تعداد مطالب : 1977
تعداد نظرات : 4816
زمان آخرین مطلب : 763روز قبل
سلام

با گرامیداشت سالگرد ورود امام خمینی به میهن تقدیم می شود:

آب زنید راه را زینکه نگار می رسد
آمده ماه بهمن وشاه شکار می رسد


روز دوازده بود موسم وصل آمده
مژده دهید رهروان رهبر ویار می رسد


زیر قدوم پاک او گستره ای زفرش گل
فصل شتا بود ولی بوی بهار می رسد


گشته دیار وخاک ما خاک ودیارعاشقی
جان ومراد عاشقان پیر دیار می رسد


نهضت ما حسینی وپور حسین باشد او
نهضت ما به برکتش به اعتبار می رسد


لاله دمیده هر طرف از یم خون عاشقان
خمینی آن روح خدا به لاله زار می رسد


همره او تلاشها اوج رسانده می شود
برهمه دشمنان حق وقت فرار می رسد


یه دهه از ورود او می گذرد به لطف حق
درخت انقلاب ما به برگ وبار می رسد


شعر:اسماعیل تقوایی

يکشنبه 10/11/1395 - 14:0
یا غریب الغربا

به شهرطوس غریب وبه دور از وطنم
فتاده زهر جفا آتشی به جان وتنم
به خود بپیچم وامید بر شفایم نیست
به خاک حجره ام آغشته گشته این بدنم
کنون که زهر اثر کرده خوب فهمیدم
که در مدینه چه آمد سر عمو حسنم
دوباره یاد من افتاده چادر خاکی
به آه وناله عزادار این غم کهنم
نه محرمی به برم همدمی ندارم من
بیا جواد که محتاج یار وهم سخنم
بیا که سربگذارم دمی به زانویت
زبعد شستن نعشم نما تو خود کفنم
بخوان به پیکر من روضه علی اکبر
بخوان زآنچه کشیده ست جد بی کفنم

شعر:اسماعیل تقوایی
سه شنبه 9/9/1395 - 8:21
سلام
چهل روز از روز عاشورا گذشت..
چهل روزی که برای زینب (س)چهل سال گذشت..
اینک بعد از چهل روز زینب سلام ا...به کربلا می رسدو...وصال دوباره خواهروبرادر..
اما...آیا جانگداز تر از این وصال وصالی هست..

فرا رسیدن اربعین سالار شهیدان بر تمام شیعیان تسلیت باد.

از آن روزی که جسمت را به خاک وخون رها کردم
طلب مرگ خودم را روز وشبها از خدا کردم
شنیدم بی کفن جسمت سه روز اندر بیابان بود
زدم بر صورت وزین غم برایت گریه ها کردم
وداع آخرینت یادم آید آن سفارشها
به پیمانی که بستم با تو ای جانا وفا کردم
چهل روزی گذشته از وداع جانگداز من
دهم شرح فراغم را که دانی من چها کردم
غروب روز عاشورا خیامت غرق آتش شد
دویدم در بیابان ،جمع،آل مصطفی کردم
غم هجران تو یکسو اسیری بود بس دشوار
به راه حق حسینم،بر قضا خود را رضا کردم
چو دیدم راس خونینت به نی،قاری قرآنم
سرم را در غمت با چوب محمل آشنا کردم
امان از شام ،بس جور وجفا بر ما زشامی شد
به لب امن یجیب وبارها جدم صدا کردنم
دمی که خیزران می خورد بر لبها ودندانت
فضای بزمشان را بهر تو غرق عزا کردم
امانتدار خوبی من نبودم از برای تو
سه ساله دخترت در گوشه ویرانه جا کردم
کنون باز آمدم خاک مزارت بر سرم ریزم
برای دیدن قبر تو جانا بس دعا کردم
اگر نشناسیم ای خفته در این خاک حق داری
به هجران تو خود بر درد پیری مبتلا کردم

شاعر:اسماعیل تقوایی
 
شنبه 29/8/1395 - 15:44
دوست دارم

دوست دارم یک شبی در کربلایت سر کنم
پیش پایت سر گذارم یادی از اکبر کنم
دوست دارم تا نشینم گوشه ی شش گوشه ات
اشک ریزم در غمت،اینگونه شب آخر کنم
بعد از آن سکنی گزینم در کنار قتلگه
سر زنان یادی زبانو زینب مضطر کنم
دوست دارم تل زینب باشم واز آن مقام
قتلگه بینم، بگریم،یادی از حنجر کنم
دوست دارم آیم وبینم مقام اصغرت
آن گلوی ناز یاد آرم، دو چشمم تر کنم
دوست دارم کف العباس آیم وسینه زنان
یاد دستان جدای ساقی لشکر کنم
دوست دارم زایر کوی ابوفاضل شوم
تا گدایی از کف ماه بنی حیدر کنم
دوست تا بیایم داخل بین الحرم
یک شبی تا صبح با سیر حرمها سرکنم
حاجت من را روا کن ای حسین فاطمه
زودتر لطفی نما تا درک آن محضر کنم

شعر:اسماعیل تقوایی

چهارشنبه 19/8/1395 - 13:15
پنجم صفر
شهادت حضرت رقیه

سیرم از این زندگانی کاش بابایم بیاید
کاش آید تا رقیه عقده ها از دل گشاید
کاش آید تا بگیرد دختر خود را در آغوش
بیش از این گرد یتیمی بر سردختر نشاید
کاش آید تازیانه از کف دشمن بگیرد
کاش آید تا کمی هم عمه را یاری نماید

ای پدر جانم کجایی مردم از داغ جدایی

کاش آیی با خود آری مرحمی بر زخمهایم
آیی وبینی برایت دختری زهرا(س) نمایم
کاش آیی هدیه بر من تو لباسی تازه آری
روزهایی با لباس پاره اندر کوچه هایم
گفته بودم گر بیایی سر به زانویت گذارم
حال باید من سر بی تن گذارم روی پایم

ای پدر جانم کجایی مردم از داغ جدایی

من به قربان سر تو پس کجا شد پیکر تو
سر زدی با سر مرا بوسه زنم بر حنجر تو
بین که بابا جان کبودم همچو زهرا در مدینه
من رهین منتم بابا به زینب خواهر تو
اف بر این زندگانی بعد تو بابای خوبم
کن دعا تا که بمیرد در خرابه دختر تو

ای پدر جانم کجایی مردم از داغ جدایی

شاعر : اسماعیل تقوایی

شنبه 15/8/1395 - 13:52
به مناسبت اول ماه صفر، روز ورود کاروان اسرای کربلا به شام

صفر است وزسفر قافله ای شام آید
گوییا آهوی خسته بسوی دام آید
همه ی شام شده هلهله دراستقبال
جای گل برسرشان سنگ زهربام آید
زخم های دل زینب نمک اندودشود
دم به دم قسمت او تلخی در کام آید
ازدحامی شده در دور وبر آل ا...
کاش این قایله را نیکی فرجام آید
آنقدر سخت شود کار به مولا سجاد
دایما برلب او واژه الشام آید
سخت تر ازهمه اینست که سرها بر نی
هر دمی در نظر جمله ارحام آید
ای خدا لال شودشامی بی شرم وحیا
از زبانش به همه قافله دشنام آید
دختری گوشه ی ویرانه بسی گریانست
تا که بیند سر باباش ،به آرام آید
دست زینب به دعا گشته بلند وگوید
سببی ساز خدا عمر من اتمام آید

شاعر : اسماعیل تقوایی

چهارشنبه 12/8/1395 - 11:2
خداحافظ محرم

خداحافظ ای ماه شور حسین
محرم،مه ماتم عالمین
خداحافظ ای ماه عشق آفرین
مه آسمانی ی روی زمین
خدا حافظ ای هیات وسینه زن
مه روضه های شه بی کفن
خدا حافظ ای ماه خون خدا
که دلهای ما را بدادی حلا
خدا حافظ ای ماه آزادگی
مه بذل جانها ودلدادگی
خدا حافظ ای عاصیان را پناه
خداحافظ ای ماه کسرگناه
خدا،قسمتم کن که سال دگر
کنم درک این ماه نیکو اثر
شعر:اسماعیل تقوایی


دوشنبه 10/8/1395 - 10:17
شنبه 1/8/1395 - 13:14

شهدای مدافع حرم

سر بر آوردند اصحاب یزید
در عراق وشام با شکلی جدید
جانیانی دشمن آل علی
نامسلمانان خونخوار وپلید
قصد تخریب حرمها داشتند
بهرآنها بود منظوری اکید
شرزه شیران طرفدار علی
آمدند ودسته ها آمد پدید
جان به کف کردند غوغا وخروش
دشمنان گشتند زار وناامید
در دفاع اززینبیه، کربلا
هرمدافع رنجها برجان خرید
تاکه دشمن حمله ای می کردشان
در مقابل بود پاسخها شدید
رفته رفته چشم دشمن کور شد
دست آنها بر حرمها نارسید
ازدلیران مدافع از حرم
بعضشان جانباز،بعضی شان شهید
این شهیدان افتخارشیعه اند
مردتر از این شهیدان کس ندید
یارزینب بوده وخون خدا
پیش زهرا(س)رویشان باشد سپید
رفته وگشتند جزو سابقون
این مقربهای درگاه وحید
برتمام شیعیان تاج سرند
نقششان برلوح دل باید کشید
ای شهیدان مدافع از حرم
دست ما گیرید در روز وعید
شاعر:اسماعیل تقوایی
 

 

چهارشنبه 28/7/1395 - 10:23
شب هفتم محرم
به یاد شیر خواره ی شهید حضرت علی اصغر

هرچی میگم لالایی ،ساکت نمیشه اصغرم
چیکارش کنم خدا ،یه وقت نمیره اصغرم
گریه های اصغرم آتیش به جونم میزنه
میکنم باگریه هاش گریه آخه یه مادرم
چند روزیه قحطی آبه مادرش شیرنداره
داره پژمرده میشه نوگل من برابرم
خبر اومد که عمو رفته براش آب بیاره
امیدم زیاد شده تو خیمه ام منتظرم
عمو دیر کرده چرا،این صدای حسینمه
بمیرم داره میگه شکستی داداش کمرم
با زبون بی زبونی داره اصغرم میگه
دیگه من آب نمیخوام عمو بیا دور وبرم
گل شیش ماهه ی من داره تلظی می کنه
می کشه زبون روی لبای خشکش اصغرم
یه صدای پا میاد بابا حسینش اومده
گفت بده تا ببرم اصغرو سیراب بیارم
ای خدا پس نمیاد چرا حسین به خیمه ام
پس چرا صدای گریه نمیاد از پسرم
زبونم لال نکنه..نه..حتما آب خورده علی
یا حسین برام بیار قنداقه رو منتظرم

شاعر : اسماعیل تقوایی
شنبه 17/7/1395 - 14:56