تعداد مطالب : 20040
تعداد نظرات : 2174
زمان آخرین مطلب : 574روز قبل

اصل اوّل:



1ـ1: فرع اول، معناي سجده
سر بر زمين نهادن، پيشاني بر زمين نهادن، فروتني نمودن، خاضع شدن، مطيع شدن، شكر كردن(1)

.

(2)


تمامي اين معناي، به وحدت مطلوب و معاني واحد باز مي‌گردد و آن قرار گرفتن بنده بي‌نهايت كوچك در مقابل صاحب و رب بي‌نهايت بزرگ است. سجده‌گاه نمايش و تمرين كوچكي نمودن است و تنها جايي كه كوچكي نمودن جايز و حتّي زيبا است، سجده‌گاه مي‌باشد و براي هميشه بايد در مقابل يكتاي بي‌همتا، كوچكي نمود و از ناحيه آن كوچك‌نمايي به عظمت‌هاي زيبا دست يازيد.
بر خاك افتادن در صورتي جايز و زيبا است كه براي يكتاي بي‌همتا باشد. در واقع سجده‌گاه منطقه ممنوعه‌اي است كه هيچ بيگانه‌اي نبايد در آن حريم قدم نهد و عرض اندام نمايد. سجده‌گاه همان فرودگاه الهي است كه موحدان واقعي براي دست يافتن به يكسويي و يكتايي، در آنجا بر خاك، خانه‌نشين گشته‌اند و در انتظار نشسته‌اند تا به افلاك و ملكوت پرواز كنند.

(1) . روضُ المتقين، ج2، ص 38
(2) . بحار الانوار، ج 85، ص 136.

آرايش آرامش در سجده‌گاه تذلّل، چانه را بر زمين نهادن، به رو بر زمين افتادن.

شنبه 11/1/1386 - 10:14
 

برخي گمان مي‌كنند كه در محدوده مذاهب فقهي اسلامي، فرقي بين فقه شيعه اماميه و ساير مذاهب فقهي اسلامي وجود ندارد؛ زيرا معتقدند كه بين مجتهدان و فقهاي اسلامي اصول مشتركي وجود دارد كه با آنها مي‌توان اجتهاد نمود و لذا تمام فقهاي اسلامي برحق‌اند: ابوحنيفه و فقهاي حنفي، محمد‌بن‌ادريس شافعي و فقهاي شافعي، احمد‌بن‌حنبل و فقهاي حنبلي، مالك‌بن‌انس و فقهاي مالكي همگي بر حق‌اند؛ همان‌گونه كه شيعه اماميه در استنباط خود برحق است. در نظر اينان، در حقيقت، بين فقه اماميه و فقه اهل سنت فرقي نيست و اگر هم باشد جزئي است. به عبارتي ديگر، اين طيف از روشنفكران به پلوراليزم مذهبي معتقدند، گرچه پلوراليزم ديني را انكار مي‌كنند.

اكنون به طور خلاصه و گذرا به امتيازات مبنايي و زيربنايي فقه شيعه اشاره مي‌كنيم.

 

ويژگي اول: بي‌نيازي از حيث منابع استنباط

 

از آنجا كه سنت نبوي موانعي از قبيل اهتمام نداشتن صحابه به ضبط حديث و منع تدوين، كتابت و نشر حديث را در پيش‌رو داشته است، نياز به سنت معصوم ديگري پيش مي‌آيد تا با تبيين صحيح و به موقع سنت نبوي خلأ موجود را جبران نمايد؛ زيرا همان‌گونه كه در جاي خود اشاره شده است، مسلمانان بعد از رسول خدا با مشكل كمبود در منابع تشريع و استنباط روبه‌رو شدند و اين، خود سبب شد كه مسلمانان به رأي و قياس و استحسان و اصول ظني ديگر روي آورند و در نتيجه از بسياري مصالح حقيقي و آثار طبيعي كه مترتب بر احكام واقعي است، محروم گردند.خوشبختانه پيروان اهل بيت(ع) بعد از رسول خدا به كساني اقتدا كردند كه همانند خود حضرت از مقام عصمت برخوردار بودند؛ كساني كه مدينة علم پيامبر بودند و سنت او را آن‌گونه كه بود، ترسيم نمودند. پيروان اهل‌بيت(ع) بعد از پيامبر به سراغ اجتهاد نرفتند؛ زيرا شريعت هنوز احتياج به توضيح و تبيين داشت؛ گرچه رسول خدا اصول كلي و بخشي از فروع آن را تشريع كرده بود. تبيين شريعت تدريجي است و اين وظيفة اوصياي انبياست كه ادامه دهندة راه آنان در اين بُعد باشند.فقه شيعه و استنباطات علماي آنان بر اين اصل و پايه استوار است. با اين ديدگاه، فقها هنگام استنباط فقهي و قبل از اجتهاد، با منابع و مصادر وسيع‌تري فقه را استنباط مي‌كنند و لذا در بسياري از مسائل به سراغ ادله ظني غيرمعتبر از قبيل قياس و استحسان كه هرگز آدمي را از حق بي‌نياز نمي‌كند، نمي‌روند؛ زيرا احاديثي از اهل بيت عصمت و طهارت دارند كه حجت بين آنان و خداوند است؛ همان‌گونه كه كلمات و احاديث رسول خدا چنين است.

شنبه 11/1/1386 - 9:58
 

3

دوم: نزديک دانستن وقوع آن چيز. ممکن است واقع شدن چيزي را انسان با قطع و يقين بداند، ولي وقوع آن را در آينده اي دور ببيند. در اين صورت حالت انتظار براي آن واقعه ضعيف است. و هر قدر وقوع آن را نزديک تر ببيند، انتظارش در مورد آن بيشتر خواهد بود.

شنبه 11/1/1386 - 9:52

جود و بخشش ابراهيم(ع)

اراده و مشيّت خداوندى براين تعلق گرفت كه قوم لوط را هلاك گرداند، آنان دست به اعمال زشتى زده بودند كه هيچ‏يك از مردم جهان زمان خودشان بدان كار دست نيازيده بود. مردان به عمل شنيع هم‏جنس‏بازى (لواط) مى‏پرداختند، به همين دليل سزاوار بودند كه خداوند عذاب خود را بر آنان وارد سازد. خداى متعال فرشتگان را مأمور ساخت كه آنان را به هلاكت رسانند، ولى آن فرشتگان قبل از هلاك كردن آنها، مأموريت يافتند تا در چهره جوانانى به عنوان ميهمان، بر ابراهيم(ع) وارد شوند.ابراهيم(ع) به جود و بخشش و ميهمان‏نوازى معروف بود، به همين دليل وقتى پانزده شب برايش ميهمان نيامد، بسيار نگران شد و آن‏گاه كه ميهمانان را ديد از ديدنشان شادمان گشت و نزد خانواده خويش رفت و گوساله‏اى فربه، كه بريان و سرخ شده بود، آورده و نزد آنان گذاشت.ولى دست اين ميهمانان به سمت گوشت گوساله دراز نشد، و چون ابراهيم(ع) احساس كرد آنان ميل و رغبتى به غذا نشان نمى‏دهند. در باره آنان دچار شك و ترديد شد و در اين خصوص با آنان گفتگو كرد. آنها بدو اطلاع دادند كه فرشتگانى از سوى خداوند متعالند كه آنها را براى انتقام از مردم «سدوم» و «عاموره» مأموريت بخشيده كه در قرآن از آنان به قوم لوط تعبير شده است.ساره همسر ابراهيم(ع) هنگامى كه به حقيقت اين ميهمانان كه بى‏درنگ به وى مژده داده بودند، خداوند به آنان فرزندى به نام اسحاق و به اسحاق فرزندى به نام يعقوب عنايت مى‏كند، آشنا گشت، خندان شد و از اين مژدگانى شگفت‏زده شده و بدانان گفت: آيا منِ پيرزن بچه مى‏آورم، در حالى كه شوهرم ابراهيم پير و سالخورده شده است! فرشتگان بدو پاسخ دادند: آيا از اين مژده در شگفتى؟ اين قدرت الهى است كه هيچ چيز آن را ناتوان نمى‏سازد، خداوند با رحمت و بركات خود بر شما آل ابراهيم، آن را ويژه شما گرداند.آن‏گاه كه ابراهيم(ع) به حقيقت اين ميهمانان همراه با مژده به وجود اسحاق و نوه‏اش يعقوب، اطمينان حاصل كرد در باره قوم لوط با خداى خويش به گفتگو پرداخت، به اين اميد كه خداوند بدان‏ها با ديده رحمت بنگرد.قرآن به اين گفتگو اشاره دارد و شرح آن در سِفر تكوين آمده است. خداى متعال مى‏فرمايد:
وَلَقَدْ جاءَتْ رُسُلُنا إِبْراهِيمَ بِالبُشْرى‏ قالُوا سَلاماً قالَ سَلامٌ فَما لَبِثَ أَنْ جاءَ بِعِجْلٍ حَنِيذٍ * فَلَمّا رَأى‏ أَيْدِيَهُمْ لا تَصِلُ إِلَيْهِ نَكِرَهُمْ وَأَوْجَسَ مِنْهُمْ خِيفَةً قالُوا لا تَخَفْ إِنّا أُرْسِلْنا إِلى‏ قَوْمِ لُوطٍ * وَامْرَأَتُهُ قائِمَةٌ فَضَحِكَتْ فَبَشَّرْناها بِإِسْحقَ وَمِنْ وَراءِ إِسْحقَ يَعْقُوبَ * قالَتْ ياوَيْلَتى‏ أَأَلِدُ وَأَنَا عَجُوزٌ وَهذا بَعْلِى شَيْخاً إِنَّ هذا لَشَى‏ءٌ عَجِيبٌ * قالُوا أَتَعْجَبِينَ مِنْ أَمْرِ اللَّهِ رَحْمَةُ اللَّهِ وَبَرَكاتُهُ عَلَيْكُمْ أَهْلَ البَيْتِ إِنَّهُ حَمِيدٌ مَجِيدٌ * فَلَمّا ذَهَبَ عَنْ إِبْراهِيمَ الرَّوْعُ وَجاءَتْهُ البُشْرى‏ يُجادِلُنا فِى قَوْمِ لُوطٍ * إِنَّ إِبْراهِيمَ لَحَلِيمٌ أَوّاهٌ مُنِيبٌ * يا إِبْراهِيمُ أَعْرِضْ عَنْ هذا إِنَّهُ قَدْ جاءَ أَمْرُ رَبِّكَ وَإِنَّهُمْ آتِيهِمْ عَذابٌ غَيْرُ مَرْدُودٍ؛(11)
و فرستادگان ما ابراهيم را مژده دادند، سلام دادند. سلام‏شان را جواب داد. طولى نكشيد براى آنها گوساله كبابى تدارك ديد و آن‏گاه كه ملاحظه كرد آنها دست به طعام نمى‏برند آنان را نشناخت و از آنها بيمناك شد. آنان گفتند: بيم نداشته باش. ما به سوى قوم لوط فرستاده شده‏ايم و همسرش ايستاده بود و تبسّم كرد و خنديد. ما او را به اسحاق و بعد از او به يعقوب بشارت و مژده داديم، همسرش گفت: واى بر من كه پير زن بوده و شوهرم نيز پير است، چگونه فرزنددار مى‏شوم و اين مطلب شگفت‏آورى است! گفتند: آيا از امر الهى در شگفتى!؟ رحمت و بركات او اختصاص به شما اهل بيت دارد. خداوند بسيار ستوده و بزرگوار است و زمانى كه بيم و ترس ابراهيم برطرف شد و مژده دريافت كرد، براى رهايى قوم لوط با ما به گفتگو پرداخت. ابراهيم بسيار بردبار و رئوف و اهل تضرع و زارى بود. خطاب شد: اى ابراهيم، از اين خواهش در گذر. حكم خشم الهى بر آنان قرار گرفته و عذابى كه قطعى بوده و بازگشت ندارد، بر آنان وارد خواهد شد.

 

شنبه 11/1/1386 - 9:11
شـيـخ مـرتـضـى انـصارى (متوفى 1281 ه .ق .) كه در نجف اشرف مدفون است , از علما و مراجع برجسته قرن سيزدهم بود و كتاب هاى درسى مكاسب و رسائل كه در حوزه هاى علميه تدريس مـى شـود, ازتـالـيـفـات ايـشان مى باشد.وى زاهد و عابدى بى مانند بود و از نظر علم وجنبه هاى معنوى , يگانه عصر به حساب مى آمد.وقـتى به مادرش گفتند: فرزندت به درجات عالى علم و تقوارسيده است وى در پاسخ گفت : من در انتظار آن بودم كه فرزندم ترقى بيشترى داشته باشد, زيرا من به او شير ندادم مگر اين كه با وضو بودم وحتى در شب هاى سرد زمستان هم بدون وضو او را شيرنمى دادم .
شنبه 11/1/1386 - 9:9

شيطان و اسماعيل
بعد از آن كه حضرت ابراهيم عليه السلام شيطان را سنگ باران كرد و از پيش ‍ خود راند و نااميدش كرد، با شتاب خود را به حضرت اسماعيل رسانيد و با زبان خير خواهانه گفت : اى اسماعيل ! پيرمردى كه جلوتر مى رود كيست و به كجا مى رود؟فرمود: پدر من ابراهيم خليل الرحمان است و به ميهمانى دوست مى رويم . پدرم دوستى دارد كه وى ما را دعوت نموده و ما رهسپار آن جا هستيم .
شيطان گفت : پدرت حقيقت را به تو نگفته ، دوست كجا است ، دعوتى در كار نيست ! اى اسماعيل ! پدرت قصد كشتن تو را دارد، او مى خواهد گلوى نازكت را پاره كند سرت را ببرد؟!گفت : پدرم علاقه زيادى به من دارد، مرا دوست مى دارد و پدرى است مهربان ، مگر مى شود پدرى دل سوز و مهربان فرزند خود را بدون گناه بكشد؟!وى گفت : مگر نديدى كارد و طناب برداشته ؟ مى گويد: خدا در خواب از او خواسته تا تو را قربانى كند.اسماعيل گفت : اگر خدا گفته بايد بكشد، و اطاعت نمايد، اگر خدا دستور داده فرمان ، فرمان او است . يك بار سر بريدن سهل و آسان است . اى كاش ! مرا هزار مرتبه در راه دوست سر مى بريدند، باز زنده مى شدم و كشته راه دوست مى شدم .اسماعيل نيز با او همان كرد كه پدرش كرده بود. اين رفتار عاشقانه حضرت ابراهيم و فرمان بردن از خدا و سنگ زدن به شيطان الگويى شد تا ديگر دين داران ، تا دنيا باقى است به پيروى از حضرتش در مكه شريف و منا، راه و آيينش را بزرگ داشته و به دستور خداوند گردن نهند.
چون خليل الله فكند آن را شهاب
سوى اسماعيل آمد با شتاب
دام ابليس و حيل را ساز كرد
مكر و كيد و وسوسه آغاز كرد
زد به سنگ آن را پس اسماعيل راد
سنت رمى جماز از اين نهاد
مى كنم يعنى ز خود دور اهرمن
هم چو اسماعيل آن شاه زمن (501)

شنبه 11/1/1386 - 9:7
 

ج - راه گريز از جدال و ستيزه جوئى با مردم :

 

فضل فروشى و خرده گيرى از ديگران ، دو نوع از انواع تمايلات و گرايشهاى پست روانى و از حالات مهلك و فرومايه و غيرانسانى است :

1- اظهار فضل و يا فضل فروشى به عنوان تزكيه نفس ، يعنى خودپسندى و خودستائى تلقى مى شود كه مى توان آنرا ناشى از طغيان انسان در ادعاء والائى مقام و خودبزرگ بينى دانست ؛ در حاليكه خداوند متعال در نبشتار استوار بنياد خود (يعنى قرآن كريم ) بشر راز تزكيه نفس بمعنى خودستائى نهى كرده و فرموده است :« «فلا تزكوا انفسكم » » (223) .پس خويشتن را پاكيزه و مبراى از هر گونه عيب و نقص مپنداريد و خودپسند نباشيد.2- اما خرده گيرى از ديگران و وانمود ساختن عيب و نقص آنها، بازده و مقتضاى سبعيت و حالت درنده خوئى انسان است ؛ زيرا انسان مى خواهد در چنين حالات روانى ، ديگران را از هم بدرد، و به آنان صدمه و آزار برساند. اين حالت درنده خوئى ، آدمى را به نابودى و تيره روزى شخصيت سوق ميدهد. آرى ستيزه جوئى و درگيريهاى نامطلوب است كه اين حالات و خصلت هاى مهلك را در بشر تقويت مى نمايد.جدال و ستيز با ديگران هرگز از آزاررسانى و تهييج غضب و برانگيختن كينه ، جداپذير نيست ، و لازمه ستيزه جوئى اينست كه يكطرف درگير، طرف ديگر را وادار سازد كه از سخن خود برگردد و هر طور كه شد در صدد تاءييد سخن و مدعاى خويش برآيد، اعم از آنكه اين سخن و مدعى ، حق و يا باطل باشد.ستيزه جو، سعى مى كند گوينده را با هر حربه اى كه به نظر او مى رسد بكوبد، و شخصيت او را مخدوش سازد، و او را مورد نكوهش قرار دهد. نتيجه اين كار چنان خواهد بود كه ميان دو فرد ستيزه جو، درگيريها و مشاجرات لفظى (ناهنجارى ) بالا گيرد، و مانند دو سگى گردند كه با هم گلاويز مى شوند و به هم پارس ‍ مى كنند. و منظور هر يك از آنها اين است كه طرف مقابل را با نيش و گاز و حربه اى مورد حمله قرار دهد كه از لحاظ ايجاد صدمه و ناراحتى ، مؤ ثرتر، و در اسكات و كوباندن و نابود ساختن او، نيرومندتر باشد.راه درمان اين حالت روانى نابسامان آنست كه انسان ، حالت كبر و خودبزرگ بينى خويش را - كه انگيزه فضل فروشى او شده است و نيز خوى سبعانه و حالت درنده خوئى خويش را كه موجب تنقيص و خرده گيرى او از ديگران مى باشد - با داروهاى درمان بخش ، در هم شكند و آنرا از خود بسترد، داروهائى كه براى درمان كبر و خشم انسان ، مؤ ثر و سودمند مى باشد.در كتابى كه قبلا از آن ياد كرديم يعنى كتاب «منارالقاصدين فى اسرار معالم الدين » و نيز كتب ديگر كه در زمينه علم اخلاق تاءليف شده است ، طرق درمان اينگونه بيماريهاى روحى و داروهاى لازم ، ارائه شده است

شنبه 11/1/1386 - 9:5
 

و اما آنچه در ذيل آيات سوره ذاريات داشت : ((قالوا انا ارسلنا)) ظهور دارد در اينكه از ماجرائى سخن ميگويد كه : واقع شده ، و دليل بر اين نيست كه منظورش شرح بشارت به ولادت اسماعيل باشد كه قبل از ماجراى قوم لوط بوده براى اينكه نظير اين آيات در سوره حجر نيز آمده بود با اينكه مفسرين قبول دارند كه آيات سوره حجر داستان قبل از فراغت از كار قوم لوط را شرح مى دهد.
علاوه براين ، جمله مزبور يعنى جمله ((انا ارسلنا)) كه ملائكه وقتى آن را گفتند كه هنوز در بين راه بودند به حسب لغت نمى تواند مانع از اين نظريه باشد.
و اما جمله ((فاخرجنا من كان فيها من المؤ منين ...)) كلام ملائكه نيست تا دليل شود بر اينكه مربوط به بعد از واقعه قوم لوط است بلكه كلام خود خداى تعالى است همچنانكه سياق همه داستان هاى سوره ذاريات كه سراينده آنها خود خداى تعالى است اين معنا را تاءييد مى كند.
و اما اينكه مساءله ترسيدن ابراهيم (عليه السلام ) در آيات سوره حجر، اول داستان و در آيات سوره ذاريات و هود آخر داستان آمده دليل بر دو تا بودن داستان نيست بلكه وجهش اين است كه در آيات سوره حجر اصلا مساءله آوردن گوساله بريان ذكر نشده تا در اثر نخوردن ملائكه مساءله ترسيدن ابراهيم (عليه السلام ) را ذكر كند به خلاف دو سوره ذاريات و هود، علاوه بر اين ارتباط تام و شديدى كه بين اجزاى داستان برقرار است خود دليل و مجوزى است براى اينكه بعضى از قسمتهاى داستان در جايى و در زمانى ، جلوتر و در جايى و زمانى ديگر عقب تر ذكر شود همچنانكه انكار ابراهيم در آيات سوره ذاريات در اول قصه بعد از سلام دادن ملائكه آمده و در سوره هود در وسط داستان يعنى بعد از غذا نخوردن ملائكه ذكر شده ، و در نظم قرآنى اينگونه تقديم و تاخيرها بسيار است .
از اين هم كه بگذريم آيات سوره هود صريح در اين است كه بشارت ، مربوط به ولادت اسحاق و يعقوب بوده چون نام آن دو بزرگوار را برده و همين آيات است كه ميگويد: ابراهيم درباره سرنوشت شوم قوم لوط مجادله كرد، و اين مطلب را در سياقى آورده كه هيچ شكى باقى نمى گذارد در اينكه جريان مربوط به قبل از هلاكت قوم لوط است ، و لازمه اين دو مطلب اين است كه بشارت به ولادت اسحاق قبل از هلاكت قوم لوط واقع شده باشد.
و باز از اين هم كه بگذريم همه نويسندگان تاريخ اتفاق دارند بر اينكه ولادت اسماعيل قبل از ولادت اسحاق و يعقوب بوده و آن جناب از اسحاق بزرگتر بوده و بين ولادت او و اين ، سالهايى فاصله شده و اگر بشارتى كه قبل از هلاكت قوم لوط واقع شده بشارت به ولادت اسماعيل باشد ديگر نمى تواند بعد از هلاكت قوم لوط بشارتى ديگر به ولادت اسحاق صورت بگيرد زيرا در اين صورت فاصله بين دو بشارت ، يك روز و دو روز خواهد بود مگر اينكه بگويى بله ممكن است همينطور باشد ولى اسحاق چند سال بعد متولد شده باشد چون بشارت بيش از اين دلالت ندارد كه چنين امر خيرى پيش خواهد آمد و يا چنين و چنان خواهد شد و اما اينكه در چه زمانى واقع مى شود بشرى از آن ساكت است .
دوم : اينكه اصلا در اين داستانها سخنى از بشارت به ولادت اسماعيل در ميان آمده يا نه ؟ حق مطلب اين است كه بشرائى كه در اول آيات سوره صافات آمده تنها بشارت به ولادت اسماعيل است و اين غير آن بشارتى است كه در ذيل آن آيات آمده كه صريحا نام اسحاق در آن برده شده ، دليل بر اين معنا هم سياق آيات ذيل جمله ((فبشرناه بغلام حليم )) است كه بعد از اين بشارت مساءله رويا و ذبح فرزند و مطالبى ديگر را آورده ناگهان در آخر مى فرمايد: ((و بشرناه باسحق نبيا من الصالحين )) و اين سياق جاى شك باقى نمى گذارد كه منظور از غلام حليمى كه در اول آيات به ولادتش ‍ بشارت داده غير اسحاقى است كه بار دوم ولادتش را مژده داده است .
طبرى در تاريخ خود مى گويد: منظور از بشارت اولى مانند بشارت دومى در اين سوره بشارت به ولادت اسحاق است ، همچنانكه در ساير سوره ها همين منظور است . ولى از نظر ما اين سخن درست نيست .
سوم : بحث توراتى اين قصه و تطبيق داستان قرآن با داستانى است كه تورات در اين باره آورده البته توراتى كه فعلا در دست هست كه ان شاء اللّه اين تطبيق در ذيل آيات بعدى آنجا كه پيرامون داستان لوط بحث مى كنيم از نظر خواننده خواهد گذشت .
 

 

شنبه 11/1/1386 - 8:38

 نظريه تناسخ و تصور كارما
بر اساس قانون كارما (Karman) به معناى كردار، آدمى نتيجه اعمال خود را در دوره هاى بازگشت مجدد خود در اين جهان مى بيند. كسانى كه كار نيك انجام داده اند، در مرحله بعد زندگى مرفه و خوشى دارند و آنان كه كار بد مى كنند، در بازگشت با بينوايى و بدبختى دست به گريبان خواهند بود و چه بسا به شكل حيوان بازگشت كنند. به عقيده برخى تناسخيان ، بازگشت انسانها ممكن است به يكى از چهار صورت زير باشد كه تصادفا به ترتيب الفبا از جمادات تا انسانها را شامل مى شود:
1. رسخ ، يعنى حلول شخص متوفى در جمادات ؛
2. فسخ ، يعنى حلول شخص متوفى در نباتات ؛
3. مسخ ، يعنى حلول شخص متوفى در حيوانات ؛
4. نسخ ، يعنى حلول شخص متوفى در انسانها (تناسخ ).
سمسارا (Samsara) به معناى تناسخ در بسيارى از اديان و مذاهب جهان (حتى نزد برخى فرقه هاى انحرافى جهان اسلام ) با عناوين گوناگون وجود داشته و دارد، (4) اما اين عقيده در آيين هندو از اهميت بيشترى برخوردار است . هندوان معتقدند آدمى همواره در گردونه تناسخ و تولدهاى مكرر در جهان پر رنج گرفتار است .
تنها راه رهايى انسان از گردونه تناسخ و تولدهاى مكرر در جهان پر درد و بلا پيوستن به نيروانا (Nirvana) است . اين كلمه در لغت به خاموشى و آرامش و در اصطلاح به «فناى فى الله » دلالت مى كند. نيروانا مورد توجه بوداييان واقع شده است .

شنبه 11/1/1386 - 8:9

 

خدای تعالی در قرآن کریم می فرماید:" ما جعل الله لرجل من قلبین في جوفه " پروردگار برای کسی دو قلب قرار نداده!! کنایه از اینکه انسان نمی تواند حب و دوستی دو نفر متضاد را در دل قرار دهد، نمی تواند هم دوست خدا را دوست بدارد و هم دشمن خدا را، بلکه باید با دوستان خدا دوستی نماید و دشمن او را دشمن بدارد و از او تبری جسته و کناره گیری کند.حضرت صادق علیه السلام به شیعیان و پیروان اهل بیت علیهم السلام در مورد ولایت و برائت چنین فرمودند:" حبّ اولیاء الله واجبٌ، و الولایة لهم واجبة، و البرائة من أعدائهم واجبة..... " حب و دوستی با اولیای خدا بر شما واجب می باشد [همان کسانی که پروردگار نام آنان را قرین نام پیابمر و نام خود قرار داد و فرمود: أطیعوا الله و أطیعوا الرسول و اولي الأمر منکم باید که از پروردگار اطاعت و فرمانبرداری کنید و همچنین مطیع فرمان رسول خدا و اولی الامر یعنی ائمه علیهم السلام باشید] و واجب است که آنان را ولی امر خود بدانید، و تبری از دشمنان آنان بر شما واجب است و تبری از کسانی که به آل محمد ظلم کردند و حجاب آنان را هتک نمودند، و فدک را از فاطمه گرفتند و از میراث پدر، او را محروم کرده و حق او و همسرش را غصب کردند، و منزلش را به آتش کشیدند، و اساس ظلم بر اهل بیت را بنا نهادند، و سنت رسول خدا را تغییر دادند، و همچنین برائت از ناکثین و مارقین و قاسطین [همان کسانی که با امیر المؤمنین ناسازگاری کرده و سه جنگ بزرگ جمل، نهروان و صفین را درست کردند] واجب است..... و تبری جستن از همۀ قاتلان اهل بیت علیهم السلام بر همۀ شما مسلمان ها فرض و واجب است.همچنین به حضرت صادق علیه السلام گفته شد: فلانی شما را دوست دارد، اما در دشمنی با دشمن شما کوتاهی دارد!! حضرت فرمودند:" هیهات! کذب من ادعی محبتنا، و لم یتبرأ من عدوّنا " بسیار بعید است، دروغ گفته آن کسی که ادعا می کند ما را دوست دارد و از دشمن ما تبری نمی جوید!!!

جمعه 10/1/1386 - 18:25