تعداد مطالب : 233
تعداد نظرات : 50
زمان آخرین مطلب : 2882روز قبل

داستان چهار شمع

چهار شمع به آهستگی می‌سوختند، در آن محیط آرام صدای صحبت آنها به گوش می‌رسید.

شمع اول گفت: من صلح و آرامش هستم، هیچ كسی نمی‌تواند شعله مرا روشن نگه دارد من باور دارم كه به زودی می‌میرم ....... سپس شعله صلح و آرامش ضعیف شد تا به كلی خاموش شد

شمع دوم گفت: من ایمان و اعتقاد هستم، ولی برای بیشتر آدمها دیگر چیز ضروری در زندگی نیستم پس دلیلی وجود ندارد كه دیگر روشن بمانم ......... سپس با وزش نسیم ملایمی ایمان نیز خاموش گشت.

شمع سوم با ناراحتی گفت: من عشق هستم ولی توانایی آن را ندارم كه دیگر روشن بمانم، انسانها من را در حاشیه زندگی خود قرار داده‌اند و اهمیت مرا درك نمی‌كنند، آنها حتی فراموش كرده‌اند كه به نزدیكترین كسان خود عشق بورزند .............. طولی نكشید كه عشق نیز خاموش شد.

ناگهان كودكی وارد اتاق شد و سه شمع خاموش را دید، گفت: چرا شما خاموش شده‌اید، همه انتظار دارند كه شما تا آخرین لحظه روشن بمانید ......... سپس شروع به گریستن كرد ........... پــــــــس...

شمع چهارم گفت: نگران نباش تا زمانیكه من وجود دارم ما می‌توانیم بقیه شمع‌ها را دوباره روشن كنیم، مـن امـــید هستم.

با چشمانی كه از اشك و شوق می‌درخشید ..... كودك شمع امید را برداشت و بقیه شمع‌ها را روشن كرد.

نور امید هرگز نباید از زندگی شما محو شود


دوشنبه 3/10/1386 - 9:39

الهی!

هرچه بی طلب به ما دادی به سزاواری ما تباه مکن و هرچه بجای ما کردی از نیکی، به عیب ما بریده مکن و هرچه نه به سزای ما ساختی به ناسزایی ما جدا مکن.

دوشنبه 3/10/1386 - 8:45

یا رب!

 دل پاك و جان آگاهم ده ،

آه شب و گریه ی سحر گاه ده،

در راه خود اول ز خودم بیخود كن،

بیخود چو شدم زخود بخود راهم ده.

دوشنبه 3/10/1386 - 8:9

الهی!

 در دلهای ما جز تخم محبت مکار و بر جان های ما جز الطاف و مرحمت خود منگار و بر کشت های ما جز باران رحمت خود مبار .

به لطف ، ما را دست گیٍر و به کرم ، پای دار ،

الهی، حجاب ها از راه بردار و ما را به ما مگذار .

 

دوشنبه 3/10/1386 - 8:2

 دو چیز ما را به شگفتی وا می دارد:

اول، آسمان بالای سرمان و دوم، درون خودمان

پاسكال

يکشنبه 2/10/1386 - 12:4

 

عجیب است كه ما انسان ها از هر جهت تا به این حد هوشمند هستیم. فضا و ساختمان اتم را كشف می كنیم اما از ماهیت خودمان اطلاعی نداریم یا درك درستی نداریم.

یوستین گوردر 

يکشنبه 2/10/1386 - 12:2

بخت بیدار

روزی روزگاری نه در زمان های دور كه در همین حوالی مردی زندگی می كرد كه همیشه از زندگی خود گله مند بود و ادعا میكرد " بخت با من یار نیست " و تا وقتی بخت من خواب است زندگی من بهتر نمی شود.
پیر خردمندی وی را پند داد تا برای بیدار كردن بخت خود به فلان كشور نزد جادوگری توانا برود .
او رفت و رفت تا در جنگلی سرسبز به گرگی رسید. گرگ پرسید: " ای مرد كجا می روی " ؟
مرد جواب داد: " می روم نزد جادوگر تا برایم بختم را بیدار كند ، زیرا او جادوگری بس تواناست! "
گرگ گفت : " میشود از او بپرسی كه چرا من هر روز گرفتار سر دردهای وحشتناك می شوم ؟ "
مرد قبول كرد و به راه خود ادامه داد.
او رفت و رفت تا به مزرعه ای رسید وسیع كه دهقانانی بسیار در آن سخت كار می كردند .
یكی از كشاورزها جلو آمد و گفت : " ای مرد كجا می روی ؟ "
مرد جواب داد: " می روم نزد جادوگر تا برایم بختم را بیدار كند ، زیرا او جادوگری بس تواناست! "
كشاورز گفت : " می شود از او بپرسی كه چرا پدرم وصیت كرده است من این زمین را از دست ندهم زیرا ثروتی بسیار در انتظارم خواهد بود، در صورتی كه در این زمین هیچ گیاهی رشد نمی كند و حاصل زحمات من بعد از پنج سال سرخوردگی و بدهكاری است ؟ "
مرد قبول كرد و به راه خود ادامه داد.
او رفت و رفت تا به شهری رسید كه مردم آن همگی در هیئت نظامیان بودند و گویا همیشه آماده برای جنگ.
شاه آن شهر او را خواست و پرسید : " ای مرد به كجا می روی ؟ "
مرد جواب داد: " می روم نزد جادوگر تا برایم بختم را بیدار كند ، زیرا او جادوگری بس تواناست! "
شاه گفت : " آیا می شود از او بپرسی كه چرا من همیشه در وحشت دشمنان بسر می برم و ترس از دست دادن تاج و تخت دارم ، با ثروت بسیار و سربازان شجاع تاكنون در هیچ جنگی پیروز نگردیده ام ؟ "
مرد قبول كرد و به راه خود ادامه داد.

پس از راهپیمایی بسیار بالاخره جادوگری را كه در پی اش راه ها پیموده بود را یافت و ماجراهای سفر را برایش تعریف كرد.
جادوگر بر چهره مرد مدتی نگریست سپس رازها را با وی درمیان گذاشت و گفت : " از امروز بخت تو بیدار شده است از آن لذت ببر! "
و مرد با بختی بیدار باز گشت...

به شاه شهر نظامیان گفت : " تو رازی داری كه وحشت برملا شدنش آزارت می دهد، با مردم خود یك رنگ نبوده ای ، در هیچ جنگی شركت نمی كنی ، از جنگیدن هیچ نمی دانی ، زیرا تو یك زن هستی و چون مردم تو زنان را به پادشاهی نمی شناسند ، ترس از دست دادن قدرت تو را می آزارد .
و اما چاره كار تو ازدواج است ، تو باید با مردی ازدواج كنی تا تو را غمخوار باشد و همراز ، مردی كه در جنگ ها فرماندهی كند و بر دشمنانت بدون احساس ترس بتازد "
شاه اندیشید و سپس گفت : " حالا كه تو راز مرا و نیاز مرا دانستی با من ازدواج كن تا با هم كشوری آباد بسازیم ".
مرد خنده ای كرد و گفت : " بخت من تازه بیدار شده است ، نمی توانم خود را اسیر تو نمایم ، من باید بروم و بخت خود را بیازمایم ، می خواهم ببینم چه چیز برایم جفت و جور كرده است! "
و رفت...
...
به دهقان گفت : " وصیت پدرت درست بوده است ، شما باید در زیر زمین بدنبال ثروت باشی نه بر روی آن ، در زیر این زمین گنجی نهفته است ، كه با وجود آن نه تنها تو كه خاندانت تا هفت پشت ثروتمند خواهند زیست " .
كشاورز گفت: " پس اگر چنین است تو را هم از این گنج نصیبی است ، بیا باهم شریك شویم كه نصف این گنج از آن تو می باشد."
مرد خنده ای كرد و گفت : " بخت من تازه بیدار شده است ، نمی توانم خود را اسیر گنج نمایم ، من باید بروم و بخت خود را بیازمایم ، می خواهم ببینم چه چیز برایم جفت و جور كرده است! "
و رفت...

سپس به گرگ رسید و تمام ماجرا را برایش تعریف كرد و سپس گفت: " سردردهای تو از یكنواختی خوراك است اگر بتوانی مغز یك انسان كودن و تهی مغز را بخوری دیگر سر درد نخواهی داشت !! "
شما اگر جای گرگ بودید چكار می كردید ؟


گرگ هم همان كاری را كرد كه شما می كردید ، مرد بیدار بخت قصه ی ما را درید و مغز او را خورد .


يکشنبه 2/10/1386 - 12:0

بهترین بخشی را در هر فرد جست وجو كن و این را به او بگو. همه ما به چنین محركی نیازمندیم، هر بار كه از كار من ستایش می شود، فروتن تر می گردم چون احساس نادیده گرفته شدن یا ناخوشایند بودن نمی كنم. نگریستن به عظمت همسایه ات را بیاموز و عظمت خودت را نیز بنگر.

جبران خلیل جبران

يکشنبه 2/10/1386 - 11:44

یارغار

یار غار به كسی گویند كه رفیق گرمابه و گلستان باشد، غم دوست او را متالم و شادیش او را مسرور و مبتهج كند. خلاصه آن چنان یار وفادار و ایثار گر باشد كه عقلا و مبتفكران در مقام مقایسه با برادر دچار تامل گردند.
بعضیها عقیده داشتند كه باید محمد (ص) را به زندان انداخت و بدین وسیله از فعالیتش در راه ترویج دین جدید جلوگیری كرد. برخی می گفتند باید او را نفی بلد و یا به اصطلاح امروزه تبعید كرد ولی اكثریت مخالفان به قتل و كشتن پیغمبر (ص) رای دادند منتها چون قتل او از طرف افراد یك قبیله خالی از اشكال نبود سرانجام قرار بر این گذاشته شد كه هر قبیله یك یا چند جوان نیرومند و شمشیرزن از میان خود انتخاب كنند و این جوانان با شمشیر آخته یكباره بر محمد (ص) هجوم برده هر كدام ضربتی بر او بزنند و خونش را بریزند تا بدین طریق خون او در میان قبایل مختلف لوث شود و بنی عبد مناف نتوانند در مقام معارضه و انتقام برآیند.
رسول اكرم (ص) به حضرت علی بن ابی طالب (ع) دستور داد كه در آن شب از فاطمه زهرا (ع) مراقبت كند و بردیمانی او را پوشیده در رختخوابش بخوابد و خود با ابوبكر در نیمه های شب مخفیانه از در كوچكی كه پشت خانه ابوبكر بود بیرون رفتند و با دو شتر جماز كه قبلا آماده شده بود راه جنوب را در پیش گرفتند و در غار ثور پنهان شدند.
یكی از مردان قریش همین كه به در غار رسید دید كه تارهای عنكبوتی مدخل غار را مسدود كرده و دو كبوتر نیز در دهانه غار نشسته اند كه با دیدن وی پرواز كردند. چون این بدید عطف عنان كرد و به جوانان دیگر گفت:« راجع به این غار مطمئن باشید كه سالهاست احدی به درونش پای نگذاشته است زیرا در ورودی غار را عنكبوتان قبل از تولد محمد (ص) تنیده اند! عقل سلیم حكم نمی كند كسی وارد غار شده باشد بدون آنكه تارهای عنكبوت را پاره ًكند.»
این بود ماجرای غار ثور كه ابوبكر از آن تاریخ به بعد به یارغار موسوم گردید و مجازاً در رابطه با دوستان یكدل و وفادار مورد استشهاد و تمثیل قرار می گیرد.

يکشنبه 2/10/1386 - 11:39

الهی!
دلی ده، که در کار تو جان بازیم.
جانی ده، که کار آن جهان سازیم.
تقوایی ده، که دنیا را بسپریم.
روحی ده، که از دین برخوریم.
یقینی ده، که درِ آز برما باز نشود.
قناعتی ده، تا صعوۀ حرص ما باز نشود.
دانایی ده، که از راه نیفتیم.
بینایی ده، که در چاه نیفتیم.

يکشنبه 2/10/1386 - 10:28