تعداد مطالب : 170
تعداد نظرات : 146
زمان آخرین مطلب : 2821روز قبل

 

داری نگاه می کنی آرام و سر به زیر

انگار چشم های مرا بسته ای به تیر

 

معنای اخم های تو را درک می کنم

یعنی  از این جا برو ، بمیر

 

امروز شاعرانه تو را وصف می کنم

تعبیر خواب های من ای شعر بی نظیر !

 

« گُرد آفرید » وار تو را هر که دیده بود

« سهراب » گیسوان تو می شد به ناگزیر

 

از نیم روززلف تو کی جان به در برم

« اسفندیار » روح مرا کرده ای اسیر

 

در سرزمین من خبری از بهار نیست

جز آفتاب و ماسه چه دارد مگر کویر ؟!

 

از فصل های بی رمق آسوده می شدم

یک بار اگر قدم زده بودی در این مسیر

 

پیراهنی به رنگ جوانی خریده ام

یعنی به پیشواز تو می آید این حقیر

 

پیراهنی به رنگ غزل های « منزوی »

پیراهنی به رنگ تنت یعنی از حریر

 

با دست و بال خالی اگر آمدم ببخش

شعری فقط برای تو آورده ام بگیر

 

 

                        "   خدابخش صفادل   "

 

شنبه 23/6/1387 - 22:1

 

دیوانه وار ، یکسره ، زل می زنم به در

روشن شود به روی تو چشمان من مگر

 

وقتی طنین در زدنت می شود بلند

سُر می خورم دو پله یکی رو به سمت در

 

بی التفات چشم تو شاعر نمی شدم

انداختم اگرچه خودم را به درد سر

 

حالا به سمت حسرت من شانه می کشی

گیسو به باد داده ! مرا با خودت ببر

 

از باغ گُر گرفته ام ، از این فصول زرد

آورده بود کاش برایت کسی خبر

 

هرگز دچار بخت پریشان نمی شدم

دستم رسیده بود به پیراهنت اگر

 

بی اعتنا شدی به من و سرنوشت من

لطفی کن از گناه من ای عشق در گذر

 

« می خواهم از جزیره ی چشمت گذر کنم »

هرچند در نبرده کسی جان از این سفر

 

هر شب مرور می کنم از روی اشتیاق

تقویم چشم های تو را عاشقانه تر

 

حالا تمام خاطره های نجیب من

مانده است روی ساقه ی شان نقشی از تبر

 

 

                              "   خدابخش صفادل   "

شنبه 23/6/1387 - 22:1

 

" اعتقاد به شکست از راه های مسموم کردن ذهن است. وقتی درون خود احساسات منفی داریم به جسم ، نحوه ی تفکر و روحیات ما لطمه می خورد. بزرگترین عامل جلوگیرنده اغلب مردم ترس از شکست است ولی باید باور داشته باشیم که چیزی به نام شکست وجود ندارد آن چه هست نوعی نتیجه است شما همیشه به نتیجه می رسید اگر این نتیجه ها دلخواه شما نیستند نحوه عمل را عوض کنید تا به نتایج تازه ای برسید .

 کلمه شکست را قلم بگیرید و زیر کلمه ی نتیجه خط بکشید و سعی کنید از هر تجربه چیزی بیاموزید  "

 

 

                                           "     آنتونی رابینز    "

پنج شنبه 21/6/1387 - 23:3

 

شاعر نبودم چشم هایت شاعرم کرد

پیش از تو شعرم را کسی باور نمی کرد

 

این جا کسی غیر از تو با من مهربان نیست

از عاشقی سهمی نبردم جز غم و درد

 

این شهر بی چشمان تو رنگی ندارد

پاشیده اند از غم به روی چهره ها ، گرد

 

از ریشه می خشکند بی تو شعرهایم

در انحصار این فصول ساکت و سرد

 

سهم کبوترهای عاشق را ندادند

از آسمان ، از عشق ، غیر از ماتم و درد

 

در حسرت چشمان تو می میرم آخر

یک لحظه با من مهربان باش برگرد

 

با دست های خالی اش تا کی بماند

در غربت این کوچه ، تنها ، مرد شب گرد

 

بگذار تا یک بارِ دیگر گفته باشم

شاعر نبودم چشم هایت شاعرم کرد

 

 

          

                                       "    خدابخش صفادل     "

پنج شنبه 21/6/1387 - 22:27

 

20سال است

که در لابه لای التهاب نمک خورده ی باران

تکثیر می شوی.

یادت می آید ؟

یک روز مردانی ، از پشت پنجره ی تردید

ماه را دزدیدند ،

به جرم این که بالاتر از سیاهی رنگی نیست !

امروز هم درخت همسایه ی ما را

به بهانه ی این که میوه اش سال یه سال کوچک تر می شود .

چه منطق بی ربطی !؟

« وقتی انسان روح خود را از دست بدهد ،

فتح دنیا به چه درد او می خورد ! »

کم کم افکارت به هرز می رود .

همه ی زندگی ات را به رنگ زرد می کشی .

آه ! چه سرنوشت پلیدی ..

فقط به درد کلاغ ها می خورد !

 

 

                               "   معصومه سادات شکری    "

چهارشنبه 20/6/1387 - 0:30

 

مثل همیشه به سراغت می آید

با واژه هایی که همه ی حجم فضا را اشغال کرده .

حتی فرصت رصد کردن درد را هم نداری .

هر روز

در لابه لای هزار چرای نگفته بزرگ می شوی ،

بدون این که حتی زبان مادریت را بدانی .

تازه حالا بعد از پنجاه سال ،

باید تاوان جهالت عنکبوت های نفرین شده را پس بدهی .

شبیه شعبده باز پیر همسایه ،

که فقط به خاطر کشیدن سایه های سراب ،

برای همیشه محکوم به مرگ شد !

 

                         "   معصومه سادات شکری   "  

چهارشنبه 20/6/1387 - 0:21

 

گیرم که در باورتان به خاک نشستم  

 

          و ساقه های جوانم از ضربه های تبرهاتان زخم دار است       

                   

                                      با ریشه چه می کنید ؟!!!

 

گیرم که بر سر این بام بنشسته به کمین پرنده ای    

     

                      پرواز را علامت ممنوع می زنید      

               

                               با جوجه های درون آشیانه چه می کنید ؟!!! 

 

       گیرم که می زنید    

 

          گیرم که می برید      

 

              گیرم که می کُشید

                      با رویش ناگزیر جوانه چه می کنید ؟!!!    

          

                    

 

سه شنبه 19/6/1387 - 11:34

 

عشقی را داشتن و آن را از دست دادن بهتر از این است که  هرگز عشقی نداشته باشی . 

 

  This better to have loved and lost than to never have loved at all . “ 

                          <<    Alfered Lord Tennyson    >> 

 

 

مرد با چشم هایش عاشق می شود و زن با گوش هایش . 

“ A man falls in love thourgh his eyes , a woman through her ears. “

 

                             <<       Woodrow Wyatt      >>

 

شنبه 16/6/1387 - 18:48

 

زندگی را بی عشق سپری کردن ، غم بزرگی است . اما این تقریباً برابر است با غمی که زندگی را ترک کنی بدون این که به کسی که عاشقش هستی بگویی دوستش دارید .

 

 “ The essential  saddness is to go through life without loving . But it would be almost equally sad to leave this world without ever telling those you loved that you love them “ 

 

 

در تو خود را گم می کنم ، بی تو خود را باز می یابم ، و دوباره به دنبال گم شدن ... ، 

 

“ Within you , lose myself , without you , I find my self , searching to be lost agail .

  کسانی وارد زندگی ما می شوند و به سرعت بیرون می روند ، افرادی برای لحظه ای کوتاه می آیند و جای پایشان بر روی قلب ما باقی خواهد ماند و ما هرگز دیگر آن فرد قبلی نخواهیم بود . 

Some people come into our lives and quickly go. Others stay for a while and leave footprints on our hearts and we are never the same . “

 

شنبه 16/6/1387 - 18:43

نگذار ذهنت بر قلبت حکمرانی کند ...

"    Don’t let your mind rule over your heart  …

 

 “    عشق حقیقی مثل روح است ، افراد زیادی درباره ی آن صحبت می کنند ، ولی تعداد محدودی آن را دیده اند.

True love is like ghosts , which everyone talks about but few have seen .

 

 کلید قلب ، زندگی و روح من... همه در دستان اوست ، او مالک من است فقط باید کلید را بچرخاند و بگذارد تا با تمامی شور و عشقم او را در بر گیرم .

 May heart, my life , my soul … she has the key to them all. She has but to turn the key and allow me to surround her … with my warmth and love .

جمعه 15/6/1387 - 14:0