تعداد مطالب : 92
تعداد نظرات : 350
زمان آخرین مطلب : 2954روز قبل
 

ذکر روز یکشنبه 100 مرتبه: : "یا ذالجلال و الاکرام"

************

نسیم دوان دوان به سویم می شتابید

گویی در شام گاه چشم بر هم نگذارده بود

او راه زیادی را پرواز کرده بود تا به من برسد

نجوای شبانه ی تو را برایم زمزمه می کرد

عطر دل انگیز اشک های تو را با خود داشت

و من سرشار از این عطر دلاویز

گل های نرگس را به دستان لطیف نسیم سپردم

تا برایت هدیه آورد

نسیم هم چنان آشفته و پریشان احوال شبا هنگام تو را

باز می گفت و من نیز لبخندی بر لب نشانده بودم

هنگامی که نسیم سکوت کرد به آرامی به او گفتم :

شبانگاه به همراه اشک او گریستم

و با نغمه های عاشقانه اش من نیز زمزمه می کردم

نسیم متحیر پرسید : چگونه ؟ از کجا می دانستی ؟

باز با طمانینه پاسخ دادم :

دل ؛ مرا از حال او آگاه کرد .

چرا که اگر بین ما فرسنگ ها فاصله موج میزند

دل های ما از ما به ما نزدیک تر است

و آتش عشق ما فاصله ها را در خود می سوزاند

ما با لبخند هم می خندیم

با اشک هم می گرییم

نسیم چرخی زد و با شتاب این بار به سوی تو دوید

تا گل های نرگس را برایت به ارمغان آورد.

يکشنبه 24/4/1386 - 15:37

سلام دوستان گلم امیدوارم در این اعیاد زیبا به همه خوش گذشته باشه.

با اجازه دوستان بهتر از برگ گلم از امروز تا همیشه هر روز و هر هفته براتون ذکر ایام هفته روو ثبت میکنم. به این دلیل که هم برای خودم تداعی بشه و هر روز بخونم هم برای شما عزیزان.

 امیدوارم بنده حقیر و کمترین روو از دعای خیرتون بهره مند کنید.

با اجازه همگی ذکر امروز شنبه 100 مرتبه:

"یا رب العالمین"

 

******************

گر ز دست زلف مشکینت خطایی رفت رفت

ور ز هندوی شما بر ما جفایی رفت رفت

برق عشق ار خرمن پشمینه پوشی سوخت سوخت

جور شاه  کامران گر بر گدایی رفت رفت

در طریقت رنجش خاطر نباشد می بیار

هر کدورت را که بینی چون صفایی رفت رفت

عشقبازی را تحمل باید ای دل پای دار

گر ملالی بود بود و گر خطایی رفت رفت

گر دلی از غمزه دلدار باری برد برد

ور میان جان و جانان ماجرایی رفت رفت

از سخن چینان ملالت ها پدید آمد ولی

گر میان همنشینان ناسزایی رفت رفت

 

"دوستت دارم"

شنبه 23/4/1386 - 14:45
 

وقتي سرت رو رو شونه هاي کسي ميگذاري که دوستش داري بزرگترين آرامش دنيا رو تو خودت احساس ميکني و وقتي کسي که دوستش داري سرش رو رو شانه هات ميذاره احساس مي کني قوي ترين موجود جهاني

سه شنبه 19/4/1386 - 13:20
 

جاهلیت ریشه در درون دارد و اگر آن مشرک بت پرست که در درون آدمی هست، ایمان نیاورد، چه سود که بر زبان  لا اله الا الله براند؟؟؟....

آنگاه جانب عدل و باطن قبله را رها میکند و خانه کعبه را عوض از صنعی سنگی میگیرد که روزی پنج بار در برابرش خم و راست شود و سالی چند روز گرداگردش طواف کند.

واقعا چه سود؟؟؟؟

دوشنبه 18/4/1386 - 13:25
 

پیرمردی، مفلس و برگشته بخت
روزگاری داشت ناهموار و سخت
هم پسر، هم دخترش بیمار بود
هم بلای فقر و هم تیمار بود
این، دوا میخواستی، آن یک پزشک
این، غذایش آه بودی، آن سرشک
این، عسل میخواست، آن یک شوربا
این، لحافش پاره بود، آن یک قبا
روزها میرفت بر بازار و کوی
نان طلب میکرد و میبرد آبروی
دست بر هر خودپرستی میگشود
تا پشیزی بر پشیزی میفزود
هر امیری را، روان میشد ز پی
تا مگر پیراهنی، بخشد به وی
شب، بسوی خانه میمد زبون
قالب از نیرو تهی، دل پر ز خون
روز، سائل بود و شب بیمار دار
روز از مردم، شب از خود شرمسار
صبحگاهی رفت و از اهل کرم
کس ندادش نه پشیز و نه درم
از دری میرفت حیران بر دری
رهنورد، اما نه پائی، نه سری
ناشمرده، برزن و کوئی نماند
دیگرش پای تکاپوئی نماند
درهمی در دست و در دامن نداشت
ساز و برگ خانه برگشتن نداشت
رفت سوی آسیا هنگام شام
گندمش بخشید دهقان یک دو جام
زد گره در دامن آن گندم، فقیر
شد روان و گفت کای حی قدیر
گر تو پیش آری بفضل خویش دست
برگشائی هر گره کایام بست
چون کنم، یارب، در این فصل شتا
من علیل و کودکانم ناشتا
میخرید این گندم ار یک جای کس
هم عسل زان میخریدم، هم عدس
آن عدس، در شوربا میریختم
وان عسل، با آب میمیختم
درد اگر باشد یکی، دارو یکی است
جان فدای آنکه درد او یکی است.

بانو "پروین اعتصامی" روحش شاد

چهارشنبه 13/4/1386 - 14:21

بگذار از عشق بگوييم

بگذار تو را تكان دهم، بگذار تو را بچرخانم
دستم را بگير

تو را به آغازي تازه خواهم برد
به ديدن سرزمين موعود

بگذار دوستت داشته باشم
تو را به آغازي تازه خواهم برد

با تمام قلبم
عزيزم به من اعتماد كن، همان طور كه من به تو اعتماد مي كنم
من اين كار را از ابتدا انجام دادم

و هر روز و هر بار
همواره ميخواهم بگويم

بگذار از عشق بگوييم، عشق
اين تمام روياي من است

روياهايت را دور نيانداز
هرگز مغلوب نخواهي شد

عشق را زنده نگه دار

سه شنبه 12/4/1386 - 14:1

تنهایی در زندگی من غروب کرد و اینک طلوع آمدنت را جشن می گیرم .

تنهایی آن ، هم دم دیرینه ی من ، مرا تنها گذاشت .

تو آمدی و برای همیشه مونس و هم دمم شدی .

تنهایی رفت ...

و برای همیشه رفت ، چون تا همیشه با هم خواهیم بود .

يکشنبه 10/4/1386 - 13:47
 

آن هنگام که سفره ی دلم را برایت ستبر کردم

چه زیبا بر سر سفره نشستی .

آن زمان که حرف هایم محتاج پرواز از قفس دلم بودند

تو ، به کلمه هایم پر پرواز دادی ؛

رهایی بخش حرف هایی بودی که مدت ها در عزلت دلم بودند

آن و قت که به انتظارت نشسته بودم

به انتظارم پایان دادی اما باز هم منتظرت هستم

آن گاه که زند گی ام در گرداب سکوت غرق شده بود

با صدایت مرا نجات دادی .

آن هنگام که قلبم به د نبال بهانه ای برای تپش بود

بهانه ای برای قلبم شدی.

آن زمان که در جاده ی زندگی گام هایم را به امید یافتن یارم بر می داشتم

به یاریم شتافتی .

شنبه 9/4/1386 - 14:18
 

خبر آمد ، خبري در راه است

سرخوش آن دل كه از آن آگاه است

شايد اين جمعه بيايد ، شايد

پرده از چهره گشايد شايد

دست افشان ، پاي كوبان مي روم

بر در سلطان خوبان مي روم

مي روم بار دگر مستم كند

بي سر و بي پا و بي دستم كند

مي روم كز خويشتن بيرون شوم

هر كه نشناسد امام خويش را

بر كه بسپارد زمان خويش را

اي دو سه تا كوچه ز ما دورتر

نغمه تو از همه پر شورتر

كاشكي اين فاصله را كم كني

محنت اين فاصله را كم كني

كاشكي همسايه ما مي شدي

مايه آسايه ما مي شدي

هر كه به ديدار تو نائل شود

يكشبه حلال مسائل شود

دوش مرا حال خوشي دست داد

سينه ما را عطشي دست داد

نام تو بردم ، لبم آتش گرفت

شعله به دامان سياوش گرفت

نام تو آرامه جان من است

نامه تو خط اوان من است

اي نگهت خاستگه آفتاب

بر من ظلمتكده يك شب بتاب

اي نفست يار و مددكار ما

كي ؟و كجا ؟ وعده ديدار ما

ببوسم خاك پاك جمكران را

تجلي خانه پيغمبران را

خبر آمد ، خبري در راه است

سرخوش آن دل كه از آن آگاه است

شايد اين جمعه بيايد شايد

شايد اين جمعه بيايد

"یا اباصالح المهدی ادرکنی"

پنج شنبه 7/4/1386 - 13:23
 

به آفتاب سلامی دوباره خواهم داد
به جویبار که در من جاری بود
به ابرها که فکرهای طویلم بودند
 به رشد دردنک سپیدارهای باغ که با من
از فصل های خشک گذر می کردند
به دسته های کلاغان
که عطر مزرعه های شبانه را
برای من به هدیه می آوردند
به مادرم که در اینه زندگی
 می کرد
و شکل پیری من بود
می ایم می ایم می ایم
با گیسویم : ادامه بوهای زیر خک
با چشمهایم : تجربه های غلیظ تاریکی
با بوته ها که چیده ام از بیشه های آن سوی دیوار
می ایم می ایم می ایم
و آستانه پر از عشق می شود
 و من در آستانه به آنها که دوست می دارند
و دختری که هنوز آنجا
در آستانه پرعشق ایستاده سلامی دوباره خواهم داد

"فروغ فرخزاد"

 

چهارشنبه 6/4/1386 - 14:8