تعداد مطالب : 138
تعداد نظرات : 122
زمان آخرین مطلب : 3003روز قبل
 

) زوج هاي موفق فرديت خود را حفظ مي كنند. بعد از ازدواج استقلال زوج ها كم مي شود اگر افراد فرزند داشته باشند روز به روز وابستگي بيشتر مي شود و گاهي افراد احساس خستگي مي كنند. زوج هاي موفق مي دانند حتي اگر به هم علاقه داشته باشند، گاهي احساس خستگي مي كنند. آنان يكديگر را تشويق مي كنند تا هميشه"ما" نباشند و زماني هم براي "خود" داشته باشند و به كارهاي مورد علاقه خود بپردازند.بدين ترتيب زوج فرديت خود را حفظ مي كند و زندگي ، شاداب مي شود.

دوشنبه 7/3/1386 - 22:54
 

باران را دوست نداشت هميشه باران وقتي مي باريد كه او پر از گريه بود گريه را دوست نداشت هميشه هنگامي گريه مي آمد كه دلش شكسته بود دلش را هم دوست نداشت هميشه زماني دلش مي شكست كه، او را مي ديد اما او را دوست داشت و هميشه از او و دلش و گريه مي گذشت اما از باران نه تمام مشكل همين جا بود او باران را دوست نداشت.

دوشنبه 7/3/1386 - 22:53
1) زوج هاي موفق خواسته ها و انتظارات خود را به صراحت مي گويند. زوج هاي موفق قبل از ازدواج، توقعاتي كه از يكديگر دارند مطرح مي كنند، اگر توافق اساسي با هم ندارند (براي مثال مرد فرزند مي خواهد ولي خانم مخالف است)، مي توانند به شروع و يا خاتمه ازدواج به طور جدي فكر كنند. بعد از ازدواج، زوج هاي موفق به طور منظم در مورد توقعات و انتظاراتشان با هم صحبت مي كنند و اگر اختلافي پيش آمد، آن را به زمان ديگري موكول مي كنند تا همديگر را درك كنند و به توافق برسند.
شنبه 5/3/1386 - 22:33

ديگر براي اينکه گريه نکنم

 هيچ بهانه اي ندارم

گريه گاهي رمز تدبير اشتباهات است

 کاش چمدان عشقمان را آنقدر سنگين نمي بستيم که

 وسط راه آنرا به زمين بياندازيم

 وراه را بدون آن ادامه بدهيم

زندگي بدون عشق اينقدرخاليست که بعضي مواقع حتي زودتر از سکوت مي شکند

 وتو اي کاش مرا مي فهميدي...

شنبه 5/3/1386 - 22:31
براي اداره كردن خويش ، از سرت استفاده كن . براي اداره كردن ديگران ، از قلبت
شنبه 5/3/1386 - 22:27
آيا ميدانستيد که: ماهيچه هاي قلب انسان قادرند خون را به ارتفاع 10 متر به هوا پرتاب کنند؟
جمعه 4/3/1386 - 23:16
 

روزها گذشت و گنجشك با خدا هيچ نگفت .

فرشتگان سراغش را از خدا گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان اين گونه مي گفت " . مي ايد ، من تنها گوشي هستم كه غصه هايش را مي شنود و يگانه قلبي ام كه دردهايش را در خود نگه مي دارد و سر انجام گنجشك روي شاخه اي از درخت دنيا نشست .
فرشتگان چشم به لبهايش دوختند ، گنجشك هيچ نگفت و خدا لب به سخن گشود :
"
با من بگو از انچه سنگيني سينه توست ." گنجشك گفت " لانه كوچكي داشتم ، ارامگاه خستگي هايم بود و سرپناه بي كسي ام . تو همان را هم از من گرفتي . اين توفان بي موقع چه بود ؟ چه مي خواستي از لانه محقرم كجاي دنيا را گرفته بود ؟ و سنگيني بغضي راه بر كلامش بست. سكوتي در عرش طنين انداز شد . فرشتگان همه سر به زير انداختند.خدا گفت " ماري در راه لانه ات بود . خواب بودي . باد را گفتم تا لانه ات را واژگون كند. انگاه تو از كمين مار پر گشودي . گنجشك خيره در خدايي خدا مانده بود.
خدا گفت " و چه بسيار بلاها كه به واسطه محبتم از تو دور كردم و تو ندانسته به دشمني ام بر خاستي.
اشك در ديدگان گنجشك نشسته بود . ناگاه چيزي در درونش فرو ريخت. هاي هاي گريه هايش ملكوت خدا را پر كرد.

جمعه 4/3/1386 - 23:13
 

جهان قرآن مصور است و آیه ها درآن به جای آنکه بنشینند، ایستاده اند...

با چشمهای عاشق بیا تا جهان را تلاوت کنیم.

چهارشنبه 26/2/1386 - 14:37
 

یه روزی یه روزگاری

 حرف بین مانگاه بود

  عشقو نقاشی میکردیم

نقش ما خورشید وماه بود

 بعد از اون واژه نوشتیم

جملمون ستاره چین بود

 مثل در یا آبی بود

 معنی زندگی این بود  

سه شنبه 25/2/1386 - 14:13
 

آخه تو عزیز قصه هامی

آخه تو شعر روی لبامی

آخه جون تو بسته به جونم

اگه بری دیگه نمی تونم

آخه اسم تو را که می یارم

می شی همه ی دار و ندارم

سه شنبه 25/2/1386 - 14:6