تعداد مطالب : 927
تعداد نظرات : 305
زمان آخرین مطلب : 2375روز قبل

سلام خوبین

بعد عمری اومدم دوباره به تبیان سر زدم دیدم که ...هیچ کدوم از رفقای قدیمی نیستن همه عوض شدن

یاد اون روزا بخیر........

شنبه 27/4/1388 - 22:58

تو سال جدید متحول شدیم؟!

دوشنبه 3/1/1388 - 11:35

بهار آمد که تا گل باز گردد / سرود زندگی آغاز گردد



بهار آمد که دل آرام گیرد / ز درد و غصه ها فرجام گیرد



بهار 1388 بر شما مبارک


 


باز کن پنجره را ، که بهاران آمد / که شکفته گل سرخ ، به گلستان آمد



سال نو مبارک 





چهار دعای برتر لحظه تحویل سال /  اول دعا برای ظهور آن بی مثال



دوم تمام ملت بی ضرر و بی ملال / سوم رسیدن ما به قله های کمال



چهارم تمام جیب ها پر از پول ، اما حلال . . .

شنبه 1/1/1388 - 12:9

سلام دوستان عزیز

امیدوارم خوب خوش باشید و حالتون مثل من نباشه

امیدوارم سال خوب و خوشی در پیش داشته باشید سال جدید رو هم به همتون تبریک میگم

چهارشنبه 28/12/1387 - 22:43
حکایتمردم آزاری را حکایت کنند که سنگی بر سر صالحی زد. درویش را مجال انتقام نبود، سنگ را نگاه همی داشت تا زمانی که ملک را بر آن لشکری خشم آمد و در چاه کرد. درویش اندر آمد و سنگ در سرش کوفت. گفتا تو کیستی و مرا این سنگ چرا زدی؟ گفت من فلانم و این همان سنگست که در فلان تاریخ بر سر من زدی. گفت چندین روزگار کجا بودی؟ گفت از جاهت اندیشه کردم، اکنون که در چاهت دیدم فرصت غنیمت دانستم.
ناسزایی راکه بینی بخت یار عاقلان تسلیم کردند اختیار
چون نداری ناخن درنده تیز با ددان آن به که کم گیری ستیز
هر که با پولاد بازو پنجه کرد ساعد مسکین خود را رنجه کرد
باش تا دستش ببندد روزگار پس به کام دوستان مغزش بر آر
دوشنبه 19/12/1387 - 15:14
وقت ضرورت چو نماد گریز دست بگیرد سر شمشیر تیز
اذا یئس الانسان طال لسانه کسنور مغلوب یصول علی الکلب
ملک پرسید: چه می گوید؟ یکی از وزای نیک محضر گفت: ای خداوند همی گوید: والکاظمین الغیظ و العافین عن الناس. ملک را رحمت آمد و از سر خون او در گذشت. وزیر دیگر که ضد او بود گفت ابنای جنس ما را نشاید در حضرت پادشاهان جز براستی سخن گفتن. این،ملک را دشنام داد و ناسزا گفت. ملک روی ازین سخن در هم آورد و گفت آن دروغ وی پسندیده تر آمد مرا زین راست که تو گفتی ،‌که روی آن در مصلحتی بود و بنای این بر خبیثی و خردمندان گفته اند دروغی مصلحت آمیز به که راستی فتنه انگیز.
هر که شاه آن کند که او گوید حیف باشد که جز نکو گوید
بر طاق ایوان مداین نوشته اند:
جهان ای برادر نماند به کس دل اندر جهان آفرین بند وبس
مکن تیکه بر ملک دنیا و پشت که بسیار کس چون تو پرورد و کشت
چو آهنگ رفتن کند جان پاک چه بر تخت مردن، چه بر روی خاک
دوشنبه 12/12/1387 - 16:41
5-تند باد حادثه
ای کنده سیل فتنه زبنیادت وی داده باد حادثه بر بادت
در دام روزگار چراچونان شدپایبند،خاطر آزادت
تنها نه خفتن است وتن آسانی مقصود زآفرینش وایجادت
نفس تو گمره است و همی ترسم گمره شوی،چو او کند ارشادت
دل خسرو تن است،چو ویران شد ویرانه ای چسان کند آبادت
غافل بزیر گنبد فیروزه بگذشت سال عمر زهفتادت
بس روزگار رفت به پیروزی باتیر ماه وبهمن وخردادت
هر هفته ومهی که به پیش آمد بر پیشباز مرگ فرستادت
داری سفر به پیش وهمی بینم بی رهنما وراحله وزادت
کرد آرزوپرستی وخودبینی بیگانه از خدای،چوشدادت
تااز جهان سفله نه ای فارغ هرگز نخواند اهل خرد رادت
این روزیت دوست گشت وشبی دشمن گاهی نزند کرد وگهی شادت
ای بس ره امید که بر بستت  ای بس در فریب که بگشادت
هستی تو چون کبوترکی مسکین بازی چنین قوی شده صیادت
پروین،نهفته دیویت آموزد دیو زمانه،گر شود استادت
دوشنبه 28/11/1387 - 21:21
4-چشم معرفت
یکی پرسید از سقراط کز مردن چه خواندستی بگفت ای بیخبر، مرگ از چه نامی زندگانی را
اگر زین خاکدان پست روزی بر بینی که گردونها و گیتی هاست ملک آن جهان را
چراغ روشن جانرا مکن در حصن تن پنهان مپیچ اندر میان خرقه،این یاقوت کانی را
مخسب آسوده ای برنا ،که اندر نبوت پیری بحسرت یاد کرد خواهی ایام جوانی را
بچشم معرفت در راه بین،آنگاه سالک شو که خواب آلوده نتوان یافت عمر جاودانی را
زبس مدهوش افتادی تو در ویرانه گیتی بحیلت دیو برد این گنجهای رایگانی را
دلت هرگز نمی‌گشت این چنین آلوده و تیره اگر چشم تو می‌دانست شرط پاسبانی را
متاع راستی پیش آر و کالای نکوکاری من از هر کاری بهتر دیدم این بازارگانی را
بهل صباغ گیتی را که در یک خم زند آخر سپید و زرد و مشکین و کبود و ارغوانی را
حقیقت را نخواهی دید جز با دیده معنی نخواهی یافتن در دفتر دیو این معانی را
بزرگانی که بر شالوده جان ساختند ایوان خریداری نکردند این سرای استخوانی را
اگر صد قرن شاگردی کنی در مکتب گیتی نیاموزی ازین بی مهر درس مهربانی را
به مهمانخانه آز و هوی جز لاشه چیزی نیست برای لاشخوران واگذار این مهمانی را
بسی پوسیده و ارزان بفروخت اهریمن دلیل بهتری نتوان شمردن هر گرانی را
ز شیطان بد گمان بودن نوید نیک فرجامیست چو خون در هر رگی باید دواند این بد گمانی را
نهفته نفس سوی مخزن هستی زهی دارد نهانی شحنه‌ای می‌باید این دزد نهانی را
چو دیوان هر نشان و نام می پرسند و می جویند همان بهتر که بگزینیم بی نام و نشانی را
تمام کارهای ما نمی بودند بیهوده اگر در کار می بستیم روزی کاردانی را
هزاران دانه افشاندیم و یک گل زانمیان نشکفت بشورستان تبه کردیم رنج باغبانی را
بگردانیم روی از نور و بنشستیم با ظلمت رها کردیم باقی را وبگرفتیم فانی را
شبان آز را با گله پرهیز انسی نیست بگرگی ناگهان خواهد بدل کردن شبانی را
همه باد بروت است اندرین طبع نکوهید بسیلی سرخ کردستیم روی زعفرانی را
بجای پرده تقوی که عیب جان بپوشاد زجسم آویختیم این پرده پرنیانی را
چراغ آسمانی بود عقل اندر سر خاکی زباد عجب کشتیم این چراغ آسمانی را
بیفشاندیم جان،اما به قربانگاه خودبینی چه حاصل بود جز ننگ و فساد این جانفشانی را
چرا بایست در هر پرتگه مرکب دوانیدن چه فرجامی است غیر از اوفتادن بد عنانی را
شراب گمرهی را می‌شکستیم ار خم و ساغر بپایان می رساندیم این خمار و سرگردانی را
نشان پای روباه است اندر قلعه امکان بپر چون طائر دولت، رها کن ماکیانی را
تو گه سر گشته جهلی و گه گم گشته غفلت سرو سامان که خواهد داد این بی‌خانمانی را
ز تیغ حرص،جان هر لحظه‌ای صد بار می‌میرد تو علت گشته‌ای این مرگ های ناگهانی را
رحیل کاروان وقت می‌بینند بیداران برای خفتگان میزن درای کاروانی را
در آن دیوان‌که حق حاکم شد و دست وزبان شاهد نخواهد بودبازاروبها چیره زبانی را
نبایدتاخت بربیچارگان روز توانائی بخاطر داشت بایدروزگار ناتوانی را
تونیز از قصه های روزگار باستان گردی بخوان از بهر عبرت قصه های باستانی را
پرند عمر یک ابریشم و صدریسمان دارد زانده تاربایدکرد پود شادمانی را
یکی زین سفره نان خشک برد آندیگری حلوا قضاگوئی نمی دانست رسم میزبانی را
معایب را نمی شوئی،مکارم رانمی‌جوئی فضیلت می شماری سرخوشی وکامرانی را
مکن روشن روان راخیره انباز سیه رائی که نسبت نیست با تیره دلی روشن روانی را
در افتادی چو با شمشیر نفس ودر نیفتادی بمیدان ها توانی کار بست این پهلوانی را
بباید کاشتن در باغ جان از هر گلی،پروین بر این گلزار راهی نیست باد مهرگانی را
دوشنبه 28/11/1387 - 21:20
3-دولت جاویدان
رهائیت باید،رها کن جهانرا نگهدار زالودگی پاک جانرا
بسر بر شو این گنبد آبگون را بهم بشکن این طبل خالی میان را
گذشتنگه است این سرای سپنجی برو باز جو دولت جاودانرا
ز هر باد،چون گرد منما بلندی که پست است همت، بلند آسمانرا
برود اندرون،خانه عاقل نسازد که ویران کند سیل آن خانمان را
چه آسان بدامت در افکند گیتی چه ارزان گرفت از تو عمر گرانرا
ترا پاسبان است چشم تو و من همی خفته می بینم این پاسبانرا
سمند تو زی پرتگاه از چه پوید ببین تا بدست که دادی عنانرا
ره و رسم بازارگانی چه دانی تو کز سود نشناختستی زیانرا
یکی کشتی از دانش و عزم باید چنین بحر پر وحشت بیکران را
زمینت چو اژدر بناگه ببلعد تو باری غنیمت شمار این زمانرا
فروغی ده این دیده کم ضیا را توانا کن این خاطر ناتوانرا
تو ای سالیان خفته،بگشای چشمی تو ای گمشده، باز جو کاروانرا
مفر سای با تیره رائی درون را میالای با ژاژخائی دهانرا
زخوان جهان هر که رایک نواله بداند و آنگه ربودند خوانرا
به بستان جان تا گلی هست ،پروین تو خود باغبانی کن این بوستانرا
دوشنبه 28/11/1387 - 21:19
 2-گوهر شناس
کار مده نفس تبه کار را در صف گل جا مده این خار را
کشته نکودار که این موش هوی  خورده بسی خوشه و خروار را
چرخ وزمین بنده تدبیر تست بنده مشو درهم و دینار را
همسر پرهیز نگردد طمع با هنر انباز مکن عار را
ای که شدم تاجر بازارِ وقت بنگر و بشناس خریدار را
چرخ بدانست که کار تو چیست دید چو در دست تو افراز را
بار وبال است تن بی تمیز روح چرا می‌کشد این بار را
کم دهدت گیتی بسیار دان به که بسنجی کم و بسیار را
تا نزند راهروی را بپای به که بکوبند سر ما را
خیره نوشت آنچه نوشت اهرمن پاره کن این دفتر و طومار را
روح گرفتار و بفکر فرار فکر همین است گرفتار را
آینهٔ تست دل تابناک بستر از این آینه زنگار را
دزد بر این خانه از آنرو گذشت تا بشناسد در و دیوار را
چرخ یکی دفتر کردار هاست پیشه مکن بیهده کردار را
دست هنری چید، نه دست هوس میوه این شاخ نگونسار را
رو گهری جوی که وقت فروش خیره کند مردم بازار را
در همه جا راهِ تو هَموار نیست مَست مَپوی این رهِ هَموار را
يکشنبه 27/11/1387 - 23:52