تعداد مطالب : 2586
تعداد نظرات : 2637
زمان آخرین مطلب : 7روز قبل

آقا! دوباره مثل همان سال های پیش    
  امسال هم، بدون تو تحویل گشته است

روزها نو نشده، کهنه تر از دیروز است      

گر کند یوسف زهرا (س) نظری، نوروز است. 
لحظه ها در تپش تاب و تب آمدنش    

آسمان، چشم به راه قدمش، هر روز است. 
ای خدا! کاش بود، سال نوام عید فرج    

که نگاهم نگران، منتظر آن روز است.

 

جمعه 3/1/1397 - 15:41

قلب مرا ز خانه تکانی معاف کن 

بگذار روی شیشه بماند غبار تو

امسال که هیچ به درد ظهورت نخورده ام

سال بعد خدا کند که بیایم به کار تو

جمعه 25/12/1396 - 9:36


سلام.

دلتنگم آقا ؛ دلتنگ دیدنت ؛ دلتنگ شنیدن صدای انا المهدی ت ...
تا کجای عمر باید هر شب درانتظار تو ستاره بشماریم٬ تا کدام روز و ماه باید مسافر دنیای غفلت ها باشیم ٬ یامولا !

بیا ٬ که سقف آسمان زندگیمان را ابر جهل و فساد پوشاند !بیا٬ که زمین تشنه باران است ! بیا ٬ که جگرهایمان را فراق٬رنگ سرخش را باخته است ٬ بیا از درون سوخته ایم ٬ مولا بیا ای مرهم دلهای خسته !

نمی دانم قلم سنگی برای دوری توچه می نویسد ٬ ولی همین را می دانم که او نیز هجاهای نام تو را دوست دارد و بی معطلی می نگارد . بیا ٬ که قلب شیشه ای انتظارمان در هر بار ترکی برمی دارد و صبرمان راخزان به یغما می برد .

بلندای پرواز خورشید را که می بینم این سوال در ذهنم می روید ٬ که آشیانه خورشیدکجاست؟

کبوتران سپیدبال که نشانه های آرامش آسمانند ٬ شبانگاهان در آغوش مهربان لانه ها ٬ اندام جان را در بستر آرامش می نهند٬ عقابها که سلاطین آسمانند در یورش تاریکی ها دل به سکوت می سپارند و در دل کوهساران تمنای دستان پر محبت شب را دارند اما خورشید آشیانه اش کجاست؟

در کدامین بستر مهربانی ٬ دل پرخروشش به آرامش می نشیند؟

یک روز با خورشید همسفر شدم . دانستم که غروبش افسانه ای بیش نیست و مغرب و مشرق ٬ جز خطوط خیالی نیستند .

خورشید هرگز غروب نمی کند ٬ خورشید معنای روشن طلوع است .

اما آشیانه خورشید رایافتم ٬ دل مردی چون مهدی (ع)!!! این دل شماست ٬ که معبد خورشید است و این دل شماست که حلقه اتصال چشمه خورشید با نور پاکی و طراوت است .

اگر روزنه ای در دل توبگشایم ٬ خواهم دید که هزاران خورشید در آن سر به سجاده نورانیت گذارده اند و هرخورشید به گونه ای اشعه رحمت و برکت را به هر سو می پراکند.

آری ! می شناسمت ٬سالهاست که همتای تو را ندیده ام ٬ من موجودی هستم که از فرسنگها عقب تر آمده ام وچون به تو رسیده ام همراهت شده ام . پا به پای تو می آیم . تو را میشناسم.

جمعه 11/12/1396 - 9:51

چه تکلیفِ سنگینی است:
” بلا تکلیفی ”
وقتی که نمیدانم منتظرت ماندم
یا فقط خودم را به انتظار زده‌ام آقا...

جمعه 4/12/1396 - 18:3

همه در جست‌وجوی کوی تواند، بی‌ آن‌که خوب تو را شناخته باشند
همه در هوای روی بهارند؛ بی آن‌که از غصه زمستان، به تنگ آمده باشند
همه در غربت شب، خوابیده‌اند، بی آن‌که از صدای خروس سحری سراغ بگیرند
پهنای شهر را وجب به وجب، گام به گام، کاویده‌ام
می‌گویند تو گشایشی. فرج تویی
این گشایش باید شبیه یک گلستان باشد، پر از جوانه‌های صداقت
جایی برای تبسم بی‌دغدغه
من منتظرم
قصه شوق، محال است به تقریر آید
کسی چه می‌داند راز رسیدن، در دل یک مشتاق که مهجور مانده است چیست؟
کسی چه می‌داند جز دل روشن تو؟
ما از رفتن، تمنای رسیدن داریم و کوی مهدی خدا، انگار نزدیک است؛
زیر پلک یک ندبه، روی آواز یک سجاده و بر بلندای شکفتن یک صبح آدینه
از رو به روی خانه کعبه، صدایمان زده‌ای که: من گنجینه خدایم؛ اوج آرزوهای دیرینه، با سیرتی شبیه محمد(ص)
با شوری به وسعت دلتنگی و با جشنی از جنس خوش‌بختی
عدالت، میوه درخت ظهور است که با دست‌های نیرومند و آسمانی تو غرس می‌شود
عدالت، یعنی برآمدن و تابیدن ماه برای همه چشم‌ها؛ حتی نابینا‌ها و شب‌پره‌ها
نزدیک‌تر می‌شوی، قرآن می‌خوانی و لبخند می‌زنی
من همان رؤیای صادقه‌ام که در قلب خدا تعبیر شد و اینک تعبیر رؤیای خدا در سرزمین سوخته انسان
از تولد حرف می‌زنی
تولد دوباره روزی‌‌های معنوی و مادی
تولد دیگر باره جان‌های عاشق سرفرازی
مکث دیدار و زیبایی بر دشت خشک بی‌کسی و تنهایی
حضور پیوسته باران بر کام‌های تشنه ابدی
از راه می‌رسی، بیدار می‌شویم، راه می‌رویم
و همه سرزمین‌های نرفته دانش و اندیشه، در کنار خاک پای تو، بر ما مکشوف می‌شود
به جزای ستم‌ها که بر خلایق مظلوم، آوار گشته بود بر سر ظالمان، غضب می‌باری و شیوه نوازش را ترویج می‌کنی.
در انتظار توییم...

جمعه 20/11/1396 - 17:30


چه غریبونه گذشتند جمعه های سوت و کور

هنوز اما نرسیدی ای تجلی ظهور

با تو ام، با تو که گفتی، تکیه گاه عاشقایی

میدونم یه دنیا نوری، ساده ای، بی انتهایی

مث لالایی بارون، تو کویر بی صدایی

تو خود عشقی، میدونم، ناجی فاصله هایی

تو همون حس غریبی که همیشه با منی

تو بهوونه یه هر عاشق باسه زنده بودنی

تو امید انتظاری تو دلای ناامید

مثل دیدن ستاره تو شبای ناپدید

عمریه دلم گرفته گله دارم از جدایی

غایب همیشه حاضر تو کجایی، تو کجایی

تو کجایی، تو کجایی

جمعه 13/11/1396 - 10:43

میان هوس و نفس جنگ می شود

دلم چشم به هم زدنی سنگ می شود

آقا ببخش بس که دلم گرم زندگی است

کمتر دلم برای شما تنگ می شود

اللهم عجل لولیک الفرج

 

جمعه 6/11/1396 - 11:23

می‏گویند: چشم هایى هست كه تو را می ‏بینند؛ دل هایى هست كه تو را می ‏پرستند؛ پاهایى هست كه با یاد تو دست افشان‏اند؛ دست هایى هست كه بر مهر تو پاى می ‏فشارند.
می ‏گویند: تو از همه پدرها مهربان ‏ترى، می ‏گویند هر اشكى از چشم یتیمى جدا می ‏شود بر دامان مهر تو می ‏ریزد.
می ‏گویند ... می ‏گویند تو نیز گریانى!
اى باغ آرزوهاى من! مرا ببخش كه آداب نجوا نمی ‏دانم.
مرا ببخش كه در پرده خیالم، رشته كلمات، سر رشته خود را از كف داده ‏اند و نه از این رشته سر می ‏تابند و نه سر رشته را می ‏یابند


 این آن لحظه ایست كه ما در خسرانیم ،چه مومن ،چه كافر ، چه خوب ، چه بد چه و چه وچه . . . . . . . ، كه از آن جمال بی مثال و آفتاب وصال بدوریم و محروم ، ماییم كه در صحرای بی آب و علف دنیا ، غریب و بی كس فتاده ایم و دست غفلت بدل نهاده، هر كس سویی فتاده .

جمعه 29/10/1396 - 9:35

در کدامین شب کوفه باز خواهی گشت؟
در کدامین اوج
در کدامین عروج
چشم به راه آمدنت،
در پس تمامی دریچه های زمین ایستاده ام
چقدر دلم تنگ شده است!
و چشم هایم چه بزرگ شده اند!
و نطفه یک سؤال که در سرم بارور می شود!
پس تو کی می آیی؟
تو ای وسعت بیداری
ای همه دریایی،
که دلم لبریز از عطش های بیابانی است.


اگر او را ببینم
جسارت گفتن؟! دیدن و پرواز ... فقط همین
اگر او را ببینم به او می گویم:
دریا به دریا،
کوه به کوه، صحرا به صحرا
در انتظار تو پیمودم
اگر او را ببینم به او می گویم:
گفته بودم چو بیایی غم دل با تو بگویم
چه بگویم که غم از دل برود چون تو بیایی
اگر او را ببینم به او می گویم:
بابی انت و امی فداک
اگر او را ببینم به او می گویم:
چه بگویم ؟ باید از غم نگفتن ها گفت...
اگر او را ببینم به او می گویم:
مولای من اکنون این دل های مشتاق در انتظار عدل توأند.
در انتظار جوانه زدن کلمه حق، ای ستاره عدل بیا و چشم دلمان را به قدومت روشن کن .
اگر او را ببینم به او می گویم:
... جمعه ها صدها نگاه بر آسمان خیره می شوند.
جمعه ها هزاران دل منتظر، از شوق به سرآمدن انتظار، در قفس تنگ سینه برایت می تپند.
ای صاحب جمعه ها! بیا و دلتنگی غروب جمعه ها را بر طرف ساز.

اگر او را ببینم به او می گویم:
بیا که علوم، سرگردان سر برآوردن هستند، امّا نمی دانند مسیر و صراط کجاست؟
اگر او را ببینم به او می گویم:
ای راهبر انسان های در راه مانده! در ساحل پیروزی چشم به راه توییم و فریاد می کشیم که: مهدیا ... بیا

اگر او را ببینم به او می گویم:
به تو می اندیشم
من در این تنهایی
به تو می اندیشم
بی تو در تک تک گل های بهار
بی تو در زمزمه بین گل و سبزه و آب
به تو می اندیشم
بعد تو؛
یک یک گل ها خشکید
بعد تو کاج بلند،
صبحگاهان به صدای خوش باد،
هیچ لبیک نگفت
و قناری در باغ،
مرد در گوشه سرد و تاریک
و درخت گل سرخ،
قهر کرد با همه اهل زمین
به تو می اندیشم!
کاش می شد که سرانجام تو را می دیدیم
و تو با عطر گل یاس به ما می گفتی
که محبت زیباست
که درخت گل سرخ
هر کجا
می تواند باشد
و گل شادی هر سو
تا ابد زنده و شاداب
می زند گلبرگی
بر سر دخترک شاه و فقیر
و زمان خوبی
تا ابدیت جاریست
کاش می شد که سرانجام
تو را می دیدم .
به تو می اندیشم

جمعه 22/10/1396 - 12:59

به روی ندیده ات قسم چشمان عاشقم در پی واژه ای می گردند تا نامت را صدا كنند ...

اما چه كند واژه ها و چه بی معناست هر واژه ای در برابر معنای وجودت ...

از مهربانی « م » می چینم ...

از هدایت « ه » را ...

از دادگری « د » را ...

و از یوسف گمگشته « ی » را ...

و گاهی كه دلم به اندازه ی تمام غروب ها می گیرد ...

و من از تراكم سیاه ابرها می ترسم ...

و هیچ كس مهربانتر از تو نیست صدا می زنم ...

كجاست آن یوسف گمگشته مهربانی كه چراغ هدایت به دست در زمین دادگری كند ؟

كجاست مهـدی ... ؟

مرا در یاب ...

در انتظارت هستم و خواهم بود ... بیا ...

مهدیا دل شكسته ام را به تو می سپارم ... دلدارم تو باش

 

"اللهم عجل لولیک الفرج"

جمعه 15/10/1396 - 16:8