 2458
زمان آخرین مطلب : 2582روز قبل

«او» شهید مهدی باکری، فرمانده قبلی لشکر عاشورا بود. با شنیدن این دستور، همه از جا بلند شدند و به طرف جاده حرکت کردند؛ نام شهید باکری نیرودهنده ادامه راهمان شد.

خبرگزاری فارس: فرمان شهید باکری به لشکر عاشورا چه بود

گروه «حماسه و مقاومت» خبرگزاری فارس- هوا تازه تاریک شده بود که ما از سمت راست مردابی که به «نهر جاسم» ختم می‌شد، حرکت کردیم. ساقه‌های نی که تا سینه ما قد می‌کشیدند، اطرافمان را احاطه کرده بودند. بوی نم مثل بوی هوای شرجی دریا فضا را پر کرده، آواز جیرجیرک‌ها با صدای پایمان که به علف‌ها می‌خورد، می‌آمی‌خت. بادگیرهای ضد شیمیایی به تنمان چسبیده و رطوبت هوای خفه و دم کرده، نفسهایمان را بند می‌آورد. در مسیر راه گه‌گاه پایمان روی علف‌های نمناک می‌سرید و زمین می‌خوردیم، تا بالاخره کنار نهرجاسم رسیدیم.

علفها و ساقه‌های نی را پس زدیم و نیروهای دشمن توجه کردیم. چیزی به وضوح معلوم نبود؛ اما صدای خفیف افرادشان را می‌شنیدیم. وز وز پشه‌ها و... هیچ؛ لعنتی‌ها نیشی می‌زدند که اعصابمان را خرد می‌کرد! در هر حال. به تل خاکی که قبلاً‌ بچه‌های اطلاعات شناسایی کرده بودند، ‌رسیدیم. بالای تپّه به دیده‌بانی رفتیم و با دوربین مادون قرمز - که دید را در شب ممکن می‌سازد- محور عملیاتی را به تماشا و ارزیابی نشستیم. نهرجاسم و پشت آن، با میدان مین و سیم‌های خاردار مختلف، و آن طرفش کانال احداثی و بعد خاکریزی‌های بلند - که وسط آنها کانال بتونی به عرض یک متر بود- و پشت سرش خاکریزهایی هلالی شکل که سه متر بلندی و دویست‌متر عرض داشتند، دیده می‌شد. 

... اگر به خاطر خاک باشد، مگر می‌شود از این موانع عبور کرد؟ نه. اما مسأله اعتقاد ملّتی است که می‌خواهد استقلال و ارزشهای دوست‌داشتنی‌اش را حفظ کند. استقلالی که چنین مورد هجوم وحشیانه قدرتهای پوشالی مزدوران شرق وغرب قرار گرفته؛ به نحوی که شهرهای مسکونی و افراد بی‌دفاع غیرنظامی‌اش با بمب و موشک اهدایی جانیان انساندوست حقوق بشری دائم مورد حمله است؛ به صحنه‌های جگر خراشی چون کفشهای قرمز قشنگ و کوچک کودکان معصوم، به جای مانده از یک موجود سالم! و ذرّات پوست و گوشت مادری که به در و دیوار چسبیده؛ ولی همگی ندای «باَی ذَنب قتلت»‌سرداده‌اند...

پس از ارزیابی موقعیت منطقه، پایین آمدیم و کنار نهر نشستیم تا بچه‌های اطلاعاتی نیز مأموریت خود را به نحو احسن تمام کنند.

صابر باقری بادگیرش را از تن در آورد و لخت شد. ما تعجب کردیم که توی این هوای سرد، چه منظوری دارد؟ رو کرد به فرج و گفت: «دستم را بگیر تا عمق آب را اندازه بگیرم.»

بعد دست در دست او به آب افتادو سعی کرد زیر آب برود. با اینکه دو وزنه هم به خودش آویزان کرده بود، امّا شلوار غواضی مانع می‌شد.

فرج: «صابرجان، اندازه گرفتی؟»‌

صابر:«نه،‌شلوار غوّاصی مزاحم کار است. سعی کن با دو دست روی کتفم فشار بدهی؛ شاید بتوانم زیر آب بروم.»

فرج کمک کرد؛ ولی بی‌فایده بود!

فرج: «مگر اینجا پل نمی‌زنیم؟»

صابر:«چرا.»

فرج: «پس چه دلیل دارد دارد این همه زجر می‌کشی تا عمق آب را بفهمی؟!»

صابر در حال بیرون آوردن شلوار غوّاصی، با خونسردی گفت: «فرج جان، باید عمق آب را بدانیم؛ شاید نتوانستیم پل بیندازیم و بچّه‌ها مجبور باشند با پیشروی، از آب رد شوند. ‌ 

خداوندا! چه ایمانی به اینها بخشیده‌ای! من با پیراهن و بادگیر سردم می‌شود و می‌لرزم؛ امّا او لخت شده و چند مرتبه هم به آب افتاده و بیرون آمده است.

صابر سیم تلفن را از قسمت چپ لوازمش خواست که فرج آورد و زیر بغل او بست. یک سر سیم را نگه داشت و صابر مجدداً به نهر افتاد. عمق آب از قد او بیشتر بود؛ بالا آمد و گفت: «عجیب است، چرا این‌قدر گود؟»

فرج: «صابرجان لباست را بپوش، می‌رویم و می‌گوییم عمق آب زیاد است!»

صابر: «شاید اینجا را با بیل گود کرده‌اند؛  برویم کمی پائین‌تر ببینیم آنجا هم گود است یا نه.»

با همدیگر صحبت می‌کردند که منوّر زدند. نشستیم روی زمین. در زیر نور منوّر، یک ستون دوازده‌نفری عراقی را دیدیم که در سمت چپ، کمی آن‌طرف‌تر، از روی نهر که پل داشت، می‌آمدند! با دیدن این صحنه دلم ریخت! عراقی ها همان‌طور که رو به رویمان می‌رسیدند! دیدم بچّه‌ها هیچ عکس‌العملی نشان نمی‌دهند و درگیر نمی‌شوند؛ ولی چرا فرار نمی‌کنند؟

عراقی‌ها رسیدند. ما هم نفسها در سینه حبس، توی علفها نشسته بودیم. از دو متری ما گذشتند و به طرف ساختمان‌هایی که قبلاً در بمباران خراب شده بود، پیچیدند و رفتند!

خیلی شانس آوردیم که منوّر زدند، وگرنه عملیات لو می‌رفت یا اگر این گشتیها یک ساعت زودتر می‌آمدند و ما را بالای تپّه می‌دیدند، آن وقت تمام زحمتهای چندین روزه تیم اطلاعات-عملیات هدر می‌رفت!

در آن لحظات، صابر همانطور لخت نشسته بود. طفلک خیلی هم سردش بود؛ به حدی که از سرما دندانهایش به هم می‌خورد. گویی قاشق به کاسه می‌زدند! بلافاصله یکی از بچه‌ها اورکتش را بر پشت صابر انداخت. پس از عبور ستون دشمن، صابر گفت: «باید کارمان را تمام کنیم.»‌

حدود بیست قدمی پایین‌تر رفته، عمق آب را اندازه گرفتیم. صابر دو مرتبه توی آب رفت. آب تقریباً تا سینه‌اش بالا می‌آمد. عرض نهر را حرکت کرد؛ خوشبختانه تمام سطح نهر یکسان بود. عرض نهر را داخل آب به قدم شمرد؛ حدود سیزده قدم می‌شد. خیلی می‌ترسیدم مبادا دشمن او را ببینید؛ امّا بحمدالله متوجّه او نشدند و به کمک فرج از آب بیرون آمد.

کمی عقب‌تر لباسش را پوشید و به این طریق مأموریت شناسایی ما به اتفاق بچّه‌های اطلاعات-عملیّات با موفقیت به پایان رسید و برگشتم تا آخرین گزارش شناسایی را به فرماندهی برسانیم و منتظر شب عاشورای غرب نهرجاسم باشیم. تاریخ هم سوّم اسفند شصت و پنج را به همین صورت ثبت می‌کرد.

الآن درست چهلمین روز شهدای عملیات کربلای پنج است. بعد از ظهر را پشت خاکریزهایی که در سیصد متری دشمن بود، به سر بردیم و دعای توسّل خواندیم؛ با یاران آسمانی چهل روز قبل عهد بستیم که انتقام خون پاک و معطّرشان را از بعثیهای کافر بگیریم.

خیلی از بچّه‌ها به جای عملیّات، در فکر شهدایمان بودند که چه طور آنها عاشقانه رفتند و ما جا ماندیم!

نماز خواندیم و با عجله شام را خوردیم. با تاریک شدن هوا کاروان گردان قاسم راه افتاد. از خاکریز بالا کشید و به طرف دشمن پیش رفت. طلایه‌داران کاروان، برادر صابر و پشت سرش؛ تیم تخریب و بعد نفرات پیاده‌ای که پل را حمل می‌کردند، در حرکت بودند. نزدیک نهر که رسیدیم، صابر مثل شب گذشته، خود را به آب زد. در حالی که یک طرف پل را گرفته بود، بقیه بچّه‌ها در کمکش، پل را به آن طرف نهر انداختند. نیروها به کوری چشم متخصصان شرق‌زده و غرب‌زده، با چه مهارتی این پل‌ را ساختند، خدا می‌داند!

پس از چند لحظه پل زده شد و ارتباط با آن سوی نهر برقرار گردید. اوّل گروه تخریب پیش افتاده سیمهای خاردار را برید و در می‌کشیدند و خنثی کرده، به ردیف در طول محور می‌چیدند. از دور منطقه خفّاشان شب‌پرست که از کانالها در خط الرأس دیده می‌شدند، منوّری شلّیک گردید و در مقابل دیدگان بی‌هویت مزدوران، بچّه‌های تخریب، با سرعت و شهامت، محور را باز کردند؛ چه طور؟ خدا می‌داند.

سوّمین نفر از دسته حاضر، محور را عبور کرد و بعد نیروها که پشت سر هم به صورت ستونی بر زمین درازکش بودند، برخاستند و حرکت کردند. ناگهان تیربارهای دشمن دهان باز کرده،‌ما را زمینگیر کرد. آیا دشمن از حمله بچه‌های اسلام آگاه شده و عملیات لو رفته است؟!

دیگر نشستن فایده نداشت. چند نفر آرپی‌جی‌زن که جلوتر از ما از روی پی گذشته بودند، به طرف دژها حمله بردند و دیگران نیز زیر آتش‌خودی و دشمن، به سمت دژها پیشروی می‌کردند. همرنگ به رجبی می‌گفت:«محور بعدی باز نشد! بهتر است برویم آنجا.»

صابر نزدیک دژ ایستاده بود و بچه‌ها در جهت محور تازه باز شده هدایت می‌کرد که تیری سرش را شکافت-تو گویی که قلب مرا و در کنارم بر زمین غلتید. بغلش کردم. چه خون گرمی داشت! چه قدر هم راحت جان داد؛ نه گلایه‌ای و نه ناله‌ای. آرام و ساکت، چشمها زیر حجاب پلک خوابیدند...

منوّری بالای سرمان زدند و صورت این مؤمن خدا را دیدم که چه درخشندگی خاصّی داشت. دیشب همین موقع و در همین‌جا چه جا نفشانیها که نکرده امشب در راه پرمشقت و زیبای اهداف خدایی‌اش چنین آسوده آرمیده است!

درگیری به اوج خود رسیده بود و همه‌جا بوی باروت می‌پیچید؛ به قدری که امکان تنفس تنگ می‌گشت. هنوز گروه محور دست راستی موفق نشده بود پل بیندازد. اوّل همرنگ و رجبی؛ بعد فرمانده شجاعشان، خود را به آب زندند و با آواز مستی آفرین تکبیر، به دژهای دشمن حمله‌ور شدند. دقایقی پس از آن، خط اوّل و کمین دشمن درهم شکست.

... چه شب‌گرانی! چه مظلومانه همرنگ-فرمانده گروهان- و رجبی -معاون همرنگ- با عبارت «فزت و رب الکعبه» از دیگران خداحافظی کردند. در این لحظات، پا بر رکاب خون دوستان با وفا و صاحبدلی گذاشتیم که به خاطر شرافت و آزادی انسانهای دربند حیات دنیوی، خویش را نثار می‌کردند، بی‌ادّعا معطر و مطهر بودند و حرکت ما را افتخار می‌بخشیدند...

از نیروهایی که قبلاً حرکت کرده بودند، خبر نداشتیم. از نگرانی و شدّت آتش، نفس در سینه حبس شده بود! به بیسیم نگاه کردم؛ چرا حرف نمی‌زند؟ آیا آنها هم به شهادت رسیده‌اند که بیسیم سکوت کرده است؟

در این تنگنا با اوّلین صدای بیسیم یکّه خوردم؛ اکبری بود که می‌گفت:«بچه‌ها سوار شدند.»

در دل کوره دود و آتش، چه خبر خوشحال کننده‌ای دریافت کردیم! سوار بر قله‌های آزادی استقلال، همه جا خون بود و عشق و از خود گذشتگی. یک نفر که کوله‌پشتی آرپی‌جی داشت، جلو چشمم آتش گرفته بود و می‌سوخت! آیا این بدنهای برای یار سوخته، باز هم در آتش عدل الهی و جهنّم ابدی،‌خواهد سوخت؟‌

این صحنه را که دیدم، به یاد مضمون حرف امام خمینی افتادم که می‌گفت:«در این جنگ، هر دو جان می‌دهند، هر دو می‌سوزند، کشته می‌شوند؛ اما این کجا و آن کجا! آنجا خلبانی دستور کشتار و بمباران مردم بی‌دفاع را - بی‌اندیشه و عاطفه‌ای- عملی می‌سازد، اینجا شهادت را بر می‌گزینند و برای حفظ استقلال و آزادی همه مردم در تمام جهان تلاش می‌شود.»

نیروهای ما با تفکّر و جسارت حاصل از عقیده و ایمان، پیش می‌تـاختند و مجسمه‌های ظلمت و آخرین سنگرهای مقاومت کفر را- با انواع خاکریزها هلالی و دو جداره و...- در هم می‌ریختند.

یکی از دسته‌های نیروی خود، مثل اجل معلّق بر سر بعثیها فرود آمده، خط اوّل را پاکسازی کرد و از نوک هلالی به داخل کانالهای هلالی نفوذ کرده، دشمن را از پای در آورده، یا فرارری می‌داد.

چند نفر بیشتر نبودیم که به سمت جادّه آسفالت، یعنی محل استقرار نهایی، خیز گرفتیم تا با لشکر نجف که در سمت چپ ما عمل می‌کرد، تلافی کنیم. حدود دویست‌متر جلو رفتیم؛ ولی به جاده نرسیدیم. خسته و کوفته بودیم؛ چنان که دیگر رمق راه رفتن نداشتیم! فرماندهی لشکر هم مرتب اصرار می‌کرد که:«چه کار کردید؟ به کجا رسیدید؟»

فرمانده گردان پاسخ می‌داد:«فعلاً نرسیده‌ایم!»

فرمانده لشکر:« پس چرا نه؟»

فرمانده گردان:«آخر کسی را نداریم!»‌

فرمانده لشکر: «می‌دانید چه کسی به شما فرمان می‌دهد تا خودتان را به جادّه برسانید؟»‌

فرمانده گردان:«آخر تعداد بچه‌ها خیلی کم است؟»

فرمانده لشکر: «... آن بزرگواری که من جایش آمده‌ام، مفهوم است یا مفهوم نیست؟ بابا! من در این لشکر جای چه کسی آمده‌ام؟»

فرمانده گردان:«فهمیدم.»‌

با شنیدن این پیام فرمانده لشکر که یک عبارت بیشتر نبود، همه توان گرفتیم. سپس فرمانده لشکر ادامه داد:«اکنون او به شما فرمان حرکت می‌دهد!»‌

«او» شهید مهدی باکری، فرمانده قبلی لشگر عاشورا بود. با شنیدن این دستور، همه از جا بلند شدند و به طرف جاده حرکت کردند؛ نام شهید باکری نیرو دهنده ادامه راهنمان شد. چند متر جلوتر که رفتیم،‌به خاکریزی نیم متری که از سطح زمین برمی‌آمد- رسیدیم و بالایش رفتیم و دیدیم خاکریز نیست و جاده است و درست آمده‌ایم. چقدر هم نزدیکش بودیم که خبر نداشتیم!

روی جاده، در پی تلاقی با بچه‌های لشکر نجف، این طرف و آن طرف رفته، زیر منورها همدیگر را صدا می‌زدیم: «برادر، برادر!»

جواب شنیدیم و به دنبال صدا رفتیم. به صدای گمشده هم جواب دادیم و پیش رفتیم و یکدیگر را در آغوش گرفتیم. با لهجه‌های ترکی و نجف آبادی خوش و بش کردیم.

... چه لذتی!‌ چه لحظات روحانی و نشا‌ط‌ آوری؛ اتحاد نیروهای حزب‌الله! خدایا، اگر روزی تمام نیروهای در اشتیاق تو، این طور متحد با هم بیامیزند، آیا کفر و سیاست زور و فریب جهانی، توان خروج از این محاصره الهی را خواهند داشت؟ به فرماندهی مژده دادیم که الحاق حاصل شد.  چه کلمات جالبی؛ الحاق، تلاقی، اتحاد...

در کنار جادّه، جهت پدافند، سنگرهای انفرادی کندیم و لودر و بولدوزرها نیر آمدند تا خاکریز کنار جادّه را بزنند. خاکریز باید-به هر قیمتی-زده می‌شد.

سکوت را صدای شلیک و انفجار توپها و خمپاره‌های خودی دشمن، مدام بر هم می‌زد و من از داخل کانال، نظاره‌گر صحنه بودم.

بچه‌های مهندسی شروع به کار کردند. در سمت چپ، بلدوزر و سمت راست، لودر مشغول بودند و دشمن از رو به‌رو با کالیبرهای نیمه‌سنگین، به طرف دستگاه‌ها شلیک می‌کرد. در این میان،‌ زیباترین صدایی که هر رزمنده مشتاق شنیدنش است، چیست؟ بی‌تعارف، صدای موتور، تیغ و بیل این دو دستگاه! خدایا. اگر یکی از اینها را منهدم کنند یا از کار بیفتد، چه می‌شود؟ راستی چه غوغایی می‌شود!

آنها از ساعت یازده شب زیر آتش سنگین دشمن مشغول کار بودند. کم‌کم هوا می‌خواست سیاهی غلیظ جامعه‌اش را بتکاند که حرکت لودر  متوقف شد! سرم را که بالا آوردم، دیدم تیر به سر لودرچی اصابت کرده و سرش به روی شاخه خم شده است! با توقف لودر، قلبم می‌خواست بایستد. مو بر تنم راست شد. داشتم خود را می‌باختم و دلم شور می‌زد. آخر آنچه نباید می شد، شده بود! خدایا، نکند رمضان تکرار شود؛ آنجایی که تانک‌های بی‌رحم دشمن، بچّه‌ها را به خاطر نداشتن خاکریز زیر گرفتند و آنها را مظلومانه له کردند و پیش آمدند!

در همین افکار نا امید کننده بودم که دیدم یکی از بچّه‌های مهندسی-رزمی لشکر بالای لودر پرید. اوّل با بوسه‌ای بدن مطهّر راننده را بیرون کشد و بلافاصله مشغول ادامه مأموریت او شد. نفس بلندی برآوردم. دلم می‌خواست از جایش کنده شود. می‌خواستم برخیزم و رویش را-نه، پایش را-ببوسم. گام بی‌تردیدش را که شهادت برادر همراهش را دید و نلرزید، می‌خواستم...؛ اما راستش جرأت این که سرم از کانال بیرون بیاید، در من نبود؛ چه رسد رفتن تا کنار او که سه متر بالاتر از من کار می‌کرد!

مرتّب نگاهم بر ساعت می‌چرخید و زمان زودتر از خاکریز پیش می‌رفت. سفیدی مخبر صادر در افق نمایان می‌شد. هنگام نماز بود و لحظه‌های عروج و سخن گفتن نیازمندانه صبحگاهان با سخاوت مطلق. یکباره بولدوزر متوقف گردید! حسّاس شدم که در این دقایق سرنوشت‌ساز، چه پیش آمده است؟ سرک کشیدم. دیدم راننده ایستاده و از گرد و غبار روی روپوش موتور تیمّم می‌کند. خدایا،‌هوا دارد روشن می‌شود، خیلی دیر است، چه خواهد شد؟ اگر او بخواهد برای نماز پائین بیاید، آن وقت...

دیدم دوباره بلدوزر راه افتاد و تیغش به سرعت بالا و پائین می‌آید. بلدوزرچی با حرکت دستگاهش، نماز عشق را قامت بست. نماز می‌خواهد و خاکریز را بالا می‌آورد.فکر می‌کنم در آن لحظات، یکی از باشکوهترین و کم‌نظیرترین صحنه‌های تاریخ پیاده می‌شد. 

در آخرین لحظات و دمدمای طلوع و روشنایی، حفر خاکریز هم کم‌کم به اتمام می‌رسید. گویی در آن هنگام، دوگونگی فاصله زمان و مکان، به هم می‌پیوست. به چهره‌اش نگریستم؛ روحش از شادی پنهانی می‌خواست پر بگیرد؛ بشّاش بود و گل‌انداخته. بلدوزر و بلدوزرچی هر دو در آخرین تلاش‌ها بودند و شادمان؛ امّا بلدوزرچی به این شادی قانع نبود و مزد دیگری می‌طبید! نمی‌دانم در پایان راز و نیاز عاشقانه‌اش با خدا چه گفته بود؛ من که چیزی نمی‌شنیدم، تنها استجابت دعایش را دیدم که انفجاری و عروجی بالاتر از نمازش...

بلدوزر بدون راننده به سوی ما در حرکت بود. درحالی که از جلو این غول آهنی فرار می‌کردم، بلدوزرچی را دیدم که کناری آغشته خون به خاک افتاده و با سجده نهایی، بر اوج اتصال به معبود رسیده است. کار همه چیز تمام شده بود؛ خاکریز، بلدوزر و بلدوزرچی.

صبح به سنگر فرماندهی برگشتم تا آخرین گزارش‌های شب قبل را به اطلاع فرمانده برسانم. بین راه، حاج‌آقا یوسفی را دیدم که زیر آتش دشمن، با چه شهامتی، زخمی‌ها و شهدای شب گذشته را جمع‌آوری می‌کردند. وقتی با موتور از کنارش می‌گذشتم، به احوالپرسی دستی تکان داده و خسته نباشید گفتم. حاج‌آقا یوسفی صدایم زد؛ ولی چون کار واجبی داشتم، گفتم بر می‌گردم.

نزدیکی‌های سنگر فرماندهی، روحانی سیّد و مسنّی که بغل خاکریز نشسته بود، به من سلام کرد. خیلی خوشم آمد. ایستادم و جواب سلام دادم و گفتم: «حاج‌آقا، اگر جایی می‌خواهید بروید، شما را برسانم.»

گفت: «نه پسرم. من اینجا نشسته‌ام و هر که از خط مقدّم می‌آید، سلام و خسته نباشی می‌گویم.»

با تعجب گفتم: «حاج آقا جان، این جا سه راهی است و دشمن بیشتر از جادّه‌های دیگر، اینجا را خمپاره می‌زند؛ بهتر است برویم به سنگر.»

با مهربانی جواب داد:«دوست دارم همین‌جا بنشیم و به احوالپرسی بچه‌های رزمنده مشغول باشم؛ شما بفرمائید...»‌

به سنگر فرماندهی رفتم و گزارش ما وقع شب پیش را دادم و بعد به وسیله بیسیم با حاج‌آقا یوسفی تماس گرفتم.

-حاج‌آقا یوسفی، خودتان هستید؟

-بله جانم، امری داشتید؟ بفرمایید.

-چون کار داشتم، نتوانستم بایستم؛ امّا بگذار اوّل من حرفم را بزنم، بعد هر امری بود، شما بفرمائید. راستش حاج‌آقا من از فعالیتهایتان خیلی خوشم آمده و به این خاطر می‌خواهم مادر زنم را به شما بدهم!

-دستت درد نکند!

کمی خندیدیم و شوخی کردیم.

-از جلو چه خبر؟

-خوب. خاکریز را بچّه‌ها زدند و خط تثبیت شده است.

-باچند شهید و مجروح؟

-فقط دو نفر راننده سنگرساز!

و خداحافظی کردیم. حدود پانزده دقیقه بعد، با حاجی یوسفی کار داشتم. وقتی تماس گرفتم، بیسیمچی گفت:«حاج آقا رفت به موقعیت خودش!»

 همه با شنیدن این پیام متوجه شدیم که حاجی یا شهید، یا زخمی شده است. بیشتر که تحقیق کردیم، فهمیدیم حاجی هم شهید شده است و مهمان دیگر یاران آسمانی.

به یاد حرفهای دو شب پیش او افتادم که گویا خبر داشت مسافر است؛ چون یک هفته قبل قرار بود به مرخصی برود که از همه خداحافظی کرد و رفت. فردای آن آماده باش زدند و مسئولان در تماس با او خواستند مرخصی نرود و به ستاد عزیمت کند. حاجی به خاطر مسائل جنگ، خانواده‌اش را به دزفول آورده بود و به اتفاق آنها می‌خواست به مرخصی برود. همین که سوار ماشین می‌شود، با صدای تلفن مسئول ستاد بر می‌گردد که به وی می‌گویند قرار شده با هم باشیم و مرخصی نروید...

بعد حاجی تعریف می‌کرد که وقتی زنگ تلفن را شنیدم، فوری از ماشین پیاده شدم. انگار می‌فهمیدم زنگ تلفن از رفتن من شکوه دارد و می‌گوید:«حاج آقا کجا می‌روی؟‌برگرد، تو دیگر فسیل شده‌ای!»‌

بعد از صحبت تلفن، وقتی رفتم تا به خانم و بچه‌ها بگویم دیگر ماندگار شده‌ایم، دیدم خانم می‌آید. گفتم:«حاج خانم چرا برگشتی؟»

گفت:«وقتی تلفن زنگ زد، من دلم ریخت. فهیمدم که از رفتن خبری نیست؛ برای همین آمدم.»

گفتم:«بارک‌الله، خوب فهمیدی خانم!»

وقتی جریان تلفن را تعریف می‌کرد، می‌گفت:«ای خدا،‌چه می‌شد من هم شهید می‌شدم؟ شما را به خدا مرا دعا کنید؛ التماس دعا دارم. در حمله‌های قبلی، خودم را به هر آب و آتشی زدم؛ ولی طوری نشدم. دعا کنید بلکه این دفعه نصیبم شود.»‌

وصیت نامه جالبی داشت که در قسمتی از آن به مسئولان لشکر نوشته بود:

«... دوست دارم پس از شهادت، تمام وسایل خانه‌ام را پشت کامیون بگذارید و همه بچه‌هایم را وسط اسبابها سوار کنید و بگوئید حاجی گفته، از دزفول تا اردبیل، هر چه می‌خواهدی، گریه کنید؛ امّا وقتی به اردبیل رسیدید، گریه تمام؛‌تا آخر عمرتان..»

وصیت‌نامه وقتی به دست مسئولان رسید که خانواده‌اش را با یک ماشین سواری، از دزفول به اردبیل فرستاده بودند... 

*راوی:هدایت الله بهبودی 

سه شنبه 19/9/1392 - 15:42

شهید بروجردی نقل می‌کرد بچه بودم. وضعیت مالی خوبی نداشتیم. همه بچه‌ها لباس‌های تمیز و نو داشتند اما ما امکاناتی نداشتیم. به مادر گفتم کفش و کلاه و لباس می‌خواهم اما مادرم در تنگنا بود و نپذیرفت.

خبرگزاری فارس: پیامی که حضرت علی(ع) به شهید بروجردی داد

به گزارش خبرنگار حماسه و مقاومت فارس(باشگاه توانا)، سردار سیدمحمد باقرزاده در مراسم تشییع مادر سردار شهید «محمد بروجردی» در جمع خبرنگاران اظهار داشت: حقیقتاً این مادر در تربیت شهید بروجردی نقش بسزایی داشت؛ او زن بسیار شجاع و بصیر، زاهد و دارای عزت نفس و همت بلند بود؛ هیچ وقت ندیدیم از نیازهای مادی گلایه‌ای داشته باشد؛ تجلی روح بلند و زهد و بی‌رغبتی به دنیا در این مادر را در شهید بروجردی دیده می‌شد.

وی با اشاره‌ای به خاطره‌ای از شهید بروجردی، گفت: خاطره‌ای از شهید بروجردی با یک واسطه از شهید شنیدم که آن دوست ما تعریف می‌کرد: «شهید بروجردی نقل می‌کرد که بچه بودم؛ وضعیت مالی خوبی نداشتیم؛ همه بچه‌ها لباس‌های تمیز و نو داشتند اما ما امکاناتی نداشتیم؛ به مادر گفتم کفش و کلاه و لباس می‌خواهم اما مادرم در تنگنا بود و نپذیرفت.

با این درخواست من مادر ناراحت شد؛ من هم با همان حالت گریه خوابیدم و امیرالمؤمنین (ع) را به خواب دیدم؛ ایشان فرمودند: پسرم چرا مادر را ناراحت می‌کنی، او نمی‌تواند و در تنگنا است؛ بعد از این هر چه خواستی از خودم بخواهید.

شهید بروجردی در ادامه می‌گفت بعد از اینکه بیدار شدم از زمان کودکی تا الان(10 روز قبل از شهادتش) هیچ رقبتی به دنیا پیدا نکردم».

سردار باقرزاده با بیان خاطره‌ای از مادر شهید بروجردی و ارتباط او با مادرش افزود: 15 سال پیش مادر شهید بروجردی بالای چهارپایه می‌ر‌وند تا میله پرده را به دیوار بکوبند؛ ایشان تعادل‌ خود را از دست می‌دهند، از روی چهارپایه می‌افتند، سرشان به شیء سخت می‌خورد و بیهوش می‌شود. مادر شهید بروجردی برای بنده این طور نقل می‌کرد که لحظاتی بعد محمد، سرم را به دامن گرفته و مرا نوازش می‌کرد.

سه شنبه 19/9/1392 - 15:41

یکی از پرسش‌هایی که بیشتر اوقات برای افراد مطرح می‌شود این است که چرا زود خسته می‌شوند و چگونه می‌توانند انرژی بیشتری کسب کنند.

46-69.jpg

به گزارش سرویس «سلامت» خبرگزاری دانشجویان ایران (ایسنا)، تنها پاسخی که کارشناسان سلامت برای این سوال دارند عادت‌های غلط و روزمره و انتخاب یک الگوی ناسالم است که به خستگی زودتر و بیشتر می‌انجامند.

 

به گزارش سایت اینترنتی ارگانیک، برخی از رفتارها و عادت‌های روزانه که باعث می‌شوند زودتر خسته شویم و در طول روز کم‌انرژی باشیم عبارتند از:

 

1- الگوی خواب نامنظم: در صورتی که چرخه خواب فرد منظم نباشد، بدن و ذهن تمام مدت در تلاش برای جبران آن هستند. این مشکل می‌تواند پیامدهای جدی‌ همچون افسردگی، تغییر خلق و خو و افزایش وزن را به دنبال داشته باشد.

 

2- حذف وعده‌ غذایی صبحانه: شروع فعالیت‌های روزانه بدون خوردن صبحانه و با معده خالی، بدن را بیش از ضرورت تحت استرس قرار می‌دهد. بنابراین مصرف این وعده غذایی که شامل غلات، پروتئین، مواد لبنی و میوه می‌شود در اولین ساعات روز و پس از بیدار شدن از خواب می‌تواند فرد را تا پایان روز پرانرژی نگه دارد.

 

3- کاهش مصرف مایعات: از دست رفتن آب بدن فرآیند متابولسیم را کندتر می‌سازد. با نوشیدن مقدار آب کافی، عملکرد سیستم ایمنی بدن بهبود می‌یابد. همچنین باید به این نکته توجه داشت که نوشیدن آب پس از مدتی خسته‌کننده می‌شود به همین دلیل گنجاندن مواد خوراکی‌ آبدار در وعده‌های غذایی ضروری است.

 

4- نوشیدن بیش از حد قهوه: یکی از راه‌های کسب انرژی بیشتر، کم کردن میزان مصرف کافئین و شکر است. نوشیدن قهوه به فرد احساس کاذب انرژی می‌دهد اما در اواخر روز دردسرساز می‌شود و به افزایش احساس خستگی می‌انجامد.

 

5- خیره شدن به صفحه مانیتور: استراحت ندادن به چشم‌ها موجب سردرد، خستگی و تاری دید می‌شود. برای پیشگیری از خستگی چشم‌ها می‌توان هر 20 دقیقه یک بار مدت 20 ثانیه روی خود را به سمت یک شیء دیگر برگرداند.

 

6- مصرف کربوهیدرات‌های نامناسب: گنجاندن کربوهیدرات‌های طبیعی و غیرفرآوری شده همچون غلات، میوه‌ها و سبزیجات یکی از شیوه‌های موثر کسب انرژی است. زمانی که فرد میزان کافی کربوهیدرات سالم و طبیعی مصرف نکند مغز مجبور می‌شود انرژی مورد نیازش را از ماهیچه‌ها دریافت کند و این امر موجب خستگی بیشتر می‌شود.

 

7- داشتن زندگی به‌هم‌ریخته و آشفته: خانه شلوغ و ذهن آشفته به یک اندازه عامل خستگی ذهنی و جسمی هستند.

 

8- کم‌تحرکی یا فعالیت بدنی شدید: هر ساعت یکبار به خود استراحت کوتاهی دهید، حرکات کششی سبک انجام داده یا در فاصله زمانی کوتاهی پیاده‌روی کنید. همچنین لازم است از انجام فعالیت‌های ورزشی سنگین در شروع کار خودداری کنید چرا که موجب می‌شود بدن مقدار زیادی هورمون استرس ترشح کند.

 

9- کمبود استراحت: فعالیت‌های روزانه خود را به گونه‌ای دسته‌بندی کنید که مدت زمان کافی برای استراحت کردن داشته باشید.

 

10- ارتباط با افراد افسرده و مضطرب: روابط اجتماعی می‌تواند تاثیر چشمگیری بر رفتار و ذهن فرد داشته باشند. اگر فکر می‌کنید در زندگی‌تان افرادی وجود دارند که موجب می‌شوند شما افسرده و خسته شوید در رابطه‌تان با آنان تجدیدنظر کنید.

سه شنبه 19/9/1392 - 15:36

جنگ که تمام شد خیلی‌ها لباس رزم رو از تن درآوردند و مشغول عافیت دنیا شدند اما محمد ول کن نبود. او می‌دانست که تازه اول کار است و باید آماده بود.

خبرگزاری فارس: تخریب‌چی که شهادتش امضاء شد+عکس

گزوه «حماسه و مقاومت» خبرگزاری فارس- محمد رمضانی از خبره‌های تخریب بود که بعد از دفاع مقدس هشت ساله برگه شهادتش امضاء شد. دفاع مقدس، محمد نه 8 ساله بود و نه ده ساله. بلکه او تا پای جان از دین دفاع کرد. بچه‌های تخریب لشگر 17 علی ابن ابیطالب محمد رو خوب می‌شناسند و می‌دونند محمد در عملیات‌های مختلف قفل معبرها رو باز کرد و سهمیه او از عملیات‌ها تیرو ترکش‌هایی بود که بدن این روستایی دلاور رو پاره کرد و بعضی از اونها هم در بدنش به یادگار بود.

 

جنگ که تمام شد خیلی‌ها لباس رزم رو از تن درآوردند و مشغول عافیت دنیا شدند اما محمد ول کن نبود. او می‌دانست که تازه اول کار است و باید آماده بود. او آنقدر در جبهه ماند و میدان‌های مین را قدم شمار کرد تا در راه ایمن سازی این سرزمین پاک و مقدس به دهلران رسید و مین والمری سهمیه او شد و ملائکه ای که سالهای بعد از جنگ سایه به سایه او را تعقیب می‌کردند روح محمد را به بر کشیده و با خود بردند و جسم پاک و قطعه قطعه اش مهمان گلزار شهدای محلات شد.

 

 

پاسدار شهید محمد رمضانی در بهار سال 1341 در روستای مهدی آباد اردهال دیده به جهان گشود. مقطع ابتدایی را در دبستان روستا سپری نمود و دوره راهنمایی را در مشهد اردهال گذراند . با شروع جنگ تحمیلی، به جبهه شتافت و در غرب کشور با ضد انقلاب جنگید و پس از آن به جمع رزمندگان لشگر 17 علی ابن ابیطالب(ع) پیوست و سال 62 لباس سبز پاسداری به تن کرد و واحد تخریب لشگر 17  منزلگاه او شد.

شهید رمضانی در عملیات های مختلفی از جمله خیبر، بدر، عاشورای 2، والفجر8، کربلای 1، کربلای 4، کربلای 5 و عملیات‌های شمالغرب و مرصاد در کسوت تخریبچی حضور فعال داشت. او در عملیات والفجر 8 از ناحیه ی کمر مجروح گردید که به دلیل اصابت ترکش به نزدیکی نخاع، پزشکان موفق به عمل جراحی و خارج کردن ترکش از بدن وی نشدند و تا زمان شهادت این وضعیت را تحمل کرد. در عملیات کربلای 5 از ناحیه دست و پا مجروح و برای مداوا به شیراز منتقل گردید که پس از بهبودی مجددا از بیمارستان به منطقه بازگشت و خانواده ایشان بعد از ترخیص او از بیمارستان از مجروحیت وی اطلاع پیدا کردند.

 

مردادماه سال 67 برادر بزرگترش غلامرضا رمضانی در غرب کشور توسط ضدانقلاب به شهادت رسید. با پایان یافتن جنگ به عنوان مسئول تخریب تیپ دوم روح الله خمین به منطقه غرب کشور از جمله بوکان، سردشت و مهاباد برای مبارزه با گروه های ضدانقلاب اعزام شد. این شهید بزرگوار در سال 83 بازنشسته شد ولی به علت تخصص و مهارت بالای ایشان در پاکسازی میادین مین، از سال 84 به اتفاق تعدادی از دوستان و همرزمان قدیمی وارد عرصه جدیدی از خدمت در مناطق عملیاتی به عنوان تخریبچی شد و علاوه بر پاکسازی مناطق عملیاتی از مین، مسئولیت آموزش این افراد را هم بر عهده گرفت. شهید محمد رمضانی پس از سالها تلاش و حضور فعال در جبهه در آذرماه سال 87 در حین پاکسازی یکی از میادین مین اطراف شهر دهلران به آرزوی دیرینه خود دست یافت و به درجه رفیع شهادت نائل گردید و به برادر شهیدش پیوست.

دوشنبه 18/9/1392 - 17:15

جام جم آنلاین: بیماری پوکی استخوان هیچ گونه علائمی مثل درد یا علائم دیگر ندارد، به همین دلیل به بیماری خاموش معروف است. با وجود این خاموشی، استخوان پوک با کمترین ضربه شکسته می‌شود.

 رضا کریمی,بیماری پوکی استخوان,سن یائسگی,شکستگی مهره‌های سینه‌ای,شکستگی مهره‌های شکم,تراکم استخوان

پوکی استخوان؛ یعنی کم شدن قوام و کیفیت استخوان و شایع ترین بیماری اسکلتی در بشر است. هر چه سن افراد بالا می رود شیوع این بیماری بیشتر می شود.

در خانم ها بعد از سن یائسگی احتمال ایجاد این بیماری به سرعت زیاد می شود به طوری که بعداز پنجاه سالگی حدود 40 درصد زنان دچار این بیماری هستند.

شکستگی مهره ها در این بیماری خیلی آسان رخ می دهد و شایع ترین نوع شکستگی در این بیماران است. بلندکردن جسم کمی سنگین، خم شدن زیاد یا حتی عطسه شدید می تواند باعث شکستگی مهره ها شود.

این شکستگی ها در ابتدا کم سر و صداست و فقط می تواند فرد را دچار کمر درد کند، ولی در درازمدت بسته به محل شکستگی می تواند باعث محدودیت تنفسی به دنبال شکستگی مهره های سینه ای یا بیماری گوارشی مانند شکستگی مهره های شکمی شود.

یکی دیگر از شکستگی های رایج درافراد مسن مبتلا به پوکی استخوان، شکستگی قسمت بالایی استخوان ران یا داخل لگن است که به دلیل افتادن مستقیم روی ران رخ می دهد.

تنها راه درمان این شکستگی عمل جراحی است که با روش های جدید موفقیت خوبی دارد، اما عوارض جراحی در فرد مسن و مشکلات بعد از عمل مثل لخته شدن خون در پاها وجود خواهد داشت.

متاسفانه بسیاری از بیماران دچار این نوع شکستگی زمینگیر شده و در سال های باقیمانده عمر از فعالیت های عادی محروم می شوند.

فعالیت ورزشی، بویژه درسنین کودکی و جوانی باعث افزایش میزان اوج استحکام استخوانی خواهد شد و به این ترتیب هنگام پیری که تراکم استخوان رو به افول می رود، پوکی استخوان دیرتر ایجاد خواهد شد. مصرف کلسیم و ویتامین D به میزان کافی در تمام سنین از کودکی تا پیری از راه های بالا بردن تراکم استخوان است.

از آنجا که عمده شکستگی ها درافراد مسن مبتلا به پوکی استخوان به دلیل افتادن برزمین رخ می دهد، افرادی که فعالیت بدنی خوبی دارند علاوه بر این که ایجاد این بیماری را به تاخیر می اندازند از طرفی کمتر به زمین می افتند و به این ترتیب شیوع شکستگی در آنان بسیار کمتر است.

در افرادی که در معرض این بیماری هستند مثل زنان بالای 65 سال، افرادی که به مدت طولانی کورتون مصرف می کنند یا افراد مسن با سابقه شکستگی باید تراکم استخوان اندازه گیری شود و در صورت اثبات بیماری درمان دارویی، مصرف کلسیم و ویتامین D توصیه می شود. حمایت افراد خانواده از بیماران دچار پوکی استخوان و برطرف کردن شرایط خطرناک برای به زمین افتادن مثل نزدیک بودن توالت به تختخواب، روشن بودن فضا یا لیز نبودن پله نیزدر کاهش شکستگی ها اهمیت اساسی دارد.

از روش های جالبی که بتازگی در اروپا برای جلوگیری از شکستگی لگن در افراد مسن به کار می رود، استفاده از بالشتک های مخصوصی است که به ران افراد مسن در زمان خواب بسته می شود تا در صورتی که به هر دلیلی از خواب برخاسته و به زمین خوردند مانع شکستگی شود.

دکتر رضا کریمی - فوق تخصص بیماری های غدد

دوشنبه 18/9/1392 - 17:14

زنجبیل از جمله گیاهان دارویی است که استفاده از آن برای مصارف پزشکی و درمانی به بیش از 2000 سال پیش در چین بازمی‌گردد.

2222222.jpg

به گزارش سرویس «سلامت» خبرگزاری دانشجویان ایران (ایسنا)، از جمله خواص دارویی این گیاه مفید می‌توان به درمان حالت تهوع، کمک به درمان مشکلات گوارشی و رفع اسهال اشاره کرد. زنجبیل مصارف دارویی فراوانی دارد.

 

نتایج یک مطالعه که در سال 2009 میلادی انجام گرفت، نشان داد که مصرف مکمل‌های زنجبیل در کنار داروهای ضداستفراغ علائم حالت تهوع را در بیمارانی که شیمی‌درمانی می‌شوند تا 40 درصد کاهش می‌دهد.

 

از دیگر کاربردهای دارویی این گیاه تاثیر آن در تسکین کمردرد و بهبود گردش خون است. همچنین طبق بررسی‌های انجام شده تسکین دردهای عضلانی، برطرف کردن التهاب، درمان دردهای قاعدگی و میگرن و از بین بردن سلول‌های سرطانی روده و تخمدان با مصرف این گیاه امکان‌پذیر است.

 

همچنین به زنانی که در سه ماه نخست بارداری هنگام صبح حالت تهوع دارند مصر نوشیدنی حاوی زنجبیل توصیه می‌شود.

 

علاوه بر این طبق بررسی‌های انجام شده مصرف زنجبیل در کاهش سطح پروتئین ادرار و میزان آب دریافتی بدن موثر است. همچنین مصرف این گیاه از سیستم اعصاب‌ افراد دیابتی حفاظت کرده و سطح چربی خون را پایین می‌آورد.

 

پزشکان همچنین به مقایسه دو گروه که به عارضه التهاب مفصل زانو مبتلا بودند پرداخته و به گروهی از آنان زنجبیل و به گروه دیگر دارونما دادند که مشخص شد مصرف زنجبیل در کاهش درد ناشی از التهاب مفصل زانو به مراتب موثرتر است.

 

به گزارش ایسنا به نقل از سایت اینترنتی ام‌ان‌ان، پزشکان چینی در عین حال از زنجبیل برای درمان علائم سرماخوردگی و آنفلوآنزا استفاده می‌کنند.

دوشنبه 18/9/1392 - 17:12

یک متخصص طب سنتی درمان سرماخوردگی و کاهش دردهای ناشی از آن را به روش طب سنتی اعلام کرد و گفت: اگر فردی دچار سرفه‌های شدید، شد بهتر است هر یک ساعت یک قاشق مرباخوری دم کرده آویشن یا حریره‌ای از نشاسته، شکر و روغن بادام مصرف کند.

خبرگزاری فارس: آویشن گیاهی برای درمان سرفه‌های شدید

علی حسینی در گفت وگو با خبرنگار بهداشت و درمان فارس گفت: در فصل سرما، سرماخوردگی و سرفه شیوع پیدا می‌کند. بنابراین می توانیم با روش‌های طبیعی خود را از سرماخوردگی مصون نگه داریم. یکی از این روشها مصرف آجیل است. چون خشکباری مانند گردو، زردآلو، کشمش و میوه‌های خشک باعث می شود تا انرژی و احساس گرما کرده و رطوبت پوست را نیز حفظ کنیم.

وی ادامه داد: همچنین برای تقویت سیستم ایمنی بدن در این ایام که احتمال سرماخوردگی زیاد است، روزی 2 تا 3 حبه سیر قبل از غذا بهتر است مصرف شود.

حسینی گفت: مصرف چای سبز، علاوه بر ایجاد نشاط، گلودرد را برطرف می‌کند و مصرف آنتی اکسیدان‌ها و ویتامینها نیز بسیار توصیه می شود چون این ویتامین ها از جمله ویتامین C به تقویت سیستم ایمنی بدن کمک می کند.آب گوجه فرنگی و هویج به عنوان مثال هم ویتامین c و هم آنتی اکسیدان دارد.

این متخصص طب سنتی تصریح کرد: اگر فردی که سرماخورده دچار سرفه های شدید هم شده بهتر است هر یک ساعت یک قاشق مرباخوری دم کرده آویشن مصرف کند یا حریره‌ای با نشاسته، شکر و روغن بادام شیرین تهیه و میل کند.

وی افزود: همچنین آش حاوی اسفناج و ماش پوست کنده و نیز آش جو با عناب یا حریره حاوی سبوس گندم، مغز بادام و عسل همه برای دوران سرماخوردگی مناسب هستند.

دوشنبه 18/9/1392 - 17:10

ورزش هوازی یکی از بهترین راه‌های مبارزه با افسردگی است.

5666.jpg

به گزارش سرویس سلامت ایسنا منطقه خراسان، متخصصان استرالیایی می‌گویند انجام ورزش هوازی برای سلامتی افراد بسیار موثر است که دلایل آن در زیر آمده است:

 

- انجام ورزش هوازی به داشتن قلب و ریه قوی در افراد کمک و بهبود گردش خون در سراسر بدن را آسان‌تر می‌کند.

 

- پمپاژ خون و اکسیژن‌رسانی را درتمام قسمت های بدن آسان می‌کند.

 

- خطر ابتلا به بیماری‌های دیابت و قلبی و عروقی را کاهش می‌دهد.

 

- کاهش وزن به کمک سوزاندن کالری بیشتر را به همراه دارد.

 

- همچنین ورزش هوازی یکی از بهترین راه‌های مبارزه با افسردگی است و استرس و سایر مشکلات روانی را کاهش می‌دهد.

 

گفتنی است، هر تمرینی که سبب افزایش ضربان قلب برای مدت نسبتا طولانی شود ورزش هوازی است. فعالیت‌های روزمره مانند پیاده روی و یا بالا رفتن از پله ها اگر با شدت انجام شوند ورزش هوازی به حساب می‌آیند. ورزش‌های هوازی عموما شامل به کار گرفتن عضلات اصلی بدن مانند عضلات ران، بازوها، عضلات سینه و پشت پا که نیازمند اکسیژن بیشتری می باشند است. دویدن، دوچرخه سواری و شنا از ورزش های هوازی معمول می باشند، اگرچه طیف گسترده ای از فعالیت‌ها مانند بازی بسکتبال، یوگا و ... هم می توانند ورزش هوازی به حساب آیند.

دوشنبه 18/9/1392 - 17:9

فوق تخصص روماتولوژی کودکان گفت: درد رشد شبانه در برخی کودکان ۳ تا ۱۱ سال وجود دارد و گرم نگه داشتن مفصل و کنترل فعالیت بدنی و تنظیم خواب شبانه در کاهش این درد موثر است.

خبرگزاری فارس: تنظیم خواب شبانه در کاهش درد رشد کودکان موثر است

به گزارش خبرنگار بهداشت و درمان فارس، رضا شیاری فوق تخصص روماتولوژی کودکان و دبیر اجرایی نهمین کنگره اورژانس‌ها و بیماری‌های شایع طب کودکان در نشست خبری نهمین کنگره طب کودکان اظهارداشت: دردهای عضلانی اسکلتی شایع‌ترین علت مراجعه کودکان به کلینیک‌ها و درمانگاه‌ها است که در اکثر موارد منشاء خوش خیم دارند و با مشاره با پزشک متخصص می‌توان در جهت کاهش درد قدم برداشت.

فوق تخصص روماتولوژی کودکان گفت: اگر دردهای عضلانی اسکلتی کودکان با علائم سیستمیک مثل تب، ورم مفصل و لنگ زدن همراه باشد یک زنگ خطر محسوب می‌شود و باید توجه ویژه‌ای به آن داشت.

دبیر اجرایی نهمین کنگره اورژانس و بیماری‌های شایع طب کودکان به سخنرانی خود با موضوع دردهای عضلانی اسکلتی در نهمین کنگره اشاره داشت و تصریح کرد: دردهای عضلانی اسکلتی که زنگ خطر محسوب می‌شوند دردهای همیشگی هستند که ارتباط مستقیم با فعالیت فیزیکی ندارند و یک‌طرفه احساس می‌شوند و با ماساژ و گرم کردن نیز بهبود نمی‌یابند.

شیاری افزود: دردهای خوش خیم اسکلتی عضلانی، دردهای قرینه هستند یعنی در دو پا یا دو دست دیده می‌شوند و دردهایی هستند که تکرار شونده نیستند و با ماساژ و گرم کردن بهبود می‌یابند.

فوق تخصص روماتولوژی کودکان تصریح کرد: درد کمر همیشه و در همه جا در کودکان باید جدی گرفته شود و آن را پیگیری کرد و به دنبال علت آن بود و مسئله‌ای نیست که به سادگی بتوان از آن گذشت.

دبیر اجرایی نهمین کنگره اورژانس و بیماری‌های شایع طب کودکان اظهارداشت: بیش از 20 درصد کودکان مراجعه کننده به درمانگاه‌های عمومی یا تخصصی به دلیل درد عضلانی و اسکلتی مراجعه می‌کنند و 20 تا 50 درصد مراجعان به درمانگاه روماتولوژی کودکان از درد اسکلتی شکایت دارند.

فوق تخصص روماتولوژی کودکان تصریح کرد: حدود 30 تا 40 درصد کودکان در سنین مدرسه حداقل برای یک بار دردهای عضلانی و اسکلتی را تجربه می‌کنند که در اکثر موارد، علت خوش خیم است.

شیاری به درد رشد اشاره داشت و گفت: این درد به طور شایع در سنین مدرسه ایجاد می‌شود و دردی است که گهگاه ایجاد می‌شود و معمولاً این درد در هنگام غروب و شب دیده می‌شود.

دبیر اجرایی نهمین کنگره اورژانس و بیماری‌های شایع طب کودکان تصریح کرد: درد رشد ارتباط مستقیمی با میزان فعالیت کودک در طول روز دارد و معمولاً با ماساژ و گرم‌کردن موضعی از بین می‌رود.

شیاری به یافته‌های جدید در مورد دردهای رشد اشاره داشت و گفت: دردهای رشد دردهای خوش‌خیم شبانه‌ای هستند که در زمان‌هایی اتفاق می‌افتد که جهش رشدی نداریم و زمان ایجاد آن معمولاً از 3 تا 11 سالگی است که تنظیم خواب شبانه می‌تواند در کنترل و کاهش آن موثر باشد.

شیاری افزود: ثابت شده که تنظیم خواب شبانه با کاهش دردهای شبانه ارتباط مستقیمی دارد و هرچه خواب به زمان غروب آفتاب بر می‌گردد، درد کمتر، رشد کودک مناسب‌تر، هوش بیشتر، خلق بهتر و طول‌عمر بیشتری به دنبال خواهد داشت.

دوشنبه 18/9/1392 - 17:8

پنجم صفر سالروز شهادت دردانه‌ای است که در سه سالگی، بزرگترین رسالت تکامل بشریت را در خرابه شام به سرانجام رساند.

خبرگزاری فارس: پای تاریخ هنوز آبله‌دار غم بزرگ یتیمی توست

به گزارش خبرگزاری فارس از قروه، 25 روز از واقعه‌ای بزرگ می‌گذرد، واقعه‌ای که هنوز هم تاریخ داغدار داغ بزرگ آن است.

از لحظه‌ای که سر خورشید بر نیزه شد تا انسانیت چراغ هدایت خود را فراموش نکند تا زمانی که در تنور خولی فرود آمد، تا در کاخ یزید سلطنت خاندان ابوسفیان را به خاکستر بنشاند، هر لحظه با خود عاشورا را به همراه داشت و به هر سرزمینی که رسید کربلایش کرد.

کودکان پابه پای کاروان از خیمه‌های نیمه‌سوخته با این سر همراه شده‌اند تا در رسالت خورشید، سهمی داشته باشند، سهمی به بلندای یک نیزه که سری بر آن افراشته بود نه، بلکه سهمی به اندازه یک واقعه سرشار از زیبایی که بر کاخ یزیدیان در هر زمان و مکانی لرزه می‌افکند.

در این میان، پاهای آبله سه ساله‌ای آشنای صحراهای سوزان بود از عراق تا شام، بیابان حرمت پاهای به زخم نشسته سه ساله زهرایی را نگه نداشته بود، تازیانه‌ها پیکرش را خوب می‌شناختند و هر روز خورشید بر این پیکر خسته و نالان خون می‌گریست تا عطش بغض شده در حنجره‌ها سنگینی نکند.

کاروان که به هر منزلی می‌رسد، هر کودکی چیزی می‌خواهد یکی آب، دیگری غذا، آن دیگری خستگی امانش را بریده، اما چشمان جستجوگر رقیه به دنبال گمشده‌ای است که عصر روز عاشورا در گودال قتلگاه جا مانده بود.

هر چه بیشتر می‌گشت کمتر گمشده‌اش را می‌یافت، گاه چشم‌های نگرانش رقیه به سراغ عمه می‌رفت تا پاسخی از گمشده خود بگیرد اما نگاه پرمعنای خود را در قاب چشمان عمه بی‌قرارش جا می‌گذاشت و با قلبی پردرد باز می‌گشت.

هر بار که خواب به چشمانش راه می‌یافت به کربلا باز می‌گشت به سراغ خیمه‏‌هایی که چون آتش دل کوچکش زبانه می‏کشید.

روزی که افق از شدت گریه چشمانش سرخ سرخ شده بود و او انتظار معجزه‌ای را داشت که خورشید غروب کرده‌اش بار دیگر از گودال قتلگاه طلوع کند!

و هر بار با سنگی که به سویش پرتاب می‌شد از خواب خسته مردمان این شهر می‌گریخت و چشم‌هایش بازهم به سمت کربلا بر می‌گشت تا عاشورا چرخش مدار خود را از نور چشم‌های کبود زهرای سه ساله بگیرد.

زمین دیوارها فروریخته خرابه شام، جای دختر آفتاب نبود، ضجه‌های کودکانه‌ات هنوز هم در گوش شهر سنگینی می‌کند، برسد به گوش یزیدیانی که گندم نفاق درو کرده بودند و نان ناجوانمردی خورده بودند.

چشم‌های خسته‌اش تنها یک چیز طلب می‌کرد، بی‌قراری دلش در پی یک آرامش بود، دردهای بی‌نهایت تن دردمندش از نوازش تازیانه‌ها خسته بود، دست نوازش پدر را 25 روز بود که بر تن خود احساس نکرده بود، رقیه تنها یک چیز می‌خواست... بابایش را.

اینک رقیه است و ظرف سرپوشیده‏ای که گشودنش، شهامتی عظیم طلب می‏کند. و رقیه سینی را می‌گشاید، سه ساله ‏است اما خوب می‏داند که پدر، محصور این سینی خونین نیست.

خوب به یاد دارد که پدر، خود گفته بود که خواهد رفت و اینک نه رقیه تاب دروی پدر را دارد و نه دیگر پدر تاب رنج‌های بزرگ دخترش را.

و دختر خورشید از پس روزها غربت گرمای وجود پدر، دل از زمین می‌کند و پای بر عرش می‌نهد تا دنیا حسرت ببرد بر وجودی که در سه سالگی، آسمان‌نشین شد تا خرابه شام در غربت بی‌کسی کاروان کربلا تا همیشه تاریخ بسوزد.

همایش سه ساله‌های سریش‌آباد

در شب غریبی کاروان کربلا، دختران سه ساله سریش‌آباد با رقیه (س) همنوا شدند تا زیبایی‌های کربلا ناتمام بودن خود را به رخ جهانیان بکشاند.

در همایشی که به بازسازی خرابه شام و وقایع آن شب پرداخته بود و در این میان دل‌ها همه خون بود برای بانوی صابره کربلا که در هجرتی بزرگ، هجری بزرگتر را منزل به منزل به زیبایی تفسیر کرد.

نگاه کودکان همیشه معصوم است اما نگاه کودکان این همایش، رنگ غریبی به خود داشت، به غربت تنهایی کودکی سه ساله که تنها آرزویش در سری بریده تجلی یافت.

مادری در گوشه‌ای بر سر می‌زند و چشم‌هایش در غم بزرگ زینب(س) سوگوار است، از او می‌پرسم چرا به اینجا آمده‌اید، جواب می‌دهد: آمده‌ام تا با خانم حضرت زینب(س) ابراز همدردی کنم، درد کمی نبود آنچه که در کربلا و شام بر ایشان گذشت.

خانم دیگری می‌گوید: امام خمینی(ره) فرمودند این محرم و صفر است که اسلام را زنده نگه داشته است، هر کس که بخواهد به اسلام و زنده بودن آن کمک کند، باید به این مجالس بیاید تا معرفت حسینی را گم نکند.

دیگری که اشک مجالش نمی‌دهد، می‌گوید: باید به خانم حضرت زینب بگوییم که خانم، زیبایی‌هایی که شما یک‌هزار و 400 سال قبل در کربلا از آن سخن گفتید، هنوز هم برای پیروانتان عیان است، زیبایی‌های غم بزرگ شما تمام‌نشدنی است.

و من با خودم می‌گویم، هیچ واژه‌ای توان درک «ما رایت الا جمیلا» عقیله بنی‌هاشم را ندارد اما محافل حسینی چه زیبا این همه زیبایی دردناک را در خود جای داده است.

-----------------------

گزارش از: کلثوم مومنی

-----------------------

دوشنبه 18/9/1392 - 17:7