تعداد مطالب : 92
تعداد نظرات : 350
زمان آخرین مطلب : 2954روز قبل
 

(یا لطیف)

عرض سلام و هزاران سلام به تمامی دوستان بهتر از گلم

امیدوارم بهترین لحظات روو پیش روو داشته باشید

 

راستشوبخواین نمیدونم این چه حسی است که خدا در وجود آدم ها گذاشته ؟!

هیچ وقت نتوانسته ام تعریفش کنم ، هیچ وقت ! یک لحظه به وجود می آید و برای همیشه جا خوش می کند در وجودت ، برای همیشه . هر کاری می کنی دست از سرت بر نمیدارد هر کار کنی . دیگر چیزی به نام غرور وجود ندارد . دیگر چیزی به نام من وجود ندارد . دیگر چیزی به نام من وجود ندارد . فقط او هست و او ، فقط او . به خودت می گویی " هر چی نزدیکتر باشم ، رسواترم ! " پس سعی می کنی دور باشی . اما نمی شود ! دوری نمی شود ! باید تظاهر کنی ، تظاهر کنی به بی اعتناعی ، به ..... اما بهانه گیری های دلت شروع می شود .... چند وقت می گذرد و تازه میفهمی که اگر هزار سال هم کوچ کنی و هزار کیلومتر دور شوی ، هیچ فرقی در احساس درونت به وجود نمی آید . چرا یک فرق پیش می آید : دلبسته تر می شوی !

نمیدانم این چه حسی است که خدا در وجود آدم ها گذاشته ؟

 اما این را می دانم که حس خیلی زیبایی است ! زلال زلالت می کند ، درست مثل آب . بزرگ می شوی ! بزرگ و عاشق ! دلبسته دلبسته . پر از انگیزه های قشنگ ! جوان می شوی حتی اگر 90 ساله هم باشی جوان می شوی ! آنقدر تحمل دوری و جدایی برایت سخت میشود که روز به روز به خدا نزدیک تر می شوی ! مؤمن میشوی ! عاشق و مؤمن ! برای او وهمه دنیا طلب برکت و رحمت می کنی ، خالص میشوی . خالص و پاک ! آنقدر این حس زیباست که تو هم زیبا می شوی ! روزی هزار بار زیبا میشوی !

نمیدانم این چه حسی است که خدا در وجود آدم ها گذاشته ؟

اما این را میدانم که خدا راه های قشنگی برای مؤمن کردن بنده هایش دارد !
میدانم دیر زمانیست که دارم مؤمن میشوم و زیبا ، لحظه به لحظه !!!

 

میخواستم توی این مطلب از خودم مغذرت خواهی کنم!!!!

چرا؟؟؟؟؟

آخه میدونید به خودم قول داده بودم وقتی مطالبم به 313 رسیدند دیگه کافیه!!!!

خوشحالم که گل نیلوفرآبی به این موضوع پی برده بودند و در اون مطلب برام نوشته بودند...

ولی امروز تصمیم گرفتم باز هم مطلب بدم!!!!

البته خدای نکرده جسارت نشه.....

بیشتر به خاطر دوستان قدیمی و مهم تر از همه علی110

امیدوارم باز هم اون صفا و صمیمیت در بچه های تبیان پیدا بشه

یا علی مدد

www.perg0la.blogfa.com

يکشنبه 19/1/1386 - 14:23
 

اوخوشبخت نبود.زيراهيچ سوالی نداشت .اما روزی سوالی به سراغش آمد وازآن پس خوشبختی ديگر چيز کوچکی نبود.اوازخدا معنی زندگی را پرسيد.اما خدا جوابش را با همان سوال خودش داد. خدا گفت: اجابت تو همين سوال توست. سوالت را بگير و در دلت بکارو فراموش نکن که اين دانه ای است که آب و نورمی خواهد. او سوال را کاشت.آبش داد و نورش داد. سوال جوانه زد و شکفت و ريشه کرد . ساقه و شاخه وبرگ. وهر ساقه سوالی شد وهر شاخه وهربرگ سوالی! واوکه تنها يک سوال

داشت ؛ درختی شد که ازهرسرانگشتش سوالی آويخته بود. وهربرگ تازه ؛ دردی تازه بود وهربارکه ريشه فروترمی رفت ؛ درد او نيز عميق ترمی شد! فرشته ها می ترسيدند. فرشته ها ازآن همه سوال ريشه دار می ترسيدند.اما خدا گفت: نترسيد!درخت او ميوه خواهد داد . وباری که اين درخت می آورد معرفت است! فصل ها گذشت ودردها گذشت درخت اوميوه داد و بسياری آمدند وجواب های اورا چيدند.اما دردل هرميوه ای ؛بازدانه ای بود وهردانه آغازدرختی وهر که ميوه ای را برد در دل خود

 بذر سوال تازه ای را کاشت>>. اين است قصه زندگی آدم ها>>

 اين را فرشته ای به فرشته ای ديگر گفت و همین طور گفت و گفت و باز هم گفت و.......!

www.perg0la.blogfa.com

يکشنبه 12/1/1386 - 19:7