تعداد مطالب : 2747
تعداد نظرات : 413
زمان آخرین مطلب : 2866روز قبل
این آن معنایى است كه بعد از تدبر و دقت در كلام خداى تعالى به دست مى آید، و خلاصه اش این است كه :وقتى به حكم كلام خود خداى تعالى مى گوییم كارهاى خداوند از روى حكمت و مصلحت و متوقف بر غرض است نه بیهوده و گزاف ، معنایش این است كه خداى تعالى در كارهایش غرض هایى دارد كه عاید خلقش مى شود نه عاید خودش .
و حاصل اینكه میان اغراض ما بندگان و اغراض خداى سبحان از دو جهت تفاوت است :
اول - از جهت اینكه خداى تعالى ، از كارهایش كسب كمال نمى كند، بر خلاف ما انسانها و هر حیوان صاحب شعور و اراده ، كه هر كارى را كه مى كنیم غرضى از آن در نظر مى گیریم كه عاید آن غرض جبران كمبودها و به كمال رساندن نواقص است .
دوم - از این جهت كه مصلحت و مفسده بر ما صاحبان شعور، حاكم است و ما را به حركت در آورده و یا از حركت باز مى دارد، ولى در خداى سبحان حكومت نداشته و او را مضطر و مجبور به انجام كارى نمى كند.
و اما آن نزاع معروفى كه میان اشاعره و معتزله در خصوص افعال خدا وجود دارد كه :آیا آن افعال معلول غرض هستند یا نه ؟ و به معناى روشن تر.آیا خدا در كارهایش محكوم مصالح واقعى است ، بطورى كه بودن مصلحت در یك عمل ، او را محكوم مى كند به اینكه انجام آن را بر تركش ترجیح دهد، و اگر آن مصلحت نبود محكوم به چنین چیزى نمى شد؟ یا نه اصلا در كارهاى خداى تعالى هدفى نیست ، و اگر كارى مى كند بیهوده و بدون هدف مى كند؟ نزاعى است بى ثمر، كه بحث و دقت ، آدمى را به هیچ طرفش رهبرى نمى كند، یعنى هیچ یك از دو طرفش صحیح نیست ، و هر دو طرف باطل و بر خلاف حق است .
همانطور كه قبلا شرح دادیم حق مطلب بر خلاف همه اینها بوده و
(امر بین الامرین )
است نه به آن صورت كه اشاعره گفته اند (افراط) و نه به آن گونه كه معتزله نظر داده اند (تفریط) و ان شاء الله در بحثهاى آینده این كتاب ، بحثى مفصل و كافى از نظر عقل و نقل (قرآن و حدیث ) در پیرامون این مساله عنوان خواهیم كرد.
در جمله
(باذن ربهم ) التفاتى به كار رفته ، یعنى سیاق كلام از تكلم مع الغیر(انزلنا) به جمع غایب ()باذن ربهم ) برگشته است ، با اینكه جا داشت بفرماید:(انزلناه الیك لتخرج الناس من الظلمات الى النور باذننا...) اما فرمود:(باذن ربهم ).و نكته اش این است كه خواسته با همین تغییر سیاق و بدون آوردن كلامى اضافى بفهماند كه خداى تعالى پروردگار همین مشركین است ، كه براى او شریك هایى گرفته اند، چون در حقیقت روى سخن با ایشان است هر چند رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم ) را مخاطب قرار داده است .و نیز خواسته است در همین ابتداى سوره اسمى از ربوبیت او برده شود تا عنوان و آغاز بحث سوره قرار گیرد چون این سوره درباره توحید ربوبیت بحث مى كند.
جمعه 12/4/1388 - 19:53
و به حكم این آیات ، خداى تعالى از هر چیزى بى نیاز است و از هیچ چیز - حتى از غرضهاى مورد بحث - نفع نمى برد ولى در عین حال ، كارهایش هم عبث و گزاف و بیهوده نیست ، و چگونه بیهوده باشد و حال آنكه كلام مجیدش او را به حكیم بودن توصیف نموده و از عبث منزهش داشته و فرموده است :(افحسبتم انما خلقناكم عبثا)كه خود مى رساند، اوامر و نواهى خداوند - كه گفتیم باعث كمال آدمى است - در حقیقت مكمل خلقت انسانى است .
پس خداوند، هم در خلق كردن انسانها غرض داشته و هم در امر و نهیش ، هر چند كه اغراض خداوند مانند اغراض ما از باب استكمال نیست ، آرى ما هر كارى كه مى كنیم به این منظور است كه یا نقصى از خود برطرف سازیم و یا كمالى را كه نداریم به دست آوریم ، ولى خداى سبحان چنین نیست .اغراض او و حكمتها و مصالحى كه در كارهایش هست ، در خود او اثر نمى گذارد و مانند ما نیست كه تصور مصالح و منافع عمل ، تحریكمان كند تا آن عمل را انجام داده ، و انجام آن را بر تركش ترجیح دهیم ، زیرا خداى سبحان ، قاهرى است كه در هیچ فرضى مقهور نمى شود، و غالبى است كه در هیچ وصفى مغلوب نمى گردد، او مالك هر چیزى است ، و چیزى مالك او نمى شود، او بر هر چیزى حكومت مى كند و هیچ چیز بر او حكم نمى راند، براى او شریكى در ملك نیست و سرپرستى بخاطر ذلیل بودن ندارد، پس مانند ما محكوم به عقل نمى شود، بلكه او است كه هر عقلى را به آنچه كه تعقل مى كند
راهنمایى مى نماید.
این ما هستیم كه وجود مصلحت ، ناگزیرمان مى كند تا عمل داراى م صلحت را انجام دهیم ، و وجود مفسده ، ما را بر آن وا مى دارد كه عمل داراى مفسده را ترك نماییم ، ولى خداوند را هیچ مصلحتى ناگزیر نمى كند تا فعلى را انجام دهد و هیچ مفسده اى وا نمى دارد تا آن را ترك كند بلكه او است كه مصلحت و مفسده را داراى چنین اثرى كرده است كه یكى ما را وا بدارد و دیگرى بازمان دارد.پس ‍ غرض و مصلحت ، امورى هستند كه از مقام فعل او انتزاع مى شوند، به این معنا كه فعل او مشروط و موقوف بر مصلحت است ، ولى مصلحت در ذات او حكومت و اثرى ندارد و او را
مجبور و مضطر به انجام فعل نمى كند، عینا نظیر ایجاد و وجود است ، وقتى خداى تعالى انسانى را با امر
(كن )
ایجاد مى كند عقل ، از همان انسان خارجى این حكم را انتزاع مى كند كه هم ایجاد است و هم وجود، ایجاد خداست و وجود او، و حكم مى كند به اینكه وجودش متوقف بر ایجاد خدا است .همچنین از فعل خدا با در نظر گرفتن حكمت
و سایر صفات كمال او، این حكم را انتزاع مى كند كه وجود فلان شخص ، هم فعل خداست و هم داراى مصلحتى مورد نظر است ، آنگاه حكم مى كند به اینكه فعل خدا وقتى صورت خارجى به خود مى گیرد، و خداوند وقتى فعلى را انجام مى دهد كه داراى مصلحت باشد.
جمعه 12/4/1388 - 19:53
(لام ) در جمله (لتخرج الناس ...)لام ()غرض است ) - بنابر آنچه گفتیم كه مقصود از ناس عموم مردم است - و این معنا را افاده مى كند كه منظور از فرستادن قرآن ، بیرون كردن مردم از ظلمات به سوى نور است ، نه اینكه (لام عاقبت ) باشد چون اگر لام عاقبت مى بود، لازم بود كه تمامى مردم عالم به قرآن ایمان آورده باشند و حال آنكه ایمان نیاورده اند.
بعضى گفته اند كه :ممكن است لام را براى عاقبت بگیریم و بگوییم تربیت الهى و بیرون كردن از ظلمات به سوى نور و رساندن خلق به سعادت و كمال واقعیشان شرایطى دارد، كه یكى آمادگى و استعداد خلق است ،
و اگر افرادى استعداد نداشته باشند هر چند كه فیض خدا عام بوده و عاقبت و هدف نهایى انزال قرآن هم تربیت عموم مردم است ولى تربیت نخواهند شد.پس هر چند كه عاقبت ، عمومیت دارد، لیكن مقدارى از آن امكان تحقق دارد، نه همه آن .
ولى این آقایان غفلت ورزیده اند از اینكه برگشت كلامشان به این است كه مفید عاقبت بودن لام خلاف ظاهر است ، و ظاهر آیه این است كه لام براى غرض باشد، چون حاصل كلامشان این مى شود كه منظور از
(ناس )
تنها صاحبان استعداد و قابلیت است ، و حال آنكه ارسال كتاب ، مقید به طبقه معینى نیست ، پس مى فهمیم كه لام در آیه ، لام عاقبت نیست ، بلكه لام غرض است و مقصود از غرض ‍ هم ، غرض تشریع است ، به این معنا كه احكام خدا بخاطر وجود اغراض و مصالحى جعل شده اند، یعنى اگر خداى سبحان مردم را به سوى خود دعوت مى كند براى این است كه ایشانرا بیامرزد، و اگر به سوى ایمان و عمل صالح راهنمائیشان مى كند براى این است كه ایشان را به سعادت خود نایل ساخته و به بهشت واردشان كند، و اگر رسولانى ارسال و كتبى انزال كرده براى این است كه آنها را از ظلمات به سوى نور درآورد، و اگر امر و نهى كرده باز براى این است كه آنها را پاك كند و از آلودگى هاى شیطان دورشان سازد، و در قرآن آیاتى كه این معنا را بفهماند بسیار است ، و همچنین روایاتى هم كه این معنى را افاده كند شاید از هزارها هم متجاوز باشد، و به همین جهت نمى توانیم به نقل آنها بپردازیم .
پس به صرف اینكه مى بینیم اكثر مردم جهان از نعمت این نور محروم مانده اند نمى توانیم از ظاهر آیه دست برداشته ، كلمه
(ناس ) را مقید به مستعدین كنیم .آرى ظاهر قرآن براى ما حجت است ، به دلیل اینكه فرموده :(انا جعلناه قرآنا عربیا لعلكم تعقلون ) و نیز فرموده است :(و ما ارسلنا من رسول الا بلسان قومه لیبین لهم فیضل الله من یشاء و یهدى من یشاء). و دلالت این دو آیه برحجیت ظاهر قرآن جاى حرف نیست ، زیرا در آیه اول صریحامى فرماید (آنچه از كتاب خدا) و در آیه دوم مى فرماید (آنچه از كلام رسول خدا)
مى فهمید برایتان حجت است ، و بر طبق همان مواخذه مى شوید.
و ما از آیه
(یدعوكم لیغفر لكم )
جز این نمى فهمیم كه آمرزش ، غرض دعوت است ،
همچنان كه از كلام یك مولاى عرفى كه به غلامش مى گوید:
(برایم آب بیاور تا بیاشامم ) یا(غذا بیاور تا بخورم ) یا(فلانى را بپوشان تا عورتش بیرون نیفتد)
جز این نمى فهمیم كه آشامیدن و خوردن و ستر عورت كردن ، غرضهایى هستند كه در دستورات وى منظور شده اند، خداى تعالى هم ، هر امر و نهیى كه بكند و هر حكم و شریعتى كه بیاورد از آن غرض و منظورى دارد.
البته معناى این كلام این نیست كه خداوند محتاج به آن غرض است ، زیرا خداوند منزه از احتیاج بوده و ساحتش مبراى از هر نقص ‍ است ، همچنانكه فرموده است :
(ان الله لغنى عن العالمین ) و نیز فرموده :(و ربك الغنى ذو الرحمه ) و نیز فرموده :(یا ایها الناس ‍ انتم الفقراء الى الله ، و الله هو الغنى ).
جمعه 12/4/1388 - 19:52
منظور از(ظلمات ) در آیه شریفه ، ضلالت و گمراهى ، و منظور از (نور)، هدایت است ، و این تعبیر در قرآن كریم مكرر آمده و در موارد بسیارى هدایت را نور، و ضلالت را ظلمت خوانده است .و اگر هدایت را نور، و ضلالت را ظلمات نامیده (یكى را مفرد و یكى را جمع آورده ) براى اشاره به این جهت است كه هدایت از مصادیق حق است و حق یكى است و هیچ فرق و تغایرى میان مصادیق آن نیست ،
به خلاف ضلالت كه مصادیق مختلفى دارد، چون ضلالت ناشى از پیروى هواهاى نفسانى است كه با هم اختلاف دارند، و افراد و مصادیق هوى یك جور نیستند و لذا در آیه
()و ان هذا صراطى مستقیما فاتبعوه و لا تتبعوا السبل فتفرق بكم عن سبیله ) راه خدا و حق را یك راه (سبیل ) و راه ضلالت را چند راه (سبل ) خوانده است
جمعه 12/4/1388 - 19:52
از ظاهر سیاق جمله (لتخرج الناس من الظلمات الى النور استفاده مى شود كه منظور از (ناس ) عموم مردم مى باشد نه فقط قوم رسول خدا و مومنین از ایشان ، چون در ظاهر لفظ آیه هیچ دلیلى بر این تقیید نیست ، و كلام خداى
تعالى در آیاتى دیگر صراحت دارد بر اینكه رسالتش عمومى است ، مانند آیه
(لیكون للعالمین نذیرا)، و آیه (لانذركم به و من بلغ )، و آیه (قل یا ایها الناس انى رسول الله الیكم جمیعا)
و نیز آیات صریحى كه مربوط به دعوت یهود و سایر اهل كتاب مى باشد، و همچنین عمل خود آن حضرت كه همه اقوام و ملتها را دعوت مى كرد.
و هر كه از هر قوم و ملتى ایمان مى آورد ایمانش را مى پذیرفت و نمى فرمود:من تنها براى قوم خود مبعوث شده ام به شهادت اینكه اسلام عبدالله بن سلام یهودى و سلمان فارسى و بلال حبشى و صهیب رومى و امثال ایشان را پذیرفت علاوه بر این ، آخرین آیه این سوره یعنى آیه
(هذا بلاغ للناس و لینذروا به ...) در مقابل اولین آیه آن یعنى آیه (هذا كتاب انزلناه ) است كه مؤ ید این گفتار ما است كه گفتیم مقصود از(ناس )
تنها همان افرادى نیست كه در زمان رسول خدا ایمان آوردند و از تاریكى ها به سوى نور بیرون آمدند، بلكه منظور عموم افراد بشر است .
در این آیه بیرون كردن از ظلمت به سوى نور را به رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم ) نسبت
داده و فرموده است :تا تو مردم را بیرون آورى .این بدان جهت است كه رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم ) یكى از اسباب ظاهرى این اخراج است ، و ایمان هر مومنى هر چند در هزاران سال بعد و با واسطه هاى بسیار باشد بالاخره مستند به آن جناب مى شود.
جمعه 12/4/1388 - 19:51
در اینجا ممكن است بپرسید كه :این آیه هدایت مردم را به رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم ) نسبت داده ، و حال آنكه آیه (انك لا تهدى من احببت و لكن الله یهدى من یشاء)، این معنا را از آن جناب سلب مى كند، این تناقض چگونه بر طرف مى شود؟.
در جواب مى گوییم آیه اى كه هدایت را از آن حضرت ، سلب مى كند با آیه مورد بحث ، منافات ندارد، چون آن آیه اصالت و استقلال رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم ) را در هدایت خلق انكار مى كند نه مطلق هدایت و حتى هدایت به نحو وساطت و به اذن خداى را، تا منافات داشته باشد.خلاصه اینكه آیه مورد بحث آن جناب را در امر هدایت واسطه میان خدا و خلق مى داند و آیه سوره قصص استقلال او را انكار مى كند، به شهادت اینكه آیه
(و انك لتهدى الى صراط مستقیم ) صریحا هدایت را به او نسبت مى دهد، و در آیه مورد بحث هم كه جمله (باذن ربهم ) را اضافه نموده به منظور اشاره به همین جهت است .
جمعه 12/4/1388 - 19:51
آیات كریمه این سوره ، پیرامون اوصاف قرآنى كه بر پیغمبر اسلام (صلوات الله علیه ) نازل شده بحث مى كند و آن را با اوصاف زیر معرفى مى نماید:این كتاب ، آیت و معجزه و نشانه رسالت آن جناب است و مردم را از ظلمت ها به سوى نور بیرون مى كشد، و به راه مستقیم خدا راهنمائیشان مى كند، خدایى كه عزیز و حمید است ، یعنى غالب و قاهرى است كه هرگز مغلوب كسى نمى شود، و غنى و بى نیازى است كه هرگز محتاج كسى نمى گردد، خدایى كه در كارهاى خدائیش جمیل است ، یعنى براى مردم جز خوبى و نعمت منظورى ندارد.
وقتى خدا منعم و غالب و بى نیاز و پسندیده كار باشد، بر مردم كه
()منعم علیه ) او هستند لازم است كه دعوت او را لبیك گویند، تا در نتیجه از نعمتهایى كه او به ایشان ارزانى داشته برخوردار شوند، و آن نعمتها به سعادتشان تمام شود.و نیز لازم است كه از غضب او بر حذر باشند، زیرا پرواضح است كه عذاب خدائى كه هم قوى است و هم بى نیاز مطلق ، شدید خواهد بود، چرا كه او مى تواند از وجود بندگانش چشم پوشیده ، همه را دستخوش هلاكت نماید و به دیار عدم بفرستد، و از نو خلق و بندگان دیگرى بیافریند همچنانكه همین عمل را درامم گذشته انجام داده است .آرى ، تمامى موجودات ریز و درشت و زمینى و آسمانى این عالم ، با زبان حال ، گویاى این حقیقتند كه (رب العزه ) و (ولى حمید)
تنها او است ، و رب دیگرى غیر از او نیست .
این خلاصه و برداشتى بود از آیات این سوره كه با آیه زیر كه مى فرماید:
(هذا بلاغ للناس و لینذروا به و لیعلموا انما هو اله واحد و لیذكر اولوا الالباب )
ختم مى شود.
و شاید مقصود آن مفسرى هم كه گفته است :
(با در نظر گرفتن آیه (لتخرج الناس من الظلمات الى النور باذن ربهم )
كه اولین آیه این سوره است ، مى توان گفت :این سوره با ذكر و بیان غرض از رسالت و فرستادن كتاب ، افتتاح شده است همین مطلبى باشد كه ما خاطر نشان ساختیم .
این سوره - آن گونه كه از سیاق آیاتش برمى آید - در مكه نازل شده است ، هر چند كه به ابن عباس و حسن و قتاده - سه تن از قاریان صدر اسلام - نسبت داده اند كه ایشان گفته اند:همه آیات این سوره در مكه نازل شده ، بجز دو آیه
آن كه راجع به كشته شدگان در جنگ بدر است كه به دست مسلمین كشته شدند، و آن دو آیه
(الم تر الى الذین بدلوا نعمه الله كفرا و احلوا قومهم دار البوار جهنم یصل ونها و بئس القرار)
است ، ولى ما بزودى خواهیم گفت كه این دو آیه نه تنها صراحتى به اینكه در غیر مكه نازل شده باشند ندارند، بلكه ظهور هم ندارند.


الر كتاب انزلناه الیك لتخرج الناس من الظلمات الى النور باذن ربهم



یعنى (هذا كتاب انزلناه الیك ) بنابر این ، كلمه (كتاب ) خبر است براى مبتداى حذف شده كه عبارت است از (هذا:این )، البته این معنا را ما از سیاق آیه استفاده كردیم و گر نه مفسرین دیگر طورى دیگر معنا كرده اند.

niazeemrooz

جمعه 12/4/1388 - 19:50

در كتاب بصائرالدرجات به سند خود از ابى حمزه ثمالى از ابى جعفر (علیه السلام ) روایت كرده كه در ذیل آیه مورد بحث فرمود: مقصود على (علیه السّلام ) است .
مؤ لف : و در همان كتاب این روایت را با چند سند از جابر و برید بن معاویه و فضیل بن یسار از امام ابى جعفر (علیه السّلام ) و به سند خود از عبداللّه بن بكیر و عبداللّه بن كثیر هاشمى ، از ابى عبداللّه (علیه السّلام ). و به سند خود از سلمان فارسى از على (علیه السّلام ) روایت نموده است .
و در كافى به سند خود از برید بن معاویه روایت كرده كه در تفسیر آیه مورد بحث فرمود: ما را منظور داشته كه اولمان و افضلمان و بهترین ما بعد از رسول خدا (صلى اللّه علیه و آله و سلم ) على (علیه السّلام ) است .
و در معانى الاخبار به سند خود از خلف بن عطیّه عوفى از ابى سعید خدرى روایت كرده كه گفت : من از رسول خدا (صلى اللّه علیه و آله و سلم ) از معناى گفتار خداى جل ثنائه كه فرموده :
(قال الذى عنده علم من الكتاب ) پرسش نمودم فرمود: او جانشین برادرم سلیمان بن داوود بود، گفتم : یا رسول اللّه ! در آیه (قل كفى باللّه شهیدا بینى و بینكم و من عنده علم الكتاب )
منظور كیست ؟ فرمود: او برادرم على بن ابیطالب است .
و در تفسیر عیاشى از عبداللّه بن عطا، روایت كرده كه گفت : خدمت حضرت ابى جعفر (علیه السّلام ) عرض كردم : این پسر عبداللّه بن سلام بن عمران چنین معتقد است كه منظور از
(من عنده علم الكتاب )
پدر اوست ، آیا صحیح است ، یا نه ؟ فرمود: دروغ مى گوید، منظور على بن ابى طالب است .
و در تفسیر برهان از ابن شهر آشوب روایت كرده كه گفته است : محمد بن مسلم و ابى حمزه ثمالى و جابر بن یزید، از ابى جعفر (علیه السّلام )، و على بن فضال و فضیل بن داوود از ابى بصیر از امام صادق (علیه السّلام )،
و احمد بن محمد كلبى و محمد بن ف ضیل از حضرت رضا (علیه السّلام ) و بطریقى كه اسم نبرده ، از موسى بن جعفر (علیه السّلام )، و از زید بن على ، و از محمد بن حنفیه و از سلمان فارسى و از ابى سعید خدرى و اسماعیل سدى روایت كرده اند كه همگى گفته اند: منظور از
(من عنده علم الكتاب ) در آیه (قل كفى باللّه شهیدا بینى و بینكم و من عنده علم الكتاب )
على بن ابى طالب (علیه السّلام ) است .
و در تفسیر برهان از ثعلبى در تفسیر خود به سند خود از معاویه از اعمش از ابى صالح از ابن عباس روایت كرده ، و از عبداللّه عطاء از ابى جعفر نیز روایت شده كه شخصى به او گفت : مردم گمان كرده اند منظور از جمله
(من عنده علم الكتاب )
عبداللّه بن سلام است ، آیا صحیح است یا نه ، او (یعنى هم ابن عباس و هم حضرت ابى جعفر) گفت : نه ، منظور على بن ابیطالب است .
و نیز روایت شده كه شخصى از سعید بن جبیر پرسید: منظور از جمله
(من عنده علم الكتاب )
عبداللّه بن سلام است ؟ گفت : نه ، چطور ممكن است او باشد با اینكه این سوره در مكه نازل شده است ؟.
مؤ لف : این روایت را سیوطى هم در الدّرالمنثور از سعید بن منصور، ابن جریر، ابن منذر ابن ابى حاتم و نحاس در كتاب ناسخ خود از سعید بن جبیر روایت كرده اند.
و در تفسیر برهان هم از فقیه ابن المغازلى شافعى روایت كرده كه او به سند خود از على بن عابس نقل كرده كه گفت : من و ابو مریم وارد شدیم بر عبداللّه بن عطا، او به ابى مریم گفت : اى ابا مریم ! على را بآن حدیثى كه از ابى جعفر برایم نقل كردى حدیث كن . ابو مریم گفت : من نزد ابى جعفر نشسته بودم كه پسر عبداللّه بن سلام گذشت ، گفتم خدا مرا فدایت كند، این پسر آن كسى است كه نزد او علم كتاب است ؟ گفت : نه ، و لیكن صاحب شما على بن ابى طالب (علیه السلام ) است آنكسى كه آیاتى از كتاب خدا در شاءنش ‍ نازل شده ، و از آن جمله فرمود:
(و من عنده علم الكتاب )، و نیز فرمود: (افمن كان على بینه من ربه و یتلوه شاهد منه )، و نیز فرمود: (انما ولیكم اللّه و رسوله ...)
.
و در الدّرالمنثور است كه ابن جریر و ابن از طریق عبدالملك بن عمیر، روایت كرده اند كه محمد بن یوسف بن عبداللّه بن سلام گفته است :
عبداللّه بن سلام گفته : خداوند در قرآن درباره من این آیه را نازل كرده :
(قل كفى باللّه شهیدا بینى و بینكم و من عنده علم الكتاب )
.
مؤ لف : و نظیر این معنا از ابن مردویه ، از زید بن اسلم ، از پدرش و از جندب ، نیز روایت شده . ولى خواننده عزیز حال روایت را از آنچه گذشت بدست آورد، علاوه بر اینكه ابن منذر از شعبى روایت كرده كه گفته است : خداوند در قرآن هیچ آیه اى درباره عبداللّه بن سلام نازل نكرده است .

 

پایان المیزان 11

www.p30n.ir

www.niazeemrooz.ir

 

چهارشنبه 10/4/1388 - 19:31
(و من عنده علم الكتاب ) - یعنى در شهادت میان من و شما كسانى كه علم كتاب را دارند كافیند. بعضى از مفسرین گفته اند: مقصود از (كتاب ) لوح محفوظ است . و بنابراین تفسیر، مقصود از موصول (من : كسى كه ) خداى سبحان خواهد بود، در حقیقت گفته است : (كفایت مى كند در شهادت خداییكه نزد اوست علم كتاب ).
ولى این تفسیر صحیح نیست ، زیرا اولا خلاف ظاهر عطف است ، چون اول كفایت خدا را گفته بود و دیگر معنا نداشت كه تكرار كند. و ثانیا بنابراین تفسیر، ذات و صفت خدا را بر ذات خدا عطف كرده است ، و این قبیح و غیر فصیح است .
و لذا مى بینیم وقتى زمخشرى این تفسیر را از حسن نقل مى كند كه گفته است :
(به خدا سوگند جز خدا كسى دیگر مقصود نیست )، تفسیر او را توجیه نموده مى گوید: بنا به گفته حسن معناى آیه چنین مى شود: (قل كفى بالذى یستحق العباده ، و بالذى لا یعلم علم ما فى اللوح الا هو شهیدا بینى و بینكم - بگو آن كس كه مستحق عبادت است و آن كس كه علم لوح محفوظ نزد كسى جز او نیست ، بس است براى شهادت بین من و شما) و براى تصحیح كلام مزبور لفظ جلاله (اللّه ) را به معناى (الذى یستحق العباده ) و لفظ (من ) را به (الذى )
برگردانیده ، تا هر دو به صورت وصف درآمده ، عطف هم عطف صفت بر صفت شود، و حكم شهادت به ذات داده شود. چیزى كه هست ، دو صفت مذكور در دادن حكم دخالت دارند، همانطور كه در خود حكم دخالت دارند - دقّت فرمائید.
لیكن صرف اینكه عبارتى را كه معناى مستقیمى نمى دهد به عبارت دیگرى برگردانیم تا معنى بدهد، باعث نمى شود كه بگوییم پس ‍ عبارت اول صحیح و مفید معنا است زیرا اگر این حرف صحیح باشد بطور كلى احكام الفاظ باطل گشته ، هر كلام باطلى صحیح و هر سخن صحیحى باطل مى شود.
علاوه بر اینكه اگر در آنچه ما در معناى این شهادت گفتیم دقّت شود و بدانیم كه مراد از آن تصدیق قرآن كریم است بر رسالت خاتم الانبیاء، آنگاه خواهیم دانست كه كلمه جلاله
(اللّه ) آنطور كه زمخشرى به معناى وصفیش گرفته نیست ، بلكه مراد از آن ذات خداى تعالى است ، و شهادت را به ذات مقدس و مستجمع جمیع صفات كمال نسبت داده ، چون شهادت چنین كسى از هر شهادتى بزرگتر است ، همچنانكه خود قرآن فرموده : (قل اى شى ء اكبر شهاده قل اللّه شهید بینى و بینكم )
.
عده اى دیگر گفته اند: منظور از كتاب تورات و انجیل ، و یا فقط تورات است ، و معنایش این است كه علماى كتاب كافى اند براى شهادت بین من و شما، زیرا ایشان از بشارتهایى كه درباره من در كتابشان آمده خبر دارند، و اوصاف مرا در كتاب خود خوانده اند.
ولى این تفسیر نیز صحیح نیست ، زیرا در آیه شریفه شهادت آمده ، نه صرف علم . و از سوى دیگر، این سوره در مكه نازل شده و بطورى كه مى نویسند در آن ایّام احدى از علماى اهل كتاب ایمان نیاورده بود، و كسى از ایشان به رسالت آنجناب شهادت نداده بود، و با این حال معنا ندارد احتجاج را مستند به شهادتى كند كه هنوز احدى آن را اقامه نكرده باشد.
بعضى دیگر گفته اند: مراد آن عدّه از علماى اهل كتابند كه اسلام آورده اند، مانند عبداللّه بن سلام و تمیم دارى و جارود و سلمان فارسى و بعضى گفته اند: مراد تنها عبداللّه بن سلام است .
ولى جواب این گفتار هم این است كه گفتیم این سوره در مكه نازل شده ، و نامبردگان در مدینه مسلمان شدند.
آنهایى كه گفته اند: مراد، عبداللّه بن سلام است ، از دعوى خود سخن دفاع نموده اند. بعضى از ایشان گفته اند: مكى بودن سوره منافات با این ندارد كه بعضى از آیاتش در مدینه نازل شده باشد، ممكن است سوره مورد بحث در مكّه نازل شده باشد، و خصوص این آیه در مدینه .
و ما در جوابشان مى گوئیم : اولا صرف اینكه ممكن است این یك آیه در مدینه نازل شده باشد دلیل نیست بر اینكه در مدینه نازل شده ،
مگر آنكه روایت صحیحى كه بتوان به آن اعتماد نمود این احتمال را تایید كند، علاوه بر اینكه از نقل برمى آید مفسرین تصریح كرده اند بر اینكه این سوره در مكه نازل شده است .
و ثانیا اینكه در پاره اى از سوره هاى مكّى آیات مدنى وجود دارد، در آن مواردیست كه آیات مدنى در خلال سوره هاى مكّى قرار داده شده است ، نه در مثل آیه مورد بحث كه در آخر سوره قرار دارد، و به آیات اول سوره مرتبط است ، و معنا ندارد بعضى از كلام مرتبط به هم چند سال به بیفتد.
بعضى دیگر از ایشان گفته اند: چه عیب دارد كه آیه مورد بحث هم مكى باشد، و از علمائى خبر دهد كه بعدها در مدینه مسلمان شدند، و به رسالت آن جناب شهادت دادند.
جواب این است كه باعث خرابى حجت ، و سقوط آن حجیّت مى شود، زیرا معنا ندارد در پاسخ كسانى كه در مكّه به آن جناب مى گویند
(لست مرسلا - تو پیغمبر نیستى )
گفته شود: شما امروز بدون دلیل او را تصدیق بكنید، و دلیل او بعدها به شما خواهد رسید، چون مردمى از علماى اهل كتاب مسلمان مى شوند، و بر رسالت او شهادت مى دهند.
بعضى دیگر از ایشان گفته اند: این شهادت ، شهادت تحمل است ، و لازم نیست كه شاهد در حین شهادت ایمان داشته باشد، (بلكه آنچه لازم است علم شاهد است ، نه ایمان او) پس ممكن است آیه مكّى باشد و مقصود از
(كسى كه نزد او علم كتاب است )
عبداللّه بن سلام ، و یا غیر او از علماى یهود و نصارى ، باشد، هر چند كه در زمان نزول آیه ایمان نیاورده باشند.
اشكال این وجه این است كه در این صورت استدلال آیه به علم علماى اهل كتاب خواهد بود، هر چند خود آن علماء اعتراف به رسالت آنجناب ننموده ، و ایمان نیاورده باشند، و اگر این استدلال صحیح بود، جا داشت استدلال به علم خود كفار بكند، چون حجّت بر خود آنان تمام بود، و دیگر جاى شبهه اى بر ایشان نمانده بود در اینكه قرآن كلام خداى تعالى است ، و چنین كسانى قطعا علم به این معنا داشته اند، پس چه باعث شد كه علم خود خصم را گذاشته و به علم اهل كتاب استدلال كند، و حال آنكه مشركین و اهل كتاب در كفر به رسالت و انكار آن مشترك بودند.
علاوه بر اینكه قبلا گفتیم كه شهادت در آیه شهادت اداء است ، نه شهادت تحمل .
بعضى دیگر ایشان كه ابن تیمیه باشد حرف عجیب و غریبى زده ، و گفته است : این آیه به اتفاق همه در مدینه نازل شده است ، و حال آنكه چنین اتفاقى در كار نیست .
بعضى دیگر آنان گفته اند منظور از كتاب ، قرآن كریم است ، و معناى آن این است كه هر كس این كتاب را فرا گرفته و بدان عالم گشته و در آن تخصص یافته باشد، او گواه است بر اینكه قرآن از ناحیه خداست ، و من هم كه آورنده آنم فرستاده خدایم ، در نتیجه خاتمه سوره به ابتداء آن برمى گردد، كه فرموده بود:
(تلك آیات الكتاب و الذى انزل الیك من ربك الحق و لكن اكثر الناس لا یؤ منون ) و آخر سوره به اول آن و همچنین به وسط آن عطف مى شود كه فرمود: (افمن یعلم انّما انزل الیك من ربك الحق كمن هو اعمى انّما یتذكّر اولوا الالباب )
.
و این گفتار از خداى سبحان در حقیقت یارى كردن قرآن و دفاع از آن است ، در قبال توهینى كه كفار از آن كرده ، و مكرر گفتند:
(لو لا انزل علیه آیه من ربه )
.
البته براى افاده این معنا جا داشت كه صریحا متعرض وضع قرآن شده بفرماید قرآن بزرگترین آیت بر رسالت است ، و لیكن فرمود:
(قل كفى باللّه شهیدا بینى و بینكم و من عنده علم الكتاب )
تا این غرض را ایفاء كرده باشد، و از بزرگترین شواهد این معنایى كه براى آیه كردیم این است كه آیه شریفه مثل بقیه آیات این سوره در مكّه نازل شده است .
و با همین بیان گفته جمعى كه گفته اند: آیه شریفه در حق على (علیه السّلام ) نازل شده و همچنین روایاتى كه در این باره وارد شده تایید مى شود. پس اگر جمله
(و من عنده علم الكتاب ) به كسى از گروندگان به رسول خدا (صلى اللّه علیه و آله و سلم ) منطبق گردد، قطعا به على (علیه السّلام ) منطبق خواهد شد، چون او بود كه به شهادت روایات صحیح و بسیار، از تمامى امّت مسلمان داناتر به كتاب خدا بود. و اگر هیچ یك آن روایات نبود جز روایت ثقلین كه هم از طرق شیعه و هم از طرق سنى بما رسیده در اثبات این مدعا كافى بود، زیرا در آن روایت فرمود: (انى تارك فیكم الثقلین ، كتاب اللّه و عترتى ، اهل بیتى لن یفترقا حتى یردا على الحوض ما ان تمسكتم بهما لن تضلوا بعدى ابدا - من در میان شما دو چیز بس بزرگ مى گذارم : یكى كتاب خدا، و یكى عترتم ، اهل بیتم ، این دو هرگز از هم جدا نمى شوند تا كنار حوض بر من درآیند، و شما مادام كه به این دو تمسك جویید بعد از من هرگز گمراه نخواهید شد).
چهارشنبه 10/4/1388 - 19:29
خداوند به پیغمبر خود تلقین مى كند كه با جمله (قل كفى باللّه شهیدا بینى و بینكم و من عنده علم الكتاب ) علیه ایشان اقامه حجت كند، و این جمله حجتى است قاطع ، نه صرف كلامى خطابى ، و نه حواله به چیزى كه راهى به تحصیل علم به آن نباشد.
(قل كفى باللّه شهیدا بینى و بینكم ) - این جمله استشهاد به خداى سبحان است كه خود ولى امر رسالت است ، و شهادت در اینجا شهادت تاءدیه است ، نه شهادت تحمّل تنها، (خلاصه ، خداوند مى گوید نه صرف اینكه مى داند) زیرا امثال جمله (انك لمن المرسلین ، على صراط مستقیم )
مكرر در قرآن كریم آمده و آیت و معجزه بودن قرآن هم ضروریست كه از ناحیه خداوند آمده ، و شامل شدن آن بر تصدیق رسالت ، آنهم به دلالت مطابقى كه مورد اعتماد همه است نیز ضروریست ، و شهادت تاءدیه هم همین است ، كه شاهد به علم ضرورى شهادت دهد.
بعضى از مفسرین شهادت خداوندى را چنین تفسیر كرده اند كه : خداوند آن قدر ادله و براهین بر رسالت خاتم النبیین اقامه و اظهار نموده كه دیگر احتیاجى به شهادت هیچ شاهدى نیست . و اگر اقامه حجت را كه فعل است شهادت نامیده ، با اینكه شهادت از مقوله قول و گفتار است ، تسمیه مجازى است ، چون اقامه حجت كار شهادت را مى كند، و بلكه از آن قوى تر و موثرتر است .
و این تفسیر در حقیقت همان تفسیریست كه ما براى آیه كردیم ، چیزى كه هست مفسر نامبرده هدف را از غیر راهش تعقیب كرده است ، زیرا ادله و حجتهاى داله بر حقیقت رسالت خاتم الانبیاء (صلى الله علیه و آله و سلم ) یا قرآن است كه خود معجزه اى جاودانى است ، و یا غیر قرآن از سایر خوارق عادت و معجزات است ، و آیات این سوره به طورى كه ملاحظه مى كنید پاسخ پیشنهاد كفار را با قسم دوم نداده ، و با آنكه از آن راه جواب نداده معنى ندارد با همان راه استشهاد كند. پس قطعا استشهاد به قرآن است و استناد به قرآن هم از این جهت است كه قرآن آیت و معجزه بر صدق رسالت است ، یعنى كلام الهى است كه برسالت آنجناب شهادت مى دهد، و با این كه به قرآن استشهاد شده ، و قرآن هم معجزه و هم از مقوله كلام است دیگر چه معنا دارد كه ما شهادت را از مقوله فعل گرفته و آنرا شهادت مجازى بدانیم .
علاوه بر اینكه ممكن است قبول نكنیم كه دلالت فعل خداى تعالى بر صدق رسالت اقواى از قول و كلام او باشد.
پس حاصل بحث این شد كه معناى جمله
(اللّه شهید بینى و بینكم )
این است كه آنچه در قرآن درباره تصدیق رسالت آمده شهادت الهى بر رسالت است .
و اما اگر شهادت را به معناى شهادت تحمّل بگیریم ، به كلى معناى آیه را فاسد نموده ایم ، چون شهادت تحمل به معناى دیدن و ناظر بودن و علم داشتن بما وقع است ، و هیچ معنا ندارد كه مساءله مورد بحث ، یعنى صدق رسالت آنجناب را به علم خدا ارجاع داده و علم خدا را حجت علیه خصم بدانیم ، زیرا خصم راهى به علم خدا ندارد تا بفهمد آیا رسول خدا (صلى اللّه علیه و آله و سلم ) در دعوى خود درست مى گوید و یا به خدا افتراء مى بندد.
چهارشنبه 10/4/1388 - 19:29