• مشکی
  • سفید
  • سبز
  • آبی
  • قرمز
  • نارنجی
  • بنفش
  • طلایی
تعداد مطالب : 292
تعداد نظرات : 501
زمان آخرین مطلب : 3486روز قبل
من از چشمان خود آموختم رسم محبت را که هر عضوی بدرد آید به جایش دیده می گرید. هرچه بیشتر انسان ها را می شناسم، سگ ها را بیشتر ستایش می کنم. (ایوان شفر) هرگز نباید بپرسیم : "چرا خدا این را بر من نازل کرده است؟" . اما می توانیم بپرسیم : خداوند از من می خواهد با این چه کنم؟ به هیچ وجه از محبت دریغ مورزید حتی به دشمنانتان چرا که آنان بیشتر به محبت شما نیاز مندند. آنچه را کرم ابریشم آن را پایان دنیا می پندارد ...در نظر پروانه آغاز زندگی است.. هرگز به دوستانت کاستی هایشان را در جمع نگو چون ممکن است عیوب خود را برطرف کنند اما مطمئنن هیچگاه تو را به خاطر این تذکر نمی بخشند ( لوگان پارسال اسمیت ). راه نفوذ در دیگران دانستن آرزوهایشان است( دیل کارنگی.)
دوشنبه 25/6/1387 - 16:51
 
 گمان کردم که او عاشق ترین عاشق در این دنیاستگمان کردم 
  که غمخواری برای یک دل تنهاستاز عشق خود به من میگفت از 
  عاشق ها سخن میگفتاز اشکی داغ وآتشزن همیشه چشم  
 او پر بودولی افسوس همه از عشق گفتنها تمام گریه کردنها تظاهر  
 بودهمه عاشق نوازی هاتمام صحنه سازی هاتظاهر بودبه خود گفتم  
 دوباره بخت یارم شودبه خود گفتم که پایانی برای انتظارم شودبه خود 
  گفتم دوباره نوبت فصل بهارم شودولی افسوس همه از عشق  
 گفتنها تمام گریه کردنها تظاهر بودهمه عاشق نوازی هاتمام 
  صحنه سازی ها تظاهر بود....تظاهر بود .....تظاهر بود... .  
دوشنبه 25/6/1387 - 16:49
منم تنها ترین تنهای صحرامنم یکه نشین شب و صبح و سحر فردای صحراای خدا تو تنهایی و من هم مثل تو تنهاتنهایی تنهایم میون این همه تنهای آشنادیگه هیچ دلی نمونده؛سیاهی از اون نریزههمه دلها شدن غمگین وخستهدل من خسته ازاین دلهای خسته که شدن پابند این دنیای بستهمنم تنها ترین تنهای صحرامنم یکه نشین شب و صبح و سحر فردای صحرادل من غمگین و سنگین ازاین دنیا؛شاکیدل تو خوشحال و رنگین ازاین دنیای خاکیچی میشد اگه یه روزی دلامون شاد میشد مثل قدیم ها چی میشد اگه یه روزی غم میرفت؛شادی میومد جای اون رو میگرفتدل من خسته تنها؛دل من ساده و پاکدل تو بی درد وبی غم؛رو دلت غبارو خاکمنم تنها ترین تنهای صحرامنم یکه نشین شب و صبح و سحر فردای صحرابخدا دلم پوسیده؛توی این دنیای خاکیدل من تنهای تنها زده به جاده ی خاکیبرو ای غم برو از دلم تو بیروننمیخوام ببینمت حتی اگه شده یه لحظهنمیخوام ببینمت تو هیچ دلینمیخوام پا بزاری تو خونه های کاه گلیخونه های کاه گلی غم ندارن شادی دارناین فقط دل من که تا ابد پر از غمه
دوشنبه 25/6/1387 - 16:49
 دریای تو پناه نگاه شکسته است
                                                     هر دل که مثل قلب تو دریا نمی شود   
   
   
 
 می خواهم اشــــک را معنا کنم 
 اشــــک یعنی گریه قلبی سرخ 
 اشــــک  یعنی  گریز از تنــــهایی 
 اشــــک یعنی زلالی  یک عشق 
 اشــک یعنی سر چشمه پاکی 
 اشــــک یعنی یک قطره خـــوبی 
 شــاید هم یک دریـــــا غم !!!!!!!  
 و انگار چشمها خشـــــک شدند 
 اشــــــکی بریزید از شــــوق !!!!! 
 گریه کنید تا دریــــــا شوید !!!!! 
 حالا شما بگویید: 
 اشــــک چیست؟ 
دوشنبه 25/6/1387 - 16:49
اشک از چشمانش فرو میریخت و هیچ کس نمی  دانست پشت این در بسته دخترک شاد و شنگول روزانه شبانگاهان با ماه خود چه خلوتی دارد .و هیچ کس نمی توانست صدای هق هق گریه قلب او را بشنود.همان قلبی که گوشی تیز داشت و از فاصله های دور صدای ناله خفیف معشوقش را می شنید.ولی معشوق او صدای فریادهای او را نمی توانست بشنود بلکه خود گوشهایش را گرفته بود تا صدایی ،فریادی،آوایی و حقیقتی را نشنودو بلکه هم میشنید و  بی تفاوت می گذشت .صدای گریه قلبی که ازسالها پیش عاشق بودونمی خواست این عشق را خاموش کند ولی می گفت نمی توانم.عشقی که به هنگام وارد قلب او شده بود ولی نابهنگام دستخوش امواج و طوفانهایی شده بود.امواجی که گاه ترس را با خود به همراه داشت و گاه ایمان را .گاه لذت عشق را به همراه داشت وگاه سختی آن را .موجی که آخرین دستاوردش تبدیل عشق به نفرت بود.نفرتی که از شدت عشق و شکستن بی صدای قلب او به وجود آمده بود .بی صداترین شکستنی که حتی معشوق هم نخواست صدای آنرا بشنود .تنها و تنها پژواک صدای آن شکستن در قلب این عاشق آشفته بود .دخترک خیلی با خود کلنجار رفته بود که باز هم او را ببخشد ولی نتوانسته بود ولی ندایی در گوش او نجواکنان می گفت که باز هم او را ببخش.همان کار آسان همیشگی که این بار سخت مینمود.در این تاریکی شب که فقط تاریکی و تنهایی شب همصحبت او بود پس از بسیار کوشش و  سنگ زدن به قلبش با صدای هق هق گریه اش او را را بخشید.باز هم بخشید .،بخشید ونفرینی به جای نگذاشت واین شادی و غم زیبایی به او می بخشید .بخشید و سر به دامان پروردگار خود گذاشت.فقط خدایش می دانست که اوهیچگاه عشق را گدایی نکرده بود.ولی "ای خدای من, من بخشیده بودم با شرط باز نگشتن شدت عشق و حس دوباره دوست داشتن و دلتنگیش به قلبم.پس چرا به شرط عمل نکردی"این ها را میگقت و چه وحشتی و چه ترسی داشت از دوباره عاشق شدن وادامه عشق.ولی شاید هم بیشتر از آن خوشحال بود از این واقعه. غلبه بر ترس را هنوز یاد نگرفته بود وخوب میدانست ترس مانع از پیروزی است .ولی عاشق بود.قلب جسور او دیگر ترسو شده بود.از همه چیز می ترسید .ترس از دست دادن،ترس عاشق شدن،ترس فراموش کردن و کم شدن عشقش نسبت به معشوق.ترس ضعیف شدن.،چرا که این عشق او را ضعیف ساخته بود.این عشق هر دوی آنها را فرسوده کرده بود .شکوفایی عشق جای خودش را به فرسودگی داده بود.و بزرگتر از همه این ترس ها ترس جسور شدن دوباره قلبش.ترس از جسارت و لج بازی قلبش.این قلب فشرده اوگاه گاهی لج می کرد و بهانه می آورد ولی دخترک جلوی جسارت قلبش را می گرفت ولی این قدرت قلبش روز به روز بیشتر و بیشتر می شود.او دیگر به سختی می توانست با این قدرت پنهان قلبش مقابله کند.خیلی ضعیف شده بود .هیچ سلاحی در دست نداشت.سلاح پر زور عشقش هم در زیرسر کوفت های پیاپی،دیگر له شده بود.،بهانه قوی و قوی تر میشد ".بهانه دیگر دیر است"خیلی دیر.عشق او خاموش شدنی نبود ولی می توانست این عشق را زنده به گور کند و همانطور شعله ور خاکسترش کند .آتش را بدون خاموش کردن, یخ کند. از عقربه هایی که بی پروا پیش میرفتند و زمان را پشت سر می گذاشتند  وحشت داشت .عقربه هایی که به لحظه دیگر دیر است نزدیک و نزدیک تر می شدند. ازاین عقربه ها نفرت داشت.می ترسید از جسارت قلبش که هم خود و هم قلب  معشوق را روزی بسوزاند.می ترسید قلبش هق هق کنان و گریان از دوری معشوق بسوزد ولی روی بر گرداند و دیگر دیر است را تکرار کند.میترسید که نا خواسته این عشق به جعبه اشیا گم شده انتقال یابد... 

 

دوشنبه 25/6/1387 - 16:49
غروبه وابریه باز آسمون،می خوای بری من می گم این جا بمون،حیفه بری، تلخ که من بمونم،بازم بمون قصه موندن بخون،با تو غروب خوب وتماشاییه،بی تو غم انگیز مثل تنهایه،صدات برای این همیشه عاشق قشنگترین صدای لالاییه،غم رو دلم پا می ذاره وقتی که اون روزای گمشده یادم می یاد،ما دوتا هم صدای عاشق بودیم،تو کوچه باغو توی دستای باد...روزا و لحظه های خوبی داشتیم،پا روی غصه،روی غم می زاشتیم.تو خوب و مهربون تو عاشق بودی،تو پاکی مثل یک شقایق بودی.اما حالا سکوت سنگین تو غصه ای روی غصه هام می زاره،می خوای بری اما بمون نگاه کن...پشت دریچه صدای بهاره...
دوشنبه 25/6/1387 - 14:10
وقتی که به دنیا اومدم صدایی در گوشم طنین افکند و گفت من تا آخرین لحظه عمرت با تو هستم گفتم تو کیستی گفت من غمم: پیش خود خیال کردم که غم عروسکی هست که من با اون بازی کنم اما الان که فکرشو میکنم میبینم من عروسکی هستم برای بازیچه شدن به دست غم... غم...غم  
دوشنبه 25/6/1387 - 14:2

  اونی که از معرفت و مردونگی دم میزنه بی هوا از پشت به آدم خنجر میزنه

 

 

 

 

رفاقت قصه ی تلخی است که از نامش گریزانم....
دوشنبه 25/6/1387 - 14:0
یادته یه روز بهم گفتی هر وقت خواستی گریه کنی برو زیر بارون که نکنه نامردی اشکاتو ببینه و بهت بخنده ...گفتم اگه بارون نیامد چی؟ گفتی اگه چشمای تو بباره اسمون گریش میگیره ...گفتم :یه خواهش دارم وقتی اسمون چشمام خواست بباره تنهام نذار - گفتی به چشم ...حالا من دارم گریه می کنم و آسمون نمی باره ........تو هم اون دور دورا ایستادی به من می خندی .
يکشنبه 24/6/1387 - 13:1

خدایا...خدایا...خدایا...خدایا...خدایا...خدایا...خدایا...

 

يکشنبه 24/6/1387 - 12:59
مورد توجه ترین های هفته اخیر
فعالترین ها در ماه گذشته
(0)فعالان 24 ساعت گذشته