معرفی وبلاگ
اول سلام که نام خداست. دوم خیلی خوش آمدید به وبلاگ کوچیک من سوم اگه براتون مهمه که من نظرتون رو در مورد هر پست بدونم تا بفهمم که مطالبش چقدر بدرد بخور بوده یا نبوده تو قسمت نظرات هر پست نظرتون رو که برام خیلی مهمه رو یادداشت کنید. *** کاش " آهسته بیایی " تا سکوت نازک قلبم جاودانه شود. ***
دسته
˙•▪●ღگلستاني از دوستان خوبم ღ●▪•˙
آرشیو
آمار وبلاگ
تعداد بازدید : 105600
تعداد نوشته ها : 133
تعداد نظرات : 311
Rss
طراح قالب
GraphistThem225
سلام 

چقدر همه چیز عوض شده

یاد یه زمانی بخیر

دسته ها :
يکشنبه هشتم 6 1394 6 بعد از ظهر

براي جاودان شدن هميشه بايد رفت ......

.

.

.

گاهي به قلب كسي و

.

.

.

گاهي از قلب كسي..

دسته ها :
سه شنبه هفتم 4 1390 12 صبح

تقديم به شما كه مهربانيد و مهربانيتان هميشگي و واقعي ست :

دسته ها :
سه شنبه هفتم 4 1390 12 صبح

اي مُرغك خُرد ، ز آشيانه

پرواز كن و پريدن آموز

تا كي حركات كودكانه؟

در باغ و چمن چميدن آموز

رام تو نمي شود زمانه

رام از چه شدي ؟ رميدن آموز

منديش كه دام هست يا نه

بر مردم چشم ، ديدن آموز

شو روز به فكر آب و دانه

هنگام شب آرميدن آموز


دسته ها :
دوشنبه بیست و دوم 1 1390 10 صبح

باغبانی پیرم که به غیر از گلها از همه دلگیرم

کوله ام غرق غم است . آدم خوب کم است

عده ای بی خبرند . عده ای کور و کرند و گروهی پکرند...

دلم از این همه بد می گرید.... و چه خوب آدمی می میرد...

         

دسته ها :
شنبه سیم 11 1389 4 بعد از ظهر

من به دنبالش نبودم .حتی به فکرش .حتی لحظه ای تصورش را .او بود می دانستم که بود اما جدا از من و افکارم جدا از احساس و رفتارم .در اطرافییانم نشانهایش را دیده بودم اما باور نمی کردم . هیچ چیزی از آن در ذهنم نقش نبسته بود و نمی فهمیدمش .تا اینکه نمی دانم در کدامین لحظه از زمان و در چه مکانی من تصویر عاشقانه یک انسان شدم. کسی که حتی نمی دانستم کیست ؟ کجاست؟ تا تا... آن روز.همان روز که نگاه سنگینش بر چهره ام اوفتاد و در آن هنگام وقتی که هنوز متوجه ماجرا نشده بودم و بی هوا به چشمهایش نگاه کردم یک دنیا حرف و خوستن را دیدم .نمی دانستم آنها را به خودم ربط دهم یا چیز دیگری .اما احساسی در وجودم شعله کشید و انگار هیزم چند ساله دلم را آتش زد اما من اعتنا نکردم .حرارتش را نادیده انگاشتم و با افکارم آبی بر آن پاشیدم... اما این زمان دوباره و اینبار شدیدتر تکرار شد .طوری که مرا بسیار عصبی کرد و با حسی از بی تفاوتی از آن گذشتم در درونم غوغایی بود نمی دانستم چطور این حس را برای قلبم معنا کنم حسی که هیچ تجربه ای نسبت به آن نداشتم و همین مرا بیشتر عصبی می کرد...اصلا نمی توانستم با کسی مشکلم را در میان بگذارم چون حتی خودم هم از تفسیرش عاجز بودم

دسته ها :
چهارشنبه بیست و نهم 10 1389 11 صبح

بدترین گناه اونه که به کسی که تو رو راستگو می دونه ... دروغ بگی.

 

و چقدر ما آدمها بی انصافیم که سادگی یه آدم رو با دروغ گفتنمون مسخره می کنیم. و چقدر ساده دلها رو خورد می کنیم ...

دسته ها :
سه شنبه بیست و هشتم 2 1389 9 صبح
دسته ها :
شنبه هجدهم 2 1389 10 صبح
روزی اسکندر مقدونی با سران لشکر خود نشسته بود . یکی از ایشان گفت : " خداوند حکیم به شما فرمانروایی گسترده ای ارزانی داشته پس با زنان بسیار ازدواج کن تا فرزندانت زیاد شوند و یادگار تو در جهان باشند ". اسکندر در جواب گفت : " یادگار انسان بزرگ در جهان تنها فرزند او نیست بلکه کردار و اعمال خوب و اخلاق نیکوست که همیشه تاریخ از انسان بر جای خواهد ماند و همانا بهترین و ماندگارترین یادگارهای  انسان در جهان محسوب خواهند شد ".                                                                                                                                                                                                                                                                         
دسته ها :
شنبه هشتم 12 1388 8 صبح

و باز تنها من بودم که تمام کوچه های بی کسی را تا انتها می رفتم اما در آخر هیچ کدامشان دیگر نگاه مهربانیت را نمی دیدم تا کجا بروم در کدامین مکان به انتظارت باشم تا باز هم خوشبختی را در اعماق قالبم ببینم

باور کن که تمامشان را تنها و امیدوار طی کردذم  اما ندیدمت صدایت را نشنیدم حضورت را احساس نکردم فقط من بودم و کوچه هایی که تمام نمی شدند و تنهایی ...

همان کوچه هایی که باهم می رفتیم و چقدر زود تمام می شدند همان کوچه هایی که مسیر از مقصد زیباتر بودند و حالا من تنها آنها را می پیمودم و می دانستم که تو نیز تنهایی و این بیشتر عذابم می داد کاش لااقل تو تنها نبودی باور کن که از صمیم قلبم می گویم که کاش تنها نبودی آرزوهایم همه خوشبختی تو ست آرزویم این است که قلبت مثل قلب من به چیزی یا کسی اینطور وابسته نباشد عزیزم تا قلب پر مهرت این چنین نشکند تو سهم من نبودی این را از اول می دانستم از همان لحظاتی که فکر می کردم با توخوشبخت ترین انسان روی زمینم آخر این رسم روزگار است تا بخت فکر نکند که خوشبختترین شده .

باور کن که قلبم از تو هیچ کینه را نشان ندارد من قبلا هم می دانستم فقط این دل خوش خیال بود که دلداریم می داد و امیدوارم می کرد و من هم خیلی به او توجه نمی کردم حتی هنوز هم به من امید می دهد و من باز به حرفهای شیرین اما غیر واقعی اش گوش نمی دهم 

من تمام کوچه ها را طی کردم تا انتها تک  تکشان را اما حالا دیگر خسته شده ام باور کن که حتی پاهایم هم به من اعتراض می کردند که فکر کن اما من فقط به انتظار دیدنت می رفتم و فکر نمی کردم  اما نازنینم دیگر توانی ندارم باور کن که نفسهایم هم دیگر یاریم نمی کنند ووووو من با این همه هنوز می روم شاید در آخر یکی از کوچه ها یافتمت  ...

دسته ها :
پنج شنبه بیست و ششم 9 1388 9 صبح
X