رامین الهامی ( تعداد مطالب : 20040 ) ( تعداد نظرات : 2175 )

مردم مكه و بیعت با امام على (ع

مكه شهرى بود كه مردم آن در پى فتح و غلبه رسول خدا صلى الله علیه و آله و سلم به اسلام گرویدند و سابقه اسلام آنها در زمان حیات پیامبر صلى الله علیه و آله و سلم كم بود بدین جهت نیروى انقلابى در آن اندك بود، ولى به لحاظ اینكه حرم امن الهى بود، عده اى مكه را به عنوان سكونت خود برگزیدند، بعد از اینكه مردم مدینه و مهاجر و انصار و انقلابیونى كه از مصر و كوفه آمده بودند با على (علیه السلام ) بیعت كردند. حضرت طى نامه هایى از برخى استاندارانى كه از طرف عثمان در مناطق مختلف منصوب شده بودند خواست كه از مردم بیعت بگیرند البته عده اى از این استانداران منصب خود را رها كرده و فرار نمودند.

حضرت امیر (علیه السلام ) طى نامه اى به استاندار مكه كه از طرف عثمان منصوب شده بود و خالد بن عاص نام داشت او را به امارت مكه ابقا كرد و از او خواست كه از مردم بیعت بگیرد. مردم مكه از بیعت سرباز زندند مخصوصا اینكه عده اى مخالفان حضرت در مكه بودند و از طرفى چون در ماه ذى الحجه با حضرت بیعت شده بود عده اى از مخالفان حضرت به حج رفته و هنوز در مكه بودند و به شهرهاى خود بازنگشته بودند عده اى از كارگزاران عثمان نیز كه یقین داشتند حضرت امیر (علیه السلام ) به جهت خلافكارى هایشان آنها را بر كنار خواهد كرد به مكه گریخته بودند بعد از این كه اهل مكه از بیعت با امام امتناع ورزیدند جوانى از قریش به نام عبدالله  بن ولیدبن زید نامه اى را كه حضرت به فرماندار مكه نوشته بود گرفت آن را جوید و در كنار چاه زمزم انداخت تا مردم نامه امام را لگد كنند البته از این نامه در تاریخ اثرى نیست به هر حال همه مردم با حضرت بیعت كردند الا معاویه و مردم شام و اندكى از خواص ‍ مردم ، بعدها حضرت ، خالدبن عاص را كه از سوى عثمان والى مكه شده بود را عزل كرد و ابوقتاده انصارى را به جاى او منصوب كرد.

زمان آخرین مطلب این کاربر: 808روز قبل
چهارشنبه 10/4/1394 - 9:54
رامین الهامی ( تعداد مطالب : 20040 ) ( تعداد نظرات : 2175 )

تبعیت از پیامبر (ص)

یكى از اصحاب حضرت على (علیه السلام ) بنام سوید ابن غفلة نقل مى كند، روزى بعد از ظهر موقع صرف غذا حضور على (علیه السلام ) شرفیاب شدم دیدم حضرت كنار سفره نشسته و نان خشكى در دست آن حضرت است كه سبوسهاى جو در آن آشكار بود نزد خدمتگذار آن حضرت رفته و گفتم : یا فضه الاتتقین الله فى هذا الشیخ ؟ اى فضه ! چرا مراعات حال این پیرمرد را نمى كنید؟ چرا نان از آرد الك نكرده به او مى دهید كه این اندازه سبوس دارد؟ فضه گفت : خود آن حضرت دستور داده كه نانش از آرد الك نكرده باشد، او نقل مى كند مجدد حضور حضرت آمدم و سخن فضه را به عرض امام رساندم . معلوم شد على (علیه السلام ) این روش را نبى اكرم صلى الله علیه و آله و سلم فرا گرفته و فرمود: (بابى و امى من لم ینخل طعام ) پدر و مادرم فداى او (رسول خدا صلى الله علیه و آله و سلم ) باد كه نانش از آرد الك نكرده بود.

زمان آخرین مطلب این کاربر: 808روز قبل
دوشنبه 8/4/1394 - 10:59
رامین الهامی ( تعداد مطالب : 20040 ) ( تعداد نظرات : 2175 )

رعایت حقوق غلامان

امام باقر (علیه السلام ) فرمود: كه حضرت على (علیه السلام ) در ایام خلافت با غلام خود قنبر براى معامله به بازار بزازها، آمد به مرد كاسبى فرمود دو لباس دارى به من بفروشى ؟ مرد كاسب عرض كرد: بلى ! اى پیشواى مسلمین جنسى را كه احتیاج دارى نزد من موجود است . حضرت وقتى متوجه شد كه مرد كاسب او را شناخته و به عنوان امیرالمؤ منین (علیه السلام ) خطابش كرده است با او معامله نكرد و از در دكان او گذشت و در مقابل بزاز دیگرى كه جوانتر بود توقف كرد و دو لباس از او خرد یكى را به سه درهم و دیگرى را به دو درهم . پس به قنبر فرمود: پیراهن سه درهمى را تو بردار. قنبر عرض كرد: مولاى من ، شایسته تر آن است كه شما لباس سه درهمى را بپوشید زیرا منبر مى روى و با مردم سخن مى گویى و باید لباس شما بهتر باشد. حضرت فرمود: تو جوانى و مانند سایر جوانان به تجمل و زیبائى رغبت بسیارى دارى به علاوه من از خداى خود حیا مى كنم كه لباسم از تو بهتر باشد زیرا از پیامبر اكرم صلى الله علیه و آله و سلم شنیدم كه فرمود:

به آنان همان لباسى را بپوشانید كه خود مى پوشید و همان غذا را بخورانید كه خود مى خورید.(1) لذا وقتى آن حضرت دو پیراهن مى خرید یكى را كه بهتر بود به قنبر مستخدم خود مى داد و پیراهن دیگر را كه آستینش بلند بود براى خود بر مى داشت و زیادى آستین آن را پاره مى كرد و پیراهن آستین پاره را بر تن خود مى كرد.(2)

…………………………

1) نهج السعاده، ج 2، ص 703.

زمان آخرین مطلب این کاربر: 808روز قبل
دوشنبه 8/4/1394 - 10:45
رامین الهامی ( تعداد مطالب : 20040 ) ( تعداد نظرات : 2175 )

ایرانیان حاكم مى شوند روزى امیرالمؤ منین على (علیه السلام ) بر فراز منبر مشغول موعظه مردم بود در آن حال مردى نزد حضرت رسید و آهسته در گوش امام مطلبى را گفت كه آثار خشم در صورت آن حضرت پدیدار شد، آنگاه حضرت سكوت كرد. ناگاه اشعث بن قیس از سر و كله مردم بالا رفت و با سرعت خود را نزدیك منبر امام رساند و عرض كرد: یا على (علیه السلام ) این سرخرها (ایرانیان ) در مقابل روى شما بر ما چیره و غالب شدند ولى شما از آنها جلوگیرى نمى كنید. صعصعة بن صوحان كه یكى از یاران باوفاى امام بود با شنیدن این اهانت دست به پشت اشعث زد و گفت : (انا لله و انا الیه راجعون ). ...امام (علیه السلام ) در حالیكه از گفتار اشعث سخت عصبانى شده بود به موعظه مردم ادامه داد و فرمود:

این شكم كنده ها خودشان روزها در بستر نرم استراحت مى كنند و آنان (ایرانیان ) روزى هاى گرم بخاطر خدا فعالیت مى نمایند و عربها از من مى خواهند كه آنها (ایرانیان ) را از خود طرد و دور كنم ، تا از ستمكاران باشم . سوگند به ایزد متعال كه دانه را شكافته و آدمى را آفریده از پیغمبر اكرم صلى الله علیه و آله و سلم شنیدم كه مى فرمود: والله لضربنكم على الدین عودا كما ضربتمو هم علیه بد؛ بخدا سوگند همچنانكه در آغاز، شما پیروز و حاكم بر ایرانیان مى شوید. در آینده ایرانیان نیز حاكم و بر شما و غالب گردند و شما را سركوب خواهند نمود.

……………………..

تتمةالمنتهی.

زمان آخرین مطلب این کاربر: 808روز قبل
پنج شنبه 4/4/1394 - 9:23
رامین الهامی ( تعداد مطالب : 20040 ) ( تعداد نظرات : 2175 )

اطاعت امام یا دعوت دشمن

در روز صفین یكى از بنى هاشم و از یاران على (علیه السلام ) از فامیلهاى على (علیه السلام ) بنام عباس بن ابى ربیعه ایستاده بود در میدان و در زاویه اى از لشكر، ناقل ماجرا عبدالعرز است ، ناگهان یك مرد شامى از لشكر شام از طرف دشمن آمد، بنام قراربن ادهم و درخواست جنگ كرد، عباس گفت : مى آیم بشرط اینكه از اسب خود پایین بیایى ، هر دو پایین آمدند هر دو اشتهار به شجاعت داشتند و همه حواس هاى دو لشكر متوجه این دو نفر شد شروع به پیكار كردند لیكن هیچ كدام نتوانستند ضربه اى به یكدیگر بزنند عبدالعرز مى گوید: پشت عباس بودم عباس یك وقت متوجه سوراخ زیر زره قرار بن ادهم شد و دست انداخت و زره او را پاره كرد و با نیزه ضربه اى به او زد و یك مرتبه تكبیر از مردم عراق بلند شد و یك اضطراب خاصى به لشكر كفر وارد شد و عباس سر او را جدا كرد عبدالعرز مى گوید: دیدم پشت سرم یكى دارد آیه قرآن مى خواند دیدم على (علیه السلام ) است از من سؤ ال كرد چه كسى بود كه جنگیدید؟ گفتم عباس بود. فرمودند: بگو باید رفتم گفتم آمد خدمت آقا: دیدم على (علیه السلام ) غضب كرد، كه چرا تو بدون اجازه من به جنگ رفتى مگر نگفتم به میدان نروید. عباس گفت : آقا مرا خواند به جنگ نمى شد نروم به میدان . امام فرمودند: اطاعت امام تو واجب تر است تا اطاعت از آن مرد شامى ، بعد غضب آقا فروكش كرد آنگاه امام به آسمان سربلند كرد و گفت : خدایا من از عباس گذشتم تو نى از او بگذر، معاویه وقتى فهمید كه این قتل انجام شده خیلى ناراحت شد و گفت هر كس برود عباس بن ابى ربیعه را بكشد صد ظرف طلا و صد حوله مى دهم و...و...دو مرد از قبیله بنى لوخت از قابلان لشكر شام و شجاعان لشكر، گفتند: ما او را خواهیم كشت ، آمدند میدان و عباس را صدا زدند براى جنگ . عباس گفت : من از طرف آقا امیرالمؤ منین اجازه جنگ ندارم اگر امام اجازه بدهد مى آیم ، او رفت خدمت امام و گفت : مرا به جنگ طلب كردند حضرت فرمودند: معاویه نمى خواهد از بنى هاشم كسى روى زمین باشد، مى گویند قد و حجم بدن عباس مثل على (علیه السلام ) بود و على (علیه السلام ) لباس ‍ عباس را گرفت و خود شمشیر و اسب او را گرفت و رفت به میدان آنها، از على (علیه السلام ) سؤ ال كردند به تمسخر كه امیرت اجازه جنگیدن داد، على (علیه السلام ) فورا یك آیه خواند: (خداوند به كسانى كه مورد ظلم قرار گرفتند اذان جنگ داد.) على (علیه السلام ) جنگ كرد و آنها را كشت و برگشت و لباسها را با عباس عوض كرد، خبر به معاویه رسید:

معاویه گفت : لج بازى من باعث شد این دو نفر نیز كشته شوند واى بر من ، عمرو عاص گفت : واى بر آنها كه كشته شدند، معاویه گفت : زمان شوخى نیست عمرو عاص گفت : شوخى نمى كنم راست مى گویم .

…………………………

ناسخ التواریخ، ج 4، ص 271.

زمان آخرین مطلب این کاربر: 808روز قبل
پنج شنبه 4/4/1394 - 9:19
رامین الهامی ( تعداد مطالب : 20040 ) ( تعداد نظرات : 2175 )

راھھاى فراوان براى براى ھدایت و بیرون آمدن انسان از ظلمت و رفتن به سوى نور وجود دارد خداوندبراى سعادت و تكمیل اخلاق ، آن قدر براھین و شواھد و آثار ( 1) و آیات خلق كرده كه قابل احصاء وشمارش نیست ؛ تا جائى كه براى ھدایت مردم انبیاء را با بینات ( 2) و كتب و معجزات و آیات فرستاد تاشاید مردم راه صحیح را بیاموزند و به سعادت و پیروزى نایل شوند.پیامبر صلى الله علیه و آله ما در تمام دوران رسالتش از نظر قولى و عملى در تھذیب نفوس و تكمیل( اخلاق اسوه بودند و فرمودند) من به خاطر تكمیل اخلاق مبعوث شدم.( ( 3مشكل بشر در عدم رعایت فضایل و كسب رذائل و میل به شھوات و اطاعت از شیطان است ، تا جائىكه عده اى ھمانند حیوانات زندگى مى كنند. پیامبر صلى الله علیه و آله عظیم الشاءن براى ترمیم ومداواى اخلاق بشرى ، و فروكش شدن طغیانھا و كنترل غرایز از ھیچ نسخه اى دریغ نورزیدند و آنچه رالازم بود بیان كردند.چون سعادت دنیوى و اخروى مدرس مى خواھد، و ھر كسى نمى تواند راه افراط و تفریط را كاملا نشاندھد، و اعتدال را مبرھن سازد، خداوند كه خود حكیم على الاطلاق است ھمه انبیاء بخصوص پیامبرمانرا مربى و معلم اخلاق معرفى نموده است تا خلقش با پیروى از او راه انحراف را در پیش نگیرند و بهرذائل نزدیك نشوند و عزت دو سرا را قابل شوند.در قرآن سوره اى به نام) قصص ( است و آن خود دلیل است كه : بشر احتیاج به داستان و حكایت دارد.از اول تا آخر قرآن جاى فراوان از انبیاء و پادشاھان و قومھا و... قصص نقل كرده است حتى سوره اى بهنام قصص دارد ھمچنین درباره جنگ و صلح ، مسائل خانوادگى و اجتماعى و عقیدتى و مانند اینھا راخداوند به زبان قصص و داستان بیان داشته است تا با خواندن آنھا راه ترقى و تنزل و سقوط و صعود درھمه زمینه ھا بخصوص اخلاقى را مردم بفھمند و به كار گیرند.تازه در سوره یوسف علیه السلام از اول تا آخرش داستان جناب یوسف و یعقوب و زلیخا و برادران را نقلفرموده است ، و در اول سوره مى فرماید اى پیامبر صلى الله علیه و آله) ما بھترین حكایات را وحى این( قرآن بر تو مى گوییم .( ( 4( و در آخر ھمین سوره مى فرماید) :ھمانا در حكایات آنان براى صاحبان عقل عبرت كامل خواھد بود .(( 5و واقعا یكى از شاھكارھاى قرآن ھمین حكایت یوسف علیه السلام است كه آن را) احسن القصص( نامنھاده و در آخرش ھم فرموده : این حكایات درس عبرت است براى كسانى كه مى خواھند متنبه شوندو پند بگیرند و شیوه انسانھاى كامل را در پیش گیرند.امیرالمؤ منین علیه السلام در نھج البلاغه در این باره به فرزندش امام حسن علیه السلام مى فرماید:)اگر چه من عمر (بسیار) نكردم ولى در كارھاى گذشتگان نگریستم و اخبارشان را اندیشه نمودم و درآثار (باز مانده ھاى آنان ) سیر كردم ؛ انگار مانند یكى از آنان گردیده ام.گویا به سبب آنچه از تاریخ آنان به من رسیده است با ھمه آنان از اول تا به آخر بوده ام پس زندگىخوش و خوبیھاى آنھا را از زندگى تیره و بد برگزیدم ، و سود و زیان را دانستم و از میان آنھا آنچهپسندیده بود برایت خلاصه كردم و آنچه را مجھول بود از تو بدور داشتم(.حقیر سالھاى قبل كتابى براى مداواى صفات رذیله در علم اخلاق به نام) احیاء القلوب ( نوشتم ؛ و دراندیشه ام بد كه كتابى در حكایات اخلاقى را گرد آورى كنم ، تا اینكه قضاى الھى را مسافرت و ھرجتنصیب شد، و داعیه نوشتن بوجود آمد. اما با وجود عدم بضاعت كتب مورد نیاز، به آنچه در دسترس بودهاكتفا كردم و بعون الله شروع به تحریر حكایات و قصص اخلاقى نمودم ، و براى ھر موضوعى و در ھرباب پنج حكایت را درج كردم.البته كتابى را ندیم به این صورت تاءلیف شده باشد، گر چه كتابھائى مانند نمونه معارف اسلام و پندتاریخ قریب سى سال پیش نوشته شده بود و ما ھم از این دو كتاب استفاده كردیم ، لكن در آن دو،آیات ، روایات ، اشعار و امثله ھم درج شده بود، ولى ما فقطى به ذكر قصص اكتفا كردیم و در بیانمطالب از آیت و روایت و اشعار و امثله كه ھم حجم كتاب زیاد مى شد و ھم فھم آن براى ھمگانمیسر نبود، دورى كردیم.این تاءلیف براى عموم مردم از پیر و جوان كه تا حدى خواندن و نوشتن را بدانند كافى است ، و مطالبىعلمى یا حدیثى كه تفھیم آن براى توده مردم مشكل بود تا حد امكان درج نكردیم.اگر چه بعضى از حكایات شاید جنبه عینى و حقیقى نداشته باشد، نظر ما جنبه تعلیمى و عبرت آناست كه خوانندگان محترم از آن یاد گیرند.در تعیین ھر موضوع از یك قضیه ادعا نداریم كه فقط یك موضوع از یك قضیه استفاده مى شود كه مادرج كردیم ، بلكه موضوعات دیگر ھم از بعضى قضایا مى شود استفاده كرد.در نقل عبارات یا ترجمه فقط معناى تحت اللفظى آورده نشده است بلكه براى تفھیم از نقل به معنى ومفھوم و اشارات ھم استفاده شده است.و براى عدم تداخل و اطاله كلام ، بعضى از موضوعات را نیاوردیم و بسنده كردیم به آنچه نظیرش راآورده ایم مثلا را آوردیم و نظیر او یعنى انفاق را نیاوردیم.براى خسته نشدن خواننده و تنوع از یك سرى داستانھا مثل حكایت حكما و شاعران فقط استفادهنشده است بلكه متنوع آوردیم تا خواننده در ھنگام مطالعه خسته نشود و لذت بیشترى از قضایا ببرد.از آنجائى كه امانت دارى باید حفظ شود، ھر حكایتى را از ھر كتابى كه نقل كردیم با ذكر كتاب و جلد وصفحه متذكر شدیم ، فقط در تصحیح و تنقیح و تغییر بعضى عبارات و كلمات براى روان تر شدن مطلبقلم به تحریر ما در آمده است.امید است خوانندگان خود پس از خواندن قضایا و حكایات كمى اندیشه كنند، پند و عبرت بگیرند، تاراھى نوین براى حركت به سوى مكارم اخلاق را در جان خود ایجاد كنند؛ و آنھایى كه انشاء الله داراىفضایل ھستند، این حكایات را براى دیگران به جھت ترمیم یا مداواى نفوس ضعیف نقل كنند.

زمان آخرین مطلب این کاربر: 808روز قبل
يکشنبه 31/3/1394 - 10:4
mansoor43 ( تعداد مطالب : 1673 ) ( تعداد نظرات : 1253 )

این بیان شاه مــــــــردان است یار

آنچه علمت هست مگو درهر دیار

آنچــه می دانید به دل دار ای فتی

اعتـدال در کار علم است هوشیار

فی البداهه: منصور مقدم 20/3/1394

زمان آخرین مطلب این کاربر: 1297روز قبل
چهارشنبه 20/3/1394 - 11:31
رامین الهامی ( تعداد مطالب : 20040 ) ( تعداد نظرات : 2175 )

على (ع ) و ابن ملجم

حضرت على (علیه السلام ) در عین حالى كه از نقشه خائنانه ابن ملجم خبر داشت ، اما هیچ گونه اقدامى علیه وى انجام نداد.اصحاب على (علیه السلام ) كه از توطئه ابن ملجم بیم داشتند به حضرت عرض كردند: شما كه ابن ملجم را مى شناسید و به ما خبر داده اید كه او قاتل شما خواهد بود چرا او را نمى كشید؟ حضرت فرمود: او هنوز دست به كارى نزده است كه من او را بكشم ؟! روزى على (علیه السلام ) در ماه رمضانى ، بر فراز منبر از شهادت خود در این ماه خبر داد. ابن ملجم كه در مجلسحاضر بود پس از سخنان اما نزد حضرت آمد و گفت :

دست چپ و راست من با من است : دستور بده تا دستهاى مرا قطع كنند و یا فرمان بده تا مرا گردن بزنند. حضرت فرمود: چگونه تو را بكشم در حالیكه هنوز جرمى مرتكب نشده اى ، لذا بعد از ضربت خوردن امام در مسجد كوفه ، ابن ملجم را خدمت حضرت آوردند. حضرت فرمود: من آن همه به تو نیكى كردم در حال كه مى دانستم تو قاتل من هستى ولى خواستم حجت خدا را بر تو تمام كنم و در آن لحظه هم حضرت دستور داد با او رفتارى نیكو داشته باشند.(1)

………………….

1) بحارالانوار، ج 41، ص 123.



زمان آخرین مطلب این کاربر: 808روز قبل
سه شنبه 12/3/1394 - 14:31
رامین الهامی ( تعداد مطالب : 20040 ) ( تعداد نظرات : 2175 )

امام (ع ) پدر یتیمان

از حبیب بن ثابت نقل شده كه مقدارى عسل و انجیر از منطقه اى بنام همدان و حلوان ، كه اكثر درختان آنجا انجیر است براى حضرت على (علیه السلام ) آوردند. امیرالمؤ منین (علیه السلام ) به ماءموران دستور داد كه فرزندانم یتیم را حاضر كنند. آنها آمدند و حضرت اجازه داد كه خود آنها به سر ظرف هاى عسل بروند و بخورند و با انگشتان خود آنرا بلیسند. اما به دیگران با ظرف عسل بطور مساوى بین آنها تقسیم مى نمود. به حضرت اعتراض كردند كه چرا اجازه مى دهید یتیمان با انگشتان خود از سر ظرف ها بخورند؟ حضرت فرمود: امام پدر یتیمان است و باید به عنوان پدر به فرزندان خود اجازه چنین كارى را بدهد تا آنان احساس ‍ یتیمى نكنند

………………………………………

سفینة البحار، ج 1، ص 674.


زمان آخرین مطلب این کاربر: 808روز قبل
يکشنبه 10/3/1394 - 12:33
رامین الهامی ( تعداد مطالب : 20040 ) ( تعداد نظرات : 2175 )

غفلت تاكى ؟

روزى امام على (علیه السلام ) به بازار بصره آمد و مردم را دید آنچنان سرگرم خرید و فروشند كه گویى خود را از یاد برده و از هدف انسانى به كلى غافل شده اند با مشاهده این منظره حضرت آنچنان متاءثر شد كه بشدت گریست . سپس فرمود: اى بندگان دنیا و اى كارگزاران اهل دنیا. شما كه روزها سرگرم معامله و سوگند خوردید و شبها با بیخبرى در خواب آرمیده اید و بین روز و شب ، از آخرت و حساب و كتاب آن غافلید، پس چه

وقت خود را براى سفرى كه در پیش دارید مجهز مى كنید و براى آن توشه بر مى دارید و در چه زمان به روز قیامت مى اندیشید و به فكر معاد مى افتید.(1) (در زمان آن حضرت بود كه در بصره نه دستور آن حضرت سكه هاى اسلامى براى اولین بار زده شد و در بازار مورد استفاده مردم قرار مى گرفت ).(2)

……………………

1) فروغی بسطامی

 2 )غایة التعدیل، ص 16

زمان آخرین مطلب این کاربر: 808روز قبل
يکشنبه 10/3/1394 - 12:30
  • تعداد رکورد ها : 12111