تعداد مطالب : 101
تعداد نظرات : 28
زمان آخرین مطلب : 3030روز قبل

دوستان تبیانی عیدتان مبارک :

امیدوارم که خود و خانواده محترمتان

زیر سایه حق تعالی همیشه سلامت و

تندرست باشید.

مهدی از خرم آباد

جمعه 30/9/1386 - 8:41

ساگرد درگذشت ناصر عبد اللهی در فرهنگسرای ارسباران

درگذشت ناصر عبد اللهی
درگذشت ناصر عبد اللهی
درگذشت ناصر عبد اللهی
درگذشت ناصر عبد اللهی
درگذشت ناصر عبد اللهی
درگذشت ناصر عبد اللهی
درگذشت ناصر عبد اللهی
درگذشت ناصر عبد اللهی
درگذشت ناصر عبد اللهی
درگذشت ناصر عبد اللهی
درگذشت ناصر عبد اللهی
درگذشت ناصر عبد اللهی
پنج شنبه 29/9/1386 - 13:36
  • ز دلبری نتوان لاف زد به آسانی
  • هزار نكته در این كار هست تا دانی

     

     

  • به جز شكر دهنی مایه هاست خوبی
  • را

     

  • به خاتمی نتوان زد دم سلیمانی
  • هزار سلطنت دلبری بدان نرسد
  •  
  • كه در دلی به هنر خویش را بگنجانی
  • چه گردها كه بر انگیختی ز هستی من
  • مباد خسته سمندت كه تیز می رانی
  • به همنشینی رندان سری فرود آور
  • كه گنجهاست در این بی سری و سامانی
  • بیار باده رنگین كه یك حكایت راست
  • بگویم و نكنم رخنه در مسلمانی
  • به خاك پای صبوحی كنان كه تا من مست
  • ستاده بر در میخانه ام به دربانی
  • به هیچ زاهد ظاهرپرست نگذشتم
  • كه زیر خرقه نه زنار داشت پنهانی
  • به نام طره دلبند خویش خیری كن
  • كه تا خداش نگه دارد از پریشانی
  • مگیر چشم عنایت ز حال حافظ باز
  • وگرنه حال بگویم به آصف ثانی
  • وزیر شاه نشان خواجه زمین و زمان
  • كه خرمست بدو حال انسی و جانی
  • قوام دولت و دنیی محمد بن علی
  • كه می درخشدش از چهره فر یزدانی
  • زهی حمیده خصالی كه گاه فكر صواب
  • تو را رسد كه كنی دعوی جهانبانی
  • طراز دولت باقی تو را همی زیبد
  • كه همتت نبرد نام عالم فانی
  • اگر نه گنج عطای تو دستگیر شود
  • همه بسیط زمین رو نهد به دیوانی
  • تو را كه صورت جسم تو را هیولایی ست
  • چو جوهر ملكی در لباس انسانی
  • كدام پایه تعظیم نصب شاید كرد
  • كه در مسالك فكرت نه برتر از آنی
  • درون خلوت كروبیان عالم قدس
  • صریر كلك تو باشد سماع روحانی
  • تو رسد شكر آویز خواجگی گه وجود
  • كه آستین به كریمان عالم افشانی
  • صواعق سخطت را چگونه شرح دهم
  • نعوذ بالله از آن فتنه های طوفانی
  • سوابق كرمت را بیان چگونه كنم
  • تبارك الله از آن كار ساز ربانی
  • كنون كه شاهد گل را به جلوه گاه چمن
  • به جز نسیم صبا نیست همدم جانی
  • شقایق از پی سلطان گل سپارد باز
  • به بادبان صبا كله های نعمانی
  • بدان رسید ز سعی نسیم باد بهار
  • كه لاف می زند از لطف روح حیوانی
  • سحرگهم چه خوش آمد كه بلبلی گلبانگ
  • به غنچه می زد و می گفت در سخنرانی
  • كه تنگدل چه نشینی ز پرده بیرون آی
  • كه در خم است شرابی چو لعل رمانی
  • مكن كه می نخوری بر جمال گل یك ماه
  • كه باز ماه دگر می خوری پشیمانی
  • به شكر تهمت تكفیر كز میان برخاست
  • بكوش كز گل و مل داد عیش بستانی
  • جفا نه شیوه دین پروری بود حاشا
  • همه كرامت و لطف است شرع یزدانی
  • رموز سر انا الحق چه داند آن غافل
  • كه منجذب نشد از جذبه های سبحانی
  • درون پرده گل غنچه بین كه می سازد
  • ز بهر دیده خصم تو لعل پیكانی
  • طرب سرای وزیرست ساقیا مگذر
  • كه غیر جام می آنجا كند گران جانی
  • تو بودی آن دم صبح امید كز سر مهر
  • بر آمدی و سر آمد شبان ظلمانی
  • شنیده ام كه ز من یاد می كنی گه گه
  • ولی به مجلس خاص خودم نمی خوانی
  • طلب نمی كنی از من سخن جفا این است
  • وگرنه با تو چه بحث است در سخندانی
  • ز حافظان جهان كس چو بنده جمع نكرد
  • لطایف حكمی با كتاب قرآنی
  • هزار سال بقا بخشدت مدایح من
  • چنین نفیس متاعی به چون تو ارزانی
  • سخن دراز كشیدم ولی امیدم هست
  • كه ذیل عفو بدین ماجرا بپوشانی
  • همیشه تا به بهاران هوا به صفحه باغ
  • هزار نقش نگارد ز خط ریحانی
  • به باغ ملك ز شاخ امل به عمر دراز
  • شكفته باد گل دولتت به آسانی
مهدی   از خرم آباد
پنج شنبه 29/9/1386 - 13:30
خدیجه
یكروز كه پیامبر خدا(ص ) در جمع همسران خویش حضور داشت ، یادى از همسر باوفاى خویش ،خدیجه نمو و بر فراق او گریست . عایشه به او اعتراض كرد و گفت :
بر پیرزن سرخ روى از تیرهبنى اسدمىگریى ؟
!
رسول خدا(ص ) از سخن او بر آشفت و فرمود: چهكسى جاى خدیجه را مى گیرد؟ روزى كه شما مرا دروغگو خواندید او مرا راستگو دانست ، وروزى كه شا به حال كفر به سر مى بردید، او به من گروید و دین خدا را با ایمان و مالخو یارى داد و هنگامى كه شما عقیم و نازا بودید او برایم فرزندآورد
.
عایشه گفت : وقتى كه از میزان علاقه و وفاى حضرت به خدیجه آگاهگشتم همواره خود را با ذكر محاسن و یاد خوبیهاى خدیجه به پیامبر نزدیك مى كردم
.
عن على قال : ذكر النبى خدیجه یوما و هو عند نسائه فبكى . فقالت عائشه : یبكیك على عجوز حمرا من عجائز بنىاسد؟

فقال : صدقتنى اذ كذبتم و آم نت بى اذ كفرتم و ولدت لى اذ عقمتم .
قالت عائشه : فما زلت اتقرب الى رسول الله (ص ) بذكرها
.
حسن و حسین

-1از رسول خدا(ص ) شنیدم كه مى گفت : محبت این دو پسر (حسن و حسین( چندان مرا شیفته كرده است كه محبت دیگران را فراموش ‍ كرده ام .
پروردگارم ، مرابه دوستى آنان و مهر هر كه به ایشان علاقه مند است فرمان داده است
.
-2یك روز كهدست حسن و حسین را به كف گرفته بود و آنان را به مردم مى نمایاند، فرمود:

هر كساین دو پسر و ماد رو پدرشان را دوست بدارد او پیرو من و پوینده راه من است و چنینكسى در بهشت برین همنشین من خواهد بود.
-3شباهت حسن به جدش رسول خدا(ص ) از قسمتبالا تنه و سر و سینه است و شباهت حسین با رسول خدا(ص ) از قسمنت پایین تنه وپاهاست
.

-4روزى در برابر دیدگان جدشان با هم كشتى مى گرفتند (پیامبر داورآنان شده بود، اما نه یك داور بى طرف ) مرتب حسن را تشویق مى كرد و او ار علیه حسینمى شوراند
.
دخترش فاطمه بر جانبدارى پدر خرده گرفت و گفت : پدر! آیا از بزرگترحمایت مى كنى و او را علیه كوچكتر مى شورانى ؟

پیامبر خدا(ص ) فرمود: (دخترم ،نمى شنوى آواز جبرئیل را كه چگونه ) حسین را تشویق مى كند؟ من نیز حسن را تشجیع مىكنم .
-5در بسترم خفته بودم و پیامبر خدا(ص ) به منزل ما تشریف آورد. در این بینحسن و حسین اظهار تشنگى كردند و از جدشان آب خواستند
.
گوسفندى داشتیم كه از شیربهره چندانى نداشت . پیغمبر برخاست و از گوسفند شیر دوشید. به بركت آن حضرت گوسفند،شیرا شد و ظرف شیر آماده گشت . ابتدا حسن پیش آم د و از آن نوشید و سپس حسین نوشیدفاطمه به سخن آمد و گفت : اى پدر! گویا به حسن مهر بیشترى دارید؟ فرمود: این طورنیست ، بلكه فقط رعایت نوبت و حق تقدم حسن در میان بود و گرنه ، من و تو و دو كودكتو آن كه در اینجا خفته است ، در روز قیامت همه در یك رتبه و پایه هستیم
.
-6بسیار مى شد كه حسن و حسین تا پاسى از شب را نزد جدشان مى ماندند
.
یك شب كه بچهها به عادت همیشه نزد پیامبر خدا(ص ) سرگرم بازى بودند متوجه مى شوند كه پاسى از شبگذشته است
.
رسول خدا(ص ) به آنان فرمود)دیر وقت استبرخیزید و نزد مادرتان شوید. (هر چند فاصله میان خانه پدر و دختر زیادنبود، اما تاریكى شب و خردسالى كودكان مى توانست نگران كننده باشد

در این بینبرقى در آسمان ظاهر شد و بچه ها در پرتو تابش آن روانه منزل شدند. این روشناتى تارسیدن بچه ها به خانه ، همچنان ادامه داشت .
رسول خدا(ص ) به آن روشنایى چشمدوخته بود و مى فرمود:
سپاس خدایى را كه مااهل بیترا گرامى داشت
.
-7حسن و حسین نور دیدگانین امت و فرزندان پیامبرند. آن دو براى رسول خدا(ص ) همچون چشم براى سر بودند و منهمچون دست باى بدن و فاطمه به منزله قلب براى پیكر
.
داستان ما داستان كشتى نوحاست ؛ هر كس به كشتى نشست نجات یافت هر كس از آن بازماند، دچار طوفان و بلا گشت
.
جاى خالى پدر

وقتى ابوبكر بر فراز منبر رسول خدا(ص ) نشسته بود، كودكى خردسال اززیر منبر، به پرخاش او پرداخت و گفت : از منبر پدرم فرود آى .
ابوبكر براى اینكه حفظ موقعیت كرده باشد و خود را در انظار نبازد، سخنكودك را تصدیق كرد و گفت : آرى همین طور است این تمنبر جد توستاما در باطن از حرف حسن رنجید و در فرصتى كه به همراه رفیقش خدمت امیرمومنان مى رسد، ضمن گلایه هایى چند، از این سخن حسن یاد مى كند و آن را به رخ حضرتمى كشد. و رفیقش هم اضافه مى كند: این تو هستى كه فرزندانت راتحریك مى كنى و آنان راوا مى دارى تا در انظار مردم ابوبكر را تحقیركنند
!.
حضرت در پاسخ آنان فرمود
:
...
شما خود مى دایند و مردم نیزآگاهند كه فرزندم حسن چه بسا، هنگامى كه جدش در نماز بد، صفوف جماعت را مى شكافت وخود را به وى مى رسانید و در همان حال كه پیامبر خدا(ص ) در سجده بود بر پشت اوسوار مى شد و رسول گرامى با نهادن یك دست بر پشت طفل و نهادن دستى دیگر بر زانوىخود، بر مى خاست ، و با همین وضع نماز را به پایان مى برد
.
و نیز مى دانید ومردم مدینه فراموش نكرده اند، ساعاتى را كه پیامبر خدا(ص ) بر فراز منبر سخن مى گفت، و حسن از در كه وارد مى شد به جانب پدر مى دوید و از پله هاى منبر بالا مى رفت وبر دوش جدشت مى نشست و بر گردن او سوار مى شد و پاها را بر سیه مبارك او آویزان مىكرد طورى كه درخشندگى خلخال پاى او از دور به چشم مى خورد و پیامبر همچنان سخن مىگفت و خطبه مى خواند
.
)شما
خود انصاف دهید) كودكى كه تا این پایه به جدش مهر وانس داشته طبیعى است كه مشاهده جاى خالى پدر و نشستن دیگرى بر جاى او، برایش دشوراو گران باشد. به خدا قسم من هرگز به او نیاموخته ام كه چنین بگوید، و كار او بهدستور من نبوده است
....
قال على (ع ):... و اما احسنابنىفقد تعلمان و یعلم اهل المدینه انه كان یتخطى الصفوف حتى یاتى النبى و هو ساجدفیركب ظهره فیقوم النبى و یده على ظهر الحسن و الاخرى على ركبته حتى یتم الصلاه
....
ثم قال : و تعلمان و یعلم اهل المدینه ان الحسن كان یسعى الى النبى و یركبعلى رقبته و یدلى الحسن دجلیه على صدر النبى حتى یرى بریق خلخالیه من اقصى المسجد والنبى یخطب و لایزال على رقبته حتى یفرغ النبى من خطبته و الحسن على رقبته ، فلماراى الصبى على منبر ابیه عیره شق علیه ذلك ، و الله ما امرته بذلك و لافعله عن امرى
....
خدا گواه است

فاطمه را در همان جمه اى كه به تن داشت غسل دادم . به خدا قسم كه اوپاك و پاكیزه و در نهایت طهارت بود. پس از انجام غسل ، پیكر او را با باقى ماندهحنوط پدرش (كه از بهشت آورده بودند) حنوط كردم و در كفن پیچیدم و پیش از آنكهبندهاى كفن را گره بزنم صدا زدم : اى ام كلثوم ، زینب ، سكینه ، فضه ، حسن ، حسینهمه بیایید و آخرین بار مادرتان را ببینید؛ بیایید و از وى توشه برگیرید كه دیداربه قیامت است
.
حسن و حسین جلو آمدند و خود را بر سینه مادرشان انداختند (آن دومى گریستند و ناله مى كردند) و مى گفتند: واحسرتا از دورىجدمان محمد و واحسرتا از جدایى مادرمان فاطمه ، اى مادر حسن ، اى مادر حسین ، سلامما را به جدمان برسان و به او بگو كه پس از وى ما یتیم و بى سرپرست گشتیم
.
خدا را گواه مى گیرم ، دیدم فاطمه ناله اى كرد و دستهاى خود را گشود وبچه ها را در آغوش فشرد و آنان را لحظاتب همچنان بر سینه داشت در این حال صدایى ازآسمان به گوشم رسید كه گفت : اى ابوالحسن ! بچه ها را از آغوشمادرشان برگیر، به خدا سوگند، این كودكان فرشتگان آسمانها را به ریه نشاندند. خدا ورسول او در انتظار فاطمه اند
.
بچه ها را از آغوش مارشان گرفتم و بندهاىكفن را بستم
....
قال على : و الله اخذت فى امرنا و غسلتهافى فمیصها و لم اكشفه عنها، فو الله لقد كانت منیونه طاهره مطهره ، ثم حنطتها منفضله حنوط رسول الله (ص ) و كفنتها و ادرجته فى اكفانها، فلما همت ان اعقد الدا،نادیت : یا ام كلثوم یا زینب یا سكینه (كذا) یا فضه یا حسن یا حسین ! هلموا تزودوامن امكم فهذا الفراق ، و اللقا فى الجنه
.
فاقبل الحسن و الحسین و هما ینادیان : واحسرتا لاتنطفى ابدا من فقد جدنا محمد المصطفى و امنا فاطمه الزهرا یا ام الحسن ویا ام الحسین ادا لقیت جدنا محمدا المصطفى فاقرئیه منا السلام و قولى اه انا قدبقینا بعدك یتیمین فى دار الدنیا
.
فقال امیر المومنین : انى اشهد اله آنهاقد حنتو انت و مدت یدیها و ضمتهما الى صدرها ملیا و ادا بهاتف من السما ینادى : یا اباالحسن ! ارفعهما عنها فلقد ابكیا و الله ملائكه السماوات ، فقد اشتاق الحبیب الىالمحبوب . قال فرفعتهما عن صدرها و جعلت اعقد الردا
.
اندوه پیوسته

اى رسول خدا(ص ) از سوى من و از جانب دخترى كه اینك در كنارت آرمیدهو شتابان به سویت آمده است بر تو سلام باد. خواست خدا چنین بود كه او از همه زودتربه تو بپیوندد. اى رسول خدا (ص ) از دورى دختر برگزیده ات كم صبر و بى تاب و توانگشته ام و تحمل فقدان برترین بانوان جهان كار ساده اى نیست ، اما پس از آن دورىدردناك و مصیبت سخت در گذشت تو (كه هیچ مصیبتى با آن برابر نیست ) اینك جا دارد كهشكیبا باشم و آنچنان كه در جدایى تو صبر پیشه كردم و مرگ دخترت نیز شكیبا باشم .
مگر نه این اسنت كه تو بر روى سینه من جان دادى و من خود سر تو را بر بالش لحدنهادم ؟ آرى در كتاب خداست كه پایان زندگانى همه بازگشت به سوى خداست و این حقیقترا باید به بهترین وجه پذیرفت
.
اى رسول خدا(ص ) اینك امانت و گروگانت برگرداندهو باز پس داده مى شود و زهرا از دست من ربوده مى شود. پس از او آسمان و زمین زشت مىنماید، امااندوه من پیوسته و جاوید است و شبهایم بى خواب خواهد بود. این حزن واندوه تا هنگامى كه خداوند براى من نیز همان سرایى را برگزیند كه تو در آن ماءواگرفته اى ، همواره و همیشگى است
.
مرگ زهرا زخمى بر دلم نشاند كه جراحت آن كشندهاست ! به خدا شكایت مى برم و دخترت را به تو مى سپارم . بزودى دخترت آگاهت خواهدكرد كه چگونه امتت بر آزارش همدست شدند. هر چه مى خواهى از او بپرس با اصرار از اوبخواه تا اندكى از انبوه بار غمهایى كه در سینه داشت و اینجا فرصت گشودن نیافت ،برایت بازگوید. آنچه خواهى از او بجو، كه راز دل به تو خواهد گفت . بزودى خدا كه بهترین داور است میان او و ستمكاران داورىنماید
.
بار دیگر سلام بر شما باد! اما این سلام ، سلام تودیع است ، نه ازملال و خستگى و نه از سر خشم و ناسپاسى است . اگر مى روم نه از آن جهت است كه خستهام و اگر بمانم نیز نه بدان دلیل است كه به وعده هایى كه خداوند به شكیبایان دادهاست ، بد گمانم
.
افسوس ، افسوس ، اگر چیرگى كسانى كه بر ما مستولى شدند در میاننبود. براى همیشه در كنار قبرت مى ماندم و روزگار را به اعتكاف در كنارت مى گذراندماز این مصیبت بزرگ چون فرزند مرده فریاد مى كشیدم و جوى اشك از دیدگان به راه مىانداختم
.
خدا گواه است كه دخترت پنهانى به خاك رفت . هنوز چندان از مرگ تونگذشته و نام تو در میان مردم كهنه نشده بود كه حق او را بردند و میراث او راخوردند
.
اى رسول خدا(ص ) به خدا شكایت مى كنم و دل را به تو خوش مى دارم . درودخدا بر تو باد و رضوان و سلام خدا بر فاطمه
.
قال على (ع(:السلام علیك یا رسول الله (ص ) عنى و السلام علیك عن ابنتك و زائرتك والبائته فى الثرى ببقعتك و المختار الله لها سرعه اللحاق بك قل یا رسول الله (ص ) عن صفیتك صبرى و عفا عن سیده نساء العالمین تجلدى الا ان فى التاسى لى بسنتك فىفرقتك موضع تعز فلقد و سد تك فى ملحوده فبرك و فاضت نفسك بین نحرى و صدرى ، بلى وفى كتاب الله انعم القبول : (انا لله و انا الیه راجعون )، قد استرجعت الودیعه واخذت الرهینه و اخلست الزهراء فما اقبح الخضراء و الغبراء یا رسول الله ! اما حزنىفسرمد و اما لیلى فمسهد و هم لا یبرح من قلبى او یختار الله لى دارك التى انت فیهامقیم كمد مقیح و هم مهیج ، سرعان ما فرق بیننا! و الى الله اشكو و ستنبئك ابنتكبتظافر امتك على هضمها فاحفها السوال و استخبرها الحال فكم من غلیل معتلج بصدرها لمتجد الى بثه سبیلا و ستقول و یحكم الله و هو خیر الحاكمین
.
سلام علیك یا رسولالله (ص ) سلام مودع لا سئم و لا قال ، فان انصرف فلا عن ملاله و ان اقم فلا عن سوءظنى بما وعد الله الصابرین ، الصبر ایمن و اجمل و لو لا غلبه المستولین علینا لجعلتالمقام عند قبرك لزاما و التلبث عنده معكوفا و لا عولت اعوال الثكلى على جلیلالرزیه فبعین الله تدفت بنتك سرا و یهتضم حقها قهرا و یمنع ارثها جهرا و لم یطلالعهد و لم یخلق منك الذكر فالى الله یا رسول الله (ص ) المشتكى و فیك اجمل العزاءفصلوات الله علیها و علیك و رحمه الله و بركاته
.

مهدی  از خرم آباد
چهارشنبه 28/9/1386 - 18:14
سفارش  
در اینجا حضرت از من خواست كه وى را با دخترش تنها بگذارم . من بیرونرفتم و آن دو با هم خلوت كردند
.
رسول خدا(ص ) ضمن احوال پرسى از دخترش نظرش راراجع به شوهرش ‍ جویا شد
.
فاطمه در پاسخ گفت : البته كه او بهترین شوى است . امازنانى از قریش به دیدنم آمدند و حرفهایى زدند. به من گفتند
:
چرا رسول خدا(ص ) تو را به مردى كه از مال دنیا بى بهره است تزویجنمود؟
!
حضرت فرمود: دخترم ! چنین نیست ، نه پدرت و نه شوهرت هیچ یك فقیرنیستند، گنجینه هاى طلا و نقره زمین بر من عرضه شد و من نخواستم
.
دخترم ! اگرآنچه كه پدرت مى دانست تو نیز از آن آگاه بودى ، دنیا و زینتهاى آن در چشمانت زشتمى نمود
.
به خدا قسم در خیر خواهى براى تو كوتاهى نكردم . تو را به همسرى كسىدادم كه اسلامش از همه پیشتر و علمش از همه بیشتر و حلمش از همگان بزرگتر است
.
دخترم ! خداى متعال از جمیع اهل زمین ، دو كس را برگزیده است كه یكى پدر تو ودیگرى شوى تو است
.
دخترم ! شوهر تو نیكو شوهرى است مبادا بر او عصیان كنى
.
سپس رسول خدا(ص ) مرا صدا زد و به داخل فرا خواند. آنگاه فرمود
:
على ! باهمسرت مهربان باش ، و بر او سخت نگیر و با وى مدارا كن ، چه اینكه فاطمه پاره تن مناست . آنچه او را برنجاند، مرا نیز برنجاند، و هر چه او را شاد كند مرا نیز شادمانسازد. شما را به خدا مى سپارم و او را به پشتیبانى شما مى خوانم
.
به خدا قسم تافاطمه زنده بود، هرگز او را به خشم نیاوردم و هرگز چیزى كه بر خلاف میل او بودمرتكب نشدم . فاطمه نیز چنین بود؛ هرگز مرا به خشم نیاورد و از فرمانم رخ نتافت ،چون به او مین نگریستم دلم آرام مى گرفت زنگار حزن و اندوه از سینه ام زدوده مى گشت
....
قال على (ع ): و امرنى بالخروج من البیت و خلا بابنتهو قال : كیف انت یا بنیه ؟ و كیف رایت زوجك ؟ قالت له : یا ابه ، خیر زوج الا انهدخل على نسا من قریش و قلن لى : زوجك رسول الله (ص ) من فقیر لامال له ! فقاللها
:
یا بنیه ! ما ابوك بفقیر و لقد عرضت على خزائن الارض من الذهب و الفضهفاخترت ما عند ربى عزوجل یا بنیه ! لو تعلمین ما علم ابوك لسمجت الدنیا فى عینیك والله یا بنیه ! ما الوتك نصحا ان زوجتك اقدمهم اسلاما و اكثرهم علما و اعظمهم حلما،یا بنیه ! ان اللاه عزوجل اطلع الى الارض اطلاعه فاختار مناهلها رجلین فجعل احدهمااباك و الاخر بعلك ، یا بنیه ! نعم الزوج زوجك لاتعصى له امرا
.
ثم صاح بى رسولالله (ص ) یا على ! فقلت : لبیك یا رسول الله (ص )! قال : ادخل بیتك و الطف بزوجتكو ارفق بها فان فاطمه بضعه منى ، یولمنى ما یولمها و یسرنى ما یسرها، استودعكماالله و استخلفه علیكما
.
فو الله ما اغضبتها و لا اكرهتها على امر حتى قبضها اللهعزوجل و لا اعضبنى و لا عصت لى امرا و لقد كنت انظر الیها فتنكشف عنى الهموم والاحزان
....
فاطمه 

-1 پیامبر خدا(ص ) به من فرمود: قریش بر من خرده مى گیرند و راجع به ازدواج تو و فاطمهگلایه مى كنند و مى گویند: او را از ما دریغ داشتى و بر علىتزویج كردى .
به آنها گفتم : به خدا سوگند این من نبودم كه او را از شمادریغ كرد و به على تزویج نمود؛ بلكه ازدواج فاطمه تقدیر تدبیر خدا بود. جبرئیل فرودآمد و گفت : اى محمد! خداى متعال فرموده
:
اگر على رانیافریده بودم ، روى زمین كفو و هم شان براى دخترت فاطمه یافت نمى شد. نه فقط امروزكه از زمان آدم تا انقراض عالم ، فاطمه كفوى نداشته و نخواهد داشت
.
-2بهترین حوریه بهشتى است كه در صورت انسانى آفریده شده است .

-3 فاطمه از پدرشنیده بود كه :درود و سلام بر فاطمه باعث بخشودگى گناهان وموجبت همنشینى با پیامبر در جاى بهشت است .
-4یك نبار كه پیامبر خدا(ص( به دیدار دخترش آمده بود گردنبندى در گردن او آویخته دید. حضرت بى آنكه سخنى بگویداز وى روى گرداند. فاطمه سبب رنجش پدر را دریافت . بى درنگ گردن بند از گردن بگشودو به كنارى انداخت
.
پیغمبر به او فرمود: فاطمه ! حقیقتا تواز من هستىسپس سائلى سر رسید و آن گردن بند را به وى بخشید. آنگاه فرمود: شدید باد خشم و غضب خدا و رسول بر آن كس كه خون مرا بریزد ومرا به آزردنعترت و خویشانمبیازارد
.
-5مردنابینایى از فاطمه رخصت حضور خواست . فاطمه در حجاب شد و خود را از وى پوشید. پیغمبر به دخترش فرمود: با اینكه او تو را نمى بیند پوشش از وى چه ضرورتى داشت؟

گفت : اگر او مرا نمى بیند، من او را مى بینم . وى هر چند نابیناست اما شامهاو بو را حس مى كند.
-6 در جنگ خندق ، همراه رسول خدا(ص ) سرگرم حفر خندق بودیمكه فاطمه آمد و تكه نانى كه در دست داشت به نبى مكرم داد
.
پیامبر خدا(ص ) پرسید: این چیست دخترم ؟

فاطمه پاسخ داد:
قرص نانى براى حسن وحسین تهیه كرده ام و بریده اى از آن را هم براى شما آورده ام
.
رسول خدافرمود: این اولین غذایى است كه ظرف سه روز به دهان پدرت مى رسد
.
راندن سائل 

فاطمه بیمار شد و رسول خدا(ص ) به عیادت او آمد و بر بالین وى نشست . در همین حال كه با دخترش گفتگو مى كرد و از حال وى جویا مى شد، فاطمه گفت : دلم هواى خوراكى مطبوع و گوارا كرده است .
تاقچه اى دراتاق بود كه اشیایى در آن مى نهادند، رسول گرامى برخاست و به جانب آن تاقچه رفت سپسبا ظرفى سرپوشیده بازگشت . محتواى ظرف مقدارى مویز و كشك و كعك (نانى كه از آمیختنروغن و شكر سازند) و چند خوشه انگور بود. حضرت آن ظرف خوراكى را در برابر دخترشگذارد و در حالى كه خود دستى بر آن نهاده بود نام خدا را بر زبان جارى ساخت وفرمود: به نام خدا برگیرید و بخورید
.
اهل بیت سرگرمخوردن آن خوراكیها شدند. در این بین ، سائلى بر در خانه ظاهر شد و با آواز بلندسلام كرد و گفت : اى اهل خانه ! از آنچه خدا روزى شما كرده بهما نیز بخورانید
.
رسول خدا(ص ) در پاسخ او فرمود: دور شو اى پلید
.
فاطمه از گفته پدر شگفت زده شد و گفت : اى فرستاده خدا! ندیده بودم كه با مسكین چنین رفتاركنید؟

فرمود: (دخترم ) این خوراك بهشتى است كه جبرئیل براى شما آورده وسائل هم شیطان مطرود است . او در خوراك شما طمع كرده و مى خواهد با شما در خوردن آنشركت جوید، در حالى كه بر او روا نیست .
قال امیرالمومنین : ان فاطمه بنت محمد وجدت عله ، فجاها رسول الله (ص ) عائدا فجلس عندها و سالها عنحالها، فقالت : انى اشتهى طعاما طیبا
.
فقام النبىالى طاق فى البیت فجا بطبق فیه ربیب و كعك و اقط و قطف عنب فوضعه بین یدى فاطمهفوضع رسول الله (ص ) یده فى الطبق و سمى الله و قال : كلوا بسم الله ، فاكلت فاطمهو رسول الله (ص ) و على و الحسن و الحسین فبینما هم یاكلون اذ وقف سائل على البابفقال : السلام علیكم ، اطعمونا مما رزقكم الله
.
فقال النبى اخسا
!
فقالتفاطمه : یا رسول الله (ص )! ما هكذا تقول للمسكین ؟
!
فقال النبى انه الشیطان وما كان ذلك ینبغى له
.
پرسش پاسخ 

به همراه جمعى از یاران ، نزدرسول خدا(ص ) نشسته بودیم . در این بین حضرت پرسشى را طرح كرد و پرسید:
آیا مى دانید، بهترین چیز براى زنان كدام است ؟

از میانجمعیت حاضر، پاسخى كه آن حضرت را قانع سازد، شنیده نشد. عاقبت با عجز و ناتوانى همهاز گرد او پراكنده گشتیم . هر كس به سویى رفت و من نیز به خانه فاطمه آمدم ، وفاطمه را از پرسشى كه رسول گرامى عنوان كرده بود آگاه كردم . به او گفتم هر چندیاران آن حضرت كوشیدند و پاسخهایى دادند، اما هیچ یك از آنها نتوانست پاسخى را كهمورد نظر حضرتش بود بر زبان آرد.
فاطمه گفت : پاسخ سوال را من مى دانم . آن گاهگفت
:
بهترین چیز براى زنان آن است كه مردان آنان را نبینندو آن ها نیز مردان را نبینند
.
من نزد رسول خدا(ص ) باز گشتم و گفتم : اىفرستاده خدا! پرسشى كه مطرح كردید پاسخش این است . (همان پاسخى كه فاطمه داده بودعرض ‍ كردم
(
پیغمبر از این پاسخ خوشش آمد و گفت : این پاسخ را از كه شنیده اى، تو كه هم اینك اینجا بودى و پاسخ آن را ندادى ؟
!
گفتم : از فاطمه . پیغمبرفرمود: همانا فاطمه پاره تن من است
.
عن على قال : كنا جلوسا عند رسول الله (ص ) فقال : اخبرونى اى شى خیرللنسا؟ فعیینا بذلك كلنا حتى تفرقنا
.
فرجعت الى فاطمه فاخبرتها الذى قال لنارسول الله (ص ) و لیس احد منا علمه و لا عرفه
.
فقالت : و لكنین اعرفه : خیر للنسا ان لا یرین الرجال و لا یراهن الرجال
.
فرجعتالى رسول الله (ص ) فقلت : یا رسول الله (ص )! سابتنااى شىخیر للنسا؟و خیر لهن ان لا یرین الرجال و لا یراهن الرجال
.
قال : من اخبرك فلم تعلمه و انت عندى . قلت : فاطمه ، فاعجب ذلكرسول الله (ص ) و قال : ان فاطمه بضعه منى .مهدی    از خرم آباد
چهارشنبه 28/9/1386 - 18:13
 
جشن عروسى
یك ماه گذشت و من هر صبح و شام به مسجد مى رفتم و با پیامبر خدا(ص ) نماز مى گزاردم و به منزل باز مى گشتم . اما در این مدت صحبتى از فاطمه به میاننیامد. تا  اینكه همسران رسول خدا(ص ) به من گفتند: آیا نمىخواهى كه ما با رسول خدا(ص ) سخن بگوییم و درباره انتقال زهرا به خانه شوهر، باحضرتش گفتگو كنیم؟
گفتم : آرى چنین كنید.
آنها نزد پیامبر خدا(ص( رفتند، و از آن میانام ایمنگفت : اى فرستاده خدا! اگر خدیجه زنده بود چشمانش به جشن عروسى فاطمه روشنمى شد. چه خوب است شما فاطمه را به خانه شوهر بفرستید تا هم دیده زهرا به جمال شویشروشن گردد و سر و سامانى بگیرد و هم ما از این پیوند فرخنده شادمان گردیم ؟ اتفاقاعلى هم چنین خواسته است
.
پیغمبر فرمود: پس چرا على چیزى نگفت ؟ ما منتظربودیم تا او خود همسرش را بخواهد
.
من گفتم : اى رسول خدا(ص )! شرم مانع منبود
.
پس رو به زنان خود كرد و فرمود: چه كسانى اینجاحاضرند؟

ام سلمه گفت : من و زینب و فلانى و فلانى ...
فرمود: پس هماكنون حجره اى براى دختر و پسر عمویم آماده كنید. ام سلمه پرسید: كدام حجره ؟فرمود: حجره خودت مناسبتر است . به زنها هم فرمود كه برخیزند و مقدمات جشن عروسى راآماده كنند
.
قال على (ع ):... فاقمت قعد ذلك شهرا اصلى معرسول الله (ص ) و ارجع الى منزلى و لا اذكر شیئا من امر فاطمه ثم قلن ازواج رسولالله (ص ) الا نطلب لك من رسول الله (ص ) دخول فاطمه علیك ؟ فقلت افعلن ، فدخلنعلیه فقالتام ایمن : یا رسول الله (ص )! لو ان خدیجهباقیه لقرت عینها بزفاف فاطمه و ان علیا یرید اهله ، فقر عین فاطمه ببعلها و اجمعشملها و قر عیوننا بذلك
.
فقال : فما بال على لایطلب منى زوجته ؟ فقد كنا نتوقعذلك منه
...
فقلت : الحیاه یمنعنى یا رسول الله (ص
(
فالتفت الى النسا فقال : من ههنا؟ فقالت ام سلمه : انا ام سلمه و هذه زینب و هذه فلانه و فلانه ، فقالرسول الله (ص ) هیئوا لابنتى و ابن عمى فى حجرى بیتا
.
فقالت ام سلمه : فى الىحجره یا رسول الله (ص )؟ فقال رسول الله (ص ): فى حجرتك و امر نساه ان یزین و یصلحنمن شانها
....
عطر ویژه

ام سلمه نزد فاطمه رفت از وى پرسید: آیااز عطریات و بوى خوش ‍ چیزى اندوخته دارى ؟
فرمود: آرى ، سپس برخاست و رفت و باخود شیشه اى همراه آورد و قدرى از محتواى آن را در كف دست ام سلمه ریخت . ام سلمهگفت : بوى خوشى از آن استشمام كردم كه هرگز مانند آن نبوییده بودم . از فاطمهپرسیدم : این بوى خوش را از كجا تهیه كردى ؟
فرمود: هنگامىكهدحیه كلبىبه دیدار پدرم مى آمد، پدرم مى فرمود: زیراندزى براى عموى خود بگسترم ،دحیهبر آن مى نشست و چونبرمى خاست از لباسهایش چیزى فرو مى ریخت و من به امر پدرم آنها را جمع كرده و دروناین شیشه نگهدارى مى نمودم .
)بعدها
) این جهت را از رسول خدا پرسیدم ،فرمود: او دحیه كلبى نبود، بلكه جبرئیل بو كه شبیه او به دیدارم مى آمد. و آنچه ازبالهاى او فرو مى ریخت ، عنبر بود
.
قال على (ع ):... قالت ام سلمه : فسالت فاطمه، هل عندك طیب ادخر تیه لنفسك ؟ قالت : نعم ، فاتت بقاروره فسكبت منها فى راحتىفشممت منها رائحه ما شمت مثلها قط، فقلت : ما هذا؟ فقالت : كان دحیه الكلبى یدخلعلى رسول الله (ص ) فیقول لى یا فاطمه ؟

هات الوساده فاطرحیها لعمكفاطرح له الوساده فیجلس علیها، فاذات نهض سقط من بین ثیابه شىفیامرنى بجعه ، فسال على رسول الله (ص ) عن ذلك ، فقال : هوعنبر یسقط من اجنحه جبرئیل .
ولیمه

شبى كه مى خواستند عروس را بهخانه شویش ببرند پیامبر خدا(ص ) فرمود:
على ! براى همسرت ولیمه اى نیكو فراهمكن . سپس فرمود: گوشت و نان نزد ما هست ، شما فقط روغن وخرماتهیه كنید.
من روغن و خرما تهیه كردم و حضرت هم گوسفندى به همراه نانفراوان فرستاد و خود نیز آستینها را بالا زد و با دست مبارك خرماها را از میان مىشكافت و (پس از جدا كردن هسته ) آنها را درون روغن مى ریخت . هنگامى كه خوراكحیس(غذایى آمیخته از آرد و خرما و روغن ) آماده شد به منفرمود: هر كه را مى خواهى دعوت كن
.
قال على (ع ): ثم قال لى رسول الله (ص ): یا على ! اصنع لا هلك طعامافاضلا ثم قال : من عندنا اللحم و الخبز و علیك التمر و السمن
.
فاشتریت تمرا وسمنا فحسر رسول الله (ص ) عن ذراعه و جعل یشدخ التمر فى السمن حتى اتخذه حیسا و بعثالینا كبشا سمینا فذبح و خبز لنا خبز كثیر، ثم قال لى رسول الله (ص:( ادع من احببت

میهمانى

من به مسجد آمدم (تا كسانى رابراى شركت در ولیمه فاطمه دعوت كنم ) دیدم مسجد از جمعیت موج مى زند. خواستم از آنمیان عده اى را به میهمانى بخوانم و بقیه را واگذارم اما از این كار شرم كردم وتبعیض را روا ندانستم به ناچار بر بالاى بلندى مسجد ایستادم و بانگ برداشتم كه : بهمیهمانى ولیمه فاطمه حاضر شوید.
مردم دسته دسته به راه افتادند. من از كثرت مردمو اندك بودن غذا خجالت كشیدم و ترسیدم كه به كمبود غذا مواجه شوم . رسول خدا(ص)متوجه نگرانى من شد و فرمود: على ! من دعا مى كنم تا غذا بابركت شود
.
شمار میهمانان بیش از چهار هزار نفر بود كه به بركت دعاىپیغمبر همه از خوراكى و نوشیدنى سیر شدند و در حالى كه دعا گوى ما بودند، خانه راترك كردند، و با این همه ، چیزى از اصل غذا كاسته نشد. در پایان رسول گرامى كاسههاى متعدد خواست و آنها را از خوراكى انباشت و به خانه هاى همسران خویش فرستاد. سپسفرمود تا كاسه دیگرى آوردند، آن را هم پر از غذا كرد و گفت : این ظرف هم از فاطمه و شویش باشد
.
قالعلى (ع ):... فاتیت المسجد و هو مشحن بالصحابه فاحییت ان اشخص قوما و ادع ، ثم صعدت على ربوه هناك ونادیت : اجیبوا الى ولیمه فاطمه ، فاقبل الناس ارسالا، فاستحییت من كثره الناس وقله الطعم ، فعلم رسول الله (ص ) ما تداخلنى ، فقال یا على ! انى سادعوا اللهبالبركه ... فاكل القوم عن آخرهم طعامى و شربوا شرابى و دعوا لى بالبركه و صدروا وهم اكثر من اربعه الاف رجل و لم ینقص من الطعام شى ، ثم دعا رسول الله (ص ) باصحاففملئت و وجه بها الى منازل ازواجه ثم اخذ صحفه و جعل فیها طعاما و قال : هذا لفاطمه و بعلها
.
مهدی از خرم اباد
چهارشنبه 28/9/1386 - 18:11

داستان خواستگاری و ازدواج حضرت علی(ع) و حضرت زهرا(س)

                           
داستان خواستگاری و ازدواج حضرت علی(ع) و حضرت زهرا(س)
 
                  
از زبان حضرت علی(ع)
آغاز
روزى خدمتكارم از من پرسید: آیااز خواستگارى فاطمه خبر دارى ؟ گفتم : نه
گفت : كسانى وىرا از پدرش خواسته اند. اما تعجب است كه پا پیش ‍ نمى گذارى و فاطمه را از رسولخدا(ص ) نمى خواهى ؟!
گفتم : من چیزى ندارم كه با آن تشكیل خانواده دهم
.
گفت : اگر تو نزد رسول خدا(ص ) شوى (من مطمئنم كه ) فاطمه را به تو تزویج خواهدكرد
.
به خدا سوگند، آن كنیز، چندان در گوش من خواند تا جراءت اقدام را در منپدید آورد. و مرا وادار ساخت كه نزد رسول خدا(ص ) بروم
.
قال على : خطبت فاطمه الى رسول الله (ص ) فقالت لى مولاه : هل علمتان فاطمه قد خطبت الى رسول الله (ص ) ؟

قلت : لا .
قالت : فقد خطبت ، فمایمنعك ان تاتى رسول الله (ص ) فیزوجك ؟ فقلت و عندى شى اتزویج به ؟ قالت : انك انجئت الى رسول الله (ص ) زوجك . فوالله ما زالت ترجینى.....

كابین
...
هنگامى كه براى خواستگارى فاطمه رفتم ، مجذوب حشمت و حرمت رسولخدا(ص ) شدم و خاموش در برابر او نشستم ؛ بخدا قسم ، كلمه اى بر زبانم جارىنشد.
رسول خدا(ص ) كه چینن دید پرسید: چه مى خواهى ؟ آیا حاجتى دارى ؟

منهمچنان خاموش ماندم و چیزى نگفتم . دوباره پرسید، و من باز ساكت بودم . تا اینكهبراى بار سوم گفت : شاید براى خواستگارى فاطمه آمده اى؟
گفتم : آرى ، فرمود: آیا جیزى دراى كه آن را كابین زهراسازى؟
گفتم : نه ، یا رسول الله (ص(
فرمود: زرهى را كه به تو دادهبودم ، چه كردى ؟

گفتم : دارم ، اما چندان ارزشى ندارد و بیش از چهار صد درهمبها ندارد.
فرمود: همان را كابین فاطمه قرار بده و بهایش را نزد من بفرست
.
قال على (ع ):... حتى دخلت على رسول الله (ص ) و كانت لهجلاله و هیبه فلما قعدت بین یدیه افحمت فو الله ما استطعت ان اتكلم
.
فقال : ماجا بك ؟ الك حاجه ؟ فسكت
.
فقال : لعلك حئت تخطب فاطمه ؟ فلت : نعم ، قال : فهلعندك من شى تستحلها به ؟

قلت : لا و الله یا رسول الله (ص )! فقال : ما فعلتالدرع التى سلحتكها؟ فقلت : عندى و الذى نفسى بیده انها لحطیمیه ، ما ثمنها الااربعماثه درهم .
قال : قد زوجتكها، فابعث فانها كانت لصداق بنت رسول الله (ص)
  
جهاز مختصر

...
من برخاستم و زره را فروختم و پول آن را به خدمت آوردم و دردامنش ‍ ریختم .
حضرت از من نپرسید كه چند درهم است و من نیز چیزى نگفتم . سپسبلال را صدا زد و مشتى از آن درهمها را به او داد و فرمود: با این پول براى فاطمه عطریات تهیه كن
.
بعد با هر دو دست خود مشتى را برگرفتو به ابوبكر داد و فرمود: از لباس و اثاث منزل آنچه مورد نیاز است خریدارى كن . عمار یاسر و تنى چند از اصحابرا هم همراه او روانه كرد. آنها وارد بازار شدند و هر یك چیزى زا مى پسندید و ضرورىمى دانست ، به ابوبكر نشان مى داد و با موافقت او مى خرید. از چیزهایى كه آن روزخریدند
:
پیراهنى به بهاى هفت درهم و جارقدى به چهار درهم ، قطیفه مشكى بافتخیبر، تخت خوابى بافته از برگ خرما. دو تشك كه از كتان مصرى رویه شده بود كه یكى ازلیف خرما و دیگرى را از پشم گوسفند پر كرده بودند. چهار بالش از چرم طائف كه از علفاذخر)گیاه مخصوصى است در مكه ) پر شده بود. و پرده اىپبشمین و یك قطعه حصیر، بافت هجر (مركز بحرین آن زمان ) و آسیاب دستى و كاسه اىبراى دوشیدن شیر و مشمى براى آب و ابریقى قیر اندود و سبویى بزرگ و سیز رنگ وتعدادى كوزه گلى
.
اشیاء خریدارى شده را نزد رسول الله (ص ) آوردند. حضرت همینطور كه جهاز دخترش را مى دید و آن ها را بررسى و ورنداز مى نمود گفت : خدا به اهل بیت بركت دهد
.
قال على (ع(:... قال رسول الله (ص ) قم فبع الدرع ، فقمت فبعته و اخذت الثمن و دخلت على رسولالله (ص ) فسكبت الدرهم فى ححره فلم یسالنى كم هى ؟ و لا انا اخبرته ، ثم قبض قبضهو دعا بلالا فاعطاه فقال : ابتعغ لفاطمه طیبا، ثم قبض رسول الله (ص ) من الدراهمبكلتا یدیه فاعطاه ابابكر و قال : ابتع لفاطمه ما یصلحها منثیاب و اثاث البیتو اردفه بعمار بن یاسر و بعده من اصحابه . فحضروا السوقفكانوا یعترضون الشى مما یصلح فلا یشترونه حتى یعرضوه على ابى بكر فان استصلحهاشتروه
.
فكان مما اشتروه : قمیص بسبعه دراهم و خمار باربعه دراهم و قطیفه سوداخیبریه و سریر مزمل بشریط و فراشین من خیش مصر حشو احدهما لیف و حشو الاخر من صوف واربع مرافق من ادم الطائف حشوها اذخر و ستر من صوف و حصیر هجرى و رحى للید و مخضبمن نحاس و سقا من ادم و قعب للبن و شن للما و مطهره مزفته و جره خضرا و كیزان خزف
.
حتى اذا استكمل الشرا حمل ابوبكر بعض المتاع و حمل اصحاب رسول الله (ص ) الذینكانوا معه الباقى فلما عرض المتاع على رسول الله (ص ) جعل یقلبه بیده و یقول : بارك الله الاهل البیت.
           مهدی   از  خرم آباد
چهارشنبه 28/9/1386 - 18:9

امام صادق (ع):

 هر چشمی در روز قیامت گریان است مگر چشمی که از حرام اجتناب کند و چشمی که شب را در طاعت خدا بیدار باشد و چشمی که در تاریکی شب از خشیت خدا گریه کند.مهدی از خرم آباد

سه شنبه 27/9/1386 - 8:26




ادامه از
1 ـ بینات‌:
مفهوم‌ (بینات‌) را می‌توانی‌ از كتاب‌ لغت‌ هم‌ به‌دست‌ بیاوری‌، كه‌ حقایق‌ روشن‌ و روشن‌ كننده‌ را (بینه‌)می‌گویند. این‌ مفهوم‌، مصادیق‌ و نمونه‌های‌ زیادی‌ دارد. بیان‌ و استدلال‌، سیره‌ و برخورد و عمل‌ و معجزات‌و كرامات‌ و نشانه‌های‌ وحی‌ و اخبار ادیان‌ گذشته‌، همه‌ مصادیق‌ بینات‌ هستند.
معجزات‌ هم‌، روشنگر ارتباط (ولی‌) و رسول‌ با حق‌ است‌. و در رابطه‌ با معجزه‌، این‌ مختصر را می‌گویم‌ كه‌در برابر شبهه‌ها و وسوسه‌ها مسلح‌ باشی‌; چون‌ معجزات‌، مخالف‌ عقل‌ و علم‌ نیست‌ تمامی‌ هستی‌،معجزه‌یی‌ است‌ كه‌ ما با آن‌ مأنوس‌ شده‌ایم‌ و تمام‌ معجزات‌، طبیعت‌هایی‌ است‌ كه‌ هنوز با آن‌ها آشنا ومانوس‌ نشده‌ایم‌. طبیعت‌، معجزه‌ی‌ مأنوس‌ و (معجزه‌)، طبیعت‌ مجهول‌ و نامأنوس‌ است‌. با این‌ توضیح‌، دربرابر شبهه‌ها می‌توانی‌ مقاوم‌ و مهاجم‌ باشی‌.
این‌ حقایق‌ روشن‌ و روشنگر را می‌توان‌ از دو راه‌ به‌دست‌ آورد. از راه‌ (قدر) انسان‌ و از راه‌ تحقیق‌ ومطالعه‌.

راه‌ اول‌، راه‌ نزدیك‌ و پر باری‌ است‌ كه‌ (امیین‌) و بی‌سوادها هم‌ آن‌ را می‌فهمند. چون‌ هر كس‌ از خودش‌درك‌ حضوری‌ و بی‌واسطه‌ دارد. چون‌ درك‌ تو از یك‌ لیوان‌ یا ستاره‌ و خورشید، درك‌ حسی‌ و باواسطه‌ است‌.ولی‌ درك‌ تو، از این‌كه‌ این‌ها را درك‌ كرده‌یی‌ و از این‌كه‌ در ذهن‌ تو منعكس‌ شده‌، (درك‌ حضوری‌) وبی‌واسطه‌ است‌. و همین‌ ادراك‌ حضوری‌ و بی‌واسطه‌، دست‌مایه‌ی‌ (تفكر) و (غذای‌ فكر) تو می‌شود. چون‌تو با شناخت‌ ارزش‌ خودت‌ و با مقایسه‌ی‌ محرك‌ها و مؤثرهایی‌ كه‌ تو را همیشه‌ راه‌ می‌اندازند و شاد و یارنجور می‌كنند، با قدر و ارزش‌ خودت‌، در برابر كشش‌هاو حالت‌های‌ طبیعی‌ خودت‌ می‌ایستی‌ و حساب‌می‌كنی‌، كه‌ چرا خودت‌ را برای‌ این‌هایی‌ كه‌ برای‌ تو بوده‌اند، فدا كرده‌یی‌. و چرا از صبح‌ تا شام‌، به‌ خاطرآدم‌هایی‌ مثل‌ خودت‌ و یا دنیایی‌ پایین‌تر از خودت‌، دویده‌یی‌
انسان‌ با مقایسه‌ی‌ محرك‌ها با خودش‌، از بند آن‌ها آزاد می‌شود و بت‌هایش‌ را می‌شكند. و (خودشناسی‌)،یعنی‌ این‌كه‌ تو با این‌ استعداد و امكان‌، چرا به‌ خاطر دنیای‌ بی‌جان‌ و یا آدم‌ها و فرعون‌ها و طاغوت‌هایی‌ كه‌مثل‌ تو هستند، سوخته‌یی‌ و ساخته‌یی‌. تو خودت‌ را با تأثیری‌ كه‌ از هر چیز احساس‌ می‌كنی‌، اندازه‌ بگیر ومقایسه‌ كن‌، كه‌ این‌ چیز ارزش‌ را داشته‌ ویا جهل‌ و غفلت‌ تو، او را بزرگ‌ كرده‌ است‌.
پسرم‌، محمد اگر تمامی‌ آن‌چه‌ را كه‌ همه‌ی‌ آدم‌ها در طول‌ تاریخ‌ به‌دست‌ آورده‌اند، و اگر تمامی‌ ثروت‌ وقدرت‌ و رفاه‌ و لذت‌ تمامی‌ آن‌ها را، تو به‌ تنهایی‌ صاحب‌ شوی‌، بدان‌، این‌ همه‌ از تو كوچك‌تر وبی‌ارزش‌تر است‌، كه‌ تو یك‌ لحظه‌ات‌ را برای‌ آن‌ فدا كنی‌ این‌ها همه‌، برای‌ تو و به‌خاطر تو بوده‌اند وسزاوار نیست‌ كه‌ تو عمر خودت‌ و وجود خودت‌ را برای‌ آن‌ها بگذاری‌; كه‌ امام‌ اولیاء، (علی‌) می‌فرمود ـ وبا تعبیرهای‌ گوناگون‌ می‌فرمود ـ : (به‌ خدا، دنیای‌ شما در نظر من‌، از آب‌ بینی‌ بز، از استخوان‌ لیسیده‌ دردست‌ جذامی‌، از یك‌ لنگه‌ كفش‌ پاره‌، بی‌ارزش‌تر است‌; (الا ان‌ اقیم‌ حق( او أدفع‌ باطلا)،(14) مگر این‌كه‌ حقی‌ رابه‌ پا و یا باطلی‌ را سرنگون‌ سازم‌.)
تمامی‌ هستی‌ به‌ تو منتهی‌ می‌شود و تو باید به‌ خدای‌ هستی‌ منتهی‌ شوی‌:(ان‌ الی‌ ربك‌ المنتهی‌);(15) كه‌ این‌آیه‌ درخور تأمل‌ بسیار است‌.
بابا در این‌ نكته‌ تأمل‌ كن‌، ببین‌ در برابر آن‌چه‌ به‌دست‌ می‌آوری‌، چه‌ از دست‌ می‌دهی‌. در این‌ محاسبه‌،خودت‌ را در نظر بگیر. تمام‌ باخت‌ ما از این‌ جاست‌ كه‌ خودمان‌ را به‌ حساب‌ نمی‌آوریم‌ فقط حساب‌ می‌كنیم‌چه‌ به‌دست‌ آورده‌ایم‌ و نمی‌بینیم‌ چه‌ از دست‌ داده‌ایم‌. آن‌چه‌ افتخار پیرزن‌های‌ مهربان‌ و ساده‌ و بی‌توجه‌است‌، همان‌ رنج‌ و غصه‌ی‌ تاجری‌ است‌ كه‌ می‌داند چه‌ از دست‌ رفته‌ و از جلوه‌های‌ بدست‌ آمده‌ مغرورنمی‌شود.(16)
كسی‌ كه‌ این‌ تأمل‌ را كامل‌ كند، از دنیا خارج‌ می‌شود، پیش‌ از آن‌كه‌ از آن‌ خارج‌ شده‌ باشد كه‌: (موتوا قبل‌ان‌ تموتوا)، سفارش‌ رسول‌ است‌. و این‌ چنین‌ وجودی‌، اگر در دنیا داخل‌ شود، اسیر نمی‌شود كه‌ امیر است‌ وحاكم‌ است‌.
(زهد) در دنیا و (آزادی‌) از جلوه‌ها و كشش‌ها، برای‌ كسانی‌ میسر است‌ كه‌ (قدر) خود و ارزش‌ خود را درنظر گرفته‌اند. این‌ها با تمامی‌ شهود عالم‌ و حضور دارایی‌ها و امكان‌ها و لذت‌ها و قدرت‌ها، قانع‌ نمی‌شوند وبه‌ (غیب‌) ایمان‌ می‌آورند: (یؤمنون‌ بالغیب‌);(17) چون‌ این‌ قطره‌ها، عطش‌ بزرگ‌ آن‌ها را سیراب‌ نمی‌كند.
از خودمان‌ بگذر، كه‌ (غیب‌) ما یك‌ توپ‌، یك‌ دوچرخه‌، یك‌ ماشین‌، یك‌ خانه‌ و یك‌ زن‌ است‌، كه‌ دنبال‌ آن‌هاهستیم‌. ولی‌ غیب‌ (علی‌) و رسول‌، چیز دیگری‌ است‌. حتی‌ بهشت‌ و جهنم‌ برای‌ آن‌ها (غیب‌) نیست‌، كه‌مشهود است‌. این‌ همه‌، در چشم‌ آن‌ها و در حضور آن‌هاست‌. (غیب‌) آن‌ها، غیب‌ ذات‌ است‌; دیگر دنیا، برای‌آن‌ها محجوب‌ و پنهان‌ نیست‌. كه‌ علی‌ (ع‌) می‌فرمود: (لو كشف‌ الغطاء ماازددت‌ یقین();(18) اگر پرده‌ها كناربرود، من‌ یقینی‌ تازه‌ به‌دست‌ نمی‌آورم‌.
در معنای‌ غیب‌ در سوره‌ی‌ بقره‌، در (یؤمنون‌ بالغیب‌) تأمل‌ كن‌. گرچه‌ (غیب‌) را به‌ امام‌ زمان‌ و جهنم‌تفسیر كرده‌اند، ولی‌ این‌ها مصادیق‌ غیب‌ هستند. چون‌ (غیب‌) امام‌ زمان‌ و (علی‌) چیز دیگری‌ است‌ و شهودو غیب‌ نسبت‌ به‌ افراد تفاوت‌ دارد. و در سوره‌ی‌ بقره‌، ادامه‌ی‌ آیه‌ نشان‌ می‌دهد كه‌ غیب‌ چیست‌; چون‌ادامه‌ی‌ ایمان‌ به‌ غیب‌، اقامه‌ی‌ نماز آمده‌، كه‌ نماز پیوند این‌ وجود مؤمن‌ و معتقد به‌ غیب‌، با این‌ حقیقت‌پنهان‌ است‌.
ایمان‌ به‌ (قدر) انسان‌ و ارزش‌ او، او را به‌ سوی‌ خدا می‌كشاند و ضرورت‌ خدا از ضرورت‌ آب‌ و هوا برای‌ تومحسوس‌تر می‌شود. و ایمان‌ به‌ غیب‌، برای‌ تو كه‌ شهود عالم‌، دلت‌ را پر نكرده‌ و ایمان‌ به‌ روز دیگر، كه‌ به‌امروز قانع‌ نیستی‌ و ایمان‌ به‌ وحی‌، به‌ دنبال‌ می‌آیند. انسان‌ با شناخت‌ (قدر) و استعدادهای‌ خود، به‌ مقدار(استمرار) و ادامه‌ی‌ خود و به‌ جهان‌ دیگر روی‌ می‌آورد. همان‌طور كه‌ از استعدادهای‌ اضافی‌ بچه‌ در رحم‌مادر، می‌توان‌ به‌ استمرار او و جهان‌ دیگر راه‌ یافت‌. و در این‌ مجموعه‌ی‌ عظیم‌ هستی‌ است‌، كه‌ انسان‌ باهدف‌ بالاتر از وجود خویش‌ و جهت‌ عالی‌تر، به‌ رسول‌ و (ولی‌) روی‌ می‌آورد. این‌ دو نكته‌، (جایگاه‌)انسانی‌ كه‌ در تمامی‌ هستی‌ مطرح‌ است‌، نه‌ در یك‌ كشور; و با (هدف‌) بالاتر از خود همراه‌ است‌،نه‌ لذت‌ وقدرت‌ و رفاه‌. آن‌ جایگاه‌ و این هدف‌، نیاز به‌ حكومت‌ و رهبری‌ رسول‌ وامام‌ معصوم‌ را نشان‌ می‌دهد.كسانی‌ كه‌ خود را از دست‌ می‌دهند، هیچ‌ ایمانی‌ نخواهند داشت‌: (الذین‌ خسروا انفسهم‌ فهم‌ لا یؤمنون‌);(19)هیچ‌گونه‌ ایمانی‌ نه‌ به‌ الله‌، نه‌ به‌ غیب‌، نه‌ به‌ یوم‌ الاخر ونه‌ به‌ وحی‌. كه‌ تمامی‌ این‌ ایمان‌ها در گرو ایمان‌ به‌(قدر) انسان‌ و در گرو شناخت‌ انسان‌ از خویش‌ است‌. كسی‌ كه‌ خودش‌ را باور نكرده‌، مثل‌ انسانی‌ می‌ماند كه‌به‌ روزی‌ پنج‌ ریال‌ قانع‌ است‌ و خیال‌ می‌كند كه‌ شق‌القمر كرده‌ همین‌كه‌ ارزش‌ خودش‌ را فهمید، می‌بینی‌كه‌ آرام‌ نمی‌گیرد، حتی‌ هجرت‌ می‌كند و به‌ آن‌جایی‌ روی‌ می‌آورد كه‌ حقوقش‌ را بگیرد.
مهدی از خرم آباد
دوشنبه 26/9/1386 - 21:24

اهمیت آیه الکرسی

 حضرت علی علیه السّلام میفرماید:از پیامبر(ص) شنیدم كه میفرمودند:

كسی را كه بعد از هر نماز واجب بخواند چیزى مانع وى نمی شود كه داخل بهشت شود مگر موت. 

كسی كه آیة الكرسى را در موقع خواب خود بخواند خدا او را با همسایه و همسایه همسایه‏اش در امان خواهد داشت (از بلاهای زلزله و حوادث طبیعی و از دزد و ...) 

 یا علی! حضرت آدم سید بشر ،علی بدون اینكه فخرى باشد سید عرب، سلمان سید فارس ،بلال سید حبشه، كوه طور سید كوهها ، سدر سید درخت‏ها،ماه‏هاى حرام سید ماهها؟،روزجمعه سید روزها، سید هر كلام: قرآن سید قرآن: آیة الكرسى میباشد

 

 یا علی! در آیة- الكرسى پنجاه كلمه است كه هر كلمه‏اى داراى پنجاه بركت میباشد از پیامبر گرامى اسلام( ص) نقل شده است كه از ابى بن كعب سؤال كرد و فرمود: كدام آیه برترین آیه كتاب اللَّه است؟ عرض كرد: اللَّهُ لا إِلهَ إِلَّا هُوَ الْحَیُّ الْقَیُّومُ،  پیامبر (ص) دست بر سینه او زد و فرمود: دانش بر تو گوارا باد، سوگند به كسى كه جان محمد (ص) در دست او است این آیه داراى دو زبان و دو لب است كه در پایه عرش الهى تسبیح و تقدیس خدا مى‏گوید

مهدی از خرم آباد

دوشنبه 26/9/1386 - 21:13