تعداد مطالب : 2747
تعداد نظرات : 412
زمان آخرین مطلب : 2809روز قبل
(بروز) به معناى بیرون شدن به سوى (براز) - به فتح باء - است كه به معناى فضا است ، وقتى گفته مى شود:(برز الیه ) معنایش این است كه به سوى او بیرون شد بطورى كه میان او و طرف مقابل هیچ مانعى وجود نداشت ، مبارزه و براز هم ، كه بیرون شدن سپاهى از صف لشكر خود، در برابر دشمن هماوردش است ، از همین باب است .
كلمه
(تبع ) - به فتح تاء و باء - جمع تابع است ، مانند(خدم ) كه جمع خادم است .بعضى گفته اند:اسم جمع است .و بعضى گفته اند :مصدرى است كه مبالغه را مى رساند.و كلمه (مغنون ) اسم فاعل از اغناء است ، و همانطور كه گفته شد:به معناى (افاده اى است كه معناى دفع را هم متضمن باشد و به همین جهت با حرف (عن ) متعدى شده و دو كلمه (جزع ) و(صبر) دو واژه مقابل یكدیگرند، و(محیص ) اسم مكان از(حاص - یحیص - حیصا و حیوصا)
است و به طورى كه مجمع البیان گفته :رهایى یافتن از مكروه و ناراحتى است ، بنابر این ، محیص ، عبارت از مكان رهایى از شدت و مكروه است .
و معناى جمله
(و برزوا لله جمیعا)
این است كه :براى خدا طورى ظاهر مى شوند كه میان او و آنان ، هیچ حاجب و مانعى وجود نداشته باشد، و این تفاوت كه میان دنیا و آخرت است ،
كه در دنیا از خدا محجوب هستند و در آخرت ظاهر، نسبت به خود بندگان است كه در دنیا گمان مى كردند، بین آنها و خدا مانعى وجود داشته و آنها غایب از خدا، و خدا غایب از آنها است ، و چون قیامت مى شود مى فهمند كه در اشتباه بوده اند و در دنیا هم براى خدا ظاهر بودند، و اما نسبت به خداى تعالى این تفاوت در كار نیست ، و براى او هیچ مخلوقى در پرده نیست ، نه در دنیا و نه در آخرت ، همچنانكه خودش فرمود:
(ان الله لا یخفى علیه شى ء فى الارض و لا فى السماء)
.
ممكن هم است جمله مورد بحث ، كنایه باشد از اینكه آن روز بندگان براى حساب اعمال ، خالص مى گردند، و مشیت الهى تعلق گرفته بر انقطاع اعمال و آغاز جزاى موعود همچنانكه فرمود:
(سنفرغ لكم ایها الثقلان ).
دوشنبه 15/4/1388 - 2:5
قبلا گفتیم :حق بودن خلقت ، مقتضاى عزت و غنى بالذات بودن خدا است زیرا اگر غناى ذاتى خدا، این اقتضاء را نداشته باشد، و ممكن باشد كه از خداوند هم ، لهو و لعب سر بزند، و خلاصه ، این عالم خلقت كه مى بینیم ، با این نظام دقیق و جدیدى كه دارد، بازیچه اى باشد كه جز آوردن و از بین بردن ، منظور دیگرى نداشته باشد، لابد، باید مانند سایر بازى كنان ، دچار شوقى خیالى و حاجتى داخلى ، از قبیل تفرج هم ، و از بین بردن غم و اندوه و یا بیرون آمدن از وحشت تنهایى و یا خستگى بیكارى ، و امثال اینها شده باشد ولى غناى ذاتى خداوند سبحان همه این حرفها را دفع مى كند.
این مطلبى بود كه قبلا هم گفته بودیم ، حال مى خواهیم بگوییم :
شاید این نكته سبب شده باشد كه دنباله جمله
(ان الله خلق السموات و الارض ) بگوید:(ان یشا یذهبكم ...) پس در حقیقت ، جمله (ان یشا یذهبكم )
به منزله بیان جمله قبلى است ، و معنایش این مى شود كه :آیا نمى دانى كه خلقت این عالم مشهود، از عزت و غناى خداى تعالى ناشى شده است و اگر بخواهد همه شما را از بین برده ، خلقى جدید مى آفریند، و آیا نمى دانید كه این كار براى خداوند دشوار نیست ، چطور نمى دانید و حال آن كه او كسى است كه داراى اسماء حسنى ، و داراى هر عزت و كبریاء است ؟!
بنا بر این روشن مى شود اینكه در جمله
(على الله )، كلمه (الله ) كه اسم ظاهر است به جاى ضمیر آمده ، و خلاصه بجاى (علیه ) (على الله )
آمده براى این است كه بفهماند، دلیل مطلب چیست ، و اینكه دشوار نبودن این كار، دلیلش همین است كه او الله است .
حال اگر بپرسى ، آوردن جمله
(ان یشا...)اگر براى این بود كه غناى مطلق خدا را برساند و بفهماند كه او با خلق خود، بازى نمى كند، جا داشت به آوردن جمله (ان یشا یذهبكم ) اكتفا كند، و از آوردن جمله (و یات بخلق جدید)
خوددارى نماید:زیرا از بین بردن خلق قبلى ، و آوردن خلق جدید، دلیل بر بازى نكردن نیست ، بلكه ممكن است ، همین كارش هم یك بازى تازه اى باشد.
در جواب مى گوییم :این حرف وقتى صحیح است كه مى فرمود:
(ان یشا یذهب جمیع الخلق و یات بخلق جدید : اگر مى خواست ، تمامى موجودات را از بین مى برد و خلق نو مى آفرید).ولى این طور نفرمود، بلكه فرمود:اگر مى خواست شما بشر و یا شما امت خاتم النبیین (صلى الله علیه و آله و سلم ) را از بین مى برد و خلقى جدید یعنى بشر و یا امتى جدید مى آفرید.كه در این صورت جمله و (یات بخلق جدید)
لازم است ،
زیرا، ارتباطى كه بین موجودات جهان برقرار است ، و با بودن آن ارتباط، غرض حاصل مى شود با نبود یك نوع از آن موجودات ، یعنى نوع بشر آن ارتباط جمعى از بین مى رود، و روشن تر اینكه :اگر فرض كنیم ، بشر را از بین مى برد ولى زمین و آسمان را همچنان باقى مى گذاشت ، تازه باطل و لعب دیگرى را مرتكب شده بود، چون گفتیم یك یك موجودات در نظام جمعى و تحصیل غرض از آن ، مدخلیت دارند، پس اگر بشر را از بین مى برد باید بشرى دیگر جایگزین آن بكند.
و به عبارت دیگر، وقتى باطل در كارهاى خدا راه نداشت ، دیگر فرقى میان این باطل و آن باطل نیست همچنانكه از بین بردن همه خلق ، بدون غرض و نتیجه باطل است ، از بین بردن انسان به تنهایى و نیاوردن انسانى دیگر به جاى آن نیز یك نوع باطل دیگرى است ، پس اگر بخواهد غناى خود را برساند، باید بشرى را از بین برده و بشر دیگرى به جایش بیاورد، و این همان حقیقتى است كه آیه شریفه در مقام فهماندن آن است (دقت فرمائید).
دوشنبه 15/4/1388 - 2:4
(عمل حق ) كه در مقابل (عمل باطل ) است ، آن فعلى است كه فاعل آن نتیجه اى در نظر گرفته كه فعلش خود به خود به سوى آن نتیجه پیش مى رود، و چون مى بینیم هر یك از انواع موجودات این جهان از اول پیدایش ، متوجه نتیجه و غایتى معین است كه جز رسیدن به آن غایت ، هدف دیگرى ندارد، و نیز مى بینیم كه بعضى از این انواع غایت و هدف بعضى دیگر است ، یعنى براى اینكه دیگرى از آن بهره مند شود به وجود آمده ، مانند عناصر زمین كه گیاهان از آن بهره مند مى شوند، و مانند گیاهان كه حیوانات از آنها انتفاع مى برند و اصلا براى حیوان به وجود آمده اند، و همچنین حیوان كه براى انسان خلق شده ، و معناى آیه مورد بحث و آیه (و ما خلقنا السموات و الارض و ما بینهما لاعبین ما خلقنا هما الا بالحق و لكن اكثرهم لا یعلمون ).
و آیه
(و ما خلقنا السماء و الارض و ما بینهما باطلا ذلك ظن الذین كفروا)
همه ناظر به این معنا هستند.
بنا بر این ، دائما خلقت عالم ، از مرحله اى به مرحله اى و از هدفى به هدف شریف ترى پیش مى رود، تا آنكه به هدفى برسد كه هدفى بالاتر از آن نیست ، و آن بازگشت به سوى خداى سبحان است ، همچنان كه خودش فرمود:
(و ان الى ربك المنتهى )
.
و كوتاه سخن این كه :فعل و عمل ، وقتى حق است كه در آن خاصیتى باشد كه منظور فاعل از آن فعل ، همان خاصیت باشد، و با عمل خود به سوى همان خاصیت پیش برود، و اما اگر فعلى باشد كه فاعل ، منظورى غیر از خود آن فعل نداشته باشد، آن فعل باطل است ، و اگر فعل باطل براى خود نظام و ترتیبى داشته باشد، آن فعل را بازیچه مى گویند همانند بازى بچه ها كه حركات و سكناتشان براى خود، نظام و ترتیبى دارد، ولى هیچ منظورى از آن ندارند بلكه تنها منظورشان ایجاد آن صورتى است كه در نفس خود قبلا تصویر كرده و دلهایشان نسبت به آن صورت شایق شده است .

فعل خداى تعالى هم (خلقت این عالم ) از این نظر حق است كه در ماوراى خود و بعد از زوال آن فعل اثر و دنباله و هدفى باقى مى ماند، و اگر غیر این بود، و دنبال ، این عالم اثرى باقى نمى ماند، فعل خداى تعالى نیز باطل بود، و ناچار این عالم را به منظور رفع خستگى و سرگرمى و تسكین غم و غصه ها و یا تفرج و تماشا، یا رهایى از وحشت تنهایى و امثال اینها خلق كرده بود، لیكن از آنجایى كه خداى سبحان عزیز و حمید است ، و با داشتن عزت هیچ نوع ذلت و فقر و فاقه و حاجتى در ذاتش راه ندارد، مى فهمیم كه از عمل خود، یعنى خلقت این عالم ، غرض و هدفى داشته است .
از آنچه گذشت این معنا روشن مى شود كه حرف
(باء) در كلمه (بالحق ) باء مصاحبت است ، و اینكه بعضى گفته اند:باء سببیت و یا باء آلت است و معناى آن :(خلق كرد بوسیله قبول حق و یا به غرض حق )
مى باشد، صحیح نیست .


ان یشا یذهبكم و یات بخلق جدید و ما ذلك على الله بعزیز).



(عزیز) در اینجا به معناى شاق و دشوار است ، و خطاب در آیه به عموم بشر است ، منتهى اینكه پیامبر اكرم (صلى الله علیه و آله و سلم ) را در (الم تر) كه قبل از این جمله بود، و همچنین بعد از این آیه مى آید و نیز در كلمه (ذلك ) مورد خطاب قرار داده از باب مثال است ولى منظور عموم بشر است .
دوشنبه 15/4/1388 - 2:4
در كافى به سند خود، از معاویه بن وهب ، از ابى عبد الله (علیه السلام ) روایت كرده كه فرمود:هر كه خداوند توفیق شكرش داده باشد، نعمتش را هم زیاد مى كند، همچنانكه خودش فرمود:(لئن شكرتم لازیدنكم ).
و در الدر المنثور است كه ابن ابى الدنیا و بیهقى در كتاب
(شعب الایمان )
از ابى زهیر یحیى بن عطارد بن مصعب ، از پدرش ‍ روایت كرده اند كه گفت :رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم ) فرمود:به هیچ كس چهار چیز ندادند كه از چهار چیزش دریغ كرده باشند، به كسى توفیق شكر ندادند
كه از زیادى نعمتش دریغ كرده باشند، زیرا خداى تعالى فرمود:
(لئن شكرتم لازیدنكم ) و به كسى توفیق دعا ندادند كه اجابت را از وى دریغ كرده باشند چون خداى تعالى فرموده :(ادعونى استجب لكم ) و به كسى توفیق استغفار ندادند كه از آمرزشش دریغ كرده باشند، زیرا خداى تعالى فرموده :(استغفروا ربكم انه كان غفارا) و به كسى توفیق توبه ندادند كه از قبول توبه اش دریغ كرده باشند، چون خداى تعالى فرموده :و (هو الذى یقبل التوبه عن عباده )
.
و در همان كتاب است كه ابو نعیم ، در كتاب ،
(حلیه ) از طریق مالك ابن انس ، از جعفر بن محمد بن على بن الحسین روایت كرده كه گفت :وقتى سفیان ثورى به جعفر بن محمد گفت :من از محضرت بر نمى خیزم تا اینكه مرا حدیث كنى ، جعفر بن محمد گفت :پس ‍ گوش كن كه براى تو حدیثى مى گویم كه از احادیث زیادى بهتر باشد، چون حدیث زیاد، براى تو خوب نیست :وقتى خداوند به تو نعمتى داد و خواستى همیشه برایت بماند شكر و سپاس خداى را بر آن زیاد به جاى آر چون خداى تعالى در كتاب مجیدش ‍ فرموده :(لئن شكرتم لازیدنكم )
، و هر وقت محرومیت از نعمتى طول كشید زیاد استغفار كن ، چون خداى تعالى در كتاب مجیدش ‍ فرموده :
(استغفروا ربكم انه كان غفارا یرسل السماء علیكم مدرارا و یمددكم باموال و بنین ) - یعنى در دنیا و آخرت -(و یجعل لكم جنات و یجعل لكم انهارا) اى سفیان اگر از ناحیه سلطان و یا كس دیگرى اندوهى به تو روى آورد زیاد بگو(لا حول و لا قوه الا بالله )
، كه این كلمه ، كلید فرج و گنجى از گنجهاى بهشت است .
مؤ لف :در این معنا، روایات بسیارى از طریق شیعه و سنى رسیده است .
و در كافى به سند خود، از عمر بن یزید روایت كرده كه گفت :از امام صادق (علیه السلام ) شنیدم كه مى فرمود:شكر هر نعمتى ، هر قدر هم كه بزرگ باشد، این است كه حمد خدا گوئى .
و در همان كتاب به سند خود، از حماد بن عثمان روایت كرده كه گفت :امام صادق (علیه السلام ) از مسجد بیرون آمد، دید مركبش گم شده ، فرمود:اگر خدا مركبم را به من برگرداند حق شكر او را ادا خواهم كرد، چیزى نگذشت مركبش را آوردند، حضرت در شكر آن گفت :الحمد لله .شخصى پرسید: فدایت شوم ، مگر شما نفرمودید:هر آینه شكر خدا را آنطور كه حق او است بجا مى آورم ؟ فرمود:مگر نشنیدید گفتم .الحمد لله .
و در همان كتاب به سند خود، از ابى بصیر روایت كرده كه گفت :خدمت امام صادق (علیه السلام ) عرضه داشتم :آیا شكر خدا حدى دارد كه اگر بنده خدا به آن حد شكر كند، شكر خداى را كرده باشد؟ فرمود:آرى .عرضه داشتم :چیست ؟ فرمود:در مقابل هر نعمتى ، از اهل و مال كه به او داده ، بگوید:الحمد لله ، و اگر در نعمتى كه خداوند به او داده حقى باشد آن حق را ادا كند، و از همین باب است كه خداى تعالى به ما تعلیم داده ، در هنگام سوار شدن بر مركب بگوئیم
(سبحان الذى سخر لنا هذا و ما كنا له مقرنین ) و نیز تعلیم داده كه بگوئیم :(رب انزلنى منزلا مباركا و انت خیر المنزلین ) و همچنین آیه شریفه (رب ادخلنى مدخل صدق و اخرجنى مخرج صدق و اجعل لى من لدنك سلطانا نصیرا)
.
و در تفسیر عیاشى ، از ابى ولاد روایت شده كه گفت :به امام صادق (علیه السلام ) عرض كردم مگر غیر از این است كه این نعمتى كه داریم (ولایت اهل بیت ) از ناحیه خدا است ؟
حال اگر شكرش را به جاى آوردیم آن را زیادتر مى كند چون خودش فرموده :
(لئن شكرتم لازیدنكم )
؟ فرمود:چرا، هر كس ‍ خداى را بر هر نعمتى شكر و سپاس بگوید، و بداند كه نعمتش از ناحیه او است نه غیر، خداوند نعمتش را بر او زیاد مى كند.
مؤ لف :دو روایت آخرى به بهترین وجهى شكر را تفسیر مى كنند، و
بیان گذشته ما هم كه گفتیم :شكر، اظهار نعمت است ، هم در اعتقاد و هم به زبان و هم به عمل با آن انطباق دارد، زیرا روایت ابى ولاد، شكر اعتقادى ، و روایت ابى بصیر شكر عملى ، و هر دو روایت شكر زبانى را بیان مى كنند، و آیه شریفه
(و اما بنعمه ربك فحدث ) هم آن را تایید مى كند.و در تفسیر قمى مى گوید:پدرم مرفوعا و بدون ذكر سند از رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم ) حدیث كرد كه ایشان فرمود:هركه همسایه خود را به طمع منزلش اذیت كند، خداوند خانه خود او را به ارث ، به آن همسایه مى دهد، و این كلام خداى تعالى است كه مى فرماید:(
و قال الذین كفروا لرسلهم ...فاوحى الیهم ربهم لنهلكن الظالمین و لنسكننكم الارض من بعدهم .
و در تفسیر مجمع و روح المعانى از رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم ) روایت شده كه هر كه همسایه اش را بیازارد خداى تعالى خانه اش را نصیب همان همسایه اش مى فرماید.
و درالدر المنثور است كه ابن ضریس از ابى مجلز روایت كرده كه گفت :مردى خدمت على بن ابى طالب (علیه السلام ) عرض كرد:من داناترین مردم به انساب هستم .فرمود:تو نمى توانى همه مردم را به دودمانى نسبت دهى ؟ عرض كرد:چرا مى توانم .فرمود:بگو ببینم ، در آیه
(و عادا و ثمود و قرونا بین ذلك كثیرا) مى دانى این قرون بسیار چه كسانى هستند؟ عرض كرد بله ، من همه آنها را نسبت مى دهم (و مى گویم كدام پسر كدام و نوه كدام بود).فرمود:مگر آیه (الم یاتكم نبوا الذین من قبلكم قوم نوح و عاد و ثمود و الذین من بعدهم لا یعلمهم الا الله )
را نخوانده اى ؟ آن مرد،
ساكت ماند.(زیرا آیه شریفه صریحا مى فرماید كه انسابى هستند كه جز خدا كسى آنها را نمى داند).
دوشنبه 15/4/1388 - 2:3
و در مجمع از ابى عبد الله (علیه السلام ) روایت مى كند كه فرموده است :كلمه (صدید) به معناى چرك و خونى است كه از عورت زنان فاحشه به آتش دوزخ مى ریزد.
و در الدر المنثور است كه احمد و ترمذى و نسائى و ابن ابى الدنیا در كتاب (صفه النار) و ابو یعلى و ابن جریر و ابن منذر و ابن ابى حاتم و طبرانى و ابو نعیم در كتاب (حلیه ) (وى حدیث را صحیح دانسته ) و ابن مردویه و بیهقى در كتاب (البعث و النشور) از ابى امامه از رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم ) روایت كرده اند كه در ذیل آیه (و یسقى من ماء صدید یتجرعه ) فرموده :آن را نزدیكش مى برند و او خود را پس مى كشد، و هر چه نزدیك ترش مى آورند صورتش از حرارت آن كباب مى شود و پوست سرش ‍ كنده مى شود، و چون آن را مى آشامد امعاء و اعضاى داخلى اش پاره پاره مى گردد و از پایین تنش مى ریزد، خداى تعالى هم فرموده :(فسقوا ماء حمیما فقطع امعاءهم ) و نیز فرمود:(و ان یستغیثوا یغاثوا بماء كالمهل یشوى الوجوه )
.
و در تفسیر قمى در ذیل همین آیه ، از یكى از معصومین (علیهم السلام ) نقل كرده كه فرمود:چون نزدیكش مى شوند بدش مى آید، و چون نزدیكش مى آورند صورتش كباب گشته پوست سرش كنده مى شود، و چون آن را مى خورد اعضاى داخلى اش پاره پاره گشته و نیز كف پاهایش بریده بریده مى گردد و از بعضى از ایشان صدید و چرك مانند سیل بیرون مى آید....
و در همان كتاب در روایت ابى الجارود از امام باقر (علیه السلام ) چنین آمده :(عنید)
به معناى روى گردان از حق است .
سوره ابراهیم آیات 19 - 34


الم تر ان الله خلق السموت و الارض بالحق ان یشا یذهبكم و یات بخلق جدید(19)
و ما ذلك على الله بعزیز(.2)
و برزوا لله جمیعا فقال الضعفوا للذین استكبروا انا كنا لكم تبعا فهل انتم مغنون عنا من عذاب الله من شى ء قالوا لو هدینا الله لهدینكم سواء علینا اجزعنا ام صبرنا ما لنا من محیص (21)
و قال الشیطان لما قضى الامر ان الله وعدكم وعد الحق و وعدتكم فاخلفتكم و ما كان لى علیكم من سلطان الا ان دعوتكم فاستجبتم لى فلا تلومونى و لوموا انفسكم ما انا بمصرخكم و ما انتم بمصرخى انى كفرت بما اشركتمون من قبل ان الظلمین لهم عذاب الیم (22)
و ادخل الذین ءامنوا و عملوا الصلحت جنت تجرى من تحتها الانهر خلدین فیها باذن ربهم تحیتهم فیها سلم (23)
الم تر كیف ضرب الله مثلا كلمه طیبه كشجره طیبه اصلها ثابت و فرعها فى السماء(24)
توتى اكلها كل حین باذن ربها و یضرب الله الامثال للناس لعلهم یتذكرون (25)
و مثل كلمه خبیثه كشجره خبیثه اجتثت من فوق الارض ما لها من قرار(26)
یثبت الله الذین ءامنوا بالقول الثابت فى الحیوه الدنیا و فى الاخره و یضل الله الظلمین و یفعل الله ما یشاء(27)
الم تر الى الذین بدلوا نعمت الله كفرا و احلوا قومهم دار البوار(28)
جهنم یصلونها و بئس القرار(29)
و جعلوا لله اندادا لیضلوا عن سبیله قل تمتعوا فان مصیركم الى النار(.3)
قل لعبادى الذین ءامنوا یقیموا الصلوه و ینفقوا مما رزقنهم سرا و علانیه من قبل ان یاتى یوم لا بیع فیه و لا خلل (31)
الله الذى خلق السموت و الارض و انزل من السماء ماء فاخرج به من الثمرت رزقالكم و سخر لكم الفلك لتجرى فى البحر بامره و سخر لكم الانهر(32)
و سخر لكم الشمس و القمر دائبین و سخر لكم الیل و النهار(33)
و ءاتئكم من كل ما سالتموه و ان تعدو نعمت الله لاتحصوها ان الانسان لظلوم كفار(34)



ترجمه آیات
مگر نمى دانى كه خدا آسمانها و زمین را به حق آفرید؟ اگر بخواهد، شما را مى برد و خلقى تازه مى آورد (19).
و این كار، براى خدا دشوار نیست (.2).
(در روز قیامت ) همه براى خدا و در پیشگاه او ظاهر مى شوند در این هنگام ضعفا به مستكبران مى گویند:ما پیروان شما بودیم ، آیا (امروز) چیزى از عذاب خدا را مى توانید از ما دفع كنید؟ آنها مى گویند:اگر خدا هدایتمان كرده بود ما نیز شما را هدایت كرده بودیم .(اما حالا) چه بیتابى كنیم
و چه صبر كنیم بر ایمان یكسان است ، و گریزگاهى نداریم (21).
و همینكه كار خاتمه پذیرد، شیطان مى گوید:خدا به شما وعده درست داد.و من نیز به شما وعده (باطل و نادرست ) دادم و تخلف كردم ، من بر شما تسلطى نداشتم جز اینكه دعوتتان كردم و شما اجابتم كردید، مرا ملامت نكنید، خودتان را ملامت كنید، من فریادرس شما نیستم ، و شما نیز فریادرس من نیستید من آن شركتى كه پیش از این (در كار خدا) برایم قائل بودید انكار دارم .به درستى ستمگران ، عذابى دردناك دارند (22).
و كسانى كه ایمان آورده و كارهاى شایسته كرده اند به بهشت هایى كه جویها در آن روانست برده مى شوند در حالى كه به اذن پروردگارشان در آن جاودانند و درود گفت نشان (به یكدیگر) در آنجا سلام است (23).
مگر ندیدى خدا چگونه مثالى زد و سخن نیك را به درخت پاكیره اى تشبیه كرد كه ریشه اش (در زمین ) ثابت و شاخه آن در آسمان است ؟ !(24).
همیشه به اذن پروردگارش میوه خود را مى دهد، خدا این مثلها را براى مردم مى زند، شاید متذكر شوند (25).
و سخن بد را به درخت ناپاكى شبیه كرد كه از زمین كنده شده و قرار و ثباتى ندارد (26).
خدا كسانى را كه ایمان آورده اند بخاطر گفتار و اعتقاد ثابتشان ثابت قدم مى دارد، هم در زندگى دنیا و هم در جهان دیگر، و ستمگران را گمراه مى كند
، و خدا هر چه بخواهد، مى كند (27).
مگر آن كسانى را كه نعمت خدا را تغییر داده و قوم خویش را به دار البوار (نیستى و نابودى ) كشاندند ندیدى ؟ (28).
دار البوار جهنمى است كه وارد آن مى شوند و بد قرارگاهیست (29).
آنها براى خدا مانندهایى قرار دادند تا (مردم را) از راه وى گمراه كنند، بگو از زندگى دنیا بهره گیرید اما سرانجام كار شما به سوى آتش دوزخ است (.3).
به بندگان من كه ایمان آورده اند بگو:پیش از آن كه روزى بیاید كه در آن نه معامله باشد و نه دوستى نماز را به پاداشته و از آنچه روزیشان داده ایم پنهان و آشكار را انفاق كنند (31).
خداوند آن كسى است كه آسمانها و زمین را آفرید و از آسمان ، آبى نازل كرد
، و با آن ، میوه ها (ى مختلف را) براى روزى شما پدید آورد و كشتى را به خدمت شما گماشت تا به امر خدا در دریا به حركت در آید، و جویها را به خدمت شما گماشت (32).
و خورشید و ماه را كه پیوسته در حركت هستند به خدمت شما گماشت و شب و روز را (نیز) به تسخیر شما در آورد (33).
و از هر چه خواستید، به شما عطا كرد، و اگر بخواهید نعمتهاى خدا را بشمارید قدرت آن را نخواهید داشت به درستى كه انسان ، بسیار ستم پیشه و ناسپاس است (34).
بیان آیات
این آیات ، مردم را به مساله خداشناسى تذكر مى دهد، ولى خطاب در آنها همه متوجه رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم ) است ، كه یكى پس از دیگرى مى فرماید:(الم تر...)، (الم تر...)، (الم تر...)(آیا نمى بینى )؟.
خداى تعالى در این آیات ، این معنا را تذكر مى دهد كه این عالم بر اساس حق ، خلق شده ، و تمامى انسانها به زودى مبعوث مى شوند، و آنهایى كه در زندگى دنیا، زندگیشان بر اساس حق بوده و به حق ایمان آورده و به آن عمل كرده اند به سعادت و بهشت نائل مى شوند، و آنهایى كه زندگیشان
بر اساس باطل بوده ، یعنى باطل را پرستیده و شیطان را پیروى كردند، و طاغیان مستكبر را اطاعت نمودند، چون فریب عزت و قدرت ظاهرى آنان را خوردند، چنین افرادى در آخرت قرین شقاوت خواهند بود و همانهایى كه اینها پیرویشان مى كردند از اینها بیزارى مى جویند، و شیطانهاى انسى و جنى كه معبود اینها قرار گرفته بودند، اظهار بیگانگى مى كنند، و برایشان معلوم مى شود كه عزت و حمد، همه از خدا بوده است .
آنگاه این معنا را تذكر مى دهد كه تقسیم كردن مردم به دو قسم ، از این جهت است كه سلوك و رفتار آنان دو قسم بوده است ، یكى سلوك هدایت ، و یكى سلوك ضلالت ، آن كسى كه اولى را دارد، مومن ، و آن كس كه دومى را گرفته ظالم است ، انتخاب دوگانه از قدرت و اختیار خداوند بیرون نبوده و هر چه بخواهد مى كند و عزت و حمد مخصوص اوست .
سپس وضع امتهاى گذشته را كه به خاطر كفران نعمت خداى عزیز و حمید دچار هلاكت و انقراض شدند، خاطرنشان ساخته ، انسانها را بخاطر ظلم و كفران نعمت خدا كه تمام عالم وجود را پر كرده و آنها را نمى توان احصاء نمود، عتاب مى فرماید.


الم تر ان الله خلق السموات و الارض بالحق



مقصود از(رویت ) و دیدن ، علم قاطع است ، چون علم است كه مى تواند به كیفیت خلقت آسمانها و زمین تعلق بگیرد، نه رویت به چشم .
براى روشن شدن معناى آیه ناچاریم قدرى در معناى كلمه (حق ) ایستادگى كنیم :
دوشنبه 15/4/1388 - 2:3
كلمه (لتعودن ) از ماده (عاد) به معناى (صار) است ، و به همین جهت ، جزء افعال ناقصه است ، و معنایش برگشتن از حالى به حال دیگر است ، چه اینكه حال دوم را قبلا داشته و یا نداشته ، خلاصه ، مى خواهیم بگوییم :كلمه (عود) در این آیه ، دلیل بر این نیست كه انبیاء قبلا در ملت كفر بوده اند، و حال به حكم كفار، باید دوباره به آن آیین برگردند، چون اگر چنین معنایى در كلمه عود خوابیده بود بایستى مى گفتند:(لتعودن الى ملتنا : باید به ملت ما برگردند) ولى چنین نگفتند بلكه گفتند:(باید در ملت ما درآیید) و این خود، همانطور كه دیگران نیز گفته اند دلیل بر این است كه انبیاء، قبلا در ملت كفر نبوده اند.
و از بیانى كه كردیم فساد گفتار بعضى ظاهر مى شود كه گفته اند:ظاهر آیه این است كه رسل ، قبل از رسالت در ملت خود بوده اند، (بعد از رسالت هم ) كفار، ایشان را مجبور كرده اند كه دوباره به آنچه كه قبلا در آن بوده اند برگردند.
بعلاوه خطاب كفار و روى سخنشان ، تنها به انبیاء نبوده ، بلكه مومنین به ایشان را نیز مخاطب قرار داده اند، و به خاطر این كه مومنین قبلا در ملت كفر بوده اند، قرآن كریم هم تعبیر به
(عود برگشتن )
كرده ، چون بیشتر و بلكه همه منهاى یك نفر ایشان قبلا در كفر بوده اند.
و از لطایف فصاحتى كه در آیه بكار رفته ، این است كه یك لام قسم و یك نون تاكید بر یك طرف تردید یعنى
(لنخرجنكم ) و یك لام و یك نون تاكید هم بر طرف دیگر یعنى (لتعودن )، در آورده است ، با این كه كلمه (او) براى استدراك است كه مفید استثناء مى باشد، و اگر كسى پیش خود فكر كند كه معنا ندارد.بگوییم :(به خدا قسم باید از شهر ما حتما بیرون شوید مگر این كه به خدا قسم به ملت ما برگردید)
پس قرآن كریم چرا این طور تعبیر كرده است ؟.
جوابش این است كه :با این عمل ، خواسته است ، بفهماند، از آنجایى كه برگشتن ایشان به ملت كفر، به اختیار خودشان نبوده ، و بر حسب فرض ، كفار ایشان را بر مى گرداندند، پس در حقیقت طرف دیگر تردید:
(لتعودن : شما) را به خدا قسم بر مى گردانیم ).مى شود، و و قتى معنا چنین شد، لام قسم و نون تاءكید بر سرش در مى آید و برگشت معنا به این مى شود كه : (به خدا قسم یا از دیار خودتان بیرونتان مى كنیم و یا آنكه به خدا قسم شما را به ملت خود بر مى گردانیم ).
جمعه 12/4/1388 - 20:5
و معناى آیه این است كه :ما چه عذرى مى توانیم داشته باشیم در این كه
به خدا توكل نكنیم ، و حال آن كه خداى تعالى ما را به راههایمان هدایت فرمود، و ما خود در این سعادت و این نعمت بزرگ كه بر ما منت نهاده دخالتى نداشته ایم ، چون كه خداى سبحان ، این كار را با ما كرده و چنین نعمتى كه تمامى خیرات در آن است به ما ارزانى داشته ، لازم است در سایر امور خود هم ، بر او توكل كنیم .
و این كلام ، در حقیقت حجت دومى است بر وجوب توكل بر خدا چون
در این حجت ، مطلب را از راه دلالت ثبوت ملازمى بر ملازم دیگر اثبات نموده است یعنى از راه ثبوت هدایت ، وجوب توكل را اثبات كرده همچنانكه در حجت قبلى از راه خود موثر، برهان آورد، بیان این حجت این است كه :هدایت خدا ما را به راههایمان ، خود دلیل بر وجوب توكل ما بر اوست زیرا مى دانیم كه او به بندگان خود خیانت نمى كند، و جز خیر براى ایشان چیز دیگرى نمى خواهد، و با اینكه چنین دلیلى بر وجوب توكل داریم ، دیگر چه دلیلى بر عدم آن مى توانیم داشته باشیم تا عذر ما باشد.و چون با بودن دلیل بر وجوب توكل ، معقول نیست دلیلى هم بر عدم وجوب باشد، ناگزیر هیچ راه و عذرى براى عدم توكل بر خدا، نخواهیم داشت .
پس جمله
(و على الله فلیتوكل المومنون ) به منزله دلیل (لمى ) و جمله (و ما لنا الا نتوكل على الله و قد هدینا سبلنا) به منزله دلیل (انى ) است .از خواننده گرامى تمنا مى شود در این بیان شیرین و احتجاج (سهل و ممتنع )
كه قرآن كریم ، در كوتاهترین عبارت ، در اختیار متدبرین خود قرار داده است دقت فرمایند.
در جمله
(و لنصبرن على ما آذیتمونا)
صبر در برابر آزار و اذیت امت را، فرع بر وجوب توكل بر خدا قرار داده است و معنایش ‍ این است كه :
حال كه واجب شد بر او توكل كنیم ، و حال كه ما به او ایمان داریم ،
و حال كه مى بینیم او ما را به راههایمان دلالت و رهبرى فرموده است ، جا دارد كه در راه دعوت شما به سوى او، در برابر آزار شما صبر كنیم ، تا او به آنچه كه مى خواهد حكم فرماید و هر چه مى خواهد بكند، بدون اینكه ما به حول و قوه خیالى خودمان اعتمادى بكنیم .
و جمله
(و على الله فلیتوكل المتوكلون )
مطلب را ترقى داده ، مى فهماند كه :نه تنها ما باید چنین باشیم ، بلكه هر كسى كه داراى توكل به خدا است باید وصفش چنین باشد، چه مومن و چه كافر، زیرا غیر او دلیل و راهنماى دیگرى نیست ، هر چند كه غیر مومن نمى توانند متوكل حقیقى باشد، چون كسى كه داراى توكل حقیقى است ، فكر مى كند كه همه امور به دست خدا است ، و با چنین فكرى جز اطاعت در آنچه دستور مى دهد و دست بردارى از آنچه نهى مى كند و رضا به آنچه كه راضى مى شود و خشم بر آنچه كه او را به خشم در مى آورد چاره اى ندارد، و این همان ایمان است .


و قال الذین كفروا لرسلهم لنخرجنكم من ارضنا او لتعودن فى ملتنا



این كلام ، تهدیدى است كه كفار بعد از درماندن در بحث و مناظره با پیغمبران خود، به ایشان كرده اند، و خطاب در (لنخرجنكم ...حتما شما را بیرون مى كنیم .) به پیغمبران و مومنین به ایشان است ، و از آن بر مى آید كه حتى به این مقدار هم راضى نبودند كه پیغمبران از دین خدا دست بردارند ولى مومنین همچنان بر دین توحید پایدار باشند، بلكه از ایشان خواسته اند كه با اتباع خود از دین توحید دست برداشته ، به ملت كفر آنان روى آورند، و خداوند این معنا را در آیه (قال الملاء الذین استكبروا من قومه لنخرجنك یا شعیب و الذین آمنوا معك من قریتنا او لتعودن فى ملتنا) تصریح فرموده است
جمعه 12/4/1388 - 20:5
در این آیه ، انبیاء پاسخ ایراد كفار را مى دهند كه مى گفتند:شما بشرى مانند ما هستید و داراى هویتى مانند فرشتگان ملكوتى و متصل به غیب نیستید چون اگر چنین ادعائى بكنید، باید براى صدق ادعاى خود، عملى انجام دهید كه دلالت بر داشتن قدرت غیبى شما بكند.
حاصل جواب رسولان این است كه درست است كه ما مانند شما بشر هستیم ، و لیكن این كه گفتید:مانند شما بشر بودن مستلزم نداشتن امتیاز و خصایصى فوق العاده ، از قبیل وحى و رسالت است ، صحیح نیست ، زیرا مماثلت و همانندى در بشریت ، باعث همانندى در جمیع كمالات صورى و معنوى انسانى نیست ، همچنانكه مى بینیم افراد عادى مردم در اعتدال و موزون بودن قد و قامت و زیبائى منظر، مثل هم نیستند، و همچنین در رزانت عقل و درستى راى و فهم و ذكاوت همانند هم نیستند، در بعضى (این كمالات ظاهرى و معنوى ) یافت مى شود و در بعضى نمى شود، بنابر این ، چه استبعادى دارد كه خداوند به بعضى از افراد بشر، تفضل و عنایت مخصوص كرده ، و او را به وحى و رسالت ، بر سایر مردم ترجیح داده باشد، و خدا به هر كس از بندگان خویش بخواهد منت مى نهد.
دلیلى هم كه آوردید و گفتید:
(
باید عملى انجام دهید كه دلالت بر داشتن
قدرت غیبى شما بكند
)
صحیح و تمام نیست ، زیرا این سخن وقتى صحیح است كه ما ادعاى شخصیت ملكوتى و قدرت غیبى كرده باشیم ، قدرتى كه دارنده اش هر چه بخواهد مى كند، و ما چنین ادعائى نكرده ایم ، ما خود و سایر انبیاء را جز بشرى مانند شما نمى دانیم ، تنها تفاوتى كه قائل هستیم ، این است كه به ما انبیاء وحى مى شود، ما را
فرمان رسالت مى دهند، و اگر معجزه اى هم مى آوریم به اذن خدا و مشیت او است .
بنابر این ، جمله
(ان نحن الا بشر مثلكم ) در حقیقت تسلیمى است از انبیاء (علیهم السلام ) نسبت به كلام كفار كه مى گفتند:(ان انتم الا بشر مثلنا) یعنى در برابر سخن كفار تسلیم شدند تا از همان سخن ، عكس آن نتیجه اى را كه خود آنان مى گرفتند بگیرند و جمله (و لكن الله یمن على من یشاء) اشاره به مقدمه اى است كه به انضمام آن ، نتیجه مطلوب بدست مى آید، و اصل جواب عبارت است از جمله (و ما كان لنا ان ناتیكم بسلطان الا باذن الله )
كه از بشر بودن خود، نتیجه گرفته اند.
و اگر این بحث را با جمله و
(على الله فلیتوكل المومنون )
خاتمه داده است براى اشاره به مطلبى است كه به منزله دلیل دیگرى است كه اختصاص به مومنین دارد، و آن این است كه :ایمان مومنین به خداى سبحان ، اقتضاء مى كند كه معتقد باشند به اینكه آوردن معجزه ، امرى است كه به خداى تعالى مربوط مى باشد چون حول و قوه همه ، مال خدا و مخصوص او است و كسى بدون اذن او مالك چیزى از آن حول و قوه نیست .
توضیح این كه :بعد از آنكه مومنین معتقد شدند كه معبود آنها خدائى است كه تمامى عالم از او مبدا گرفته و به او منتهى مى شود، و قوام هر چیزى به وجود او است ، باید معتقد گردند كه تنها او رب تمامى موجودات و مالك تدبیر آنها است ، و هیچ موجودى مالك چیزى بدون اذن و عنایت او نیست ، پس او وكیل هر چیز، و قیوم تمامى امور مربوط به آن است .
پس مومنین ، باید رب خود را وكیل خود در همه امور مربوط به خود بدانند حتى در اعمالى كه به خودشان نسبت مى دهند چون گفتیم : حول و قوه همه از اوست ، رسول او نیز باید اعتراف كند كه خودش نمى توانند از پیش
خود معجزه اى بیاورد، مگر آنكه خدا اذنش بدهد.
این آیه شریفه ظهور در این مطلب دارد كه ، انبیاء (علیهم السلام ) چنین ادعایى نكرده اند كه :آوردن معجزه ، كه آن را سلطان مبین نامیده اند، از ایشان محال است ، بلكه خواسته اند بگویند در آوردن آن ، استقلال نداریم ، و چنین نیست كه اگر بخواهیم بیاوریم ، به اذن خدا محتاج نباشیم ، و براى بیان این معنى ، دو دلیل بالا را آورده اند.یكى براى كفار، و یكى براى مومنین نه براى امتناع و محال بودن آن .


و ما لنا ان لا نتوكل على الله و قد هدینا سبلنا و لنصبرن على ما آذیتمونا و على الله فلیتوكل المتوكلون


كلمه (ما) كه در اول این آیه است استفهامى است ، آن هم استفهام انكارى ، كه معناى (چرا نباید چنین باشیم ) را مى دهد، و جمله (و قد هدینا سبلنا)، حال از ضمیر در (لنا) است ، و سبل انبیاء و رسل ، همان شریعتهایى است كه مردم را به سوى آن دعوت مى كردند، هم چنان كه فرمود:(قل هذه سبیلى ادعوا الى الله على بصیره ).
جمعه 12/4/1388 - 20:4
در مباحث نبوت در جلد دوم این كتاب گذشت كه گفتیم :آیت معجزه ، حجت و دلیلى است عام ، بر نبوت هر پیغمبرى ، نه حجت عامیانه و مخصوص عوام ، مخصوصا معجزه وحى و نبوت كه خود یك نوع اتصال به غیب مى باشد امرى خارق العاده در میان افراد بشر است كه در بین خود، نظیر آن را نمى یابند، پس هر كه مدعى نبوت باشد باید ادعاى خود
را اثبات كند، و راهى براى اثبات آن ندارد جز از طریق خارق عادت دیگرى كه دلالت بر صحت این اتصال غیبى بكند.چون به اصطلاح اهل علم
(حكم الامثال واحد : حكم مثلها یكى است )
و خلاصه ، وقتى جایز و ممكن باشد كه كسى ارتباط و اتصال به عالم غیب ، كه خود یك خارق عادت است داشته باشد، باید بتواند خارق عادتهاى دیگرى هم بیاورد تا خارق عادت اولى را تایید و اثبات كند.
پیغمبران بعد از آنكه علیه كفار معاصر خود، بر مساله نبوت عامه احتجاج مى كنند و مى فرمایند:
(یدعوكم لیغفر لكم من ذنوبكم و یوخركم الى اجل مسمى ) كفار بر مى گردند و مطالبه دلیل مى كنند و عمل خود را چنین توجیه مى كنند كه :(ان انتم الا بشر مثلنا) آخر شما، جز یك بشرى مثل ما نیستید، چرا ما باید ادعاى شما را بپذیریم ؟ و بعد از آنكه از عمل خود چنین اعتذار جستند، صراحتا و بدون پرده درخواست دلیل نموده گفتند:(فاتونا بسلطان مبین )
پس حالا كه اصرار مى ورزید معجزه اى آشكار بیاورید.
معناى كلامشان این است كه بر فرض هم بپذیریم كه مقتضاى عنایت الهى این است كه ما را بسوى مغفرت و رحمت خود دعوت كند، لیكن این را دیگر نمى پذیریم كه این دعوت را، به دست شخص شما انجام داده باشد، چون شما هم مثل ما یك فرد بشر هستید و هیچ زیادى بر ما ندارید، و اگر رسیدن به چنین مقامى از آثار و خواص بشریت است ما نیز بشر هستیم و باید آنچه را كه شما مى یابید ما هم بیابیم ، پس اگر شما در دعوت خود راست مى گویید، و قدرتى ما فوق قدرت بشرى دارید، باید بتوانید كه كارهایى مافوق كارهاى بشرى انجام داده و معجزه اى آشكار و دندان شكن بیاورید كه بر عقل هاى ما چیره شود، و ما را به اذعان و اعتراف بر نبوت شما مجبور سازد، و آن معجزه اى است كه مانند دعوتتان خارق عادت باشد.
از این بیان كه ذكر كردیم روشن مى شود كه :
اولا - گفتار كفار در آیه مورد بحث ، از قبیل انكار ادعاى انبیاء است و جمله
(ان انتم الا بشر مثلنا) سند انكار ایشان است ، و جمله (
فاتونا بسلطان
مبین
)
تصریح به در خواست دلیل است ، (در جمله اول ، مى گویند:ما به این دلیل قبول نداریم ، و در جمله دوم مى گویند:دلیل مدعاى شما چیست ؟).
و ثانیا - جمله
(تریدون ان تصدونا عما كان یعبد آباونا)
از قبیل جمله معترضه است كه بین انكار، و سند انكار فاصله انداخته ، و معنایش این است كه شما بشرى مانند ما هستید و هیچ فضیلت و شرافتى بر ما ندارید، بنابر این ، هیچ وجهى ندارد كه ما ادعاى شما را بدون دلیل بپذیریم ، آن هم ادعائى كه ما در خود و امثال خود سراغ نداریم ، و اگر
هم از كسى دیده و شنیده باشیم ، از كسانى شنیده ایم كه منافع و اغراض مادى محركشان بوده است ، اینك حق داریم بگوئیم كه شما مى خواهید ما را از سنت دیرینه و دین آباء و اجدادى مان برگردانید.
جمعه 12/4/1388 - 20:3
زمخشرى در كشاف ، بحثى به صورت سوال و جواب ایراد كرده و مى گوید اگر بپرسى تبعیض در جمله من ذنوبكم به چه معنى است ؟ در جواب مى گویم :هیچ جاى قرآن چنین تبعیضى ندیدم ، بجز در مواردى كه خطاب به كفار است ، مانند آیه (و اتقوه و اطیعون یغفر لكم من ذنوبكم ) و آیه (یا قومنا اجیبوا داعى الله و آمنوا به یغفر لكم من ذنوبكم ) ولى در مواردى كه خطاب به مومنین است ، همه جا تعبیر (یغفر لكم ذنوبكم ) آورده
است ، مانند آیه
(هل ادلكم على تجاره تنجیكم من عذاب الیم ...یغفر لكم ذنوبكم )
و امثال این آیات كه اگر در قرآن كریم جستجو كنى
خواهى یافت ، و گویا این تفاوت و اختلاف در خطاب بخاطر این است كه دو گروه كفار و مومنین را به یك جور مورد خطاب قرار نداده باشد.
گویا مراد زمخشرى از تفاوت در تعبیر و خطاب ، این باشد كه گناه قابل آمرزش هر دو طایفه یكى است ، و آن عبارت است از همه گناهان .چیزى كه هست ، شرافت مقام ایمان اقتضاء دارد كه در خطاب به ایشان تصریح به این معنا بكند و بفرماید همه گناهان شما را مى آمرزد، و در خطاب به كفار اكتفاء به آمرزش بعضى از آنها بكند و نسبت به ما بقى سكوت كند، و آمرزش بعضى از گناهان منافات با آمرزش بعضى دیگر ندارد.باید مراد زمخشرى از تفاوت مذكور این باشد، و گرنه صرف تفاوت در خطاب ، هیچگاه باعث نمى شود كه گوینده ، مرتكب خلاف واقع شود.
(و یوخركم الى اجل مسمى )
- یعنى خداوند، در عقوبت و هلاكت شما عجله نمى كند، بلكه آن را تا زمانى كه هرگز تاخیر ندارد،
و براى شما معین كرده است به تاخیر مى اندازد و قول او تخلف پذیر نیست و ما در تفسیر اول سوره انعام ، گذراندیم كه اجل دو تا است :
یكى اجل معلق و موقوف ، و یكى اجل مسمى كه هیچ تاخیر نمى پذیرد، و یكى از ادله این معنا، گفتار حضرت نوح (علیه السلام ) است كه در همین مقام به مردم خود گفته و خداوند آن را چنین حكایت مى كند:
(و یوخركم الى اجل مسمى ان اجل الله اذا جاء لا یوخر).

جمعه 12/4/1388 - 20:3