تعداد مطالب : 92
تعداد نظرات : 350
زمان آخرین مطلب : 2954روز قبل
 

آموخته ام
آموخته ام... كه زندگي دشوار است، اما من از او سخت ترم!!!!!

آموخته ام... كه كوتاهترين زماني كه من مجبور به كار هستم، بيشترين كارها و وظايف را بايد انجام دهم!!!!!
آموخته ام... كه همه مي خواهند روي قله كوه زندگي كنند، اما تمام شادي ها و پيشرفتها وقتي رخ مي دهد كه در حال .بالا رفتن از كوه هستيم!!!!!
آموخته ام... كه فرصتها هيچ گاه از بين نميروند، بلكه شخص ديگري فرصت از دست رفته ما را تصاحب خواهد كرد!!!!!!
آموخته ام... كه هيچ كس در نظر ما كامل نيست تا زماني كه عاشق شويم!!!!
آموخته ام... كه لبخند ارزانترين راهي است كه ميتوان توسط آن نگاه را وسعت داد!!!!!
آموخته ام... كه نمي توانم احساسم را انتخاب كنم، اما مي توانم نحوه برخورد با آن را انتخاب كنم!!!!!!

شنبه 12/3/1386 - 15:51
 

من هم چون زمینم که محتاج تابش خورشید است و ...

و تو خورشید منی  .

می تابی بر من .

پرتو گرمت روشنی بخش رویا های من است .

رویا هایی که روزی از ظلمت به عدم می رفتند

اما تو با نورت رویاهام را از بند اسارت تاریکی رها کردی.

بدون تو من هیچم . هیچ ... !

بتاب بر من که تنها تو را می خواهم .

چهارشنبه 9/3/1386 - 15:28
 

 

اگه تــــــوي دنيا همـــه تنهام بــــذارن

مي دونم كــه تو همـــــــيشه با مـــني

تـــــــا زمـــــــاني كـــــه با تو هســتــم

از هيـــــچ چيز پروا نــــخواهم داشــــت

اگــــه تو زندگـــيم صـد بار زمين خوردم

چه پروا دارم، وقتي كه مي دونم با مني

وقتي كه مي دونـم دستم رو مي گيري

و با يه (يا عـــلــــــــي) بلندم مـــــي كني

پس ...تـــــا هميشــــــــه با هم باشيم

 

 

دوشنبه 7/3/1386 - 16:9

مهم نيست كه باورهاي عميق و اشتباه چه مدتي با ما بوده اند و يا چه كسي و يا چه كساني آن ها را به ما قبولانده اند و يا چقدر عميق در ضمير ناخودآگاه ما ريشه دوانيده است .
مهم اين است كه باورهاي اشتباه و مزاحم را هر قدر هم كه عميق باشند مي توان از ريشه در آورد و به بيرون پرتاب كرد

 

سه شنبه 1/3/1386 - 14:31
 

بچه كه بودم
از جريمه هاي نانوشته كه بگذريم,
سلماني و ساعت و سيب
سكه و سلام و سكوت
و سبزي صداي بهار
هفت سين سفره ي من بود
بچه كه بودم
دلم براي آن كلاغ پير مي سوخت
كه آخر هيچ قصه يي به خانه اش نمي رسيد
بچه كه بودم
آسمان آرزو آبي
و كوچه ي كوتاه مان
پر از عبور چتر و چلچراغ و چلچله بود

ولی الان......

دوشنبه 31/2/1386 - 15:17
 

خسته از عشق , خسته از محبت و مهرباني, بريده از صداقت و صفا , زخم خورده ي كلامي عاشقانه اعتمادي بي مورد , با غروري شكسته در ميان اين آشفته بازار تو را يافتم وپنداشتم تو از قبيله ي انسانيت آمده اي تو از جنس صداقتي , از چشمانت مهرومحبت را مي توان آموخت. كلامت نشان معرفت و وفاست.دستانت سخاوت را هديه ميدهند ومن متحير كه تو را چه به اين آشفته بازار؟؟؟
تو را اينگونه يافتم وليكن نگرانم , نگران كه مبادا در اين آشفته بازار انسانيت را بدزدند و من با گل سرخ پژمرده اي در دست و قطره اشكي گوشه ي چشم , سر راهي كه تو را يافتم بايستم و در حسرت ديدار دوباره ات اشك بريزم
باش تا باشم كه وجودم بسته به وجود توست

 
"اي مهربان من، دوستت دارم"

يکشنبه 30/2/1386 - 14:6
 

هیچ خورشیدی به روز من نمی تابد و ماه بلند زرد برای بازی بالا نمی اید
من گفته ام تاریکی نورم را احاطه کرده است و روز مرا به صحنه بازی در
شب مبدل کرده است و کسی به من نمی گوید پی
عشق کجا را باید
گشت و پی
زندگی به کدام سو باید رفت......
می دانم
زندگی من جایی دیگر مخفی شده است جایی در انتظار من است.
جایی بهتر از این جنگل سیمانی در این جنگل سیمانی اگر چه زنجیر به
پای من نیست اما آزاد نیستم و در بند رشد می کنم و در بند جست و خیز
می کنم و هرگز خوشبختی را نمی یابم و هرگز کسی مرا در آغوش نمکشد.......
با این همه من
میخندم مثل دلقکها همیشه می خندم
کسی به من کمک نمی کند کسی مرا از زمین بالا نمی کشد
اما جایی برای من تهیه شده است
جایی بهتر از این جنگل سیمانی .
زندگی من جایی مخفی شده است
بهتر از این جنگل سیمانی...

میدانم که روزی در آنجا به آرامش خواهم رسید

و همین جا، جا داره از دوست عزیزم" یلدای عشق" کمال تشکر را به عمل آورم که این قدر مشتاقه مطالب بنده حقیر را دنبال میکنند.

 دوست خوبم هر روز در پی مطالب شما صفحات سایت را ورق میزنم و چیزی پیدا نمیکنم.......انشاءالله موفق و موید باشی

یا علی مدد

سه شنبه 25/2/1386 - 14:12
 

باران بدجوری به صورتش می خورد.سرش را بالا گرفت و مأیوسانه نگاهی به صف طویل اتوبوس انداخت.صدایی گفت:

ببخشید آقا!ساعت چنده؟

مرد برگشت و نگاهی به صورت درهم رفته پیرمرد انداخت

و با بی حوصلگی گفت:پنج.

با توقف اتوبوس جنب و جوشی در صف به راه افتاد.

جمعیتی که توی اتوبوس بودند کمی جابجا شدند:

راننده:مسافرا برید جلوتر تا سوار بشن

- بیا تو آقا...یه نفر جا داره!

مرد برگشت و نگاهی به پیرمرد انداخت و یک قدم عقب کشید و گفت:شما بفرمایید پدر جان!

پیرمرد سوار شد.صورت خندان پیرمرد از پشت شیشه اتوبوس به مرد آرامش می داد.

باز هم باران می بارید اما....

این بار مرد نفر اول صف بود...

این بار مرد فقط یک شخص نبود بلکه یک فرشته بود

این بار مرد با غرور ایستاده

این بار مرد به خودش افتخار میکرد.....

این بار مرد.......

دوشنبه 24/2/1386 - 14:8
 

عشق مثل آب ميمونه.....که ميتونی توي دستت قايمش کنی..آخرش يه روز دستت رو باز ميکنی ميبينی نيست... قطره قطره چکيده بی انکه بفهمی..

 اما دستت پر از خاطره است

چیه دنبالم راه افتادی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

چیه دنبالم راه افتادی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

يکشنبه 16/2/1386 - 15:41
 

به زمین خورده بودم و توان بلند شدن را نداشتم.پس همان جا نشسته بودم.از حرکت آدم های بالای سرم وحشت داشتم،سرم را روی زانوهایم گذاشته بودم تا نبینمشان.دست هایم را روی گوش هایم قرار داده بودم تا صدای شادی و غم مردم را نشنوم.
اما ناگهان کسی به شانه هایم زد.آری تو بودی. تو بودی که بر خلاف تمام آدم های اطرافم به زمین نگاه کرده بودی و مرا که خسته و ناتوان روی زمین افتاده بودم را دیدی.
دستت را به طرفم دراز کردی و من ترسان نگاهت می کردم واز خودم می پرسیدم آیا هم زمان که دستم را می گیرد زیر پایم را خالی خواهد کرد؟!! نگاهت چیز دیگری می گفت. به زبان نگاهت اعتماد کردم و دستت را گرفتم.
کمکم کردی برخواستم.خاک های عادت را از لباس زندگی ام تکاندی.و دوباره راه رفتن ، نگاه کردن، گوش دادن و لذت بردن را نشانم دادی.
زمانی گذشت و تو همواره لبخند بر لب راه را برایم هموار می کردی. اما ناگهان ایستادی و مرا به گوشه خلوت استراحت کشاندی.آری می خواستی صدای قلبم را بشنوی!میخواستی ببینی آیا قلبم نام تو را صدا می زند؟!!
خوب گوش دادی.لبخندی شیرین بر لبت نشست و گفتی : قلبت نام کسی را صدا میزند کمی سکوت کن تا ببینم نام چه کسی است؟!!! اما افسوس که لحظه ای بعد غمی بر چهره ات نشست.ولی بعد از مکثی لبخندی زدی و گفتی: قلبت نام کس دیگری را صدا می زند.وقت آن است که بروی و او را پیدا کنی.
برخواستی مهربانانه توشه راه را بریم آماده ساختی.توشه ام از محبت و اعتماد به نفس پر بود. تو با دعایی زیر لب بدرقه ام کردی. هیچگاه لبخند مهربانت را موقع خداحافظی فراموش نمی کنم.
اکنون من پیش همان هستم که قلبم صدا می زد اما دیگر مطمئن نیستم که قلبم هنوز هم نام او را صدا میزند یا........

چهارشنبه 5/2/1386 - 15:45