تعداد مطالب : 1308
تعداد نظرات : 1683
زمان آخرین مطلب : 3066روز قبل

نعره های بی امونم گوش آسمونو کر کرد

 

مگه فریادمو نشنید که داره دیر میشه برگرد

 

آی به گوشش برسونین کسی جز من نمیتونه

 

کوله بار غصه هاشو روی دوشش بکشونه

 

این همه پیغوم و پسغوم می فرستم که بدونه

 

داره دلواپسی دنیامو به آتیش می کشونه

 

من که جاشو پر نکردم شاید اصلا نمیدونه

 

آی به گوشش برسونین یکی اینجا نگرونه

 

نمیتونم بی تفاوت رو گذشته پا بذارم

 

اون که پاره ی تنم بود چجوری تنهاش بذارم

يکشنبه 11/12/1387 - 19:9

باز باران بی ترانه

 

باز باران با تمام بی کسی های شبانه

 

می خورد بر مرد تنها

 

می چکد بر فرش خانه

 

باز می آید صدای چک چک غم

 

باز ماتم 

 

 

من به پشت شیشه تنهایی افتاده

 

نمی دانم ، نمی فهمم

 

کجای قطره های بی کسی زیباست

 

نمی فهمم چرا مردم نمی فهمند

 

که آن کودک که زیر ضربه شلاق باران سخت می لرزد

 

کجای ذلتش زیباست

 

نمی فهمم

 

 

کجای اشک یک بابا

 

که سقفی از گِل و آهن به زور چکمه باران

 

به روی همسرو پروانه های مرده اش آرام باریده

 

کجایش بوی عشق و عاشقی دارد

 

نمی دانم

 

 

نمی دانم چرا مردم نمی دانند

 

که باران عشق تنها نیست

 

صدای ممتدش در امتداد رنج این دلهاست

 

کجای مرگ ما زیباست

 

نمی فهمم

 

 

یاد آرم روز باران را

 

یاد آرم مادرم در کنج باران مرد

 

کودکی ده ساله بودم

 

می دویدم زیر باران ، از برای نان 

 

مادرم افتاد

 

مادرم در کوچه های پست شهر آرام جان می داد

 

فقط من بودم و باران و گِل های خیابان بود

 

نمی دانم

 

کجــــای این لجـــــن زیباست

 

 

بشنو از من کودک من

 

پیش چشم مرد فردا

 

که باران هست زیبا از برای مردم زیبای بالا دست

 

و آن باران که عشق دارد فقط جاریست برای عاشقان مست

 

***

 

ببخشید دوستان اسم شاعر این شعر یادم نیست!

پنج شنبه 8/12/1387 - 17:7

من که این صحن و سرایم را نمایان کرده‌ام

 

شرحِ دردِ غربتم در سینه پنهان کرده‌ام

 

از برای خط سرخِ شیعه‌ی بابم علی

 

عزم رفتن رد غریبی خراسان کرده‌ام

 

لحظه‌ای که از مدینه آمدم بر سوی طوس

 

من وداعی دیدنی با نورِ چشمان کرده‌ام

 

آن دم آمد خاطرم پر می‌زدم من در عطش

 

یادی از لب‌های خشکِ شاهِ عطشان کرده‌ام

 

منتظر بودم جوادم تا بیاید از سفر

 

گریه بر آن زینب زار و پریشان کرده‌ام

 

در میان حجره‌ و دلخسته و زار و پریش

 

بهرِ فرزندم، جوادم ختم قرآن کرده‌ام

 

تا جوادم آمد و او را بغل کردم به آه

 

یادِ از آن کرب و بلا و آن یتیمان کرده‌ام

 

مادرم وقتی سرم را روی زانویش نهاد

 

دردِ دلها نزد آن زهرای نالان کرده ‌ام

چهارشنبه 7/12/1387 - 22:16

 چرا همیشه با دیدن بقیه یاد درد و مشکلای خودمون می‌افتیم؟

***

کارمند بانک

می تونی یه وام واسه ما جور کنی؟

مهندس کامپیوتر

من کامپیوترم ویروسی شده می‌تونی ویندوزم رو عوض کنی؟

پزشک عمومی

می‌تونی برای چهارشنبه که بچه‌ام نرفته مدرسه یه گواهی بنویسی؟

تعمیرکار ماشین

این ماشین من نمی‌دونم چرا هی صدای اضافی می‌ده، می‌تونی بیای یه نیگا بهش بندازی؟!

بازیگر

واسه کسایی که میخوان بازیگر بشن چه نصیحتی دارید؟

مدیر یه جایی

می‌شه واسه این بهرام ما یه کار جور کنی؟

موبایل فروش

آقا این گوشی E250 مارو می‌شه با یه N73 عوض کنی؟!

معلم

این حسن ما یه خورده تو ریاضی‌اش بازیگوشی می‌کنه می‌شه این پنج‌شنبه‌ی قبل از امتحان ریاضی‌اش شام تشریف بیارین خونه ما سر راه این اتحادارو هم یه بار براش بگین؟!

نماینده مجلس

این شهرام ما خیلی پسر گلیه می‌خواد زن بگیره می‌شه کمک کنید معافی این بچه‌رو بگیریم؟!

کارمند سازمان سنجش

سؤالای کنکور سال بعد رو نداری؟

نویسنده

یه روز بیا سر فرصت قصه زندگیمو برات تعریف کنم کتابش کنی!

طلا فروش

الان اوضاع سکه چجوریاس؟

اقتصاد‌دان

بالاخره این بنزین رو می‌خوان چی‌کار کنن؟

یه سوال دیگه: می‌دونی اصلاً‌ درآمد نفتی ایران چقده؟

وکیل

من اگه بخوام حضانت بچه‌ام رو بگیرم چی‌کار باید بکنم؟

تایپیست

یه پایان نامه دارم ۹۵۸ صفحه اصلاً وقت ندارم تایپش کنم،‌ نظر تو چیه؟

سه شنبه 6/12/1387 - 14:13

این روزا عادت همه رفتن ودل شكستنه

 

درد تموم عاشقا پای كسی نشستنه

 

این روزا مشق بچه ها یه صفحه آشفتگیه

 

گردای رو آینه ها فقط غم زندگیه

 

این روزا درد عاشقا فقط غم ندیدنه

 

مشكل بی ستاره ها یه كم ستاره چیدنه

 

این روزا كار گلدونا از شبنمی تر شدنه

 

آرزوی شقایقا یه شب كبوتر شدنه

 

این روا آسمونمون پر از شكسته بالیه

 

جای نگاه عاشقت باز توی خونه خالیه

 

این روزا كار آدما دلهای پاك رو بردنه

 

بعدش اونو گرفتن و به دیگری سپردنه

 

این روزا كار آدما تو انتظار گذاشتنه

 

ساده ترین بهانشون از هم خبر نداشتنه

 

این روزا سهم عاشقا غصه و بی وفاییه

 

جرم تمومشون فقط لذت آشناییه

 

این روزا توی هر قفس یكی دو تا قناریه

 

شبها غم قناریها تو خواب خونه جاریه

 

این روزا چشمای همه غرق نیاز شبنمه

 

رو گونه هر عاشقی چند قطره بارون غمه

 

این روزا ورد بچه ها بازی چرخ و فلكه

 

قلبای مثل دریامون پر از خراش و تركه

 

این روزا عادت گلها مرگ و بهونه كردنه

 

كار چشمای آدما دل رو دیونه كردنه

 

این روزا كار رویامون از پونه خونه ساختنه

 

نشونه پروانگی زندگی ها رو باختنه

 

این روزا تنها چارمون شاید پرنده مردنه

 

رو بام پاك آسمون ستاره رو شمردنه

 

این روزا آدما دیگه تو قلب هم جا ندارن

 

مردم دیگه تو دلهاشون یه قطره دریا ندارن

دوشنبه 5/12/1387 - 17:11

كاش در دهكده عشق فراوانی بود

 

توی بازار صداقت كمی ارزانی یود

 

كاش اگر گاه كمی لطف به هم میكردیم

 

مختصر بود ولی ساده و پنهانی بود

 

كاش به حرمت دلهای مسافر هر شب

 

روی شفاف تزین خاطره مهمانی بود

 

كاش دریا كمی از درد خودش كم می كرد

 

قرض می داد به ما هرچه پریشانی بود

 

كاش به تشنگی پونه كه پاسخ دادیم

 

رنگ رفتار من و لحن تو انسانی بود

 

مثل حافظ كه پر از معجزه و الهامست

 

كاش رنگ شب ما هم كمی عرفانی بود

 

چه قدر شعر نوشتیم برای باران

 

غافل از آن دل دیوانه كه بارانی بود

 

كاش سهراب نمی رفت به این زودی ها

 

دل پر از صحبت این شاعر كاشانی بود

 

كاش دل ها پر افسانه ی نیما می شد

 

و به یادش همه شب ماه چراغانی بود 

 

كاش چشمان پر از پرسش مردم كمتر

 

غرق این زندگی سنگی و سیمانی بود

 

كاش دنیای دل ما شبی از این شبها

 

غرق هر چیز كه می خواهی و می دانی بود

 

دل اگر رفت شبی كاش دعایی بكنیم

 

راز این شعر همین مصرع پایانی بود

شنبه 3/12/1387 - 17:26

ز چشمت اگر چه دورم هنوز....پر از اوج و عشق و غرورم هنوز

 

اگر غصه بارید از ماه و سال....به یاد گذشته صبورم هنوز

 

شکستند اگر قاب یاد مرا.....دل شیشه دارم بلورم هنوز

 

سفر چاره دردهایم نشد..... پر از فکر راه عبورم هنوز

 

ستاره شدن کار سختی نیست.... گرشتم ولی غرق نورم هنوز

 

پر از خاطرات قشنگ توام.....پر از یاد و شوق و مرورم هنوز

 

تو را گم نکردم خودت گم شدی......من شیفته با تو جورم هنوز

 

اگر جنگ با زندگی ساده نیست.....در این عرصه مردی جسورم هنوز

 

اگر کوک ماهور با ما نساخت.....پر از نغمه پک و شورم هنوز

 

قبول است عمر خوشی ها کم است.....ولی با توام پس صبورم هنوز

 

 

 tafrih-sargarmi.blogfa.com

جمعه 2/12/1387 - 17:57

چه تاجی زدی بر سرم زندگی

 

به غیر از مصیبت به جز بندگی

 

یه روز اگه دل به شادی گذشت

 

به شادی که با نامرادی گذشت

 

ندیدم بهاری محبت بیاری

 

دلم غرق خون شد عجب روزگاری

 

ای زندگی دلگیرم از تو

 

غمهات منو دیوونه کرده

 

هر چی غمو درده تو دنیا

 

اینجا تو قلبم لونه کرده

 

دیدی که هیچ کس پناهم نبود

 

هیچ وقت کسی چشم براهم نبود

 

حتی کسی در دل خسته ام

 

در زندگیم تکیه گاهم نبود

 

ندیدم بهاری محبت بیاری

 

دلم غرق خون شد عجب روزگاری

پنج شنبه 1/12/1387 - 16:28

چرا برگشتی باز پیشم آخه دوباره

 

تو که می دونستی دلم طاقت نداره

 

تو رو دست کم گرفتم ، غم تو به جون خریدم

 

حتی کینه ی چشاتو ، انگاری اصلا ندیدم

 

تبر نزن به ریشه ی ، درخت خشک زندگیم

 

آفت جون من نشو ، طعنه نزن به سادگیم

 

کی میشه پایان بگیره ، زخم زبون هات ای عزیز

 

خودم میدونم عاشقم ، نمک به زخم من نریز

يکشنبه 27/11/1387 - 19:27

سلام

دوستان لطفا این داستان رو بخونید

این داستانو حدودا پارسال یه جایی دیدم و اونو کپی کردم...و امروز اتفاقی بهش برخوردم و گفتم خوبه که شماها هم بخونینش

***

وقتی سر کلاس درس نشسته بودم تمام حواسم متوجه دختری بود که کنار دستم نشسته بود و اون منو "داداشی" صدا می کرد .

به او خیره شده بودم و آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه . اما اون توجهی به این مساله نمیکرد .

آخر کلاس پیش من اومد و جزوه جلسه پیش رو خواست . من جزومو بهش دادم .بهم گفت :"متشکرم "و از من خداحافظی کرد

میخوام بهش بگم ، میخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خیلی خجالتی هستم ..... علتش رو نمیدونم .

روز قبل از جشن دانشگاه پیش من اومد. گفت : "قرارم با دوستم بهم خورده ، اون نمیخواد با من بیاد "

ما هم با هم به جشن رفتیم. جشن به پایان رسید . من پشت سر اون ، کنار در خروجی ، ایستاده بودم ، تمام هوش و حواسم به اون بود.

آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه ، اما اون مثل من فکر نمی کرد و من این رو میدونستم ، به من گفت :"متشکرم ،  خیلی خوش گذشت " ، و از من خداحافظی کرد

میخوام بهش بگم ، میخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خیلی خجالتی هستم ..... علتش رو نمیدونم .

یه روز گذشت ، سپس یک هفته ، یک سال ... قبل از اینکه بتونم حرف دلم رو بزنم روز فارغ التحصیلی فرا رسید ، من به اون نگاه می کردم که روی صحنه رفته بود تا مدرکش رو بگیره.

میخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون به من توجهی نمی کرد ، و من اینو میدونستم ، قبل از اینکه کسی خونه بره به سمت من اومد ، با همون لباس و کلاه فارغ التحصیلی ، گفت تو بهترین داداشی دنیا هستی ، متشکرم .... و از من خداحافظی کرد

میخوام بهش بگم ، میخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خیلی خجالتی هستم ..... علتش رو نمیدونم .

نشستم روی صندلی ، صندلی ساقدوش ، اون دختره حالا داره ازدواج میکنه ، من دیدم که "بله" رو گفت و وارد زندگی جدیدی شد. با مرد دیگه ای ازدواج کرد. من میخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون اینطوری فکر نمی کرد و من اینو میدونستم ، اما قبل از اینکه از کلیسا بره رو به من کرد و گفت " تو اومدی ؟ متشکرم"

میخوام بهش بگم ، میخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خیلی خجالتی هستم ..... علتش رو نمیدونم .

سالهای خیلی زیادی گذشت .

به تابوتی نگاه میکنم که دختری که من رو داداشی خودش میدونست توی اون خوابیده ، فقط دوستان دوران تحصیلش دور تابوت هستند ، یه نفر داره دفتر خاطراتش رو میخونه ، دختری که در دوران تحصیل اون رو نوشته. این چیزی هست که اون نوشته بود :

" تمام توجهم به اون بود. آرزو میکردم که عشقش برای من باشه. اما اون توجهی به این موضوع نداشت و من اینو میدونستم. من میخواستم بهش بگم ، میخواستم که بدونه که نمی خوام فقط برای من یه داداشی باشه. من عاشقش هستم. اما .... من خجالتی ام ...نیمدونم  .........   همیشه آرزو داشتم که به من بگه دوستم داره."

ای کاش این کار رو کرده بودم ................. با خودم فکر می کردم و گریه !

*** 

اگه همدیگرو دوست دارید ، به هم بگید ، خجالت نکشید ، عشق رو از هم دریغ نکنید ،

خودتونو پشت القاب و اسامی مخفی نکنید ، منتظر طرف مقابل نباشید،

شاید اون از شما خجالتی تر و عاشق تر باشه...

شنبه 26/11/1387 - 16:54