تعداد مطالب : 233
تعداد نظرات : 50
زمان آخرین مطلب : 2885روز قبل

الهی!

دانی که بی تو هیچکسم، دستم گیر که در تو رسم،

به ظاهر قبول دارم به باطن تسلیم،

نه از خصم باک دارم نه از دشمن بیم،

 نه بر صاحب شریعت رد نه بر تنزیل،

 نه گنج تشبیه، نه جای تأویل،

اگر دل گوید چرا؟ گویم امر را سرافکنده ام

و اگر خرد گوید چرا؟ جواب دهم که من بنده ام.

پنج شنبه 13/10/1386 - 7:59

 

الهی!

عمر برباد کردم و بر تن خود بیداد کردم،

گفتی و فرمان نکردم، درماندم و درمان نکردم.

پنج شنبه 13/10/1386 - 7:58

الهی!

به لطف ما را دستگیر و پای دار که دل در قرب کرم است و جان در انتظار و در پیش حجاب بسیار.

پنج شنبه 13/10/1386 - 7:55

اگر هدف روح ما یک پارچه شدن باشد ، پیوسته شرایطی را فرا می خوانیم که برای دستیابی به این ویژگی بدان نیاز داریم.
هرچه بخشهای بیشتری از وجود خود را پذیرا و مالک شویم ، افراد سالمتر و مناسب تری در زندگی ما پدیدار می گردند.

دبی فورد

چهارشنبه 12/10/1386 - 8:30

انسان خوشبخت آن کسی است که حوادث را با تبسم و اندکی دقت بعلت وقوع آن تلقی وقبول نماید .

مترلینگ

 

چهارشنبه 12/10/1386 - 8:23

فکر نو بسیار ظریف و حساس است ،با یک ریشخند کوچک می میرد و کنایه ای کوچک آن را بسختی مجروح می کند .

هربرت اسپنسر

چهارشنبه 12/10/1386 - 8:21

 

الهی!

دانی که هرگز در مهر شکیبا نبودیم، و بهر کوی که رسیدیم، حلقه ی درِ دوستی گرفتیم و به هر راه که رفتیم، بر بوی تو آن راه بریدیم دل رفت مبارک باد، ور جان برود در این راه پسندیدیم.

چهارشنبه 12/10/1386 - 8:11

الهی!

هرکس را امیدی، و امید رهی دیدار، رهی را بی دیدار نه به مزد حاجت است نه با بهشت کار، مرا تا باشد این درد نهانی، ترا جویم که درمانم تو دانی.

چهارشنبه 12/10/1386 - 8:7

الهی!

اگر در کمین سر تو به ما عنایت نیست، سرانجام قصه ی ما جز حسرت نیست ای حجت را یاد و انس را یادگار، خود حاضری ما را به جستن چه کار.

چهارشنبه 12/10/1386 - 8:7

از زمانه که دلت می گیرد؛

دل خسته كه می شوی؛

بهترین راه « جمکران » است


فرقی نمی کند که از کدامین راه بیایی:


از گردنه ایمان؛


از کوچه دلتنگی؛


از بزرگراه دل خستگی؛


از دو راهی تردید؛


یا، از آسمان عشق.


از هر کجا که آمده باشی


مقصد را درست یافته ای


یا بهتر بگویم:


                   « مقصد درست را یافته ای. »

اینجا جمکران است؛

نه مقتل است، نه مرقد.

اینجا میعادگاه انتظار است.

اینجا که میرسی دیگر نه دلتنگی، نه دل شکسته، و نه حتی دل خسته؛

همگی را به یکجا از یاد خواهی برد.

...

اما؛

اما اینجا که میرسی

حال و هوای عجیبی داری.

گرچه از دل تنگی و دل شکستگی و دل خستگی های پیشینت در تو نشانی نیست

اما حسی داری که تمام دلتنگی ها، دل شکستگی ها و دل خستگی های دنیا را

چون آوار       

یک باره و یکجا

بر تو فرو میریزد؛

گلدسته های سبز مسجد را که میبینی

تمام گذشته ات را به دست باد می سپاری؛

و خالی و تهی از رنج های گذشته

- رنج هایی که شاید به خاطر آن، همه ی مشقت این راه طولانی را به جان خریده ای -

با نگاهی،

بغض سنگی و سنگینت را

- بغضی که از ابتدای انتظار

از کوچه پس کوچه های تاریک تاریخ

فصل به فصل

گذشته و گذشته

و نسل به نسل

آمده و آمده

و به تو رسیده،

و چه می دانی

شاید تا انتهای تو نیز

همراه تو باشد

و آن را برای فرزندانت نیز به یادگار گذاری -

آری؛

تنها با نگاهی، می شکنی.

و اشک یعنی آغاز:

آغاز یک غزل

          غزل سبز انتظار

آغاز یک عطش

          عطشی تشنه ی وصال

آغاز اتصال، به مولای انتظار.

اشک هایت که روان گشت و سرازیر شد

نهری می شود

و راهی منزلگاه قلبت

تا قلب و روانت را بشوید

تا آلودگی هایت را برزیاند

و پستی و پلیدی را در تو بمیراند

و تو را پاک و زلال گرداند.

...

به درب حیاط مسجد که رسیدی

کمی صبر می کنی

و اندکی تامل؛

نگاهی به خود می کنی.

شاید تا اینجای راه را با پای تن آمده باشی

اما می خواهی از اینجا به بعد را با پای دل بروی؛

با زبان نگاهت سلامی می دهی

عرض ارادتی می کنی

اجازه ای می گیری

و وارد می شوی.

اینجا مقتل و مرقد نیست

تا به سوی ضریح بروی یا قتلگاه؛


اینجا


          وعده گاه دیدار است


          با یاری که هرگز ندیده ای.


به دنبال که می گردی،


                             نمی دانی.


می گویند:


          بلند قامت است


          و گندمین چهره


          - و شاید حالا دیگر با گیسوانی سپید -


به هر سو نظر می کنی، تا او را بیابی


غافل از اینکه


اگر با چشم تن دیدنی بود


خیلی پیش تر از اینها دیده بودی اش


اینجا باید چشم دلت را باز کنی


و از آلودگی ها پاک کنی


و به اشک دیده بیالایی


تا شاید توفیق دیدار نصیبت گردد؛


اینجا هر چه دل شکسته تر باشی


به درگاه ایشان محبوب تری


و تو را لطف بیشتری کنند


و عزت بیشتری نهند.


هم پای اشک هایت می شوی،


می باری و می روی


می روی و می باری


پا به پای گریستنت آنقدر می روی


تا به دری می رسی که به روی همه گشوده است


وارد که می شوی


مردمانی را می بینی

كه هر كدام ظرفی با اندازه های مختلف در دست دارند

هو درون ظرف از مایعی پر گشته است.


نیکتر که نظر می کنی

در میابی كه درون ظرف ها پر شده از شهد كرامت

اما در میان این جمع افرادی را هم می یابی که بی ظرف و جام آمده اند


با خود می گویی

اینها در پی چیستند؟

انگار اینان به دنبال چیز دیگری هستند

چیزی گرانبهاتر از شهد کرامت و مهربانی

نیک که بنگری در می یابی که اینان

- بر خلاف جام به دستان

که شادمان و خوشحالند

و به مقصود خود رسیده اند -

راضی به نظر نمی آیند،

و اگر کمی بیشتر بیندیشی خواهی دانست که اینان

به دنبال حوائج دنیایی به اینجا قدم نگذاشته اند

اینان در طلب یار آمده اند

و هیچ چیزی جز وصال یار

به آنها آرامش نمی دهد.

اینجا آخر راه است

تو باید تصمیم خودت را بگیری

کدام را می خواهی؟

جام پر از کرامت آقا؟


یا ...

سه شنبه 11/10/1386 - 15:32