تعداد مطالب : 132
تعداد نظرات : 232
زمان آخرین مطلب : 1747روز قبل
جدی جدی مانع نماز شب و شب زنده داری بچه ها می شد. تا جایی که می توانست سعی می کرد نگذارد کسی نماز شب بخواند. گاهی آفتابه آبهایی که آنها از سر شب پر می کردند و پشت سنگرمخفی میکر دند خالی می کرد؛ اگر قبل از اذان صبح بیدار می شد پتو را از روی بچه ها که در حال نماز بودند می کشید. اگر به نگهبان سپرده بودند که صدایشان کند و می خواست به قولش وفا کند، نمی گذاشت و خلاصه هر کاری از دستش می آمد کوتاهی نمی کرد. با این وصف یک وقت بلند می شد می دید ای دل غافل! حسینیه پر است از نماز شب خوانها. آن وقت بود که خیلی محکم می ایستاد و داد و بیداد می کرد: ای بدبخت ها! چقدر بگویم نماز شب نخوانید. اسلام والله به شما احتیاج دارد. فردا اگر شهید بشوید کی می خواهد اسلحه هایتان را از روی زمین بردارد؟ چرا بیخودی خودتان را به کشتن می دهید؟ بچه ها هم بی اختیار لبخندی بر لبانشان می نشست و صفای محفل می شد.
چهارشنبه 27/3/1388 - 15:5

كشف یك  داروی شفا بخش در جریان تفحص برون مرزی

 

تازه در برون مرزی شلمچه شروع به كار كرده بودیم . آقا مجید پازوكی مسئول بود . قرار شد من هم بروم شلمچه و آقا مجید زحمت كشیده بود من را به عراقی ها معرفی كرده بود . دستور  این بوذد كه برای جلوگیری از حساسیت عراقی ها ، نگوییم كه از بچه های زمان جنگ هستیم . آقا مجید كه آثار جراحات زمان جنگ روی دستش بود به عراقی ها می گفت دستم را سگ گاز گرفته و بساط خنده همیشه فراهم بود . عراقی ها منظور آقا مجید را نمی فهمیدند . عراقی ها من را با نام حاج قاسم ، دارای مدرك دكتری و فارغ التحصیل از آمریكا می شناختند ، وقتی بهم گفت كه جریان چیه  همه اش خدا خدا می كردم كسی مریض نشه كه آبرو دكتر نره . عراقی ها خصوصا افسر مسئول آنها خیلی دوست داشت از وضعیت اجتماعی امریكا اطلاعاتی داشته باشه . سعی می كرد به من نزدیك بشه من هم كه تنها سفر برون مرزی ثبت شده توی زندگی ام عراق بود كه اون هم با جنگ همراه بود ، سعی می كردم طفره برم . یه روز ازم پرسید :« بلدی انگلسی صحبت كنی ؟»من برای جلوگیری از آبروزی گفتم كه دستور صحبت كردن ندارم و از این جور قصه ها .اما عاقبت بلایی كه ازش می ترسیدم ف سرم آمد : افسر عراقی پیشم آمد و گفت :« همسرم مریضه و پاش ورم كرده .» من خودمو جمع و جور كردم و گفتم :« فردا برات دارو می آورم » وقتی آمدیم ایران ، كمیسیون پزشكی با حضور من ، آقا مجید ، راننده بیل مكانیكی ، آشپز و راننده تریلی تشكیل شد و قرار شد بی خطرترین راه را انتخاب كنیم . توی مقر مقداری خمیردندان تاریخ مصرف گذشته داشتیم . برداشتم با رب گوجه فرنگی مخلوط كردم و توی تكه كاغذی پیچیدم و گذاشتم توی یخجال . صبح وارد خاك عراق شدیم . افسر عراقی سراغم آمد و من داروی اختراعی بهش دادم و گفتم : ازاین داروتوی ایران نیست من این را از آمریكا با خودم آوردم . خیلی كمیابه . روزی سه وعده به محل ورم بمال و خوب گرم نگه دار انشاءالله خوب می شه .حدود یك هفته گذشت كه این افسر عراقی دوباره پیداش شد منو بغل كرد و دائما می گفت : حاج قاسم ! تو طبیب حاذقی هستی . وقتسی برگشتیم ، گفتم : مجید ثبت كن ! خمیردندان و رب گوجه فرنگی برای ورم پا خوبه .

 

چهارشنبه 27/3/1388 - 15:1
وصیت نامه هم بود ، وصیت نامه های اول جنگ . این اواخر دیگر به ندرت می شد كسی در وصیت نامه اش چهار تا حرف حسابی بزند طبیعی هم بود وقتی مرگ با همه بروبیایش به چیزی گرفته نمی شد وصیت كردن چه جایی می توانست داشته باشد آن هم برای كسانی كه در هفت آسمان معمولا یك ستاره نداشتند . دوستی وصیت كرده بود : وقتی من شهید شدم ، شما كه مرا می شناسید مواظب باشید مرا در آمبولانس نگذارند . می دانید كه من بد ماشین هستم می ترسم سرم گیج برود آن وقت مجبور بشوند سرم وصل كنند .

 

چهارشنبه 27/3/1388 - 15:0

 

عصر روز جمعه دهم ربیع الاول 1415 هجرى قمرى برابر 28 مرداد ماه 1373 هجرى شمسى خدمت سرورم حضرت آیت اللَّه بهاءالدینى بودم. برادر زاده ایشان از مرحوم آیت‏اللَّه آخوند ملا على همدانى درباره فضیلت و اثر صلوات جریان زیل را نقل كرد:
مرحوم آیت اللَّه آخوند فرمودند: فردى بود كه پیش ما مى‏آمد، یك وقت آمد دیدم بوى خوشى از او استشمام مى‏كنم؛ بوى عطرى كه من تا آن وقت چیزى به آن معطرى نبوئیده بودم. گفتم عطر خوبى استعمال كرده‏اى گفت: من عطر نزده‏ام گفتم بیا ببینم جریان تو چیست؟ گفت شبى نبى خاتم‏صلى الله علیه وآله را در خواب دیدم در خدمت حضرت عده‏اى بودند. حضرت فرمود كدام یك از شما بیش‏تر به من درود و صلوات فرستاده‏اند؟ من كه دائم الصلواتم خواستم بگویم و خود را معرفى كنم ولى احتیاط كردم گفتم: از این افراد شاید كسى باشد كه بیشتر از من صلوات فرستاده باشد. مرتبه دوم نبى خاتم فرموده خود را تكرار كرد، باز همان شبهه براى من پیش آمد. براى سومین بار حضرت فرمود: عرض كردم خودتان سپس حضرت فرمود: بیا جلو! نزدیك حضرت رفتم. لبهاى مرا بوسید از آن وقت این بوى خوب در من هست. مرحوم آیت اللَّه آخوند فرمود: هر وقت او پیش من مى‏آمد آن بوى خوش را استشمام مى‏كردم و بالاتر این كه با در زدن او مى‏گویم در را باز كنید! فلانى است. چون با در زدن او بوى خوشى را استشمام مى‏كنم.(1)

----------
1) سیرى در آفاق، ص 308 - 309، به نقل از آیت اللَّه بهاءالدینى.

  منبع :سایت فصلنامه مكاتبه واندیشه
چهارشنبه 27/3/1388 - 14:57

هر كی می خواد استخدام شه بیاد به یكی از این دو ادرس

http://www.tebyan.net/index.aspx?pid=17257&threadID=123229

www.azmon-niroo.com

التماس دعا

سه شنبه 26/3/1388 - 20:43

اولین عملیاتی بود که شرکت می کردم. بس که گفته بودند ممکن است موقع حرکت به سوی مواضع دشمن، در دل شب عراقی ها بپرند تو ستون و سرتان را با سیم مخصوص از جا بکنند، دچار وهم و ترس شده بودم. ساکت و بی صدا در یک ستون طولانی که مثل مار در دشتی صاف می خزید، جلو می رفتیم. جایی نشستیم. یک موقع دیدم که یک نفر کنار دستم نشسته و نفس نفس میزند. کم مانده بود از ترس سکته کنم. فهمیدم که همان عراقی سر پران است. تا دست طرف، رفت بالا، معطل نکردم. با قنداق سلاحم محکم کوبیدم تو پهلویش و فرار را بر قرار ترجیح دادم. لحظاتی بعد عملیات شروع شد. روز بعد در خط بودیم که فرمانده گروهانمان گفت:« دیشب اتفاق عجیبی افتاده، معلوم نیست که کدام شیر پاک خورده ای به پهلوی فرمانده کوبیده که همان اول بسم الله دنده هایش خرد و روانه ی عقب شده.» از ترس صدایش را در نیاوردم که آن« شیر پاک خورده» من بوده ام!

 کتاب رفاقت به سبک تانک صفحه 19
دوشنبه 25/3/1388 - 13:19

بروید دنبال کارتان

     از بلند گو اعلام کردند جمع شوید جلو تدارکات و پتو بگیرید. هوا به اندازه کافی سرد بود.

   كه فرمانده گردان با صدای بلند گفت: کی سردشه؟ همه جواب دادند: دشمن. گفت: بارک الله. معلوم می شود هنوز سردتان نیست بفرمایید بروید دنبال کارتان. پتویی نداریم به شما بدهیم!

 از کتاب فرهنگ جبهه جلد سوم (شوخ طبعی ها) نوشته سید مهدی فهیمی
دوشنبه 25/3/1388 - 13:14

پیامی برای ما 

 در طلائیه مشغول كار بودیم .در دژ امام محمد باقر (ع) پیكر مطهر شهیدی كشف شد كه سربه پیكر نداشت وپیكرش دو نیم شده بود . داخل دستهایی شهید كه به حالت مشت بود ، مقداری جیره های شب عملیات(پسته وفندق )وجود داشت . برای پیدا كردن هویت شهید ، داخل جیب های لباس را تخلیه كردیم .تهدادی كارت و یك قرآن كوچك و یك خودكار بود.یكی از كارت ها نظرمان را جلب كرد كه روی آن با خطی بسیار زیبا و زرد رنگ نوشته بود (و خداوند ندا می دهد كه شهدا به بهشت در آیند.)از پیكر شهید عكس گرفتم . از كارت هم یك عكس گرفتم ،دوربین را كنار گذاشتم و خواستم یكبار دیگر كارت را ببینم كه در كمال تعجب دیدم جمله روی محو شده است . از آقای علیجانی پرسیدم :كارتی كه آن جمله روی آن نوشته شده بود،كجاست ؟گفت : همان كارتی است كه دست خودته . پیش خودم گفتم حتمآ نور خورشید و یا باد باعث شده جمله پاك شود و از آن گذشتم .بعد از مدتی آقای علیجانی به مرخصی رفته و جریان را برای از علما تعریف كرده بود. ایشان گفته بودند كه بروید عكس را چاپ كنید ،اگر چاپ شد ، جریان خاصی نبوده ،اما اگر چاپ نشد برای ما ها پیام داشته است .از اصفهان به ما زنگ زد ومن به اهواز رفتم و عكس ها را چاپ كردیم . تمام عكسها چاپ شد ،به جز یك عكس كه مربوط به كارت بود .بسیار شفاف. اما عكسی كه از كارت گرفته بودیم ،قسمت كارت ،حالت نور خورده ومات بود . آنروز تحقق یكی از آیه های قران به صورت این پیام به ما گوشزد شده بود.

دوشنبه 25/3/1388 - 12:9

وای بالاخره روز موعود رسید

سریع رفتم رای دادم . خیالم دیكه راحت شد. حالا دیكه میرویم سر درس هایمان  دوستان برام دعا كنید فردا امتحان دارم .

به كفته رهبر عزیزمان كار خیر را نباید به تاخیر انداخت . هر كی رای نداده زود بره رای بده .

به امید پیروزی حق علیه باطل

جمعه 22/3/1388 - 11:21
گر بود عمر به میخانه رسم بار دگر / بجز از خدمت رندان نكنم كار دگر
پنج شنبه 21/3/1388 - 19:48