( تعداد مطالب : 11641 ) ( تعداد نظرات : 588 )

بسم الله الرحمن الرحيم
دكترقيصرامين پور.شاعرونويسنده معاصربامجموعه شعر"دركوچهء
آفتاب"كه درسال 1363منتشرشد.توانايي خود رانشان داد وپس از
آن.با آثاري چون "تنفس صبح"و"آينه هاي ناگهان"جايگاه خويش را
درشعرانقلاب تثبيت كرد.دكترامين پور چندين اثر شعري مانند"ظهر روز دهم"."مثل چشمه.مثل رود"و"به قول پرستو"رانيزبراي نوجوان
ها به چاپ رسانده است ."انتظار موعود"يكي ازموضوعات محوري شعرانقلاب است كه دراين سروده او به زيبايي بيان شده است:
آفتاب پنهاني
پنهاني طلوع ميكندآن آفتاب
.زسمت مشرق جغرافياي انساني
دوباره پلك دلم مي برد نشانه چيست؟
شنيده ام كه مي آيدكسي به مهماني
كسي كه سبزتراست ازهزاربهار
كسي .شگفت كسي آن چنان كه ميداني
كسي كه نقطهء آغاز هرچه پرواز است
تويي كه درسفرعشق خط پاياني
تويي بهانهءآن ابرها كه ميگريند
بيا كه صاف شود اين هواي باراني
تواز حوالي اقليم هركجا آباد
بيا كه ميرود اين شهر روبه ويراني
كنار نام تو لنگر گرفت كشتي عشق
بيا كه ياد تو آرامشي است طوفاني
شعر از:دكتر قيصر امين پور
                                                                                                 .
وبلاگ معلم
Moallem weblog

زمان آخرین مطلب این کاربر: 5ساعت و 22دقيقه قبل
دوشنبه 6/1/1386 - 2:36
tondro ( تعداد مطالب : 31 ) ( تعداد نظرات : 38 )
       

در احاديث معتبر از طريق عامه و خاصه آمده است كه در روز رستاخير حضرت فاطمه عليهاالسلام را به ناقه‏اى از ناقه‏هاى بهشتى سوار مى‏كنند و ملائكه اطراف او را مى‏گيرند، جبرئيل از طرف راست، ميكائيل از طرف چپ، اميرالمؤمنين پيشاپيش، امام حسن و امام حسين نيز از پشت سر او را همراهى مى‏كنند، و با تمام عظمت و جلالت وى را به محشر مى‏آورند، تا جايى كه خلايق از ديدن او سرهاى خود را پايين بيندازيد و چشمهايتان را ببنديد، تا فاطمه عليهاالسلام دختر رسول خدا صلى اللَّه عليه و آله عبور كند». مردم محشر با شنيدن اين پيام كه از سوى عرش خدا صادر مى‏گردد، همگى سرهاى خود را پايين مى‏اندازند و چشمهايشان را مى‏بندند و فاطمه عليهاالسلام از روى پل صراط عبور مى‏كند و در كنار بهشت قرار مى‏گيرد... (يا معشر الخلائق! نكسوا رئوسكم و غضوا ابصاركم حتى تمر فاطمه عليهاالسلام بنت محمد على الصراط، فتمر مع سبعين الف جاريه من الحور العين...) (1)
آرى در روز قيامت نيز همه‏ى چشمها لياقت ديدن فاطمه عليهاالسلام را نخواهند داشت، فقط آنان كه در اين دنيا امتحان پس داده و لياقت شيعه بودن را كسب كرده‏اند، مدال افتخار آن روز را از دست فاطمه عليهاالسلام دريافت مى‏دارند...

  1ـ كنزالعمال، ج 12، ص 105، ش 34209- فرائدالسمطين، ج 2، ص 49، ش 380 و ص 64، ش 387- سفينه، ج 2، ص 375- ابن ابى‏الحديد، ج 9، ص 193- بحار، ج 43، ص 53 و ص 219.

 

زمان آخرین مطلب این کاربر: 2685روز قبل
دوشنبه 6/1/1386 - 2:24
tondro ( تعداد مطالب : 31 ) ( تعداد نظرات : 38 )
     

  حضرت فاطمه عليهاالسلام هر چند مقام برترى دارد، ولى او نيز همانند ديگران اين مسير را مى‏پيمايد و پس از عالم برزخ به محشر مى‏آيد و در پيشگاه خدا مقام او بر ديگران ثابت مى‏شود...
على عليه‏السلام مى‏فرمايند: روزى پيامبر خدا صلى اللَّه عليه و آله براى ديدار فاطمه عليهاالسلام به خانه‏ى ما آمد، ولى دخترش را بسيار محزون ديد. از او پرسيد چرا اين گونه غمگينى؟ در جواب گفت: پدر جان! به ياد عالم محشر افتادم كه مردم در آن حال عريان خواهند بود. (ذكرت المحشر و وقوف الناس عراه...)
رسول گرامى فرمودند: نگران مباش، پس از آنكه من، على و ابراهيم خليل عليه‏السلام سر از قبر برمى‏داريم آنگاه خداوند جبرئيل را با هفتاد هزار ملائكه به سراغ تو مى‏فرستند، سپس اسرافيل در حالى كه با سه پارچه زيبا از نور در اختيار دارد، كنار تو مى‏آيد و تو را از قبر بيرون مى‏نمايد، در حالى كه بدنت پوشيده است...
آنگاه با عزت و احترام بى‏نظير هفتاد هزار ملائكه تسبيح گويان تو را وارد محشر مى‏كنند و به همين تعداد حوريان بهشتى به استقبالت مى‏آيند. در اين هنگام مريم (دختر عمران)، خديجه (دختر خويلد)، حوا (زن آدم)، آسيه، (دختر مزاحم) هر كدام با صفوف ملائكه اطراف تو را مى‏گيرند و تو را بر روى منبرى از نور مى‏نشانند در اين هنگام جبرئيل به حضور تو مى‏رسد و مى‏گويد: هر حاجتى دارى بگو و تو مى‏گويى: خدايا! حسن و حسينم را مى‏خواهم.
در آن ساعت حسينت را مى‏بينى كه با بدن خون آلون به محشر مى‏آيد و از خدا مى‏خواهد كه قاتلان وى را به كيفر رساند، بلافاصله خداوند به خشم آمده و از خشم او ملائكه نيز به خشم آيند و شعله‏هاى جهنم زبانه مى‏كشد و قاتلان حسين و دشمنان او بر درون آتش افكنده مى‏شوند.

  1ـ بحارالانوار، ج 43، ص 226-225 با تلخيص.

 
زمان آخرین مطلب این کاربر: 2685روز قبل
دوشنبه 6/1/1386 - 2:22
tondro ( تعداد مطالب : 31 ) ( تعداد نظرات : 38 )
   

  دوران كودكى فاطمه زهرا (ع) همزمان با يكى از پرشكوه‏ترين دوره‏هاى تاريخ اديان، تاريخ انبياء و كل تاريخ بشريت است. چرا كه وقتى آن نور چشم پيامبر و سرور بانوان عالم چشم به جهان گشود، زمانى بود كه دوران رسالت پدر بزرگوارش تازه آغاز گشته بود و مى‏رفت تا جهان را فروپوشاند و زمان و مكان را درنوردد و تا صبح قيامت پرتوافشانى كند و درست به همين دليل همزمان بودن دوران كودكى فاطمه (ع) با چنان برهه‏ى عظيمى از تاريخ است كه مى‏بينيم سنين كودكى آن ميوه‏ى دل پيامبر، با دردها و رنج‏ها و مرارت‏هاى بسيار نيز توأم است. زيرا وى در خانواده‏اى به دنيا آمده بود كه آقاى خانه از سوى خداوند متعال به آقايى و سرورى تمام جهان بشريت برگزيده و مبعوث شده بود و همين امر موجب گشته بود كه آقاى آن خانه و سرور عالميان مورد حقد و حسد و خشم و كينه‏ى گروهى از نابكارترين و سياه‏دل‏ترين مشركين و كفار زمان قرار گيرد. آرى وقتى رسول خدا مورد خشم و كينه‏ى دشمنان قرار داشت، وقتى كه دشمنان، تمامى پيروان و ياران و دوستان او را نيز از آزار و ايذاء در امان نمى‏گذاشتند، پيداست كه خانواده‏ى آن بزرگوار نيز از آن همه رنج و عذاب مصونيت نداشت و در اين ميان شايد بتوان گفت كه طفل خردسال پيامبر، به دليل همان طفوليت و حساسيت روحى، سنگينى، بار عذاب و ايذاء مشركين و كفار را بيش از ديگران بر شانه‏هاى لطيف و شكننده‏ى خود احساس مى‏كرد.
با اين همه، آشكار است كه فاطمه (ع) از همان آغاز طفوليت همزمان با رشد و شكوفايى آئين عالمگير اسلام، ناظر آن همه تلاش‏ها و كوشش‏هاى پرثمر پدر گرامى و فداكارش و شاهد همراهى‏ها و ايثارگريهاى مادر رنجديده و وفادارش بوده است. آن طفل خردسال، با چشم خود مى‏ديد و با احساس لطيف كودكانه‏اش درمى‏يافت كه پدر و مادر بزرگوارش چگونه با آن همه مشكلات عظيم روبرو مى‏گردند و با چه اتكاء و اتكال بى‏مانندى به عنايات الهى در برابر مصايب ايستادگى مى‏كنند، و با چه روحيه‏ى پرتوان و قلب سرشار از اميد و شوق و نشاطى حل معضلات و گرفتاريهاى مسلمانان زجر ديده، با جديت و تلاش گام برمى‏دارند در هر گام به شاهد موفقيت نزديكتر مى‏شوند.
در آن دوران، هم پيامبر گرامى و خانواده‏ى ارجمندش و هم تمامى مسلمين و يارانش، از هر طرف مورد تهاجم دشمنان مشرك قرار داشتند. مشركين به انواع گوناگون، مسلمانان را آزار مى‏دادند، شكنجه مى‏كردند، زير ضربه‏هاى تازيانه مى‏گرفتند زخم مى‏زدند، از خانه و كاشانه خود مى‏راندند، در محاصره‏ى اقتصادى قرار مى‏دادند و در مجموع جان و مال مسلمانان از سوى دشمنان در امان نبود. و فاطمه (ع) نيز در اوج آن تلخى‏ها و مشكلات، با وجود خردسالى، تمام آن حوادث رنج‏آميز و مرارتهاى طاقت‏سوز را مى‏ديد و لمس مى‏كرد. آواى دردناك و ناله‏هاى سينه‏سوز مسلمين مستضعف را كه روى صخره‏هاى سوزان عربستان به اين سوى و آن سوى كشيده مى‏شدند، با گوش جان مى‏شنيد. ولى دريغا كه نمى‏توانست پدر بزرگوار خود و ياران اسلام را يارى دهد و از آنهمه رنج و تلخى رهايى بخشد. از اين رو، رام و خاموش، تماشاگر تمام آن صحنه‏هاى دردناك بود و از درد و بى‏تابى به خود مى‏پيچيد. او آن همه ناراحتى‏ها و شدت فشارها را بر دوش جان پدر احساس مى‏كرد، و روح حساس و ظريفش متأثر و متألم مى‏شد، حال آن كه مجال و توان فرياد كشيدن هم نداشت. همه‏ى دردها را به درون سينه مى‏ريخت و بغضهاى گلوگيرش را فرومى‏خورد و دم برنمى‏آورد. فقط گاهى شبها كه از صداى ناله و ضجه كودكان گرسنه و آواى دردآلود بيچارگان و مستضعفان بيدار مى‏ماند، چشم به ستاره‏هاى آسمان شفاف عربستان مى‏دوخت و در عالم كودكى اشك مى‏ريخت.
او در آن سنين طفوليت و شكنندگى، رنج همه‏ى مسلمين و محرومين را مى‏ديد، و بالاتر از همه رنج پدر بزرگوارش را كه به تنهايى بيش از همه در رنج بود و غير از دردهاى خود، بار غم ديگران را نيز بر دل مى‏گرفت و بر دوش مى‏كشيد. پدر عاليقدرش را مى‏ديد كه چگونه يكى از نابكاران حيوان صفت قريش، مشت‏هاى خود را پر از خاك و خاكروبه و زباله و آلودگى كرده و بر سر و صورت نورانى او مى‏پاشيد و چهره‏ى زيبا و قامت رعنايش را آلوده مى‏ساخت و آنگاه آن دختر خردسال و نازك‏دل و مهربان، پدر را در آغوش مى‏كشيد و در حالى كه اشك در چشم و بغض در گلو داشت، با دستهاى كوچك و ظريفش آن آلودگى‏ها را شستشو مى‏داد و سر و صورت پدر را پاك مى‏كرد. آرى اين صحنه‏ها را مى‏ديد و از شدت تأثر اشك در چشمانش حلقه مى‏زد و به ياد مادر تازه درگذشته‏اش مى‏افتاد و دلش آتش مى‏گرفت، اما با اينهمه سعى داشت پدر، اين حالت را نبيند و رنج و دردش افزون‏تر نشود.
ولى پدر، كه همه چيز برايش روشن و آشكار بود، رنج دختر كوچك را مى‏ديد و با آن لحن آسمانى و صداى زيبا و پر طنين كه فرشتگان آسمان براى شنيدنش صف مى‏بستند، دختر خردسال و مهربان را دلدارى مى‏داد و مى‏گفت: دخترم! گريه نكن و غمگين مباش خداوند يار و ياور تو است و سرانجام فتح و پيروزى عطا خواهد كرد.
بلى، دوران كودكى فاطمه(ع) بدين گونه مى‏گذشت. آن صدمه‏ها و لطمه‏هاى روحى، دختر خردسال را به تحمل رنج و درد عادت مى‏داد و توان و مقاومتش را مى‏افزود و چون فولاد آبديده‏اش مى‏كرد. و از سوى او مى‏پرورانيد، باعث مى‏شد كه نيروى صبر و استقامت و پايدارى‏اش هر چه بيشتر تحكيم يابد. و از آن جا كه دوران كودكى او همزمان با بحران مشكلات تبليغى پدر بزرگوارش رسول‏الله (ص) بود، اما در جريان اين بزرگتر شدن، چه رنج‏هاى عظيمى را مى‏ديد و تحمل مى‏كرد، فقط خدا مى‏داند و بس...
در آن زمان پيامبر اسلام، از طرف قريش، هر روز با مشكلات جديدى روبرو مى‏شد. هر روز با مسايل حاد اقتصادى و فكرى تهديد مى‏گشت و مشركين بر سر راه او، و در ارتباط با دعوت عظيم تاريخ‏ساز و جهان شمول وى، موانع و مخاطرات تازه‏اى ايجاد مى‏كردند. فاطمه (ع) هنوز كودكى بيش نبود كه گاهى مى‏ديد دشمنان قسم خورده‏ى اسلام در تعقيب جدى پدرش هستند و قصد جان عزيزش را دارند. گاهى مى‏ديد كه در ابراز كينه و دشمنى، دنائت و پستى را به جايى مى‏رساندند كه وقتى پيامبر مشغول تلاوت قرآن و سجده بر درگاه الهى بود، شكمباره و أمعا و احشاى گوسفندى را بر اندام و لباس تميز او مى‏افكندند، و آنگاه او اشك مى‏ريخت و با دستان كوچكش آنها را از لباس پدر پاك مى‏كرد. سپس در حالى كه قلب پر عطوفتش مالامال از درد و اندوه بود، خود را خسته و كوفته به خانه مى‏رسانيد و در گوشه‏اى خلوت، اشك بر دامن مى‏افشانيد تا كسى او را گريان نبيند. روز ديگرى مشاهده مى‏كرد كه خانواده‏اش و ياران پدرش، از خانه و كاشانه‏ى خود رانده مى‏شوند و با اتكاى به خداوند و به خاطر هدف متعالى خود همه رنجها را به جان مى‏خرند و دم نمى‏زنند. آرى او مى‏ديد كه مسلمين رنجديده، سه سال و اندى در آن دره‏ى محدود و در آن تنگناى اقتصادى و اجتماعى اقامت مى‏كنند بى‏آنكه كمترين سستى و فتورى در اصول اعتقاد و ايمان پايدارشان ايجاد شود...
و سخت‏تر و تلخ‏تر از همه آن كه هنوز بيش از چندين بهار از عمر مباركش سپرى نشده بود كه ضربه‏ى بزرگ روحى بر او وارد آمد و مادر مهربان و تنها مونس شب‏هاى تاريك و دردآلودش را از دست داد... در اينجا بود كه غمى سياه و اندوهى جانكاه سايه‏ى هولناك خود را بر وجود مبارك فاطمه (ع) افكند و او را با سختى‏ها و مرارت‏ها و ناراحتى‏هاى روحى، همدم و همراه ساخت...

  لم يوجد هامشاَ.

زمان آخرین مطلب این کاربر: 2685روز قبل
دوشنبه 6/1/1386 - 2:18
tondro ( تعداد مطالب : 31 ) ( تعداد نظرات : 38 )
 
ولادت غم‏انگيز محسن عليه‏السلام همانا روز شهادتش نيز بود، و كيفيت شهادتش قبلاً پيشگويى شده بود.
اين دليل بر بزرگى مصيبتى است كه با قتل محسن عليه‏السلام بر اسلام وارد شد و نشانه‏ى شدت غصه‏اى است كه مادر دلسوخته‏اش حضرت زهرا عليهاالسلام با از دست دادن اين پسر كشيد.

نامش را محسن عليه‏السلام گذاشت
محسن عليه‏السلام عزيز پيامبر صلى اللَّه عليه و آله بود و آن حضرت قبلاً نام او را تعيين كرده بود. اگر اين آخرين گل زهرا عليهاالسلام به دنيا مى‏آمد همه به عنوان يادگار پيامبر صلى اللَّه عليه و آله از او ياد مى‏كردند و گراميش مى‏داشتند.
ولى خوب شد به دنيا نيامد، چه آنكه هنوز متولد نشده اينچنين او و مادرش را گرامى داشتند!!!
قال أميرالمؤمنين عليه‏السلام: إنّ أسقاطكم إذا لقوكم يوم القيامة و لم تسموهم، يقول السقط لأبيه: «ألا سميتني و قد سمّى رسول‏اللَّه صلى اللَّه عليه و آله محسناً قبل أن يولد». (1) اميرالمؤمنين عليه‏السلام فرمود: اگر فرزندان سقط شده‏ى شما روز قيامت شما را ببينند در حالى كه نامى براى آنان نگذاشته‏ايد، سقط به پدرش مى‏گويد: چرا براى من نامى تعيين نكردى در حالى كه پيامبر صلى اللَّه عليه و آله محسن عليه‏السلام را قبل از اينكه به دنيا بيايد نامگذارى كرده بود.
قالت أسماء: فما دخلنا البيت إلّا و قد أسقطت جنيناً سماه رسول‏اللَّه صلى اللَّه عليه و آله محسناً. (2)
اسماء مى‏گويد: وارد خانه‏ى حضرت زهرا عليهاالسلام شديم وقتى كه حضرت جنين خود را سقط كرده بود؛ همان كه پيامبر صلى اللَّه عليه و آله او را محسن ناميده بود.
فاطمه‏ى من... سقط جنين؟!
چه سوزناك است كه پيامبر صلى اللَّه عليه و آله از شهادت يادگار خود خبر دهد و بفرمايد: اين شهادت در اثر ضربتى است كه بر دخترم فاطمه عليهاالسلام وارد مى‏شود!
قال رسول‏اللَّه صلى اللَّه عليه و آله: و تضرب و هي حامل،... و تطرح ما في بطنها من الضرب و تموت من ذلك الضرب. (3)
پيامبر صلى اللَّه عليه و آله فرمود: حضرت زهرا عليهاالسلام زده مى‏شود در حالى كه باردار است. در اثر اين ضربت فرزندى كه همراه دارد سقط مى‏شود، و خود او در اثر همان ضربت از دنيا مى‏رود.

مقتل حضرت محسن عليه‏السلام
گل زهرا عليهاالسلام اول شهيد شد و سپس سقط گرديد! اما چگونه؟ اين سؤالى است كه بايد جزئيات ماجرا آن را روشن كند.
مادرى كه فرزند همراه دارد مواظبت زيادى مى‏خواهد. رعب و وحشتى كه مهاجمين سقيفه پشت در خانه به راه انداخته بودند، و فريادهاى بلند و بى‏ادبانه‏اى كه سر داده بودند و قصد ورود اجبارى به خانه را داشتند، مى‏توانست به تنهايى باعث سقط محسن شود.
فرياد «آتش مى‏زنيم»، و صداى بر زمين انداختن هيزم، و چيدن آنها با خار مغيلان كنار ديوار و در خانه و آتش زدن آنها، و دود و شعله‏هايى كه از زير در و بالاى ديوار خانه ديده مى‏شد، هر خانم باردارى را نگران مى‏كرد و به وحشت مى‏انداخت.
اكنون بانويى پشت در آمده كه از يك سو رحلت پدر مهربانى چون پيامبر صلى اللَّه عليه و آله بار عظيمى از غم بر قلب او نشانده، و از سوى ديگر جفاى مردم در حق شوهر مظلومش دل او را سخت آزرده است.
او احساس مى‏كند مهاجمين قصد ورود به خانه را دارند و در وضعيت فوق‏العاده خطرناكى قرار گرفته است. لذا با تمام وجود در را گرفته تا باز نشود.
آتش به چوب در گرفته و شعله‏ها به صورت او اصابت مى‏كند. در صاف نيست! چوبهاى ناهموار دارد، ميخ دارد، داغ شده است! بانويى كه محسن عليه‏السلام همراه اوست چگونه بايد مواظب فرزندش باشد؟!
در را با لگد مى‏شكنند و صداى وحشتناكى ايجاد مى‏شود، و در به روى بانو مى‏افتد. درياى عصمت و حيا با مهاجمين بى‏حيا روبه‏رو مى‏شود. بر دستش تازيانه مى‏زنند تا در را رها كند.
در با ميخش و با ناهمواريش سينه را مى‏شكافد و خون جارى مى‏كند. استخوان پهلو از درون مى‏شكند و خون جارى مى‏شود! لابد اينها براى كشتن فرزندى كه كنار اين پهلو و سينه به تلاطم افتاده كم است؟!
حمله‏كنندگان سقيفه يك نفر نيستند. دستور خود را هم از پيش گرفته‏اند. آن سيلى كه گوشواره را مى‏شكند، تازيانه‏اى كه بازو را سياه مى‏كند، و بر سر و كتف بانو مى‏خورد و بى‏محابا از هر سو فرود مى‏آيد و خون جارى مى‏كند، پايى- كه شكسته باد- بر بانوى باردار ضربه مى‏زند. آيا با همه‏ى اينها هنوز محسن عليه‏السلام زنده است؟ بايد بپرسيم هنوز مادر زنده است؟!!
با اين همه وحشت و ضربت و جراحت... مادر چه گفت؟ چه كرد؟ فضه چه كمكى توانست نمايد؟ اميرالمؤمنين عليه‏السلام چه كرد؟ بچه‏ها چه حالى داشتند؟ محسن عليه‏السلام كجا رفت؟ تاريخ، اين داستان جگرسوز را با تمام تلخى‏هايش حفظ كرده تا معلوم شود فاطمه و محسنش عليهماالسلام باهم و از يك سبب به شهادت رسيدند!! چه ضرباتى و چه حملاتى كه مرد را از پا درمى‏آورد، چه رسد به بانويى كه كنار قلبش يادگار زيبايى پيامبر صلى اللَّه عليه و آله را در آغوش گرفته است.
  1 ـ بحارالانوار: ج 43 ص 195.
2 ـ الكوكب الدرى: ج 1 ص 194.
3 ـ بحارالانوار: ج 28 ص 62.
 
زمان آخرین مطلب این کاربر: 2685روز قبل
دوشنبه 6/1/1386 - 2:13
yasin7 ( تعداد مطالب : 3 ) ( تعداد نظرات : 5 )
* اگر مي خواهي سخنت تأثير بگذارد، پيشنهاد كن؛ نه تحميل!
* آواز مرغي كه مرگ او فرا رسيده، دل را به درد مي آورد؛ اما گفته هاي انسان نزديك به مرگ شنيدني و مهم است.
زمان آخرین مطلب این کاربر: 2685روز قبل
دوشنبه 6/1/1386 - 1:57
paiesan ( تعداد مطالب : 588 ) ( تعداد نظرات : 663 )

از این نا مهربانی ها دارم از غصه می میرم

رفیق روز تنهایی یه روز دست تو می گیرم

تو این شب گریه می تونی پناه هق هق ام باشی

تو ای همزاد همخونه چی می شه عاشقم باشی

زمان آخرین مطلب این کاربر: 1002روز قبل
يکشنبه 5/1/1386 - 22:24
zohreh_n9 ( تعداد مطالب : 11 ) ( تعداد نظرات : 9 )

لحظه ها گذرا و خاطرات ماندگارند ،

حاضرم تمام هستيم را بدهم تا لحظه ها ماندگار و خاطرات گذرا شوند!

زمان آخرین مطلب این کاربر: 2685روز قبل
يکشنبه 5/1/1386 - 22:2
tondro ( تعداد مطالب : 31 ) ( تعداد نظرات : 38 )
داستان دیگری که مورد بحث و ایراد قرار گرفته و در برخی‏از روایات و کتابهای اهل سنت آمده داستان‏«شق صدر»آنحضرت است،که قبل از ورود در آن بحث‏باید این مطلب راتذکر دهیم که بر طبق نقل اهل تاریخ رسول خدا(ص) حدود پنج‏سال در میان قبیله بنی سعد و در نزد حلیمه ماند بدین ترتیب که‏پس از پایان دو سال دوران شیر خوارگی، حلیمه آن کودک راطبق قرار قبلی نزد آمنه و عبد المطلب آورد ولی روی علاقه‏بسیاری که بآنحضرت پیدا کرده بود با اصرار زیادی دو باره آن‏فرزند را از مادرش گرفته و بمیان قبیله برد،و این جریان شق صدربگونه‏ای که نقل شده در سالهای چهارم یا پنجم عمر شریف‏آنحضرت اتفاق افتاده است،و ما ذیلا اصل داستان را از روی‏کتابهای اهل سنت‏برای شما نقل کرده و سپس ایراد و اشکال‏آنرا ذکر می‏کنیم و از اینرو می‏گوئیم:
این داستان را بسیاری از محدثین و سیره نویسان اهل سنت روایت کرده‏اند مانند«مسلم‏»در کتاب صحیح،در ضمن چندحدیث و ابن هشام در سیره و طبری در کتاب تاریخ خود،وکازرونی در کتاب المنتقی و دیگران (1) ،و ما در آغاز یکی ازروایاتی را که در صحیح مسلم آمده ذیلا برای شما نقل می‏کنیم‏و سپس به بحثهای جنبی و صحت و سقم آن می‏پردازیم:
«روی مسلم بن حجاج عن انس بن مالک ان رسول الله(ص)اتاه‏جبرئیل و هو یلعب مع الغلمان فاخذه و صرعه،فشق عن قلبه‏فاستخرج القلب فاستخرج منه علقة فقال:هذا حظ الشیطان‏منک،ثم غسله فی طست من ذهب بماء زمزم،ثم لامه ثم اعاده‏فی مکانه.
«و جاء الغلمان یسعون الی امه-یعنی ظئره-فقالوا:ان محمدا قدقتل فاستقبلوه و هو منتقع اللون،قال انس:و قد کنت اری اثر ذلک‏فی صدره‏».
یعنی مسلم از انس بن مالک روایت کرده که روزی جبرئیل‏هنگامی که رسول خدا با پسر بچگان بازی می‏کرد نزد وی آمده واو را گرفت و بر زمین زد و سینه او را شکافت و قلبش را بیرون‏آورد و از میان قلب آنحضرت لکه خونی بیرون آورده و گفت:این‏بهره شیطان بود از تو،و سپس قلب آنحضرت را در طشتی از طلا با آب زمزم شستشو داده آنگاه آنرا بهم پیوند داده و بست و درجای خود گذارد...
پسر بچگان بسوی مادر شیرده او آمده و گفتند:محمد کشته شد!
آنها بسراغ او رفته و او را در حالی که رنگش پریده بود مشاهده‏کردند!
انس گفته:من جای بخیه‏ها را در سینه آنحضرت می‏دیدم.
و در سیره ابن هشام از حلیمه روایت کرده که گوید:آنحضرت‏بهمراه برادر رضاعی خود در پشت‏خیمه‏های ما به چراندن‏گوسفندان مشغول بودند که ناگهان برادر رضاعی او بسرعت نزد ماآمد و به من و پدرش گفت:این برادر قرشی ما را دو مرد سفید پوش‏آمده و او را خوابانده و شکمش را شکافتند و میزدند!
حلیمه گفت:من و پدرش بنزد وی رفتیم و محمد را که ایستاده ورنگش پریده بود مشاهده کردیم،ما که چنان دیدیم او را به سینه‏گرفته و از او پرسیدیم:ای فرزند تو را چه شد؟فرمود:دو مرد سفیدپوش آمدند و مرا خوابانده و شکمم را دریدند و بدنبال چیزی‏می‏گشتند که من ندانستم چیست؟
حلیمه گوید:ما او را برداشته و بخیمه‏های خود آوردیم. (2) و در هر دوی این نقلها هست که همین جریان سبب شد تاحلیمه آنحضرت را بنزد مادرش آمنه باز گرداند.
و این داستان تدریجا در روایات توسعه یافته تا آنجا که‏گفته‏اند:داستان شق صدر در دوران زندگی آنحضرت چهار یاپنج‏بار اتفاق افتاده،در سه سالگی(همانگونه که شنیدید)و در ده‏سالگی،و هنگام بعثت،و در داستان معراج...و در اینباره‏اشعاری نیز از بعضی شعرای عرب نقل کرده‏اند. (3) و بلکه برخی از مفسران سوره انشراح و آیه «الم نشرح لک‏صدرک‏» را بر این داستان منطبق داشته و شان نزول آن‏دانسته‏اند. (4)
ایرادهائی که به این داستان شده
این داستان بگونه‏ای که نقل شده و شما شنیدید از چندجهت مورد خدشه و ایراد واقع شده:
1-اختلاف میان این نقل و نقلهای دیگر در مورد علت‏بازگرداندن رسول خدا(ص)بمکه و نزد مادرش آمنه که در این‏دو نقل همانگونه که شنیدید سبب باز گرداندن آنحضرت همین‏جریان ذکر شده و این ماجرا طبق این دو روایت در سال سوم از عمر آنحضرت اتفاق افتاده،در صورتیکه در روایات دیگر و ازجمله در همین سیره ابن هشام(ص 167)برای باز گرداندن‏آنحضرت علت دیگری نقل کرده و آن گفتار نصارای حبشه بودکه چون آن کودک را دیدند بیکدیگر گفتند ما این کودک راربوده و به دیار خود خواهیم برد چون وی سرنوشت مهمی‏دارد...
و سال بازگرداندن آنحضرت را نیز در روایات دیگر سال‏پنجم عمر آنحضرت ذکر کرده‏اند (5) و در کیفیت اصل داستان نیزمیان روایت ابن هشام و طبری و یعقوبی اختلاف است،چنانچه‏در سیرة المصطفی آمده و در روایت طبری آمده است که چند نفربرای غسل و التیام باطن آنحضرت آمده بودند که یکی از آنهاامعاء آنحضرت را بیرون آورده و غسل داد و دیگری قلب آنحضرت‏را و سومی آمده و دست کشید و خوب شد و آنحضرت را از زمین‏بلند کرد (6) که همین اختلاف سبب ضعف نقل مزبور می‏شود.
2-خیر و شر و خوبی و بدی قلب انسانی،از امور اعتقادی ومعنوی است و چگونه با عمل جراحی و شکافتن قلب و شستشوی‏آن می‏توان ماده شر و بدی را بصورت یک لخته خون بیرون آورد و شستشو داد؟و آیا هر انسانی می‏تواند اینکار را انجام دهد؟و یااین غده بدی و شر فقط در سینه رسول خدا بوده و دیگران‏ندارند...؟و امثال اینگونه سئوالها؟و از اینرو مرحوم طبرسی درمجمع البیان در داستان معراج فرموده:
«اینکه روایت‏شده که سینه آنحضرت را شکافته و شستشودادند ظاهر آن صحیح نیست و قابل توجیه هم نیست مگر به‏سختی،زیرا آنحضرت پاک و پاکیزه از هر بدی و عیبی بوده وچگونه می‏توان دل و اعتقادات درونی آنرا با آب شستشوداد؟ ...» (7) و مسیحیان بهمین حدیث تمسک کرده و گفته‏اند جز عیسی‏بن مریم هیچیک از فرزندان آدم معصوم نیستند و همگی مورددستبرد شیطان واقع شده‏اند و تنها عیسی بن مریم بود که چون‏فوق مرتبه بشری و از عالم دیگری بود مورد دستبرد وی قرارنگرفت...!
و از این گذشته چگونه این عمل چند بار تکرار شد و حتی‏پس از نبوت و بعثت آن بزرگوار باز هم نیاز به عمل جراحی پیداشد؟و آیا این غده هر بار که عمل می‏شد دوباره عود می‏کرد و فرشته‏های الهی مجبور می‏شدند بدستور خدای تعالی مجددامبادرت به این عمل جراحی نموده و موجبات ناراحتی آن بزرگواررا فراهم سازند؟...
3-بگونه‏ای که نقل شده این شکافتن و بستن بصورت اعجازو خارق العاده بوده و همانند یک عمل جراحی و معمولی نبوده که‏احتیاج به زمان و مدت و ابزار و وسائل جراحی و نخ و سوزن وبخیه کردن و غیره داشته باشد،و همانگونه که می‏دانیم معجزه ازنشانه‏های نبوت و ابزار کار پیمبران الهی برای اثبات مدعای‏آنان بوده و چگونه در حال کودکی آنحضرت چنین معجزه‏ای ازآنحضرت صادر گردیده؟
مگر اینکه بگوئیم از«ارهاصات‏»بوده همانگونه که پیش ازاین در داستان اصحاب فیل گفته شد.
4-چگونه می‏توان معنای این روایت را با آیاتی که در قرآن‏کریم آمده و هر نوع تسلط و نفوذی را از طرف شیطان در دل پیغمبران ومردان الهی و حتی مؤمنان و متوکلان سلب و نفی کرده جمع کرد ومیان آنها را وفق داد،مانند آیه شریفه‏ای که می‏فرماید:
«ان عبادی لیس لک علیهم سلطان...» (8) و آیه دیگری که فرموده:
«...انه لیس له سلطان علی الذین آمنوا و علی ربهم یتوکلون‏» (9) و آیه «...و لاغوینهم اجمعین الا عبادک منهم‏المخلصین...» (10) و بهر صورت این روایت از جهاتی مورد خدشه و ایراد واقع‏شده،و حتی بعضی گفته‏اند:این حدیث‏ساخته و پرداخته‏مسیحیان و کلیساها است و مؤید روایت دیگری است که درصحیح بخاری و مسلم آمده که جز عیسی بن مریم همه فرزندان‏آدم هنگام ولادت مورد دستبرد شیطان واقع شده و شیطان در اونفوذ می‏کند و همین سبب گریه نوزاد می‏گردد...فقط‏عیسی بن مریم بود که در حجاب و پرده بود و از دستبرد شیطان‏محفوظ ماند... (11)
پاسخی که به این ایرادها داده‏اند:
در برابر این ایرادها پاسخهائی داده‏اند،از آنجمله:
1-دکتر محمد سعید بوطی در کتاب فقه السیرة گوید:
حکمت الهی در این حادثه ریشه کن کردن غده شر و بدی ازجسم رسول خدا نبوده تا این اشکالها لازم آید،زیرا اگر منبع وریشه شرور غده‏های جسمانی یا لکه‏های خونی در بدن باشدلازمه‏اش همان است که افراد شرور و بد خواه را با یک عمل‏جراحی بصورت افرادی نیکوکار و خیرخواه در آورد،بلکه ظاهرآنست که حکمت در این داستان آشکار کردن امر رسالت وآماده ساختن رسول خدا برای عصمت و وحی از زمان کودکی باوسائل مادی بوده،تا برای ایمان مردم و تصدیق رسالت آنحضرت‏نزدیکتر و اقرب باشد،و در نتیجه این عمل یک تطهیر معنوی بوده‏لکن به این صورت مادی و حسی تا این اعلان الهی وسیله‏ای‏برای رساندن به گوشها و دیدگان مردم باشد...
و حکمت هر چه باشد،وقتی خبری صحیح و ثابت‏بود دیگرجائی برای بحث و توجیه و یا رد آن نیست که ما ناچار به‏توجیهات و اینگونه تاویلهای بعیده باشیم،و کسی که در چنین‏روایاتی تردید کند منشای جز ضعف ایمان بخدای تعالی ندارد.
و اینرا باید بدانیم که میزان پذیرفتن خبر و حدیث،درستی وصحت آن است،و هنگامی که خبر و حدیثی از این هت‏به‏اثبات رسید دیگر چاره‏ای جز پذیرفتن و قبول آن نداریم و آنراروی سر می‏گذاریم،و میزان فهم ما در معنای آن دلالت لغت عرب و احکام آن است،و اصل در کلام نیز حقیقت است،واگر قرار باشد که هر خواننده و بحث کننده‏ای بتواند کلام را ازمعنای حقیقی خود به معانی مجازی آن برگرداند ارزش لغت ازمیان رفته و دلالتی برای آن باقی نمی‏ماند و مردم در فهم معانی‏الفاظ دچار سرگردانی می‏شوند.
و گذشته از این چه انگیزه و اجباری برای اینکار هست؟جزآنکه کسی دچار ضعف ایمان بخدای تعالی گردد،و یا ضعف‏یقین به نبوت رسول خدا و صدق رسالت آنحضرت،و گرنه یقین‏پیدا کردن به آنچه روایت و نقل آن صحیح و ثابت است‏خیلی‏آسانتر از این حرفها است چه حکمت و سر آن معلوم باشد و چه‏نباشد! (12)
2-از نویسندگان و دانشمندان معاصر شیعه،هاشم معروف‏حسینی نیز نظیر همین گفتار را در کتاب سیرة المصطفی اختیارنموده و پس از آنکه اختلاف نقلها را ذکر می‏کند گفته است:
این اختلافات،اگر چه موجب می‏شود تا انسان در اصل‏داستان تردید کند بخصوص اگر سندهای آنرا بر اصولی که درروایات مورد قبول است عرضه کنیم،ولی با اینحال این مطلب به تنهائی برای انکار این داستان از اصل و اساس و متهم ساختن‏نقل کنندگان کافی نیست،زیرا آنچه را اینان نقل کرده‏اند نوعی‏از اعجاز است و عقل چنین حوادثی را محال ندانسته و قدرت‏خدای تعالی را برتر می‏داند از آنچه عقلها بدان احاطه ندارد واوهام و پندارها درک آن نتواند،و زندگی رسول اعظم خداوندمقرون است‏با امثال این گونه حوادثی که برای دانشمندان ومحققان قابل تفسیر و توجیه نبوده و جز اراده ذات باریتعالی‏انگیزه‏ای نداشته‏«و لیس ذلک علی الله بعزیز» (13)
3-علامه طباطبائی در کتاب شریف المیزان در دو جاداستان را نقل کرده یکی در ذیل داستان اسراء و معراج در سوره‏«اسری‏»و دیگری در ذیل آیه‏«الم نشرح لک صدرک‏»و در هردو جا آنرا حمل بر«تمثل برزخی‏»نموده که در عالم دیگری‏شستشوی باطن آنحضرت به این کیفیت در پیش دیدگان رسول‏خدا مجسم گشته و مشاهده گردیده است،و داستانهای دیگری‏را نیز که در روایات معراج آمده مانند مجسم شدن دنیا در نزدآنحضرت با آرایش کامل،و انواع نعمت‏ها و عذابها برای اهل‏بهشت و جهنم همه را از همین قبیل دانسته و بهمین معنا حمل کرده است (14) نگارنده گوید:این داستان را محدث جلیل القدر مرحوم ابن‏شهر آشوب بگونه‏ای دیگر نقل کرده که بسیاری از این اشکالها برآن وارد نیست و اصل نقل این محدث بزرگوار شیعه در داستان‏منشا زندگی و دوران کودکی آنحضرت در کتاب مناقب اینگونه‏است که از حلیمه نقل کرده که در خاطرات زندگی آن بزرگواردر سالهای پنجم از عمر شریفش می‏گوید:
«...فربیته خمس سنین و یومین فقال لی یوما:این یذهب‏اخوانی کل یوم؟قلت:یرعون غنما،فقال:اننی ارافقهم،فلماذهب معهم اخذه ملائکة و علوه علی قلة جبل و قاموا بغسله وتنظیفه،فاتانی ابنی و قال:ادرکی محمدا فانه قد سلب،فاتیته‏فاذا بنور یسطع فی السماء فقبلته و قلت:ما اصابک؟قال:
لا تحزنی ان الله معنا،و قص علیها قصته،فانتشر منه فوح مسک‏اذفر،و قال الناس:غلبت علیه الشیاطین و هو یقول:ما اصابنی‏شی‏ء و ما علی من باس‏». (15)
یعنی-من پنج‏سال و دو روز آنحضرت را تربیت کردم،درآنهنگام روزی بمن گفت:برادران من هر روز کجا می‏روند؟
گفتم:گوسفند می‏چرانند،محمد گفت:من امروز بهمراه ایشان‏می‏روم،و چون با ایشان رفت فرشتگان او را گرفته و بر قله‏کوهی بردند و به شستشو و تنظیف او پرداختند،در اینوقت پسرم‏بنزد من آمد و گفت:محمد را دریاب که او را ربودند! من بنزدوی رفتم و نوری دیدم که از وی بسوی آسمان ساطع بود،او رابوسیده گفتم:چه بر سرت آمد؟پاسخداد:محزون مباش که خدابا ما است و سپس داستان خود را برای او بازگو کرد،و دراینوقت از وی بوی مشک خالص بمشام می‏رسید و مردم‏می‏گفتند:شیاطین بر او چیره شده‏اند و او می‏فرمود:چیزی بر من‏نرسیده و باکی بر من نیست...
و اینک بر طبق این نقل می‏گوئیم:گذشته از اینکه نقلهای‏گذشته مورد اشکال بود و با یکدیگر اختلاف داشت‏با این نقل‏هم مخالف است،و اگر بنای پذیرفتن این داستان باشد همین‏نقل که خالی از اشکالات است‏برای ما معتبرتر است و نیازی‏هم به توجیه و تاویل نداریم‏و تاویلی هم که مرحوم استاد طباطبائی کرده‏اند اگرداستان مربوط به معراج رسول خدا(ص)تنها بود توجیه خوبی‏بود،چون در پاره‏ای از روایات که در مورد مشاهدات دیگرآنحضرت رسیده به همان لفظ تمثیل آمده و با قرینه آنها می‏توان این داستان را نیز همانگونه توجیه و تفسیر کرد،اما شنیدید که این‏داستان در کودکی آنحضرت اتفاق افتاده و اگر در موارد دیگرهم اتفاق افتاده باشد این تفسیر و توجیه در همه جا دشوار بنظرمی‏رسد،مگر آنکه همان توجیه را با قرینه‏ای که ذکر شد شاهدو نمونه‏ای برای موارد دیگر بگیریم.
و در پایان این بحث ذکر این قسمت هم جالب است که درپایان روایت صحیح مسلم همانگونه که خواندید آمده که انس بن‏مالک گفته بود:من جای بخیه‏ها را در سینه رسولخدا می‏دیدم.
و راوی،یا انس بن مالک تصور کرده بودند که این شکافتن وبستن،با چاقو و کارد و نخ و سوزن بوده،در صورتیکه اگر هم ماداستان را اینگونه که نقل شده بود بپذیریم بعنوان یک معجزه وامر خارق عادت می‏پذیریم،و در متن حدیث هم لفظ التیام آمده‏بود نه دوختن!
پی‏نوشتها:
1-صحیح مسلم ج 1 ص 101-102 سیره ابن هشام ج 1 ص 164-165.طبری ج 1 ص 575.
المنتقی فی مولود المصطفی‏«الباب الرابع من القسم الثانی‏».
2-سیره ابن هشام ج 1 ص 164-165.
3-الصحیح من السیرة ج 1 ص 83.و پاورقی فقه السیرة ص 63.
4-فسیر مفاتیح الغیب فخر رازی ج 32 ص 2.
5-بحار الانوار ج 15 ص 337 و 401.
6-سیرة المصطفی ص 46.
7-مجمع البیان ج 3 ص 395.
8-سوره الاسراء آیه 65.
9-سورة النحل آیه 99.
10-سورة الحجر آیه 40-41.
11-الصحیح من السیرة ج 1 ص 87.
12-فقه السیرة ص 63.
13-سیرة المصطفی ص 46.
14-المیزان ج 13 ص 33 و ج 20 ص 452.
15-مناقب آل ابیطالب ج 1 ص 33.
درسهایی از تاریخ تحلیلی اسلام جلد اول صفحه 191
رسولی محلاتی
زمان آخرین مطلب این کاربر: 2685روز قبل
يکشنبه 5/1/1386 - 22:1
zohreh_n9 ( تعداد مطالب : 11 ) ( تعداد نظرات : 9 )

آرزو دارم كه تو هميشه يك لبخند زيبا روي لبهاي من باشي ،

تا ديگران نفهمند كه من چقدر غمگينم.

زمان آخرین مطلب این کاربر: 2685روز قبل
يکشنبه 5/1/1386 - 21:59
  • تعداد رکورد ها : 649913