saraar ( تعداد مطالب : 38737 ) ( تعداد نظرات : 5230 )
بنای باشكوه ایرانى که جزء عجایب هفت گانه ی دنیا نشد
بنای باشكوه ایرانى که جزء عجایب هفت گانه ی دنیا نشد


بنایی با معماری‌ خاصی در «نقش رستم» وجود دارد كه از زمان حمله اعراب به ایران به اشتباه، نام «كعبه زرتشت» را به آن دادند، چون كاربرد واقعی آن را نمی‌دانستند. آن زمان فكر می‌كردند كه هر دینی باید برای خود بُتكده یا عبادتگاهی داشته باشد، برای همین فكر كردند این بنا هم مركزیت یا كعبه زرتشتیان است.

در کتاب‌های زرتشتی آمده است که حضرت زرتشت «زاراتشترا» در این محل، نیایش می‌کرده است. اعراب، لغت کعبه را از پارسی پهلوی گرفتند. همان‌طور که در زمان داریوش کبیر به كشور «عمان» امروزی «مکه» می‌گفتند؛ بنابراین كلمه مكه نیز فارسی است.

در محاسبه روز نوروز در کتب زرتشتی نوشته شده است که زرتشت در این رصدخانه، محل شروع نوروز را محاسبه کرد. نوروز در روز اول فروردین از محلی شروع می‌شود که اولین اشعه آفتاب در آنجا بتابد. بر اساس برآورد گاهنامه زرتشت، هر 700 سال یک‌بار نوروز از ایران شروع می‌شود. آخرین‌باری که نوروز از ایران شروع شد، 300 سال پیش بود. در سال 1387، نوروز از پاریس و بروکسل و در سال 1388 ار تورنتو و نیویورک شروع شد. سال آینده هم نوروز از محلی بین آلاسکا و هاوایی شروع خواهد شد.

از زمان حمله اعراب به ایران تا به امروز، یعنی قرن بیست و یكم میلادی، كاربرد و تعریف این بنا كشف نشده بود. خوشبختانه پژوهشگر ایرانی «رضا مرادی غیاث‌آبادی» كه تحقیقات فراوانی در زمینه ایران باستان داشته است، نتیجه كشف خود را در كتابی به نام «نظام گاهشماری در چارطاقی‌های ایران» توسط انتشارات «نوید شیراز» به چاپ رسانده و راز این بنا را منتشر كرده است.
تا امروز حدث می‌زدند كاربرد این بنا، محل نگهداری كتاب اوستا و اسناد حكومتی یا محل گنجینه دربار و یا آتشكده معبد بوده است. اما غیاث‌آبادی با تحقیقات خود ثابت كرد این بنا با مقایسه با تمامی بناهای گاهشماری (تقویم) آفتابی در سرتاسر جهان، پیشرفته‌ترین، دقیق‌ترین، و بهترین بنای گاهشماری آفتابی جهان است. این در حالی است كه تا قبل از این بنا هم «چارطاقی‌ها» در نقاط مختلف ایران احداث شده بودند و همین وظیفه را با شیوه‌ای بسیار ساده اما دقیق و حرفه‌ای بر عهده داشتند.

تمامی بناهای گاهشماری آفتابی در جهان فقط می‌توانند روزهای خاصی از سال (مانند روزهای سرفصل) را مشخص كنند و حتی با سال خورشیدی هم تنظیم نیستند. اما این بنا با دقت و علمی كه در ساخت آن اجرا شده، قادر است بسیاری از جزئیات روزهای مختلف سال و ماه‌ها را مشخص كند. زرتشتیان با استفاده از این بنا می‌توانستند بسیاری از مناسبت‌ها و جشن‌های سال را روز به روز دنبال كنند و از زمان دقیق آنها آگاه شوند.

بسیاری از بناهای چارطاقی در سطح كشور (به تصور آتشكده) یا به طور كامل تخریب شده و یا تغییر كاربری داده شده است. ولی خوشبختانه تعدادی هم مانند چارطاقی «نیاسر» و چارطاقی «تفرش»، سالم مانده و برای ما و نسل‌های بعدی باقی مانده‌اند.
زمان آخرین مطلب این کاربر: 1982روز قبل
سه شنبه 4/3/1389 - 18:37
saraar ( تعداد مطالب : 38737 ) ( تعداد نظرات : 5230 )
كتیبه‌های كوتاه بیستون




a



بند 1 1-4 من داریوش، شاه بزرگ، شاه شاهان، شاه پارس، شاه سرزمین‌ها، پسر ویشتاسپ، نوة ارشام، هخامنشی.


بند 2 4-8 داریوش شاه گوید: پدر من ویشتاسپ، پدر ویشتاسپ اَرشام، پدر اَرشام آریارمنه، پدر آریارمنه چیش‌پیش، پدر چیش‌پیش هخامنش است.


بند 3 9-13 داریوش شاه گوید: از این روی ما هخامنشی ‌نامیده می‌شویم. ما از دیرباز بزرگ بوده‌ایم. از دیرباز دودمان ما شاهی بود.


بند 4 13-18 داریوش شاه گوید: هشت تن از دودمان ما پیش از این شاه بودند. من نهمین آنها هستم. ما پشت در پشت (در دو شاخه ؟) شاه بوده‌ایم.



b



این مُـغ گَـئـومـاتَـه است. او به دروغ چنین گفت: “من بـردیـا پسر كورش هستم. من شـاه هستم.”



c



این آثْـریـنَـه است. او به دروغ چنین گفت: “من شـاه خـوزیـه هستم.”



d



این نَـدیـتَـبَـئـیـرَه است. او به دروغ چنین گفت: “من نَـبوكُـدرَچَـرَه (نَـبـوكَـد‌نَـصَـر) پسر نَـبونـید هستم. من شـاه بـابـل هستم.”



e



این فْـرَوَرتیـش است. او به دروغ چنین گفت: “من خْـشَـثْـریتَـه از دودمان اووَخْـشْـتْـرَه (هُـوَخشَـتَـرَه) هستم. من شـاه مـاد هستم.”



f



این مَـرتـی‌یَـه است. او به دروغ چنین گفت: “من ایـمَـنیـش شاه خـوزیـه هستم.”



g



این چیـثْـرَتَـخمَـه است. او به دروغ چنین گفت: “من شـاه سـاگـارتی هستم، از دودمان هُـوَخـشَـتَـرَه.”



h



این وَهـیَـزداتَـه است. او به دروغ چنین گفت: “من بـردیـا پسر كورش هستم. من شـاه هستم.”



i



این اَرخَـه است. او به دروغ چنین گفت: “من نَـبوكُـد‌رَچَرَه (نَـبوكَـدنَـصَـر) پسر نَـبونیـد هستم. من شـاه بـابـل هستم.”



j



این فْـرادَه است. او به دروغ چنین گفت: “من شـاه مـرو هستم.”



k



این سْـكوخَـه/سَـكونخَـه سكـایـی است.
زمان آخرین مطلب این کاربر: 1982روز قبل
سه شنبه 4/3/1389 - 18:31
saraar ( تعداد مطالب : 38737 ) ( تعداد نظرات : 5230 )
ستون پنجم[29]




بند 1 1-14 داریوش شاه گوید: این است آنچه كه من در دومین و سومین سال، پس از آنكه شاه شدم، انجام دادم. سرزمینی به نام خوزیه (عیلام) شورشی شد. یك مرد خوزی به نام «اَتَـمَـئیتَـه» را سردار خود كردند. سپس من سپاه گسیل داشتم. یك مرد پارسیِ پیرو خودم به نام «گَـئوبَـرووَه» را سردار آنان كردم. آنگاه گَـئوبَـرووَه با سپاه رهسپار خوزیه شد. او با خوزیان نبرد كرد. آنگاه گَـئوبَـرووَه خوزیان را بزد و آنان را درهم شكست و سردار آنان را گرفت. او را به نزد من آورد و من او را كشتم. آنگاه این سرزمین از آنِ من شد.
بند 2 14-17 داریوش شاه گوید: آن خوزیان بدپیمان بودند و اهورامزدا از سوی آنان ستوده نمی‌شد.[30] من اهورامزدا را می‌ستودم. بخواست اهورامزدا من با آنان آنگونه كه خواستم بود رفتار كردم.
بند 3 18-20 داریوش شاه گوید: كسی كه اهورامزدا را بستاید؛ چه در زندگانی و چه پس از مردن، آمرزش از آنِ او خواهد بود.
بند 4 20-30 داریوش شاه گوید: آنگاه من با سپاه به سوی سكاییان/ سكستان رهسپار شدم. به دنبال سكاییانِ «خَئودام تیگْرام» (تیزخُود/ با كلاه‌خُود نوك تیز). این سكاییان از پیش من برفتند. چون به رود[31] رسیدم، آنگاه با همة سپاه به آنسوی رفتم. سپس من سكاییان را بسیار بزدم و سردار دیگری از آنان را گرفتم. او دست‌بسته به نزد من آورده شد و من او را كشتم. همچنین سردار آنان به نام «سْـكوخَـه/ سَـكونخَـه» را گرفتند و به نزد من آوردند. آنگاه من سردار دیگری برای آنان برگزیدم. چنانكه خواست من بود. آنگاه آن سرزمین از آنِ من شد.
بند 5 30-33 داریوش شاه گوید: آن سكـاییان بدپیمان/ بی‌وفا بودند و اهورامزدا را نمی‌ستودند. من اهورامزدا را می‌ستودم. بخواست اهورامزدا من با آنان آنگونه كه خواستم بود رفتار كردم.
بند 6 33-36 داریوش شاه گوید: كسی كه اهورامزدا را بستاید؛ چه در زندگانی و چه پس از مردن، آمرزش از آنِ او خواهد بود.
زمان آخرین مطلب این کاربر: 1982روز قبل
سه شنبه 4/3/1389 - 18:31
saraar ( تعداد مطالب : 38737 ) ( تعداد نظرات : 5230 )
ستون چهارم



بند 1 1-2 داریوش شاه گوید: این است آن كاری كه من در بابل انجام دادم.
بند 2 3-31 داریوش شاه گوید: این است آنچه كه من بخواست اهورامزدا در همان یك سالِ پس از پادشاهی انجام دادم. 19 نبرد كردم. بخواست اهورامزدا من آنان را شكست دادم و 9 شاه را دستگیر كردم.
یك مُـغ به نام گَـئومات بود. او به دروغ چنین گفت: “من بـردیـا پسر كـورش هستم.” او پارس را شوراند.
یك خوزی به نام آثْـرینَـه بود. او به دروغ چنین ‌گفت: “من شاه خـوزیـه (عیلام) هستم.” او خـوزیـه را شوراند.
یك بابلی به نام نَـدیتـَبَـئیرَه بود. او به دروغ چنین می‌گفت “من نَبوكُــدرَچَـرَه (نَـبوكَد نَـصَـر) پسر نَـبونید هستم.” او بابل را شوراند.
یك پـارسـی به نام مَـرتی‌یَـه بود. او به دروغ چنین می‌گفت: “من ایمَـنیش شاه خـوزیـه (عیلام) هستم.” او خـوزیـه را شوراند.
یك مادی به نام فْـرَوَرتیـش بود. او به دروغ چنین می‌گفت: “من خَشَثْریتَه از دودمان اووَخْشْتْرَه (هُوَخْشَـتَـرَه) هستم.” او ماد را شوراند.
یك سـاگـاراتی بنام چیـثْـرَتَـخـمَـه بود. او به دروغ چنین می‌گفت: “من شاه سـاگـارتی هستم، از دودمان هوخشـتره هستم.” او سـاگـارتی را شوراند.
یك مروَزی به نام فْـرادَه بود. او به دروغ می‌گفت: “من شاه مرو هستم.” او مرو را شوراند.
یك پـارسـی به نام وَهـیَـزداتَـه بود. او به دروغ چنین می‌گفت: “من بـردیـا پسر كورش هستم.” او پارس را شوراند.
یـك ارمـــنی به نـام اَرخَــه بود. او به دروغ چنیـن می‌گـفت: “مـن نَبوكُـدرَچَـرَه (نَـبوكَـد نَـصَـر) پسر نَبونید هستم.” او بابل را شوراند.
بند 3 31-32 داریوش شاه گوید: داریوش شاه گوید: این 9 شاه را در این نبردها دستگیر كردم.
بند 4 33-36 داریوش شاه گوید: این است سرزمین‌هایی كه شوریدند. دروغ اینان را شورشی كرد و به مردم دروغ گفتند. آنگاه اهورامزدا آنان را به دست من سپرد. من با آنان آنگونه كه خواستم بود، رفتار كردم.
بند 5 36-40 داریوش شاه گوید: تو كه پس از این شاه خواهی شد؛ خود را با همة توان از دروغ پاس دار. اگر چنین می‌اندیشی كه سرزمین من در آسایش باشد؛ مرد دروغزن را سخت گوشمالی ده.
بند 6 40-43 داریوش شاه گوید: این است آنچه كه من كردم. بخواست اهورامزدا در همان یك سال كردم. تویی كه از این پس، این نبشته‌ها را خواهی خواند (/ خواهی شنید؟)؛ آنچه من كرده‌ام ترا باور شود. مباد این را دروغ انگاری.
بند 7 43-45 داریوش شاه گوید: من به شتاب به اهورامزدا روی می‌آورم (اهورامزدا را گواه می‌گیرم) كه آنچه من در همان یك سال كردم، راست است، نه دروغ.
بند 8 45-50 داریوش شاه گوید: بخواست اهورامزدا و من، كارهای زیاد دیگری هم كرده شد كه در این نبشته نوشته نشده است. از آن روی نوشته نشد، مبادا آنكه سپس كسی این نبشته را بخواند و آنچه به دست من انجام شده در نگر او بسیار بیاید و این او را باور نیاید و دروغ پندارد.
بند 9 50-52 داریوش شاه گوید: آنان كه پیش از این شاه بودند؛ تا زنده بودند، چنان كار نكردند كه به دست من و بخواست اهورامزدا در همان یك سال كرده شد.
بند 10 52-56 داریوش شاه گوید: اكنون كارهایی كه به دست من انجام شده را باور دار. آن را به مردم بازگوی و آن را پنهان مكن. اگر این «هَـدوگام» (بیانیه/ گزارش) را پنهان نداری و به مردم باز گویی؛ اهورامزدا ترا یار باشد. دودمان تو افزون شود و دیرزی باشی.
بند 11 57-59 داریوش شاه گوید: اگر این بیانیه را پنهان داری و به مردم باز نگویی؛ اهورامزدا ترا بزند و دودمان برایت نباشد.
بند 12 59-61 داریوش شاه گوید: این است آنچه من كردم. بخواست اهورامزدا در همان یك سال كردم. اهورامزدا (متن عیلامی: «اهورامزدا خدای آریاییان») مرا بپاید و دیگر خدایانی كه هستند.
بند 13 61-67 داریوش شاه گوید: اهورامزدا و دیگر خدایانی كه هستند؛ از آن روی مرا یاری دادند كه من بدپیمان (بی‌وفا؟) نبودم. دروغزن نبودم. شرور (زورگو؟) نبودم. نه من، نه خاندان من. به داد رفتار كردم. نه بر ناتوانان و نه بر توانا خشونت نورزیدم. مردی كه با خانه (تخت‌گاه/ مردم؟) من همراهی كرد؛ او را نیك نواختم و آنكه زیان رسانید؛ او را سخت گوشمال دادم.
بند 14 67-69 داریوش شاه گوید: تو كه از این پس شاه خواهی شد؛ مردی را كه دروغزن است یا آنكه شرور است را دوست مباش. آنان را به سختی گوشمال ده.
بند 15 69-72 داریوش شاه گوید: تویی كه از این پس، این نبشته را كه من نویساندم و این نگاره‌ها را می‌بینی؛ مبادا آنها را تباه سازی. تا آنگاه كه توان داری، آنها را در همین‌گونه نگاهدار.
بند 16 72-76 داریوش شاه گوید: اگر تو این نبشته و یا این نگاره‌ها را ببینی و آنها را تباه نكنی و تا هنگامی كه ترا توانایی هست، نگاهشان داری؛ اهورامزدا ترا یار باشد. دودمان تو افزون شود و دیرزی باشی و اهورامزدا ترا در هر آنچه كنی، كامیاب كند.
بند 17 76-80 داریوش شاه گوید: اگر تو این نبشته و یا این نگاره‌ها را ببینی و تباهشان كنی و تا هنگامی كه توانایی داری، نگاهشان نداری؛ اهورامزدا ترا بزند. ترا دودمان نباشد و هر آنچه كنی، اهورامزدا آنرا براندازد.
بند 18 80-86 داریوش شاه گوید: هنگامی كه من گَـئوماتَـة مُـغ كه خود را بردیا می‌نامید، كشتم؛ اینان مردانی بودند كه در آن هنگام، آنجا بودند. این مردان در آن هنگام همكاری كردند و پیروان من بودند: «ویدَفَـرنا/ وینْـدَفَـرنا» پسر «وایَـسـپارَه» پارسی؛ «اوتـانَـه» پسر «ثـوخـرَه» پارسی؛ «گَئوبَـرووَه» پسر «مَـرَدونی‌یَـه» پارسی؛ «ویدَرنَـه» پسر «بَـگابیگـنَـه» پارسی؛ «بَـگَـبوخـشَـه» پسر «داتووَهـیَـه» پارسی؛ «اَردومَـنیش» پسر «وَهَـئوكَـه» پارسی.
بند 19 86-88 داریوش شاه گوید: تویی كه پس از این شاه خواهی شد؛ دودمان این مردان را به نیكی نگاهداری كن.
بند 20 88-92 داریـوش شـاه گـوید: بخواست اهورامزدا ایـن است نبشته‌ای كه من كردم. افزون بر این به «اَری‌یا» (آریایی)[28]. هم بر روی پوست (پوست درخت/ لوح گِلین) و هم بر روی چرم تصنیف شد. پیكرة خودم را هم برساختم. تبار‌نامه‌ام را هم گزارش كردم. اینها در پیش من نوشته و خوانده شد و گواهی (مُـهر؟) شد. آنگاه من این نبشته را به همه جا در میان سرزمین‌ها فرستادم. مردم یاری كردند
زمان آخرین مطلب این کاربر: 1982روز قبل
سه شنبه 4/3/1389 - 18:31
saraar ( تعداد مطالب : 38737 ) ( تعداد نظرات : 5230 )
ستون سوم

بند 1 1-9 داریوش شاه گوید: سپس من سپاه پارسی را از ری به نزد ویشتاسپ فرستادم. چون این سپاه به نزد ویشتاسپ فرا رسید؛ ویشتاسپ این سپاه را برگرفت و رهسپار شد. در شهری پارتی به نام «پَـتیـگـرَبَـنا» با شورشیان به نبرد شد. اهورامزدا مرا یاری داد. بخواست اهورامزدا ویشتاسپ به سختی سپاه شورشگران را درهم شكست. آنگاه كه این نبرد آغاز شد، از ماه گَـرمَـپَـدَه (گَرماپَـد) 1 روز گذشته بود.
بند 2 9-10 داریوش شاه گوید: سپس آن سرزمین از آنِ من شد. این است آن كاری كه من در پارت انجام دادم.
بند 3 10-19 داریوش شاه گوید: سرزمینی به نام «مَـرگوش» (مرو) بر من شورید. مردی از مرو به نام «فْـرادَه» را به سرداری برگزیدند. سپس من یك پارسیِ پیرو خودم به نام «دادَرشیش»[20] (دادَرشی)، كه شهربان[21] بلخ بود را به رویارویی با او فرستادم و او را چنین گفتم كه برو و سپاهی كه خود را از من نمی‌داند، درهم شكن. پس از آن دادَرشی با سپاه رهسپار شد و با مروزیان نبرد كرد. اهورامزدا مرا یاری داد. بخواست اهورامزدا سپاه من به سختی آن سپاه شورشیان را شكست داد. آنگاه كه نبرد درگرفت، 23 روز از ماه «آثْـری‌یادی‌یَـه» (آثْـریاد) گذشته بود.
بند 4 19-21 داریوش شاه گوید: سپس آن سرزمین از آنِ من شد. این است آن كاری كه من در بلخ انجام دادم.
بند 5 21-28 داریوش شاه گوید: مردی به نام «وَهـیَـزداتَـه» در شهر «تارَوا» در سرزمین «یَـئوتی‌یا» در پارس می‌زیست. او دوباره در پارس آشوب برپا كرد.[22] او چنین به مردم می‌گفت كه من «بَـردی‌یَـه» (بردیا) پسر كورش هستم. سپس سپاه پارسی كه در تختگاه[23] بود و پیش از آن از «یَـدا/ یَـدایا؟»[24] آمده بود، بر من شورید و به سوی وَهـیَـزداتَـه رفت. او در پارس شاه شد.
بند 6 28-40 داریوش شاه گوید: آنگاه من سپاه پارسی و مادی را كه در فرمان من بودند؛ گسیل داشتم. یك پارسی پیرو خودم به نام «اَرتَـ‌وَردی‌یَـه» را سردار آنان كردم. دیگر سپاهیان پارسی به دنبال من، روانة ماد شدند. سپس اَرتَـ‌وَردی‌یَـه با سپاه خود رهسپار پارس شد. آنگاه كه او به شهری به نام «رَخا» در پارس فرا رسید؛ در آنجا آن وَهـیَـزداتَـه كه خود را بردیا می‌نامید، با سپاه خود برای نبرد با اَرتَـ‌وَردی‌یَـه در آمد. سپس به نبرد شدند. اهورامزدا مرا یاری داد. بخواست اهورامزدا سپاه من به سختی سپاه وَهـیَـزداتَـه را درهم شكست. آنگاه كه نبرد در گرفت، 12 روز از ماه ثورَواهَـرَه گذشته بود.
بند 7 40-49 داریوش شاه گوید: سپس وَهـیَـزداتَـه با سواران كمی گریخت و به پَـئـیـشی‌یـا اووادا رفت. در آنجا سپاهی را آماده ساخت و رهسپار شد تا با اَرتَـوَردی‌یَـه نبرد كند. در كوهی به نام «پَـرگَـه» به نبرد شدند. اهورامزدا مرا یاری داد. بخواست اهورامزدا سپاه من به سختی سپاه وَهـیَـزداتَـه را درهم شكست. آنگاه كه نبرد آنان آغاز شد، 5 روز از ماه گَـرمَـپَـدَه (گرماپَـد) گذشته بود. وَهـیَـزداتَـه و همدستان برجستة او را دستگیر كردند.
بند 8 49-52 داریوش شاه گوید: سپس من وَهـیَـزداتَـه و مردانی كه همدستان برجستة او بودند را در شهری به نام «اووادَئیچَـیَـه» در پارس به دار آویختم.
بند 9 52-53 داریوش شاه گوید: این است آنچه كه به دست من در پارس انجام شد.
بند 10 54-64 داریوش شاه گوید: آن وَهـیَـزداتَـه كه خود را بردیا می‌خواند، به رویارویی با شهـربان پیرو من در آراخوزی/ رُخَـج به نام «ویـوانَـه» سپاه گسیل داشت.[25] او مردی را سردار آنان كرد و به ایشان گفت كه بروید و ویوانَـه و سپاهی كه خود را از آنِ داریوش می‌داند، درهم شكنید. سپس آن سپاهی كه وَهـیَـزداتَـه گسیل داشته بود؛ رهسپار شد تا با ویوانَـه به نبرد درآید. آنان در دژی به نام «كاپیشَـكانیش» نبرد كردند. اهورامزدا مرا یاری داد. بخواست اهورامزدا سپاه من به سختی سپاه شورشگران را درهم شكست. آنگاه كه نبرد آنان درگرفت، 13 روز از ماه اَنامَـكَـه گذشته بود.
بند 11 64-69 داریوش شاه گوید: پس از آن دگرباره شورشیان گرد آمدند و رهسپار نبرد با ویوانَـه شدند. در سرزمینی به نام «گَـدوتَـوَه/ گَـندوتَـوَه»[26] نبرد كردند. اهورامزدا مرا یاری داد. بخواست اهورامزدا سپاه من به سختی سپاه شورشیان را درهم شكست. آنگاه كه نبرد آنان درگرفت، 7 روز ماه از ماه وی‌یَـخـنَـه گذشته بود.
بند 12 69-75 داریوش شاه گوید: پس از آن، مردی كه سردار آن سپاهی بود كه از سوی وَهـیَـزداتَـه به رویارویی با ویوانَـه گسیل شده بود؛ با اندك سوارانی گریخت. او به راه افتاد و از كنار دژی به نام «اَرشادا» در آراخوزی گذشت. آنگاه ویوانَـه با سپاهی به دنبال آنان رفت. در آنجا او را بگرفت و مردانی كه از همدستان برجسته‌اش بودند را كشت.
بند 13 75-76 داریوش شاه گوید: آنگاه این سرزمین از آنِ من شد. این است آنچه در آراخوزی به دست من انجام شد.
بند 14 76-83 داریوش شاه گوید: هنگامی كه من در پارس و ماد بودم؛ بابلیان دوباره بر من شوریدند. مردی ارمنی به نام «اَرخَـه» پسر «هَـلـدیتَـه» در سرزمینی به نام «دوبالَـه» در بابل شورش كرد. در آنجا چنین به مردم دروغ می‌گفت كه من «نَـبوكُـدرَچَـرَه» (نَبوكَـد‌نَصَـر/ بخت‌النصر) پسر «نَـبونَـئیتَـه» (نَبونید) هستم. آنگاه بابلیان بر من نافرمان شدند و به سوی آن اَرخَـه رفتند. او بابل را گرفت. او شاه بابل شد.
بند 15 83-92 داریوش شاه گوید: پس‌آنگاه من سپاهی به بابل گسیل داشتم. یك پارسیِ پیرو خودم به نام «ویدَفَـرنـا» را به سرداری آنان برگزیدم و به آنان چنین گفتم كه بروید و آن سپاه بابلی را كه نمی‌خواهد خود را از آنِ من بداند؛ درهم شكنید. پس ویدَفَـرنـا با سپاهی به بابل روانه شد. اهورامزدا مرا یاری داد. بخواست اهورامزدا، ویدَفَـرنـا بابلیان را شكست داد و آنان را ببسته و بیاورد. 22 روز از ماه «وَركَـزَنَـه»[27] گذشته بود آنگاه كه اَرخَـه كه خود را به دروغ نبوكدنصر می‌نامید و مردانی كه همدستان برجستة او بودند را دستگیر كرد. من فرمان دادم آن اَرخَـه و مردانی كه همدستان برجسته‌اش بودند را در بابل به دار آویزند.
زمان آخرین مطلب این کاربر: 1982روز قبل
سه شنبه 4/3/1389 - 18:30
saraar ( تعداد مطالب : 38737 ) ( تعداد نظرات : 5230 )
ستون دوم


بند 1 1-5 داریوش شاه گوید: پس از این نَـدیـتَـبَـئـیـرَه با چند سوار گریخت و به بابل رفت. آنگاه من به بابل رفتم. بخواست اهورامزدا هم بابل را گرفتم و هم نَـدیـتَـبَـئـیـرَه را. پس از آن نَـدیـتَـبَـئـیـرَه را در بابل كشتم.
بند 2 5-8 داریوش شاه گوید: آنگاه كه من در بابل بودم؛ این سرزمین‌ها بر من شورشی شدند: پارس، خوزیه، ماد، آشور، مصر، پارت، «مَـرگوش» (مرو)، ثَـتَـگوش و سكا.
بند 3 8-11 داریوش شاه گوید: مردی به نام «مَـرتی‌یَـه» پسر «چِـچِـخْـرائیش» از شهر «كوگَـنَـكا» در پارس بود. او در خوزیه شورش كرد و به مردم می‌گفت كه من «ایمَـنیش» شاه خوزیه هستم.
بند 4 11-13 داریوش شاه گوید: آن هنگام من در نزدیكی خوزیه بودم. خوزیان از من ترسیدند. آن مَـرتی‌یَـه را كه سر دستة آنان بود؛ گرفتند و كشتند.
بند 5 13-17 داریوش شاه گوید: مردی مادی به نام «فْـرَوَرتیش» در ماد برخاست و به مردم گفت كه من «خْـشَـثـریتَـه» از دودمان «اووَخْـشْـتْرَه» (هُـوَخشَـتَـرَه) هستم. سپس سپاهیان مادی كه در تختگاه بودند،[12] بر من شوریدند و به سوی فْـرَوَرتیش رفتند. او در ماد شاه شد.
بند 6 18-29 داریوش شاه گوید: سپاه پارسی و مادیِ زیر فرمان من، كم‌شمار بود. پس از آن من سپاه فرستادم. فرماندهی آنان را به یك نفر پارسیِ پیرو من به نام «ویدَرنَـه» سپردم. بة آنان گفتم بروید و سپاه ماد را كه خود را از من نمی‌داند، در هم بشكنید. آنگاه ویدارنا با سپاهیانش رهسپار شدند. هنگامی كه به ماد رسید؛ در شهری به نام «ماروش» در ماد، با مادان نبرد كرد. آن كسی كه سركردة مادان بود، در آن زمان در آنجا نبود. اهورامزدا مرا یاری داد. بخواست اهورامزدا سپاه من به سختی سپاه شورشیان را در هم شكست. آنگاه كه این نبرد آغاز گردید، 27 روز از ماه اَنامَـكَـه گذشته بود. پس از آن سپاه من در سرزمینی به نام «كَـپَـدَه/ كَمپَـندَه»[13] در ماد، برای من درنگ كردند تا كه من به ماد رسیدم.[14]
بند 7 29-37 داریوش شاه گوید: یك ارمنیِ پیرو من به نام «دادَرشیش» (دادَرشی) را به ارمنیه فرستادم و او را چنین گفتم كه برو و سپاه شورشیانی كه خود را از من نمی‌دانند، درهم شكن. پس از آن دادَرشی رهسپار شد. آنگاه كه او به ارمنیه رسید؛ شورشیان گرد آمدند تا برای نبرد با دادَرشی پیش آیند. در دهی به نام «زوزَه» در ارمنیه نبرد كردند. اهورامزدا مرا یاری داد. بخواست اهورامزدا سپاه من به سختی سپاه شورشیان را شكست داد. آنگاه كه نبرد درگرفت، 8 روز از ماه «ثورَواهَـرَه»[15] گذشته بود.
بند 8 37-42 داریوش شاه گوید: برای دومین بار شورشیان گرد آمدند تا رهسپار نبرد با دادَرشی شوند. آنان در دژ «تیگـرَه» در ارمنیه نبرد كردند. اهورامزدا مرا یاری داد. بخواست اهورامزدا سپاه من به سختی سپاه شورشیان را درهم شكست. آنگاه كه این نبرد آغاز شد، 18 روز از ماه ثورَواهَـرَه گذشته بود.
بند 9 42-49 داریوش شاه گوید: برای سومین بار شورشیان گرد آمدند تا رهسپار نبرد با دادَرشی شوند. آنان در دژ «اویَـما» در ارمنیه نبرد كردند. اهورامزدا مرا یاری داد. بخواست اهورامزدا سپاه من به سختی سپاه شورشیان را درهم شكست. آنگاه كه این نبرد آغاز شد، 9 روز از ماه «ثائیگَـرچیش»[16] (ثایگَرچی) گذشته بود. پس از این دادَرشی در ارمنیه برای من درنگ كرد تا اینكه من به ماد رسیدم.
بند 10 49-57 داریوش شاه گوید: سپس یك پارسیِ پیرو من به نام «وَئومیسَـه» را به ارمنیه فرستادم و او را چنین گفتم كه برو و سپاه شورشیانی كه خود را از من نمی‌دانند، درهم شكن. پس از آن وَئومیسَـه رهسپار شد. آنگاه كه او به ارمنیه رسید، شورشیان گرد آمدند تا برای نبرد با وَئومیسَـه پیش آیند. در سرزمینی به نام «ایزَلا» در آشور نبرد كردند. اهورامزدا مرا یاری داد. بخواست اهورامزدا سپاه من به سختی سپاه شورشیان را شكست داد. آنگاه كه نبرد درگرفت، 15 روز از ماه اَنامَـكَه گذشته بود.
بند 11 57-63 داریوش شاه گوید: برای دومین بار شورشیان گرد آمدند تا رهسپار نبرد با وَئومیسَـه شوند. آنان در سرزمین «اَئوتی‌یارَه» در ارمنیه نبرد كردند. اهورامزدا مرا یاری داد. بخواست اهورامزدا سپاه من به سختی سپاه شورشیان را نابود كرد. آنگاه كه این نبرد آغاز شد، ماه ثورَواهَـرَه رو به پایان[17] بود. پس از این وَئومیسَـه در ارمنیه برایم درنگ كرد تا اینكه من به ماد رسیدم.
بند 12 64-70 داریوش شاه گوید: پس آنگاه من از بابل در آمده و به ماد رفتم. آنگاه كه به ماد رسیدم؛ فْـرَوَرتیش كه خود را شاه ماد نامیده بود، با سپاه خود به شهر «كُـدُرُش» در ماد در آمد تا با من نبرد كند. سپس ما نبرد كردیم. اهورامزدا مرا یاری داد. بخواست اهورامزدا من به سختی سپاه فْـرَوَرتیش را شكست دادم. آنگاه كه نبرد كردیم، 25 روز از ماه «اَدوكَـنَـئیشَـه»[18] گذشته بود.
بند 13 70-78 داریوش شاه گوید: سپس فْـرَوَرتیش با سواران كمی گریخت و به سرزمین «رَگا» (ری) در ماد روانه شد. آنگاه من سپاهی به دنبالش فرستادم. فْـرَوَرتیش دستگیر و به نزد من آورده شد. من بینی، گوش‌ها و زبان او را بریدم و یك چشم او را در آوردم. او دست‌بسته بر دروازه‌ نگاه داشته شد و همة سپاه/ مردم؟ او را ‌دیدند. پس از آن، او را در «هَـگْـمَـتانَه» (اكباتان/ همدان) دار زدم و مردان برجستة همدست او را در درون دژی در هَـگْـمَـتانَـه آویزان كردم.
بند 14 78-91 داریوش شاه گوید: مردی به نام «چیثْـرَتَـخـمَـه» از «اَسَـگَـرتی» بر من نافرمان شد. او چنین به مردم می‌گفت كه من در اَسَـگَـرتی شاه هستم. از دودمان هُـوَخشَـتَـرَه هستم. آنگاه من سپاه پارسی و مادی را فرستادم. یك مادیِ پیرو من به نام «تَـخـمَـسـپادَه» را سردار آنان كردم. به آنان چنین گفتم كه بروید و این سپاه شورشی را كه خود را از من نمی‌داند؛ در هم شكنید. آنگاه تَـخـمَـسـپادَه با سپاه رهسپار شد و با چیثْـرَتَـخـمَـه نبرد كرد. اهورامزدا مرا یاری داد. بخواست اهورامزدا سپاه من آن سپاه شورشی را فرو كوبید[19] و چیثْـرَتَـخـمَـه را گرفت و او را به نزد من آورد. سپس من بینی و گوش‌های او را بریدم و یك چشم او را در آوردم. او دست‌بسته بر دروازه نگاه داشته شد و همة سپاه/ مردم؟ او را ‌دیدند. پس از آن، او را در «اَربَـئیرا» دار زدم.
بند 15 91-92 داریوش شاه گوید: اینست كاری كه من در ماد انجام دادم.
بند 16 92-98 داریوش شاه گوید: «پَـرثَـوَه» (پارت) و «وَركانَـه» (هیركانی/ گرگان) بر من شوریدند و خودشان را از آنِ فْـرَوَرتیش خواندند. پدرم ویشتاسپ در پارت بود. سپاهیان او را رها كرده و یاغی شدند. آنگاه ویشتاسپ با سپاهی كه وفادارش بود، رهسپار شد. در شهری پارتی به نام «ویشـپَه‌ اوزاتیش» با پارتیان نبرد كرد. اهورامزدا مرا یاری داد. بخواست اهورامزدا، ویشتاسپ آن سپاه شورشی را به سختی درهم شكست. آنگاه كه آنان به نبرد آغازیدند، 22 روز از ماه وی‌یَـخـنَـه گذشته بود.

زمان آخرین مطلب این کاربر: 1982روز قبل
سه شنبه 4/3/1389 - 18:29
saraar ( تعداد مطالب : 38737 ) ( تعداد نظرات : 5230 )
متن كامل كتیبه‌ی بیستون1
ستون یكم


بند 1 سطرهای 1-3 مـن «دارَیَـوَئـوش» (داریوش)، شـاه بـزرگ، شـاه شاهـان، شـاه در «پـارسَـه» (پارس)، شاه سرزمین‌ها، پسر «وِشـتـاسَـپـَه» (ویشتاسپ)، نـوة «اَرَشـامَـه» (اَرشام)، هخامنشی.
بند 2 3-6 داریوش شاه گوید: پدر من ویشتاسپ، پدر ویشـتاسـپ اَرشـام، پـدر اَرشـام « اَری‌یـارَمـنَـه» (آریـارَمـــنَـه)، پدر آریـارَمنَـه «چِـش‌پِـش» (چیش‌پیش)، پــدر چیش‌پیش «هَـخامَـنِش» است.
بند 3 6-8 داریوش شاه گوید: از این رو ما هخامنشی ‌نامیده می‌شویم. ما از دیرباز بزرگ بوده‌ایم. از دیرباز دودمان ما شاهی بود.
بند 4 8-11 داریوش شاه گوید: هشت تن از دودمان ما پیش از این شاه بودند. من نهمین آنها هستم. ما پشت در پشت (در دو شاخه ؟) شاه بوده‌ایم.
بند 5 11-12 داریوش شاه گـویـد: من بخواست «اَئـورَمَـزدا» (اهورامزدا) شاه هستم. اهورامزدا شاهی را به من داد.
بند 6 12-17 داریوش شاه گوید: اینست سرزمین‌هایی كه به بخشایش اهورامزدا به من رسیده است و من در این سرزمین‌ها شاه هستم: «پـارسَـه» (پارس)، «اووْجَـه» (خوزیه/ عیلام)، «بابیروش» (بابل)، «اَثـورا» (آشور)، «اَرَبـایَـه» (عربیه)، «مـودرایَـه» (مصر)، «تْـیَـئی‌یْ دْرَیَـهْـیا» (دریانشینان)، «سْـپَـردَه» (اسپارت/ سارد/ لیـدی)، «یَـئـونَـه» (یونان)، «مـادَه» (ماد)، «اَرمیـنَه»[1] (ارمنیه)، «كَـتـپَـتوكَـه» (كاپادوكیه/ آناتولی مركزی)، «پَـرثَـوَه» (پارت)، «زْرَكَه» (زَرَنگ/ سیستان)، «هَـرَئیـوَه» (هرات/ آریان)، «اووارَزمی‌یْ» (خوارزم)، «باخْـتْـریش» (بلخ/ باكتریا)، «سُـگودَه» (سُغد)، «گَـدارَه» (قندهار)، «سَـكَـه» (سكا)، «ثَـتَـگوش» (شاید هفت‌رود/ پنجاب)، «هَـرَئووَتیش» (آراخوزی/ رُخَـج/ شاید ناحیة علیای رود هیرمند)، «مَـكَـه» (مَكا/ مُـكران/ جنوب بلوچستان). روی هم 23 سرزمین.
بند 7 17-20 داریوش شاه گوید: اینست سرزمین‌هایی كه خود را پیرو من می‌خوانند. بخواست اهورامزدا به فرمان من هستند و خراج می‌دهند. آنچه آنان را گفتم، چه در شب و چه در روز انجامش دادند.
بند 8 20-24 داریوش شاه گوید: در این سرزمین‌ها هر آن مردی كه شایسته بود، او را پاداش دادم و هر آن كس كه پیمان‌شكن بود؛ او را سخت گوشمال كردم. بخواست اهورامزدا این سرزمین‌ها قانون مرا گرامی داشتند. همانگونه كه به آنان گفتم؛ همانگونه انجام دادند.
بند 9 24-26 داریوش شاه گوید: اهورامزدا این شاهی را به من داد. اهورامزدا مرا یاری داد تا این پادشاهی را استوار سازم. بخواست اهورامزدا این پادشاهی را دارم.
بند 10 26-35 داریوش شاه گوید: این است آن كارهایی كه پس از شاهی به انجام رساندم: پسر «كـورَئـوش» (كورش) به نام «كَـبـوجـی‌یَـه» (كمبوجیه) از دودمان ما در اینجا شاه بود. این كمبوجیه برادری داشت به نام «بَـردییَـه» (بَـردیا)كه با كمبوجیه از یك مادر و از یك پدر بودند. آنگاه كمبوجیه این بردیا را كشت. هنگامی‌كه كمبوجیه بردیا را كشت؛ مردم نمی‌دانستند كه بردیا كشته شده است. سپس كمبوجیه به مصر رفت. هنگامی كه كمبوجیه رهسپار مصر شد؛ مردمانی پیمان‌شكن شدند و در كشور، در پارس و در ماد و دیگر سرزمین‌ها دروغ فراوان شد.
بند 11 35-43 داریوش شـاه گـویـد: آنگاه یك مـردِ مَـگوس (مجوس/ مُـغ)[2] بنام«گَـئوماتَـه» (گَئومات) در «پَـئـیـشی‌یـا اووادا» و كوهی بنام « اَرَكَـدریش» شورش كرد. آنگاه كه او شورش كرد، 14 روز از ماه «وی‌یَـخـنَـه»[3] گذشته بود. او به سپاه/ مردم؟ به دروغ می‌گفت كه من بردیا پسر كورش برادر كمبوجیه هستم. سپس همة سپاهیان یاغی شدند و از كمبوجیه به سوی او رفتند. هم پارس، هم ماد و هم دیگر سرزمین‌ها. او شاهی را برای خود ربود. آنگاه كه او شاهی را به دست گرفت، 9 روز از ماه «گَـرمَـپَدَه»[4] گذشته بود. پس از آن كمبوجیه به مرگِ خودش[5] درگذشت.
بند 12 43-48 داریوش شاه گوید: این پادشاهی كه مُـغ گَئومات از كمبوجیه گرفت، از دیرباز به دودمان ما بایسته بود. مُغ گَئومات بر پارس و ماد و دیگر سرزمین‌ها دست انداخت و آنها را از كمبوجیه گرفت و از آن خود كرد. او شاه شد.
بند 13 48-61 داریوش شاه گوید: هیچ مردی، نه پارسی و نه مادی و نه كسی از دودمان ما نبود كه شاهی را از دست مُغ گَئومات بازپس گیرد. مردم از او بسیار می‌ترسیدند چرا كه او كسانی كه بردیا را از پیش می‌شناختند، می‌كشت. از آن روی مردم را می‌كشت كه هیچكس نداند من بردیا پسر كورش نیستم. هیچكس توان نداشت كه در بارة مُغ گَئومات سخنی بگوید. تا اینكه من سر رسیدم. آنگاه من از اهورامزدا یاری خواستم. اهورامزدا مرا یاری داد. آن هنگام 10 روز از ماه «باگَـیادَئیش»[6] (باگَیادی/ بَـغَـیادی) گذشته بود كه من با چند مرد، مُغ گَئومات و همة همدستانش را كشتم. در دژ «سیكَـیَـئووَتیش» در ناحیة «نِــسـایَـه» (نِـسا) در مـاد او را كشتم. شاهی را از او پس گرفتم. بـخواست اهورامزدا من شاه شدم. اهورامزدا پادشاهی را به من داد.
بند 14 61-71 داریوش شاه گوید: پادشاهی‌ای را كه از دودمان ما گرفته شده بود؛ دگر باره بر پای كردم. چنان در جایش استوار نمودم كه پیش از این بود. آیین‌‌هایی را كه مُغ گَئومات از میان برده بود؛ پایدار كردم.[7] من چراگاه‌ها و رمه‌ها و كاركنان و خانه‌هایی را كه مُغ گَئومات از مردم گرفته بود، به آنان بازگرداندم.[8] من مردمان را در جایشان استوار نمودم. هم پارس، هم ماد و هم دیگر سرزمین‌ها را. من آنچه را كه به تاراج رفته بود؛ به همانگونه كه پیش از آن بود، باز پس گرداندم. این كاری بود كه من بخواست اهورامزدا انجام دادم. من كوشیدم كه خانه (دودمان/ میهن؟) خود را در جای خود استوار نمایم؛ همانگونه كه پیش از این بود. من بخواست اهورامزدا، چنان كوشیدم تا توانستم نگذارم مُغ گَئومات خانة ما را تباه كند.
بند 15 71-72 داریوش شاه گوید: اینست آنچه كه پس از شاهی انجام دادم.
بند 16 72-81 داریوش شاه گوید: پس از آنكه من مُغ گَئومات را كشتم؛ مردی به نام «آثْـریـنَـه»[9] پسر «اوپَـدَرمَـه» در خوزیه/ عیلام شورش كرد. او به مردم می‌گفت: من در خوزیه شاه هستم. سپس خوزیان شورشی شدند و به سوی آثرینَه رفتند. او در خوزیه شاه شد. همچنین مردی بابلی به نام «نَـدیـتَـبَـئـیـرَه»پسر «اَئـیـنَـه ایرَه» در بابل شورش كرد. او مردم را چنین می‌فریفت كه من «نَـبوكُـدرَچَـرَه» (نَبوكَـد‌نَصَـر/ بخت‌النصر) پسر «نَـبونَـئـیتَـه» (نَبونید) هستم. سپس همة مردم بابل به سوی او رفتند. بابل نافرمان شد و او پادشاهی را در بابل به دست گرفت.
بند 17 81-83 داریوش شاه گوید: سپس من به پیكی به خوزیه فرستادم. آثْـرینَـه بسته‌ به نزد من آورده شد. من او را كشتم.
بند 18 83-90 داریوش شاه گوید: آنگاه من به سوی نَـدیـتَـبَـئـیـرَه كه خود را نَبوكَـد‌نَصَـر می‌خواند؛ به بابل رهسپار شدم. سپاه نَـدیـتَـبَـئـیـرَه «تـیـگْـرَه» (دجله) را در دست داشت و در آنجا ایستاده بود. رودخانه درخور ناو رانی بود. آنگاه من سپاهیان را سوار بر «مَـشَـكائووَه»ها (ناوهای رودخانه‌رو با مَـشك‌های باد شده) كردم و دیگران را همراه با شتران و اسبان بر برخی دیگر نشاندم. اهورامزدا مرا یاری داد. بخواست اهورامزدا از دجله گذشتیم. در آنجا سپاه نَـدیـتَـبَـئـیـرَه را شكست دادم. آنگاه كه نبرد كردیم، 26 روز از ماه «آثْـری‌یادی‌یَـه»[10] گذشته بود.
بند 19 90-96 داریوش شاه گوید: آنگاه من رهسپار بابل شدم. هنوز با بابل نرسیده بودم كه نَـدیـتَـبَـئـیـرَه كه خود را نَبوكَـد‌نَصَـر می‌نامید، با سپاه خود به شهر «زازانَـه» در نزدیكی «اوفْـراتـو» (فرات) رسید تا با من نبرد كند. پس ما نبرد كردیم. اهورامزدا مرا یاری داد. بخواست اهورامزدا من سپاه نَـدیـتَـبَـئـیـرَه را سخت شكست دادم. دیگران به آب افتادند و آب آنها را برد. آنگاه كه ما نبرد كردیم، 2 روز از ماه «اَنامَـكَـه»[11] گذشته بود.

زمان آخرین مطلب این کاربر: 1982روز قبل
سه شنبه 4/3/1389 - 18:29
saraar ( تعداد مطالب : 38737 ) ( تعداد نظرات : 5230 )
سنگ‌نوشته‌های هخامنشی
سنگ‌نوشته‌های هخامنشی میراث مکتوب شاهان هخامنشی از کوروش کبیر تا داریوش سوم، سنگ‌نوشته‌های پادشاهی و نیز هزاران لوحی است که در تخت جمشید یافت شده اند. اگر چه باستان شناسان برای بازسازی رویدادهای تاریخی ۲ سده حکمرانی هخامنشیان، چیزی به جز این اسناد در دست ندارند. اما وجود منابع دیگر تاریخی که در بیرون از حوزه قلمرو امپراتور هخامنشی یافت شده اند، کمک بسیاری برای نگارش کتب تاریخی کرده است. این منابع شامل اسنادی است که در ایالاتی نظیر میانرودان و مصر به دست آمده‌اند و نیز نوشته‌های مورخان کلاسیک مانند هرودت، استرابون، سقیاس و جانشینان آنان در این زمینه منابع خوبی به شمار می‌‌روند، این وجود نمی‌توان اهمیت سنگ‌نوشته‌های هخامنشی را نادیده گرفت. این سنگ‌نوشته‌ها که اغلب به دستور داریوش ،خشایار و اردشیر روی لوح یا سنگ به رشته تحریر درآمده‌اند ،نکات جالبی را در زمینه تاریخ باستانی خاورمیانه در خود پنهان دارند.

سنگ‌نوشته‌های پادشاهی
آنچه در زمینه سنگ‌نوشته‌های پادشاهی هخامنشیان در همان گام نخست جلب توجه می‌‌کند، تنوع محتوایی و جنس اشیایی است که این سنگ‌نوشته‌ها روی آنها حک شده اند. غالب این سنگ‌نوشته‌ها به سه زبان رسمی و رایج شاهنشاهی هخامنشی یعنی پارسی باستان، عیلامی و بابلی نوشته شده اند. برخی از این سنگ‌نوشته‌ها برای شناسایی نقش برجسته‌ها و یا محل‌ها نوشته شده‌اند و نام و عنوان پادشاه محتوای اصلی آنها را تشکیل می‌‌دهد. نمونه‌هایی از این سنگ‌نوشته‌های ساده روی دیوارها و نقش برجسته‌های کاخ‌های کوروش و داریوش اول در پاسارگاد و تخت جمشید و نیز مهرها و برخی گلدان‌ها دیده می‌‌شود. این سنگ‌نوشته‌ها کمک می‌کنند تا باستان شناسان بتوانند بناهایی را که سنگ‌نوشته‌ها بر روی آنها نوشته شده اند، شناسایی کنند. به عنوان مثال با قرایت سنگ‌نوشته اردشیر دوم در شوش که روی پایه ستون‌ها حک شده است به خوبی می‌‌توان نام آپادانا را در آن مشاهده کرد و یا سنگ‌نوشتهای که روی دروازه ورودی کاخ به دستور خشایار نوشته شده است، مؤید این مطلب است که داریوش آن را بنا نهاده است. شمار اندکی از سنگ‌نوشته‌ها توضیحات بیشتری را به خواننده ارایه می‌‌دهند. به عنوان مثال در الواح مکشوفه از پی بنای کاخ‌های شوش نام تمامی ملت‌هایی که در ساخت بنا مشارکت داشته‌اند و نیز محل اصلی که مواد اولیه تزیینات کاخ‌ها از آنجا آورده شده،نوشته شده است. برخی از این سنگ‌نوشته‌ها به موضوعات فکری ،اخلاقی و مذهبی اشاره می‌کنند ،نظیر سنگ‌نوشته روی آرامگاه داریوش در نقش رستم یا الواح مکشوفه از پی بنای کاخ خشایار در تخت جمشید. اما مهم‌ترین سنگ‌نوشته هخامنشی از نظر تاریخی و نیز بلندترین آنها، خط نبشته داریوش بر دیواره کوه بیستون است. سنگ‌نوشته بیستون بسیاری از رویدادها و کارهای داریوش اول را در نخستین سال‌های حکمرانی اش که مشکل‌ترین سال‌ها حکومت وی نیز بود،به طور دقیق روایت می‌‌کند. این سنگ‌نوشته عناصر تاریخی کافی برای بازسازی تاریخ هخامنشیان را داراست. به واقع با وجود فراوانی منابع میانرودانی، مصری، یونانی و لاتین نمی‌توان با تکیه بر آنها نسب‌شناسی کاملی از خاندان هخامنشی از هخامنش تا داریوش را به دست آورد. برای این منظور متن سنگ‌نوشته بیستون فرصت مناسبی را در اختیار مورخ قرار می‌‌دهد که در آن شاه شاهان نوشته بلند خود را با تایید مجدد رابطه اش با خاندان شاهنشاهی پارسیان آغاز می‌‌کند و به تدریج اخلاف خود را نام می‌‌برد: ویشتاسپ آرشام آریارمنه، چیش پش و هخامنش. این تبارشناسی به دلایل مختلف مدت‌های طولانی مورد ایراد قرار گرفته بود. زیرا در این فهرست نام دو نفر از شاهان هخامنشی که پیش از داریوش حکومت می‌‌کردند یعنی کوروش کبیر و کمبوجیه اول به چشم نمی‌خورد.

وانگهی بسیاری از آشورشناسان کوروش ،پادشاه انشان و بنیانگذار سلسله هخامنشیان را با شخص دیگری هم اسم او که پادشاه پارسوماش بود، با هم اشتباه گرفته اند. همین مسأله موجب شده است که مفسران سنگ‌نوشته نسبت به محتوای سنگ‌نوشته داریوش با شک و تردید نگاه کنند و او را غاصب پادشاهی هخامنشیان بدانند که با نوشتن این سنگ‌نوشته سعی داشته است برای مشروعیت بخشیدن به حکومت خود از نگاه آیندگان، شجرنامه خود را دست کاری کند. سر آخر این که چون کوروش عنوان پادشاه انشان، شهری در نزدیکی تخت جمشید را نیز داشت این مسأله مورد تأیید قرار گرفته است که وی نمی‌توانسته است به طور هم‌زمان دو عنوان پادشاهی یکی در انشان و دیگری در پارس داشته باشد. به واقع با تحلیل کلی تمامی منابع می‌‌توان به این شکل نتیجه گرفت. در ربع سده نخست سده ششم ق.م چیش پشپسر هخامنش حکمرانی پارس را به پسر بزرگ‌ترش آریارامنه اعطا کرد در حالی که پسر کوچک‌ترش،کوروش اول به حکمرانی انشان منصوب شد. پس از مرگ آریارامنه، پسر وی آرشام جایگزین وی شد ولی پس از کوروش اول پسرش کمبوجیه اول و پس از او نیز پسر وی کوروش دوم جانشین او شد. این رویدادها در اواسط سده ششم پیش از میلاد به وقوع پیوست. در این دوران،کوروش توانست مادها را به تبیعت خود در آورد و به افتخار و ثروت دست یابد. آنچه به نظر واقعی تر می‌‌رسد این است که پادشاه پارس، آرشام، تبعیت از فاتح جدید را پذیرفت و به این ترتیب پادشاهی پارس به پسر کوچک‌تر آریارمنه منتقل شد. مدتی بعد کوروش بخش‌های بزرگی از مناطق خاورمیانه را به تصرف خود در آورد. بعد از او نیز کمبوجیه دوم راه فتوحات پدرش را ادامه داد و بر گستره شاهنشاهی هخامنشی افزود. کمبوجیه در بازگشت از مصر به طور اتفاقی فوت کرد ـ برخی دلیل مرگ وی را بیماری و برخی دیگر توطئه اطرافیان می‌‌دانند اما مسلم است که وی در مسیر بازگشت از مصر مرده است ولی دلیل آن تا کنون مکتوم باقی مانده است.

پس از مرگ کمبوجیه دوم کسی وارث پادشاهی هخامنشیان نبود. ولی از شاخه دیگر تاج سلطنتی به آرشام یا پسرش ویشتاسب پدر داریوش می‌‌رسید. آنچه به نظر واقعی می‌‌رسد این است که داریوش در زمان حیات پدر و پدر بزرگش، با موافقت آنها، حکومت را به دست گرفت. چرا که در زمان ساخت کاخ داریوش در شوش در اوایل حکمرانی وی، بر اساس اطلاعات الواح مکشوفه از پی بناها، این دو زنده بودند. اگر داریوش حکومت را به دست گرفت ،شاید به این دلیل باشد که او جوانتر و پر انرژی تر از آنها بوده است و از استعداد خوبی برای پادشاهی برخوردار بود؛ پادشاهی بر شاهنشاهی که به گفته خود وی از سکاها در آن سوی سغد تا اتیوپی و از هند تا سارد گسترده شده بود.

الواح اقتصادی
هزاران لوح اقتصادی مکشوفه از تخت جمشید که مطالبی در مورد تدارکات و تأمین آذوقه در بار و نیروهای اجرایی در آنها نوشته شده است بسیاری از ویژگی‌های بی‌همتای تاریخ باستان خاورمیانه را معرفی می‌‌کنند. نخست این که شکل بیضوی این الواح که سمت چب آنها صاف است،خاص این الواح است که در هیچ کجای دیگر نمونه‌های مشابه آن یافت نشده است. همچنین این الواح رسی حول گره یک ریسمان ساخته شده‌اند که از دو منتهی الیه قسمت صاف لوح خارج می‌‌شوند به گونه‌ای که می‌‌توان آنها را به یک چوب افقی آویزان کرد. به نظر می‌‌رسد که این شکل ساختن لوح‌ها و قرار دادن ریسمان برای تسهیل مراجعه مکرر به بایگانی الواح بوده است و به این صورت نگهداری می‌‌شدند. سرانجام این که غالب این لوایح دوتایی هستند. به عنوان مثال لو ح نامه‌ای که در تخت جمشید یافت شده است به نظر می‌‌رسد که هرگز به مقصد نرسیده است اما نامه اصلی که واقعا به مقصد ارسال شده است به زبانی بابلی بر روی پوست نوشته شده بود. آن چه که در تخت جمشید پیدا شده است هفت نامه فرستاده شده است که به زبان عیلامی بر روی رس نوشته شده است. در بسیاری از این نامه‌ها ،چیزی تحت عنوان «ضمیمه نامه» پیش بینی شده بود. که به طور ضمنی اطلاعاتی در مورد عملکرد سامانه اداری پیچیده دربار هخامنشیان به دست می‌‌دهد. یکی از نمونه‌های کامل این ضمیمه‌ها به این صورت می‌‌باشد.«x فرمانی را که y اعلام کرده است ،نوشته است پس از این که x جفت z را دریافت کرد» به عبارتی دیگر کارمندی به نام x به زبان عیلامی و بر روی لوحی رسی، فرمانی را که پادشاه، دبیر یا مقام عالی رتبه به طور شفاهی یا به زبان پارسی باستان صادر کرده است، ثبت کرده است پس از این که کارمند x جفت نامه ارسال شده توسط مترجم یعنی کارمند z را دریافت کرد. این مسأله مستلزم این است که ۲ جفت از یک سند در بایگانی نگهداری می‌‌شود: لوح رسی به زبان عیلامی و پوست نوشته به زبان بابلی.

افراد بسیاری برای انجام یک دادوستد ساده نظیر دادن یک گوسفند به یک زرگر و طلا کار باید وارد قضیه می‌‌شدند. اما این سامانه دولتی نطفه نابودی اش را در خود به همراه داشت. به این ترتیب نامه یکی از فرماندهان عالی دربار به نام پارناکا به خوبی به ما نشان می‌‌دهد که مهر شخصی وی گم شده است. «مهری که پیشا مال من بوده گم شده است. مهری که اینک بر روی این نام حک شده است ،مهر جدید من است.» در میان این الواح می‌‌توان به کارمندی اشاره کرد که با اسناد حسابرسی فرار کرده بود شاید می‌‌خواست به این ترتیب برخی از سوء استفاده‌ها را پنهان کاری کند یا مسئولین بایگانی که در حسابرسی، با تأخیر چندین ساله اسناد را جمع می‌‌کردند.

رمز گشایی از نوشته‌های میخی
اگر چه سنگ‌نوشته‌های پادشاهی و الواح اقتصادی درباره هخامنشی برای بازسازی تاریخی آن دوران مهم است، اما اهمیت این سنگ‌نوشته‌ها برای منطقه خاورمیانه از بعد دیگری نیز قابل بررسی است. به واقع بدون سنگ‌نوشته‌های داریوش و جانشینان وی در تخت جمشید و بیستون، کسی نمی‌داند که آیا باستان شناسان قادر بودند خط میخ با تاریخ سه هزار ساله اش را رمزگشایی کنند یا نه. به واقع در رمزگشایی از خطی میخی نخست سنگ‌نوشته‌های هخامنشی خوانده شدند. تفاوت اصلی و مشکل عمده در سنگ‌نوشته‌های هخامنشی نسبت به سنگ‌نوشته‌های مصری در این بود که سنگ‌نوشته‌های مصری به غیر از خط هیروگلیف، متنی نیز به زبان یونانی وجود داشت که زبانی شناخته شده بود اما سنگ‌نوشته‌های هخامنشی به ۳ زبان نوشته شده‌اند که هر سه زبان و خط شناخته شده نبودند. کار رمزگشایی از این نوشته‌ها به حدی سخت بود که برای این کار گروهی از کارشناسان و متخصصان خط پس از نیم سده تلاش بی وقفه سرانجام توانستند خلاصه‌ای از سنگ‌نوشته‌ها را تهیه و ترجمه کنند. در بین این کارشناسان گروتفند Grotefend آلمانی کسی بود که با حدس و گمان توانست به نتیجه قطعی برسد. وی در مرحله اول حدس زد که خط اول در این سنگ‌نوشته‌ها که علائم نوشتاری کمی نیز در آن به کار رفته است می‌‌بایستی زبانی ایرانی باشد. سپس با بررسی ۲ سنگ‌نوشته کوتاه مشکوفه از تخت جمشید وی متوجه شد که علایم مشابهی بر روی هر یک از این سنگ‌نوشته‌ها وجود دارد. ازاینرو حدس زد که این علایم باید نام پادشاهان هخامنشی باشد و به این ترتیب توانست نام داریوش، خشایار و یشتاسپ و واژه پادشاه را از بین سایر کلمات جدا و شناسایی کند. این کشف اولیه برای شناخت ده حرف از مجموع چهل حرف پارسی باستان ارزشمند به شمار می‌‌رفت. ازاینرو به نظر می‌‌رسید که شناخت ده حرف از مجموع چهل حرف پارسی باستان ارزشمند به شمار می‌‌رفت. ازاینرو به نظر می‌‌رسید که مرحله اصلی برای خواندن متون سنگ‌نوشته‌ها طی شده است و سرانجام در طول چندین سال، سایر حروف نیز شناسایی شدند. ازاینرو شرایطی مشابه سنگ‌نوشته‌های مصری به وجود آمد زیرا یک زبان (پارسی باستان) شناسایی شده بود. اما نوشته‌های عیلامی و بابلی سنگ‌نوشته‌ها به حد کافی مشکل بودند زیرا در این زبان‌ها علایم مهم بسیاری وجود داشت که برخی از این علایم به تنهایی ارزش معنایی متعددی داشتند. راولینسون Rawlinson در این امر تلاش بسیاری را انجام داد و به موفقیت‌هایی نیز دست یافت. وی ضمن تایید ارزش معنایی ۱۵ حرف پارسی باستان، کار رمزگشایی از زبان بابلی را نیز آغاز کرد که بیش از ۲۰۰ علامت دارد. در سال ۱۸۵۷، چهار نفر از دانشمندان به نام‌های راولینسون، هینکس HINKS، اُپرت Oppert و تالبوت Talbot به صورت مجزا از هم ترجمه‌های مشابهی از یک متن بابلی را ارایه دادند. ازاینرو به نظر می‌‌رسد که از این خط و زبان نیز رمزگشایی شده است. سرانجام زبان عیلامی در سال ۱۸۹۰ رمزگشایی شد. در این سال وَیسباخ Weissbach نخستین دستور زبان آن را ارایه داد. با این همه متن عیلامی سنگ‌نوشته‌ها در عصر هخامنشیان آنچنان سخت و مشکل است که امروزه تنها بخش‌های کوچکی از آن قابل فهم می‌‌باشد.

ابداع خط زبان پارسی باستان
در جستار سنگ‌نوشته‌های هخامنشی نمی‌توان بدون پرداختن به مسأله ابداع خط زبان فارسی باستان از کنار آن به سادگی گذشت. بسیاری از متخصصان بر این باورند که خط فارسی باستان توسط داریوش اول ابداع شده است. آنها برای تایید سخن خود به بند پایانی سنگ‌نوشته بیستون اشاره می‌‌کنند. در حالی که برداشت آنها کاملاً اشتباه بوده است. این به مسأله ترجمه اشتباه واژه عیلامی (توپیم Tuppime) بر می‌‌گردد که از واژه دوب DUB سومری و توپو Tuppu ارامی به عاریه گرفته شده است. گروهی این واژه را به غلط «خط» ترجمه کرده‌اند در صورتی که معنی دقیق آن «سنگ‌نوشته» است. داریوش در سنگ‌نوشته بیستون نمی‌گوید که «من خط فارسی باستان را ایجاد کرده ام»، بلکه وی می‌‌گوید که «من متن سنگ‌نوشته را به زبان فارسی باستان به متون دیگر سنگ نبشه به زبان عیلامی و بابلی اضافه کرده ام». وانگهی پیش از وی نیز، کوروش بر روی ستون‌های کاخ خود در پاسارگاد سنگ‌نوشته‌هایی را به سه زبان عیلامی، بابلی و پارسی باستان به رشته تحریر در آورده است. «من کوروش هستم، پادشاه هخامنشی» و از سوی دیگر نمی‌توان ارزش تاریخی این سنگ‌نوشته‌ها را نادیده گرفت.

سامانه اداری شاهنشاهی هخامنشی
در پایان باید موضوع را یادآوری کنم که اگر چه سنگ‌نوشته‌های هخامنشی به سه زبان عیلامی، بابلی و پارسی باستان نوشته شده است و بایگانی امور اقتصادی انحصارا به زبان عیلامی بود، اما به نظر واقعی می‌‌رسد که زبان معمول در آن دوران بابلی بوده است. ازاینرو در روابط بین المللی آن دوران ناگزیر بودند که از زبان بابلی استفاده کنند و نیز در سامانه اداری شاهنشاهی بررسی فعالیت‌های تجاری و اقتصادی زبان بابلی رایج و مرسوم بود. اما چون متون مربوط به این زبان بیشتر بر روی پوست نوشته می‌‌شد که در مقایسه با رس و سنگ به دلیل آسیب‌های طبیعی در طول زمان، نسخه‌های کمی از آن به جای نمانده است. تنها در تخت جمشید چند سنگ‌نوشته به زبان بابلی پیدا شده است که با جوهر بر روی هاون و دسته هاون نوشته شده اند. درباره دیگر زبان‌ها باید گفت که تنها سنگ‌نوشته‌هایی به زبان هیروگلیف بر روی تندیس داریوش و نیز چندین گلدان سنگی در کل شاهنشاهی پارس به جای مانده است. یک لوح به زبان بابلی و لوح کوچک دیگری نیز از جنس رس در بایگانی تخت جمشید یافت شده است که به زبان یونانی بر روی آن نوشته شده است دو ماریس ۲ marris یعنی ۲۰ لیتر شراب در ماه تبت Tebet. اما آن چه که بدیهی است این است که دانش ما در این زمینه بسیار اندک است. از سوی دیگر سامانه مدیریتی شاهنشاهی ایجاب می‌‌کرد که زبان‌های مختلفی که در آن دوران در خاورمیانه بکار برده می‌‌شد، در دربار و یا امور جاری آن بکار برود. چند زبانی در سامانه اجرایی هخامنشیان در تورات و باب استر (Esther) بیان شده است: «رونویسان و منشیان درباره به سرعت احضار شدند ... به فرمان مردخای نامه‌هایی را به یهودیان، والیان ایالت ها، فرمانداران، افسران بلندپایه ایالات شاهنشاهی از هند تا حبشه و چیزی نزدیک به ۲۷ استان یا شهرب‌نشین به رشته تحریر در آوردند و برای هر ایالت به خط آن ایالت و برای هر ملتی به زبانی که با آن حرف می‌‌زدند و برای یهودیان نیز به خط و زبان رسمی آنان نامه‌هایی را نوشته اند.»
زمان آخرین مطلب این کاربر: 1982روز قبل
سه شنبه 4/3/1389 - 18:27
rezaei2009 ( تعداد مطالب : 4 ) ( تعداد نظرات : 14 )

وجود كوههای فراوان و جنگلهای طبیعی با گلهای وحشی و گونه های متفاوت با عطر های دل انگیز آن گردشگاههای طبیعی و منحصر به فردی را بوجود آورده است كه شاید كمتر كسی از وجود چنین محل هایی اطلاع دارد.در دل این طبیعت سبز قلعه های زیادی وجود دارد كه بر زیبایی این مناطق افزوده است.در كنار این مناظر طبیعی ابنیه ی تاریخی و سایر گردشگاهها نیز وجود دارد كه دیدن آن خالی از لطف نخواهد بود.

جنگل طبیعی انداب(پارك جنگلی فندق لو):

این جنگل در 25كیلومتری جاده اهر-مشگین شهر بر فراز كو ههای انداب قدیم واقع شده كه بیشتر پوشش گیاهی آن درختان فندق می باشد.

سد ستار خان:

در 15كیلو متری اهر-ورزقان واقع شده است.این سد اخیراً به زیستگاه پرندگان مهاجرتبدیل شده كه در تابستان مرغابی و لك لك و مرغ ماهیخوار و در زمستان انواع مختلف پرندگان آبزی سیاحان بسیاری را به این منطقه می كشاند.همچنین امكان صید انواع ماهی درآبهای این سد و فضای سبز اطراف آن موجب شده تا این محل به تفرجگاهی برای خانواده ها و جوانان تبدیل گردد.

بقعه شیخ شهاب الدین محمود اهری:

این بقعه در پارك شیخ شهاب الدین قرارگرفته و آرامگاه شیخ شهاب الدین محمود اهری ،عارف بزرگ قرن هفتم هجری است.

این بنای تاریخی با معماری اسلامی نشانگر ذوق هنر مردم این دیاردر روزگار گذشته می باشد.تاریخچه ی این بقعه به عصر شاه عباس اول می رسد ولی قدمت بعضی قسمت های آن از جمله حصار سنگی مقبره و درب شرقی به قبل از دوره ی صفویه(دوره ی ایلخانی)مر بوط می شود.موزه ی عرفانی شیخ شهاب الدین اهری كه دارای آثار تاریخی و عرفانی است در داخل این بقعه قرار گرفته است.

مسجد جامع :

این مسجد در خیابان قدس واقع شده و دارای 21 گنبد می باشد . به دوره ی سلجوقی و اتابكان منسوب است.بافت معماری ای بنای تاریخی در نوع خود بی نظیر بوده و دارای ستون های بسیار قطوربا نمای اجری می باشد . كف این مسجد پوشیده از چوپ است واز زبان مردم شهرستان شنیده می شود كه این مسجد معجزه ای است كه در سالیان بسیار دور باساختی بسیار ابتدایی از زیر دریا بیرون امده است البته با توجه به اینكه تمامی خانه های موجود در این منطقه دارای چشمه های زیر زمینی هستند كه مانند رودی كوچك از حیاطشان جاری است قبول این موضوع تا حدی می تواند صحیح باشد .

بازار :

ازجمله جاهای دیدنی شهرستان اهر بازار قدیمی این شهر است كه در خیابان امام (ره) واقع شده دارای تزینات بسیار زیبا و منحصر به فرد است . این بازار در نیمه ی شعبان 1321 هجری قمری توسط حكم ران ارسباران (رشیدالملك ) مرمت و بازسازی شده است كه این تاریخ بر سنگ مرمری حك گردیده و در سر بازار به دیوار نصب شده است . بازار اهر دارای چهر شاخه است . از جمله : راسته بازار ،بازار نصیر بیگ ، بازار جعفر قلی خان ، بازار كفاشان .

خانه ی دكتر قاسم اهری:

كه اخیرا سازمان میراث فرهنگی آن را جز افتخارات تاریخی ارسباران ثبت كرد ه است . 

این بنا واقع در خیابان حزب الله از قدیمی ترین خانه های موجود در اهر می باشد این بنا دارای سرسرا و اتاقهای متعدد است . زیبا ترین قسمت بنا نور گیر ها و تزینات داخل آن است و در سالهای اخیر قسمتهایی از بنا آسیب دیده است كه به وسیله ی سازمان میراث فرهنگی و گردشگری استان در دست مرمت و استحكام بخشی است و در سال 84 پاركی به نام پارك دكتر قاسم اهری در مقابل این بنا احداث گردیده و مورد بهره برداری قرار گرفته است البته لازم به ذكر است كه بنا به دلایل نامعلوم بعدا نام این پارك به نگین پارك تغییر داده شد !!!!!

كوهها و جنگلها :

از نظر موقعیت جغرافیایی شهرستان اهر در یك منطقه ی كوهستانی قرار گرفته . از این نظر دارای كوههای بسیار زیبا وسربه فلك كشیده می باشدواز قدیم به عنوان رشته كوههای قراداغ (كوه بزرگ) مشهور بوده است . از جمله ی این كوهها می توان نشان كوه ،كوههای شیور ، كوههای گئچی قران (بزكش) ، قاشقا داغ ، مشك عنبر ، پیرسقا ، خاله داغ، صلوات داغ، دیزمار، سامبران، را نام برد . در كنار این كوهها جنگلهای پر درختی وجود دارد كه هر بیننده ای را مجذوب و حیران خویش می سازد كه زیست گاه حیواناتی است كه گاها از نظر تنوع در جهان بی نظیر می باشند . از جمله پلنگ ، خرس ، خوك،گوزن، بزكوهی ، كل،و پرندگانی از قبیل :كبك، قرقاول، دراج، بلدرچین و ... .

از جنگلهای اهر می توان جنگلهای میشه پاره،جنگلهای انداب (فندقلو) جنگلهای هوراند  را نام برد كه دارای گونه های مختلف گیاهی  و درختی (فندق ، تمشك، گردو، بلوط ، زرشك، زغال و.. ) است

زمان آخرین مطلب این کاربر: 3000روز قبل
سه شنبه 4/3/1389 - 14:12
rezaei2009 ( تعداد مطالب : 4 ) ( تعداد نظرات : 14 )

ارسباران یك ناحیه كوهستانی است كه درشمال استان آذربایجان شرقی و جنوب رودخانه ارس واقع شده است، ترسیم حدّ ومرزقاطع برای آن، باتوجه درموقعیت طبیعی وجغرافیائی كه دارد درعمل واجد پاره ای دشواریهاست، دلیل براین امر آن است كه اولاً ارسباران منطقة كوهستانی ازنوع تپه ماهور بوده ودراغلب نقاط به جهت صعب العبور بودن راه ها، تشخیص موقعیت بخش های مختلف آن نسبت به هم مشكل می باشد. ثانیاً استفاده از كلیشه و تعریف مرزهای آن به ایالات وشهرستانهای اطراف هم گویای واقع نبوده ومصداق دور باطل. بناءً بهترین وقابل فهم ترین روش جهت ترسیم محدودة ارسباران، تعیین سرحدّات آن و پیراستن ومنقّح نمودن خاك آن از غیرارسباران است، برای نمونه درسرحدّ شرقی آن محال ارشق و دشت مغان جزوخاك ارسباران نیست و درسرحدجنوبی آن محال بدوستان.كه امروزه شهرستان هریس نامیده می شود. كثرت تپه ها وكوهها درمنطقه ارسباران و واقع شدن آنها درتیررس دید همسایگان ازچهارجهت اصلی،  نوعاً سبب بروز تصّورات متفاوتی از آن شده است، شاهسونها وتاتهای اطراف مشكین شهر این منطقه را ازدامنه های سبلان كه نگاه می كنند رویه ای از تپه ها وكوه های درهم تنیدة سخت وتفته را درمقابل دارند كه انبوهی وخشونت نهفته درسیمای هویدای آن، از اسرارلطافت و طراوت آن روی نهان حكایت نمی كند. اهالی بدوستان هم از بلندای كوه های بزغوش جزانبوهی كوهها وسیمای آفتاب زدة آن تصوّری از این منطقه اسرارانگیز وزیبا نمی توانند داشته باشند. همین اوصاف سبب شده است نه تنهاهمسایگان شرقی و جنوبی، بلكه هرتازه واردی این منطقه را قره داغ نامند.

آن روی قره داغ، امّاحرف وحدیث دیگر دارد، شادابی وخرمی دركوه ها وتپه هایش موج می زند ومراتع وجنگلهایش پوشیده ازدرختان وگیاهان سرسبزاست .این سیمای دیگری از همان  آب وخاك است كه ازسرحدّات شمالی قابل رویت بوده واهالی جمهوری آذربایجان این دیوارة سبزرا درپس ارس می توانند نظاره وتحسین كنند.

ارسباران عنوان جدیدی است كه بكارگیری آن درعمل شیاع قره داغ را درمحل از سرزبانها انداخت. بااین حال در اغلب متون رسمی ومكاتبات اداری بعداز انقلاب مشروطیت، ارسباران رایج گردیده و بعدازآن تاریخ كمتر دیده شده این منطقه رادراسنادرسمی و دولتی قره داغ و یا قره جه داغ نامیده باشند. گفته شد قره داغ وصفی است كه همسایگان شرقی ساخته وپرداخته كرده و به یادگارگذاشته اند ساكنین دشت مغان واطراف مشكین شهر هنوز هم بی هیچ تبعیض واستثنائی این لفظ را بكارمیبرند. بااین توضیح كه قره درلسان تركی دلالت برانبوهی وكثرت ودرهم تنیدگی می كند.

همانطوریكه طبیعت اسرارآمیز قره داغ درسیمای چندگانة كوهستانهای آن متجلی گردیده است تاریخ دیرپای آن هم اززوایای متفاوت قابل بررسی می باشد. مهمترین واقعه درتاریخ اهرارسباران تمركزجنگهای ایران وروس درحوزه آن می باشد، جنگی مستمر وتمام عیار كه بخش اعظم تداركات وافراد قشون ایران ازاین نواحی تامین می شده است، نكته جالب توجه نقش فرماندهی عطا اله خان (آتاخان) ایلخان شاهسون درپیشبرد اهداف جنگ مذكوراست كه سالیان دراز درركاب مرحوم عباس میرزای ولیعهد، قره داغ اهر را به مركز مقاومت ومقابله با روسها تبدیل كرده بود. علی ایحال اگرایرانی ها درجنگ باروسها بازنده نمی شدند! اگر عباس میرزای ولیعهد جوانمرگ نمی شد! واگرعمارت باشكوه عطاخان شاهسون درروستای ساطی میزان برپای می ماند! گوشه ای از بزرگی وافتخار تاریخ این مرزبوم را می توانستیم بسیاربهتر وبیشترازاین كه هست بفهمیم، بعداز جنگ ایران وروس شاید وقوع انقلاب مشروطیت مهمترین رویداد تاریخی درایران باشد، كه فرزندان این خطه درهردوجبهة  آن واقعة عظیم، صحنه گردان بوده اند، دریكطرف رحیم خان چلبیانلو ودرطرف دیگر ستارخان  قره داغی راداریم، اولی برضد انقلاب یك تنه ایستاده بود ودومی سردارملت وانقلاب لقب گرفته بود، و سرنوشت كشور درآن مقطع به نتیجة رویارویی این دومرد بزرگ تاریخ وابسته شده و بدینسان قره داغ گرانیگاه سرنوشت ایران گردیده بود.

ستار خان و باقر خان

لشكركشی بزرگ یپریم ارمنی به  اهر ومقاومت رحیم خان دربرابر وی شایدنقطه عطف تاریخ ایران بوده باشد كه درخاك پاك این خطه رقم می خورد، می گوینداگر قدرت شصت تیرهای مدرن افرادیپریم نبودند! واگر شاهسونها خلف وعده نكرده بودند! چه بسا طومارمشروطیت ومشروطه خواهی دراهرپیچیده  می شد وتاریخ كشور اینگونه كه هست نوشته نمی شد.

رحیم خان شكست می خورد، ودرارك تبریزكشته می شود اماتاریخ قره داغ پایان نمی پذیرد این بار امیرارشد نامی از طایفه حاج علیلو درقلب تاریخ كشورمی تازد وصاحب نام وآوازه  می شود، معروف است بعداز جنگ با سیمیتقو تصمیم به فتح تهران را داشت، آن هنگام كه شاه جوان قاجارمضطرب وپریشان بوده وژنرال آیرون ساید انگلیسی باهمكاری رضاخان میرپنج وسیدضیاء طباطبائی نقشة شوم كودتا را برای كشور تدارك می دیده اند.

وقایع تاریخی ازاین دست بیانگر نقش بااهمیت مردم این سامان درتاریخ ایران است بطوریكه تاریخ ارسباران به تنهائی بخش مهمی ازتاریخ معاصركشوررا بازگو می كند. بااین اوصاف داخل شهراهردرمواجهه با چنین رویدادهائی كاملاً آگاه بوده است درسایه امنیت واقتدار رؤسای طوایفی كه همواره بعنوان حاكمان قره جه داغ منسوب می گشتند فعالیت اقتصادی  دامنه داری را دنبال وثروت اندوزی نمایند، درواقع شهراهر درمقایسه بادیگر شهرهای همسطح، یك طبقه منسجم ازثروتمندان وزمینداران را داشته است كه درطول سالیان نسل اندرنسل ثروت ومنزلتشان محفوظ بوده است. معروف است بعد از غارت اردبیل كه  این بارشاهسونها رحیم خان را هم دركنارخود داشته اند، برخی همراهان نقشة حمله به اهر  را هم می كشیده اند كه بامخالفت آشكار آقاخان نصرت الملك مواجه می شوند. موضوعی  كه خود رحیم خان نیز هرگز تمایلی بدان نشان نداده و سبب آزردگی خاطر شاهسونها ازوی  شده است. بدینسان بود كه مردم اهر درصلح وآرامشی چنین پایدارمی توانستند ازمجموع ظرفیتها وقابلیتهای نهفته بهره ها ببرند. بیش ازهزار روستای آبادوپررونق از منتهی الیه خداآفرین گرفته تا قلب محال خاروانا، فقط به بازار اهرجهت دادوستد دسترسی داشته اند، كاروانسراهای داخل شهر هرروز پذیرای مردمی بوده اند كه محصولاتشان را برای فروش درمراكزمتعدد تجاری شهر عرضه می كردند، علاوه بربازار سرپوشیده اهر كه تقریباً بنای آن دست نخورده باقی مانده است راسته سه دكانلار وراسته مسجدسفید به اضافه محلة  قلعه قاپوسی ازمراكز مهم دادوستد در اهر بشمارمی رفته است. همچنین وجود بازارهای به اصطلاح تخصصی كه محلّ تجمّع اصناف وپیشه های خاصّی بوده اند، ازجملة آنها می توان به بازار مسگران (مسگرخانه)، بازاركلاه دوزان، راسته آهنگران، میدان دواب، میدان تره بار  و . . . كه هركدام به تنهائی حكایت ازحجم بالا وقابل توجهی ازعرضه وتقاضادربازاراهر داشته ودلالت بر نوعی ازانضباط شهری و اعمال مدیریت عمومی صحیح دراجتماع آن دوران می نموده است.

زمان آخرین مطلب این کاربر: 3000روز قبل
سه شنبه 4/3/1389 - 12:33
  • تعداد رکورد ها : 18772