تعداد مطالب : 92
تعداد نظرات : 350
زمان آخرین مطلب : 2954روز قبل

حرفهايم را به تو مي گويم به تو كه عاشقي مثل من . به تو كه نرمي و لطافت باران در آرامش صدايت بر سجده مي افتد و تو كه عاشقانه سلامم ميدهي .

و تو،

 تويي كه جاده از عبورت خجالت ميكشد حرفهايم را به تو مي گويم تا به باد برساني

 زیرا كه تو با باد همسفري و من چون هميشه گرد راهت با تو حرف ميزنم .

 حرفهايم را به تو مي گويم چون ميدانم كه چشمان قشنگت حرف چشمانم را خوب مي فهمد و وجود عاشقت گذر نگاهم را خوب درك مي كند

 و مرغ عشق خانه ي ما در برابر آواز سكوتت صوت زيبايش را در قفس سينه محبوس ميسازد. حرفهايم را به تو مي گويم

 به تو كه آواز عشقت دنياي زرد و بي روح قاصدكها را معنا مي بخشد

 و تو كه به شدت بادبر كوير دلم مي تازي

دوستت دارم....!!!!

سه شنبه 4/2/1386 - 13:57
 

از خدای خودم هیچ را آرزومندم
در پناهش امنم،در کنارش آرامم
خدایا بی وقفه صدایت می زنم تا در من همچنان بتابی
جاری می شود اشکهایم هر گاه می خوانمت
امیدوارم از رحمت عشقت؛تکیه گاه می خوانمت؛ امید می دانمت؛
و پیوسته در تار و پودم با کلاف جان می بافمت
و در ریسمان آسمانی ات که مرا به بلوغ می رساند چنگ می زنم
به بودن نیازی نیست چرا که هستم
من برای ابد هیچم به بودنم احتیاجی نیست
زیرا می دانم و ایمان دارم

 آنگاه که به نبودن می رسم ذره ای پیوسته ام در اقیانوس وسعت بی انتهای تو
لذت می برم و رنج می کشم و می چرخم در چرخه پیوسته زندگی،

 چرا که من می دانم رنج چیست و لذت یعنی چه......
هر دو را چون شب و روز که هرگز از هم جدا نیستند با عشق به سر می کنم
در انتهای این راه بی انتها به تو می رسم
چرا که از تو ام و جویبار وجودم به اقیانوس وجود تو می رسد

 

معبود من عاشقانه میپرستمت

دوشنبه 3/2/1386 - 13:24
 

برایت چه بنویسم از مهری که در رودخانه قلبم جاریست یا از طوفان سهمگینی که در دلم غوغایی به پا کرده و از اوراقی که سطر به سطر نام تو و عشق تو را درخود جای داده

"ای مهربانترین"

دفترم صد برگ دارد و من هر صفحه را با نام تو و با یاد تو پر کرده ام و سر انجام به زیباترین نکته هستی رسیده ام

دوستت دارم معبود من

يکشنبه 2/2/1386 - 14:18
 

خداوند عزوجل میفرماید!

"ای فرزند آدم"

ملائکه من شب و روز مواظب تو هستند،آنچه را میگویی و انجام میدهی،کم یا زیاد، همه را مینویسند.

آسمان به آنچه از تو دیده شهادت میدهد. خورشید و ماه و بر آنچه میگویی و عمل میکنی شهادت میدهند. 

و خودم نیز بر قلب و اعمال مخفی تو آگاهم.پس هیچ گاه از خودت غافل مشو.....!

چهارشنبه 29/1/1386 - 14:8
 

انسان كتاب آسماني ناخوانده و ناگشوده است. ما هميشه به خواندن كتابهاي مذهبي مشغوليم،
اما هيچگاه كتاب آسماني وجودمان را نمي خوانيم.
هرچه در تورات، انجيل و قرآن و ... نوشته شده است، در وجود توهست،
جوهره آن درون توست.
طبيعت امور اينگونه است كه وقتي تو حقيقت را بر زبان آوري تبديل به دروغ مي شود.
كافيست تا حقيقت را بر زبان آوري تا به دروغين شود.
حقيقت تنها زماني حيقت مي ماند كه در سكوت كامل در درون تو به سر برد.
تنها در درون وجود خود توست كه صداي آرام و آهسته خدا را خواهي يافت.
فقط بايد يك شرط را به جا آوري: بايد خاموش و بي صدا بماني تا بتواني آن صدا را بشنوي.
تا بتواني آنرا بخواني

سه شنبه 28/1/1386 - 13:33
 

زمزمه ای است آرام در گوشم ،خنده ای است زیبا بر لبانت ،

برقی است عجیب در چشمم ،نگاهی است خسته بر رخسارت!!!
موجی است هولناک در بحر آرام سینه ام،حکایتی است از وجود عشقت ،

شامی است سیاه به روزگارم، گیسوانیست بلند بر قله زیبای وجودت ،

صدایی است خفته بر زبانم ،سکوتی است جاری درنگاهت،
کوله باری است از غم به همراهم ،انتظاری است جاری همچون خطوط موازی دستانت،
آری کاش میگفتم فشاری است هولناک بر اندامم ،ولی تو چنان بپندارکه راهی است هموار به زیر پاهایت

 

دوشنبه 27/1/1386 - 14:41
 

گفتند: آن مرد ماهي گير است ، آن مرد از دريا ماهي مي گيرد. گفتند: آن مرد کشاورز است، آن مرد در زمين دانه مي کارد.

 جوانمرد گفت: چه نيکو که آن مرد ماهي گير است و از دريا ماهي مي گيرد و چه نيکو که آن مرد ،کشاورز است و در زمين دانه مي کارد.اما ...
نيکو تر مردي است که از خشکي ماهي مي گيرد و دانه اش را در دريا مي کارد.و نيکوتر از اين هر دو ، کسي است که مي تواند از آب ، آتش بگيرد و از زمين ، آسمان برداشت کند.ممکن را به ممکن رساندن کار مردان است، اما کار جوانمردان آن است که ناممکن را ممکن کنند.هزاران معجزه ميان آسمان و زمين معلق است. دستي بايد تا معجزه ها را تحويل بگيرد.و آن دست جوانمرد است.

شنبه 25/1/1386 - 13:58

 

از بهشت‌ كه‌ بيرون‌ آمد، دارايي‌اش‌ فقط‌ يك‌ سيب‌ بود. سيبي‌ كه‌ به‌ وسوسه‌ آن‌ را چيده‌ بود.و مكافات‌ اين‌ وسوسه‌ هبوط‌ بود.فرشته‌ها گفتند: تو بي‌ بهشت‌ مي‌ميري. زمين‌ جاي‌ تو نيست. زمين‌ همه‌ ظلم‌ است‌ و فساد. و انسان‌ گفت: اما من‌ به‌ خودم‌ ظلم‌ كرده‌ام...
زمين‌ تاوان‌ ظلم‌ من‌ است. اگر خدا چنين‌ مي‌خواهد، پس‌ زمين‌ از بهشت‌ بهتر است.خدا گفت: برو و بدان‌ جاده‌اي‌ كه‌ تو را دوباره‌ به‌ بهشت‌ مي‌رساند، از زمين‌ مي‌گذرد، از زميني‌ آكنده‌ از شر و خير، از حق‌ و از باطل، از خطا و از صواب؛ و اگر خير و حق‌ و صواب‌ پيروز شد، تو بازخواهي‌ گشت......... وگرنه..........!!!
و فرشته‌ها هم‌ گريستند.اما انسان‌ نرفت. انسان‌ نمي‌توانست‌ برود……انسان‌ بر درگاه‌ بهشت‌ وامانده‌ بود. مي‌ترسيد و مردد بود. و آن‌ وقت‌ خدا چيزي‌ به‌ انسان‌ داد. چيزي‌ كه‌ هستي‌ را مبهوت‌ كرد و كائنات‌ را به‌ غبطه‌ واداشت.انسان‌ دست‌هايش‌ را گشود و خدا به‌ او «اختيار» داد.خدا گفت: حال‌ انتخاب‌ كن. زيرا كه‌ تو براي‌ انتخاب‌ كردن‌ آفريده‌ شدي. برو و بهترين‌ را برگزين‌ كه‌ بهشت‌ پاداش‌ به‌ گزيدن‌ توست.عقل‌ و دل‌ و هزاران‌ پيامبر نيز با تو خواهد آمد تا تو بهترين‌ را برگزيني.و آنگاه‌ انسان‌ زمين‌ را انتخاب‌ كرد. رنج‌ و نبرد و صبوري‌ را.و اين‌ آغاز انسان‌ بود.

چهارشنبه 22/1/1386 - 13:59

 

خدا هستی را قسمت میکرد. خدا گفت: چیزی از من بخواهید هر چه باشد شما را خواهم داد سهمتان را از هستی طلب کنید زیرا خدا بخشنده است وهرکه آمد چیزی خواست......
یکی پري ميخواست برای پروازودیگری پایی برای دویدن و آن يكي جثه ای بزرگ خواست براي عرض اندام و جبران حقارت و آن یکی چشمانی تیزبين وآن یکی دریا را انتخاب کرد و یکی آسمان را طلب ميكرد وهركس به فرا خورخود چيزي از آن خالق يكتا درخواست ميكردند . در این میان کرمی کوچک جلو آمد ومتواضعانه به خدا گفت: خدایا من چیز زیادی از این هستی نمی خواهم نه چشمانی تیزونه جثه ای بزرگ نه پري و نه پایی نه آسماني ونه دریائي
تنها ذره اي ازوجود خودت را به من بده و خدا کمی نوربه او داد. ونام او کرم شب تاب شد. خدا فرمود : هرکه نوری با خود دارد بزرگ است.
حتی اگر به قدر ذره ای باشد. و خطاب به كرم شب تاب فرمود تو حالا همان خورشیدی که گاهی زیر برگ کوچکی پنهان می شوی و رو به دیگران گفت: کاش می دانستید که این کرم کوچک بهترین را خواست زیرا که از خدا جز خدا نباید خواست
 


سعي کن زيبايي در نگاه تو باشد نه در چيزي که به آن مي‌نگري

سه شنبه 21/1/1386 - 14:4
 

با مامان و بابا داشتیم تلویزیون تماشا می کردیم که مامان گفت : " من خسته ام و دیر وقته . میرم بخوابم "
مامان بلند شد ، به آشپزخانه رفت و مشغول تهیه ساندویچ های ناهار فردا شد . بعدش همه لباسهای کثیف را در لباسشویی ریخت ، ظرفها را شست ، برای شام فردا از فریزر گوشت بیرون آورد ، قفسه کتابها را مرتب کرد ، شکرپاش را پر کرد ، ظرفها را خشک کرد و در کابینت قرار داد و کتری را برای چایی صبحانه فردا پر از آب کرد ، پیراهن بابا را اتو کرد و دکمه لباس برادرم را دوخت . وسایل اضافی  را از روی میز جمع کرد و دفترچه تلفن را سر جاش توی کشوی میز گذاشت . گلدانها را آب داد و چند دقیقه ای ایستاد و خیره نگاهشون کرد میدونستم که توی دلش داره با اونها حرف میزنه با اینکه پشتش به من بود مطمئن بودم که نگاهش پر از عشق و محبته ، بعد خم شد چند تا برگ را که زرد شده بودند چید وریخت توی سطل آشغال اتاق که با خودش میبرد تا خالیش کنه ...
حوله خیسی را روی بند انداخت . ایستاد و خمیازه ای کشید ، کش و قوسی به بدنش داد و به طرف اتاق خواب حرکت کرد . کنار میز ایستاد مقداری پول برای خرید خانه شمرد و کنار گذاشت و کتابی را که زیر صندلی افتاده بود برداشت ، نامه اداری را که باید پست میکرد دوباره مرور کرد در پاکت را چسباند ، آدرس را نوشت و تمبر زد ؛ لیست خرید خانه را هم روی کاغذی نوشت و هر دو را در کیفش گذاشت .
بعد دندانهایش را مسواک زد، برای بابا چایی ریخت .

بابا گفت : " فکر کردم گفتی داری میری که بخوابی؟! " و مامان جواب داد : " درسته دارم میرم بخوابم "
بعد چراغ حیاط را روشن کرد و درها را بست ، شعله بخاری ها چک کرد . به تک تک بچه ها سر زد و شنیدم که با برادر بزرگم صحبت میکرد . لباس های بهم ریخته را به چوب لباسی آویخت ، جورابهای کثیف را در سبد انداخت ، ساعت را برای صبح کوک کرد ، لباسهای شسته شده را پهن کرد ، جا کفشی را مرتب کرد و به لیست خرید چند مورد اضافه کرد . بعد قرآنش را برداشت و تا مثل هر شب سوره ای را بخواند...
در همان موقع ، بابا تلویزیون را خاموش کرد و بدون اینکه شخص خاصی مورد نظرش باشد گفت : " فیلم جالبی بود ، من میرم بخوابم " و بدون توجه به هیچ چیز دیگری ، دقیقا همین کار را انجام داد !
آیا چیز فوق العاده ای در این جریان نمی بینید ؟؟؟

آیا نباید همیشه قدردان زحمات این فرشتگان باشیم؟؟؟

آیا نباید یه کمی بیشتر محبت کنیم؟؟؟

چرا من ازجای خودم بلند نشدم تا بهش کمک کنم؟؟؟

پس یادمون باشه همیشه قدر دان زحمات مادران بزرگوارمان باشیم

 

دوشنبه 20/1/1386 - 14:10