زن همسايه

 از سر دلسوزي تا سر كوچه

 پيرزن

 به رسم ديرين تا دم درب

 اما

مردي كه دستم را گرفته است

 تا گور همراهم خواهد آمد...

 آنا آخماتووآ

بي ربط:

ديدم تو بلاگفا خيلي ها در پست هاشون به ديگران لينك مي دن. خيلي خوشم اومد تصميم گرفتم منم اينكارو بكنم.

با اين وبلاگ شروع مي كنم:

حرف هاي هميشه انسان دوستانه ي آسمان مهر

جمعه 21 5 1390

هميشه از دلاوري هاي پدر شهيدش در جبهه هاي جنگ برايش تعريف مي كردند...

-بابات يك مرد بزرگ بود ... فداكار بود ... شهيد شد كه ما ها راحت زندگي كنيم!

تا وقتي كه به سن هشت سالگي رسيد و فهميد پدرش شبانه بعد از نوشتن نامه اي به مادر ، به جبهه ي جنگ رفت ، شهيد شد و ...كوچ كرد پيش خدا!

يك شب فكري به سرش زد... مي خواست مثل پدرش فداكاري كند ... صبح مادر نامه اي با دست خط كودكانه كنار رخت خوابش پيدا كرد ؛

« مامان جان سلام

من رفطم كه شهيد شوم ... ولي نطرس بعد از شهيد شدنم بر مي گردم پيش تو»!!

 

سميرا حسن جان زاده

 ********

نمي دونم بعد اين همه مدت برگشتن هزار باره ام به چه دليله .... ولي اينجا برام مهمه و نمي تونم فراموشش كنم. هييي... يه روزايي بود دوستايي بودنننن كه خيلي دوستشون داشتم . هيييي....

الآن هيچ كدومشون نيستن‌! ولي اميدوارم دوستاي جديدي پيدا كنم و از دوستيمون لذت ببريم!

دسته ها :
يکشنبه 12 4 1390

نلسون ماندلا: هر روز صبح در افریقا آهویی از خواب بیدار می شود که می داند باید از شیر تند تر بدود وگرنه طعمه او خواهد بود و شیری که می داند باید ازآهو تندتر بدود و گرنه از گرسنگی خواهد مرد. مهم نیست شیرباشی یا آهو مهم این است که با طلوع افتاب با تمام توان شروع به دویدن کنی. 

 

*******

 در روزگاری دور ، پرنده ای در جنگلی نه چندان پر درخت ، زیر برف مدفون شده بود و در حال شمردن نفس های واپسین و یادآوری پروازهای نکرده اش بود که از قضا گوزنی در حال گذشتن از آنجا خود را بر روی پیکر کم جان پرنده راحت می کند . گرمای حاصل از مدفوع گوزن برف ها را آب کرده و به بدن پرنده می رسد . خون ، با گرمای رسیده از غیب به جریان می افتد و پرنده جانی دوباره می یابد  و شروع به دست و پا زدن ( پر و بال زدن ) می کند و به اطرافیان زنده بودنش را نشان می دهد. باز هم از قضا گرگ گرسنه ای در همان حوالی با دیدن تکان برف ها کنجکاو شده پرنده را می یابد و پس از تمیز کردن مدفوع دلی از قضا در می آورد!

اما نتایج داستان: 

1. هر کسی که تو را به آلودگی ها می رساند لزوماً دشمن تو نیست.

2.هر کسی که تو را از آلودگی ها پاک می کند لزوماً دوست تو نیست.

3. وقتی در آلودگی های زندگی به سر می بری ، دست و پا نزن!!

 

 *******

سلام

از اینکه بگم" من برگشتم" خوشم نمیاد ولی "من برگشتم"!!

وااااای!... مدت زیادی بود که نیومده بودم اینجا!

چقدر همه چیز تغییر کرده!

دوستان تبیانی هم که وبلاگاشون و ترک کردن و رفتن خارجه! :D

شاید دیدن من پیدام نمی شه،گفتن اینجا بدون من معنا نداره واسه همینم رفتن!  

بانمک شدم نه؟!!:D 

دلم واسه همه چیز اینجا تنگ شده بود ...

به خصوص دوستام... خیلی کم بودن... ولی دوست بودن!(هستن ... مگه نه؟!!)

اما مثل اینکه تبیان با بعضی هاشون خوب تا نکرده ! دلیلش و به وضوح نمی دونم ولی ...بگذریم! 

شاید منم یه فکری به حال این ویزامون کردم و راهی شدم –به خارجه! :2D –ببینم مزیتی داره؟

 

فعلاً ... یا حق

يکشنبه 27 4 1389

 

دختر کوچولوی صاحبخانه ازآقای "کی " پرسید:اگر کوسه ها آدم بودند با ماهی های کوچولو مهربانتر میشدند؟

آقای کی گفت:البته !اگر کوسه هاآدم بود ند توی دریا برای ماهیهاجعبه های محکمی میساختند همه جور خوراکی  توی ان میگذاشتند مواظب بودند که همیشه پر آب باشد هوای بهداشت ماهی های کوچولو را هم داشتند برای انکه هیچوقت دل ماهی کوچولو نگیرد گاهگاه مهمانی های بزگ بر پا میکردند چون که گوشت ماهی شاد از ماهی دلگیر لذیذتر است برای ماهی ها مدرسه میساختند وبه آنها یاد میدادند که چه جوری به طرف دهان کوسه شنا کنند درس اصلی ماهیها اخلاق بود به انها می قبولاندند که زیبا ترین و باشکوه ترین کار برای یک ماهی این است که خودش را در نهایت خوشوقتی تقدیم یک کوسه کند به ماهی کوچولو یاد میداد ند که چطور به کوسه ها معتقد باشند وچه جوری خود را برای یک اینده زیبا مهیا کنند اینده یی که فقط از راه  اطاعت به دست میایید

 اگر کوسه ها ادم بودند در قلمروشان البته هنر هم وجود داشت از دندان کوسه تصاویر زیبا ورنگارنگی می کشیدند ته دریا نمایشنامه ییروی صحنه میاوردند که در ان ماهی کوچولو های قهرمان شاد وشنگول به دهان کوسه ها شیر جه میرفتند همراه نمایش اهنگهای محسور کننده یی هم مینواختند که بی اختیار ماهیهای کوچولو را به طرف دهان کوسه ها میکشاند در انجا بی تردید مذهبی هم وجود داشت که به ماهیها می ا موخت

 "زندگی واقعی در شکم کوسه ها اغاز میشود"(برتولد برشت)

 

دسته ها : زندگی - داستانک
يکشنبه 15 9 1388

برای او که جمعه ها را به نام خود سند زده

 

 

 

                 ***************   

 

جمعه همه جا تعطیل است

 

 

               جز چشمه ی وضو

 

                             خانه ی عشق

 

                     چشمان من

 

 

                       و تماشای ناگریز تو

 

****************************** 

بر گرفته از کتاب...رایانه های بهشتی

 

شاعر...مهدی مرتضوی

 

 
دسته ها : زندگی - اشعار
جمعه 3 7 1388

گربه ای  عاشق زیبایی انسان شده بود

آنقدر عاشق و بی دل که پریشان شده بود!

 

عشق انسان و دل گربه ی کوچک ؟ باری...

کار سختی است ولی  سخت هم آسان شده بود

 

گربه ی عاشق و دل باخته در شهر غریب

کنج  ویرانه ی یک باغچه  مهمان شده بود

 

عشق این گربه پر از پاکی و بی باکی بود

آنچنان بود که سر لوحه ی شیران شده بود!

 

عشق اگر بود   تهیدستی  انسان هم   بود

و ازاین روی غم گربه دو چندان شده بود

 

با خودش می گفت:این شهر چرا گرسنه است؟

- پاسخ پرسش او سفره ی بی نان شده بود!

 

هرچه می رفت  نگاهش به نبودن می خورد

چشمش انگار که بن بست خیابان شده بود

 

گربه از فرط هوا خواهی انسان نا چار 

سخت سر گشته ی صحرا و بیابان شده بود

 

تا که  یک روز به دنبال  دویدن  یک عمر

کوچه ی عشق برایش خط پایان  شده بود

 

 

گربه ی بی خبر از سرعت و ساعت ناگاه

زیر ماشین زمان رفته و  داغان شده بود!

 

 

همه دیدند که  در کوچه ی تاریخ  آن روز

گربه ی گم شده ای نقشه ی ایران شده بود !!

 

 علیرضا سپاهی لائین  

دسته ها : اشعار
يکشنبه 15 6 1388

سلام

یک داستانی هست در رابطه با فردی که با کلک داماد بیل گیتس ثروتمند شد!

البته پدر اون فرد مسبب این امر خیره!

 نمی دونم نویسنده اش کیه فقط بدونید که واقعی نیستااااا

 

 

 

پدر: دوست دارم با دختری به انتخاب من ازدواج کنی!

پسر: نه من دوست دارم همسرم را خودم انتخاب کنم

پدر: اما دختر مورد نظر من ، دختر بیل گیتس است!

پسر: آهان اگر اینطور است ، قبول است. smileys 

  پدر به نزد بیل گیتس می رود

 

 

 

*************

پدر: برای دخترت شوهری سراغ دارم!

بیل گیتس: اما برای دختر من هنوز خیلی زود است که ازدواج کند.

پدر: اما این مرد جوان قائم مقام مدیرعامل بانک جهانی است!

بیل گیتس: اوه، که اینطور! در این صورت قبول است.

 

**************

بالاخره پدر به دیدار مدیرعامل بانک جهانی می رود!

پدر: مرد جوانی برای سمت قائم مقام مدیرعامل سراغ دارم.

مدیرعامل: اما من به اندازه کافی معاون دارم!

پدر: اما این مرد جوان داماد بیل گیتس است!

مدیرعامل: اوه، اگر اینطور است، باشد.

 

 و معامله به این ترتیب انجام می شود!

 

-----------------

 

جمعه 23 5 1388

                                                          سلام

هیییی مردادم اومد . . .

                                این تابستونم عجب زود می گذره ها!  

                              تا می خوای به خودت بجنبی می بینی نصفش رفته!

                                

                                          کفر آدم در میاد . . .

                                                 هوووووف

چی میشد سال دو قسمت میشد . . . شیش ماه درس و تحصیل و تلاش

                    شیش ماهم تفریح و راحتی و {کلاس خصوصی!}  

              به به می بینم که رودخونه کوچولو هم بالاخره راضی به بازی شبه

                  مشاعره! شدن خسته نباشید می گم . . smileys

ولی کارتون جالب بود   . . . به انتظار ما می ارزید.

حالا چرا به فکر خودم نرسیده بود؟؟

هووووم . . .

                 

قی می کنم تمام مرا توی دفترم

می خواهم از تمام تو بالا بیاورم

امروز بچه های محل گفته اند از

                                                 دیوانه ای که زنده شده باز در سرم

من دختر بدی ست که هی گریه می شود

خیس است مثل بچه گی ام باز بسترم!

من دختر بدی ست[پدر داد می زند]

زل می زنم به آینه عکسی دروغ تر

هی جیغ می کشم به من خنده آورم

مثل عقاب خسته از اوج ریخته

از ارتفاع مضحک هیچُم نمی پرم

حالا شبیه کوکب همسایه می شوم

هر روز عصر در صفِ نان داغ می خرم

هر شب کنار نعش خودم خواب می روم

در گیجی عبوس خودم غلت می خورم

در "صیغه"ی جدید خودش "صرف" می شود

شبها میان خیسی یک عشق همسرم

دارد کنارِ این تلفن/ قطع می شود

یک تیغ نصفه... لرزش دستان لاغرم...

از پشت گوشی تلفن زور می زند

مادر ولم نکرده در این بیت آخرم

دنیا می آورد وسط هیچ های خود

یک سایه مچاله ی ترسو  که در سرم....

                                                    دکتر طاهره کوپالی
 
جمعه 2 5 1388

سلام

داشتم شعر می خوندم به این سه تا برخوردم.

خوشم اومد...خیییییلی!!

گفتم برا شما هم بذارم شاید خوشتون بیاد!

 

پیامک جدیدپیامک جدید

 

 

زندان

قفس

با هزار دریچه ی کوچک باز

و در روشنایی شناور

برای پرنده ی مغموم

باز

بسته است‌!

 

ایران

بر سینه ی تندیس سنگی ایران نیاکان

حک شده است:

نه غرب زدگی

نه عرب زدگی!

 

   احتیاط!

                                              روی سینه ام نوشته است:

                                                «محتوی شکستنی ست 

                                                          احتیاط!»  smileys

                                                   مهدی مرتضوی

 

جمعه 19 4 1388

سلام

اینجانب به وسیله ی یکی از دوستان عزیزم در خارج از نت به یک بازی بسیااااااااار بسیااااااار جالب دعوت شدم!

اما تصمیم گرفتم این بازی رو به وبلاگ و دوستان نتی ام بکشونم!

این بازی به این صورته که یک نفر یک شعری رو از اول تا آخرش می نویسه بعد نفر بعدی باید آخرین حرف ِآخرین مصرع اون شعرو بگیره و شعری رو کنه که حرف اول ِ مصرع اولش با حرف آخر ِ مصرع آخر اون شعره یکی باشه! 

 مثل مشاعره می مونه با این تفاوت که به جای یک بیت یک شعر کامل می نویسیم!!

 

شعرم حتما نباید از خودمون باشه!!

 

اما شعری که من برای بازی انتخاب کردم ، اینه:

«خاطره ای در درونم است»

خاطره ای در درونم است

چون سنگی سپید درون چاهی

سرستیز با آن ندارم ، توانش را نیز

برایم شادی است و اندوه

در چشمانم خیره شود اگر کسی

آنرا خواهد دید

غمگین تر از آنی خواهد شد

که داستانی اندوه زا شنیده است.

می دانم خدایان انسان را

بدل به شیئی می کنند ، بی آنکه روح را از او بگیرند

تو نیز بدل به سنگی شده ای در درون من

تا اندوه را جاودانه سازی...

آنا آخماتووا

من هم به رسم این بازی جالب ، این دوستانم رو دعوت می کنم(حداکثر دو تا !):

1.سمیرا جونم به تلافی شعری که ازش دزدیده بودم!:

 http://panah214.blogfa.com/

2.روخونه کوچولو که مجبور بشه آپ کنه!:

http://tebyan.net/Weblog/smallriver/index.aspx

همین الآن بهم خبر رسید که حداکثر سه تا می تونم دعوت کنم نه دو تا! پــــــس:

3. مهراوه ی عزیزم که خیلی دلم می خواست همون موقع دعوتش کنم!:

                                      http://mehraaaaveh.blogfa.com/
 
يکشنبه 31 3 1388
X