تعداد مطالب : 20040
تعداد نظرات : 2174
زمان آخرین مطلب : 572روز قبل
 

البته انتظار داراي شدت و ضعف مي باشد و هر درجه اي از آن، مقدمات خاص خود را دارد. پايين ترين درجه ي انتظار وقتي است که انسان احتمال وقوع چيزي را بدهد. شدت انتظار بستگي به قوت اين احتمال بالاتر، انتظار بستگي به قوت اين احتمال دارد. احتمال بالاتر، انتظار قوي تر را موجب مي گردد و قوت انتظار، منشأ پيدايش آثاري در فرد منتظر مي شود که اين آثار در مراتب پايين تر به چشم نمي خورد. بحث فعلي ما به درجات پايين انتظار که اثر چنداني در فرد ندارد، ناظر نيست. بر اين اساس، مقدماتي که حال انتظار را در فرد به درجه ي قابل توجه و مؤثري مي رساند، در چهار عامل خلاصه مي کنيم:

يکشنبه 5/1/1386 - 7:47
 

 

ج - راه گريز از جدال و ستيزه جوئى با مردم :

خرده گيرى از سخن ديگران و مخدوش ساختن آن ، ممكن است مربوط به لفظ و طرز تعبير باشد؛ به اين معنى كه در سخن طرف ، از نظر قواعد دستورى و لغوى و نظم و ترتيب كلمات ، خللى وجود داشته باشد. و اين خلل ، يا ناشى از نارسائى اطلاعات ادبى است و يا معلول طغيان و لغزش زبان (و سبق لسان ) مى باشد.و يا ممكن است خرده گيرى از سخن ديگران به معنى و محتواى آن مربوط باشد، به اين معنى كه بگويد: مطلب آنطور نيست كه تو مى گوئى ، يا تو در اين بيان خود - به اين دليل و آن دليل - دچار اشتباه هستى .و يا عيبجوئى از سخن ديگران ممكن است به هدف و منظور گوينده آن ارتباط داشته باشد. مثلا به او بگويد: اگرچه سخن و گفتار تو درست و به حق است ؛ ولى منظور تو عبارت از اظهار حق نيست ؛ (بلكه مى خواهى هدف ديگر و منظور باطلى را در لابلاى گفتار خود، وانمود سازى )، و امثال اينگونه عيب جوئيها (كه مى توان از طريق محبت و ملاطفت و بدون نياز به ستيزه گرى ، آنها را جبران كرد

يکشنبه 5/1/1386 - 7:45

 فلسفه اوپانيشادها
در دوره برهمنى (سالهاى 800 ق .م . تا 500 ق .م .) آيين قربانى به افراط گراييد و با توسعه آن مسائل عميق دينى به فراموشى سپرده شد. قربانى اسب و چيزهاى ديگر آسيب شديدى به اقتصاد كشور وارد آورد و خزانه پادشاه را تهى كرد. از اين رو، برهمنان چاره كار را در اصلاح دين ديدند و بدين منظور براهمناها را پديد آوردند كه مشتمل بر دو بخش ‍ است :
الف ) آرنياكاها (Aranyakas) يعنى جنگل نامه ، مشتمل بر مسائل مورد نياز اهل رياضت ؛
ب ) اوپانيشادها (Upanishads) به معناى نزديك نشستن ، كنايه از آموختن اسرار دين .
اوپانيشادها شهرت زيادى پيدا كرد. اين كتاب را براى نخستين بار شاهزاده دانشمند، هنرمند و عارف ، داراشكوه عرفان اسلامى و هندويى ، در 1067 ه .ق . به زبان فارسى ترجمه كرد و آن را سراكبر ناميد. (نخستين آشنايى غريبان با اوپانيشاد از طريق همين ترجمه بود.)
اوپانيشاد به نام ودانتا (Vedanta) به معناى پايان وداها نيز خوانده مى شود. اين كتاب بطون وداها را مى شكافد و توجه مردم را از آداب و رسوم ظاهرى به اسرار درونى و مفاهيم باطنى جلب مى كند. كتاب ياد شده شهرت جهانى دارد، تا آنجا كه برخى مطالب توحيدى آن در الميزان نوشته علامه طباطبايى آمده است .

يکشنبه 5/1/1386 - 7:41

 شخصيت معنوى لوط (ع )
لوط (عليه السلام ) رسولى بود از ناحيه خداى تعالى بسوى اهالى سرزمين ((مؤ تفكات )) كه عبارت بودند از شهر ((سدوم )) و شهرهاى اطراف آن (و بطورى كه گفته شده چهار شهر بوده : 1 - سدوم 2 - عموره 3 - صوغر 4 - صبوييم ) و خداى تعالى آن جناب را در همه مدائح و اوصافى كه انبياى گرام خود را بوسيله آنها توصيف كرده شركت داده است و از جمله توصيف ها كه براى خصوص آن جناب ذكر كرده اين است كه فرموده : ((و لوطا اتيناه حكما و علما و نجيناه من القرية التى كانت تعمل الخبائث انهم كانوا قوم سوء فاسقين و ادخلناه فى رحمتنا انه من الصالحين )).

پنج شنبه 2/1/1386 - 17:58

شيطان و هاجر
بعد از آن كه حضرت ابراهيم خليل الرحمان عليه السلام براى ديدار فرزند خود حضرت اسماعيل عليه السلام به مكه آمد فرزندش به شكار رفته بود. هنگام مراجعت ، چشم پدر به جمال دل آراى او افتاد، ديد در زير درخشندگى خورشيد و نشستن گرد و غبار راه به گونه هاى اسماعيل ، زيبايى وصف ناگفتنى يافته و نورانينى مخصوص از سيمايش به چشم مى آيد.
ناخود آگاه اين مهر پدرى بيش از پيش مشغولش كرد. به همان اندازه كه محبت فرزند در دلش جاى گرفت از محبت به خدا كه ابراهيم به آن اعتراف داشت كم شد.
به گفته قرآن مجيد: نبايد در يك سينه بيش از يك قلب و در يك قلب بيشتر از يك محبت باشد».(497) آن هم محبت به خدا و هر چه غير از آن است بايد بيرون رود؛ حتى محبت فرزندش اسماعيل نيز بايد جاى خود را به خدا بدهد و قلب پدر مالامال از عشق او باشد.
شب در عالم خواب به ابراهيم گفته مى شود: فرزندت را قربانى كن ! اين خواب را در يك شب چند مرتبه (يا در چند شب پياپى ) ديد. يقين كرد كه خواب شيطانى نيست بلكه رحمانى است .
صبح پيش هاجر «مادر» اسماعيل آمد و گفت : در اين نزديكى ها دوستى صميمى دارم ، مى خواهم فرزندم را پيش او ببرم .
اى هاجر! سر و صورت او را شست و شو ده ، موهايش را شانه كن ، عطر و عنبر به زلفانش بزن ، خوش بويش نما، لباس هاى زيبا بر اندام دل آراى او بپوشان ، بر چشم هاى جذاب و درشت او سرمه بكش و آماده ميهمانى كن . در ضمن ، كارد و طنابى مهيا نما؛ زيرا ممكن است دوست و صاحب خانه بخواهد قربانى كند و جلوى پاى ما خون بريزد، كارد و طناب نداشته باشد؟!
هاجر هم طبق گفته شوهر خود عمل كرد و دست اسماعيل زيبا و جوان را در دست پدر نهاد و مقدارى هم نان به آنان داد.
در اين هنگام ، شيطان به فقان آمد، از تعجب انگشت حيرت به دهان گرفت ! شگفتا! چه قدر مطيع فرمان ؟ چه اندازه تسليم ؟ بعد از يك عمر در آرزوى فرزند بودن و الان دل از او بريدن ! بايد چاره اى كرده و نگذاشت اين دستور عملى شود، بايد فكرش را منصرف كنم ، وسوسه اش نمايم . انديشيد از چه راهى داخل شوم ، كدام راه نزديك تر به مقصود است . از راه عاطفه وارد مى شوم . مهر مادرى را به جوش مى آورم . مادر را تحريك مى كنم و او زود فريب مى خورد. او زن است و سست ايمان ، براى نجات فرزندش دست به هر كارى مى زند، جلوى فرزند را مى گيرد، نمى گذارد با پدر برود، گريه مى كند، اشگ مى ريزد، فغان سر مى دهد، التماس مى نمايد، دليل و برهان مى آورد؛ و خلاصه او بهترين وسيله براى جلوگيرى از دستور و فرمان الهى است .
چون روان شد از پى قربان
شد بلند از جان اهريمن عويل
آن عدوى پشت در پشت كهن
دشمن ايمان و عقل و جان من
آن حسود بى نواى بى خرد
هر دمى صدنيش حسرت مى خورد
از حسد شيطان جگر را چاك كرد
بر زمين افتاد و بر سر خاك كرد
گفت : آمد وقت آن ،اى دوستان !
رخنه اندازيم در اين خاندان
رخنه در ركن نبوت افكنيم
تيشه اى بر ريشه خلت (498) زنيم
هين بگفت و چاره جويى سازد كرد
خدعه و دستان و مكر آغاز كرد
آن ملعون با عجله آمد در خانه هاجر را زد به شكل پيرمردى ناصح و دل سوز، رو به او كرد و گفتن : اى هاجر! جوانى زيبا و خوش اندام را ديدم دنبال پيرمردى از اين راه مى رفتند. جواب داد: آن جوان فرزند و آن پيرمرد شوهر من هستند.
گفت : به كجا مى روند؟ در پاسخ گفت : به ديدن دوستشان . گفت : ابراهيم حقيقت را به تو نگفته ، مى خواهد او را بكشد. هاجر گفت : ابراهيم پيامبر مهربانى است ، قاتل نيست ، تا كنون او كسى را نكشته است ، او علاقه زياد به فرزندش دارد. علاوه بر آن ، از اسماعيل گناهى سر نزده است كه مستحق قتل باشد!
شيطان گفت : مگر نديدى كارد و ريسمان با خود برد، مى گويد: خدا به او دستور داده و در خواب ديده كه بايد اسماعيل را بكشد.
هاجر فورا جواب داد: اگر خدا گفته من راضى ام .اى كاش ! مرا از مغرب تا مشرق زمين چون اسماعيل و از اسماعيل بهتر بود و همه را در راه خداوند مى دادم !!
زين طمع شيطان چه پيرى قد كمان
شد به سوى خانه هاجر روان
حلقه بر در زد، عصا بر دست او
دام صيد عالمى در شست او
گفت : پيرى ناصح و فرزانه ام
آشنا جانم به تن بيگانه ام
خير خواهم ، دوستم آگه ز كار
عاقبت بين ، پندگو و هوشيار
سوى من خوانيد آن بيچاره زن
آن نگار مبتلاى ممتحن
تا به او سازم عيان رازى عيان
آگهش سازم زمكر آسمان
هاجر آمد لرز لرزان پشت در
گريه ها سر كرد چون ابر بهار
گفت : با تو چون بگويم اين خبر
چون به جانت افكنم شور و شرر
گرنهان سازم به سوزد استخوان
ور بگويم : آتش افتد در زبان
آه از اسماعيل آن سرور روان
صد هزار حيف از آن نوجوان
گفت : چون شد او بگو اى گنده پير
اى زبانت شعله و لفظت شرير
گفت : مى دانى كه ابراهيمى زار
مى برد او را كجا اين دل فكار
گفت : آرى سوى مهمانيش برد
جانب سلطان ايوانش برد
گفت : مهمانى كجا سلطان كجاست
بزم كو و سفره كو، ايوان كجاست
برد او را سوى زندان فنا
بهر كشتن برد او را در منا
برد او را تا بريزد خون او
صد دريغ از آن رخ گلگون او
برد او را تا جدا سازد سرش
افكند در خاك و در خون پيكرش
گفت : هاجر با وى اى فرتوت گنگ
اى زبانت لال باد و پاى لنگ
كى پدر كشته است فرزندى به تيغ
كى كند خورشيد ماهى زير ميغ
خاصه فرزندى چون اسماعيل من
و آن پدر هم آن خليل بت شكن
خاصه او را نى گناهى نى خطا
بى گنه كشتن كجا باشد روا
گفت : مى گويد كه فرمان خداست
آنچه فرمان خدا بر من رواست
گفت : هاجر: چون بود فرمان او
صد چو اسماعيل من قربان او
من از او، فرزند از او، شوهر از او
جسم از او و جان از او سر از او
كاش مى بودى مرا سيصد پسر
همچو اسماعيل با صد زيب و فر
جمله را در راه او مى كشتمى
كاكلش در خاك و خون آغشتمى
اين بگفت و خاك را در بست و رفت
اهرمن را هم كمر بشكست و رفت (499)
در اين هنگام هاجر او را شناخت ، فهميد او شيطان است و براى اغواى او و مخالفت كردن با دستور خداوند متعال اين دل سوزى ها را مى كند، به او بد گفت و سنگ بارانش كرد و از خود راند و آخر الامر در را محكم بست و به درون خانه رفت .

497- احزاب (33) آيه 4.
498- خلت : دوست و خليل را گويند.
499- مثنوى طاقديس از ص 370 - 372.

پنج شنبه 2/1/1386 - 17:56
 

قرار زورق نوح، و حجاب نيل موسايى عروج قامت عيسى ز انوار گل نرگس بهاران، مژده ميلاد مهدى را بيان دارد تمام قدسيان ديگر پرستار گل نرگس گل نرگس ز چشم عاشقان پنهان نمى‏ماند خوشا چشمى که مى‏ماند وفادار گل نرگس خوشا چشمى که مى‏گريد به شوق ديدن رويش خوشا قلبى که مى‏باشد گرفتار گل نرگس بگو اى جلوه سينا بگو اى عروة‏الوثقى جهان آرام مى‏گيرد ز گفتار گل نرگس بگو اى زاده زهرا، بگو اى صاحب دلها بگو اى آخرين معصوم و مهيار گل نرگس منم فرزند مکه، جان احمد، وارث حيدر يدالله فوق ايديهم بود يار گل نرگس منم مصلح، منم منجى، منم هادى، منم مهدى منم غمخوار محرومان و دلدار گل نرگس گل سوسن، گل مريم، گل اختر، گل لاله گل اميد مى‏رويد ز گلزار گل نرگس گل ديگر نمى‏خواهم بجز باغ گل زهرا دل مشتاق آشفته خريدار گل نرگس

پنج شنبه 2/1/1386 - 17:52
 

ابتدا زمان ظهور امام زمان عليه السلام را بسيار بسيار نزديک فرض مي کنيم تا ببينيم اين اعتقادات وجداناً چه آثاري در منتظر ظهور مي گذارد. اگر به ما گفته شود که امام زمانتان قطعاً تا فردا ظهور مي فرمايد و ما به صدق اين خبر يقين کنيم، در اين يک روز، زندگي ما چگونه خواهد بود؟ هر کس مي تواند با مراجعه به وجدان خود، اين سؤال را پاسخ بدهد.اگر به ما گفته شود که امام زمانتان قطعاً تا فردا ظهور مي فرمايد و ما به صدق اين خبر يقين کنيم، در اين يک روز، زندگي ما چگونه خواهد بود؟ هر کس مي تواند با مراجعه به وجدان خود، اين سؤال را پاسخ بدهد.

پنج شنبه 2/1/1386 - 17:51
 

ج - راه گريز از جدال و ستيزه جوئى با مردم :

 

براى فرار و گريز از جدال و ستيز بيجا، لازم است كه انسان از اعتراض و انكار هر سخنى كه مى شنود چشم پوشى كند. اگر سخن كسى بر اساس حق و حقيقت مبتنى باشد بايد قلبا آنرا تصديق و تاءييد كرد، و در صورت نظرخواهى ، صدق و راستى و درستى آنرا اظهار نمود. اگر سخن كسى به ناحق و باطل باشد و اين سخن با امور مربوط به دين ، پيوندى نداشته باشد، فرد بايد سكوت را پيشه خود سازد؛ البته در صورتى كه شرائط لزوم عمل و اداء وظيفه امر به معروف و نهى از منكر در مورد آن سخن باطل ، فراهم نيامده باشد، (و الا سكوت و بى تفاوتى در برابر چنان باطل ، جائز و روا نيست ).

پنج شنبه 2/1/1386 - 17:50

 فرهنگ و تربيت ودايى
حدود قرن 6 ق .م . در اوج اقتدار روحانيان هندو، كه برهمن (Brahmana) ناميده مى شوند، نظام طبقاتى شديدى پذيرفته شد كه مدت 2500 سال سايه سهمگين خود را بر كشور پهناور هندوستان افكنده بود و هنوز هم بقاياى آن وجود دارد. پژوهشگران طبقات اجتماعى را كاشت (Caste) مى خوانند كه واژه اى پرتغالى و به معناى نژاد است . در اين نظام چهار كاشت اصلى وجود داشت :
1. برهمان (Brahmanas)، طبقه روحانيون ؛
2. كشاترياها (Kshatrias)، طبقه شاهان ، شاهزادگان و جنگاوران ؛
3. ويشياها (Vaisyas)، طبقه بازرگان و دهقانان ؛
4. شودراها (Sudras)، طبقه كارگران .
معاشرت افراد يك طبقه ديگر شرعا و عرفا ممنوع بود، به خصوص طبقه اخير كه هر گونه تماس ، حتى نگاه كردن افراد طبقات بالا به اين گروه ، گناه كبيره شمرده مى شد.فروتر از اين چهار طبقه ، گروهى از بوميان غيرآريايى هندوستان بودند كه نجسها (Untouchables) ناميده مى شدند. افراد اين طبقه به هيچ وجه حق نداشتند در محله هاى آن طبقات چهارگانه تردد كنند و هر گاه از باب ضرورت براى حمل زباله و كناسى به اماكن آنان مى رفتند، موظف بودند با صداى بلند حضور خود را اعلام كنند كه مبادا نگاه افراد طبقات بالا به اين گروه بيفتد. در اين صورت ، بيننده بايد با غسل خود را طاهر كند داد و ستد نيز از راه دور، با گذاشتن پول در مكانى و تقاضاى متاع با فرياد و اختفاى كامل انجام مى گرفت ...گوش دادن به تلاوت كتابهاى مقدس نيز بر آنان حرام بود و اگر فردى از ايشان در اين مورد استراق سمع مى كرد، براى مجازات ، سرب مذاب در گوش او مى ريختند.عجيب تر اينكه افراد طبقه نجسها به اين وضع خو گرفته ، آن را حق مى پنداشتند و باور داشتند كه اين تيره بختى زاييده بدكردارى آنان در زندگانى پيشين است كه از طريق تناسخ آن را دريافت كرده اند. هر گونه اقدامى براى كم كردن فاصله طبقات چهارگانه (و حدود 2000 طبقه فرعى كه به تدريج در ضمن آن چهار طبقه پديد آمده ) و دفاع از نجسها، خلاف شرع و غيرمقبول بود. البته اين سنت اجتماعى در سال 1955 رسما لغو شد و تنها جلوه هايى از آن باقى است .رود خروشان و پر بركت گنگ (Ganga) به معناى تندرو كه در بخش بزرگى از هندوستان جريان دارد، از تقدس بالايى برخوردار است و غسل كردن در آن ، به خصوص درشهر بنارس (Benares)، عبادتى مهم شمرده مى شود. نيلوفر (Padma) نيز بسيار مقدس است .قربانى و بويژه قربانى اسب (medha - Asva) كه قبلا به عنوان يك عمل عبادى ميان آنان معمول بود، بعدا به منظور برآورده شدن حاجات انجام مى گرفت .
اهيمسا (hinsa - A) به معناى پرهيز از آزار جانداران اصل مهمى است كه در زمانهاى بعد، تحت تعاليم مهاويرا مورد توجه قرار گرفت و تاكنون به شدت رعايت مى شود. اين آموزه خوردن گوشت حيوانات را عملى غير اخلاقى مى داند و اين مساءله اثر عجيبى بر شيوه زندگى هندوان باقى گذاشته است .هندوان جسد مردگان خود را مى سوزاند و خاكستر آن را بر روى گنگ بر باد مى دهند. قبلا سنت مذهبى اين بود، كه هنگام سوزاندن جسد مرد متوفى ، همسر وى نيز به نشانه وفادارى ميان توده هاى هيزم مى خوابيد و همراه شوهر مى سوخت و براى تشويق زنان به اين امر به وى لقب ستى (Sati) به معناى بانوى وفادار و بافضيلت عطا مى شد. (اين واژه سانسكريت در فارسى و عربى براى تجليل از بانوان بسيار برجسته به كار مى رود.) اگر احيانا زنى تاب و تحمل اين فداكارى را در خود نمى يافت پس از مرگ شوهر موى سر خود را مى تراشيد و جلاى وطن مى كرد. زنده سوزاندن زوجه را انگليسيها پس از استعمار هندوستان در سال 1829 م . ممنوع كردند و از اين منع كمتر تخلف شده است . صائب تبريزى در اشاره به اين سنت مى گويد:
چون زن هندو كسى در عاشقى مردانه نيست
سوختن بر شمع خفته كار هر پروانه نيست

پنج شنبه 2/1/1386 - 17:47

امام صادق (عليه‌‌ السلام):
طَعْمُ الماءِ الحَیاةُ.

آب، مايۀ زندگی است.

تحف العقول، ص 370


پنج شنبه 2/1/1386 - 17:44