تعداد مطالب : 233
تعداد نظرات : 50
زمان آخرین مطلب : 2822روز قبل

می پرسند کجاست؟
می پرسند چگونه زنده می ماند این همه عمر؟
می پرسند تعداد یارانش چقدر است؟
می پرسند حکومتشان چگونه است؟
می پرسند... این همه سوال از بهر هیچ!
اگر این است معرفت واقعی، خواهان جهلم که صد بار بهتر از این آگاهی ست!
این همه سوال برای ساکت نگاه داشتن عقل!
بیایید یک بار مشت به دیوار عقل بزنیم و دل را از زیر خرابه های استدلال بیرون بکشیم و بپرسیم:
چرا عاشق نیستیم؟ بیایید مرهمی بر زخم دل باشیم
و عشق ، پاسخ می دهد... .
 

سه شنبه 4/10/1386 - 10:34

 آهنگری  پس از گذران جوانی پر شر و شور تصمیم گرفت روحش را وقف خدا كند. سالها با علاقه كار كرد، به دیگران نیكی كرد، اما با تمام پرهیزگاری، در زندگیش چیزی درست به نظر نمی‌آمد حتی مشكلاتش مدام بیشتر میشد.
یك روز عصر، دوستی كه به دیدنش آمده بود و از وضعیت دشوارش مطلع شد، گفت: "واقعاً عجیب است.

درست بعد از این كه تصمیم گرفته‌ای مرد خدا ترسی بشوی، زندگیت بدتر شده. نمیخواهم ایمانت را ضعیف كنم اما با وجود تمام تلاشهایت در مسیر روحانی، هیچ چیز بهتر نشده."
آهنگر بلافاصله پاسخ نداد. او هم بارها همین فكر را كرده بود و نمی‌فهمید چه بر سر زندگیش آمده است. اما نمیخواست دوستش را بی‌پاسخ بگذارد، شروع كرد به حرف زدن و سرانجام پاسخی را كه میخواست یافت. این پاسخ آهنگر بود:
- "در این كارگاه فولاد خام برایم می‌آورند و باید از آن شمشیر بسازم. میدانی چطور این كار را میكنم؟ اول تكه فولاد را به اندازه جهنم حرارت می دهم تا سرخ شود. بعد با بی رحمی، سنگین ترین پتك را بر میدارم و پشت سر هم به آن ضربه میزنم تا این كه فولاد شكلی را بگیرد كه میخواهم. بعد آن را در ظرف آب سرد فرو میكنم و تمام این كارگاه را بخار آب میگیرد. فولاد به خاطر این تغییر ناگهانی دما، ناله میكند و رنج می برد. باید این كار را آن قدر تكرار كنم تا به شمشیر مورد نظرم دست بیابم. یك بار كافی نیست."
آهنگر مدتی سكوت كرد، سیگاری آتش روشن كرد و ادامه داد:
- "گاهی فولادی كه به دستم می رسد نمیتواند تاب این عملیات را بیاورد. حرارت، ضربات پتك و آب سرد تمامش را ترك میاندازد. میدانم كه از این فولاد هرگز تیغه شمشیر مناسبی در نخواهد آمد."
باز مكث كرد و بعد ادامه داد:
- "میدانم كه خدا دارد مرا در آتش رنج فرو می‌برد. ضربات پتكی را كه بر زندگی من وارد كرده، پذیرفته‌ام و گاهی به شدت احساس سرما میكنم، انگار فولادی باشم كه از آب‌دیده شدن رنج میبرد. اما تنها چیزی كه میخواهم این است: "خدای من، از كارت دست نكش، تا شكلی را كه تو میخواهی، به خود بگیرم. با هر روشی كه می‌پسندی، ادامه بده، هر مدت كه لازم است، ادامه بده، اما هرگز مرا به كوه فولادهای بی‌فایده پرتاب نكن."
سه شنبه 4/10/1386 - 10:32

گفتم : خدای من ، دقایقی بود در زندگانیم که هوس می کردم سرسنگینم را که پر از دغدغه ی دیروز بود و هراس فردا بر شانه های صبورت بگذارم، آرام برایت بگویم و بگریم ، در آن لحظات شانه های تو کجا بود؟
گفت: عزیز تر از هر چه هست ، تو نه تنها در آن لحظات دلتنگی که در تمام لحظات بودنت بر من تکیه کرده بودی ، من آنی خود را از تو دریغ نکرده ام که تو اینگونه هستی .

 من همچون عاشقی که به معشوق خویش می نگرد ، با شوق تمام لحظات بودنت را به نظاره نشسته بودم.
گفتم : پس چرا راضی شدی من برای آن همه دلتنگی ، اینگونه زار بگریم؟
گفت : عزیزتر از هر چه هست ، اشک تنها قطره ای است که قبل از آنکه فرود آید عروج می کند ،اشکهایت به من رسید و من یکی یکی بر زنگارهای روحت ریختم تا باز هم از جنس نور باشی و از حوالی آسمان ، چراکه تنها اینگونه می شود تا همیشه شاد بود .
گفتم : آخر آن چه سنگ بزرگی بودکه بر سر راهم گذاشته بودی ؟
گفت : بارها صدایت کردم ، آرام گفتم از این راه نرو که به جایی نمی رسی ، تو هرگز گوش نکردی و آن سنگ بزرگ فریاد بلند من بود که عزیز از هر چه هست از این راه نرو که به ناکجاآباد هم نخواهی رسید .
گفتم : پس چرا آن همه درد در دلم انباشتی ؟
گفت : روزیت دادم تاصدایم کنی ، چیزی نگفتی ، پناهت دادم تا صدایم کنی ، چیزی نگفتی ، بارها گل برایت فرستادم ، کلامی نگفتی ، می خواستم برایم بگویی آخر تو بنده ی من بودی چاره ای نبود جز نزول درد که تو تنها اینگونه شد که صدایم کردی .
گفتم : پس چرا همان بار اول که صدایت کردم درد را از دلم نراندی؟
گفت : اول بار که گفتی خدا آنچنان به شوق آمدم که حیفم آمد بار دگر خدای تو را نشنوم ، تو باز گفتی خدا و من مشتاق تر برای شنیدن خدایی دیگر ، من میدانستم تو بعد از علاج درد بر خدا گفتن اصرار نمی کنی وگر نه همان بار اول شفایت می دادم .
گفتم : مهربانترین خدا ، دوست دارمت ...
گفت : عزیزتر از هر چه هست من دوست تر دارمت ...


سه شنبه 4/10/1386 - 10:21

به چیزی كه گذشت غم مخور ،

به آنچه پس از آن خواهد آمد لبخند بزن .

گابریل گارسیا ماركز

سه شنبه 4/10/1386 - 9:15

كاوه آهنگر
دادخواهی كاوه
در همین هنگام خروش و فریادی دربارگاه برخاست و مردی پریشان و داد خواه دست بر سر زنان پیش آمد و بی پروا فریاد بر آورد كه « ای شاه ستمگر ، من كاوه ام ، كاوه آهنگرم. عدل و داد تو كو؟ بخشندگی و رعیت نوازیت كجاست؟ اگر تو ستمگر نیستی چرا فرزندان مرا به خون می كشی؟ من هجده فرزند داشتم . همه را جز یك تن، گماشتگان تو به بند كشیدند و بجلاد سپردند. بد اندیشی و ستمگری را اندازه ایست. بتو چه بدی كردم كه برجان فرزندانم نبخشیدی؟ من آهنگری تهیدست و بی آزارم ، چرا باید از ستم تو چنین آتش بر سرم بریزد؟ چه عذری داری؟ چرا باید هفده فرزند من قربانی ماران تو شوند؟ چرا دست از یگانه فرزندی كه برای من مانده است بر نمیداری؟ چرا باید این تنها جگر گوشه من، عصای پیری من، یگانه یادگار هفده فرزند من نیز فدای چون تو اودهائی شود؟»
ضحاك از این سخنان بی پروا به شگفت آمد و بیمش افزون شد. تدبیری اندیشید و چهره مهربان به خود گرفت و از كاوه دلجوئی كرد و فرمان داد تا آخرین فرزند او را از بند رها كردند و آوردند و به پدر سپردند. آنگاه ضحاك به كاوه گفت « اكنون كه بخشندگی ما را دیدی و دادگری ما را آزمودی تو نیز باید این نامه را كه سران و بزرگان در دادجوئی و نیك اندیشی من نوشته اند گواهی كنی.»
شوریدن كاوه
كاوه چون نامه را خواند خونش به جوش آمد. رو به بزرگان و پیرانی كه نامه را گواهی كرده بودند نمود و فریاد بر آورد كه « ای مردان بد دل و بی همت، شما همه جرأت خود را از ترس این دیو ستمگر باخته و گفتار او را پذیرفته اید و دوزخ را به جان خود خریده اید . من هرگز چنین دروغی را گواهی نخواهم كرد و ستمگر را دادگر نخواهم خواند.»
سپس آشفته به پا خاست و نامه را سر تا به بن درید و به دور انداخت و خروشان و پرخاش كنان با آخرین فرزند خود از بارگاه بیرون رفت. پیشگیر چرمی خود را برسر نیزه كرد و بر سر بازار رفت و خروش بر آورد كه « ایمردمان، ضحاك ماردوش ستمگری ناپاك است. بایید تا دست این دیو پلید را از جان خود كوتاه كنیم و فریدون والانواد را بسالاری برداریم و كین فرزندان وكشتگان خود را بخواهیم. تاكی بر ما ستم كنند و ما دم نزنیم؟»

سالاری فریدون

سخنان پرشور كاوه در دلها نشست. مردم در پی كاوه افتادند و گروهی بزرگ فراهم شد. كاوه با چرمی كه بر سر نیزه كرده بود از پیش می رفت و گروه داد خواهان و كین جویان در پی اومیرفتند، تا بدرگاه فریدون رسیدند. بدو خبر دادند كه مردمی خروشان و پر كینه از راه میرسند و كاوه آهنگر با چرم پاره ای كه بر سر نیزه كرده از پیش میاید. فریدون درفش چرمین را بفال نیك گرفت. بمیان ایشان رفت و بگفتار ستمدیدگان . گوش داد. نخست فرمان داد تا چرم پاره كاوه را با پرنیان و زر و گوهر آراستند و آنرا «درفش كاویانی» خواندند. آنگاه كلاه كیانی بسر گذاشت و كمر برمیان بست و سلاح جنگ پوشید و نزد مادر خود فرانك آمد كه « مادر، روز كین خواهی فرا رسیده. من بكارزار میروم تا بیاری یزدان پاك كاخ ستم ضحاك را ویرن كنم. تو با خدا باش و بیم بدل راه مده.»
چشمان فرانك پر آب شد. فرزند را به یزدان سپرد و روانه پیكار ساخت.

گرز گاو سر
فریدون دو بردار داشت كه ازو بزرگتر بودند. چون آماده نبرد شد نخست نزد برادران رفت و گفت « برادران ، روز سرفرازی ما و پستی ضحاك ماردوش فرا رسیده. در جهان سرانجام نیكی پیروز خواهد شد. تاج و تخت كیانی از آن ماست و به ما باز خواهد گشت. من اكنون به نبرد ضحاك میروم. شما آهنگران و پولاد گران آزموده را حاضر كنید تا گرزی برای من بسازند.»
برادران ببازار آهنگران رفتند و بهترین استادان را نزد فریدون آوردند. فریدون پرگار برداشت و صورت گرزی كه سر آن مانند سر گاومیش بود بر زمین كشید و آهنگران بساختن گرز مشغول شدند. چون گرز گاو سر آماده شد فریدون آنرا به دست گرفت و بر اسبی كوه پیكر نشست و به سرداری سپاهی كه از ایرانیان فراهم شده بود و دم بدم افزوده میشد روی به جانب كاخ ضحاك نهاد.
فرستاده ایزدی
با دلی پر كین و رزمجو در پیش سپاه می تاخت و منزل به منزل می آمد تا شامگاه شد. آنگاه سپاه، بنه افگند و فریدون فرود آمد. در تیرگی شب جوانی خوب روی پری وار نزد او خرامید و با او سخن گفت و راه گشودن طلسم های ضحاك و باز كردن بند ها را به وی آموخت . فریدون دانست كه آن فرستاده ایزدی است و بخت باوی یار است. شادان شد و چون خورشید بر آمد روی بجانب ضحاك گذاشت. چون به كنار اروند رود رسید به رودبانان پیغام داد تا زورق و كشتی بیاورند و سپاه او را از آب بگذرانند. رئیس رودبانان عذر آورد كه بی اجازه ضحاك نمی تواند فرمان بپذیرد . فریدون خشمگین شد و بر اسب نشست و بی پروا بر آب زد. سرداران و سپاهان وی نیز چنین كردند. رودبانان پراكنده شدند و به اندك زمانی فریدون با سپاه خود از رود گذشت و بخشكی رسید و بجانب شهر تاخت.
گشودن كاخ ضحاك
چون به یك میلی شهر رسید كاخی دید بلند و آراسته كه سر بر آسمان داشت و چون نوعروسی زیبا بود. دانست كه كاخ ضحاك ستمگرست. گرز گاو سر را بدست گرفت و پا در كاخ گذاشت. ضحاك خود در شهر نبود. نگهبانان كاخ نره دیوان پیش آمدند . فریدون گرز را بر سر آنها كوفت و آنان را از پای در آورد . همچنان پیش می رفت و یاران ضحاك را بر خاك میانداخت تا به بارگاه رسید. تخت ضحاك آنجا بود. تخت را به دست آورد و بر آن نشست. سپاهان فریدون نیز در كاخ ضحاك جا گرفتند. آنگاه فریدون به شبستان ضحاك كه دختران خوب روی در آن گرفتار بودند در آمد و شهر نواز و ارنواز دختران جمشید را كه از ترس هلاك رام ضحاك شده بودند بیرون آورد. دختران جمشید شادی كردند و اشك بر رخسار افشاندند و گفتند « ما سالها در پنجه ضحاك دیو خو اسیر بودیم و از ماران او رنج می بردیم . اكنون یزدان را سپاس كه به دست تو آزاد شدیم.»
فریدون به تخت نشست و شهر نواز و ارنواز را بر راست و چپ خود نشاند و نوید داد كه بزودی پی ضحاك را از خاك ایران خواهد برید.
گزارش كند رو به ضحاك
كلید گنجهای ضحاك بدست مردی بود بنام « كندرو» كه با آنكه بیدادگری را چندان دوست نمی داشت نسبت بضحاك بسیار وفادار بود. كاخ ضحاك نیز بدست وی سپرده بود. چون به كاخ در آمد دید جوانی نیرومند و سرو بالا بر تخت ضحاك نشسته و گرزی گاو سر بدست دارد و شهرنواز و ارنواز را نیز بر دو طرف خود نشانده و بشادی و رامش مشغول است. كندرو آرام پیش رفت و نماز برد و فریدون را ثنا گفت و ستایش كرد. فریدون او را پیش خواند و فرمان داد تا بزمی بسازد و خواننده و نوازنده بخواند و خوانی رنگین فراهم كند. كندرو فرمان برد و هر چه فریدون دستور داده بود فراهم كرد. اما چون بامداد شد پنهان بر اسب نشست و تازان به نزد ضحاك رفت و گفت «ای شاه، پیداست كه به تخت از تو روی پیچیده. سه جوان دلاور از كشور ایران با سپاه فراوان بكاخ تو روی آوردند. از آن سه آنكه كوچكتر است گرزی گران چون پاره ای كوخ بدست دارد و خورشید وار می درخشد و اوست كه همه جا پای پیش می نهد و سروری دارد. بكاخ تو در آمد و بر تخت نشست و همه كسان و پیروان تو فرماندار او شدند.»
ضحاك برگشتن بخت را باور نداشت. گفت « نگران مباش شاید اینان به مهمانی آمدند. از آمدن آنان شاد باید بود.» كندرو گفت « شاها، این چگونه مهمانی است كه با گرز گاو به مهمانی میاید و آن را بر سر نگهبانان قصر می كوبد و بر تخت تو مینشیند و آئین تو را زیر پا می گذارد؟»
ضحاك گفت « غمگین مباش، گستاخی میهمان را می توان به فال نیك گرفت.» كندرو فریاد برآورد كه « ای شاه اگر این دلاور مهمان است با شبستان تو چه كار دارد؟ این چگونه مهمانی است كه زنان تو شهرنواز و ارنواز را از شبستان تو بیرون كشیده و با آنان راز می گوید و مهر می ورزد؟»
ضحاك چون این سخن بشنید چون گرگ بر آشفت و درخشم رفت و بر كندرو غضب كرد و زبان بدشنام گشود. سپس سراسیمه بر اسب نشست و با سپاهی گران از بیراهه روی به جانب فریدون گذاشت.
نبرد ضحاك و فریدون
چون ضحاك با سپاه خود به شهر رسید دید همه مردم شهر از پیر و جوان بر او شوریده و فریدون را به سالاری پذیرفته اند . مردمان چون از رسیدن سپاه ضحاك آگاه شدند یكباره بر آن تاختند. سپاهیان فریدون نیز به یاری آمدند. از بام و دیوار سنگ و خشت چون تگرگ بر سر سپاه ضحاك می ریخت. هنگامه جنگ چنان گرم شد كه از گرد كارزار آسمان تیره گردید و كوه به ستوه آمد. ضحاك بر خود می پیچید و بر رشك حسد خون می خورد. وقتی دانست از سپاهش كاری ساخته نیست از لشكر جداشد و پنهان به كاخ خود كه به دست فریدون افتاده بود در آمد. دید فریدون به جای وی فرمان می دهد و زر و گوهر می بخشد و ارنواز و شهر نواز نیز به خدمت او در آمده اند.
آتش رشكش تیز تر شد . خنجری آبگون از كمر بر كشید و به جانب دختران جمشید شتافت تا آنا را هلاك كند. فریدون بیدار بود. چون باد فراز آمد و گرز گاو سر را بر افروخت و سخت بر سر ضحاك كوفت. ترك ضحاك از آن ضربت سهمگین خردشد و ستمگر و ناتوان بر خاك افتاد. فریدون خواست به ضربه دیگر او را نابود سازد كه باز پیك ایزدی ظاهر شد و به فریدون گفت « او را مكش، او را در بند كن و در كوه دماوند زندانی ساز . زمان كشتن وی هنوز نرسیده.»

ضحاك در زندان
پس فریدون بندی از چرم شیر فراهم كرد و دست و پای ضحاك را سخت به بند پیچید و او را خوار و زار بر پشت اسبی انداخت و بجانب كوه دماوند برد. در آنجا غاری ورف بود. فرمود تا میخهای كلان حاضر كردند وضحاك بیداد گر را در غار زندانی ساخت و بند او را بر سنگ كوفت تا جهان از وجود ناپاكش آسوده باشد. آنگاه فریدون بزرگان و آزادگان را گرد كرد و گفت « ضحاك ستم پیشه سالها جور كرد و مردم این دیار را بخاك و خون كشید و از آئین یزدان و رسم داد ونیكی یاد نكرد. یزدان پاك مرا برانگیخت كه روی زمین را از آفت ستم او پاك كنم. خدا را سپاس كه توفیق یافتم و بر ستمگر چیره شدم. از من جز نیكی و راستی و آئین یزدان پرستی نخواهید دید. اكنون همه كردگار را سپاس گوئید و سلاح جنگ را به یكسو گذارید . به سر خان و مان خود روید و آرام و آسوده باشید.»
مردمان شاد شدند و فرمان بردند. فریدون بر تخت شاهی نشست و بداد و دهش پرداخت. رسم بیداد بر افتاد و جهان آرام گرفت. 


 

سه شنبه 4/10/1386 - 8:49

دست از ترنج نشناخت

عبارت بالا به هنگام آشفتگی و پریشان حالی به صورت ضرب المثل مورد استفاده و اصطلاح قرار می گیرد زیرا در این صورت و حال چون فکر و حواس آدمی به خوبی کار نمی کند لذا اعمالی خلاف عرف و عادت سر می زند و مآلاً موجب ندامت و شرمندگی
می شود.

غرض این است که آدم پریشان حال و آشفته خاطر در تمام مظاهر زندگی فقط جلوۀ مقصود را مجسم می بیند. قاشق و قلم را تشخیص نمی کند و به اصطلاح معروف دست از ترنج
نمی شناسد. اما ریشۀ تاریخی این مثل و عبارت:

حضرت یوسف فرزند یعقوب و از انبیای بنی اسراییل بود که با پدر و برادرانش در کنعان می زیستند. یعقوب به یوسف بیش از سایر فرزندانش علاقه و دلبستگی داشت و همین دلبستگی رشک و حسد را در دل برادرانش مشتعل ساخت و ضمن توطئه ای او را که در آن موقع بیش از هفده سال نداشت به وادی شبع در سه فرسنگی کنعان بردند و به چاه انداختند.
مالک بن دعر بازرگان و برده فروش مصری که با کاروانی از سرزمینهای دور به جانب مصر می رفت در وادی شبع فرود آمد.

بشیر خادم مالک بن دعر هنگامی که دلو به چاه افکنده بود تا برای سیراب کردن چهارپایان آب بالا بکشد یوسف پای در دلو نهاد و رشتۀ ریسمان را در دست گرفته از چاه به بالا آمد.مالک بن دعر با یوسف به مصر رفت و او را به مبلغ سی پاره سیم به فوتیفار یا قطفیر عزیز مصر و رییس گارد مخصوص فرعون و ناظر و سرپرست امور زندان فروخت.
فوتیفار همسر زیبایی به نام رحیلا یا راعیل داشت که بعدها به نام زلیخا یعنی: زن  لغزیده پا موسوم گردید.

زلیخا در همان نخستین لحظۀ دیدار یوسف عنان اختیار از دست داد و عاشق بی قرار زیبای کنعان شد.عزیز مصر فارغ از آشفتگی و دلدادگی همسرش، یوسف را گرامی داشت و تدریجاً همۀ اموال و دارایی و زندگی خویش را به او سپرد. زلیخا هرچه کرد که با غنج و دلال و زیبایی خیره کننده اش دل از یوسف برباید نتیجه نداد زیرا یوسف از خاندان پاک پیامبران بود و هوسهای زودگذر را به عقل و عفت و عشق پاک که مخصوص موحدان و مؤمنان واقعی است هرگز نمی فروخت.

رحیلا یا زلیخا که حاضر نبود در این مبارزه از جوان هفده هجده سالۀ کنعانی شکست بخورد روزی که عزیز مصر و همۀ افراد خانواد اش برای گردش به صحرا می رفتند زلیخا به بهانۀ بیماری و کسالت در آن کاخ بستری شد و یوسف را به حضور طلبید.
یوسف بی اعتنا به همۀ نقش و نگار فریبندۀ کاخ در حالی که سر خود به پیش داشت با کمال خونسردی و متانت به نزد زلیخا رفت.به دستور قبلی درهای کاخ بسته شد و زلیخا به پای یوسف افتاد و راز عشق و دلدادگی خویش را آشکار کرد. همچون ابر بهاران می گریست و از یوسف می خواست که عشقش را بپذیرد اما یوسف چنان که هیچ اتفاقی نیفتاده باشد مانند کوهی استوار بر جای ماند و خاموش بود.

در همین گیرودار ناگهان چشم زلیخا به تندیس بتی افتاد که آن را می پرستید. بی درنگ از جای برخاست و صورت بت را با پارچه ای بپوشانید.یوسف پرسید:«چرا بت را پوشانیدی؟»
زلیخا جواب داد:«این بت خدای من است و شرم دارم .» یوسف گفت:«تو از بتی که نمی بیند و نمی شنود و نمی داند چنین شرم می داری. من از خداوند جل و علا که خالق همۀ اشیا است و عالم به همۀ خلایق، شرم ندارم؟» این بگفت و از زلیخا دور شد.

زلیخا از پشت بر دامنش آویخت و دامن یوسف به چنگ زلیخا پاره شد.زلیخا که  خود را در معرض بدنامی و رسوایی دید حیلۀ دیگر اندیشید و هنگامی که عزیز مصر به کاخ خویش بازگشت موی کنان و گریه کنان از او به شوهرش شکایت برد که قصد خیانت و دست درازی به ناموس ولی نعمت خود داشته است.

یوسف ادعای زلیخا را تکذیب کرد ولی شاهدی نداشت که بی گناهی خود را ثابت کند. اگر از ماجرای کودک چهل روزه- یا سه ماه- که می گویند در همان اطاق کذایی در گهواره خوابیده بوده و در این موقع برای شهادت و قضاوت لب به سخن گشوده است بگذریم و آن را احیاناً مقرون به حقیقت ندانیم داوری و قضاوت عموی زلیخا را نمی توان انکار کرد. توضیح آنکه عموی زلیخا که مردی دانشمند و دنیا دیده بوده و به داوری و قضاوت خوانده شده بود چنین رأی داد:«اگر دامن پیراهن یوسف از پیش رو پاره شده باشد یوسف گناهکار است ولی اگر از پشت پاره شده باشد زلیخا دروغ می گوید و حق با یوسف است. بدین ترتیب حیله و نیرنگ زلیخا این مرتبه نیز کارگر نیفتاد و عزیز مصر که حقیقت معنی را دریافته بود از یوسف خواست که این راز مکتوم بماند و با کسی چیزی نگوید ولی دیری نپایید که اسرار دلدادگی زلیخا از پرده بیرون افتاد و همه جا مخصوصاً زنان دربار فرعون و نزدیکان عزیز مصر از هر طرف زلیخا را به باد سرزنش و ملامت گرفتند که با وجود فوتیفار به غلام بی مایه ای! دل باخته است.

زلیخا برای آنکه پاسخی دندان شکن به زنان ملامتگو داده باشد یک روز همۀ آنها را به کاخ خویش دعوت کرد و در لحظه ای که به دست هر یک از آنان ترنجی داده بود تا پوست بکنند غفلتاً یوسف را به درون مجلس فرستاد. زنان مصری با دیدن آن ماهپارۀ کنعانی که زیبایی خیره کننده اش هلال شب بدر را خجل و شرمنده می ساخت چنان مسحور و جادویی شده بودند که دست از ترنج نشناخته با کارد دست خویش را به جای ترنج بریدند.
 

سه شنبه 4/10/1386 - 8:33

خیمه شب بازی

افراد دغلباز و مزور که همواره در مقام قلب حقایق هستند تا کاهی را کوهی جلوه داده اعمال و کردار خویش را مصاب و مستحسن نمایش دهند از سادگی و زودباوری عوام الناس سوء استفاده کرده با دوز و کلکها و لطایف الحیل که صرفاً اختصاص به این طبقه دارد افکار عمومی را از صراط مستقیم حقیقت و حقانیت منحرف می کنند و به طریقی که منافع آنها را تأمین کند سوق می دهند.

این گونه دغلکاریها اگر افراد ساده و زودباور را فریب دهد و واقعیت را در نظر آنها مکتوم و مخفی دارد بدون شک در نزد ارباب خرد رنگ و جلایی ندارد و اصحاب دانش و بینش تمام این جنقولک بازیها را به خیمه شب بازی تعبیر و تشبیه می کنند.

همان طوری که در خیمه شب بازی سر نخ در دست گردانندۀ پشت پرده است در این گونه تظاهرات و ریاکاریهای مذبوحانه هم سر نخ را می بینند و گرداننده را می شناسند.

طرز عمل خیمه شب بازی کاملاً شبیه انجام نمایش در صحنه تئاتر است با این تفاوت که در صحنه تئاتر و تماشاخانه هنر پیشگان زن و مرد شرکت می کنند ولی در خیمه شب بازی عروسکهایی که از چوب یا کهنه پاره های پارچه ساخته شده به وسیله گرداننده حرکت داده می شوند. به سر و دست و پای عروسکها نخهای نارک کمرنگی وصل است که سر نخ در دست گرداننده است و این گرداننده دور از چشم تماشاچیان بر تمام عروسکها نظارت می کند. بلندی قامت عروسکها بین بیست و پنج تا چهل سانتیمتر است.

متأسفانه خیمه شب بازی در عصر حاضر به واسطۀ ورود بعض سرگرمیها اهمیت سابق خود را از دست داده و ندرتاً در اطراف دهات و قصبات و محله های عقب افتاده و بعض قهوه خانه ها و عروسیها نمایش عروسکی به راه می اندازند. تا چندی قبل در کافه شهرداری سابق تهران نمایش خیمه شب بازی اجرا می شد که اکنون آن ته بساط هم جمع گردید.

مطلب قابل توجه اینکه امروزه نمایش عروسکی در غالب ممالک راقیه نقش مهمی در امر تعلیم و تربیت بازی می کند و از آن در برنامۀ تعلیمات بصری به منظور تقویت و پرورش استعداد کودکان استفاده می شود که اگر چه در برنامه های تلویزیونی ایران از فیلمهای خارجی و داخلی در این زمینه استفاده می شود ولی کافی نیست و مسئولان مربوطه باید بیشتر از پیشتر اقدامات مؤثر و مجدانه معمول دارند.


 

سه شنبه 4/10/1386 - 8:29

الهی!

اگر در کمین سر تو به ما عنایت نیست، سرانجام قصه ی ما جز حسرت نیست ای حجت را یاد وانس را یادگار، خود حاضری ما را به جستن چه کار.

سه شنبه 4/10/1386 - 8:19

الهی!

پسندیدگان ترا به تو جستند، بپیوستند،

 ناپسندیدگان ترا به خود جستند بگسستند،

نه او که پیوست به شکر رسید،

نه او که بگسست به عذر رسید،

ای برساننده به خود و رساننده به خود،

برسانم که کس نرسید به خود.

سه شنبه 4/10/1386 - 8:16

داستان دومنیكا اثر پیمان هوشمند زاده

روزی، وقتی هیزم شكنی مشغول قطع كردن یه شاخه درخت بالای رودخونه بود ، تبرش افتاد تو رودخونه
وقتی در حال گریه كردن بود یه فرشته اومد و ازش پرسید: چرا گریه می كنی؟
هیزم شكن گفت كه تبرم توی رودخونه افتاده. فرشته رفت و با یه تبر طلایی برگشت. " آیا این تبر توست؟" هیزم شكن جواب داد: " نه
فرشته دوباره به زیر آب رفت و این بار با یه تبر نقره ای برگشت و پرسید كه آیا این تبر توست؟ دوباره، هیزم شكن جواب داد : نه
فرشته باز هم به زیر آب رفت و این بار با یه تبر آهنی برگشت و پرسید آیا این تبر توست؟

جواب داد: آره. فرشته از صداقت مرد خوشحال شد و هر سه تبر را به او داد و هیزم شكن خوشحال روانه خونه شد
یه روز وقتی داشت با زنش كنار رودخونه راه می رفت زنش افتاد توی آب. (هههههههه

هیزم شكن داشت گریه می كرد كه فرشته باز هم اومد و پرسید كه چرا گریه می كنی؟
اوه فرشته، زنم افتاده توی آب

فرشته رفت زیر آب  برگشت و پرسید : زنت اینه؟

" آره " هیزم شكن فریاد زد

فرشته عصبانی شد. " تو تقلب كردی، این نامردیه

هیزم شكن جواب داد : اوه، فرشته من منو ببخش. سوء تفاهم شده. میدوونی، اگه به این مورد " نه" میگفتم تو میرفتی و با یکی دیگه می اومدی. و باز هم اگه "نه" میگفتم تو میرفتی و با زن خودم می اومدی و من هم میگفتم آره . اونوقت تو هر سه تا رو به من می دادی اما فرشته، من یه آدم فقیرم و توانایی نگهداری سه تا زن رو ندارم، و به همین دلیل بود كه این بار گفتم آره.


دوشنبه 3/10/1386 - 9:47