رامین الهامی ( تعداد مطالب : 20040 ) ( تعداد نظرات : 2175 )

مطالبات حملهداران

امروز شنبه سوم صفر، مطابق «بیست و پنجم میزان»، صبح زود بهر سختى و داد و فریادى بود، حملهدارها مطالبات خود را از ضعفاى حجاج گرفتند، بعد مسموع شد كه «شیخمحل» اجازه عبور به قافله نداده، مطالبه «خاوه» و حقالعبور مىكند! بعد از صحبتهاى زیاد، مقومین حملهدارها رفتند و پس از ساعتى برگشته، مابین خود پول جمع كرده و بردند، و تقدیم شیوخ محل نمودند و اجازه عبور گرفتند، این صورت ظاهر قضیه بود، ولى از باطن اینگونه امور و این صورتسازىها كسى سر در نمىبرد.

در هر حال اشتغال «حاج سید جعفر» باعث محرومى ما از زیارت قبر «حضرت ابىذر» گردید، و قافله براى سه ساعت به غروب مانده حركت كرد، و مقارن غروب رسیدیم به یك قبرستان، كه چهارطاقى بزرگى در آن بود، از قرار قول جمالها قبر «ابوعبیدة بن الحارث» ابن «عم رسولالله(صلى الله علیه وآله)» است.

زمان آخرین مطلب این کاربر: 805روز قبل
چهارشنبه 11/6/1394 - 11:50
رامین الهامی ( تعداد مطالب : 20040 ) ( تعداد نظرات : 2175 )

ارتحال حامى پیامبر (ص )

هنگامى كه ابوطالب پدر بزرگوار حضرت على (علیه السلام ) در اواخر سال دهم بعثت از دنیا رفت على ع به حضور پیامبر صلى الله علیه و آله و سلم آمد و به او خبر داد. پیامبر صلى الله علیه و آله و سلم از این حرف فوق العاده ناراحت شد و اندوهى جانكاه سراسر وجود پیامبر صلى الله علیه و آله و سلم را فرا گرفت ، به على (علیه السلام ) فرمود: برو امور غسل و حنوط و كفن او را انجام بده ، سپس وقتى كه او را در تابوت گذاشتى مرا خبر كن . على (علیه السلام ) این دستورات را انجام داد وقتى كه پیامبر صلى الله علیه و آله و سلم كنار جسد ابوطالب (علیه السلام ) آمد و چشمش به تابوت افتاد سخت متاءثر گردید و قطرات اشك از چشمانش سرازیر شد و خطاب به ابوطالب گفت تو به خوبى صله رحم كردى و به جزاى خیر نائل شدى سرپرستى از كودك یتیم كرى و او را بزرگ نمودى و از بزرگ حمایت و یارى كردى ، پس به جمعیت حاضر رو كرد و فرمود: لا شفعن لعمى شفاعة بها الثقلین ؛ قطعا از عمویم شفاعتى خواهم نمود كه همه جن و انس از آن تعجب كنند

زمان آخرین مطلب این کاربر: 805روز قبل
سه شنبه 10/6/1394 - 14:20
رامین الهامی ( تعداد مطالب : 20040 ) ( تعداد نظرات : 2175 )

روزى رسانى جبرئیل

عصر پیامبر صلى الله علیه و آله و سلم بود روزى على (علیه السلام ) در مدینه نیاز شدید به معاش زندگى پیدا كرد ولى پولى نداشت در همین حال از خانه بیرون آمد یك دینار پول یافت به همه جا اعلام كرد كه این یك دینار مال كیست ؟ هیچ كس نیامد با تقاضاى حضرت زهرا علیهاالسلام بنابراین شد كه حضرت على (علیه السلام ) با آن یك دینار آرد خریدارى كند و بعد اگر صاحب آن پیدا شد آن را به او بدهند. حضرت على (علیه السلام ) به این قصد از خانه بیرون آمد مرید را دید كه مقدارى آرد مى فروشد و آن را به قیمت یك دینار مى فروشد. على (علیه السلام ) آرد را خرید و یك دین را را به او داد ولى آن مرد یك دینار را نگرفت و سوگند یاد كرد كه پولى نمى گیرد. على (علیه السلام ) آرد و دینار را به خانه آورد و جریان را به فاطمه علیهاالسلام گفت . گفت : فاطمه علیهاالسلام تعجب كرد، افراد خانه على (علیه السلام ) آن آرد را نان كرده و خوردند پس از تمام شدن آن باز على (علیه السلام ) اعلام كرد كه دینارى یافته ولى كسى بعنوان صاحب آن به حضرت مراجعه نكرد. على (علیه السلام ) به قصد خریدن آرد رفت باز همان مرد را دید و قضیه مثل روز قبل شد و على (علیه السلام ) به همراه آرد و پول به منزل آمد. فاطمه علیهاالسلام تعجب كرد! و گفت یا على (علیه السلام ) هم آرد را آوردى و هم دینار را؟ على (علیه السلام ) فرمود: فروشنده آرد سوگند یاد كرد كه دین را را نمى گیرم . فاطمه علیهاالسلام فرمود: مى خواستى تو در سوگند از او پیشى بگیرى افراد خانواده على (علیه السلام ) آرد را نان كرده و خورند و در این مدت على (علیه السلام ) اعلام مى كرد كه دینارى یافته ولى صاحبش پیدا نشد هنگامى كه نان تمام شد، على (علیه السلام ) براى بار سوم به قصد خرید آرد از خانه بیرون آمد مجددا همان مرد را دید كه آرد مى فروشد حضرت فرمود: سوگند به خدا این بار باید پول را بگیرى سپس آن دینار را به طرف آن مرد انداخت و به سوى خانه بازگشت رسول خدا صلى الله علیه و آله و سلم فرمود: یا على آیا آیا آن مرد را شناختى ؟ او جبرئیل بود آن آرد رزقى بود كه خداوند به وسیله جبرئیل براى شما فرستاده بود سپس فرمود: سوگند به خداوندى كه جانم در دست اوست اگر سوگند یاد نمى كردى هر روز تا آن دینار در دست تو بود جبرئیل را همان گونه مى یافتى كه آرد به تو مى دهد و دینار را نمى گرفت .

زمان آخرین مطلب این کاربر: 805روز قبل
سه شنبه 10/6/1394 - 14:18
hadi2f ( تعداد مطالب : 44 ) ( تعداد نظرات : 10 )
خیلی خیلی زیباست 👇👇👇👇
مردی بود قرآن میخواند و معنی قرآن را نمیفهمید .
دخترکوچکش از او پرسید چه فایده ای دارد قرآن میخوانی بدون اینکه معنی آن رابفهمی؟
پدر گفت سبدی بگیر واز آب دریا پرکن وبرایم بیاور .
دختر گفت : غیر ممکن است که آب درسبد باقی بماند.
پدر گفت امتحان کن. دخترم.
دختر سبدی که درآن زغال میگذاشتند گرفت ورفت بطرف دریا وامتحان کرد سبدرازیرآب زد وبه سرعت به طرف پدرش دوید ولی همه آبها از سبد ریخت وهیچ آبی در سبد باقی نماند.پس به پدرش گفت که هیچ فایده ای ندارد .
پدرش گفت دوباره امتحان کن. دخترکم .
دختر دوباره امتحان کرد ولی موفق نشد که آب رابرای پدر بیاورد .برای بار سوم وچهارم هم امتحان کرد تا اینکه خسته شد وبه پدرش گفت که غیر ممکن است...
پس پدر به. او گفت سبد قبلا چطور بود؟
اینجا بود که دخترک متوجه شد و به پدرش گفت بله پدر قبلا سبد از باقیمانده های زغال کثیف وسیاه بود ولی الان سبد پاک وتمیز شده است.
پدر گفت: این حداقل کاری است که قرآن برای قلبت انجام میدهد.
پس دنیاوکارهای آن قلبت را از کثافتها پرمیکند،
خواندن قرآن همچون دریا سینه ات راپاک میکند،
حتی اگر معنی آنرا ندانی...
زمان آخرین مطلب این کاربر: 1913روز قبل
دوشنبه 9/6/1394 - 18:23
رامین الهامی ( تعداد مطالب : 20040 ) ( تعداد نظرات : 2175 )

على جان فاطمه علیهاالسلام همسر خوبى است

عى (علیه السلام ) مى گوید از پول زره من كه رسول خدا صلى الله علیه و آله و سلم مقدارى را به جهت تهیه وسایل به ام سلمه داده بود، به هنگام تهیه ولیمه ده درهم از آن پول را گرفت و به من داد و فرمود یا على با این پول مقدارى روغن و خرما و كشك تهیه كن و من دستور آن حضرت را انجام داده و آنها را خریده و آوردم آنگاه رسول خدا صلى الله علیه و آله و سلم سفره چرمى خواست و خود آستین بالا زد و از آن خرما و كشك و روغن غذایى تهیه نمود خود نیز گوسفند چاقى تهیه نمود. آنگاه به من فرمود: هر كسى را كه مى خواهى دعوت كن . على (علیه السلام ) مى گوید: من به مسجد آمدم و دیدم جمع كثیرى از صحابه در مسجد حضور دارند و من از اینكه گروهى را دعوت كنم و عده اى را خیر نكنم شرمگین شدم لذا روى لندى رفته و گفتم اى مردم همگى براى صرف ولیمه فاطمه علیهاالسلام بیایید مردم برخاستند و به راه افتادند و من از كثرت جمعیت و كى غذا خجالت مى كشیدم چون رسول خدا صلى الله علیه و آله و سلم از این مطلب آگاهى یافت فرمود: على جان من از خداى مى خواهم كه این غذا را بركت دهد. على (علیه السلام ) مى گوید: تمام آن جمعیت از آن غذا خوردند و سیر شدند و چیزى هم از غذا كم نشد... چون آفتاب غروب كرد زوجات پیامبر صلى الله علیه و آله و سلم فاطمه علیهاالسلام را زینت كرده و عطر آگین نمودند و رسول خدا صلى الله علیه و آله و سلم على (علیه السلام ) را در سمت راست و فاطمه علیهاالسلام را در سمت چپ خود نشانید و پیشانى آنها را بوسید و دست دخترش را در دست على (علیه السلام ) گذاشت و فرمود: على (علیه السلام ) جان فاطمه همسر خوبى است و آنگاه به دخترش فرمود: على (علیه السلام ) شوهر خوبى است و در حق آنها دعا كرد.

زمان آخرین مطلب این کاربر: 805روز قبل
دوشنبه 9/6/1394 - 10:24
رامین الهامی ( تعداد مطالب : 20040 ) ( تعداد نظرات : 2175 )

كارهاى امام على (ع ) در خانه

امیرالمؤ منین (علیه السلام ) براى منزل خود هیزم فراهم مى كرد و آب مى كشید و خانه را جاروب مى كرد و فاطمه علیهاالسلام آرد مى كرد و سپس آنرا خمیر نموده و نان مى پخت و با وجود چنین كارهایى به تربیت كودكان و شستن و نظافت آنها نیز همت مى گماشت لذا حضرت امیر (علیه السلام ) در خانه هر وقت فراغتى مى یافت به حضرت زهرا علیهاالسلام در امور خانه كمك مى نمود. روزى رسول خدا صلى الله علیه و آله و سلم وارد خانه شد ودید على (علیه السلام ) و فاطمه زهرا علیهاالسلام هر دو مشغول آسیا كردن هستند از آنها پرسید: كدامتان خسته تر هستید؟ على (علیه السلام ) عرض كرد: فاطمه یا رسول الله . پیغمبر به دختر خود فرمود: دختر جان بلند شو و خود جاى او نشست و با على (علیه السلام ) مشغول آسیا كردن شد. حضرت زهرا علیهاالسلام نیز در كلیه امور اعم از جنگ و امور بیرون از منزل همسر خود را یارى مى كرد چنانكه بعد از غزوه احد على (علیه السلام ) در دفاع از رسول خدا صلى الله علیه و آله و سلم و قتل سران قریش زیاده از حد تلاش كرد شمشیر خون آلود خود را براى شستن به حضرت فاطمه علیهاالسلام داد و فرمود خذى هذا السیف فقد صدقنى الیوم این شمشیر را بگیر كه امروز (ایمان و شجاع ) مرا تصدیق نمود. رسول خدا صلى الله علیه و آله و سلم نیز فرمود: اى فاطمه علیهاالسلام بگیر شمشیر على را، كه امروز شوهرت دین خود را ادا نمود و خداوند بوسیله شمشیر او بزرگان قریش را به هلاكت رسانید.

زمان آخرین مطلب این کاربر: 805روز قبل
دوشنبه 9/6/1394 - 10:22
رامین الهامی ( تعداد مطالب : 20040 ) ( تعداد نظرات : 2175 )

به وصیت پیامبر (ص ) عمل كرد

ابن عمار گوید: شنیدم از حضرت صادق (علیه السلام ) كه مى فرمود: در وصیت پیامبر صلى الله علیه و آله و سلم به على (علیه السلام ) این بود كه فرمود: اى على ع سفارش مى كنم تو را در جان خودت به خوى هائى كه ، نگاهدار آنها را از من . پس از آن گفت : خداوندا اعانت فرما او را. اما اولى آنها: راست گفتارى است ، خارج نشود از دهان تو دروغى هیچگاه و دومى : پرهیزگارى است ، جراءت مكن بر خیانت هرگز. سوم : ترسناكى از خداوند است چنانچه گویى او را مى بینى . چهارم : گریه بسیار از ترس خداوند است بر پا مى شود براى تو به هر قطره اشكى هزار خانه در بهشت . پنجم : بخشیدن تو است از مال و خونت در راه دینت . ششم : گرفتن طریقه من است در نماز و روزه و صدقه ام ، اما نماز پنجاه ركعت اما روزه پس سه روز در ماه روز پنج شنبه در اول هر ماه و چهارشنبه در وسط ماه و پنج شنبه آخر آن ، و اما صدقه به قدر طاقت خود تا آنكه گویى اسراف كردم و حال آنكه اسراف نكردى و ملازم باش با نماز شب و ملازم باش با نماز شب و ملازم باش با نماز شب .

و بر تو باد نماز ظهر و بر تو باد نماز ظهر و بر تو باد نماز ظهر و بر تو باد به خواندن قرآن در هر حال و بر تو باد به بلند نمودن دستهاى خود در نماز و برگرداندن آنها و بر تو باد به مسواك نمودن در نزد هر وضویى و بر تو باد نیكویى هاى اخلاق پس آن را انجام بده و بدیهاى اخلاق ، پس از آنها دورى كن ...

زمان آخرین مطلب این کاربر: 805روز قبل
دوشنبه 9/6/1394 - 10:19
رامین الهامی ( تعداد مطالب : 20040 ) ( تعداد نظرات : 2175 )

سلمان فارسى از چه بیم داشت

بِسْم اللهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیم

ورام بن ابى فراس مىنویسد كه سلمان فارسى (ره) مریض و بسترى شد همان مرضى كه منتهى به مرگش گردید سعد، به عیادت او رفت از حالش جویا شد سلمان به گریه افتاد سئوال كرد از چه رو گریه مىكنى در پاسخ گفت از حرص بر دنیا و علاقه به آن نمى گریم گریه ى من براى اینست كه پیغمبر صلّى الله علیه وآله با ما عهد كرد كه باید بهره و توشه شما از دنیا در این زندگى به اندازه سواره اى باشد كه بخواهد از محلى به محل دیگر برود اینكه گریه مىكنم و بیمناكم از اینكه از آن اندازه تجاوز كرده باشم.

سعد گفت اطراف اطاق سلمان را نگاه كردم جز آفتابه و كاسه اى با یك طشت چیز دیگرى به چشمم نخورد.

هنگامیكه او را براى مدائن فرستادند سوار بر الاغش شده تنها براه افتاد مردم مدائن قبلا اطلاع پیدا كرده بودند كه حاكم جدید بنام سلمان فارسى به قصد مدائن حركت كرده از تمام طبقات بعنوان استقبال جلو راه آمدند. مدتى گذشت خبرى نشد تا اینكه مردى دیدند امیر مدائن را در كجا ملاقات كردى پرسید امیر مدائن كیست گفتند سلمان فارسى كه از صحابه پیغمبر صلّى الله علیه وآله است گفت امیر را نمى شناسم ولى سلمان منم. همه با احترام پیاده شده اسبها را پیش آوردند.

سلمان گفت راى من همین الاغ بهتر است. وارد شهر شد. خواستند او را به قصر حكومتى (دارالامماره) ببرند امتناع ورزیده گفت من امیر نیستم كه وارد دارالاماره شوم دكانى را از صاحبش اجاره كرده همانجا را جایگاه خود قرار داده نشست و بین مردم حكومت و قضاوت مىنمود تشكیلات زندگى او عبارت از پوستى بود كه بر رویش مىنشست آفتابه اى براى تطهیر داشت عصائى نیز بهمراه آورده بود كه هنگام راه رفتن بر آن تكیه مىكرد.

اتفاقا روزى سیلى عظیم وارد شهر شد تمام مردم هراسان و آشفته شده با آه و فغان بواسطه از دست دادن مال و فرزند و جان خویش فریادها مىكردند. سلمان از جاى خود حركت كرد پوست تخت را بر شانه گرفته آفتابه را به یك دست و با دست دیگر تكیه بر عصا نموده بدون هیچ بیم و اضطرابى راه نجات را پیش گرفت در آنحال مىگفت این چنین پرهیزكاران و سبكباران كسانیكه به دنیا علاقه اى ندارند روز قیامت نجات مىیابند(35)

برگرفته از كتاب: داستانها و پندها جلد چهارم، اثر مصطفى زمانى وجدانى

زمان آخرین مطلب این کاربر: 805روز قبل
يکشنبه 8/6/1394 - 11:51
رامین الهامی ( تعداد مطالب : 20040 ) ( تعداد نظرات : 2175 )

همت بلند

بِسْم اللهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیم

دمیرى در حیوة الحیوان مىنویسد: روزى حضرت رسول صلّى الله علیه وآله در مسافرت به شخصى برخوردند و میهمان او گردیدند. آن شخص پذیرائى شایانى از حضرت نمود. هنگام حركت آن جناب فرمود چنانچه خواسته اى از ما داشته باشى از خداوند درخواست مىكنیم ترا به آرزویت نائل نماید. عرض كرد از خداوند بخواهید بمن شترى بدهد كه اسباب و لوازم زندگى ام بر آن حمل نمایم و چند گوسفند كه از شیر آنها استفاده كنم پیغمبر صلّى الله علیه وآله آنچه گوسفند كه از شیر آنها استفاده كنم پیغمبر صلّى الله علیه وآله آنچه مىخواست بر این تقاضا نمود، آنگاه رو بره اصحاب كرده فرمود اى كاش همت این مرد نیز مانند عجزوه بنى اسرائیل بلند بود از ما مىخواست كه خیر دنیا و آخرت را برایش بخواهیم.

عرض كردند داستان پیره زن بنى اسرائیل چگونه بوده، آنجناب فرمود، هنگامیكه حضرت موسى خواست با بنى اسرائیل از مصر به طرف شام برود راه را گم كردند بهر طرف جستجو نمودند از راه اثرى نیافتند. حضرت موسى ترسید مانند سابق در سرگردانى گرفتار شوند اصحاب خود را جمع نموده پرسید آیا شما به مردم مصر وعده اى داده اید كه با رفتن از این شهر خلف وعده شود. در پاسخ گفتند بلى، چنین از پدران خود شنیده ایم: وقتى حضرت یوسف مشرف به مرگ شد از مصریان تقاضا نمود هر وقت خواستند به شام بروند جنازه ى او را همراه خود ببرند و در كنار قبر پدرش یعقوب به خاك سپارند. اجداد ما قبول نموده اند حضرت موسى فرمود به مصر برگردید تا بوعده خود وفا نمائید و گرنه هرگز از این سرگردانى نجات نخواهید یافت. به مصر بازگشتند.

حضرت موسى از هر كس جویاى محل قبر یوسف شد اظهار بى اطلاعى مىنمود به انجناب اطلاع دادند كه عجوزه ایست ادعا دارد من قبر یوسف را مىدانم در كجا است دستور داد او را احضار كنند. فرستاده ى موسى كه پیش پیره زن آمد و او را از جریان مطلع نمود ان زن گفت به حضرت موسى عرض كنید اگر احتیاج به علم من پیدا كرده او باید پیش من بیاید زیرا ارزش دانش چنین مقتضى است پیغام پیره زن را به موسى رسانیدند تصدیق نمود و از همت عالى و نظر بلند او در شگفت شد پیش آن زن آمد و از محل قبر یوسف استفسار كرد. عجوزه گفت یا موسى علم قیمت دارد من سالها است این مطلب را در سینه خود پنهان كرده ام در صورتى براى شما اظهار مىكنم كه سه حاجت از براى من برآورى. حضرت فرمود حاجتهاى خود را بگو.

گفت اول آنكه جوان شوم دوم به ازدواج شما درآیم سوم در آخرت هم افتخار همسرى شما را داشته باشم.

حضرت موسى از بلند همتى این زن كه با خواسته خود جمع بین سعادت دنیا و آخرت مىكرد و متعجب شد از خداوند درخواست نمود هر سه حاجت او برآورده شد.

در این هنگام محل قبر یوسف را به این شرح افشاء نمود. گفت وقتى یوسف از دنیا رفت مصریان در محل دفن او اختلاف نمودند هر طایفه اى مىخواستند قبر آنجناب در محله ایشان باشد دامنه اختلاف نزدیك بود به شمشیر منتهى شود براى رفع نزاع قرار شد بدن حضرت یوسف را در تابوتى بلورى بگذارند و روزنه هاى آن را مسدود كنند و تابوت را در داخل نهریكه وارد مصر مىشود دفن نمایند تا آب شهر مصر از روى قبر یوسف بگذرد و در محلات گردش كند هم از فیض قبر او استفاده كنند.

محل قبر را به حضرت موسى نشان داد. موسى تابوت را بیرون آورد و در شش فرسخى بیت المقدس محلیكه معروف به خلیل قدس است رو بروى قبر یعقوب دفن نمود در كنار قبر حضرت ابراهیم علیه السلام.

زمان آخرین مطلب این کاربر: 805روز قبل
يکشنبه 8/6/1394 - 11:50
رامین الهامی ( تعداد مطالب : 20040 ) ( تعداد نظرات : 2175 )

از من سؤ ال كن

رسول خدا صلى الله علیه و آله و سلم به امیرالمؤ منین (علیه السلام ) مى فرماید: یا على ! اذا نامت فاستق لى ست قرب من بئر غرسفغلسنى و كفنى و حنطنى فاذا فرغت من غسلى فخذ بمجامع كفنى و اجلسنى ثم سلنى عما شئت فو الله لا تسا. لنى عن شى ء الا جبتك یا على (علیه السلام ) بعد از آن كه من رحلت كردم من را غسل بده و وقتى تجهیز تمام شد و كفن كردى اطراف كفنم را بگیر و مرا بنشان وقتى اطراف كفنم را گرفتى و مرا نشاندى هر چه خواستى از من بپرس و من هر چه گفتم یاد داشت كن .

زمان آخرین مطلب این کاربر: 805روز قبل
پنج شنبه 5/6/1394 - 11:26
  • تعداد رکورد ها : 12111