تعداد مطالب : 31
تعداد نظرات : 38
زمان آخرین مطلب : 3153روز قبل

کتاب: زن در آینه جلال و جمال صفحه 203
نویسنده: آیة الله عبدالله جوادی آملی

کمالات انسانی در سایه عبادت واطاعت‏حق است واطاعت وعبادت، بین زن ومرد مشترک است، قهرا راه تکامل نیز مشترک خواهد بود.

به عنوان نمونه، دعاها ونیایش‏ها یکی از بهترین راههای تکامل انسانی است، زیرا، کمال یک انسان در این است که به خداوند که علم محض وهستی صرف وقدرت صرف است نزدیک بشود وبه اخلاق آن کامل محض، متخلق بشود، وراه تخلق به اخلاق الهی وتقرب به آن کمال را، عبادت‏ها ونیایش‏ها به عهده دارند.

در این نیایش‏ها، هیچ فرقی بین زن ومرد نیست، مهم‏ترین مناجات ودعا را برای زن‏ها ومردها یکسان تجویز وتعلیم کرده‏اند، نگفته‏اند شما مردها دعای کمیل یا مناجات شعبانیه بخوانید و زن‏ها توفیق این‏گونه نیایش‏ها را ندارند. بنابراین، در آنچه به نام کمال حقیقی است که مناجات‏ها، ودعاها، ثناها، نیایش‏ها، عبادت‏ها واطاعت‏ها ظهور کرده است‏سهم زن ومرد یکسان است. اگر زنی در خواندن مناجات شعبانیه یاجوشن کبیر، موفق‏تر از مرد باشد توفیقش در تکامل نیز بیش از مرد خواهد بود، نصیب زنها در مساله مناجات وپند واندرزگیری، اگر بیش از مردها نباشد کمتر نیست، زیرا یک موجود عاطفی، رقیق القلب‏تر است ودر راه ذات اقدس اله رقت دل وعاطفه واحساس نقش مؤثرتری دارد، بنابراین او می‏تواند در این راه، از مردها موفق‏تر باشد.

يکشنبه 5/1/1386 - 21:59
کتاب: زن در آینه جلال و جمال صفحه 348
نویسنده: آیة الله عبدالله جوادی آملی
درباره قضا وداوری زن می‏توان گفت: برخی از فقیهان نام‏آور امامیه نه تصریح به شرطیت ذکورت نموده‏اند، تا زن فاقد شرط قضا باشد و نه تصریح به مانعیت انوثت کرده‏اند، تا زن واجد مانع داوری باشد. مانند شیخ مفیدره در مقنعه که به اشتراط عقل، کمال، علم به کتاب الهی که سنت معصومین علیهماالسلام را به همراه دارد اکتفا نموده است، ونظیر شیخ طوسی(ره) در نهایه که افزون بر مقنعه مفید چیزی جز حرص بر تقوا را نیافزوده و نامی از اشتراط مرد بودن یا امتناع زن بودن نبرده است، و مانند ابن ادریس در سرائر که گذشته از شرایط مذکور، تورع از محارم الهی را یادآور شد، وسخن از مرد و زن بودن قاضی را به میان نیاورده است. ونظیر غنیة‏النزوع حمزه بن علی بن زهره که تصریح به اشتراط ذکورت بنوده و تصریح بر مانعیت انوثت‏برای قضا ننموده است، البته عنوان وی اختصاص قضا به مرد را نشان می‏دهد زیرا چنین فرموده است: «اذا کان الرجل عاقلا...».
البته گروهی از فقهای بزرگ شیعه تصریح به اشتراط ذکورت نموده‏اند مانند قاضی ابن البراج در المهذب، و محقق‏ره در شرایع الاسلام و نیز در المختصر النافع و علامه‏ره در قواعد الاحکام و در ارشاد الاذهان و شهید اول‏ره در اللمعة‏الدمشقه. چنانکه نظام الدین ابی‏الحسن سلمان بن الحسن بن سلیمان صهرشتی در کتاب اصباح الشیعه بمصباح الشریعه تصریح به اعتبار ذکورت کرده است، و عده‏ای از بزرگان متاخر هم مانند صاحب جواهر و شیخ انصاری و ملا ضیاءالدین عراقی‏رضوان الله تعالی علیهم اجمعین تصریح به اشتراط ذکورت کرده‏اند.
عده‏ای که به طور مشروح و مستدل در این باره بحث نموده‏اند، برهان قطعی برای اشتراط مرد بودن ارائه نکرده‏اند (1) آنان گاهی به اجماع تمسک می‏کنند که بر فرض تمامیت اتفاق واقعی همه فقیهان دین، احتمال استناد آنان به یک یا چند وجه دیگر که در مساله مطرح است مظنون می‏باشد، و چنین اجماعی فاقد شرط حجیت واعتبار است، و گاهی به حدیث نبوی ضعیف استدلال می‏کنند که خصوص ولایت‏به معنای حکومت زن را مانع فلاح جامعه می داند واگر زن واجد شرایط قضا از طرف ولی مسلمین منصوب گردد، مشمول چنان حدیث ضعیف نخواهد بود و گاهی از خبر ضعیف دیگر کمک گرفته می‏شود که زن سمت قضا را نپذیرد و متولی آن نشود که احتمال استناد اصحاب فقاهت‏به خصوص خبر مزبور تا جابر ضعف آن گردد، نیازمند به دلیل دیگر می‏باشد، و زمانی نیز به آنچه ابن بابویه قمی (صدوق‏ره) در پایان من لایحضره الفقیه به عنوان وصایای رسول اکرم(ص) نسبت‏به حضرت علی... نقل نموده اعتماد می‏شود، اصل حدیث (بخش مخصوص به قضاء زن) در وسائل (2) چنین آمده است: محمد بن علی بن الحسین باسناده عن حماد بن عمرو، و انس بن محمد عن ابیه عن جعفر بن محمد عن ابائه فی وصیة النبی(ص)... قال: یا علی لیس علی المراة جمعة، الی ان قال: ولا تولی القضاء.
مرحوم مجلسی اول، مولانا محمد تقی (1070 - 1003) در روضة المتقین (3) در عین احتمال قوت سند، ضعف برخی از رجال آن را محتمل می‏داند ولی چنین می‏گوید: مصنف (صدوق‏ره) حکم به صحت آن کرده است و این حکم به صحت‏یا برای آن است که تواتر حدیث وصیت نزد او ثابت‏شده، یا مضمون آن متواتر می‏باشد برای آن که اکثر مسائل آن در اخبار متواتر یا مستفیض یا صحیح از صادقین رسیده است.
نکته اساسی که مربوط به متن حدیث مزبور می‏باشد این است که برخی از احکام مندرج در آن غیر لزومی است‏یعنی یا مستحب است‏یا مکروه، و هرگز حرام یا واجب که حکم لزومی‏اند نمی‏باشد. و ظهور سیاق واحد شاید مانع استنباط حکم لزومی از چنین حدیث مرکب و ملفق و مختلط باشد، مطلب مهمی که نباید مورد غفلت قرار گیرد این است که در حدیث مزبور تکلیف شاق و صعب قضا از زن برداشته شده نه آن که او را از حق قضا محروم نموده باشد، توضیح آن که برخی از کارهای دشوار مانند وجوب حضور در نماز جمعه هرچند از فاصله دو فرسخ باشد، تکلیف و وظیفه مرد است و چنین تکلیف عسیری بر زن نیست و همچنین پذیرفتن مسؤولیت‏سخت قضا بر مرد واجب است (گاهی عینی وگاه کفائی) لیکن بر زن واجب نیست، و آنچه از حدیث وصیت استظهار می‏شود سلب تکلیف است نه نفی حق، زیرا در حدیث مزبور چنین آمده است که: «لیس علی المراة جمعة... و لا تولی القضاء» تا از آن سلب حق استفاده شود، لذا زن حق شرکت در نماز جمعه را دارد و اگر نماز جمعه را به امامت امام جمعه مرد خواند لازم نیست نماز ظهر را اعاده کند همانند مرد که با خواندن نماز جمعه به خواندن نماز عصر می‏پردازد، وهمانطوری که به نظ‏ر ما اعاده نماز ظهر و جمع آن با نماز جمعه برای مرد لازم نیست و احتیاط وجوبی هم ندارد، نماز جمعه برای زن هم کافی است و حتی احتیاط وجوبی هم در جمع بین نماز جمعه و نماز چهار رکعت معهود ظهر نخواهد بود، البته میدان استحباب اعاده وجمع وسیع است.
غرض آن که پیام وصیت رسول اکرم(ص) به امیرالمؤمنین... سلب تکلیف برای سهولت کارهای زن است نه سلب حق، و بین این دو مطلب فرق عمیقی است. از اینجا روشن می‏شود، دفاع صاحب مفتاح الکرامه در شرح قواعد علامه، (4) به نصاب تمام نخواهد رسید، زیرا، نه شهرت قطعی به وصف جابر بودن روایت ضعیف جابر از امام باقر... ثابت‏شده است، نه نقصان عقل و دین او، دلیل معتبری دارد که گوهر ذات زن را هر چند از علوم و معارف حوزه و دانشگاه برخوردار بوده و از فضائل قسط و عدل بهره‏مند باشد، از صلاحیت قضا و داوری محروم نماید.
محقق قمی‏ره (1231 - 1151) در جامع الشتات (5) بعد از نقل اشتراط ذکورت و دعوی اجماع بر آن چنین می‏گوید: گاهی در اشتراط ذکورت، و... اشکال می‏شود، زیرا علتی که برای آن ذکر می‏شود از این که: «زن‏ها غالبا توان قضا را ندارند، چون داوری بین متخاصمان نیازمند به بروز در جامعه و حضور در بین مردم بوده تا تشخیص متخاصمان و تشخیص شاهدان آنها ممکن باشد». مطرد وشایع نبوده و در همه موارد چنین علتی موجود نیست، پس نمی‏توان به نحو مطلق حکم به عدم جواز قضاء زن نمود مگر آن که اجماع مطلق منعقد شده باشد، آنگاه اضافه می‏کند: شاید اجماع مزبور ناظر به اختیار ولایت ومنصب عمومی باشد و اما در حکومت‏های خاص ومقطعی، چنین اجماعی از ناقل آن معلوم نیست گرچه برخی از عبارت‏ها آن را تحمل می‏نماید.
از آنچه گذشت معلوم می‏شود نقد صاحب مفتاح الکرامه و مانند وی نسبت‏به کلام محقق اردبیلی‏قده متوفای سال‏993، نا تمام می‏باشد عبارت مقدس اردبیلی چنین است:
«واما اشتراط الذکورة فذلک ظاهر فیما لم یجز للمراة فیه امر واما فی غیر ذلک فلا نعلم له دلیلا واضحا، نعم ذلک هو المشهور، فلو کان اجماعا فلا بحث، والا فالمنع بالکلیة محل بحث، اذ لامحذور فی حکمها بشهادة النساء، مع سماع شهادتهن بین المراتین مثلا بشی‏ء مع اتصافها بشرائط الحکم‏». (6)
خلاصه آن که در برخی از امور حضور زن نارواست و امر او در آن نافذ نیست نظیر جایی که مستلزم تماس نامحرمانه با نامحرم و مانند آن باشد، این‏گونه از موارد که سهم مختص مرد است داوری زن در آن صحیح نیست و اما در مواردی که مخصوص زنان است‏یا مشترک بین زن و مرد بوده یا مخصوص مردان می‏باشد، لیکن مستلزم هیچ محذوری از قبیل تماس با نامحرم نمی‏باشد، دلیل روشنی بر اشتراط ذکورت یافت نمی‏شود، البته مشهور بین فقهاءقده همان اشتراط مزبور می‏باشد، پس اگر اجماع مسلم در بین باشد، بحثی در آن نیست و گرنه منع زن از قضا به نحو کلی، مورد بحث و نقد است، زیرا هیچ محذوری در قضاء زن نسبت‏به زنان با شهادت زن وجود ندارد، البته مطلب مزبور در جایی است که زن واجد همه شرایط قضا از جهت علم و عدل و مانند آن باشد.
بنابراین اگر زن به مقام شامخ اجتهاد رسیده ودارای ملکه عدالت‏بود و شرایط دیگری که در قضا و اوصاف قاضی معتبر است واجد بود و خواست تصدی قضای زنان را با نصب از طرف فقیه جامع الشرایط که ولایت امر مسلمین و رهبری جامعه اسلامی را به عهده دارد، متعهد شود از نظر بزرگانی چون مقدس اردبیلی مانعی ندارد، بلی اگر کسی اجماع قطعی بر منع را (که احتمال استناد به برخی از روایات ضعیف یا وجوه اعتباری قابل خدشه در آن راه نیابد) احراز کند، در این حال تصدی مزبور ممنوع می‏باشد چه این که اگر از تصدی زن محذور اجتماعی یا مفسده اخلاقی لازم می‏آید، تصدی آن جایز نخواهد بود.
پی‏نوشت‏ها:
1. جواهر الکلام، ج‏40، ص‏14.
2. کتاب القضاء، باب 2 از ابواب صفات القاضی.
3. ج 12، ص 4 -3.
4. ج 10، ص‏9.
5. ج 2، ص‏680، شرائط القاضی.
6. مجمع‏الفائدة والبرهان، ج‏12، ص 15.
يکشنبه 5/1/1386 - 21:57
کتاب: مجموعه آثار ج 19 ص 235
نویسنده: شهید مرتضی مطهری
اعراب گاهی زن میت را جزء اموال و دارایی او به حساب می‏آوردند و به صورت سهم الارث او را تصاحب می‏کردند.اگر میت پسری از زن دیگر می‏داشت،آن پسر می‏توانست‏به علامت تصاحب،جامه‏ای بر روی آن زن بیندازد و او را از آن خویش بشمارد.بسته به میل او بود که آن زن را به عقد نکاح خود درآورد و یا او را به زنی به شخص دیگری بدهد و از مهر او استفاده کند.این رسم نیز منحصر به اعراب نبوده است و قرآن آن را منسوخ کرد.
در قوانین قدیم هندی و ژاپنی و رومی و یونانی و ایرانی تبعیضهای ناروا در مساله ارث،زیاد وجود داشته است و اگر بخواهیم به نقل آنچه مطلعین گفته‏اند بپردازیم چندین مقاله خواهد شد.
ارث زن در ایران ساسانی
مرحوم سعید نفیسی در تاریخ اجتماعی ایران از زمان ساسانیان تا انقراض امویان صفحه 42 می‏نویسد:
«در زمینه تشکیل خانواده نکته جالب دیگر که در تمدن ساسانی دیده می‏شود این است که چون پسری به سن رشد و بلوغ می‏رسید،پدر یکی از زنان متعدد خود را به عقد زناشویی وی درمی‏آورده است.نکته دیگر این است که زن در تمدن ساسانی شخصیت‏حقوقی نداشته است و پدر و شوهر اختیارات بسیار وسیعی در دارایی وی داشته‏اند.هنگامی که دختری به پانزده سالگی می‏رسید و رشد کامل کرده بود، پدر یا رئیس خانواده مکلف بود او را به شوی بدهد.اما سن زناشویی پسر را بیست‏سالگی دانسته‏اند و در زناشویی رضایت پدر شرط بود.دختری که به شوی می‏رفت دیگر از پدر یا کفیل خود ارث نمی‏برد و در انتخاب شوهر هیچ گونه حقی برای او قائل نبودند.اما اگر در سن بلوغ،پدر در زناشویی وی کوتاهی می‏کرد حق داشت‏به ازدواج نامشروع اقدام بکند و در این صورت از پدر ارث نمی‏برد.
شماره زنانی که مردی می‏توانست‏بگیرد نامحدود بود و گاهی در اسناد یونانی دیده شده است که مردی چند صد زن در خانه داشته است.اصول زناشویی در دوره ساسانی-چنانکه در کتابهای دینی زردشتی آمده-بسیار پیچیده و درهم بوده و پنج قسم زناشویی رواج داشته است:
1.زنی که به رضای پدر و مادر،شوهر می‏رفت فرزندانی می‏زاد که در این جهان و آن جهان از او بودند و او را«پادشاه زن‏»می‏گفتند.
2.زنی که یگانه فرزند پدر و مادرش بود،او را«اوگ زن‏»یعنی زن یگانه می‏گفتند و نخستین فرزندی که می‏زاد به پدر و مادرش داده می‏شد تا جانشین فرزندی بشود که از خانه آنها رفته است و شوهر کرده و پس از آن این زن را هم‏«پادشاه زن‏» می‏گفتند.
3.اگر مردی در سن بلوغ بی‏زن می‏مرد،خانواده‏اش زن بیگانه‏ای را جهیز می‏داد و او را به کابین مرد بیگانه‏ای درمی‏آورد و آن زن را«سذر زن‏»یعنی زن خوانده می‏گفتند و هر چه فرزند او می‏زاد،نیمی به آن مرد مرده تعلق می‏گرفت و در آن جهان فرزند او می‏شد و نیمی دیگر از آن شوهر زنده بود.
4.زن بیوه‏ای که دوباره شوهر کرده بود«چغر زن‏»می‏گفتند که به معنی چاکر زن یعنی زن خادمه باشد،و اگر از شوی اول خود فرزند نداشت او را«سذر زن‏» می‏دانستند...
5.زنی که بی‏رضای پدر و مادرش به شوهر می‏رفت،در میان زنان پست‏ترین پایه را داشت و او را«خودسرای زن‏»یعنی زن خودسر می‏گفتند و از پدر و مادر خود ارث نمی‏برد مگر پس از آن که پسرش به سن بلوغ برسد و او را به عنوان‏«اوگ زن‏» به عقد درآورد.»
در قوانین اسلام هیچ یک از ناهمواریهای گذشته در مورد ارث وجود ندارد.چیزی که در قوانین اسلامی مورد اعتراض مدعیان تساوی حقوق است این است که سهم الارث زن در اسلام معادل نصف سهم الارث مرد است.از نظر اسلام پسر دو برابر دختر و برادر دو برابر خواهر و شوهر دو برابر زن ارث می‏برد.تنها در مورد پدر و مادر است که اگر میت فرزندانی داشته باشد و پدر و مادرش نیز زنده باشد،هر یک از پدر و مادر یک ششم از مال میت را به ارث می‏برند.
علت اینکه اسلام سهم الارث زن را نصف سهم الارث مرد قرار داد وضع خاصی است که زن از لحاظ مهر و نفقه و سربازی و برخی قوانین جزایی دارد;یعنی وضع خاص ارثی زن معلول وضع خاصی است که زن از لحاظ مهر و نفقه و غیره دارد.
اسلام به موجب دلایلی که در مقالات پیش گفتیم مهر و نفقه را اموری لازم و مؤثر در استحکام زناشویی و تامین آسایش خانوادگی و ایجاد وحدت میان زن و شوهر می‏شناسد.از نظر اسلام الغاء مهر و نفقه و خصوصا نفقه موجب تزلزل اساس خانوادگی و کشیده شدن زن به سوی فحشاء است.و چون مهر و نفقه را لازم می‏داند و به این سبب قهرا از بودجه زندگی زن کاسته شده است و تحمیلی از این نظر بر مرد شده است،اسلام می‏خواهد این تحمیل از طریق ارث جبران بشود.لهذا برای مرد دو برابر زن سهم الارث قرار داده است.پس مهر و نفقه است که سهم الارث زن را تنزل داده است.
ایراد غرب پرستان
برخی از غرب پرستان وقتی که در این مساله داد سخن می‏دهند و نقص سهم الارث زن را یک وسیله تبلیغ و هیاهو علیه اسلام قرار می‏دهند،موضوع مهر و نفقه را پیش می‏کشند. می‏گویند چه لزومی دارد که ما سهم زن را در ارث از سهم مرد کمتر قرار دهیم و آنگاه این کمبود را به وسیله مهر و نفقه جبران کنیم؟چرا چپ اندر قیچی کار کنیم و لقمه را از پشت گردن به دهان ببریم؟از اول سهم الارث زن را معادل سهم الارث مرد قرار می‏دهیم تا مجبور نشویم با مهر و نفقه آن را جبران کنیم.
اولا این دایگان مهربانتر از مادر،علت را به جای معلول و معلول را به جای علت گرفته‏اند.اینها خیال کرده‏اند مهر و نفقه معلول وضع خاص ارثی زن است،غافل از اینکه وضع خاص ارثی زن معلول مهر و نفقه است.ثانیا گمان کرده‏اند آنچه در اینجا وجود دارد صرفا جنبه مالی و اقتصادی است.بدیهی است اگر تنها جنبه مالی و اقتصادی مطرح بود دلیلی نداشت که مهر و نفقه‏ای در کار باشد و یا سهم الارث زن و مرد تفاوت داشته باشد.چنانکه در مقاله پیش گفتیم اسلام جهات زیادی را که بعضی طبیعی و بعضی روانی است در نظر گرفته است.از یکی طرف احتیاجات و گرفتاریهای زیاد زن از لحاظ تولید نسل در صورتی که مرد طبعا از همه آنها آزاد است،از طرف دیگر قدرت کمتر او از مرد در تولید و تحصیل ثروت،و از جانب سوم استهلاک ثروت بیشتر او از مرد،بعلاوه ملاحظات روانی و روحی خاص زن و مرد و به عبارت دیگر روانشناسی زن و مرد و اینکه مرد همواره باید به صورت خرج کننده برای زن باشد و بالاخره ملاحظات دقیق روانی و اجتماعی که سبب استحکام علقه خانوادگی می‏شود،اسلام همه اینها را در نظر گرفته و مهر و نفقه را از این جهات لازم دانسته است.این امور ضروری و لازم به طور غیر مستقیم سبب شده که بر بودجه مرد تحمیل وارد شود.از این رو اسلام دستور داده که به خاطر جبران تحمیلی که بر مرد شده است، مرد دو برابر زن سهم الارث ببرد.پس تنها جنبه مالی و اقتصادی در میان نیست که گفته شود چه لزومی دارد در یک جا سهم زن کسر شود و در جای دیگر جبران گردد.
ایراد زنادقه صدر اسلام بر مساله ارث
گفتیم از نظر اسلام مهر و نفقه علت است و وضع ارثی زن معلول.این مطلبی نیست که تازه ابراز شده باشد،از صدر اسلام مطرح بوده است.
ابن ابی العوجاء مردی است که در قرن دوم می‏زیسته و به خدا و مذهب اعتقاد نداشته است.این مرد از آزادی آن عصر استفاده می‏کرد و عقاید الحادی خود را همه جا ابراز می‏داشت.حتی گاهی در مسجد الحرام یا مسجد النبی می‏آمد و با علمای عصر راجع به توحید و معاد و اصول اسلام به بحث می‏پرداخت.یکی از اعتراضات او به اسلام همین بود،می‏گفت:«ما بال المراة المسکینة الضعیفة تاخذ سهما و یاخذ الرجل سهمین؟»یعنی چرا زن بیچاره که از مرد ناتوانتر است‏باید یک سهم ببرد و مرد که تواناتر است دو سهم ببرد؟این خلاف عدالت و انصاف است.امام صادق فرمود:این برای این است که اسلام سربازی را از عهده زن برداشته و بعلاوه مهر و نفقه را به نفع او بر مرد لازم شمرده است و در بعضی جنایات اشتباهی که خویشاوندان جانی باید دیه بپردازند،زن از پرداخت دیه و شرکت‏با دیگران معاف است.از این رو سهم زن در ارث از مرد کمتر شده است.امام صادق صریحا وضع خاص ارثی زن را معلول مهر و نفقه و معافیت از سربازی و دیه شمرد.
نظیر این پرسشها از سایر ائمه دین شده است و همه آنها به همین نحو پاسخ گفته‏اند.
يکشنبه 5/1/1386 - 20:11
کتاب: دایرة المعارف تشیع، ج 8، ص 492
نویسنده: خدیجه بوترابی
زن در آفرینش در بعد روحی و جسمی از همان گوهری آفریده شده که مرد آفریده شده است و هر دو جنس در جوهر و ماهیت یکسان و یگانه‏اند و تمایز و فرقی در حقیقت و ماهیت میان زن و مرد نیست. قرآن به صراحت از این حقیقت پرده برمی‏دارد: یا ایها الناس اتقوا ربکم الذی خلقکم من نفس واحدة و خلق منها زوجها... ای مردم از پروردگارتان که شما را از نفس واحدی آفرید و جفتش را (نیز) از او آفرید و از آن دو زنان و مردان بسیاری پراکنده کرد، پروا دارید (نساء، 1)، هو الذی خلقکم من نفس واحدة و جعل منها زوجها لیسکن الیها او است آن کس که شما را از نفس واحدی آفرید و جفت وی را از آن پدید آورد تا بدان آرام گیرد (اعراف، 189) . بنابراین زن در آفرینش از همان جوهر و گوهر مرد است و اندیشه یکسانی و یگانگی ماهوی زن و مرد، اندیشه قرآنی است که از آیات الاهی به روشنی به دست می‏آید . تنها در این زمینه نظر دیگری است که خلقت زن را از زائده خلقت مرد تصویر می‏کند، لیکن در این نظر به برخی از حادیث استناد شده است که در حدیثی از امام صادق (ع) مردود شمرده شده است. زراره می‏گوید: از امام صادق (ع) از آفرینش حوا سؤال شد که برخی می‏گویند: خداوند حوا را از دنده پایین و چپ آدم آفرید، امام (ع) فرمود: خدا منزه و برتر است از این نسبت، آن کس که چنین می‏گوید می‏پندارد که خداوند قدرت نداشت برای آدم همسری از غیر دنده‏اش بیافریند! علامه مجلسی می‏گوید: «مشهور میان مورخان و مفسران اهل سنت این است که حوا از دنده آدم آفریده شده و به این معنا برخی از احادیث نیز دلالت دارد، لیکن این حدیث و احادیث دیگری این موضوع را رد می‏کند...» . آنچه محقق است و قرآن بدان اشاره دارد زن و مرد برای زندگی دنیا و نیز برای بقاء نسل بشر مکمل یکدیگر هستند، بدین صورت که ماده اولیه این محصول یا مصنوع از مرد است و اراده سازندگی آن از خداوند توانا ولی کارخانه آن یعنی دستگاه سازندگی انسان و زحمات بار آوردن آن در اختیار زن قرار دارد و جا دارد که برای حفظ و سلامت این کارخانه از دستبرد نامحرمان و خرابکاران، مقررات و دستورات لازمی هم صادر گردد.
آفرینش زن در ادیان الهی
در تمام مذاهب و ادیان الهی آمده است که زن و مرد از «نفس واحده» آفریده شده‏اند. در عهد قدیم آمده است: «پس خدا موجودات را آفرید، لیکن برای آدم معاونی موافق وی یافت نشد و خداوند خوابی گران بر آدم مستولی گرداند تا بخفت پس یکی از دنده‏هایش را گرفت و گوش در جایش پرکرد و خدا آن دنده را زنی بنا کرد و او را نزد آدم آورد.
زن در تاریخ و ملل گوناگون
زن را یک موجود ضعیف و ناچیز به شمار می‏آوردند. به دختران ارث نمی‏دادند و بعضی او را از افراد بشر و انسانیت به شمار نمی‏آوردند، فقط زنان را برای خدمت به مردان و اطفای شهوت جنسی برای مردها نگاه می‏داشتند. مرد می‏توانست زنهای متعدد بگیرد و یا طلاق بدهد . اگر زن می‏مرد زن بگیرد ولی اگر شوهر می‏مرد، زن حق ازدواج نداشت و از معاشرت در خارج هم ممنوع بود. در هند زن تابع شوهر بود و بعد از مردن او، دیگر حق ازدواج نداشت و باید با جسد شوهر سوزانده می‏شد... و در ایام عادت ماهیانه نجس و پلید و لازم الاجتناب بود . زن در میان ملل قبل از اسلام حد وسط بین انسان و حیوان بود از او مانند انسان ضعیفی که باید به انسانهای متوسط کمک بدهد استفاده می‏شد. اعراب مشرک خشن، بی‏رحم متعصب دختران معصوم خود را زنده به گور می‏کردند. تا وقتی که خورشید اسلام از پس ابرهای تاریک عربستان طلوع نمود. پیغمبر اسلام (ص) پس از ارشاد کلمه توحید با اشاره پروردگار در قرآن اول کاری که کرد از این عادت شوم اعراب جلوگیری نمود، حضرتش به زنان و دختران احترام می‏گذاشت و با تمام عظمتش به زنهای پیر سلام می‏کرد و چنانکه شیعه و سنی نقل کرده‏اند، مکرر دست دخترش فاطمه سلام الله علیها را می‏بوسید و می‏فرمود: «فاطمة بضعة منی من آذاها فقد آذانی و من آذانی فقد آذان الله» فاطمه پاره تن من است هر کس او را اذیت کند حقیقتا مرا اذیت کرده است و هر کس مرا اذیت کند خدا را اذیت کرده است.
يکشنبه 5/1/1386 - 20:10
کتاب: زن در آینه جلال و جمال، ص 143
نویسنده: آیة الله جوادی آملی
قرآن کریم به هنگام طرح قصه آدم سلام الله علیه می‏فرماید:
«فتلقی آدم من ربه کلمات‏» (1)
سپس آدم از پروردگارش کلماتی را دریافت نمود.
در تبیین وتفسیر کلمات آمده است که منظور انوار عترت طاهره است، بدین معنا که انوار عترت طاهره همان مقامات علمی است که حضرت آدم سلام الله علیه آن را تلقی کرد وزمینه نجات او فراهم گردید ودر این میان همانطور که حضرت امیرسلام الله علیه در مجموعه عترت قرار دارد، حضرت زهرا هم در آنجا می‏تابد واین که فاطمه زهرا صلوات الله علیها معروف ومشهور شده، نه برای آن است که، زن تنها در حضرت زهرا خلاصه شده است‏بلکه به این دلیل است که آن حضرت دیگران را تحت الشعاع قرار داده است. به عنوان مثل معصومین دیگر نیز مانند حضرت امیرسلام الله علیه، معروف نیستند واگر در عرف بخواهند مثل ذکر بکنند، به حضرت علی... مثل می‏زنند. در صورتی که همه ائمه نور واحدند. همانطوری که در بین معصومین، امیرالمؤمنین صلوات الله علیه معروف والگو شده است، در بین زنان هم حضرت فاطمه زهرا صلوات الله علیها اشتهار یافته است وگرنه زنان فراوانی بودند که هم از عصمت‏برخوردارند وهم از کمال متعارف وفوق متعارف، ولیکن علت این که حضرت زهرا در بین زنان معروف شده همان علتی است که بدان سبب، حضرت علی... در بین ائمه معروف شده است.
پس مراد از لفظ کلمات در آیه شریفه
«فتلقی آدم من ربه کلمات‏»
اسماء الهی است وبارزترین مصداق اسماء الهی، عترت طاهره‏اند که در بین آنان، فاطمه زهرا صلوات الله علیها می‏درخشد.
پی‏نوشت:
1. بقره،37.
يکشنبه 5/1/1386 - 20:9
کتاب: زن در آینه جلال و جمال صفحه 207
نویسنده: آیة الله عبدالله جوادی آملی
اگر کسی با دشمن بیرونی می‏جنگد باید از آهن وآتش استفاده کند، ولی اگر بادشمن درونی می‏جنگد باید از «آه‏» استفاده کند نه از «آهن‏». در مبارزه یا هوی وهوس باید از «آه‏» استفاده کرد، زیرا در آن جا از آهن کاری ساخته نیست. انسانی که باهوس بجنگد، بلکه آن کس که در کنار نیایش ودعا وراز ونیاز به سر می‏برد، در مقابل هوس مسلح است. در دعای کمیل می‏فرماید:
«و سلاحه البکاء» (1)
یعنی در جنگ بادشمن درونی ودر جبهه جهاد اکبر، اسلحه انسان، آه است نه آهن، گریه است نه شمشیر، واسلحه تیز وکارآمد جهاد اکبر، تهذیب نفس وناله است واین اسلحه را زنها بیشتر از مردها دارند.
خدای سبحان در راه تهذیب نفس، زنها را مسلح‏تر از مردها آفریده است، چون ناله و لابه، هنر هر کسی نیست، چه بسا افرادی که در مجالس سوگ سالار شهیدان حسین بن علی صلوات الله وسلامه علیه می‏نشینند اما آن هنر ودرک را ندارند که اشک بریزند، بر فرض هم که درک داشته باشند، نرمش دل در آنها نیست، چه این که تحصیل نرمش دل، کار هر کسی نیست وفضیلتی نیست که نصیب هر کسی بشود. بنابراین، سرمایه جهاد اکبر، گریه است.
در دعای ابو حمزه ثمالی که از مبسوطترین دعاهای ماه مبارک رمضان است، امام سجاد علیه السلام به ذات اقدس اله عرض می‏کند: مرا کمک کن تا سلاح را فراهم کنم، مرا در گریه اعانت کن.
«و اعنی بالبکاء علی نفسی‏» (2)
ویاری کن مرا در گریه برای خودم.
معین من باش که من بهتر بفهمم وبهتر بنالم، کمک کن که اگر اشکم تمام شد دوباره اشک بجوشد. اگر زن در بخش‏های مختلف کارهای اجرایی یا مسائل جبهه وجهاد وبخش‏های نظامی حضور نداشت، دلیل آن نمی‏شود که در تقرب الی الله سهمش کمتر از مرد باشد.
خدا اسلحه جهاد اکبر را به زنها بیش از مردها داده، منتها این را باید به جا مصرف بکنند.
کسی که شمشیری در دست دارد وآن را به سنگ می‏زند به کاری بیهوده روی آورده است، کسی هم که برای دنیا گریه می‏کند، گرچه رقیق القلب واهل ناله ولابه است، اما بی‏جا می‏نالد. تعلیمات دین برای آن است که انسان این سلاح را به جا بکار ببرد، به مردها می‏گوید اسلحه فراهم بکن واسلحه را به جا به کار ببر، وبه زنها می‏گوید اسلحه را خدا به شما داده است منتها به جا به کار ببرید، مرد باید دو زحمت‏بکشد وزن یک زحمت، مثل یک کشوری که در جنگ مسلح نیست وبه او می‏گویند خودکفا شو واسلحه فراهم کن، بعد هم به جا ومناسب به کار ببر، اما به کشورهایی که در تولید سلاح به خودکفایی رسیده‏اند نمی‏گویند مسلح شو، بلکه می‏گویند سلاح داری ولی به جا بکار ببند.
گریه سلاح انسان است، واین سلاح را ذات اقدس اله به زنها بیش از مردها داده وبه آنان گفته است که این سلاح را به جا بکار ببرید.
این درست است که جمال برای زنان سرمایه است وباید، هم به جا مصرف کنند وهم زکات آن که عفاف است:
«زکاة الجمال العفاف‏» (3)
مراعات کنند، لیکن جمال حقیقی آنان همان انجذاب به سوی جمال مطلق است وباید در تحصیل آن دقت کنند. ذات اقدس اله سرمایه رقت قلب واحساس را برای آن نداده تا انسان در اثر چشم وهم‏چشمی برای مظاهر دنیا ولباس وزیور گریه کند.
پی‏نوشت‏ها:
1. مفاتیح الجنان، دعای کمیل.
2. مفاتیح الجنان، دعای ابوحمزه ثمالی.
3. غرر الحکم، فصل‏37، روایت 5.
يکشنبه 5/1/1386 - 20:7
حدیث:ولدت فی زمن الملک العادل
این حدیث نیز در برخی از روایات بدون سند از رسول‏خدا«ص‏»نقل شده که فرمود:«ولدت فی زمن الملک العادل‏انوشیروان‏» (1) من در زمان پادشاه دادگر یعنی انوشیروان متولدشدم...
ولی این حدیث گذشته از اینکه از نظر عبارت فصیح نیست وبسختی می‏توان آن را به یک ادیب عرب زبان نسبت داد تا چه‏رسد به پیامبر اسلام و فصیح‏ترین افراد عرب از چند جهت جای‏خدشه و تردید است:
1-از نظر سند که بدون سند و بطور مرسل نقل شده...و ازکتاب‏«الموضوعات الکبیر علی قاری‏»-یکی از دانشمندان اهل‏سنت-نقل شده که در باره این حدیث چنین گفته:
«...قال السخاوی لا اصل له،و قال الزرکشی کذب باطل،و قال السیوطی قال البیهقی فی شعب الایمان:تکلم شیخناابو عبد الله الحافظ بطلان ما یرویه بعض الجهلاء عن‏نبینا«ص‏»ولدت فی زمن الملک العادل یعنی انوشیروان‏». (2)
یعنی سخاوی گفت:این حدیث اصلی ندارد،و زرکشی‏گفته:دروغ باطلی است،و سیوطی از بیهقی در شعب الایمان‏نقل کرده که استادش ابو عبد الله حافظ در باره بطلان آنچه برخی‏از نادانان از پیغمبر ما«ص‏»روایت کرده‏اند که فرمود: «ولدت‏فی زمن الملک العادل یعنی انوشیروان‏»سخن گفته...
2-طبق این حدیث رسول خدا«ص‏»انوشیروان ساسانی رابه عدالت‏ستوده،و دادگر و عادل بودن او را گواهی داده،و بلکه‏به ولادت در زمان وی افتخار ورزیده،ولی با اطلاعی که ما ازوضع دربار ساسانیان و انوشیروان داریم نسبت چنین گفتاری‏برسولخدا«ص‏»و تایید عدالت او از زبان رسول خدا«ص‏»قابل‏قبول و توجیه نیست،و ما در اینجا گفتار یکی از نویسندگان‏معاصر را که در باره زندگی چهارده معصوم علیهم السلام قلمفرسائی‏کرده و اکنون چشم از این جهان بر بسته ذیلا برای شما نقل می‏کنیم،تا به‏بینیم واقعا سلطان عادلی در گذشته وجود داشته؟و آیا انوشیروان‏عادل بوده یا نه؟ نویسنده مزبور چنین می‏نویسد:
انوشیروان کسری به عدالت مشهور است ولی اگر نگاهی‏بی طرفانه باوضاع اجتماعی ایران در زمان سلطنت وی‏بیفکنیم خواه و ناخواه ناچاریم این عدالت را یک‏«غلطمشهور»بنامیم.زیرا در زمان سلطنت انوشیروان عدالت اجتماعی بر مردم ایران حکومت نمی‏کرد.
در اجتماع از مساوات و برابری خبری نبود.ملت ایران در آن‏تاریخ با یک اجتماع چهار طبقه‏ای بسر می‏برد که محال بودبتواند از عدالت و انصاف حکومت‏بهره‏ور باشد.
درست مثل آن بود که ملت ایران را در چهار اتاق مجزا ومستقل جا بدهند و هر یک از این چهار اتاق را با دیواری‏محکم‏تر از آهن و روی،از اتاق دیگر سوا و جدا بسازند.
گذشته از شاه و خاندان سلطنتی که در راس کشور قرار داشتندنخستین صف،صف‏«ویسپهران‏»بود که از صفوف دیگرملت‏به دربار نزدیکتر و از قدرت دربار بهره‏ورتر بود.طبقه‏ویسپهران از امیرزادگان و«گاه‏پور»ها تشکیل می‏یافت.
و بعد طبقه‏«اسواران‏»که باید از نجبا و اشراف ملت تشکیل‏بگیرد...امرای نظام و سوارگاران کشور از این طبقه‏بر می‏خواسته‏اند.
طبقه سوم طبقه دهگانان بود که کار کتابت و دبیری وبازرگانی و رسیدگی بامور کشاورزی و املاک را بعهده‏داشت.
طبقه چهارم که از اکثریت مردم ایران تشکیل می‏شدپیشه‏وران و روستاییان بودند،سنگینی این سه طبقه زورمند واز خود راضی بر دوش طبقه چهارم یعنی پیشه‏وران و روستاییان‏فشار می‏آورد.مالیات را این طبقه ادا می‏کرد.کشت و کاربعهده این طبقه بود رنج‏ها و زحمت‏های زندگی را این طبقه می‏کشید و آن سه طبقه دیگر که از دهگانان و اسواران وو یسپهران تشکیل می‏یافت‏به ترتیب از کیف‏ها و لذت‏های‏زندگی یعنی دسترنج طبقه چهارم استفاده می‏کرد.
میان این چهار طبقه دیواری از آهن و پولاد بر پا بود که مقدورنبود بتوانند با هم بیامیزند.اصلا زبان یکدیگر رانمی‏فهمیدند.
اگر از طبقه ویسپهران پسری دل به یک دختر دهگانی یادختری از دختر اسواران می‏بست ازدواجشان صورت پذیر نبود.
انگار این چهار طبقه چهار ملت از چهار نژاد علیحده وجداگانه بودند که در یک حکومت زندگی می‏کردند.
تازه طبقه ممتازه دیگری هم وجود داشت که دوش به دوش‏حکومت‏بر مردم فرمان می‏راند.این طبقه خود را مطلقا فوق‏طبقات می‏شمرد زیرا بر مسند روحانیت تکیه زده بود و اسمش‏«موبد»بود.فکر کنید.آن کدام عدالت است که می‏تواند براین ملت چهار اشکوبه بیک سان حکومت کند.
این طبقه بندی در نفس خود بزرگترین ظلم است.این خودنخستین سد در برابر جریان عدالت است تا این سد شکسته‏نشود و تا عموم طبقات بیک روش و یک ترتیب بشمار نیایند،تا ویسپهران و پیشه‏وران دست‏برادری بهم نسپارند و پنجه‏دوستی همدیگر را فشار ندهند محال است از عدالت اجتماعی‏و برابری در حقوق عمومی بیک میزان استفاده کنند.
در حکومت‏ساسانیان حیات اجتماعی بر دو پایه‏«مالکیت‏»و«فامیل‏»قرار داشت.ملاک امتیاز در خانواده‏ها لباس شیک‏و قصر مجلل و زنهای متعدد و خدمتگذاران کمر بسته بود.
«خسروانی کلاه و زرینه کفش علامت‏بزرگی بود»طبقات‏ممتاز یعنی مؤبدان و ویسپهران در زمان ساسانیان از پرداخت‏مالیات و خدمت در نظام مطلقا معاف بودند.
پیشه‏وران زحمت می‏کشیدند،پیشه وران بجنگ می‏رفتند،پیشه وران‏کشته می‏شدند و در عین حال نه از اینهمه رنج وفداکاری تقدیر می‏شدند و نه در زندگی خود روی آسایش وآرامش می‏دیدند.
تحصیل علم و معارف ویژه مؤبدان و نجبا بوده،بر طبقه‏چهارم حرام بود که دانش بیاموزد و خود را جهت مشاغل عالیه‏مملکت آماده بدارد.
حکیم ابو القاسم فردوسی در شاهنامه خود حکایتی دارد از«کفشگر»و«انوشیروان‏»روایت می‏کند که خیلی شنیدنی‏است و ما اکنون عین روایت را از شاهنامه در اینجا بعنوان‏شاهد صادق نقل می‏کنیم:
بشاه جهان گفت‏بو ذرجمهر که ای شاه با داد و با رای و مهر سوی گنج ایران دراز است راه تهیدست و بیکار مانده سپاه بدین شهرها گرد ما،در کس است که صد یک ز مالش سپه را بس است ز بازارگانان و دهقان درم اگر وام خواهی نگردد دژم بدان کار شد شاه همداستان که دانای ایران بزد داستان فرستاده‏ای جست‏بو ذرجمهر خردمند و شادان دل و خوبچهر بدو گفت از ایدر دو اسبه برو گزین کن یکی نام بردار گو ز بازارگانان و دهقان شهر کسی را کجا باشد از نام بهر ز بهر سپه این درم وام خواه بزودی بفرماید از گنج‏شاه
فرستاده بزرگمهر در میان دهقانان و بازرگانان شهر مرد کفشگری‏را پیدا کرد که پول فراوان داشت.
یکی کفشگر بود موزه فروش بگفتار او پهن بگشاد گوش درم چند باید؟بدو گفت مرد دلاور شمار درم یاد کرد چنین گفت کی پر خرد مایه‏دار چهل مر درم،هر مری صد هزار بدو کفشگر گفت کاین من دهم سپاسی ز گنجور بر سر نهم بیاورد قپان و سنگ و درم نبد هیچ دفتر بکار و قلم
کفشگر با خوشرویی و رغبت ثروت خود را در اختیار فرستاده‏بزرگمهر گذاشت.
بدو کفشگر گفت ای خوب چهر نرنجی بگویی به بو ذرجمهر که اندر زمانه مرا کودکیست که آزار او بر دلم خوار نیست بگویی مگر شهریار جهان مرا شاد گرداند اندر نهان که او را سپارم به فرهنگیان که دارد سرمایه و هنگ آن فرستاده گفت این ندارم برنج که کوتاه کردی مرا راه گنج
فرستاده به کفشگر وعده داد که استدعای او بوسیله بزرگمهر بعرض‏انوشیروان برسد.و بزرگمهر هم با آب و تاب بسیار تقاضای کفشگررا که اینهمه درهم و دینار بدولت تقدیم داشته بود در پیشگاه شاه‏معروض داشت و حتی خودش هم خواهش کرد:
اگر شاه باشد بدین دستگیر که این پاک فرزند گردد دبیر ز یزدان بخواهد همی جان شاه که جاوید باد و سزاوار گاه
اما انوشیروان بیرحمانه این تقاضا را رد کرد و حتی پول کفشگر راهم برایش پس فرستاد و در پاسخ چنین گفت:
بدو شاه گفت ای خردمند مرد چرا دیو چشم ترا خیره کرد برو همچنان باز گردان شتر مبادا کزو سیم خواهیم و در چو بازارگان بچه،گردد دبیر هنرمند و با دانش و یادگیر چو فرزند ما بر نشیند به تخت دبیری ببایدش پیروز بخت هنر باید از مرد موزه فروش سپارد بدو چشم بینا و گوش بدست‏خردمند مرد نژاد نماند بجز حسرت و سرد باد شود پیش او خوار مردم شناس چو پاسخ دهد زو نیابد سپاس
و دست آخر گفت که دولت ما نه از این کفشگر وام می‏خواهد و نه‏اجازه می‏دهد که پسرش به مدرسه برود و تحصیل کند زیرااین پسر پسر موزه فروش است‏یعنی در طبقه چهارم اجتماع قراردارد و«پیروز بخت‏»نیست در صورتیکه برای ولیعهد مادبیری‏«پیروز بخت‏»لازم است.
آری بدین ترتیب پسر این کفشگر و کفشگران دیگر و طبقاتی‏که در صف نجبا و روحانیون قرار نداشتند حق تحصیل علم وکسب فرهنگ هم نداشتند.
البته انوشیروان به نسبت پادشاهان دیگر از دودمانهای‏ساسانی و غیر ساسانی که مردم را با شکنجه و عذاب‏های‏گوناگون می‏کشتند عادل است.
آنچه مسلم است اینست که کسری انوشیروان دیوان‏عدالتی بوجود آورده بود و تا حدودی که مقتضیات اجتماعی‏اجازه می‏داد به داد مردم می‏رسید ولی اینهم مسلم است که‏در یک چنین اجتماع...در اجتماعی که به پسر کفشگر حق‏تحصیل علم ندهند و ویرا از عادی‏ترین و طبیعی‏ترین حقوق اجتماعی و انسانی محروم سازند عدالت اجتماعی برقرارنیست.
گناه کفشگر به عقیده شاهنشاه ساسانی این بود که‏«پیروزبخت‏»نبود...
در اینجا باید بعرض خسرو انوشیروان رسانید که آیا این‏کفشگر زاده‏«نا پیروز بخت‏»ایرانی هم نبود؟
نگارنده گوید:تازه معلوم نیست چگونه این داستان از لابلای‏تاریخ ساسانیان و پادشاهان که پر از مدیحه سرائی و تمجیدهای‏آنچنانی است نقل شده،و فردوسی که معمولا افسانه‏پرداز آنان‏بوده و گاهی بگفته خودش کاهی را به کوهی جلوه می‏داده‏چگونه این داستان را با این آب و تاب نقل کرده؟و گویا این‏بیدادگری را عین عدالت و داد می‏دانسته،که آنرا در کتاب خودبنظم درآورده و زحمت‏سرودن آنرا بخود داده است!!و شاید-چنانچه بعضی احتمال داده‏اند-هدف فردوسی نیز همین‏افشاءگری بوده که از این دروغ مشهور پرده بردارد و عدالت‏دروغین انوشیروان را بر ملا سازد!
3-اختلاف در نقل حدیث و بخصوص اختلاف در متن آن‏که سبب تردید در اصل حدیث و تضعیف آن می‏شود زیرا دربرخی از روایات همانگونه که شنیدید«ولدت فی زمن الملک العادل انوشیروان‏»است،و در برخی دیگر بدون لفظ‏«انوشیروان‏»و در برخی با اضافه کلمه‏«یعنی‏»است،بگونه‏ای‏که از نقل‏«علی قاری‏»استنباط می‏شد که معلوم نیست کلمه‏«یعنی‏»از اضافات راوی است‏یا جزء متن روایت است،و دربرخی از نقلها متن این روایت‏بگونه دیگری نقل شده که نه لفظ‏«عادل‏»در آن است و نه لفظ‏«انوشیروان‏»مانند روایت‏اعلام الوری طبرسی و کشف الغمه که در آن اینگونه است:
«...ولدت فی زمان الملک العادل الصالح‏»که همین عبارت در نقل مجلسی‏«ره‏»در بحار الانوار لفظ‏«العادل‏»هم ندارد و اینگونه نقل شده‏«ولدت فی زمان الملک‏الصالح‏»که طبق این نقل معلوم نیست این پادشاه عادل صالح،یا این پادشاه صالح و شایسته چه کسی بوده،چون بر فرض صحت‏حدیث روی این نقل معلوم نیست منظور رسولخدا«ص‏»انوشیروان باشد،و از اینرو مرحوم طبرسی و اربلی که خود متوجه‏این مطلب بوده‏اند قبل از نقل این قسمت در مورد سال ولادت‏آنحضرت می‏نویسند:
«...و ذلک لاربع و ثلاثین سنة و ثمانیة اشهر مضت من ملک‏کسری انوشیروان بن قباد...و هو الذی عنی رسول الله-صلی الله‏علیه و آله-علی ما یزعمون:ولدت فی زمان الملک العادل الصالح‏».
پی‏نوشتها:
1-بحار الانوار ج 15 ص 250.مناقب ج 1 ص 172.
2-«الموضوعات الکبیر»علی قاری-ط کراچی-ص 136.
درسهایی از تاریخ تحلیلی اسلامی جلد 1 صفحه 111
رسولی محلاتی
يکشنبه 5/1/1386 - 19:42

عموما نوشته‏اند ماجرای این ازدواج میمون و مبارک از اینجاشروع شد که بنا به پیشنهاد جناب ابو طالب،یا رخواست‏خدیجه،رسول خدا«ص‏»بصورت اجیر یا بعنوان مضاربه برای خدیجه به‏سفری تجارتی اقدام کرد،و بخاطر سود فراوانی که در اثر تدبیر ودرایت آنحضرت از این سفر نصیب خدیجه شد آن بانوی مکرمه‏علاقمند به این وصلت گردید و مقدمات این ازدواج فراهم شد...

که البته اصل داستان و پاره‏ای از خصوصیاتی که در آن ذکر شده‏مورد نقد و بررسی است که بعدا خواهیم گفت.

و از پاره‏ای روایات دیگر نیز استفاده می‏شود که این علاقه‏و اشتیاق پیش از آن سفر تجارتی در دل خدیجه پیدا شده بودو جریان سفر مزبور،بر فرض صحت،به این عشق و علاقه کمک‏کرد.

ابن شهر آشوب‏«ره‏»در کتاب مناقب خود روایت کرده که‏در روز عیدی زنان قریش در مسجد گرد هم جمع شده بودند که‏مردی یهودی در برابر آنها آمده و گفت:«لیوشک ان یبعث فیکن نبی فایکن استطاعت ان تکون له ارضایطاها فلتفعل‏».

-نزدیک است در میان شما پیامبری برانگیخته شود پس‏هر یک از شما زنان که بتواند زمین خوبی برای گام زدن او باشدحتما اینکار را بکند...

زنان قریش در برابر این گستاخی و جسارتی که به آنها کرده‏بود او را با مشتهای سنگریزه از نزد خود راندند ولی این گفتار مردیهودی بارقه‏ای در دل خدیجه که در جمع آن زنان حضور داشت‏ایجاد کرد و محبتی از پیامبر گرامی اسلام در قلب او جایگیرساخت... (1)

البته باید برای توضیح بیشتر این مطلب را به این حدیث اضافه‏کرد که طبق روایات پسر عموی خدیجه یعنی ورقة بن نوفل نیزکه از ادیان آسمانی و انبیاء الهی اطلاعاتی داشت و کتابهائی رادر این زمینه خوانده بود خبرهائی از ظهور آنحضرت داده بود،و درپاره‏ای از اوقات آن روایات را بر آنحضرت منطبق می‏دانست...

بشرحی که در داستان سفر تجارتی رسول خدا«ص‏»خواهد آمدو همچنین روایات و خبرها و پیشگوئیهای دیگری که در اثر آن خبرها خدیجه در حد زیادی امیدوار شده بود که آن پیامبر مبعوث‏محمد«ص‏»خواهد بود،و البته جریان آن مسافرت نیز که نقل‏شده ممکن است‏به این علاقه و امید کمک کرده باشد...

و اما داستان سفر تجارتی رسول خدا«ص‏»برای خدیجه به‏اجمال و تفصیل نقل شده و در کتابهای شیعه و اهل سنت روایت‏شده،و ما تفصیل آنرا در کتاب زندگانی رسولخدا«ص‏»ذکرکرده‏ایم که ذیلا از نظر شما می‏گذرد،و سپس به تجزیه و تحلیل‏و نقد و بررسی آن می‏پردازیم:

سفر تجارتی رسول خدا«ص‏»برای خدیجه:

اینان نوشته‏اند روزی که رسولخدا«ص‏»عازم سفر شام‏و تجارت برای خدیجه گردید،و هنگامی که می‏خواستند حرکت‏کنند خدیجه غلام خود«میسرة‏»را نیز همراه آنحضرت روانه کردو بدو دستور داد همه جا از محمد«ص‏»فرمانبرداری کندو خلاف دستور او رفتاری نکند.

عموهای رسولخدا«ص‏»و بخصوص ابوطالب نیز در وقت‏حرکت‏بنزد کاروانیان آمده و سفارش آنحضرت را به اهل کاروان‏کردند و بدین ترتیب کاروان بقصد شام حرکت کرد و مردمی که‏برای بدرقه رفته بودند بخانه‏های خود بازگشتند.

وجود میمون و با برکت رسولخدا«ص‏»که بهر کجا قدم میگذارد برکت و فراخی نعمت را با خود بدانجا ارمغان می‏بردموجب شد که اینبار نیز کاروان مکه مانند چند سال قبل،ازآسایش و سود بیشتری برخوردار گردد و آن تعب و رنج و مشقتهای‏سفرهای پیش را نبیند،و از اینرو زودتر از معمول بحدود شام‏رسیدند.

يکشنبه 5/1/1386 - 19:36

جنگ‏های فجار ازحوادث مشهور عهد جاهلیت و دوران قبل از اسلام است. موضوع این بود که گفتیم عرب که پیوسته در صحاری سوزان خود به غارتگری و جنگ و نزاع اشتغال داشتند. تعهد کرده بودند که چهار ماه رجب، دی‏القعده، دی‏الحجه و محرم دست از جنگ و کشتار بکشند، و در بازارهایخود به خرید و فروش وو مفاخرت و شعر و خطابه بپردازند. ولی چهار بار حرمت احترام ماه‏های حرام شکسته شد، و اعمالیانجام گرفت که کار به جنگ کشید. فجار از فجور یعنی اعمال ناشایستی گرفته شده است که در آن ماه‏های محترم به وقوع پیوست.

در چهارمین جنگ فجار که تا چهار سال ادامه یافت، پیغمبر هم شرکت داشت. سن پیغمبر در ایام جنگ چهارم به اختلاف روایات چهارده یا پانزده یا بیست‏سال بوده است.

شاید این اختلاف روایات به واسطه مدت این جنگها پدید آمده است که شراره آن در مدت چهار سال شعله‏ور بود.

جنگ در میان قبیله هوازان و قریش و قبیله کنانه همپیمان قریش روی داد. پیغمبر در این جنگ که تمام افراد پیر و جوان قبیله قریش به طرفداری از همپیمان خود «کنایه‏» شرکت داشتند، در گرما گرم جنگ تیرهای دشمن را از عموهایش برطرف می‏ساخت. معنای این سخن این است که شخصا به طرف کسی تبر اندازی نکرد، و کسی را نکشت و تنها از جان عموها دفاع می‏کرد.

تاریخ اسلام صفحه 65

يکشنبه 5/1/1386 - 19:34
در جبین عزیز«قریش‏»،از دوران کودکی و جوانی،آثار قدرت و شجاعت،صلابت و نیرومندی نمایان بود.وی در سن پانزده سالگی،در یکی از جنگهای قریش با طائفه‏«هوازن‏»که آن را«حرب فجار»می‏نامند،شرکت داشت.کار او در جبهه رزم،این بود که تیر به عموهای خود می‏رساند.ابن هشام در سیره خود (1) ،این جمله را از آن حضرت نقل می‏فرماید که حضرتش فرمود:«کنت ائبل علی اعمامی:به عموهایم تیر می‏دادم تا پرتاب کنند».
شرکت او در این جنگ،آنهم با این سن و سال،ما را به شجاعت آن حضرت رهبری می‏کند و روشن می‏شود که چرا امیر مؤمنان درباره پیامبر می‏فرماید:«هر موقع،کار در جبهه جنگ،عرصه بر ما(سربازان اسلام)سخت و دشوار می‏شد،به پیامبر پناه می‏بردیم و کسی از ما به دشمن از او نزدیکتر نبود».
يکشنبه 5/1/1386 - 19:32
مورد توجه ترین های هفته اخیر
فعالترین ها در ماه گذشته
(0)فعالان 24 ساعت گذشته