سال‌ها درعالم خود ماند  تا مرجعيت به سراغ او آمد...

جلوه‌هايي از منش فردي و اجتماعي آيت‌الله‌العظمي محمد‌تقي بهجت درگفت‌وگوي «جوان» باحجت الاسلام والمسلمين‌ هادي قدس سال‌ها درعالم خود ماند تا مرجعيت به سراغ او آمد... محمدرضا كاييني مرجع : روزنامه جوان -بار ديگر سالروز عروج يگانه دوران فرارسيد. او كه ميان مكانت والاي علمي و فتوحات عظيم روحاني جمع كرده بود و ساليان دراز از حيات نوراني خود را به عزلت و شهرت‌گريزي سپري نمود. در گفت‌وشنودي كه پيش رو داريد يكي از شاگردان ديرين آيت‌الله العظمي محمد‌تقي بهجت به بازگويي خاطرات خويش از آن استاد نام‌آور پرداخته است. با سپاس از حجت‌الاسلام والمسلمين‌ هادي قدس كه با ما ساعتي به گفت‌وگو نشستند. با تشكر از جنابعالي به لحاظ شركت در اين گفت‌وشنود، در آغاز بفرماييد كه از چه مقطعي با مرحوم آيت‌الله‌العظمي بهجت آشنا شديد و چه خصائلي را در ايشان بارز ديديد؟ بسم‌الله‌الرحمن‌الرحيم. بنده ‌هادي قدس، فرزند آقا شيخ محمود مقدس، اهل‌ اشكور ـ رودسر گيلان ـ و متولد ۱۳۱۱هستم. در سال ۱۳۲۶ كه بنده تقريباً ۱۳ ساله بودم پدرم من را به همراه برادر بزرگترم آورد براي مدرسه رودسر‌. حدود چهارسال آنجا درس خوانديم و بعد رفتيم قزوين و حدود چهار سال در قزوين مانديم. سال ۳۵ بنده آمدم به قم و تا الان قم هستم. آشنايي من با آيت‌الله العظمي بهجت برمي‌گردد به سال ۱۳۳۸، سال اولي كه به درس خارج مرحوم آيت‌الله بروجردي رفتيم و با شركت‌كنندگان آن درس آشنا شدم. ديدم آنها زمزمه‌اي دارند درمورد يك ملاي گيلاني كه با من همشهري است اما من ايشان نمي‌شناسم! گفتند ايشان اهل فومن رشت است ولي درمدت تحصيل نجف مانده و با شمال سر و كاري ندارد و نهايتاً آمده به قم. ايشان اوايل به درس مرحوم بروجردي هم مي‌آمد، صحبت و نقد هم مي‌كرد اما يك دفعه حضور در درس را قطع كرد. آقاياني كه آشنايي داشتند مي‌گفتند ايشان به خاطر اينكه مشهور نشود اين كار را كرد، ديد كه آقا به ايشان توجه داشت رفت تا شناخته و انگشت‌نما نشود. بنده به نمازشان رفتم و ديدم نمازشان مخصوص است و اصلاً من اينطور نماز نديده بودم. من عاشق نمازشان شدم و مادامي كه در قم بودند حتماً مي‌خواستم ظهر و عصر و شب را آنجا باشم و اگر مانعي پيش مي‌آمد و مهماني از تهران يا قزوين يا گيلان مي‌آمد مي‌بردمشان براي نماز. بعضي مهمان‌ها راكه مي‌بردم نماز مي‌گفتند: حاج آقا ما را به نماز ايشان ديگر نياور! مي‌گفتم چرا؟ من بهترين كار را در حقتان كردم. گفتند: نه. ما سر نماز همه فكرمان اين بود كه چرا آقا ناله مي‌زند، ما از اول تا آخر نماز به فكر خودش بوديم. من مي‌گفتم: اين يك نوع كمال است، شما را آوردم تا يك كم مانند او شويد. مي‌گفتند ما نمي‌توانيم، لياقت نداريم. از چه مقطعي در درس ايشان شركت كرديد؟ درس ايشان چه ويژگي‌هايي داشت؟ اواخر سال ۱۳۳۸ كم كم به درسشان رفتم. ايشان مكاسب مي‌گفتند و ديدم به سليقه‌شان خيلي علاقه‌مندم. عصر به درسشان رفتم و خانه و زندگي ايشان را ديدم و فهميدم در زهد هم فوق‌العاده‌اند. كساني به درسشان مي‌آمدند كه در حوزه خودشان تقريباً آيت‌الله بودند. آيت‌الله مصباح و آيت‌الله شيخ يحيي انصاري مي‌آمدند و با آقا بحث مي‌كردند. آقا درگفت‌وگو با آنها، گاهي عادت داشتند كه سر درس دو سه دقيقه تأمل مي‌كرد و دستش را به پيشاني مي‌ماليد و انگار مطالعه مي‌كرد براي خودش و بعد جواب مي‌داد. اما در جواب به طلبه‌ها هرگز مكث نداشت. اعجوبه بود. قاعدتاً اين حضور در درس، باعث شناخت و نزديكي بيشتر شما نسبت به ايشان شد. از پيشينه علمي و عرفاني آن بزرگوار چه نكاتي را دريافتيد و همچنين از خاطرات گذشته ايشان؟ يك وقت خودشان مي‌فرمودند ما در نجف آنقدر از بزرگان معنوي و علماي اهل سير و سلوك داشتيم كه با آنها خيلي تماس نمي‌گرفتيم و خيال مي‌كرديم ايشان هميشه هستند. بعد كم‌كم از دست ما رفتند. جريان بنده و امثال بنده با ايشان هم، عيناً همين شد. بنده اگر مي‌دانستم اينجوري بايد محروم بمانيم، بعد از ظهر پنج‌شنبه‌هايم را با ايشان مي‌گذراندم و بيشتر خدمتشان مي‌رسيدم. يك وقت بنده يك ناراحتي داشتم به نظرم يكي از بچه‌هايم مريض بود. بنده عصر پنج‌شنبه گفتم خدمت آقا بروم و دعايي درباره بنده بكند. ايشان در را باز كرد و يك چايي براي من آورد و نشست و مشغول ذكر شد. من ديدم با من صحبت نمي‌كند و گفتم يعني خدايا ذكر ايشان بيشتر ثواب دارد يا راه انداختن كارِ من طلبه‌اي كه بيچاره و درمانده ماندم و آمدم يك راه چاره‌اي بگيرم. من را نمي‌‌بيند و مشغول كار خودش است! همين در ذهنم گذشت كه سرشان را بالا كردند و فرمودند: «مگر ذكر ما چيست؟» بعد، ديدم اين قضيه را مي‌داند. وقتي مي‌داند در فكر من چه مي‌گذرد حتماً مي‌داند براي چه آمده‌ام و بلند شدم و رفتم و خدا را شكر ناراحتي‌اي كه داشتم برطرف شد. يك روز ديگر در همان ايام خدمت آقا رسيدم. بنده در آن دوره براي ماه رمضان مي‌رفتم عباس‌آباد. يك روستايي است با حدود ۴۰ خانوار و خيلي فقير و بي‌بضاعت. اما خيلي هم مؤمن بودند. الان هم با آنها رفت وآمد دارم، افرادي دارد كه نابغه‌اند. بنده را رها نمي‌كردند مخصوصاً موقعي كه براي نماز آيت‌الله بهجت مي‌آمدند قم و منزل بنده هم مي‌آمدند و دست بردار نبودند و مي‌گفتند ما تا وقتي زنده‌ايم اينجا را رها نمي‌كنيم. رفتم خدمت مرحوم بهجت و يك چايي خوردم و گفتم آقا براي مشورتي آمدم خدمت شما. فرمود: بفرماييد. گفتم جريان اين است كه مردم اين روستا خيلي خوبند و از بنده هم دست بردار نيستند اما در اين ايام تبليغ، چون صاحب خانواده و بچه‌دار شدم اجازه هست يكي دو سال به جاي ديگري بروم كه مقداري متمول‌تر باشند؟ ايشان سر را انداخت پايين و دست بر پيشاني گذاشت سر بلند كرد و در چشمان من نگاه كرد و فرمود: «آيا امكان دارد شما در خدمت حضرت مهدي باشيد و حضرت مهدي شما را فراموش كند؟!» من از آسمان افتادم زمين و با خود گفتم عجب كاري كردم! عجب حرفي زدم! بعد با كمال خجالت بلند شدم و رفتم. اتفاقاً آن سال كه آنجا رفتم يكي دو جا از اطراف هم بنده را دعوت كردند و خيالي عالي شد، از جاهاي ديگر بهتر شد. اين تا الان در ذهن بنده مانده است كه آقا فرمودند: «آيا امكان دارد شما در خدمت حضرت مهدي باشيد و حضرت مهدي شما را فراموش كند؟!» ديدم كه جداً همينطور است. از پنج شنبه‌هايي كه خدمت آقا مي‌رفتيد بگوييد. شما هر پنج‌شنبه مي‌رفتيد خدمت ايشان؟ غالباً مي‌رفتم ولو ۲۰ دقيقه. اين را خدمتتان عرض كنم؛ بنده اواخر دوره‌اي كه امام جمعه گيلان بودم ناراحتي و كسالت كليه پيدا كردم و مدتي آمدم تهران، بستري بودم و بعد آمدم خدمت ايشان در قم كه ايشان يك دعايي در حق بنده بكند. چه سالي؟ سال هفتاد و يك يا دو. چه مدت امام جمعه گيلان بوديد؟ ۲۲ سال بنده امام جمعه كلاچاي رودسر گيلان بودم و البته چند سالي هم آنجا قاضي دادگاه انقلاب بودم و درقسمت‌هاي ديگر هم فعاليت داشتم با حفظ سمت امام جمعه‌اي. بله! آمدم قم و صبح رفتم حرم و مي‌دانستم صبح ايشان حرم است كه ايشان را ببينم و بگويم بنده را دعا كند. آمدم حرم و ديدم ايشان قسمت غربي ضريح مبارك، در آن كنج ايستاده و دارد دعا مي‌خواند. بنده رفتم پشت سرشان ماندم تا وقتي برگشت من را ببيند. حدود ۲۰ دقيقه من پشت سر ايشان ايستادم و ديدم در همان حال زمزمه دارد. چه مي‌گفت؟ نمي‌دانم. آرام‌آرام دعا و ذكر مي‌گفت. يا زيارت عاشورا بوده است يا زيارت جامعه. ديديم آقا دست بردار نيست و من هم پاهايم ورم كرده بود و خسته شده بودم. رفتم روبه‌رو و روي سنگ مرمر نشستم كه هم آقا را خوب ببينم و هم، همين كه برگشت بيايم جلو و عرضم را به آقا بگويم. به اندازه ۲۰ دقيقه آنجا نشستم. ديدم باز آقا دست بردار نيست و عجيب است كه به همان حالت كه گردنش را كج كرده بود، همچنان نشسته بود و گردنش خسته نمي‌شد. حدود ۴۰ دقيقه با حرم صحبت داشت و من خسته شدم و گفتم آقا من خسته شدم فعلاً من بروم و منزل خدمتتان مي‌رسم. بيرون رفتم و با خودم گفتم سبحان‌الله، خدا چه قدرت و عشق و علاقه‌اي به اين آدم داده؟ بنده جوان و در حكم اولاد ايشان هستم، اما نتوانستم تاب بياورم. ايشان عين خيالش نيست! چه لذتي مي‌برد. يادم آمد يك وقتي مي‌فرمود: «اگر اين پادشاه‌زادگان بدانند در ارتباط با خدا چه لذتي است دست از اين چيزها برمي‌دارند.‌» ديدم اين را خودش عملاً نشان مي‌دهد. صبح‌ها و مخصوصاً صبح جمعه، همه استراحت مي‌كنند اقلاً دراز مي‌كشند. ديدم ايشان نه دراز مي‌كشد نه مي‌نشيند و نه آرام مي‌گيرد. ۴۰ دقيقه آدم زمزمه بكند! اين آدم يك انسان نمونه است خدا انشاء‌الله با اوليا محشورش كند. برگرديم به سال ۳۸. در درس ايشان، همكلاسي‌هايتان چه كساني بودند؟ كلاستان كجا تشكيل مي‌شد؟ و چه موقع؟ فضاي درس را توصيف كنيد. يك اتاق كوچك بود. در كه باز مي‌شد بلافاصله چهار پله مي‌خورد و مي‌رفت بالا. اتاق كوچكي بود كه شايد اگر مسجدي و پشت سر هم مي‌نشستند، بيست نفر جا مي‌شد و اگر دايره‌اي و دوري مي‌نشستند شايد ده نفر جا مي‌شد. شاگرد ممتاز و نمونه ايشان در دوره‌اي كه بنده بودم آيت‌الله مصباح بود. آقاي مصباح هم در درس اشكال مي‌كرد و هم اينكه آقا به صحبت‌هايشان كاملاً گوش مي‌‌داد، كاملاً تأمل مي‌كرد و جواب مي‌داد. در آن وقت‌ها حاج آقاي امجد با ما مي‌آمد و چند نفر از رفقا و طلاب كرمانشاه هم مي‌آمدند. آيت‌الله يحيي انصاري و آيت‌الله مسعودي، توليت سابق حرم حضرت معصومه (س) نيز مي‌آمدند و هم‌مباحثه‌اي بنده مرحوم آقا شيخ اسماعيل عابدي آستانه‌اي هم مي‌آمد. آيت‌الله مظاهري هم مي‌آمدند؟ آن موقع كه بنده بودم خير، اما قبلاً مي‌آمدند. قبل از سال ۳۸، كساني كه درسشان مي‌رفتند را بنده خبر ندارم. بعد از سال ۷۹ كه بنده مجدداً آمدم قم ديگر درسشان نرفتم چون مشغله‌ام زياد بود و درس‌هايي كه مي‌داد را چه بسا يك دوره، من ديده بودم. چه كسي در منزل را باز و اتاق براي درس آماده مي‌كرد؟ آقا روي زمين مي‌نشست؟ فضاي محفل درس چطور بود؟ موقع درس ما، تقريباً سه ساعت مانده به غروب بود. خود ايشان تنظيم مي‌كرد و حدود دو ساعت و نيم يا سه ساعت به غروب، وقت درس ما بود. آقا در را باز مي‌گذاشت و نمي‌بست. هركدام از ما كه مي‌رفتيم يا الله مي‌گفتيم و مي‌رفتيم مي‌نشستيم تا ايشان از اندروني مي‌آمد. ايشان روي زمين و روبه‌روي ما مي‌نشست و ما هم دوره مي‌نشستيم و همه سطحشان يكي بود، نه كسي بالاتر مي‌نشست و نه كسي پايين‌تر و همه در يك سطح بودند. كتابخانه ايشان وصل به اتاق درس بود. دري بوده كه ايشان باز مي‌كردند و مي‌رفتند به كتابخانه‌شان. بعدها كه خواستند يك مقداري آنجا را تعمير كنند ما را بردند اندرون و يك اتاق كوچك پشت كتابخانه‌شان بود و يك مدتي آنجا درس مي‌خوانديم. آقا يك چند ماه هم مسجد آمدند و ديدند كه شاگردان زياد شدند. مسئول مسجد يك برنامه‌اي گذاشت و ايشان قبول نكردند و ايشان رفت منزل. چه برنامه‌اي بود؟ نمي‌دانم اما انگار مي‌گفت يك مقدار ديرتر يا زودتر بيايد و آيت‌الله بهجت برنامه خودشان را به هم نمي‌زدند. آيت‌الله بهجت برنامه و روش كار خودش را به هيچ وجه عوض نمي‌كرد. وقتي مي‌خواست راهي مشهد شود، كارهايي كه در قم داشت، حتي در راه انجام مي‌داد و از آنجاهم كه مي‌خواست به قم مشرف شود كارهايش را در راه انجام مي‌داد و برنامه‌هاي ايشان هيچ‌وقت تعطيل نمي‌شد. آقازاده ايشان مي‌گفت: ايشان در شبانه‌روز، حدود يازده ساعت عبادت داشت! يازده ساعت از ۲۴ ساعت خيلي است! ما نوافلمان راهم بخوانيم چقدر مي‌شود! ايشان هميشه اين يازده ساعت را داشت، در تمام فصل‌ها داشت و تازه اين وقت‌ها را با توجه به مراحل علمي‌اش مي‌گذاشت! چه بسا افراد زاهد و عابد اينقدر وقت نگذارند. بنده با يك واسطه شنيدم كه شبانه‌روز يك ختم قرآن مي‌كرد! ايشان از لحاظ علمي خيلي دقيق و با تأمل بود و درس خارج داشت. اين دقت‌هاي علمي با آن تهجدها و عبادت‌هاي زياد كه جمع مي‌شدند واقعاً قابل تأمل بود. خود ايشان مي‌فرمودند، بعضي از اساتيد ما در نجف طوري بودند كه اگر كسي با آنها معاشرت مي‌كرد و زهد و عبادتشان را مي‌ديد، يقين مي‌كرد كه اينان در معلومات خيلي متوسط يا متوسط به پايين هستند! چون كسي كه اينقدر اهل عبادت و تهجد و راز و نياز باشد وقت نمي‌كند ملا شود! و بعد كه در درس‌ها و كلاس‌هاي ايشان شركت مي‌كرد و تدقيقات درسي ايشان را مي‌ديد فكر مي‌كرد ايشان غير از واجبات هيچ چيزي را عمل نمي‌كند و حتي به نافله صبح هم نمي‌رسد. من از سال ۳۸تا سال ۵۸ كه مرتب خدمت ايشان بودم، در تمام طول اين مدت بنده غذاخوردن ايشان را نديدم! اينقدر مي‌آمد منزل بنده، بارها به عيادت پدر بنده مي‌آمد. شب آمد، روز آمد، هيچ! چاي مي‌گذاشتيم، ميوه مي‌گذاشتيم. هيچ چيز نمي‌خورد! نه در منزل بنده، بلكه در معاشرت با ايشان هر جا كه مي‌رفتيم هيچ چيز نمي‌خورد. من با خود مي‌گفتم: خدايا اين آدم چه غذايي مي‌خورد؟ نكند با عالم ملكوت زنده باشد! حضرت موسي آن ۴۰ شبانه‌روز را كه در كوه طور بود هيچ چيز نمي‌خورد. با خودم گفتم نكند اين هم اينطور باشد! در تمام مهماني‌ها و جلسات هيچ‌وقت چاي نمي‌خورد! هرگز براي خودش چايي نمي‌آورد و اگر كسي چايي مي‌آورد ايشان نمي‌خورد! من اصلاً خوردن ايشان را نديدم! فقط بعد از سال ۷۹ كه بنده به قم آمدم، در يك نيمه شعباني در مسجدشان عمامه‌گذاري بود. ۱۵۰ نفر از طلاب صف كشيده بودند و در اثنا يك حاجي تهراني آمد و يك جعبه شيريني آورد جلو و صدا زد: آقا اين شيريني را رفقاي تهران دادند، شما تبرك كنيد و ما تقسيم كنيم بين طلاب. ايشان تبسمي كرد و دستش را دراز كرد! گفتم خدا را شكر بالاخره بعد از ۴۰ سال اين دارد چيزي مي‌خورد و من دارم مي‌بينم خوردنشان را! دست دراز كرد و خدا مي‌داند به اندازه يك عدس شيريني برداشت و گذاشت در دهانش. خدا مي‌داند ايشان كي غذا مي‌خورد؟ مي‌رفت مسجد، نماز را كه مي‌خواند مي‌رفت حرم، نزديك ساعت هشت از حرم مي‌آمد منزل، ۹ و نيم هم درس داشت. اين بين ايشان چه مي‌خورد؟ استراحت مي‌كرد؟ خدا مي‌داند. آخرش هم نفهميدم كه ايشان مشي ارتزاقش چطور بود؟ ايشان اُعجوبه بود واقعاً. درس ايشان ساعت ۹ و نيم هم بود؟ بله ايشان يك درس اصول داشت كه اختصاصي بود. شايد پنج نفر بيشتر نبودند. اصولشان صبح بود و فقهشان عصر بود و تقريباً ۱۲-۱۰ نفر بودند، بعد ۱۵ و بعد ۲۰ نفر. كم كم بيشتر شد. چه سالي درس از خانه آمد به مسجد؟ بعد از گيلان رفتن بنده بود. من ۵۸ كه از قم رفتم، شنيدم كه آيت‌الله بهجت درس به مسجد آوردند. درباره مرجعيت ايشان گاهي با رفقا صحبت مي‌كرديم، مي‌گفتيم ايشان حال و حوصله مرجعيت ندارد. ايشان تمام وقتش يا مشغول عبادت يا درس خودشان است و هيچ‌كدام از ما حدسش غير از اين نبود تا وقتي كه خبر رسيد آيت‌الله بهجت را آورده‌اند در زمره مراجع و جامعه مدرسين اسم ايشان را اعلام كردند و فوج فوج مردم مقلد ايشان مي‌شوند. ايشان سال‌ها در عالم خود ماند تا مرجعيت آمد در خانه‌‌اش و بعد از مرجعيت هم همان دعاي توسل، همان زيارت عاشورا، زيارت جامعه، همان نماز جعفر طيار و همان چند جزء قرآن در روز و عباداتش را داشت. نمي‌آمد فقط براي مردم صحبت كند، به كارهاي خودش مي‌رسيد. منطقش اين بود كه: «اگر ما همه خوب بشويم، همه كارها درست مي‌شود». يكبار سؤال كردند: ما چه كار بكنيم امام زمانمان را ببينيم‌؟ فرمود: «ما همه خوب بشويم، امام زمان سلام‌الله‌عليه را هم مي‌بينيم». اين منطق ايشان بود و حتي در زمان مرجعيتشان هم برنامه همين بود. جنابعالي سال‌هاي طولاني با ايشان معاشر بوديد. از زهد و جنبه‌هاي معنوي و روحاني ايشان براي ما خاطراتي بفرماييد. دو سه جمله از ساده‌زيستي ايشان نقل بكنم. اتاق كوچكي كه ما درس مي‌خوانديم قسمت جنوب غربي‌اش يك ترَك پيدا كرده بود و اين ترك سال به سال بيشتر مي‌شد و به اندازه‌اي رسيد كه يك بچه گربه از آن به راحتي رد مي‌شد. من با خودم مي‌گفتم: خدايا! آقا چرا اين را درست نمي‌كند؟! اتاق اينطور ديوارش ترك بردارد! يك تابستاني رفتيم مشهد و مشرف شدم، در همان دوران امام جمعه‌اي بنده بود. خيلي وقت بود كه ايشان را نديده بودم. رفتند گفتند كه فلاني آمده. گفتند كه بگوييد بيايد اتاق خودم و من رفتم و ديدم چند نفر دانشجو و چند نفر روحاني هستند و چند نفر هم از طلاب هستند و من هم رفتم نشستم. به من فرمودند كه از اين شيريني بخوريد، شيريني عروسي است، آقايان مجلس عقدي آورده‌اند اينجا و شيريني از كرمان آمده است، من هم برداشتم و خوردم. بعد پرسيد كه: شما گيلان هستيد؟ آنجا حوزه ندارد؟ گفتم: خودش ندارد اما اطرافش هست. رامسر و رودسر هر دو حوزه دارند و بنده هم در هر دو جا شركت مي‌كنم، صبح رودسر مي‌روم و عصر رامسر. فرمود: فاصله‌شان چقدر است. گفتم: حدود ۷۰ كيلومتر. فرمود: هرروز مي‌رويد؟ گفتم: بله از شنبه تا چهار‌شنبه برنامه من اين است. فرمودند معمولي مي‌روي يا طي‌الارض مي‌روي؟ گفتم: آقا شما به من چيزي مرحمت نكردي كه من طي‌الارض بروم! خنديد و صداي خنده‌اش تا بيرون آمد كه من تابه حال چنين خنده‌اي نديده بودم و جا خوردم! بلند شديم و بيرون آمديم به رفقاي بيرون گفتم شما هم ديديد وقتي به سؤال آقا جواب دادم خنديد، طوري كه صدايش بيرون هم آمد. گفتند: خنده داشت ديگر. گفتم: من چهل سال است چنين خنده‌اي از آقا نديدم. گفتند چه بوده است به نظر شما؟ گفتم: منظورش اين بوده كه شما اهليت نداشتيد. اگر اين نبوده پس منظورش چه بوده؟ آن حرف كه خنده‌دار نبود. يكي از علماي شمال كه در قم بود، ايشان را به نراق دعوت كرده بودند كه برود و ملاي آنجا باشد. آخر درس ما آمد خدمت آيت‌الله بهجت و گفتند آقا از من دعوت كردند بروم نراق و ملاي آنجا باشم. فرمود: حوزه علميه دارد؟ گفتند: نه ولي به كاشان نزديك است و فرمود: اگر حوزه علميه ندارد نرو. بنده كه جسور هم بودم گفتم: آقا نراق معروف و بزرگ است، اگر هيچكس آنجا نرود، متروك مي‌شود. فرمود: «هذا ما عندي» يعني نظر من اين است. منظورشان اين بود كه من مي‌بينم كه ايشان به صلاح نيست برود. يك موقع يكي از دوستان نزديك بنده يك خوابي ديده بود كه داشت با آقا صحبت مي‌كرد و مي‌گفت: «يك وقتي خواب ديدم در امامزاده‌اي رفتم براي زيارت و خيلي حال داشتم و داشتم دو ركعت نماز مي‌خواندم و وقتي مي‌گفتم «سبحان ربي العظيم و بحمده» تمام ديوار امامزاده با من مي‌گفت «سبحان ربي العظيم و بحمده» و وقتي به سجده مي‌رفتم و مي‌گفتم «سبحان ربي الاعلي و بحمد» تمام ديوار امامزاده با من مي‌گفت «سبحان ربي الاعلي و بحمده». آقا تعبير اين خواب چه بوده؟ ايشان تأملي كرد و گفت: «ما اگر ساخته شويم اين را در بيداري مي‌بينيم، خواب كه خواب است.»

دسته ها : مذهبي
يکشنبه 22 2 1392

تشرف بانوي محقق آلماني به تشيع : يك بانوي فرهيخته و تحصيلكرده آلماني به دين مبين اسلام و تشيع علوي تشرف يافت. يكشنبه ۲۵ فروردين ۱۳۹۲ ساعت ۲۳:۵۲ شفقنا: اين بانوي آلماني ابتدا توضيحاتي درباره مطالعاتش در حوزه دين اسلام سخن گفت و سپس ايت الله روحاني كلياتي در مورد اسلام اين دين برتر و خاتم براي اين بانو ارائه داد و او را به وظيفه خطيري كه بعنوان يك زن محقق اگاه ساخت . او سپس شهادتين را بر زبان جاري ساخت و به دين اسلام علوي پيوست ايشان نام زيباي حسني ( حسنا ) را براي خود برگزيد و البته از كمبود تبليغات شيعي در المان و انگلستان گله مند بود و معتقد بود جوانان زيادي تمايل به اشنايي با دين اسلام دارند اما بيشتر منابع از طريق ا  

تشرف بانوي محقق آلماني به تشيع+عكس
 

اهل سنت و ترك هاي اهل سنت ميباشد و منابع شيعي بسيار بسيار كم و كمتر از آن مبلغ اشنا به موضوعات ديني و متناسب با دنياي كنوني. . اين بانوي تازه مسلمان يكي از دلايل تمايل به اسلام علوي را مطالعه كتاب قيام امام حسين (ع) نوشته حضرت ايت الله روحاني كه به انگليسي ترجمه شده است دانست. سپس آيت الله روحاني يك جلد كلام الله مجيد با ترجمه انگليسي را به ايشان اهدا كردند و به ايشان سفارش كردند كه در مورد اصول دين و بعد فروع دين تحقيقاتشان را ادامه دهند و چنانچه به سوالات و شبهاتي برخوردند از طريق علماي صاحب صلاحيت پيگير پاسخ باشند تا با دلايل قراني - روايي و البته عقلاني و استدلالي به انها پاسخ دهند

دسته ها : مذهبي
دوشنبه 26 1 1392

مستهجن نگاري نوين!

 


 

 آمارها نشان مي ‌دهد كه در ابتدا سايت‌ هاي مستهجن فقط تصاوير عريان زنان و مردان را نشان مي‌ دادند و‌لي در دهه ي اخير پا را فراتر نهاده و تصاويري از اعمال شنيع و زننده ‌اي همچون هم‌ جنس‌ بازي، تجاوز جنسي، ارتباط جنسي با محارم و حتي مقاربت جنسي انسان با حيوان را به نمايش گذارده ‌اند.


 

 

 

امروزه اينترنت تبديل به وسيله‌ اي براي دستيابي آسان كودكان به مستهجن‌ نگاري شده است. در دسترس بودن محتواي مستهجن در فضاي وب باعث مي ‌شود كه اين عمل براي بسياري از كودكان و نوجوانان تبديل به يك عادت و سپس اختلال رواني مخفي شود. اختلالي كه در بسياري از موارد ريشه ي بزهكاري‌ هاي جنسي مي باشد. در اين راستا و با بررسي يكي از بزرگترين سايت‌ هاي مستهجن غربي، آمارها نشان داده كه تعداد دفعات نمايش صفحات مختلف سايت 4.4 ميليارد بار در هر ماه بود و در هر ماه 350  هزار نفر مستقل (با آي ‌پي منحصر به فرد) از اين سايت بازديد مي‌ كردند و ميانگين زماني كه هر كاربر در اين سايت صرف كرده است حدود 15 دقيقه در روز بوده است.

تحقيقات نشان مي ‌دهد ماهانه در فضاي اينترنت حدود 29 پتابايت مطالب مستهجن اعم از متن، فيلم، تصوير و... منتشر مي ‌شود. با بررسي دومين سايت مستهجن مشخص شد حدود 100 ترابايت مطالب مستهجن بر روي هاست اين سايت ذخيره شده است و اين مطالب همگي منتشر شده. اما آن ‌چه باعث دغدغه ي خاطر محققان شده و آن‌ ها را بر آن داشته تا در اين زمينه صحبت به ميان آورند، صرفا تنها مسئله ي نگاه كودكان و نوجوانان به تصاوير افراد عريان و يا حتي ديدن تصاوير مستهجن نبوده، بلكه مسئله مهم ‌تر، نوع تصاويري است كه باور و فرهنگ و اعتقادات يك كودك، نوجوان، جوان و حتي بزرگسال را تحت تاثير خود قرار مي ‌دهد (جنگ نرم).

اما آن ‌چه باعث دغدغه ي خاطر محققان شده و آن‌ ها را بر آن داشته تا در اين زمينه صحبت به ميان آورند، صرفا تنها مسئله ي نگاه كودكان و نوجوانان به تصاوير افراد عريان و يا حتي ديدن تصاوير مستهجن نبوده، بلكه مسئله مهم ‌تر، نوع تصاويري است كه باور و فرهنگ و اعتقادات يك كودك، نوجوان، جوان و حتي بزرگسال را تحت تاثير خود قرار مي ‌دهد

مسلماً تغيير باورها و نگرش ‌هاي شكل گرفته افراد، بسيار سخت ‌تر از القاي نگرش‌ هاي سالم براي رويارويي آن‌ ها با اين‌ گونه تصاوير ترسيم شده است، به ويژه كه در مورد كودكان زير سن بلوغ و نوجواناني كه در آستانه ي بلوغ قرار دارند، مي تواند باعث تجربه ي زود هنگام مفهوم ارتباط – عاطفي و فيزيكي – آن هم با دخالت و هدايت عوامل بيروني گردد. دكتر "مارك سوسين" رئيس انجمن روان ‌شناسان كودكان و نوجوانان نيويورك چنين مي‌ گويد: "اين قبيل مسائل با پُركردن خلاهايي كه با روياها و خيالات كودك پر مي‌ شوند و به كمك تصاوير عيني كه تا به حال به ذهن كودك خطور نكرده، خواب و خيال او را به يغما مي برند." و اين دقيقا همان چيزي مي باشد كه غربي ها در راستاي رسيدن به اهداف خود به آن نيازمندند.

آمارها نشان مي ‌دهد كه در ابتدا سايت‌ هاي مستهجن فقط تصاوير عريان زنان و مردان را نشان مي‌ دادند و‌لي در دهه ي اخير پا را فراتر نهاده و تصاويري از اعمال شنيع و زننده ‌اي همچون هم‌ جنس‌ بازي، تجاوز جنسي، ارتباط جنسي با محارم و حتي مقاربت جنسي انسان با حيوان را به نمايش گذارده ‌اند. محققان بر اين باورند كه ديدن تصاوير مستهجن و اعتياد به ديدن آن‌ها موجب شده كه مردان تمايل زيادي به برقراري ارتباط جنسي با هم‌ جنس خود داشته باشند. به همين دليل است كه در كشورهاي غربي، ازدواج همجنس ‌گرايان سر و صداي زيادي ايجاد كرده و متاسفانه تا جايي پيش ‌رفته كه حتي در بعضي از اين كشورها، اين ‌گونه ازدواج‌ ها رسميت پيدا كرده و اين افراد از حق قانوني برخوردار شده‌ اند.

براي پيشگيري از بروز چنين مشكلاتي در بين جوانان، والدين و معلمان و اساتيد مي ‌بايست نسبت به تهديداتي كه در فضاي مجازي وجود دارد آگاه شوند و راهكارهاي مناسب را براي مقابله با اين‌ گونه تهديدات فرا گيرند

براي پيشگيري از بروز چنين مشكلاتي در بين جوانان، والدين و معلمان و اساتيد مي ‌بايست نسبت به تهديداتي كه در فضاي مجازي وجود دارد آگاه شوند و راهكارهاي مناسب را براي مقابله با اين‌ گونه تهديدات فرا گيرند؛ زيرا والدين، معلمان و اساتيد نقش بسزايي در آگاه‌ سازي و فرهنگ‌ سازي جوانان و نوجوانان دارند و بايد توجه داشت كه تفاوت فرهنگ شرق و غرب، اسلامي و غير اسلامي، تنها دليل امتناع از اين گونه برنامه ها نيست بلكه مسئله ي اصلي حول محور "جنگ نرم" در گردش مي باشد يعني انحراف از عقايد و ارزش ها در راستاي هدف دشمن.

دسته ها : اجتماعي
يکشنبه 18 1 1392
حالات برخي بزرگان در لحظات آخر عمر!
 بدون شك لحظات احتضار، يكي از گذرگاه‌هايي است كه همه انسان‌ها آن را تجربه خواهند كرد؛ لحظاتي كه انسان دار فاني را رها مي‌كند و از همه مظاهر مادي جدا مي‌شود.

سايت تبيان در اين باره نوشته است: بزرگان حوزه بر ياد اين لحظه با توجه به تأثير آن مداومت مي‌ورزيدند؛ چنانكه آمده است مرحوم آيت‌الله خوانساري (ره) هر چند مدت يكبار كتاب منازل الآخرة شيخ عباس قمي(ره) را مطالعه مي‌كردند.
 
و نيز نقل شده است كه آيت الله العظمي حاج آقا حسين قمي(ره) گاهي زيارت جامعه كبيره مي‌خواندند و هديه مي‌كردند به حضرت عزرائيل(ع) تا هنگام مرگ بر ايشان آسان بگيرد.
 
اگرچه اين نگراني هميشه در ذهن شريفشان بوده و اعمال خود را اندك مي‌شمرده‌اند اما با مطالعه لحظات آخر عمر بزرگان، رضايت خاطر و آرامش رواني آنها در حالت احتضار مشهود بوده و نشان از پذيرش آنها توسط حق‌تعالي است.
 
آيت‌الله سيد علي قاضي(ره)
 
آيت‌الله كشميري مي‌فرمودند: هنگام احتضار، خودش با اشاره به بدن خود مي‌فرمود: « اين دارد مي‌رود. » و هنگام غسل مشاهده شد كه صورتش باز و لبانش خندان بود.
 
باز آيت‌الله كشميري فرمودند: « بعد از وفاتش خواستم بفهمم مقام ايشان چقدر است، در رۆيا ديدم از قبر آقاي قاضي تا به آسمان نور كشيده شده است، فهميدم خيلي مقام والايي دارد. »
 
سيد عبدالحسين قاضي نوه ايشان جريان شب رحلت آقاي قاضي را اين طور بيان مي‌كند: « ايشان مدتي بيمار بودند. يك شب به پدرم كه در آن زمان 20 ساله بودند مي‌گويند امشب نخواب و بيدار باش. پدرم هم متوجه نمي‌شود جريان چيست.
 
ايشان نقل مي‌كند ساعتي از نيمه‌شب آقاي قاضي او را صدا مي‌زنند و رو به قبله دراز مي‌كشند و مي‌گويند من در حال مرگ هستم و به او سفارش مي‌كنند كه همسر و بچه‌هاي ديگرشان را بيدار نكند و تا صبح بالاي سرشان بنشيند و قرآن بخواند.
 
پدرم مي‌گويد علي‌رغم اين كه اگر كسي بداند كه پدر در حال مرگ است و هيچ نگويد سخت است، من اين موضوع را با كمال آرامش پذيرفتم و به كسي هيچ نگفتم و پيش او نشستم.
 
آقاي قاضي به من فرمودند كه دارم راحت مي‌شوم و اين راحتي از طرف پاهايم شروع شده و به طرف بالا مي‌آيد. سپس فرمودند فقط قلبم درد مي‌كند. بعد فرمودند كه رويم را بپوشان، من هم روي صورتشان را پوشاندم و ايشان از دنيا رفتند.
 
من بدون هيچ دغدغه و اضطراب تا صبح پيش ايشان نشستم و قرآن خواندم تا آن كه هنگام اذان صبح شد و خانواده آمدند و پرسيدند كه جريان چيست. من هم گفتم كه پدر فوت شده است كه فرياد و سر و صدا از اهل خانه بلند شد و در آن لحظه تازه متوجه تصرف او شدم و فهميدم چه اتفاقي افتاده است و از مرگ پدرم بسيار متأثر شدم. »
 
آيت‌الله شيخ محمد كوهستاني(ره)
 
روزهاي آخر حيات كه هر لحظه به مرگ نزديك‌تر مي‌شد در حالي كه ترس تمام وجود او را احاطه كرده بود، فرمودند:
 
حتما مرا به مشهد ببريد، من بايد پناهنده به حضرت رضا(ع) شوم. جنازه مرا ببريد دور ضريح مطهر طواف بدهيد، من پناهنده به آن حضرت بشوم، آن گاه هر جا خواستيد دفن نماييد.
 
در روزهاي آخر با اين كه در بستر بيماري بود و ديگر رمقي نداشت، اما همواره در ياد خدا و مشغول ذكر بود. دختر مكرمه شان نقل مي‌كند:
 
پرسيدم: آقاجان مي‌تواني با دهانت ذكر بگويي؟
 
فرمود:« خدا لعنت كند شيطان را هر وقت مي‌خواهم ذكر بگويم سرفه‌ام مي‌گيرد، اما من دهان شيطان را مشت مي‌زنم و هر طور است ذكر خودم را مي‌گويم. »
 
روز پنج شنبه ششم ربيع الاول 1392 بر اثر شدت بيماري آقا جان از هوش رفت و به مدت يك هفته تمام در حال اغما به سر برد و در طول اين مدت يكي دو بار بيشتر نتوانست سخن بگويد، آن هم به صورت جمله‌اي كوتاه.
 
از جمله سخنان گهربار او در واپسين لحظات آن بود كه فرمود:« مگر راهي غير از راه خدا هست؟»
 
شيخ محمدحسين زاهد(ره)
 
مرحوم شيخ محمدحسين زاهد(رحمه‌الله) در لحظات آخر عمر و سكرات موت فرمودند: من 5000 نفر را تربيت كردم، لحظات آخر زندگي به اطرافيان فرمودند مرا بلند كنيد و وقتي ايشان را بلند كردند فرمودند: السلام عليك يا اباعبدالله و در همان لحظه يعني در تاريخ 21 محرم سال 1372 ه - ق از اين دنيا رحلت كردند.
 
مرحوم آيت‌الله مجتهدي(رحمه الله) مي‌فرمودند: ايشان هميشه وصيت مي‌نمودند كه اگر من از دنيا رفتم بعد از آنكه جنازه مرا داخل تابوت گذاشتند بدون سروصدا و بدون اينكه شلوغ كنيد و راه را براي مردم ببنديد از گوشه و كنار حركت كنيد. ولي بعد از فوت ايشان جمعيت عظيمي از مسجد جامع تا ابن بابويه پيكر مطهر ايشان را پياده تشييع كردند و تمام بازار به خاطر ايشان تعطيل شد.
 
آشيخ مرتضي زاهد(ره)
 
لحظات آخر عمر ايشان بود كه او را ديدند كه سه بار فوت كردند و بعد از دنيا رفتند. يكي از علما آن مرحوم را در خواب مي‌بيند و مي‌پرسد: آيا راست است كه شما در هنگام احتضار فوت كرديد؟ شيخ فرمودند: بله، پرسيد چرا؟ گفت: به دنيا و زيبايي‌ها و مفاخر آن فوت كردم.
 
مرحوم آيت‌الله سيداحمد خوانساري(ره)
 
مرحوم آيت‌الله العظمي حاج سيداحمد خوانساري، روحاني كم‌نظيري بود كه در موقع ارتحال فرمودند: از دنيا مي‌روم در حالي‌كه دستم خاليست ولي به يك چيز اميد دارم و آن گريه بر امام حسين(ع) است.
 
خانواده ايشان مي‏‌فرمودند: روزي در وسط هفته بود، ديدم از درون اتاقي كه روي تخت خوابيده‏‌اند، صداي صحبت مي‏‌آيد. گفتم: خدايا! كسي در اتاق نبود، يا تلفن زنگ نزد، شايد حواس ما نبوده و يكي از ارادتمندان به ايشان در را باز كرده و نزد ايشان رفته است، مزاحم نشويم. بعد صدا قطع شد.
 
من اين گونه مردن‏ها را خودم ديده‏‌ام. بالاي سر چند نفر بودم كه گويا الان‏ جلوي چشم من مجسم هستند كه در حال رفتن از دنيا، صحبت آنها قطع شد.
 
ايشان مي‏‌گفت: من در را باز كردم و ديدم هيچ كس داخل اتاق نيست. پرسيدم:آقا! با خودتان حرف مي‏‌زنيد، فرمود: نه، كسي اينجا بود. گفتم: چه كسي بود؟
 
فرمود: ملك‌الموت. خيلي راحت. گفتم: پس شما چطور زنده هستيد؟ فرمود: من از او پرسيدم كه تشريف آورده‏‌اي مرا ببري؟ گفت: نه، به عيادت شما آمده‏‌ام. هفته ديگر مي‏‌آيم تا شما را ببرم.
 
خانواده‏‌اش مي‏‌گفتند: يك هفته به رحلت ايشان مانده، در آن حال بي‏هوشي، دعاي عديله را با زبان خودش، خود به خود مي‏‌خواند.
 
ايشان زمان را به گونه‏‌اي تنظيم كرده بود كه قبل از وصل به مردن، دقيقاً 12 هزار بار «لا اله الا الله» بگويد و در آخرين ذكرش از دنيا رفت.
 
قبل از شروع اين ختم «لا اله الا الله» به خانواده خود گفته بود: تمام ملك من، يك قاليچه است. اين را بفروشيد، پول آن را براي نماز و روزه من اجير بگيريد.
 
آيت‌الله سيدمحمد كوه‌كمره‌اي حجت(ره)
 
حجت‌الاسلام شيخ علي تهذيبي از حضرت آيت‌الله حائري نقل نمودند كه فرمود: در اواخر عمر مرحوم آيت‌الله سيدمحمد كوه كمره‌اي حجت(ره) بالاي سرشان بودم و اطرافيان ايشان هم در آنجا جمع بودند، آن بزرگوار از من آب خواستند. زماني كه آب خدمت ايشان آورده شد و چشمشان به آب افتاد فرمود: «هذا آخر زادي من الدنيا»...
 
در همان وقت حال آقا منقلب شد. ديديم كه آقاي حجت به طرف كفش‌كن چشم دوخته است. با دقت كامل به آنجا نگاه مي‌كند ناگهان بلند شده و نشستند و گفتند: « يا جداه، يا اميرالمومنين، يا علي، چرا آنجا نشسته‌ايد؟ به داخل تشريف بياوريد؛ سپس مثل چراغ خاموش گشت».
 
آيت‌الله بهجت(ره)
 
فرزند ايشان مي‌گويد: بعد از نماز صبح و چند نماز ديگر كه ايشان خواندند ديدم حالشان مساعد نبود، ديدم مرتب «السلام عليكم و رحمة الله و بركاته» را دارند تكرار مي‌كنند و اين سابقه نداشت. سرمي به ايشان وصل كرديم اما حالشان بهتر نشد . رفتيم وسايل را جمع كنيم براي بيمارستان اما هنگامي كه برگشتم ديدم ايشان جواب نمي‌دهند.
 
آيت‌الله حاج آقا مجتبي تهراني(ره)
 
فرزند آقا در مورد لحظات آخر عمر ايشان مي‌گويد: ايشان خيلي درد مي‌كشيدند و خيلي ذكر «يا حسين» و «يا الله» را مي‌گفتند. در مورد آخرين شب حياتشان هم عرض شود كه از همشيره‌ام شنيدم كه ايشان در آن زمان به امام رضا (ع) سلام دادند و توجهي به اطراف نداشتند.

دسته ها : مذهبي
يکشنبه 11 1 1392
گوشه دنيا/ ۱۰ نقطه جهان كه مردم آن ۱۰۰ سال عمر مي كنند افكار نيوز/ آيا شما دوست داريد صد سالگي را تجربه كنيد؟! شايد اين آرزوي هر انساني باشد اما به شرطي كه سالم و بانشاط زندگي كند. البته به گفته پژوهشگران تنها ۱۰ درصد طول عمر به ژن هاي ما وابسته است و ۹۰ درصد آن به سبك زندگي كردن مان بر مي گردد. در سال ۲۰۰۴ و ۲۰۰۹ ميلادي «دن باتنر» كاوشگر مطرح با همكاري گروه نشنال جئوگرافيك، گروهي را براي شناسايي مناطقي در دنيا كه مردمان شان طول عمر بيشتري داشتند، تشكيل دادند. آنها طي تحقيقات خود توانستند ۱۰ منطقه را شناسايي كنند كه ساكنانش حدود ۱۰۰ سال عمر مي كنند. آنها نام اين مناطق را «سرزمين هاي آبي» گذاشتند. در ادامه با اين منطقه ها و راز طول عمر ساكنان آنها آشنا خواهيد شد. ۱. چينگدائو/ چين چينگدائو نام يكي از شهرهاي دور افتاده و بسيار كوچك در چين است كه مردم آن بين ۱۰۱ تا ۱۰۴ سال عمر مي كنند. به گفته كارشناسان راز طول عمر اهالي اين منطقه به نوع تغذيه آنها بر مي گردد. در حقيقت بشقاب غذايي آنها سرشار از مواد غذايي سالمي است كه طي سال ها پژوهش بومي به دست آمده است. مردم چينگدائو بيش از هر خوراكي ديگري، ماهي مي خورند. به باور اهالي اين منطقه گوشت قرمز فايده چنداني براي بدن ندارد اما ماهي كبابي و آبپز از پير شدن سلول ها پيشگيري مي كند.  از سس سويا تا چاي سبز سس سويا، پنير توفو، ناتو (دانه هاي سوياي مخلوط شده با تخم مرغ خام روي برنج) از جمله خوراكي هاي اصلي ميز غذاي اهالي چينگدائو است. آنها در طول روز به جاي سه وعده بين ۶ تا ۷ وعده غذا مي خورند اما حجم غذاي مصرفي آنها در هر وعده زياد نيست. همچنين مصرف چاي سبز بعد از هر وعده غذا يكي از عادت هاي منحصر به فرد مردم چينگدائو است. آنها مي گويند چاي سبز از بروز سكته قلبي پيشگيري مي كند، باعث شادابي پوست مي شود، افسردگي را از بين مي برد و با انواع بيماري هاي كشنده مثل سرطان مبارزه مي كند.  رسيدن به ۱۰۰ سالگي با ازدواج «اگر مي خواهيد شمع ۱۰۰ سالگي كيك تولدتان را فوت كنيد، قبل از ۲۰ سالگي به خانه بخت برويد!» اين يكي از باورهاي مهم مردم چينگدائو محسوب مي شود. آنها مي گويند افراد متاهل در مقايسه با مجردها كمتر به ناراحتي هاي عصبي و بيماري هاي قلبي مبتلا مي شوند و در نتيجه احتمال افزايش طول عمرشان هم بيشتر خواهد شد. شايد برايتان جالب باشد بدانيد سن ازدواج اهالي چينگدائو ۱۹ سالگي است و فردي كه ديرتر از ۲۲ سالگي ازدواج كند، بيشتر از ۸۰ سال عمر نمي كند! ۲. ساردينيا/ ايتاليا اين جزيره مديترانه اي در ۱۹۵ كيلومتري حاشيه ايتاليا قرار دارد. شغل بيشتر ساكنان ساردينيا دامداري و دامپروري است. به همين دليل آنها مجبورند زمان زيادي پياده روي كنند كه اين كار ميزان كالري سوزي بدن شان را افزايش مي دهد. شوخ طبعي هم يكي از ويژگي هاي افراد اين منطقه است؛ عاملي كه به گفته اهالي مانع از افسردگي و مرگ زودرس مي شود. به عبارت ديگر، ساردينيا مكاني است كه ۱۰۰ ساله ها هنوز موتورسواري مي كنند، صبح زود سر كار مي روند، هيزم مي شكنند و از چراندن گله و دامداري لذت مي برند.  ساردينيايي ها چه مي خورند؟ لبنياتي كه در اين منطقه توليد مي شود، از شير بزغاله با كيفيت است و پنير و لوبيا هم يك غذاي كامل براي اهالي محسوب مي شود. در اين بين نان گندم بيشترين سهم را در تغذيه روزانه اهالي ساردينيا دارد؛ ناني حجيم و پر از سبوس كه «نوتاموزيكا» ناميده مي شود.  خانواده دوستي راز طول عمر شما در ساردينيا هر چه پيرتر مي شويد، دارايي هايتان هم بيشتر مي شود و احترام بيشتري بين اهالي كسب مي كنيد. اگر به رستوران هاي شهر ساردينيا سري بزنيد به جاي مشاهده روزنامه يا مجله هاي ورزشي با «تقويم صد ساله هاي ماه» روبرو خواهيد شد. اين كار ميل به زندگي را بين اهالي افزايش مي دهد و ۴ تا ۶ سال بر ميانگين سني آنها اضافه مي كند. ۳. لوماليندا/ آمريكا لوماليندا در ۶۰ كيلومتري غرب لس آنجلس واقع شده است. در سال ۱۸۴۰ ميلادي گروهي از مسيحيان اين ناحيه روش زندگي شان را تغيير دادند. آنها شروع به تبليغ گياهخواري كردند، نوشيدن مشروبات الكلي و كشيدن سيگار را ممنوع كردند و جمع شدن كنار بركه هاي آب معدني يكي از مهمترين سرگرمي اهالي منطقه بود. البته همه اين قوانين تا امروز ادامه دارد و بدون كوچكترين تغييري اجرا مي شود.  از گياهخواري تا آبميوه هاي طبيعي مهمترين وعده غذايي مردم لوماليندا صبحانه است كه بسيار مفصل است و شامل پنير بز، گوجه فرنگي، ميوه و آبميوه هاي طبيعي مي شود. سيب زميني شيرين، هويج، نان جو و تخم مرغ وعده ناهار اهالي را تشكيل مي دهد اما خوردن شام سبك به عنوان مثال نوشيدن يك ليوان شير ولرم جزو رسوم لوماليندايي هاست. نوشيدن ۵ تا ۶ ليوان آب معدني در روز، حفظ وزن متعادل و فعاليت روزانه ثابت و برگزاري مهماني هاي كوچك با غذايي كه هر فرد به اندازه خودش مي آورد، از ديگر رسوم اهالي اين منطقه جغرافيايي است.  نقش باورهاي مذهبي اهالي لوماليندا طلوع شنبه تا طلوع يكشنبه را ۲۴ ساعت مقدس مي نامند و هر چقدر هم كه مشغله داشته باشند ۳ ساعت از ۲۴ ساعت مقدس را به عبادت در كليسا مي گذرانند. در واقع مردم اين ناحيه بر اين باورند اعتقادات مذهبي و عبادت تاثير زيادي روي افزايش طول عمر انسان ها دارد و مردم با ايمان بيشتر از بقيه عمر مي كنند.  همنشيني هاي تندرستي مردم منطقه لوماليندا به همنشيني هاي دوستانه اهميت زيادي مي دهند و وقتي دور هم جمع مي شوند در مورد پياده روي هاي دسته جمعي حرف مي زنند، دستور آشپزي سالم رد و بدل مي كنند و به جاي هر نوشيدني ديگري، چاي و شير مي نوشند و از گفتگو درباره حوادث استرس زا خودداري مي كنند. ۴. نيكويا/ كاستاريكا شبه جزيره نيكويا در شمال كاستاريكا واقع شده و مثل ناحيه ساردينا و اوكيناوا يك منطقه دور افتاده و تقريباً ناشناخته در جهان محسوب مي شود. آب اين منطقه سرشار از منيزيم و كلسيم است و مي گويند يك فرد ۶۰ ساله نيكويايي در مقايسه با يك فرد ۶۰ ساله آمريكايي ۳ بار بيشتر شانس رسيدن به ۱۰۰ سالگي دارد. در اين منطقه كه فقط ۱۵ درصد از امكانات بهداشتي آمريكا را داراست، ميزان ابتلا به سرطان بسيار كم گزارش مي شود. اين در حالي است كه به گفته متخصصان، ويژگي آب منطقه باعث شده تا آمار سرطان بين اهالي نيكويا تا اين حد پايين باشد.  عادت هاي ۱۰۰ ساله شدن داشتن برنامه براي حضور در جمع هاي خانوادگي، ۸ ساعت خواب كامل، گنجاندن سبزي ها و ميوه هاي رنگي، صبحانه مفصل، شام سبك، فعاليت فيزيكي روزانه و قرار گرفتن در معرض آفتاب از عادت هاي مهم مردم نيكويا است كه باعث شده ۸۰ درصد مردم اين ناحيه سن ۱۰۰ سالگي را تجربه كنند. ۵. ايكاريا/ يونان ايكاريا جزيره اي در يونان است كه گفته مي شود مردمانش ۴ برابر بيشتر از مردم آمريكا شانس رسيدن به ۱۰۰ سالگي را دارند. بيماري هاي سخت و ناشناخته بين اهالي اين جزيره بسيار كم و آمار سرطان تنها يك درصد است. شغل مردم ايكاريا ماهيگيري و كشاورزي است و خانه هايشان در منطقه كوهستاني قرار دارد و همين موضوع باعث شده تا فعاليت روزانه زيادي داشته باشند. داشتن رژيم غذايي مديترانه اي شامل ميوه ها، سبزي ها، ماهي هاي كوچك و چاي سبز نيز باعث شده تا ۷۵ درصد مردم ايكاريا به سن ۱۰۰ سالگي برسند.  فوايد چُرت زدن اهالي منطقه ايكاريا عادت به خواب كوتاه يا همان چرت نيمروزي دارند؛ عادتي كه خطر ابتلا به بيماري هاي قلبي به ويژه سكته و فشار خون بالا را تا حد زيادي كاهش مي دهد و جلوي مرگ زودرس را مي گيرد. در سال ۲۰۰۷ ميلادي نيز يك مطالعه گسترده روي بيش از ۲۳ هزار فرد يوناني انجام شد كه نتايج جالبي داشت. يوناني ها به عنوان پرانرژي ترين مردم اروپا شناخته مي شوند كه ديرتر از همه مردم اروپا مي خوابند اما صبح ها با انرژي از خواب بيدار مي شوند. علت اين مسئله خيلي ساده است در اين مطالعه مشخص شد، افرادي كه به طور متوسط در طول هفته ۳ بار و هر بار ۳۰ دقيقه خواب نيمروزي دارند ۳۷ درصد كمتر از افرادي كه اين عادت را ندارند به بيماري هاي قلبي مرگبار دچار مي شوند. ۶. اوكيناوا/ ژاپن يكي از مناطقي كه ميانگين عمر آنها ۱۰۲ سال است، مجمع الجزايري در اقيانوس آرام به نام «اوكيناوا» در كشور ژاپن است. مكاني كه در آن پيرترين جمعيت زنان دنيا زندگي مي كنند و نسبت به ديگر نقاط جهان كمترين آمار ابتلا به سرطان، بيماري هاي قلبي و رواني را دارند. مردم اوكيناوا عادت دارند قبل از خوردن هر وعده غذايي با صداي بلند جمله «هاراهاچي بو» را تكرار كنند؛ يعني «آنقدر غذا بخور كه ۸۰ درصد سير شوي نه صددرصد». آنها با اين روش به خودشان يادآوري مي كنند كه راز طول عمر در پرهيز از پرخوري است.  جادوي گلكاري و باغباني شايد برايتان جالب باشد بدانيد در اوكيناوا زندگي مردم در باغ ها و باغچه هايشان مي گذرد. آنها با صرف زمان زيادي براي باغباني و گلكاري از سبزي هاي تازه باغشان در تغذيه روزانه استفاده مي كنند.  سحرخيز باش تا كامروا شوي مردم اوكيناوا به سحرخيزي معروفند و ساعت بيداري اهالي منطقه ۶ صبح است. آنها صبحانه شان را با يك ليوان شير تازه گاو شروع مي كنند. بعد سراغ پنير توفو و عسل مي روند و در پايان تكه كوچكي ماهي تازه بخارپز مي خورند و معتقدند مصرف ماهي در وعده صبحانه از بروز سكته قلبي در سنين ميانسالي پيشگيري مي كند. اهالي اوكيناوا در ظروف كوچك غذا مي خورند و به جاي اينكه ظرف غذا را سر ميز بياورند در آشپزخانه براي اعضاي خانواده غذا مي كشند تا منبع غذا در دسترس نباشد و افراد به بهانه هم صحبتي دست به پرخوري نزنند.  بازنشستگي، تعطيل در زبان اوكيناوايي واژه اي براي بازنشستگي تعريف نشده و به جاي آن يك واژه وجود دارد كه كل زندگي را در بر مي گيرد؛ «ايكيگاي» كه بهانه زندگي ترجمه مي شود؛ به عنوان مثال براي يك استاد كاراته ۱۰۲ ساله ايكيگاي به معني پيش بردن اين هنر رزمي و براي يك ماهيگير ۱۰۰ ساله، ايكيگاي به معني ادامه دادن به ماهيگيري حدود سه بار در هفته است. ۷. كامچاتكا/ روسيه كامچاتكا شبه جزيره اي در روسيه است كه فقط ۹ هزار نفر جمعيت دارد. براساس آمارهاي رسمي كشور روسيه حدود ۶۵ درصد مردم اين منطقه تا ۱۰۲ سالگي عمر مي كنند. خانه اهالي كامچاتكا در تپه هاي كوهستاني ساخته شده اما محل كارشان، كليسا و مغازه ها در پايين ترين نقاط كوهپايه اي قرار گرفته است. به همين دليل آنها مجبورند هر روز بيش از ۳۰۰ پله و حدود يك كيلومتر مسير ناهموار را طي كنند تا به كارهايشان برسند.  دوري از تكنولوژي خانم هاي اهل كامچاتكا قوانين خاصي براي انجام كارهاي روزمره خانه دارند. آنها همه كارها را همراه با تحرك بدني انجام مي دهند و از هيچ وسيله الكترونيكي مثل جاروبرقي و ماشين لباسشويي استفاده نمي كنند و به واسطه اين فعاليت هاي فيزيكي روزانه كالري زيادي مي سوزانند. به همين دليل تقريباً هيچ خانم چاقي در اين منطقه وجود ندارد چرا كه آنها مي گويند به ازاي هر كيلو اضافه وزن يكسال از عمر افراد كم مي شود.  ۱۰۰ ساله شدن به شيوه روسي اهالي كامچاتكا تمايل به خوردن غذاهايي با پايه گياهي دارند. البته اين طور نيست كه آنها به طور كامل گياهخوار باشند اما ترجيح مي دهند به ازاي مصرف يك وعده غذاي گوشتي ۴ تا ۵ وعده غذاي غير گوشتي كه از سبزيجات و حبوبات تهيه مي شود، مصرف كنند. ريشه طلايي هم نوعي گياه است كه مردم كامچاتكا علاقه زيادي به آن دارند و هفته اي ۵ يا ۶ مرتبه اين گياه را مي جوشانند و از اين جوشانده به عنوان يك نوشيدني يا براي طعم دار كردن انواع سوپ استفاده مي كنند و بر اين باورند مصرف ريشه طلايي، استرس، اضطراب و افسردگي را از بين مي برد و باعث افزايش طول عمر مي شود.  دسر ترش به جاي شيريني اهالي كامچاتكا به جاي اينكه بعد از غذا يك دسر شيرين بخورند، سراغ ميوه هاي ترش مثل انواع تمشك مي روند و بر اين باورند با اين كار، هم از بروز اضافه وزن جلوگيري مي كنند و هم سكته قلبي سراغ شان نمي آيد. ۸. هاميا/ هند دهكده هاميا در ايالت اوريسا از جمله مناطق دور افتاده در هندوستان است كه ۶۵ درصد اهالي آن حدود ۱۰۱ سال عمر مي كنند. به باور اين مردم هر چه غذا تندتر باشد، احتمال ۱۰۰ ساله شدن هم بيشتر است! البته مردم اين منطقه فلفل خاصي را در باغچه هايشان پرورش مي دهند كه ۸ برابر تندتر از فلفل هاي قرمز تند معمولي است.  درمان هاي گياهي طب سنتي هندوستان بين اهالي هاميا بسيار پرطرفدار است. آنها بر اين باورند همه بيماري ها به كمك گياهان دارويي قابل درمانند و در سخت ترين شرايط هم نبايد به پزشك مراجعه كرد زيرا مصرف داروهاي شيميايي تاثير منفي روي بدن دارد و از طول عمر كم مي كند.  از كشاورزي تا نوشيدن آب شغل اصلي مردم هاميا كشاورزي است. هر كشاورز در طول مدت كار حدود ۱۵ تا ۲۰ ليوان آب مي نوشد تا سموم اضافي را از بدنش دفع كند و سالم بماند. يكي از ضرب المثل هاي اهالي به همين موضوع اختصاص دارد؛ «امروز آب بخور تا به طلوع خورشيد فردا سلام كني!» يعني اگر مي خواهي فردا را ببيني و عمر بيشتري داشته باشي بايد در طول روز آب بخوري. ۹. زولا/ هلند راز طول عمر مردم روستاي زولا به تحرك بدني روزانه آنها و مصرف لبنيات زياد بر مي گردد و دوچرخه جزو جدا نشدني زندگي آنهاست. مردم زولا علاقه زيادي به مصرف لبنيات دارند. آنها هر روز صبح يك ليوان شير مي نوشند و مقدار زيادي پنير و نان سبوسدار مي خورند و هر زماني كه احساس گرسنگي كنند سراغ يك ميان وعده پنيري مي روند.  استرس پولي استرس مهمترين عاملي است كه باعث كاهش طول عمر مي شود. به همين دليل مردم اين منطقه فقط ۶ ساعت در روز كار مي كنند و فاصله طبقاتي هم بين آنها وجود ندارد. ۱۰. سان بلاس/ پاناما نورمن هولنبرگ، پروفسور طب مكمل و سنتي كه در دانشگاه هاروارد تحصيل مي كند، سال ها عمرش را در قبيله هاي سرخپوستان در دل جنگل هاي پاناما گذرانده است. اين سرخپوستان كه احتمالاً قديمي ترين ساكنان منطقه آمريكاي مركزي هستند حالا در جزيره «سان بلاس» زندگي مي كنند. آنها روزي ۵ ليوان يا بيشتر عصاره درخت كوكا مي نوشند. به همين دليل ميزان ابتلاي آنها به بيماري هاي قلبي تا حد زيادي كاهش يافته و حدود ۶۸ درصد مردم منطقه تا سن ۱۰۱ سالگي عمر مي كنند. به گفته متخصصان، علت طول عمر بالاي مردم اين ناحيه وجود گروه آنتي اكسيدان هاي موسوم به فلاوونوئيدها در عصاره درخت است كه روند پير شدن سلول ها را كند مي كند.  مسابقات دوي هفتگي اهالي سان بلاس براي روزهاي تعطيل شان يك برنامه خاص دارند؛ مسابقه ماراتن خانوادگي. به همين دليل پياده روي و دويدن يكي از عادت هاي روزانه مردم اين منطقه است تا بدن شان را براي برگزاري مسابقات آماده نگه دارند. در واقع در پايان هر هفته قبل از غروب آفتاب يك مسابقه دو كنار ساحل برگزار مي شود و ۵ خانواده با تفكيك گروه سني در اين ماراتن يك كيلومتري شركت مي كنند. جايزه خانواده برنده هم يك ظرف عسل خالص است كه از طرف شهردار منطقه اهدا مي شود.
دسته ها : اطلاعات عمومي
چهارشنبه 7 1 1392

پيامك هشدار سكته‌ قلبي از داخل‌ بدن! اين تراشه 14 ميليمتري قادر است 5 نوع علامت هشدار دهنده از حملات قلبي از جمله افزايش فشار پروتئين‌هاي تروپينين را تشخيص دهد. سه شنبه ۶ فروردين ۱۳۹۲ ساعت ۰۱:۳۰ فارس: دانشمندان تراشه كوچكي با قابليت كاشت داخل بدن انسان ساخته‌اند كه به دستگاه موبايل شما اعلام مي‌كند زماني كه در معرض ابتلا به سكته‌هاي قلبي قرار داريد، يك پيامك هشداردهنده ارسال كند. به گزارش كامپلكس، اين تراشه 14 ميليمتري قادر است 5 نوع علامت هشدار دهنده از حملات قلبي از جمله افزايش فشار پروتئين‌هاي تروپينين را تشخيص دهد. اين دستگاه الكترونيكي بسيار سبك همچنين توانايي سنجش گلوكز، لاكتوز و سطوح ATP را در بدن دارد. هدف اصلي از ساخت اين دستگاه بررسي وضعيت خون در بدن انسان است و براي آن وظايف ديگري از جمله احتمال ابتلا به ديابت در نظر گرفته شده است. به گفته دانشمندان سوئيسي، اين حسگر همچنين مي‌تواند مقدار دقيق دارو كه بدن به آن نياز دارد را براي بيماران سرطاني مشخص كند. پزشكان مي‌توانند اين تراشه هوشمند را زير پوست بدن كار بگذارند. اين تراشه از طريق فناوري ارتباطي بلوتوث با دستگاه‌هاي موبايلي از جمله گوشي‌هاي هوشمند ارتباط برقرار مي‌كند و نتايج حاصل از آخرين بررسي‌هاي خود را به آن انتقال مي‌دهد.

دسته ها : علمي
سه شنبه 6 1 1392

دانستني ها/ 13 عضو بدن كه نيازي به آنها نداريم!! سيمرغ/ 1-ماهيچه سابكلاويوس: ماهيچه كوچكي است كه شانه را به اولين دنده وصل مي‌كند. اين ماهيچه فقط در صورتي مفيد بود كه انسانها روي چهار دست و پا راه مي‌رفتند. بعضي از افراد يكي و بعضي ديگر دو تا از اين ماهيچه دارند. تعدادي نيز فاقد اين ماهيچه هستند. 2-آپانديس: اين عضو به انسانهاي اوليه در هضم گياهان كمك مي‌كرد. امروزه هر سال سيصد هزار آمريكايي آپانديس خود را عمل مي‌كنند (برمي‌دارند). 3-مجراهاي شير در مردان 4- دندانهاي عقل: اين دندانها به انسانهاي اوليه كه مقدار زيادي از گياهان تغذيه مي‌كردند در جويدن غذا كمك مي‌كردند. امروزه فقط 5 درصد جمعيت دندانهاي عقل سالمي دارند. 5-ماهيچه هاي گوش بيروني: سه ماهيچه كه به انسانهاي اوليه اجازه مي‌داد تا گوشهاي خود را (مانند سگ و گربه) تكان دهند. 6- دنده گردن: دنده‌هاي كوچكي است كه در يك درصد از انسانها مشاهده مي‌شود و مي‌تواند باعث مشكلات عصبي يا سرخرگي شود. اين دنده‌ها باقيمانده عصر خزندگي در انسان هستند. 7-مژه سوم: پرندگان از اين مژه براي حفاظت از چشم و پاك كردن گرد و غبار استفاده مي‌كنند. انسانها قسمت كوچكي از اين مژه را در داخل گوشه چشم خود دارند. 8-ماهيچه پالماريس: ماهيچه درازي است كه از آرنج تا مچ كشيده شده. از اين ماهيچه براي آويزان شدن و بالا رفتن استفاده مي‌شده است. يازده درصد انسانها فاقد اين ماهيچه هستند. 9-مو: درحالي كه ابروها از ريزش عرق جلوگيري مي‌كنند و يا اينكه موي صورت مردان ممكن است براي زنان جذاب باشد اكثر موهاي بدن انسان هيچ كار خاصي انجام نمي‌دهند. 10-بلند كننده موي بدن: حيوانات با استفاده از اين ماهيچه موهاي خود را به منظور بيشتر گرم شدن يا ترساندن حيوانات ديگر پف مي‌كنند. با كمك همين ماهيچه است كه مو بر تن ما سيخ مي‌شود! 11-ماهيچه پالانتاريس: اين ماهيچه پا به ميمون‌ها كمك مي‌كند تا بتوانند با پاي خود چنگ بزنند. 9 درصد از انسانها فاقد اين ماهيچه هستند. 12-استخوان COCCYX: كنترل كننده دم حيوانات. حيوانات از دم براي تعادل يا ارتباط استفاده مي‌كنند. خارج كردن اين استخوان از بدن هيچ مشكلي براي سلامتي ايجاد نمي‌كند. 13-سيزدهمين دنده: اين دنده در گوريل‌ها و شامپانزده‌ها وجود دارد ولي فقط هشت درصد انسانها داراي اين دنده اضافي هستند

دسته ها : دانستني ها
دوشنبه 5 1 1392

كارنامه درخشان علمي ايران در سال 91 خراسان - مورخ دوشنبه 1391/12/28 شماره انتشار 18368 نويسنده: زهراحاجيان hajian@khorasannews.com جامعه علمي ايران هيچ سالي را به پايان نمي رساند مگر با كسب افتخارات علمي متعدد . در سال 91 نيز باوجود تمام مشكلات ، كمبود ها ومحدوديت ها و در تنگناي ناشي از تحريم ها،موفقيت ها و دستاوردهاي ارزشمندي در عرصه هاي گوناگون علوم وفناوري هاي نوين اعم از هوافضا ، پزشكي، داروسازي ، فناوري هسته اي و... به دست توانمندمحققان كشورمان رقم خورد و بار ها و بار ها نام پر آوازه ايران در جهان طنين انداز شد. موفقيت ايران در پرتاب كاوشگر حامل موجود زنده به فضا ، آغاز ساخت اولين نيروگاه آزمايشي گداخت هسته اي در كشور ، توليد انواع راديو داروها و داروهاي نوتركيب و... تنها بخشي از ده ها دستاوردي است كه به همت متخصصان ايراني در سال 91 حاصل شده وچشم اندازهاي اميد بخشي در افق آينده علمي كشور پديدآورده است. آن چه مي خوانيد مروري است بر دستاوردها و موفقيت هاي جامعه علمي كشور در سالي كه گذشت. موفقيت ايران در پرتاب كاوشگر حامل موجود زنده به فضا كاوشگر ايراني«پيشگام» حامل موجود زنده (ميمون-رزوس ) همزمان با خجسته ايام ميلاد باسعادت نبي گرامي اسلام حضرت محمد (ص) و امام جعفر صادق (ع) ، با موفقيت به فضا پرتاب و بازيابي شد. بدين ترتيب دانشمندان و متخصصان فضايي كشورمان موفق شدند با برداشتن گام بلند ديگري در عرصه فناوري پيشرفته فضايي، پروژه ارسال حيات به فضا را كه در انحصار چند كشور معدود است،به اجرا درآورند.ميمون فضانورد ايراني تازه‌ترين عضو مزرعه حيوانات فضايي است كه با اعزام موفقيت آميز به فضا، ايران را در كنار روسيه، آمريكا، فرانسه، آرژانتين، ژاپن و چين در فهرست معدود كشورهايي قرار داده است كه تاكنون موفق به ارسال موجود زنده به فضا شده اند.در واقع ايران با اين پرتاب موفقيت آميز گام نخست براي اعزام انسان به فضا را برداشت . اولين پيوند موفقيت آميز دست در خاورميانه تحقيقات 11 ساله محققان كشور براي انجام پيوند دست سرانجام در اسفند ماه جاري به نتيجه رسيد و متخصصان كشورمان موفق شدند اولين جراحي پيوند دست خاور ميانه را طي مدت بيش از 8 ساعت در بيمارستان 15 خردادبه انجام بر سانند. در جريان اين عمل بي سابقه دست جوان 25 ساله اي كه به تازگي در اثر تصادف رانندگي دچار مرگ مغزي شده بود، به بيماري 38 ساله پيوند زده شد .به گفته دكتر ولايتي رئيس بيمارستان مسيح دانشوري، در اين عمل بي سابقه به طور همزمان چند پيوند از جمله پيوند شريان، اعصاب دست، استخوان و پوست انجام شد و اين براي اولين بار است كه در منطقه و جهان اسلام پيوند دست از يك بيمار مرگ مغزي انجام مي شود. آغاز ساخت اولين نيروگاه آزمايشي گداخت هسته اي در كشور ساخت اولين نيروگاه آزمايشي گداخت در قالب طرح كلان ملي كه از سال 88 توسط سازمان انرژي اتمي كليد خورده بود ،در سال جاري آغاز شد . به گفته دكتر سلطانخواه معاون علمي رئيس جمهور، ،فناوري گداخت هسته اي وهمچنين موضوع نيروگاه هاي هسته اي گداخت از مباحث بسيار جديد در عرصه فناوري محسوب مي شود كه نه تنها در ايران بلكه در ديگر كشورها نيز صرفا در مرحله تحقيق و نمونه سازي است. پروژه گداخت هسته اي يك پروژه بسيار مهم و كليدي در دنيا محسوب مي شود كه مهم ترين كاربرد آن دستيابي به انرژي به ويژه انرژي الكتريكي و احداث نيروگاه هاي گداخت است كه با تحقق آن منبع لايزال انرژي در اختيار بشريت قرار مي گيرد. آزمايش موفقيت آميز نخستين پهپاد عمود پرواز جهان ساخت ايران نخستين پهپاد عمود پرواز جهان كه توسط محققان كشورمان ساخته شده است،اواسط آبان امسال اولين پرواز آزمايشي خود را با موفقيت پشت سر گذاشت . به گفته عباس جم مدير گروه توسعه ارتباطات شركت سازنده نخستين پهپاد عمود پرواز جهان و مسئول پروژه ، اين پهپاد با نام تجاري «كوكر1» توسط تعدادي از متخصصان يك شركت دانش بنيان ساخته شده ودانش طراحي اين سازه كاملاً بومي بوده و فناوري ساخت آن نيز جزو فناوري هاي ساخت پهپادهاي فوق پيشرفته دنيا با سازه بسيار سبك فول كامپوزيت است و ما به فناوري ساخت اين سازه و طراحي آن كه مهم‌ترين قسمت يك سازه در صنعت هوافضاست، دست پيدا كرده ايم.هنوز هيچ كشوري در دنيا موفق نشده است با قرار دادن موتوري روي سازه اي پهپادي عمود پرواز توليد كند كه قادر به پرواز باشد.پهپاد عمود پرواز به باند پرواز نيازي ندارد و نشست و برخاست آن به صورت خودكار و بدون نياز به خلبان انجام مي شودوكنترل آن هم از طريق نقطه به نقطه انجام مي شود و براساس سيستم GPS مي‌توان به آن فرمان داد كه از يك نقطه به نقطه ديگر برود و همچنين مي توان مسير آن را در طول پرواز تغيير داد. به گفته مجري طرح ، از نخستين پهپاد عمود پرواز دنيا مي توان براي عمليات امداد و نجات، شناسايي و كنترل تصويري نقاط مرزي كشور در زمين و دريا استفاده كرد. بهره برداري از اولين شتاب دهنده خطي درمان تومورهاي سرطاني در كشور اولين شتاب دهنده خطي ساخت ايران با قابليت نابودسازي و درمان تومورهاي سرطاني بهمن امسال با حضور مسئولان وزارت بهداشت در جزيره قشم رونمايي و همزمان ، خط توليد شتاب دهنده خطي درمان تومورهاي سرطاني با ظرفيت توليد سالانه 10 دستگاه راه اندازي شد . تا پيش از اين فناوري ساخت دستگاه شتاب دهنده خطي تنها در اختيار كشورهايي از جمله آمريكا ، ژاپن و چين بود كه ايران با ساخت اين شتابگر در زمره 5كشور توليد كننده اين دستگاه قرار گرفت. به گفته معاون تحقيقات و فناوري وزارت بهداشت ،اين دستگاه با تابش پرتو ايكس (فوتون تراپي ) و الكترون (الكترون تراپي) به تومورهاي سرطاني حمله مي كند ودر نتيجه باعث كوچك شدن تدريجي تومورها و در نهايت نابودي آن ها مي شود . ايران با توليد سوخت بيوديزل به روش «CVR»،انحصار آمريكا را شكست محققان كشور مان همچنين امسال موفق به توليد سوخت بيوديزل به روش «CVR» شدند كه دانش فني توليد اين نوع سوخت تاپيش از اين در انحصار آمريكا بوده است . نخستين خط توليد سوخت بيوديزل اسفند جاري در اصفهان راه اندازي شد . از اين پس سالانه ۱۲۰هزار تن سوخت پاك در كشور توليد مي شود. بيوديزل جايگزين مناسبي براي گازوئيل است، اين سوخت از ضايعات روغن هاي گياهي توليد مي شودو درصد آلايندگي ناشي از سوخت بيوديزل ۶۰۰بار كمتر از سوخت ديزل معمولي است. به گفته مجري طرح، در روش CVR، سوخت بيوديزل در كسري از ثانيه توليد مي شود. توليد 2 داروي در مان بيماري هاي قلبي وسرطان به عنوان دومين كشور جهان توليد 2 داروي نوتركيب " رتيپلاس" (موثر در رفع لخته هاي خوني و درمان بيماري هاي قلبي وعروقي ) و"پگاستريم" ( براي درمان سرطان و نقص ايمني مادرزادي در كودكان) توسط محققان پارك فناوري پرديس كه به تازگي با حضور معاون اول رئيس جمهوري رونمايي شد،از جمله مهم ترين دستاوردهاي محققان كشورمان در سال 91 است كه ايران را در جايگاه دومين كشور توليد كننده اين داروها در جهان قرار داد . راه اندازي شبكه ملي«گريد»با 14 ابررايانه براي انجام محاسبات پيچيده علمي با راه اندازي شبكه ابر رايانه ملي ،تحول عظيمي در عرصه انجام پروژه هاي علمي پيشرفته با امكان بهره مندي تمام دانشگاه‌ها و مراكز تحقيقاتي و نهاد هاي مختلف از توان محاسباتي اين شبكه در حوزه هاي مختلف و به طور كلي در تحقيقاتي كه نياز به محاسبات عظيم دارد، ايجاد مي شود. هدف از فناوري گريد، يكپارچه كردن منابع پردازشي شامل رايانه ها، داده هاي خام، آشكارسازها و دستگاه هاي آزمايشگاهي است كه از طريق يك شبكه(مانند اينترنت) به همديگر متصل شده اند؛ با فناوري گريد مي توان منابع محاسباتي يك موسسه يا دانشگاه، دانشگاه ها يا موسسه‌هاي يك كشور و يا چندين موسسه بين المللي را كه به ترتيب گريد محلي،گريد ملي و گريد جهاني ناميده مي شوند، يكپارچه كرد. به گفته معاون علمي رئيس جمهور، درمرحله اول طرح كلان ملي تورين محاسباتي در 2 دانشگاه، مركز ابررايانه ملي راه اندازي شد و در مرحله دوم حداقل در 12 دانشگاه و مركز علمي ديگر ، ابر رايانه‌هايي با توان پردازشي كم راه اندازي و از طريق تورين محاسباتي ملي به يكديگر متصل مي شود. راه اندازي قدرتمندترين موتور جست وجوي خبر فارسي يكي ديگر از مهم ترين دستاوردهاي محققان كشورمان در سال 91 راه اندازي قدرتمند ترين موتور جست و جوي خبر فارسي بود كه به همت متخصصان يكي از شركت هاي دانش بنيان پارك فناوري دانشگاه تهران پس از ۶ سال تلاش مستمر محقق شد . اين محققان با دستيابي به دانش فني طراحي موتورهاي جست وجو موفق شدند قدرتمندترين موتور جست وجوي ايراني محتواي فارسي زبان را در حوزه اخبار راه اندازي كنند. اين موتور جست وجو يك موتور جست‌وجوي تخصصي خبر است كه با قابليت رصد لحظه به لحظه بيش از ۴۰۰ سايت خبري نيازهاي پژوهشگران، دانشگاهيان و خبرنگاران را برآورده مي كند. به گفته سيدمحمد مدني خوانساري مدير پروژه ، اين موتور جست وجو كه در آدرس TNEWS.IR قابل دسترسي است، عميق ترين موتور جست وجو در حوزه خبر است كه به طور تخصصي خدمات خود را در حوزه خبر ارائه مي دهد. اين جست وجوگر ايراني يك موتور جست وجوي عمومي نيست بلكه يك موتور جست وجوي تخصصي با گرايش خبر است. توليد اولين نانوداروي ضدسرطان ساخت ايران وشكست انحصار آمريكا "سينادو كسوزوم "اولين نانوداروي ضدسرطان توليد شده توسط محققان كشورمان، در سال 91 توليد ودر داروخانه هاي كشور توزيع شد .به گفته مجري پروژه، فناوري ساخت اين دارو تاكنون در انحصار آمريكا بوده و ايران در واقع دومين كشور دنياست كه با شكست انحصار آمريكا، به فناوري ساخت اين نانوداروي ضدسرطان دست يافته و موفق به توليد انبوه و توزيع آن در بازار شده است. اين دارو به دليل بهره گيري از نانوذرات به صورت هدفمند تنها بافت تومور را هدف قرار مي دهد.اين فرآورده در درمان سرطان سينه، سرطان تخمدان (در حالت هاي خاص)، مولتيپل ميلوما كه نوعي سرطان خون است و همچنين نوعي سرطان بافت نرم به نام «كاپوسي ساركوماي» مورد استفاده قرار مي گيرد.

دسته ها : علمي
دوشنبه 28 12 1391

ثروت افسانه‌اي آشغال دزدها عده‌اي از مردم از دورريختني‌هاي شهروندان روزانه بالغ بر 150 هزار تومان درآمد خالص دارند آن هم از راه بسيار آسان.  فارس: دزدي در روز روشن. كسي هم كاري به كارت ندارد. روزانه كمتر از ۲۰۰هزار تومان درآمد ندارد؛ به آخر كوچه رسيده، گوني‌ پر از آشغالش را به زمين مي‌گذارد و به ديوار تكيه مي‌دهد، مي‌گويد: خدا رو شكر درآمدمان خوب است ولي رئيسمان پورشه‌سوار است و درآمد ميلياردي دارد. چند سال ديگر من هم ثروت افسانه‌اي خواهم داشت. كار و كاسبي برخي از افراد در روزهاي پاياني سال خوب شده و پول‌هاي هنگفتي به جيب مي زنند. عده‌اي از مردم از دورريختني‌هاي شهروندان روزانه بالغ بر 150 هزار تومان درآمد خالص دارند آن هم از راه بسيار آسان. اين افراد در گذشته گوني به دوش‌هاي بودند كه طلاي كثيف مي دزديدند ولي در حال حاضر پيشرفت كرده و با چرخ آشغال دزدي مي‌كنند. در روزهاي پاياني سال مردم خانه تكاني كرده و ميزان دور ريختني‌ها بيشتر مي شود و بازار آشغال دزدها در شهر رونق بيشتري مي‌گيرد. كريم يكي از آشغال دزدهاي شهر گفت كه روزانه بين 150 تا 200 هزار تومان درآمد دارد و هر چقدر به روزهاي پاياني نزديك تر مي شويم ميزان درآمد بالاتر مي رود. وي ادامه مي دهد يك خانه در جنوب شهر خريده ام در حال حاضر ماهي 600 تا 700 هزار تومان قسط مي دهم. به گفته كريم، خدا رو شكر كار و كاسبي خوب است و به راحتي مي توانم اقساط را پرداخت كنم. طبق آمار سازمان شهرداري هاي كشور روزانه بيش از هفت هزار و500 تن و سالانه بيش از 5/2 ميليون تن زباله خانگي و شهري در تهران توليد مي شود كه 30 درصد آنها خشك و قابل بازيافت است اما تنها پنج درصد زباله هاي خشك كه حدود 5/1 درصد كل زباله هاي تهران را تشكيل مي دهد، بازيافت مي شود. بر اساس برآوردهاي صورت گرفته هر فرد شهرنشين به‌طور متوسط 750 گرم و هر روستايي 350 گرم زباله توليد مي‌كند. اين ميزان زباله منجر به آلودگي آب، خاك و هوا مي‌شود، گازهاي گلخانه‌اي ايجاد مي‌كند و مشكلات گرم شدن زمين را به‌دنبال دارد كه امروزه يكي از نگراني‌هاي اساسي جهانيان است. بخش عمده‌اي از زباله‌هاي توليد شده در تهران زباله‌هاي خشك هستند كه با توسعه شركت‌هاي صنعتي و كارخانه‌هاي مدرن، روزبه‌روز بر ميزان زباله‌هاي خشك افزوده مي‌شود. در اين بين نيز افرادي هستند كه اقدام به ربودن اين زباله ها مي كنند. شهرداري تهران بسياري از زباله هاي شهر را بازيافت مي كنند اما اين گوني به دوش ها به دليل مهارت فراواني كه دارند خودشان اقدام به جداسازي زباله ها كرده و پولي خوبي از اين راه به جيب مي زنند. سرعت شهروندان در توليد زباله بسيار تعجب برانگيز است. برخي از زباله‌ها نه در طبيعت تجزيه مي‌شوند و نه بازگشت‌پذيرند. ميزان توليد زباله‌هاي پلاستيكي، بالاست و بخشي از زباله‌هاي پلاستيكي نيز در طبيعت به حال خود رها شده و همين امر باعث بروز مشكلاتي براي محيط زيست مي شود. نوع توليد زباله در شمال و جنوب شهر متفاوت است. زباله هاي بالاي شهري عيار بالاتري دارد و سرقفلي زباله دزدي در اين مكان‌ها بسيار بالاست. محمد يكي از آشغال جمع كن هاي شهر گفت كه سرقفلي جمع اوري زباله در شمال شهر بالاتر است چرا كه انها زباله هاي بهتري توليد مي كنند. وي ادامه داد: تخت، كمد، و ساير وسايل اضافي كه آنها به عنوان زباله بيرون مي گذارند را مي توان به قيمت خوبي فروخت. به گفته محمد، سرقفلي آشغال دزدي در بالاي شهر براي افراد با سابقه است و افرادي كه سابقه كمتري دارند در جنوب شهر اقدام به زباله دزدي مي كنند. مدتي است شهرداري تهران وعده داده است كه از قصد دارد برق با عيار طلاي كثيف توليد كنند كه البته تاكنون اين امر محقق نشده است، قرار بود اين كار امسال انجام شود ولي به دليل تحريم ها كار به تأخير افتاد. مجتبي عبداللهي معاون خدمات شهري شهرداري تهران در اين باره گفت: در تلاشيم تا پروژه توليد برق از زباله را بزودي افتتاح كنيم. به گفته عبداللهي، مذاكراتي در اين زمينه صورت گرفته و كارهايي هم انجام شده است. بر اساس اين گزارش، توليد برق از زباله براي تهران سودآور دارد و مي توان از طلاي كثيف ، طلا استخراج كرد. با نزديك شدن به روزهاي پاياني سال تعداد زباله دزدها در شهر بيشتر مي شود چرا كه ميزان توليد زباله به 11 هزار تن در روز مي‌رسد. اين كارگران غيرمجاز صبح تا شب زباله‌هاي خشك را جمع‌آوري مي‌كنند و در آمد خوبي هم كسب مي كنند.البته مسئولان شهري معتقدند تعداد اين افراد به واسطه اقدامات خوبي كه صورت گرفته است كم شده است. جمال يكي از زباله جمع كن هاي شهر گفت كه من 3 بچه دارم و در آمد خوبي هم از اين راه كسب مي كنم. وي در ادامه گفت كه درآمد خيلي خوب است و حاضر نيستم تحت هيچ شرايطي اين كار را ترك كنم. جمع آوري زباله ها و تفكيك آن از مبدا يكي از برنامه هاي جدي شهرداري محسوب مي شود و عليرغم توجه جدي كه به آن وجود دارد اما همچنان از برنامه عقب و در حال دست و پنجه نرم كردن با كودكان آشغال دزد است. براساس آمار رسمي، روزانه دست كم ميلياردها تومان زباله در كشور دفن مي شود و عده‌اي زباله دزد به راحتي اين طلاي كثيف را مي برند و ثروت هاي هنگفت از اين راه به جيب مي زنند. آشغال دزدها زباله ها را از شهر جمع آوري كرده و بعد از تفكيك آنها را در حاشيه شهر مي فروشند و اين افراد رقباي خوبي براي شهرداري هستند. كريم يكي از زباله دزدها گفت در حال حاضر زباله ها را كيلوي 600 تا 700 تومان مي فروشيم و در برخي از موارد كه زباله بهتر باشد با قيمت بالاتري به فروش مي‌رسد. وي ادامه داد: رضا ژلي سر دسته خريد اين زباله هاست. به گفته كريم، وضع مالي رضا خيلي خوب است و ماهانه بيش از 15 ميليون درآمد دارد. طرح تفكيك از مبدا به خوبي در تهران اجرا نمي شود اگر اين طرح اجرايي مي شد بسياري از مشكلات برطرف مي شد. اما روزانه تعداد زيادي كارگر كه اغلب آنها كودك هستند، تمام زمان خود را با زباله ها سپري مي كنند تا از اين طريق امرار معاش كنند. البته نبايد از اين نكته غافل شد كه پول اصلي در اين زمينه به جيب سرشبكه هاي آنها مي رود. محمد يكي ديگر از زباله دزدهاي شهر گفت كه 23 سال سن دارد و حدود 14 سال است در اين حرفه است. محمد در ادامه گفت كه زباله دزدي در شهر سرقفلي دارد و قيمت آشغال‌ها در هر قسمت شهر متفاوت است. وي گفت بعد از 14 سال كار تازه توانستم جاي خوبي را پيدا كنم و مستقر شود. زباله دزدها تحت پوشش باندهاي هستند كه آنها را هدايت مي كنند و مكان هاي فعاليت آنها را مشخص مي كند و از اين راه افراد سودهاي هنگفتي به جيب مي زنند. برخي از كارشناسان معتقدند كه بيشتر افرادي كه به كار جمع آوري زباله بازيافتي روي مي آورند، فقيرند و اين مسئله باعث مي شود كه كودكان و حتي بزرگسالان بدون مجوز شهرداري و به صورت غيرقانوني به جمع آوري زباله و مواد بازيافتي مشغول شوند. احمد يكي از زباله دزدها گفت كه در گذشته افغاني ها بيشتر آشغال دزدي مي كردند و گوي سبقت را ربوده بودند اما در سال هاي اخير ايراني ها بهتر كار مي كنند چرا كه بيشتر افغاني ها از كشور رفته اند. وي ادامه داد: روزي 5 تا 6 ساعت كار مي كنيم و بهترين زمان كار شب هاست و همچنين درشب هاي عيد كارمان بيشتر مي شود و درآمد بالاتر مي رود. جبار يكي ديگر از زباله دزدها كه حدود 20 سال دارد گفت كه از بچگي در داخل زباله ها بزرگ شده‌ام. به صورت خانوادگي كار مي كنيم و همه در اين حرفه هستيم. وي ادامه داد وقتي 6 سالم بود كارم را آغاز كردم . وي در خصوص سختي هاي كارشان گفت كه بعضي وقت ها تيغ و يا سر سرنگ وارد دستمان مي شود و واقعا برايمان مشكلات درست مي كند. بر اساس اين گزارش همچنين محمد باقر قاليباف شهردار تهران معتقد است كه ميزان توليد زباله در تهران خجالت آور است. وي ادامه داد: در تهران روزانه چندين بار مخازن زباله خالي مي شود اين در حالي است كه در ساير كشورها اين كار انجام نمي شود. شهردار تهران بيان كرد: مديريت شهري بنا دارد از طرح بازيافت زباله ها به عنوان يكي از اولويت هاي كاري خود براي توليد سرمايه بهره گرفته و ضمن تلاش براي پايين آوردن سطح آلاينده هاي جوي از گاز متان ذخيره شده در مراكز سنتي دفن زباله نيز به عنوان يكي از منابع جديد انرژي بهره بگيرد. حمزه شكيب رئيس كميسيون توسعه و عمران شوراي شهر گفت: شوراي شهر به طور حتم به بررسي موضوع زباله دزدي در پايتخت و درآمدهاي حاصله از آن ورود پيدا مي‌كند. حمزه شكيب درباره پديده "زباله دزدي" در پايتخت، اظهار داشت: درباره زباله دزدي در شهر توضيحات مختصري از يكي از اعضاي شوراي شهر شنيدم مبني بر اينكه تيم‌هايي وجود دارند كه زباله‌هاي قابل بازيافت را از مبداء جمع‌آوري مي‌كنند، به فروش مي‌رسانند و از اين طريق ميلياردها تومان درآمد دارند. وي ادامه داد: بنده به شخصه درباره اين موضوع اطلاعات دقيق‌تري ندارم و نمي‌دانم حجم اين زباله ها چقدر است، با چه رقمي فروخته مي‌شود يا چه افرادي پشت آن وجود دارند البته متأسفانه وجود چنين موضوعي بعيد نيست. همچنين حسن بيادي نائب رئيس شوراي اسلامي شهر تهران از وضعيت زباله‌ها و دزدي آن توسط برخي از افراد گلايه كرد و گفت: برخي از افراد از اين راه توانسته‌اند ثروت زيادي به جيب بزنند. وي ادامه داد در حال حاضر گروهي زباله‌هاي شهر تهران را سرقت و از محل آن پولدار مي‌شوند. مجتبي عبداللهي معاون خدمات شهري شهرداري تهران به جمع آوري زباله در تهران اشاره كرد و گفت: روزانه 7 تا 8 هزار تن زباله در تهران توليد مي‌شود. وي با بيان اينكه تصفيه زباله بايد از مبدا انجام شود گفت: فرهنگ سازي‌ها در اين زمينه بايد در ميان مردم صورت گيرد. عبداللهي با تاكيد بر اين موضوع كه سرانه توليد زباله در تهران بالاست گفت: نرم جهاني توليد زباله براي هر فرد 450 تا 500 گرم است اين در حاليست كه در كشور ما هر فرد حدود 800 تا يك كيلو زباله توليد مي كند. معاون خدمات شهري شهرداري تهران ادامه داد: زباله‌هاي تهران 40 تا 50 سال است كه به كهريزك منتقل مي شوند. به گزارش فارس، پديده زباله دزدي در تهران پاياني ندارد و افرادي از اين راه پول هاي هنگفتي به جيب مي زنند و بهتر است براي رفع اين معضل در شهر اقدامات اساسي تري انجام شود

دسته ها : اجتماعي
سه شنبه 22 12 1391

با ابوالفضل جليلي فيلمساز مؤلف و مستقل سينماي ايران بوديسم يك ناخن علامه هم نيست مرجع : روزنامه جوان گزارشگر : حسن فرامرزي احتمالاً معرفي ابوالفضل جليلي يكي از دشوارترين كارهاي دنياست، آدمي كه به شدت مي‌شناسي اما نمي‌تواني معرفي‌اش كني. يك دهه و اندي پيش وقتي تلويزيون در مرور آثار جليلي، فيلم «يك داستان واقعي» را نشان داد احساس كردم سال‌هاست جليلي را مي‌شناسم، درست وقتي كه جليلي در فيلم، سينما را رها كرد تا پاي صمد را جراحي كند، شايد خيلي‌ها اسم اين كار را ضد سينما يا بيرون آمدن از قواعد سينما بدانند اما من آن موقع دوست داشتم، هنوز هم دوست دارم. من اين فيلم در فيلم را باور كردم و نتوانستم اقناع شوم كه اين هم يكي از آن بازي‌هاي فرمي متداول سينماست. فكر مي‌كنم پسوندها و پيشوندها در شكل اتوكشيده زندگي بيشتر جواب مي‌دهد اما ابوالفضل جليلي شكل اتوكشيده زندگي نيست، به خاطر همين نمي‌تواني معرفي‌اش كني. به نظر من او مثل يك روح سيال و سرگردان، دنبال معناي زندگي مي‌گردد و هر چيزي را كه به استخدام درمي‌آورد به خاطر اين است كه آن حقيقت كه مثل يك منظومه پراكنده در درونش مي‌چرخد، مجموع شود. گفت‌وگوي من با جليلي حدود سه ساعت طول كشيد، آنچه را مي‌شد آورد، آورده‌ام. پرسش‌ها را هم حذف كرده‌ام كه فقط صداي جليلي را بشنويد. سال‌ها بود كه من مي‌رفتم فستيوال‌ها، بعد درباره علامه طباطبايي صحبت مي‌كردم. از من مي‌پرسيدند اين كيست كه تو درباره‌اش حرف مي‌زني؟ فيلسوف است؟ مي‌گفتم نه، درويش است؟ مي‌گفتم نه، مي‌گفتند صوفي است؟ مي‌گفتم نه، مي‌گفتم اين چهره اسلامي است اما بخشي از اسلام، يعني عرفان. ضمناً اينها برداشت‌هاي شخصي من است، يعني تحصيلاتي در اين‌باره ندارم، بعد مي‌گفتند عرفان يعني چه؟ نمي‌فهميدم يعني چه، نمي‌توانستم بگويم. مثل اينكه شما حال خوشي داريد مي‌گويم اين حس خوبي است، اما گفتني نيست. اولين‌باري كه اصلاً عرفان را حس كردم، تصويري بود كه از علامه طباطبايي ديدم. اوايل انقلاب بود، ۱۸ سالم بود، رفته بودم تلويزيون. اسم مرا گذاشته بودند «پسركي كه مي‌دوه، مي‌خنده» شلوغ بودم و به همه هم ايراد مي‌گرفتم، ولي چيزي نمي‌گفتند. رفته بودم لابراتوار تلويزيون بپرسم فيلم‌هايم چه شده. - صبح مي‌رفتم فيلمبرداري مي‌كردم، ظهر ظاهر مي‌كردند، بعدازظهر از برنامه كودك پخش مي‌شد- لابراتوار بودم، روي مانيتوري كوچك، روحاني‌اي را نشان مي‌داد، سياه سفيد، فيلم كيفيت بالايي نداشت، دور تند هم مي‌رفت، صدا هم نداشت. من پيگير فيلمم بودم كه نگاهم افتاد به اين تصوير، گفتم اين كيه؟ حالا اينها به من مي‌گفتند فيلم‌هايت آماده است، وردار و برو، من هم ميخكوب شده بودم و مي‌گفتم نه، به من بگوييد اين كيه، تو فكر كن يك آدم ۱۸ ساله با يك تصوير سياه سفيد خط‌دار دور تند بدون صدا، يك صورت را مي‌بيند و اينطور مجذوب مي‌شود. انگار كه مرا در يك اتمسفري فريز كرده بودند، پرسيدم اين آقا با چه كسي صحبت مي‌كند؟ گفتند با آميزمحمود وزير. آميز محمود وزير يكي از بچه‌هاي لابراتور بود، اسمش محمود وزيري بود، روي حساب رفاقت‌ محمود وزير صدايش مي‌زدند. من مي‌گفتم نه، غير از محمود وزيري، ببينيد! چه دريچه‌هايي با يك تصوير براي من باز مي‌شود، وقتي حقيقتي در اين تصوير وجود دارد. گفتند نه، غير از محمود وزيري كس ديگري نبوده، اينها هم عصباني شده بودند، كار داشتند، مي‌گفتند برو دنبال كارت، به خدا قسم اين تصوير مرا ميخكوب كرده بود. محمدتقي شاهرخ از بچه‌هاي انجمن اسلامي تلويزيون كه بعدها رئيس لابراتوار شد، يكدفعه گفت چه مي‌گويي؟ چه مي‌بيني؟ گفتم من نمي‌توانم به شما بگويم چه مي‌بينم، اما چيزي مي‌بينم، حتي گفتم شما نمي‌فهميد، اگر مي‌فهميديد شما هم مي‌ديديد. گفتم فقط اسم اين را به من بگوييد، بعد كه اسمش را گفتند، گفتم من پيدا كردم آن گمشده‌ام را، اين است گمشده من. متأسفانه ايشان فوت شد همان سال ۶۱، اما با همان يك تصوير جهان مرا تكان داد. در خارج به من مي‌گويند ابوالفضل در آيلند خودش زندگي مي‌كند، مي‌آيد در اروپا به ما فحش مي‌دهد، بعد مي‌گوييم به تو چه ربطي دارد، مگر اينجا مال تو است، من به آنها مي‌گويم وقتي خدا مرا آفريد به من گفت من كائنات را براي تو آفريدم اما من چون تنبل بودم، آمدم ايران، اما خودش گفت من كائنات را براي تو آفريدم، به آنها مي‌گويم پس كشور تو و ما نداريم. رفته بودم برزيل، يكي از من پرسيد تو مگر برزيلي هستي، خيلي راحتي با اينها، گفتم همه ما يك پدر داريم. بارها درخواست كرده‌ام كه كاش اجازه مي‌دادند تجربه‌هاي خودم را درباره حجاب و نماز و پديده‌هاي اينچنيني بازگو كنم. واقعاً تجربه كرده‌ام، يعني وقتي در ژاپن درباره نماز حرف مي‌زنم و آن ژاپني به من مي‌گويد چطور مي‌توانم نماز بخوانم، - نه به خاطر اينكه آدم مهمي باشم- من لايق شدم چيز مهمي را ياد بگيرم. اين تمركزي كه شما مي‌گيريد- ذن يا بوديسم- كه سالانه ميليون‌ها طرفدار مي‌گيرد اين يك ناخن علامه هم نيست اما به ما اجازه نمي‌دهند درباره اين موضوعات حرف بزنيم، تا بخواهيم چيزي بگوييم، مي‌گويند توي فلان فلان شده مي‌خواهي درباره مذهب صحبت كني. من معتقدم كه نقطه كمال و الهيات، سكوت است. هر موقع مي‌خواهم دعا كنم- يك لحظه‌هايي است كه آدم حس مي‌كند هرچه از خدا بخواهد، مي‌دهد- هرچه فكر مي‌كنم، مي‌گويم نه، خدايا فقط اين حال را از من نگير، جالب اين است كه همان موقع آن حال از من گرفته مي‌شود. حافظ جهان را با همين ۳۲ حرف تكان داد من كشورهاي مختلف كه مي‌روم اكثراً به جاي اينكه درباره سينما صحبت كنم، راجع به انديشه‌ها حرف مي‌زنم، چون سينما را انديشه‌ها مي‌سازند، وگرنه اينكه كلوزآپ، بعد لانگ‌شات و... اينها به خودي خود مهم نيست، مهم اين است كه با اينها چه بگويي. يك بار هلند بودم، خبرنگاري را ديدم با عكاس‌شان پچ‌پچ مي‌كند. گفتم چه مي‌خواهي بگويي، گفت مي‌خواهم چيزي بگويم اما ترس دارم، گفتم بگو، اشكال ندارد. گفت من تمام فيلم‌هاي تو را ديده‌ام- فيلم‌هايي كه من در بچگي هم ساخته‌ام در فستيوال روتردام نمايش داده شده- و احساس مي‌كنم شما يكسري ابزار داريد كه همه فيلم‌هايتان را با همان ابزارها مي‌سازيد- من دوست دارم منتقد، اينطور موشكافانه برخورد كند، اينجا همه چيز را بين «خوب» و «بد» قرار مي‌دهند كه جفتشان اشتباه است- من از آن خبرنگار پرسيدم چه ابزاري؟ گفت تو هميشه راه‌آهن داري، دريا داري، پاسگاه پليس داري، دويدن داري... گفت تو همه فيلم‌هايت را با همين‌ها مي‌سازي، گفتم كاملاً درست است، بعد گفت تو چطور مي‌تواني با اين ابزارهاي تكراري، فيلم بسازي و به تكرار نيفتي. گفتم امروز در غرب مي‌گويند همه سوژه‌هاي سينما تمام شده و ديگر سوژه‌اي نمانده است، اما ما شاعري داريم كه مي‌گويد «يك قصه بيش نيست غم عشق وين عجب/ كز هر زبان كه مي‌شنوي نامكرر است» گفت خيلي جالب است. گفتم جالب‌تر اينجاست كه ۶۰۰، ۷۰۰ سال پيش به اين شاعر گفتند ما مي‌خواهيم تو دنيا را تكان بدهي، گفت كار من نيست. خداوند گفت من ابزاري به تو مي‌دهم كه با همين ابزار مي‌تواني دنيا را تكان بدهي، گفت چه ابزاري؟ خداوند گفت ۳۲ حرف، الف، ب، پ، ... آدمي اين سي و دو حرف را گوناگون و مختلف كنار هم چيد، چيدماني كه هنوز راز زيبايي و مانايي‌اش نامكشوف مانده است. به آن خبرنگار گفتم من علاوه بر آن ۳۲ حرف، قطار دارم، دريا دارم، زمين دارم، آدم دارم. خبرنگار ژاپني حافظ‌شناس آورده بود متأسفانه ما بعد از انقلاب بد تربيت شديم. من در فستيوال‌هاي مختلف داستان حضرت محمد(ص) و زني را كه خاكستر مي‌ريخت روي حضرت، در جاهاي مختلف، برحسب شرايط تعريف كرده‌ام. باور كنيد عجيب متأثر مي‌شوند، اصلاً تكان مي‌خورند، بارها مي‌گويند ما را تاچ كردي. بعد به من مي‌گويند اين پيغمبر شماست؟ پيغمبر اسلام است؟ مي‌گويم بله، مي‌گويند پس چرا تصويري كه ما از كشور شما مي‌بينيم اينطور نيست؟ چرا مسئولان كشور شما از اين حرف‌ها نمي‌زنند؟ در ژاپن- بعد از اكران فيلم «حافظ»- چهار روز ۵۰ مصاحبه كردم كه واقعاً حالم بد شد.فيلم «حافظ» را كه ساختم، متناسب با روزگار حافظ دو موضوع را مطرح كردم. يكي اهل «طريقت» و ديگري اهل «شريعت». توجه كنيد كه مصاحبه‌كننده روزنامه آساهي در ژاپن با من مصاحبه مي‌كند، بعد مي‌گويد نظر شما راجع به اهل طريقت و اهل شريعت چيست، طرفدار كدام هستي، گفتم شما اصلاً مي‌دانيد اهل طريقت و اهل شريعت يعني چه؟ گفت يك مقدار مي‌دانم، گفتم چه‌ها مي‌داني؟ وقتي شروع كرد به حرف زدن،‌ ديدم آنقدر درباره مذهب و عرفان ما مي‌داند كه به خبرنگاران ديگر گفتم هرچه ايشان مي‌گويد لطف كنيد از زبان من بنويسيد، من به خبرنگار آساهي گفتم شما اين مصاحبه‌كننده را از كجا آورده بوديد؟ گفت اين خانم، حافظ‌شناس است، من براي اينكه با شما مصاحبه كنم، ۱۵ روز قبل از اين خانم وقت گرفتم كه بيايد و با شما مصاحبه كند. توجه مي‌كنيد، يعني اينطور كندوكاو مي‌كنند اما ما در خود اين اشتياق كندوكاو گنجينه‌هاي فرهنگي‌مان را نمي‌بينيم. حقيقت با تو است، از چه بايد بترسي؟ چيز زيادي از قرآن نمي‌دانم اما به هر حال اين آيه را در قرآن داريم كه «فبشر عبادي الذين يستمعون القول و يتبعون احسنه» خب شما نگاه كنيد، اگر ما فقط اين آيه را مي‌فهميديم چقدر از خشونت‌هاي كلامي و لفظي و رفتاري در بين سياستمداران و مردم ما كاسته مي‌شد. اگر روح اين آيه در متن توجه ما بود، شما تا به امروز چقدر جمله گوش مي‌كردي و چقدر از بهترين‌هايش استفاده مي‌كردي، ولي ما هميشه گرفتار خشونت از درون هستيم. من گاهي خودم با خودم گفت‌وگو مي‌كنم. چند روز پيش گفتم اصلاً‌ سيستم فكري ما اينطور است كه از من يك گاف بگيرند و بگويند ديدي جاسوس بود، ديدي نفوذي بود، گرفتيم، گرفتيم. بارها گفته‌ام من ثمره خون هزاران شهيدم، شما هم همينطور. ما همينطوري كه از پاي بته‌ها سبز نشديم، براي چي بايد به ما انگ بزنند، من اگر حرفي مي‌زنم و انتقادي مي‌كنم به خاطر اين است كه اينجا خانه من است، اينجا حكومت من است، اينجا زندگي و كشور من است. پس دولت ما نبايد از انتقاد بترسد، وقتي حقيقت با تو است، از چه بايد بترسي، ما زماني برنده‌ايم كه بتوانيم مخالف را موافق كنيم، نه اينكه موافق‌ها را كه ممكن است انتقادي داشته باشند، همه‌شان را جاسوس و برانداز خطاب كنيم. من از شهيد خرازي خيلي خوشم مي‌آيد، به خاطر لبخندهايش، وگرنه چيزي از اين شهيد نمي‌دانم، شهيد خرازي خيلي دوست‌داشتني است. من حدود ۵۰۰ عكس از اين شهيد ديدم، در شرايط مختلف، حتي شرايطي كه در بهمنشير بودند و بمباران مي‌شد، همه‌اش لبخند داشت. اصلاً مي‌فهمي چه مي‌گويم؟ يك‌بار من به انجمن دفاع مقدس گفتم يك‌بار كه براي خرازي بزرگداشت مي‌گيريد، از من دعوت كنيد من بيايم آنجا درباره خرازي صحبت كنم. گفتند چه مي‌خواهي بگويي؟ توجه كنيد من براي فيلمبرداري به جبهه رفتم، آنقدر مي‌ترسيدم كه حيثيتم رفت. شما اينجا نشسته‌ايد و فكر مي‌كنيد يك عده آن طرف خيلي شيك ايستاده‌اند و مي‌گويند تق، اين طرفي‌ها هم مي‌گويند تق‌تق، نه، اينطور نيست. يكدفعه وقتي هواپيما مي‌آيد زمين و زمان آتش مي‌شود، اصلاً تو نمي‌داني چه كار بايد بكني. من بارها و بارها در خرمشهر با خدا درگير شدم، گفتم معرفت داشته باش و پنج دقيقه به ما مهلت بده، يك پلان هم نتوانستم بگيرم، حيثيتم رفت. جبهه، اينجور جايي بود. آن وقت تو در اين شرايط بتواني آرام باشي، به هم نريزي و لبخند داشته باشي، خيلي حرف است اما كسي اين را نمي‌فهمد، براي اينكه ما با شهدايمان هم مي‌خواهيم شعار بدهيم. من همين را در هلند گفتم، در آلمان گفتم، در فرانسه گفتم، بعد از من مي‌پرسند مگر مي‌شود؟ چه كسي است؟ عكسش را به ما نشان بده، دوستي داشتم كه معرفت به خرج داد و سي‌دي‌ عكس‌هاي خرازي را به من داد. اين عكس‌ها را تا نزديكي‌هاي صبح مي‌ديدم و مي‌پرسيدم چرا من از اين خوشم مي‌آيد، عكس‌ها را مرور مي‌كردم و مي‌گفتم ببين! اينجا معلوم است آدمي كه كنار خرازي بوده، ترسيده اما لبخند خرازي طوري است كه انگار يك چيز ديگر را مي‌بيند. من شيفته آن يك چيز ديگر شده بودم، ما نتوانستيم اينها را نشان بدهيم. عرفان، مكتب تنبلي نيست، به نظر من مكتب گذشت و شناخت است. آن وقت هنرمند ما، كودك ما، تاجر ما، بازاري ما، سياستمدار ما گذشت را ياد مي‌گيرد، آن وقت در خيابان كسي كه جلوي آدم پيچيده زبانش هم چند متر دراز نمي‌شود و پوزش مي‌خواهد. ببينيد، تعارف كه نداريم خدمت كردن خيلي سخت است. واقعاً پدر آدم در مي‌آيد. من امروز با خودم فكر مي‌كردم خدمت كردن كه اينقدر سخت است، پس چرا اينقدر براي به دست آوردن يك پست بكش‌بكش مي‌شود، همه مي‌گويند به ما رأي بده، اگر منظورت خدمت است، به نظر من در حكومت الهي، كانديداها- حتي مخالفان ما- مي‌آيند و مي‌گويند ما در چارچوب نظام جمهوري اسلامي اين برنامه‌ها را داريم، با مردم هم راحت حرف مي‌زنند، مردم هم سبك و سنگين مي‌كنند و به يك اجماعي مي‌رسند، ديگر نيازي به اين همه خشونت‌ كلامي و حيله‌ورزي‌ها نيست. شما امروز برو پيش مردم ببين چه خبر است، برو لرستان ببين چه خبر است، برو كردستان، ما بيگانه‌ايم با اين كشور، هنرمند اين كشور با كشورش بيگانه است، وگرنه به جاي اينكه من ابوالفضل جليلي را كنترل كنند كه يك وقت اين جليلي دست از پا خطا نكند، بايد بيايند به من بگويند ما در شرايطي قرار گرفته‌ايم كه اين مشكلات را داريم، از من مشاوره بگيرند كه تخصص تو مي‌تواند گوشه‌اي از اين مشكلات را مرتفع كند. اين كسا سقف كائنات است يادم است يك‌بار امام مي‌گفت از خارجي نترسيد، خودتان را محكم كنيد، هيچ خارجي نمي‌تواند به ما خدشه‌اي وارد كند، اگر خدشه‌اي وارد كند آن خدشه از خودي است، واقعاً هم همينطور است. ما الان مدام نگران اين هستيم كه تصوير ما از خارج، خوب نشان داده شود، اما فكر نمي‌كنيم اگر ما خودمان را خوب كنيم، آن تصوير هم خوب مي‌شود. يك روز به مجلسي رفته بوديم كه در آن حديث كسا مي‌خواندند. من اين حديث كسا را شنيده بودم اما نمي‌دانستم چيست، ما رسيديم آنجا. يك دفترچه مثل عم‌جزءهاي قديم آوردند، دادند دست من. ما هم گرفتيم. مسئول پخش اين كتابچه‌ها آمد انگشتش را با زبانش‌تر كرد و كتابچه را ورق زد و روي صفحه پنج متوقف شد كه يعني اينجاييم بعد من از لحن كسي كه دعا را مي‌خواند، خوشم نيامد. يك جوان ۲۵ ساله بود كه خطاب به امام زمان مي‌گفت آقاجون، با يك لحن لاتي هم مي‌گفت آقاجون، من گفتم كسي كه درباره امام زمان(عج) مي‌خواهد حرف بزند دست‌كم ۶۰،۵۰ سال بايد داشته باشد، عالمي باشد كه وقتي با امام زمان(عج) حرف مي‌زند آن عفت كلام و طهارت و معرفت را داشته باشد، نه اينكه با آن لحن بگوييم آقاجون! قربونت برم، در اين حال و هوا بودم، گفتم حداقل بنشينم ببينم محتواي اين حديث كسا چيست. زيرنويس فارسي اين دعا را مي‌خواندم، از صفحه اول شروع كردم، هي آن مسئول پخش كتابچه‌ها مي‌آمد، انگشتش را با زبان‌تر مي‌كرد و كتابچه را از دست من مي‌گرفت و مي‌گفت داداش! صفحه شش،‌دوباره وقتي مي‌رفت من مي‌آوردم صفحه‌اي كه مي‌خواندم، رويم نمي‌شد به اين مسئول بگويم من ترجمه‌اش را مي‌خوانم، چندبار آمد به من گفت مثل اينكه پرت هستي. توضيح دادنش در آن موقعيت دشوار بود. بالاخره دعا تمام شد. حاج آقايي آنجا بود كه در واقع بزرگ مجلس بود، همه آمدند با اين حاج‌آقا روبوسي و ديدار. اولين‌بار بود آنجا رفته بودم. انصافاً آن حاج‌آقا احترام گذاشت و آمدند طرف من، من هم عرض ارادت كردم و گفتم حاج‌آقا! من راجع به اين حديث كسا با شما صحبت دارم. بعد كه مجلس كمي خلوت شد، گفتم من در اين مجلس خيلي حال نكردم، منطقي بود، گفت چرا؟ گفتم من اين حديث كسا را خواندم، از نظر من اين حديث دو معنا و مفهوم دارد. اول مي‌تواند يك داستان فانتزي و كودكانه باشد بين حضرت محمد(ص) و نوه‌هايشان، اگر اينطور باشد اين را بايد خيلي لطيف خواند. دوم يك معناي عرفاني دارد كه منظور از اين كسا- پتو- سقف كائنات است و اهل بيت يعني انرژي كائنات كه اين هم مفهوم حماسي و بزرگي دارد، حاج‌آقا گفت اينها منتظر ظهور امام زمان(عج‌‌)اند. اما من گفتم بالاخره آدم بايد نسبتي با كسي كه صدايش مي‌زند، داشته باشد يا نه؟ نمي‌شود كه آن عدل و داد را در درونت به وجود نياوري و طالب حضور و ظهور امام عدل باشي. من ديوانه شخصيت علامه طباطبايي هستم، اصلاً آرزويم اين است جزئي از ايشان باشم، اما وقتي از من مي‌خواهند فيلم علامه طباطبايي را بسازم مي‌گويم نه، مي‌پرسند چرا؟ مي‌گويم نمي‌توانم. در آن شأن نيستم كه اين فيلم را بسازم، فقط آرزو دارم بسازم، پس تو هم اگر طالب امام زماني بايد در آن وادي قرار بگيري، با داد كشيدن كه نمي‌شود. ما بايد تربيت شويم. چاره‌اي نداريم جز اينكه درباره ريزه‌كاري‌هاي معرفت اسلامي كار كنيم، ما در اين زمينه كم‌كاري كرده‌ايم. فرض كنيد ما مي‌گوييم شهيد. من يك‌بار به يكي از مسئولان گفتم تو اگر شهيد را براي من تعريف كردي، هرچه بگويي قبول مي‌كنم، گفت خب معلوم است، مقامات شهيد اين است، كراماتش اين است، گفتم اينها تعريف شهيد نيست. بعد داستان جبهه رفتن خودم را تعريف كردم. گفتم من دنبال اين بودم كه بال درآورم از آنجا دور شوم. آنجا براي من يك مهلكه بود اما همانجا نگاه مي‌كردم مي‌ديدم يك عده برخلاف من با اشتياق مي‌دوند كه اينجا باشند، شهيد خرازي وسط اين آتش‌باران مي‌خندد، او چه مي‌بيند، به او چه داده‌اند كه آنطوري است، به آن مسئول گفتم شما بايد اينها را مطرح كنيد. با دانشجوها و جوان‌ترها زياد در تماسم، بعضي وقت‌ها همين فرزندان شهدا پيش من مي‌آيند درددل مي‌كنند، شكوه مي‌كنند، به آنها مي‌گويم مقام پدران‌تان را با اين معادله‌هاي روزمره مقايسه نكنيد، من كه آنجا رفته‌ام مي‌دانم پدرت چه بود، پدر تو يك اسطوره است، تو چه مي‌گويي؟ البته آن جوان هم بي‌تقصير است، قبول كنيم ما نتوانستيم تصوير درستي از شهيد را به جوان‌ها نشان دهيم. بنده خدا هستم، پيرو علامه طباطبايي، والسلام عليكم و الرحمه‌الله من مقيم فرانسه‌ام، مدتي فرانسه زندگي مي‌كردم، مي‌رفتم كنار رودخانه سن، آخرهاي شب در آن سرماي وحشتناك مي‌رفتم آنجا. از بچگي عاشق آوازم. مي‌رفتم كنار رودخانه سن و با صداي بلند آواز مي‌خواندم. آنجا هيچ‌كس نيست كه تو را بشناسد و بگويد اين ديوانه شده است. من هر وقت كه مي‌روم فرانسه، ژاپن يا هر كشور ديگري از ايران و فرهنگ ايران دفاع مي‌كنم اما اجازه بدهيد اينجا انتقادي نسبت به خودمان داشته باشم. اينجا اگر كسي بخواهد كنار زاينده‌رود با صداي بلند زير آواز بزند، همه مي‌گويند خل و ديوانه شده است، براي اينكه هر كسي درباره هر كسي مي‌تواند و اجازه دارد صحبت كند، اجازه دارد حكم كند. همان سال‌ها كه فرانسه زندگي مي‌كردم تماس گرفتم با ايران، به يكي از دوستانم گفتم چه خبر، گفت يكي را آورده‌اند گذاشته‌اند مسئول نيروي انتظامي، با يك حالتي گفت مي‌داني فاميلش چيست؟ گفتم: نه، گفت: قاليباف، گفتم مگر مي‌شناسي؟ گفت: نه، اما از فاميلش معلوم است كه كاري نمي‌تواند بكند. مي‌بينيد ما چقدر راحت صرفاً با يك پس‌زمينه ذهني از نام خانوادگي درباره ديگران قضاوت مي‌كنيم؟! اشتباه نشود، من از كسي دفاع نمي‌كنم ها، در اين مملكت تا اسم يكي را ببري، سريع مي‌گويند آدم فلاني است، من آدم هيچ‌كس نيستم. من بنده خدا هستم، پيرو علامه طباطبايي، والسلام عليكم و رحمه‌‌الله. گاهي البته با شيخ ابوالحسن خرقاني هم حال مي‌كنم. جاز، موسيقي نيست، لگدكوبي است يك روز نماز مي‌خواندم، نماز به من حال نداد. بعد با خودم گفتم يك‌بار ديگر بخوانم؟ گفتم ول كن، كار دارم. خدا شاهد است، يك جاي سردي هم بوديم، از بچگي با خدا خيلي صحبت مي‌كنم. گفتم خدايا قبول كن ديگر، گفت من قبول مي‌كنم، ولي سؤالي از تو دارم، گفتم بپرسيد، گفت اگر اين نمازي كه خواندي پلان فيلم‌ات بود، تكرار مي‌كردي يا نه؟ گفتم اگر صدبار هم مي‌شد تكرار مي‌كردم، گفت: بي‌معرفت يك تكرار هم براي ما كن، يك تكرار شد چهار تكرار. من چهار بار نماز را از اول تا آخر خواندم.بعضي وقت‌ها وسط حمد، مي‌گويم خدايا! ببين چه حالي داريم مي‌كنيم. يكهو همانجا خراب مي‌شود، يعني اصلاً فراموش مي‌كنم ركعت اول بودم، ركعت دوم بوم، كجا بودم. انسان عاشق در هر موقعيتي همه چيزش كيف است، سعدي مي‌گويد: «شوق است در جدايي و جور است در نظر/ هم جور به كه طاقت شوقت نياوريم» درست است كه از كسي كه دوستش داري دوري اما اين دوري با يك شوق شيرين هم آميخته شده است. يعني آدم اگر نسبت به خدا اين عشق را داشته باشد ديگر خيلي از غصه‌هاي ريز و درشتش فرو مي‌ريزد. من بعضي وقت‌ها به خدا مي‌گويم خدايا! تو اين غم را براي چه آفريدي؟ مثلاً‌ غم را آفريدي كه من غمگين باشم، تو آن بالا كيف كني؟ بگويي ببين! چطور حال ابوالفضل را گرفتيم؟ بعد وقتي اينها را مي‌گويم، خدا مي‌گويد احمق اينطوري نيست، تو فكر مي‌كني اينها غم است. حالا تو چطور اين حال را براي مخاطب مثال بزني و تعريف كني كه او در جريان اين حال دروني تو قرار گيرد، نمي‌شود. ديدي بعضي وقت‌ها مي‌گويي من الان دوست دارم موسيقي غمگين گوش بدهم؟ آن موسيقي غمگين با تو چه مي‌كند؟ شايد اشك تو را هم دربياورد، ولي وقتي تو گريه مي‌كني، بعد از اين گريه يك شادي و بهجت دروني و احساس سبكي را هم تجربه مي‌كني. هميشه وقتي با خارجي‌ها حرف مي‌زنم، مي‌گويند موسيقي شما‌، همه‌اش مونوتن و غم است، به آنها مي‌گويم اتفاقاً موسيقي شما شادي نيست، لگدكوبي است، بلند مي‌شويد جاز مي‌زنيد و مي‌رقصيد و بعد همه‌تان مي‌افتيد و دو روز نمي‌توانيد از جايتان بلند شويد، به آنها مي‌گويم بعدش مهم است، بعدش چه اتفاقي مي‌افتد مهم است اما موسيقي ما را گوش كنيد ببينيد بعد چه حال خوبي پيدا مي‌كنيد. دموكراتيك‌ترين حرف بشر را امام حسين(ع) زده است يك بار در دلم به امام حسين(ع) گفتم شما يك چيزي به ما بگوييد وقتي يك خارجي از من پرسيد اصلاً عاشورا يعني چه، امام حسين(ع) دنبال چه بود، من ديگر به آن خارجي نگويم امام حسين(ع) مظلوم بود، آن خارجي كه اينها را نمي‌فهمد، چيزي به من بگوييد ياد بگيرم و به اين خارجي‌ها بگويم. يك دفعه اين جمله امام حسين(ع) به ذهنم آمد كه «اگر دين نداريد لااقل آزاده باشيد.» اين دموكراتيك‌ترين حرف بشر امروز است، من حاضرم ساعت‌ها راجع به اين جمله حرف بزنم. ببينيد نمي‌گويد حتماً بايد دين داشته باشي،‌ نمي‌گويد اين دين عين دين من باشد، نمي‌گويد نماز بخواني، مي‌گويد دين اگر نداري، آزاده باش. مثل اين مي‌ماند كه تو مي‌خواهي گرم شوي، پس بايد خوب خودت را بپوشاني اما اگر نپوشانده‌اي حداقل در و پنجره را ببند و دست‌هايت را به هم بمال كه گرم شوي. اما واقعاً ما درباره عمق اين حرف‌ها در تلويزيون صحبت مي‌كنيم؟ ژاپني‌ها گفتند ابوالفضل! سايكولوژي خوانده‌اي؟ من مدتي خيلي غيبت مي‌كردم، اصلاً دوست داشتم بنشينم راجع به مردم صحبت كنم، مثلاً مي‌گفتم در اسلام غيبت كردن حرام است، بعد مي‌گفتم خدايا نمي‌شود كه تا اينكه در سفر ژاپن اتفاقي براي من افتاد. موقعي كه ژاپن مي‌روم هنرمندان دور هم جمع مي‌شوند كه شام برويم بيرون. آنجا مثل اروپا اين رسم هست كه فرض كنيد من مي‌آيم ۲۰ نفر را دعوت مي‌كنم ولي ۲۰ نفر خودشان پول خودشان را مي‌دهند، يك‌بار يكي از بچه‌ها نيامده بود، يكي گفت مشكلي برايش پيش آمده نتوانسته بيايد، من يك دفعه برگشتم گفتم در كل آدم غمگيني است. گفتم حالتش عجيب نيست؟ دستم را اين طور كردم گفتم يك جوري نيست؟ - كمي بيشتر خودماني‌تر بودم مي‌گفتم قاطي ندارد؟- بعد يك دفعه همه‌شان گفتند ابوالفضل! تو «سايكولوژي»- روانشناسي- خوانده‌اي؟ گفتم نه، گفتند پس چرا به اين راحتي قضاوت مي‌كني؟ واقعاً بعضي وقت‌ها حقيقت دست كسي است كه تو فكرش را نمي‌كني، يعني واقعاً آن چند ژاپني آنجا به من درس دادند، يعني آن چيزي كه ما در دين‌مان داريم كه پشت يك آدم نبايد بد او را گفت و درباره‌اش قضاوت كرد خداوند آنجا به وسيله كسي كه مسلمان نبود به من گفت ياد بگير و من آن روز يك ضربه قشنگ خوردم. من آنجا جلوي همه خرد شدم، ۲۶- ۲۵ نفر آدم آنجا بودند، جلوي همه‌شان خرد شدم، اما قشنگ خرد شدم. ياد گرفتم كه پشت ديگران بدشان را نگويم و هر چيزي را به زبان نياورم. اگر بفهمي محضر خدا يعني چه، هيچ مي‌شوي دوست عجيبي دارم به‌نام حسن جمشيدي. سال‌هاست به من لطف مي‌كند، مي‌گويد چون تو كار فرهنگي مي‌كني، از تو پول نمي‌گيرم، يك موقع مي‌بيني شش ماه وسايلش- فيلمبرداري- دست من است اما پول نمي‌گيرد. شايد اگر اين آدم‌ها نبودند اصلاً من نمي‌توانستم فيلم بسازم. البته اكيپ ما هم جمع و جور است. همه كار را خودم انجام مي‌دهم. فيلمبرداري، كارگرداني، مونتاژ، طراحي صحنه، تداركات، حتي غذا براي بچه‌ها درست مي‌كنم. شب‌ها با بچه‌ها مي‌نشينيم صحبت مي‌كنيم، بعد يكهو مي‌بينم گفته‌ام «عالم محضر خداست» بچه‌هاي تازه‌وارد مي‌گويند چه ربطي به سينما دارد، مي‌گويم اتفاقاً «عالم محضر خداست» سينماست. مي‌گويم من الان با شما حرف مي‌زنم، يكي سيگار مي‌كشد، يكي سرش را گذاشته روي متكا، يكي اصلاً انگار نه انگار كه من حرف مي‌زنم. مي‌پرسم چرا اينطور رفتار مي‌كنيد؟ به خاطر اينكه در محضر من هستيد، حالا من بروم و يك كارگردان ديگر بيايد، كافي است به آن كارگردان بگوييد تو، به خاطر همان تو نابودتان مي‌كند. پس در محضر او يك‌جور ديگر هستيد، حالا فرض كنيد يكهو رئيس‌جمهور مملكت وارد اين اتاق شود، همه بلند مي‌شوند، خبردار مي‌ايستند. اگر رهبر بيايد چطور؟ رهبر كه بيايد خشك‌تان مي‌زند، حالا فكر كنيد اگر خدا بيايد چه مي‌شود، جز اين است كه مي‌سوزي؟ من به اينجا رسيدم كه آدم هيچ مي‌شود، اگر بفهمد محضر خدا يعني چه. هميشه هم به بچه‌ها مي‌گويم يادتان باشد اگر درون‌تان را درست كنيد، بيرون‌تان هم درست مي‌شود، اگر اين خانه درون درست شود، هرچه از درون شما بيايد بيرون، درست بيرون مي‌آيد، شما وقتي ياد گرفتي غيبت نكني، غيبت كردن را در فيلمت هم نمي‌گذاري. يك موقع خبرنگاران مي‌آيند راجع به فيلم صحبت كنند، مي‌گويم همانم كه در فيلم ديده‌ايد، من هيچ وقت دلم نمي‌آيد به كسي سيلي بزنم، پس سيلي در فيلمم هم نمي‌آيد. در فيلم من شايد دعوا باشد اما دعواي كودكانه است، هيچ وقت حال كسي را نمي‌گيرند. ديدي يك موقع بچه‌ها مي‌گويند پشت در بايستيم يهو بپريم جلو، يكي بترسد، لذت ببريم؟ من مي‌گويم هر كسي اين كارها را مي‌كند مشكل روحي- رواني دارد. اصلاً گناه دارد، آمديم آن كسي كه مي‌ترسانيمش غش كرد، اتفاقي افتاد، پس هيچ وقت اين اتفاق را در فيلم من نمي‌بينيد. بازيگران من هميشه درون‌گرا هستند، هيچ وقت در فيلم‌هاي من بچه پررو نمي‌بينيد چون خودم هم درون‌گرا هستم. اگر هاردت را پاك كني به تو هم بلوتوث مي‌شود به بچه‌ها مي‌گويم فرق من و شما در اين نيست كه خداوند به من استعداد داده به شما نداده، يا به شما داده به من نداده، خداوند يك Hard و حافظه در پس كله همه گذاشته، به همه اين هارد را داده كه بي‌نهايت اطلاعات و انديشه مي‌توانيد در آن ذخيره كنيد. فرق من و تو اينجاست كه تو جاي دكمه‌ها و كليدها را ياد گرفتي اما من جاي آن كليدها را نفهميدم. اين اپل مكنتاشي كه پشت سر من مي‌بينيد، زماني خريدم كه فيلمي را مونتاژ مي‌كردم. وقتي اين دستگاه را خريدم فقط بلد بودم پلان را به پلان بچسبانم، كار ديگري بلد نبودم. يك‌بار يكي از رفقاي من آمد، گفتم من اگر بخواهم عكسي را اينطور كنم، گفت برو كنار، گفتم مگر مي‌شود، دوتا كليد زد. زندگي را از اين رو به آن رو كرد. گفتم اين دستگاه توانايي اين كار را داشته، من اما بلد نبودم. پس فرق من و شما در ياد گرفتن جاي دكمه‌هاست. شما مي‌روي دنبال فيزيك اتمي، كليدهايش را ياد مي‌گيري، با چهار كليد جهان را زير و رو مي‌كني اما من تنبلي مي‌كنم، پس بين من و تو هيچ فرقي نيست جز اينكه من نياموخته‌ام. حالا براي اينكه خوب ياد بگيري، اول از همه بايد هاردت را پاك كني، يعني هرچه بلدي بريزي دور، آن وقت مي‌بيني كه به تو بلوتوث مي‌شود، من اعتقاد دارم بهشت و جهنم همين‌جاست، پاداش را هم همين‌جا خواهيم گرفت. مولانا مي‌گويد: «اين جهان كوه است و فعل ما ندا/ سوي ما آيد نداها را صدا» من به بچه‌ها مي‌گويم بچه‌ها جلوي كوه اسم همديگر را داد بزنيد، يكي مي‌گويد علي، مي‌بيني از طرف كوه صدا مي‌آيد علي، علي، علي. حالا اگر تو به جاي علي، يك اسم بد را به زبان بياوري، فحش بدهي، مي‌بيني كوه همان فحش را به تو برمي‌گرداند، جهان اينطوري است. شما اگر نيت خوبي داشته باشي، اين نيت در رفتار تو و آنچه خواهي ديد و با آن روبه‌رو خواهي شد اثرگذار خواهد بود. پدرم هميشه به من مي‌گفت به كسي نه نگو، مي‌گفتم اگر نتوانستم انجام بدهم چطور؟ مي‌گفت حالا تو بگو آره، شايد اصلاً تا زماني كه آن آدم دوباره طرف تو بيايد آن مشكل حل شد. گاهي تو با يك تأييد ساده، به طرف مقابلت آرامش مي‌دهي، حالا يك دفعه بگويي نه، روي من حساب باز نكن. خب فردا هم كسان ديگري خواهند بود كه همين جواب را به تو بدهند. گفتم خدايا! خودت جواب را برسان در ژاپن سخنراني داشتم، سؤالي پرسيدند درباره حجاب. پرسيدند نظر شما درباره حجاب چيست؟ من يك بازيگر زن ژاپني را آوردم در فيلم «حافظ» بازي كرد، هنرپيشه معروفي بود. زمان نمايش عمومي فيلم در ژاپن، بازيگر اين فيلم با لباس‌هاي ايراني- لباس بلوچي فيلم- روي صحنه رفت. خب آن موقع جو عليه ايران سنگين بود و در ژاپن هم رسانه‌ها همين گمان را داشتند كه ناامني در ايران زياد است. جلوي آن جمعيت از اين بازيگر ژاپني پرسيدم شما در ايران بوديد، فضا چطور بود؟ گفت اينها دروغ است، آنجا همه خوب و خوش‌اخلاق هستند. بعد من هر جا كه دوست داشتم مي‌رفتم، ضمناً آنجا زن‌سالاري است تا مردسالاري، نمونه‌اش هم همين آقاي جليلي كه از زنش مي‌ترسيد. بعد از حرف‌هاي اين بازيگر، از من پرسيدند نظر شما راجع به حجاب چيست؟ اين از آن لحظه‌هايي بود كه گفتم خدايا به دادم برس! گفتم انسان هميشه دوست دارد در فضاي محرمي باشد، وقتي شما در حريم خودت هستي لذت مي‌بري از زندگي. از لباس بگير، از صدا بگير، نامحرم مي‌تواند هزار چيز باشد. نامحرم كه فقط مرد نامحرم نيست. مثال زدم، گفتم شما يك دختري و جلوي آينه ايستاده‌اي، محو چهره خودت هستي، يك صدا كه مي‌آيد سريع رو از آينده برمي‌گرداني، مي‌گويي چي بود؟ غريبه نبود، مادرت بود. مادر كه نامحرم نيست اما آنجا حريم تو را به هم زد، دوباره برمي‌گردي به آينه، بعد يك بار ديگر مي‌بيني در محكم به هم كوبيده شد، دوباره رو از آينه برمي‌گرداني، مي‌گويي كي بود؟ كسي نبود، باد بود. باد چشم دارد؟ نه، اما مثل يك نامحرم وارد حريم تو شد و آرامش تو را به هم زد. آنجا گفتم مادر من پارچه‌اي كه ضخامتش يك ميليمتر هم نبود مي‌انداخت روي سرش و مي‌گفت من داخل اين چادر، حريم خودم را دارم، لذت مي‌برم، گفتم حجاب همين است كه كسي وارد حريم شما نشود. پرسيدم آيا جامعه‌اي داريم كه در آن همه محرم آدم باشند؟ گفتند نه، Impossible (غيرممكنه) گفتم پس بايد در حريمت باشي و حجاب همين حريم است. درسي كه از تفسير سوره حمد امام(ره) گرفتم يك وقتي يكي از فيلم‌هايم را توقيف كرده بودند. مادر من شخصيت آرام و ساكتي داشت. به خودم مي‌گفتم اين مادر من مسيح اسلام است، هر وقت مي‌ديدمش سر نماز بود با چادر نماز سفيد. آن روز وقتي رسيدم خانه، داشتم ناسزا مي‌گفتم كه آره، اين بي‌وجدان‌ها دوباره فيلم مرا توقيف كردند. مادرم برگشت گفت حالا آنقدر ناسزا نگو، يه ذره آروم باش، دوتا صلوات بفرست. عصباني بودم گفتم صلوات به چه درد من مي‌خورد. گفت آنها كه اينجا نيستند تو بد و بيراه مي‌گويي، صلوات، آرامت مي‌كند. تلويزيون روشن بود، گفت ببين آقا چه مي‌گويد- منظورش امام بود- گفتم حوصله داري‌ها، بعد مادرم چادرش را روي سرش كشيد، انگار كه بخواهد جدا بشود. من يك لحظه احساس بدي پيدا كردم، گفتم تو كه به همه بد و بيراه مي‌گي، لااقل به مادرت بگو چشم! گوش هم نكن امام چه مي‌گويد، بعد گفتم بذار ببينم چه مي‌گويد. گوش دادم ديدم امام چه حرف‌هاي جالبي مي‌زند، ديدي يك وقت‌هايي آدم مجذوب چيزي يا كسي مي‌شود، همه اعضا و جوارحش مي‌شود گوش؟ ديدم عجب، گفتم فردا بروم تلويزيون بگويم چرا اينها را پخش نمي‌كنيد، شما از امام فقط موضع‌گيري‌‌هاي سياسي‌اش را پخش مي‌كنيد. امام آن روز در تلويزيون داشت سوره حمد را تفسير مي‌كرد- كه البته ادامه پيدا نكرد- (مي‌خندد) يك‌بار به حاج‌آقا معزي گفتم چرا فيلم‌هاي ما توقيف است، گفت تفسير سوره حمد امام توقيف است. تو چه مي‌گويي؟ اما آنچه مرا به وجد آورد، اين بود. امام آن روز گفت چون هيچ چيزي به انسان تعلق ندارد و همه چيز از آن خداست، وقتي محاسن‌مان را هم آرايش مي‌كنيم در واقع چيزي را داريم آرايش مي‌كنيم كه از آن خداست، پس اين مي‌شود عبادت. من اين حرف امام را جاهاي مختلف دنيا گفته‌ام، به من گفته‌اند تو چه فيلسوفي هستي، به آنها مي‌گويم اين حرف‌ها مال من نيست، مي‌گويند مال كيست، مي‌گويم مال ديگري است. جرئت نمي‌كنم بگويم مال امام است، ببينيد كه عبادت به همين راحتي است. حالا شما وقتي به آينه نگاه مي‌كني، مي‌گويي خدايا چقدر موي مرا زيبا آفريدي، قلبت پر مي‌شود از خضوع و تشكر ولي اكثر آدم‌ها نگاه مي‌كنند مي‌گويند ما هم خوشگليم‌ها! مادر گفت آواز نخوان مي‌برندت جهنم، گفتم براي حضرت علي(ع) مي‌خوانم كتابي دارم كه الان ديگر گير نمي‌آيد، خودم هم ندارم. اسمش هست «تمام ايام كودكي من در يك چمدان گذشت» آن سالي هم كه نوشتم، فكر مي‌كنم سال ۶۸ بود، در شوراي كتاب كودك، كتاب سال شد. اين كتاب در واقع داستان كودكي‌هايم است. ما در خانه‌مان كمدي داشتيم، قديم كمد سه لت مي‌گفتند. اين كمد، يك چمدان خيلي بزرگ داشت. مادرم مي‌گفت هي نرو، وسايل اين كمد را به هم نريز، اينها جهيزيه من است اما وقتي مادرم نبود، در اين كمد را باز مي‌كردم، در چمدان را باز مي‌كردم و همه وسايلش را مي‌ريختم بيرون، بعد مي‌رفتم داخل اين چمدان، درش را نيمه بسته مي‌كردم و آواز مي‌خواندم، بعد وقتي آواز مي‌خواندم احساس مي‌كردم اين چمدان مي‌رود بالا و من روي كوه‌ها و جنگل و درياچه‌ها پرواز مي‌كنم، يك دفعه كه صدا مي‌آمد ابوالفضل! تو دوباره رفتي سراغ چمدان؟ انگار كه يك دفعه مرا از آن ارتفاع مي‌كشيدند پايين، محكم مي‌خوردم زمين، با ترس نگاهش مي‌كردم. مادر مي‌پرسيد چرا مي‌روي آن تو؟ آنجا چه كار مي‌كني؟ گفتم مي‌روم آواز مي‌خوانم، مي‌گفت آواز بخواني، مي‌برندت جهنم، مي‌گفتم من براي حضرت علي(ع) مي‌خوانم. باور داشتم براي حضرت علي(ع) مي‌خوانم و آن پرواز را باور داشتم. سال‌ها بعد كه داشتم مي‌رفتم سوئيس، چيزهايي كه از آن بالا مي‌ديدم، تماماً تصاويري بود كه در آن چمدان ديده بودم.

دسته ها : اعتقادي
دوشنبه 21 12 1391

۱۰غذاي آلوده اي كه مي خوريم با وجود باكتري ليستريا در طالبي، E. coli در جوانه گندم و سالمونلا در گوشت بوقلمون، به نظر مي رسد غذاهايي كه ما هر روز مي خوريم يك بمب ساعتي هستند كه هر لحظه احتمال انفجار دارند. سلامت نيوز: در اين مطلب، ۱۰ غذايي را نام برده ايم كه آلوده به ميكروب هاي متفاوت هستند و مي توانند براي بدن ضرر داشته باشند. ۱. گوشت مرغ:تحقيقات نشان مي دهد ۶۲ درصد از مرغ و جوجه هاي كبابي آلوده به باكتري كمپيلاباكتر است و ۱۴ درصد نيز باكتري سالمونلا دارند. تعداد مرغ هايي كه به باكتري هاي دير مرگ آلوده هستند، نسبت به ۶ سال پيش ۳۰ درصد افزايش يافته است. در سوپرماركت: بهتر است به دنبال خريد مرغ هاي ارگانيك باشيد. اين مرغ ها در محيط هاي خلوت تر رشد كرده اند و كمتر احتمال آلودگي كمتري دارند. بهتر از آن نيز، خريد مرغ هاي محلي است. در خانه: وقتي مرغ را در سينك ظرفشويي شستيد، سريعا آن را داخل قابلمه بپزيد. مرغ را كاملا بپزيد و اجازه ندهيد قسمتي از آن خام يا نيم پز باقي بماند. هنگام پخت يك مرغ درسته نيز براي اطمينان از پخته شدن آن، دماي قسمت هاي ضخيم ران مرغ را تست كنيد. ۲.كلاب هاي سرد: آلودگي: غذاهاي سرد آماده در رديف پرخطرترين غذاها قرار دارند. سازمان جهاني تغذيه و سلامت اعلام كرده اين غذاها منبع باكتري هايي همچون ليستريا هستند. قرار گرفتن آنها در يخچال نيز مي تواند باقي مواد غذايي را نيز آلوده كند. در سوپرماركت: از خريد كلاب هاي سرد كه حاوي مقدار زيادي باكتري ليستريا هستند، اجتناب كنيد. چاقوهايي كه كالباس، گوشت بوقلمون و ... را برش مي زنند چون به طور مرتب تميز نمي شوند، ناقل اصلي باكتري ها به شمار مي روند. سعي كنيد تا حد امكان غذاهاي آماده خريداري نكنيد تا باكتري ها در معده شما انبار نشوند. در خانه: وقتي مي خواهيد ساندويچ خانگي تهيه كنيد، خردل زيادي روي آن بريزيد. محققان ثابت كرده اند ۹۰ درصد از باكتري هايي همچون ليستريا، اي- كولي و سالمونلا وقتي دو ساعت در معرض خردل قرار مي گيرند، از بين مي روند. ۳.سالاد آماده كاهو: آلودگي: كاهويي كه داخل ساندويچ همبرگر شما وجود دارد بيشتر از خود همبرگر مي تواند به بدن شما آسيب برساند. تحقيقات نشان داده، سالادهاي كاهوي از پيش آماده شده حدود ۴۰ درصد حاوي باكتري كوليفورم هستند. در سوپرماركت: سالادهاي آماده به خودي خود آلوده نيستند اما سر برگ هاي سبز كاهو مي تواند حاوي ميكروب باشد. در خانه: برگ هاي كاهو را پيش از خوردن حتما به طور برگ به برگ تميز شست و شو دهيد. لطفا در نظر داشته باشيد، قرار دادن برگ هاي شسته شده كاهو در آبكشي كه مرغ خام را درون آن قرار داده بوديد، بسيار خطرناك است. ۴.تخم مرغ: آلودگي: مرغ يا تخم مرغ، كدام آلوده تر است؟ مسلما تخم مرغ. تخم مرغ به طور سالانه منجر به بيماري بيش از ۶۶۰ هزار نفر و مرگ ۳۰۰ نفر مي شود. در سوپرماركت: به بسته بندي تخم مرغ ها توجه كنيد. اصولا تخم مرغ هايي كه توسط مرغداري هاي بزرگ بسته بندي مي شوند، احتمال بيشتري براي آلوده بودن به باكتري دارند. زيرا مرغ هاي زيادي در اين مراكز نگهداري مي شوند و در نتيجه آلودگي نيز بيشتر است. بهتر است از تخم مرغ هاي رسمي و محلي استفاده كنيد. در خانه: تخم مرغ را داخل جعبه خودش و در سردترين منطقه يخچال نگه داريد. پس از شكستن تخم مرغ، حتما دست هاي خود را بشوييد. حتما تخم مرغ را كامل بپزيد مگر اينكه جزو مواد غذاي ديگري باشد

دسته ها : سلامت
شنبه 19 12 1391
ازبين بردن لكه هاي صورت بامواد طبيعي
 
لكه روي زيبايي پوست تاثير مي گذارد و ظاهر ناخوشايندي دارد. علت بروز لكه، آكنه، جوش، سوختگي و … است.

شنبه ۱۹ اسفند ۱۳۹۱ ساعت ۰۴:۵۷

باشگاه خبرنگاران: لوازم بهداشتي علاوه بر گراني، داراي مواد شيميايي مختلفي است كه براي پوست مضر است. بنابراين بهتر است زنان براي رفع اين لكه هاي پوستي به مصرف مواد طبيعي رو بياورند. زيرا براي پوست هيچ خطري ندارد.

۱ – كره كاكائو
اين ماده يكي از محصولات طبيعي و مفيد است كه طرفداران زيادي دارد. به خصوص بين زنان باردار كه با لكه هاي زيادي مواجهند. اين كره در از بين بردن خط هاي ايجاد شده بر اثر چاق و لاغري موثر است و در صورت استفاده منظم نتيجه مثبتي خواهد داشت.

۲ – آب ليمو
پنبه را در مخلوطي از ميزان مساوي آب ليمو و آب آغشته كنيد و به مدت ۵ دقيقه روي لكه قرار دهيد.اين عمل در صورتي كه به طور منظم ادامه پيدا كند، نتيجه مثبتي خواهد داشت. اين درمان لكه و پوست مرده را از بين مي برد. علاوه بر آن مي توان مقدار كمي آب ليمو به مرطوب كننده اضافه كرد.

۳ – مخلوطي از روغن ها
راه موثر ديگر، استفاده مخلوطي از روغن زيتون، ويتامين E و رزهيپ است. اين مخلوط در از بين بردن لكه ها بسيار موثر است. كافي است، ابتدا صورت خود را بشوييد تا عاري از چربي و كثيفي شود، سپس روزي ۳ تا ۴ بار اين مخلوط را روي لكه بماليد.

۴ - مصرف كافي آب
يكي از آسان ترين و كم هزينه ترين روش ها مصرف مقدار كافي آب است. مصرف ميزان كافي آب باعث شادابي و طراوت پوست مي شود.

۵ – عسل
مصرف منظم اين ماده طبيعي باعث بهبود پوست مي شود. عسل را به طور مستقيم روي لكه بگذاريد و پس از ۲۰ دقيقه بشوييد. عسل را مي توان با مرطوب كننده نيز تركيب كرد.

۶ – آب خيار
استفاده مرتب از آب خيار روي لكه ها علاوه بر از بين بردن لكه ها، پوست را سالم و تميز نگه مي دارد. توجه داشته باشيد در صورت موثر نبودن روش هاي مذكور به متخصص پوست مراجعه كنيد
دسته ها : سلامت
شنبه 19 12 1391

عكس/ صحنه سازي عجيب سربازان زن اسرئيلي باشگاه خبرنگاران/ دو سرباز زن رژيم صهيونيستي را نشان مي دهد كه جهت فريب افكار عمومي و مهاجم نشان دادن فلسطيني ها، آثار جراحت را بر بدن يكديگر ايجاد مي كنند.

دسته ها : سياسي
پنج شنبه 17 12 1391

سبك زندگي در سيره شهدا در كلام راوي راهيان نور انتخابي آگاهانه كه بوي شهادت گرفت احمد محمد تبريزي مرجع : روزنامه جوان  حجت‌الاسلام محمد صادقي راوي، پژوهشگر دفاع مقدس و يار و همراه سرويس پايداري است. چندي پيش با او وصيتنامه چند شهيد از دوران دفاع مقدس را واكاوي كرديم. مرور وصيتنامه‌هايي كه هر كدام حكم يك كلاس درس را دارد. اين بار صادقي به اين سؤال كه آيا شهيدان براي رفتن به جبهه انتخابي آگاهانه و عقلاني داشته‌اند يا از روي احساس به جنگ رفته‌اند پاسخ داد. او با مرور بخشي از زندگي چند شهيد، مصداق‌هاي بارز اين انتخاب عقلاني را مورد بررسي قرار داد. شهيداني كه با بررسي كوتاه از زندگي و طرز تفكرشان كاملاً متوجه خواهيم شد كه با شناختي كامل و عقلاني راه خود را انتخاب كردند. در بخش ديگري به سبك زندگي و سيره دو شهيد دفاع مقدس پرداختيم. شهيداني كه مقام معظم رهبري درباره آنان چنين مي‌فرمايد:« من به توصيه ‌امام عمل كرده‌ام ! اغلب وصيتنامه شهدا كه به دستم رسيد را خوانده‌ام.‌ اما واقعاً از اين وصيتنامه‌ها درس مي‌گيريم. آن جوان؛ خطش هم به زور خوانده مي‌شود؛ ‌اما هر كلمه‌اش براي من و‌امثال من يك درس راهگشاست كه خيلي استفاده كرده‌ام.» شهيدي كه به خواستگاري جبهه رفت! شهيد لطيف پناهي: در كرمانشاه به دنيا مي‌آيد و در ۱۵/۱/۶۳ در چنگوله شهيد مي‌شود. شهيد پناهي يكي از شهيدان دانش‌آموز دفاع مقدس است. مادر يا پدر اين شهيد خاطره‌اي از او نقل مي‌كنند كه نشان مي‌دهد اين شهيد با وجود سن كمي كه داشته، ‌چگونه آگاهانه مسير و راه خود را انتخاب مي‌كند. دسته گل به دست براي خواستگاري به منزل عموي خود مي‌رود. عمويش به او مي‌گويد به يك شرط راضي به اين وصلت مي‌شوم كه دست از فعاليت‌هاي خطرناكت برداري. آن زمان اين شهيد عضو پايگاه بسيج و در كرمانشاه خيلي‌فعال بوده است. شهيد لطيفي بعد از شنيدن شرط عمويش، سرش را بالا مي‌گيرد و مي‌گويد: ازدواج مانع رفتنم به جبهه نخواهد شد. عمو هم در جواب مي‌گويد كه پس به خواستگاري جبهه برو. او هم راهي جبهه‌ها مي‌شود و شهادت را براي همسفري انتخاب مي‌كند. اين نكته مهمي است كه يك شخص در مقطع حساسي از زندگي‌اش حاضر مي‌شود از خواسته‌اش بگذرد تا اعتقاد دروني‌اش كه از روي علم و آگاهي است، از بين نرود. شهيد پناهي در گوشه‌اي از وصيتنامه‌اش سفارش مي‌كند كه روي سنگ قبرش چند بيت شعر نوشته شود. «برادرانم اگر خواستيد روي سنگر قبرم چيزي بنويسيد، اين شعر را بنويسيد. اگر قرار باشد كه آخر بميرم، نمي‌خواهم كه در بستر بميرم/ مي‌خواهم كه در فصل جواني، براي ياري رهبر بميرم.» اين نشان مي‌دهد كه او آگاهانه همه چيز را پذيرفته است. خداوند خودش در قرآن مي‌فرمايد كه همه شما را آفريده‌ايم و نهايت شما مرگ است و بازگشت همه‌تان به سوي ماست. پس بسيار زيباست وقتي آفريده شديم و قرار است روزي بميريم، اين مردن در راه خدا باشد. اميدوارم مرگم براي اسلام و هموطن مؤثر باشد شهيد بهاءالدين حسيني: در شهرستان بويراحمد از استان كهگيلويه و بويراحمد متولد مي‌شود. در زمان جنگ جزو محرومان و بي‌سوادان كشور بوده‌اند. كساني بوده‌اند كه ۴۰، ۵۰ سال استضعاف روي سرشان بوده و از همه چيز محروم بوده‌اند. حالا وصيتنامه يكي از بچه‌هاي اين منطقه كه هنگام شهادت دانش‌آموز بوده، ‌اينگونه است:« اگر با كشته شدن من اسلام و رهبريت،‌امامت و ولايت‌فقيه تثبيت مي‌شود، پس‌ اي‌خمپاره‌ها، توپ‌ها و تفنگ‌هاي‌امريكايي و روسي من را در برگيريد و قطعه قطعه كنيد.‌اميدوارم مرگم براي اسلام و سعادت برادران و خواهرانم مؤثر باشد و براي تمام هموطنانم.» چنين وصيتنامه‌اي فهم و درك بالاي نويسنده آن را مي‌رساند كه از روي احساس تصميم نگرفته است. بلكه انتخاب كرده كه چه‌كاري مي‌خواهد انجام دهد. چنين جمله‌اي را ما از‌امام حسين(ع) هم داريم كه مي‌فرمايد: «اگر با خون من اسلام زنده مي‌شود، شمشيرها به سمت من آييد و جان مرا بگيريد.» تمام عمليات بدر در وصيتنامه يك شهيد شهيد سجاد خاضع: اين شهيد عزيز در روستاي شيخ‌هاوي از شهرستان دهدشت چشم به دنيا مي‌گشايد. دهدشت يكي از محروم‌ترين مناطق كشور بوده كه اگر الان هم به اين شهرستان سفر كنيد آثار اين محروميت را خواهيد ديد. شهيد خاضع در ۲۳/۱۲/۶۳ در عمليات بدر شهيد مي‌شود. او در قسمت‌هايي از وصيتنامه‌اش اينگونه مي‌آورد: «شهيد انسان والايي است كه از تمام هستي خود مي‌گذرد و جان عزيزش را در طبق اخلاص مي‌گذارد و به پروردگار تقديم مي‌كند و با اين ايثار، به ابديت و جاودانگي مي‌رسد و به مقام شهادت و آگاهي خاصي مي‌رسد و به خيل شفيعان درگاه الهي ملحق مي‌گردد. هر كس در راه عبادت و بندگي از دستورهاي خداوند كاري را انجام دهد، قدمي از خودپرستي به خداپرستي برداشته است.» اين وصيتنامه با اين پختگي و شيوايي وصيتنامه يك دانش‌آموز دهدشتي است كه خيلي هوشيارانه آن را نوشته است. ما مي‌توانيم كل عمليات بدر را در اين وصيتنامه ببينيم. به قول معروف مشت نمونه خروار است. همه كساني كه در بدر شركت داشتند، چه آنهايي كه ماندند و چه آنهايي كه آسماني شدند مانند شهيد سجاد خاضع بوده‌اند. نان و پنير و سبزي شام عروسي يك شهيد حميد ايرانمنش: او از شهداي پرورشگاهي جنگ است. در كرمان به دنيا مي‌آيد و در لشكر۴۱ ثارالله به حميد چريك معروف بود. اگر با رزمندگان كرماني صحبت كنيد متوجه مي‌شويد كه همه حميد چريك را مي‌شناسند. حاج قاسم سليماني خيلي روي شهيد ايرانمنش حساب باز مي‌كرد و دوستش داشت. در زمان جنگ و در همان استان كرمان ازدواج مي‌كند. همسرش تعريف مي‌كند كه صبح به ايشان گفتم قرار است‌امروز وليمه عروسي بدهيم و هنوز هيچ كاري انجام نداده‌ايم، نه غذايي‌ آماده است و نه تداركاتي. شهيد ايرانمنش به او مي‌گويد: خانم خيال شما راحت باشد. من شام را‌ آماده مي‌كنم و به خانه مي‌آورم. حميد از خانه بيرون مي‌رود و هنگام غروب با چند كيسه پلاستيكي برمي‌گردد. يك كيسه پنير، يك كيسه نان و يك كيسه سبزي. همسرش تعجب مي‌كند و مي‌پرسد مگر يادت رفته كه‌امشب بايد شام عروسي بدهيم. حميد هم مي‌گويد اينها را براي شام خريده‌ام. همسرش هم عصباني مي‌شود و شروع به اعتراض مي‌كند كه نمي‌شود شام عروسي را نان و پنير داد و هر چيزي رسم و رسومي دارد. شهيد ايرانمنش در جواب به همسرش اينچنين مي‌گويد: «‌ خانم شهادت اين نيست كه فقط در معركه ميدان جنگ بتواني از دست دشمن فرار كني. شهادت آن است كه سنت‌هاي غلط جامعه را بشكني. ‌امشب هم شام عروسي ما، نان و پنير و سبزي است.» همسرش بعد مراسم تعريف مي‌كرد كه آن شب، عجب شبي شد و آن شام عروسي در ذائقه همه مهمانان ماند. فكر هواي نفس مانع از ضربه زدن به دشمن شد بچه‌ها نقل مي‌كنند كه در يكي از عمليات‌ها شهيد كاظمي فرمانده گروهان بود. قرار بود ما يكي از مقرهاي ارتش عراق را در سكوت كامل و بدون هيچ سروصدايي تصرف كنيم. فرماند‌هان هماهنگ كرده‌بودند كه تيري شليك نشود و بايد حواسشان باشد كه اسير نگيرند. مي‌فرمايند كه رفتيم و كار را شروع كرديم. وارد مقر بعثي‌ها شديم و در سكوت شب، شروع به قلع و قمع آنها كرديم. يك سنگر وجود داشت كه حدود۱۰ عراقي در آن بودند و هنوز خبر نداشتند كه ما وارد مقر آنها شده‌ايم. سيد ابراهيم شغل چوپاني دارد و خيلي قوي‌هيكل و باقدرت است. چوبي را در دست مي‌گيرد و كنار در سنگر مي‌ايستد. به چند تا از بچه‌ها مي‌سپارد كه آنها عقب‌تر بايستند و اگر زور او به عراقي‌ها نرسيد آنها وارد شوند. به يكي، دو نفر هم گفت كه آنها را صدا بزنند تا از سنگر بيرون بيايند. بچه‌ها مي‌پرسند كه تو مي‌خواهي چه كار كني؟ كه جواب مي‌دهم اگر من يك ضربه به هر كدام بزنم، كارشان تمام مي‌شود. شهيد كاظمي چوب را بالاي سرش مي‌برد و بقيه رزمندگان، آنها را از سنگر بيرون مي‌آورند. اولي بيرون مي‌آيد و وقتي همه ‌آماده‌اند تا سيدابراهيم او را بزند، مي‌بينند او چوب را از پشت سر رها و شروع به گريه كردن مي‌كند. بچه‌ها مي‌گويند به هر مصيبتي بود جريان را جمع مي‌كنند. راوي اين جريان آقاي طوسي است كه در لشكر ۸ نجف اشرف خدمت مي‌كند. توضيح مي‌دهد كه بعد از پايان كار، بالاي سر حاج ابراهيم مي‌رود و از او مي‌پرسد مگر قرار نبود آنها را با چوب بزني، اين چه كاري بود كه كردي؟ او مي‌بيند كه گريه شهيد كاظمي را ‌امان نمي‌دهد و او فقط چند جمله مي‌گويد: آقاي طوسي همين كه آمدم بزنم، ناگهان به فكر فرو رفتم. خدايا اين چوبي كه مي‌خواهد پايين بيايد براي رضاي توست يا هواي نفس. ديدم كه نفس بيشتر است و بي‌خيال زدن او شدم. سيد ابراهيم كاظمي يك چوپانِ روستايي است. مي‌داند كه اگر در ميدان نبرد نزند، مي‌خورد.‌اما وقتي مي‌بيند اين كارش هواي نفس است، از ضربه زدن به دشمنش صرفنظر مي‌كند.

دسته ها : پايداري
سه شنبه 15 12 1391
زندان‌هاي مخفي و درون سازماني منافقين خلق به روايت يكي از جداشدگان
حصار در حصار!
علي‌اكبر راستگو
 
۱۹ اسفند ۶۳ دفتر سياسي و كميته مركزي مجاهدين خلق طي اطلاعيه‌اي رهبري نوين سازمان يعني مسعود رجوي و مريم قجر عضدانلو را اعلام كرد.

علي‌اكبر راستگو در سال ۱۳۳۲ در بابل متولد شد. پس از اتمام تحصيلات دبيرستان در رشته ادبيات و زبان آلماني وارد دانشگاه تهران شد. وي بعد از دو سال رشته تحصيلي خود را رها كرد و به آلمان رفت و در رشته مهندسي ساختمان در دانشگاه «اسن» به تحصيل پرداخت. وي در سال ۱۳۵۸ به انجمن دانشجويان مسلمان هوادار سازمان مجاهدين خلق در آلمان پيوست و فعاليتش را در بخش روابط خارجي شاخه بوخوم آغاز كرد. بعد از ورود سازمان به فاز تروريستي در سال ۱۳۶۰ و فرار تعدادي از آنها به خارج از كشور، وي موظف شد تا اقدامات حقوقي براي پناهندگي هواداران سازمان را در آلمان به عهده بگيرد. 

راستگو به همراه چند نفر از اعضاي مجاهدين، سازماني را تحت عنوان سازمان فارغ‌التحصيلان دموكراتيك در آلمان غربي وابسته به سازمان مجاهدين تحت پوشش شوراي ملي مقاومت تأسيس كرد. هدف اصلي اين سازمان جمع‌آوري كمك و اعانه از مردم آلمان بود.
بعد از انقلاب ايدئولوژيك سازمان يا ازدواج مسعود و مريم، سازماني به نام نهاد ديپلماسي تأسيس شد كه راستگو به اين سازمان منتقل شد. هدف اين سازمان تماس با مقامات كشورهاي آلمان، اتريش، سوئيس و لوكزامبورگ بود.
سرانجام وي در سال ۱۳۶۵ به بخش نظامي سازمان در عراق منتقل شد. وي در اين دوره به بطلان سازمان پي برد و از سازمان جدا و به آلمان بازگشت و كتاب «صداي تيك و تيك بمب مي‌آيد» را در افشاي سازمان منتشر كرد. سازمان ناچار شد طي اطلاعيه‌اي منكر وابستگي وي به سازمان شود، ولي شهرت و عضويت وي آشكارتر از آن بود كه بشود با يك اطلاعيه آن را تكذيب كرد. 

*** 

كناره‌گيري از سازمان مجاهدين خلق از سوي اعضاي منتقد و ناراضي از همان روزهاي تأسيس سازمان در سال ۱۳۴۴ تا امروز ادامه داشته و سازمان هم با توجه به شرايط روز با آنان برخورد كرده و جدا شدن از آن همواره دشوارتر و امروزه به كاري مطلقاً ممنوع بدل شده است.
جالب اينجاست كه سازمان مجاهدين خلق هر وقت از سوي مردم با اقبال كمتري روبه‌رو مي‌شود و در نتيجه افت نيرو پيدا مي‌كند، در قبال اعضاي موجود رفتار خشن‌تري را در پيش مي‌گيرد. پس از پيروزي انقلاب اسلامي در سال ۵۷ كه اقبال مردمي به سازمان زياد بود، ورود به آن بسيار دشوار، اما خروج از آن ساده بود، اما به مرور زمان قضيه برعكس شد. قبل از انقلاب خروج از سازمان، خطرات امنيتي از سوي ساواك را به همراه داشت و افراد خواهان خروج يا اخراج‌شده توسط سازمان عموماً به دام ساواك مي‌افتادند، ولي در ۳۰ خرداد ۶۰ كه سازمان اعلام مبارزه مسلحانه كرد، عده زيادي از سازمان جدا شدند و سازمان به دليل ناتواني از تعقيب آنان و نيز فشار افكار عمومي كه ديگر اعتمادشان را به آنها از دست داده بودند، نتوانست در مورد بسياري از آنان واكنش تندي نشان بدهد.
پس از اقامت مجاهدين در اروپا هم خروج اعضاي آن به دليل فضاي باز سياسي كشورهاي اروپايي نمي‌توانست با تعقيب و برخوردهاي خشن همراه شود و سازمان نهايتاً تلاش مي‌كرد اعضاي بريده را منزوي كند. همچنين سازمان از ابزارهاي مختلفي براي سنگ‌اندازي در راه پناهندگي اين اعضا استفاده مي‌كرد تا آنان را مجبور كند دو باره برگردند، اما از هزاران هوادار سازمان كه توانستند پس از سال ۶۰ به خارج بگريزند، عده كمي دو باره به سازمان برگشتند و ديگران پس از پناهندگي، به زندگي طبيعي خود برگشتند و سازمان را يكسره رها كردند. عده‌اي هم در اسفند ۶۳ كه مسعود رجوي و مريم قجرعضدانلو ازدواج كردند، از سازمان خارج شدند، بي آنكه سازمان بتواند عليه آنها اقدامي كند.
پس از اعمال طلاق‌هاي اجباري در ارديبهشت ۷۰ در سازمان، سمپات‌هاي رده‌هاي پايين به‌سرعت شروع به جدا شدن از سازمان كردند. فشار براي شركت در جنگ داخلي عراق عليه كردها و شيعيان و حمايت از صدام هم عده ديگري را به جدا شدن از سازمان مجاهدين ترغيب كرد.
سازمان براي انجام رفتارهاي غيرمنطقي خود و توجيه بن‌بستي كه در آن گرفتار آمده بود، ناچار شد براي هواخواهان خود فشارهاي شديدي را اعمال كند و در همين راستا بود كه به ساختن زندان‌هاي درون‌سازماني پرداخت. 

عده‌اي از افراد ناراضي و متقاضي خروج از سازمان، ديگر مبارزه مسلحانه را قبول ندارند، عده‌اي نسبت به شخص مسعود رجوي و رهبري او معترضند و گروهي هم ديگر ايدئولوژي سازمان را قبول ندارند. عده‌اي از اين افراد تعهد مي‌سپارند كه حتي پس از اعزام به خارج، همچنان هواداري خود را نسبت به سازمان حفظ كنند. عده‌اي قولي نمي‌دهند، ولي سازمان همچنان اميدوار است بتواند در موقع مناسب آنان را برگردانند و گروه سوم كساني هستند كه قصد دارند به‌كلي با سازمان قطع رابطه كنند. اين افراد از پست‌هاي سازماني خود بركنار و محاكمه مي‌شوند. عده‌اي از آنها هم بدون محاكمه به زندان فرستاده مي‌شوند تا بالاخره مشخص شود كه بايد به سلول‌هاي انفرادي منتقل يا به اردوگاه‌ها و زندان‌هاي عراق فرستاده شوند. 


فرآيند اين ماجرا هم جالب است. كساني را كه ديگر حاضر به اطاعت محض از رهبري سازمان نيستند، ابتدا در پست‌هاي بي‌اهميتي مثل نگهباني، كمك راننده، رانندگي و امثالهم مي‌گذارند تا در فضايي بدون فشار، بار ديگر به فكر بپردازد و به قول خودشان، پروسه‌هاي سازماني را درك كند! اگر اين شيوه فايده نداشت، فرد را در پروژه‌هاي دشوارتري مثل پروژه‌هاي ساختماني، آهنگري، تأسيسات، آشپزخانه، نظافت و تخليه چاه به كار وادار مي‌كنند و اگر باز هم فايده نداشت، او را به زندان انفرادي و نهايتاً اردوگاه «رمادي» يا زندان «ابوغريب» مي‌فرستند تا در آنجا يا بميرند يا بپوسند.
كلاً در سازمان مجاهدين دو نوع زندان وجود داشت. اول زندان‌هايي كه تمام كادر آن از بازجو و شكنجه‌گر تا نظافتچي از اعضاي خود سازمان بودند و دسته دوم زندان‌هاي عراق بود. مجاهدين طي قراردادي با رژيم بعث عراق در داخل اردوگاه‌هاي خود از حق پناهندگي برخوردار بودند، اما كساني كه اصرار داشتند از سازمان جدا شوند، بايد پاسپورت و اوراق شناسايي خود را تحويل مي‌دادند و به عنوان جاسوس رژيم ايران به اداره امنيت عراق معرفي مي‌شدند. اين افراد را پس از شكنجه به زندان‌هاي عراق مي‌فرستادند تا در كنار جاني‌ها و بزهكاران عراقي زندگي‌شان را سپري سازند. 

زندان‌هاي داخل قرارگاه‌هاي سازمان مجاهدين خلق 

۱- زندان‌هاي رفع ابهام 

اين زندان‌هاي عمومي تاكنون دو بار در كشور عراق توسط سازمان مجاهدين ايجاد شده است.
الف: در نوزده اسفند سال ۱۳۶۳، دفتر سياسي و كميته مركزي سازمان، طي اطلاعيه‌اي به معرفي رهبري نوين سازمان يعني مسعود رجوي و مريم قجرعضدانلو پرداخت. در اين اطلاعيه، تأكيد شده بود كه مريم در«مسير رهايي و اعاده حقوق زنان» به هم‌رديفي ايدئولوژيك مسعود رجوي ارتقا پيدا كرده است. در ضمن، «تصميم مبني بر ازدواج فرخنده توحيدي و انقلابي مريم و مسعود» نيز در همين اطلاعيه درج شده بود. (۱) تمام اين وقايع به عنوان «انقلاب ايدئولوژيك» دروني مجاهدين به دنيا اعلام شد! 

قضيه وقتي بيشتر مشكوك شد كه مريم كمي پيش از انتصابش به مقام هم‌رديف ايدئولوژيك مسعود از شوهرش مهدي ابريشم‌چي جدا شده بود. اطلاعيه يادشده تصميم به ازدواج او را با مسعود رجوي نيز در برداشت. اكثريت قريب به اتفاق وقايع‌نگاران، اين فيل هوا كردن سازمان مجاهدين را كه سر و صداي زيادي نيز به پا كرد، درباره لاپوشاني مسئله بزرگ ديگري مي‌دانند كه سازمان در آن برهه درگير آن بود. اعضاي سازمان، ديگر تحليل‌هاي سازمان را از اوضاع داخلي ايران قبول نداشتند. همين به پرسش گرفته شدن استراتژي سازمان، تنش‌هايي را در درون سازمان ايجاد كرده بود. برخي از اعضا خواهان اصلاح اين خط و خطوط بودند، اين افراد مي‌خواستند علل شكست‌هاي پياپي اين استراتژي سازماني را تحليل و بررسي كنند. سازمان با مسئله بغرنجي روبه‌رو شده بود. اگر تن به بررسي استراتژي مبارزه مسلحانه شهري مي‌داد و علل شكست‌هاي پي در پي آن را مشخص مي‌كرد، انگشت اتهام، بلافاصله و مشخصاً به سوي شخص مسعود به عنوان تئوريسين و مدافع سرسخت مبارزه مسلحانه نشانه مي‌رفت. در حقيقت، رجوي بايد مسئوليت خون‌هاي ريخته شده در اين راه را از ۳۰ خرداد ۶۰ به عهده بگيرد. اين انتقاد به شخص رجوي، در نهايت ضرورت وجودي او را در رأس سازمان زير سؤال مي‌برد.
تنها فكري كه به سر كميته مركزي و دفتر سياسي يا بهتر بگوييم خود مسعود رجوي زد، هوا كردن يك فيل پرجنجال براي پاك كردن خطر تاريخي آن شكست‌ها و در نهايت مسئوليت رجوي در اين باب بود. فيل هم بايد خيلي غيرعادي و به بيان خود رجوي خرق عادت مي‌بود. بايد بر سرش جنجال مي‌شد، بايد يك موضوع ناموسي را هم از ديد مذهبيون، چاشني اين قضيه مي‌كردند تا حواس همگان كاملاً پرت شود. بايد سازمان در درجه نخست، شخص رجوي را از زير تيغ اتهامات مبني بر سوزاندن كليت سازمان و به انحراف كشاندن آن به در مي‌برد. البته در اين برهه موفق هم شدند! در بين همين جنجال، با نشاندن مريم رجوي در صندلي كناري شوهر سازماني‌اش موضوع رهبري و سيادت بلامنازع مسعود رجوي را هم جا انداختند. در پس‌پرده هم تمام شعارهاي پيشين سازمان مبني بر وجود مركزيت دموكراتيك و سانتراليسم دموكراتيك و رهبري جمعي و شورايي دود شد و به هوا رفت. از ميان اين جار و جنجال ناموسي‌ـ‌تشكيلاتي، ديو رهبري سازمان مجاهدين در هيئت رهبر عقيدتي و رهبري خاص‌الخاص مجاهدين سر برون آورد. سازمان در عمل بدل به يك سكت بسته مذهبي‌ـ‌مافيايي شد و به همين دليل هم اساساً از دستگاه مختصات، مطالبات آزاديخواهانه و مسالمت‌جويانه مردم ايران خارج و به دور انداخته شد. تكليف ملت ايران در اين برهه تاريخي با كليت اين سازمان مشخص شد. در واقع از همين تاريخ است كه مشروعيت كاذبي را كه از اين جريان با تأسي به تعداد كشته شدگان كسب كرده بود، از دست داد. 

اطلاعيه نوزده اسفند ۱۳۶۳ دفتر سياسي و كميته مركزي سازمان، همان‌گونه كه انتظار مي‌رفت، باعث تكان‌هاي شديدي در بدنه سازمان شد. در خارج از كشور بيشتر هواداران سازمان را ترك كردند و دنبال كار خودشان رفتند، اما در عراق وضعيت به‌گونه‌اي ديگر بود، زيرا اعضا دمشان به سازمان وصل بود و مسلماً ترك پايگاه‌ها و محل تجمع افراد سازمان، اين تهديد را داشت كه نيروهاي معترض توسط شرطه‌هاي عراقي دستگير و به عنوان جاسوس حكومت اسلامي به محاكمه كشيده شوند. سازمان در سال ۱۳۶۴ حدود ۱۱ پايگاه نظامي در منطقه كردستان عراق داشت. اين پايگاه‌ها در اصل سربازخانه‌هاي ارتش عراق بودند كه سازمان آنها را از ارتش عراق تحويل گرفته و به پايگاهي براي مجاهدين تبديل كرده بود. اين پايگاه‌ها به ترتيب عبارت بودند از پايگاه تدين در منطقه گلاله، پايگاه جليلي در منطقه گاوميش، پايگاه‌هاي باباخاني و ابراري در سليمانيه، پايگاه‌هاي منصوري و ماوت در نزديكي سليمانيه، پايگاه‌هاي جباري و سردار در كركوك، پايگاه غيور، سعيد محسن در كوت و پايگاه ذوالانوار در قرنه. در ضمن دو پايگاه منصوري و ماوت در نزديكي سليمانيه به عنوان پايگاه‌هاي آموزشي سازمان نيز معروف بودند. افراد جديدي كه به عراق فرستاده مي‌شدند، ابتدا به مدت يك ماه در اين دو پايگاه آموزش نظامي مي‌ديدند و بعد به پايگاه‌هاي ديگر فرستاده مي‌شدند. در اين دو پايگاه بود كه در آغاز سال ۱۳۶۴، زندان‌هاي رفع ابهام رجوي برپا شد. 

از جمله روش‌هاي شخصيت‌شكني كه در زندان‌هاي رفع ابهام اجرا مي‌شد، يكي اين بود كه يكي از اعضاي قديمي سازمان به نام محسن‌زاده كاشاني هر شب افرادي را نزد خود فرا مي‌خواند و بعد از چند دقيقه گفت و شنود با آنها، با لحني تند و سريع در حالي كه با چشمان نافذ خود در چشم مخاطب مي‌نگريست، به او تند و تلقين‌آميز مي‌گفت: «تو پاسدار خميني هستي!» مخاطب هم كه با شنيدن كلمه پاسدار گيج و غافلگير مي‌شد، اگر نفر نفوذي و جاسوس دشمن بود، در مقابل اين صراحت كلام جا مي‌خورد و بازي را مي‌باخت. واكنش فرد نوع هويتش را مشخص مي‌كرد. اگر فرد مظنوني نبود، در آن نشست، ترور شخصيتي بايد با آوردن فاكت، نمونه، شاهد زنده و البته نام و نشان افرادي كه با آنها كار كرده بود، هويت مجاهدي خود را ثابت كند. 
زندان‌هاي رفع ابهام به صورتي تجربي به سازمان نشان داد كه از حبس و زندان نيز در كنار ديگر روش‌هاي رواني سركوب، مي‌توان براي كنترل نيروها استفاده كرد. ضمن اينكه در اين فرصت پرسنل جديدي را به عنوان زندانبان تربيت كرده بودند. 

ب‌ـ درست ده سال بعد، يعني در سال ۱۳۷۳، دومين زندان بزرگ رفع ابهام در قرارگاه اشرف برپا شد. در اين سال، تعدادي از تيم‌هاي عملياتي كه از عراق براي عمليات تروريستي به ايران فرستاده مي‌شوند، قبل از رسيدن به هدف مورد نظر لو داده مي‌شوند. در يك مورد حتي فرمانده يك تيم به نام محمدرضا عدالتيان كه طبق بيانات خودش مأمور جمهوري اسلامي بود، افراد تيم خود را به رگبار مي‌بندد. در سازمان در يك واكنش تنبيهي، تمام افرادي كه درخواست شركت در عمليات داخل كشور مي‌كنند، حدود ۵۰۰ نفر را متهم مي‌كند و همگي‌شان را در زندان‌هاي واقع در قرارگاه اشرف زنداني مي‌كند. اين موضوع در پاييز ۱۳۷۳ اتفاق افتاد. افراد بازداشت‌شده در طول مدت بازجويي كه حدوداً تا شش ماه طول كشيد، تحت بازجويي‌هاي طولاني و شكنجه‌هاي طاقت‌فرسا قرار گرفتند تا فاز رفع ابهام را بگذرانند. اگر در اين فاصله مشخص مي‌شد كه پاسدار رژيم نيستند ـ‌كه معمولاً هم همين‌گونه بودـ از ايشان دست برداشته مي‌شد. واقعيت اين است كه در اين دوران، ميزان شكنجه‌ها به‌قدري وحشتناك بود كه دو تن از زندانيان نگون‌بخت به نام‌هاي پرويز احمدي و قربانعلي ترابي زير شكنجه سازمان جان باختند. افرادي كه رفع ابهام و از اين زندان آزاد مي‌شدند و به سر كارهاي خود بازگشتند، اكثراً از سازمان بيزار و به صورت كامل نسبت به سازمان بي‌اعتماد مي‌شدند، به‌طوري كه دلجويي‌هاي بعدي سازمان نتوانست آنها را متقاعد كند. بخش عظيمي از جداشدگان سال‌هاي بعد از ميان همين افراد بودند كه ابتدا خواستار عمليات انتحاري براي سازمان بودند، ولي با برخوردهاي بسيار توهين‌آميز سازمان به‌كلي از اين جريان بريدند. 

۲- زندان‌هاي معروف به مهمان‌سرا 

زندان‌هاي رفع ابهام در محيط بسته عراق و در داخل پايگاه‌هاي نظامي وجود داشت. دنيا و محافل حقوق بشري متوجه اين زندان‌ها نشدند، زيرا در مورد اول، اكثريت زندانيان پس از يك دوره يك ماهه زندان پاداش خود را تحت عنوان پست سازماني دريافت كردند و در تشكيلات سازمان ماندند. در مورد دوم نيز افراد در اثر تلقينات سازماني براي جلوگيري از سوءاستفاده‌ حكومت اسلامي از اين ماجرا اساساً دم فرو بستند. 

بعد از زندان‌هاي رفع ابهام نوبت به زندان‌هاي معروف به مهمانسرا رسيد. نام بي‌مسماي مهمانسرا نشان‌دهنده اين نكته مهم است كه سازمان در برخورد با مخالفان و منتقدينش به هيچ ارزش انساني و اخلاقي پايبند نيست. كمتر گروه يا شخصيت ايراني وجود دارد كه در اين برهه، انتقادي به عملكرد سازمان مجاهدين كرده باشد و مورد هتاكي سياسي و لمپني قرار نگرفته باشد. خوشبختانه در كشورهاي غربي، گروه‌ها و شخصيت‌هاي منتقد به مجاهدين، تقريباً به لحاظ فيزيكي امنيت جاني و بدني دارند. بگذريم كه يكي از اين منتقدين، يعني نوري‌زاده را نفرات سازمان مجاهدين علناً به باد كتك گرفتند و حتي قصد جانش را داشتند. در غرب حتي اين امكان براي نيروهاي مجاهدين خواهان كناره‌گيري وجود دارد كه از روابط خارج شوند، اما چنين امكاني براي نيروهاي خواهان جدايي در كشور عراق نيست. افرادي كه از كشورهاي غربي به عراق اعزام مي‌شدند، در همان ابتداي ورود به عراق تمامي مدارك و وسايل همراهشان نظير پاسپورت، شناسنامه، گواهي‌نامه رانندگي، پول و غيره ضبط مي‌شود. سازمان حتي رسيدي هم بابت اين وسايل و مدارك در اختيار اين افراد نمي‌گذارد. البته كسي هم در آن لحظه به اين كار سازمان اعتراض نمي‌كرد، چون همگي گمان مي‌كردند براي جنگيدن با حكومت اسلامي به عراق آمده‌اند و خودشان را دربست در اختيار سازمان مي‌گذاشتند. هيچ‌كس در آن لحظه به فكرش نمي‌رسيد كه در صورت تمايل به جدايي از سازمان، چه اتفاقي برايش خواهد افتاد. برخورد سازمان با افراد ناراضي و منتقد، در ابتدا رواني بود. نخست اين افراد را خلع سلاح و بعد هم خلع رده مي‌كردند و آنها را به امان خدا در بيابان‌هاي خشك رها مي‌كردند كه فقط پرسه بزنند، بدون اين‌كه كاري داشته باشند. اين افراد از اين‌كه هيچ مسئوليتي نداشتند و كاري به آنها محول نمي‌شد، به‌شدت تحت فشار رواني قرار مي‌گرفتند. به‌ويژه نگاه شماتت‌بار افراد روي آنها برايشان بسيار سنگين بود. در مراسم جمعي مثل غذا خوردن يا نشست‌هاي شبانه شركت داده مي‌شدند، اما كسي با آنها حرف نمي‌زد. درست مثل جذامي‌ها در گوشه‌اي كز مي‌كردند. اين‌‌گونه فشارهاي رواني معمولاً اثر مثبت داشت و افراد پس از مدتي پشيمان مي‌شدند و طي گزارشي از رفتار پيشينشان عذرخواهي مي‌كردند، اما اگر فردي همچنان بر سر موضع خود باقي مي‌ماند، او را به مهمانسرا مي‌فرستادند. 

در مقطع سال ۱۳۶۵ در پايگاه‌هايي كه فرماندهان نظامي‌ـ‌عملياتي سازمان در آن مستقر بود، ساختمان‌هايي را به مهمانسرا اختصاص دادند كه نسبت به محل كار و اجتماع نيروها در منطقه پرتي قرار داشت. افراد عادي هم نمي‌توانستند بدون اجازه مسئولان و بدون اينكه كار مشخصي در آن محيط داشته باشند، وارد مهمانسرا شوند. هيچ‌يك از افرادي هم كه در مهمانسرا زنداني بودند، نمي‌توانستند به بخش‌هاي ديگر پايگاه‌ها رفت و آمد كنند. اسم با مسماي مهمانسرا در اساس، نشانه‌ اين بود كه سازمان ديگر فرد ناراضي را خودي به حساب نمي‌آورد. در واقع با اطلاق واژه مهمان به اين زندانيان درون‌گروهي نشان مي‌دادند كه بين معترضين و معتقدين مرزي وجود دارد. در پايگاه منصوري ساختمان يك طبقه كوچكي بود كه يك رديف تور سيمي آن را از خود پايگاه جدا مي‌كرد. اين ساختمان كوچك تنها از طريق يك در فلزي به حياط منصوري راه داشت. اين ساختمان حدود ده اتاق داشت كه هر اتاق آن بين سه تا هشت نفر را در خود جاي داده بود. اين افراد همگي از ناراضيان و منتقدين به سازمان بودند كه در آنجا بايد منتظر سرنوشت نامعلوم خود مي‌ماندند. آنها اجازه بيرون رفتن از اين ساختمان را نداشتند. در برنامه‌هاي عمومي اين پايگاه شركت داده نمي‌شدند و هيچ‌گونه تماسي هم با افراد پايگاه نداشتند. با توجه به اين‌كه اين افراد ناراضي در مهمان‌سراها نيز از ترس نفوذي‌هاي سازمان كه بين اين افراد بر زده مي‌شدند، نمي‌توانستند با هم ارتباط برقرار كنند. زنداني بودن در يك چهارديواري و نامعلوم بودن آينده براي اين افراد، خود فشار رواني و عصبي سنگيني بود. نظير اين مهمانسرا در پايگاه‌هاي ديگري مانند ابراري در سليمانيه و يك هتل در كركوك گزارش شده است. 

۳- زندان واقع در قرارگاه سردار در كركوك 

اين زندان بعد از افشاگري جداشدگاني كه به اروپا رفته بودند، تشكيل شد و جداشدگاني را كه ديگر تكليفشان قطعي بود، ابتدا به اين زندان مي‌آوردند. بعد از افشاگري‌هاي جداشده‌ها در خارج از كشور، براي بسته شدن امكان تحقيق صليب سرخ، زندانيان را به بخش اسكان واقع در قرارگاه اشرف انتقال دادند. 

۴- زندان دبس (Debes) 

سازمان اين زندان را در سال ۱۳۶۸ در محلي به نام دبس كه در نزديكي شهر كركوك عراق قرار داشت، ايجاد كرده بود. اين زندان از يك ساختمان دو طبقه قديمي تشكيل شده بود كه به سه بخش ۱۰۰، ۲۰۰ و ۳۰۰ تقسيم مي‌شد. ديوارهاي اين زندان، خيلي ضخيم بود و حدود ۶۰ سانتي‌متر ضخامت داشت. اتاق‌هاي كوچك و نمور از ديگر مشخصات اين زندان بود. زندان دبس، به‌ظاهر ويژه اسراي جنگي بود. سربازان ايران را كه در حمله‌هاي نظامي به مرزهاي ايران اسير مي‌كردند، به اين زندان مي‌آوردند. اين اسرا در اين محل پس از تخليه اطلاعاتي تفكيك مي‌شدند. عده‌اي را تحويل دولت عراق مي‌دادند و عده‌اي را هم در دبس نگه مي‌داشتند تا بتوانند به صورت مستقيم روي آنها كار كنند و در صورت امكان در ارتش آزادي‌بخش رجوي به عنوان سرباز جنگي به كار گيرند. تعداد اين سربازان در بالاترين حد خود حدود ۱۵۰۰ نفر بودند. سازمان به عنوان يك گروه چريكي و نه يك دولت در حال جنگ، اين سربازان را اسير گرفته بود، بنابراين از نظر سازمان، بر اساس كنوانسيون ژنو، آنها مشمول قانون حمايت از سربازان جنگي نمي‌شدند. سازمان اسامي اين اسرا را به سازمان‌هاي بين‌المللي نمي‌داد و هيچ‌كس حتي دولت ايران نيز نمي‌توانست از طريق سازمان‌هايي نظير صليب سرخ جهاني جوياي وضعيت آنها شود. اين نگون‌بختان كه براي دفاع از خاك ايران به ارتش جمهوري اسلامي پيوسته بودند، بدون كوچك‌ترين حق انساني اسير سازمان مي‌شدند. سازمان از اسير گرفتن اين افراد در پوست خود نمي‌گنجيد و از اينكه مفت و مجاني، اين همه نيروي نظامي كارآمد را به دست آورده بود، به خود مي‌باليد. اين نيروها را «بينه مريم» مي‌ناميدند. اين اسراي بدبخت بايد بين ماندن نزد مجاهدين و رفتن به اردوگاه‌هاي اسراي جنگي عراق يكي را انتخاب مي‌كردند. اكثريت شق اول را بر مي‌گزيدند، كمدي آنكه سازمان همين اسرا را در جنگ عليه ارتش ايران به كار مي‌گرفت و نتيجه اين مي‌شد پس از اعزام به داخل كشور، ديگر به قرارگاه‌هاي مسعود رجوي باز نمي‌گشتند و تازه حامل كلي اطلاعات نظامي هم بودند كه خيلي به درد حكومت اسلامي مي‌خورد. 

حين عمليات موسوم به مرواريد در فروردين ماه سال ۱۳۷۰ كه نغمه نارضايتي و ساز ناهماهنگي در روابط داخلي سازمان به اوج خود رسيده بود، ابتدا ناراضيان سازمان را به شهر كركوك و زندان دبس و سردار منتقل كردند. پس از پيشروي كردها به سمت كركوك در فروردين ماه ۱۳۷۰ فضاي رعب‌آوري بر اين زندان‌ها حاكم بود. طوري كه وانمود مي‌كردند ناراضيان سازمان، اساساً از مرگ مي‌ترسيدند و درست حين جنگ همرزمان خود را تنها گذاشته‌اند. در پاييز سال ۱۳۷۰ و پس از شكست طلاق‌هاي اجباري عده زيادي از مسئولان بالاي سازمان را كه ناراضي بودند به زندان‌هاي انفرادي دبس منتقل كردند. در ضلع جنوبي اين زندان چندين سلول انفرادي وجود داشت. مسئوليت اين زندان با فردي به نام محمد سادات دربندي و با نام مستعار عادل يا كاك عادل بود. در اين زندان جداشدگاني را كه تكليفشان مشخص شده بود، نگهداري مي‌كردند. زندان دبس به مهمانسراي عسكري‌زاده نيز معروف بود. 

۵- زندان‌هاي واقع در قرارگاه اشرف 

قرارگاه اشرف بزرگ‌ترين و مهم‌ترين پايگاه سازمان مجاهدين در عراق بود. در اين پايگاه كه در زمستان ۱۳۶۶ در ۵۰ كيلومتري شمال بغداد ايجاد شده بود، به مرور زندان‌هاي زيادي احداث كردند كه همگي زير نظر بخش پرسنلي سازمان به مسئوليت فهيمه ارواني اداره مي‌شوند.
اين زندان‌ها جايگزين زندان‌هاي پراكنده سازمان در سراسر عراق بود كه به بخشي از آنها پيش از اين اشاره شده است. در اين قرارگاه در يك محيط كاملاً بسته نظامي سازمان كنترل بيشتري روي زندانيان داشت. زندان‌هاي پراكنده سازمان در عراق كه به دليل افشاگري افراد جداشده لو رفته بود و بهانه‌اي براي فشار روي سازمان از سوي مراكز حقوق بشري دنيا شده بود، كم‌كم بسته شد. از اين تاريخ زندانيان سازمان را يا به زندان‌هاي ايجادشده در قرارگاه اشرف منتقل كردند يا تحويل اداره امنيت عراق شدند. زندان‌هاي واقع در قرارگاه اشرف به قرار زيرند: 

۱-۵- زندان مهمانسرا 

در قرارگاه اشرف نيز ساختماني به نام مهمانسرا در كنار ديگر زندان‌ها ساخته شده بود كه مختص پذيرايي از ناراضيان سازمان بود. اين ساختمان به فاصله دو كيلومتري از در ورودي قرارگاه اشرف و در كنار خيابان اصلي اين قرارگاه به نام خيابان ۱۰۰ قرار داشت. به اين زندان، زندان ۱۰۰ هم مي‌گفتند. در قرارگاه اشرف همه خيابان‌ها شماره‌گذاري شده بودند. اين زندان محوطه‌اي است به مساحت ۶۰۰ مترمربع و از بيرون شبيه به يك باغ است. روي ديوارهاي اين زندان سيم خارداري به ارتفاع دو متر كشيده‌اند. شش اتاق براي زندانيان و دو اتاق براي دفتر كار پرسنل زندان در نظر گرفته شده بود. اتاق بزرگي هم به عنوان اتاق غذاخوري ساخته بودند. در اين زندان كتك و شكنجه ناراضيان و افراد متقاضي خروج به‌شدت مرسوم بود. هادي شمس حائري، رضا اسدي، نوروز علي رضواني و امرالله ابراهيمي در سال ۱۳۶۷ در اين محل زنداني بودند. برخي از زندانباناني كه در اين زندان به ضرب و شتم زندانيان مشغول بودند، عبارتند از محسن رضايي كوچك‌ترين برادر مهدي، رضا، احمد و صديقه رضايي كه در دوران شاه با آن نظام مسلحانه جنگيده و در زندان‌ها يا درگيري‌هاي مسلحانه كشته شده بودند، مهدي خدايي‌صفت و عيسي آزاده!
اكثر زندانيان زندان مهمانسراي قرارگاه اشرف، تحويل سازمان امنيت عراق داده و سپس به اردوگاه رمادي، واقع در شهر التاش گسيل شده‌اند. از آنجا كه ساختمان اين زندان يا مهمانسرا در كنار خيابان اصلي قرارگاه اشرف قرار داشت و خيلي به چشم مي‌خورد، آن را بستند و زندانيان را در زمستان ۱۳۷۲ به زندان تازه تأسيس پذيرش منتقل كردند. 

۲-۵- زندان ۳۷ 

اين زندان كه در خيابان ۳۷ قرارگاه اشرف بود، به همين نام ۳۷ معروف شده بود. در زندان ۳۷ اسراي جنگي عمليات مرواريد را جاي داده بودند. 

۳-۵- زندان مخوف «H» 

در ضلع شرقي پايگاه اشرف هشت مجموعه ساختمان يك طبقه بودند كه براي استقرار اعضاي مركزيت و مسئولان سازمان و مدتي هم براي اعضاي متأهل سازمان در نظر گرفته شده بود. اين مجموعه ساختمان‌ها كه به ساختمان‌هاي اسكان معروف بودند، هر كدام به نام يكي از حروف الفباي انگليسي (A, B, C, D, E, F, H) نامگذاري شده بودند. هر كدام از اين مجموعه‌ها دوازده دستگاه آپارتمان چهار اتاقه بودند. در شهريور ۱۳۷۰ كه برنامه انقلاب طلاق(۳) يا طلاق‌هاي اجباري اجرا شد و اعضاي متأهل سازمان از هم جدا شدند، ساختمان‌هاي اسكان در عمل خالي از سكنه شدند. از آنجا كه در اين سال تعداد متقاضيان خروج از سازمان به اوج خود رسيده بود، ساختمان‌هاي اسكان را دو باره پر كردند، اما اين بار از ناراضيان و خواستاران جدايي از سازمان. اين ناراضيان بايد اساساً از ديد بقيه پرسنل پايگاه اشرف مخفي مي‌ماندند. اين مخفيكاري را به اين بهانه انجام مي‌دادند كه به اصطلاح موارد مشكوكي از حمله عوامل رژيم جمهوري اسلامي در اين قسمت ديده شده‌اند. در راستاي مخفي‌كاري اقدام به كشيدن خاكريز بسيار بلند و قطوري در اين منطقه كردند. بالاي خاكريز را هم با سيم خاردار پوشاندند. بر بالاي همه اين خاكريزها پروژكتورهاي قوي‌اي نصب كردند. اين خاكريزها درست پشت مجموعه H بود. چند روز پس از ايجاد خاكريز پشت واحد H، شروع به ساختن قلعه‌اي كاملاً شبيه زندان كردند. جالب اين‌كه اين قلعه را شب‌ها مي‌ساختند. روزها كار زندان‌سازي را تعطيل مي‌كردند. اين قلعه را ويژه افراد جداشده‌اي ساخته بودند كه از كادرهاي بالاي سازمان بودند. مي‌گفتند اين زندانيان بايد تا پيروزي انقلاب و در واقع تا زمان به قدرت رسيدن رجوي در اين قلعه بمانند و بپوسند.
با ساختن اين خاكريزها در نهايت كل مجموعه اسكان را از قرارگاه اشرف جدا كردند. سوءظن تبديل اسكان به زندان وقتي اوج گرفت كه به خاكريز گفته شده، سيم‌هاي قطور خاردار را نيز اضافه كردند. بعد هم ناراضيان را بسته به ميزان نارضايتي‌شان در بخش‌هاي گوناگون اسكان زنداني كردند. مجموعهA و B زندان جداشدگاني بود كه قول داده بودند بيرون از سازمان همچنان از سازمان هواداري كنند!
در مجموعه C و D جداشدگاني بودند كه سازمان هنوز به بازگشتشان اميد داشت. مجموعه E در اختيار خانواده‌هايي بود كه تكليفشان مشخص بود. يعني خواستار جدايي از سازمان بودند و سازمان اميدي به بازگشتشان نداشت. به اين مجموعه و اين زندانيان كوفيان مي‌گفتند. اين مجموعه نگهبان داشت و ورود و خروج به آن اكيداً ممنوع بود. زندانبانان كوفيان را به‌شدت تحقير مي‌كردند. حتي روي ظرف غذاي آنها كلمه كوفي را حك كرده بودند. 
مجموعه‌هاي E و F بعدها به تأسيسات اختصاص پيدا كرد. در مجموعه E زنان جداشده را جاي داده بودند. اين زنان كه در هر خانه به تنهايي زنداني بودند، كساني بودند كه پس از انقلاب طلاق سه طلاقه شده بودند. اين زنان مطلقه اجباري، بيشتر افراد عادي و غيرسياسي بودند كه توسط همسرانشان به عراق كشانده شده بودند. همه اين زنان عادي را در انقلاب طلاق ناگهان طبق دستور شخص رجوي سه طلاقه كرده و بلاتكليف رها كرده بودند. 

۴- ۵- زندان پذيرش 

محل اين زندان، جنوبي‌ترين بخش ضلع شرقي قرارگاه اشرف، محلي كه پيش از سال ۱۳۶۷ مجموعه واحدهاي مسكوني براي كساني بود كه همسر داشتند. به فاصله يك كيلومتر از اين مجموعه‌ها، زندان پذيرش را ساخته بودند كه ديوارهايي به ارتفاع چهار تا شش متر داشت كه با بلوك‌هاي سيماني ساخته شده بودند. اين محوطه از بيرون فقط به صورت يك رشته سيم خاردار ديده مي‌شود، ولي در داخل علاوه بر سيم خاردار سه رشته سيم خاردار حلقوي نيز آن را محصور كرده است. از اين مكان در دو يا سه پست ۲۴ ساعته حفاظت مي‌شود. علاوه بر آن سگ‌هاي نگهبان نيز براي حفاظت و به صفر رساندن امكان فرار زندانيان به كار گرفته مي‌شود. اين محل به زندانياني اختصاص دارد كه تصميم گرفته‌اند از سازمان جدا شوند. اين افراد بايد دست‌كم دو سال را در زندان‌هاي انفرادي اين بخش سر كنند و پس از آن به ايران تحويل داده شوند. 

۵- ۵- زندان دانشكده 

پس از شكست عمليات فروغ جاويدان، با ازدياد افراد ناراضي، سازمان احتياج مبرم به مكان براي زنداني كردن آنها پيدا كرد. زندان‌هاي موجود كفاف اين همه زنداني را نمي‌داد. در اين زمينه دانشكده فروغ واقع در ضلع شمالي اشرف كه در اصل محلي براي آموزش بود، تعطيل و تبديل به زندان شد. اين دانشكده از چند ساختمان دو طبقه پيش‌ساخته فلزي تشكيل شده بود و امكان مسكوني شدن نداشت، ولي با اين حال نزديك به ۲۰۰ نفر را در آن جاي دادند. 

۶- ۵- زندان ۴۰۰. 

اين زندان محوطه‌اي است به طول ۱۰۰ و عرض ۵۰ متر كه در گذشته ساختماني عادي بود، ولي بعدها از آن براي زندان استفاده شد. دست‌كم شش تا هشت سلول انفرادي با درهاي كشويي در اين محل قرار دارد. در سال ۱۳۶۹، نه كرد عراقي كه در جنگ‌هاي كردكشي ۱۳۶۹ توسط سازمان اسير شده بودند، به اين زندان منتقل شدند. اين اسيران پس از مدتي همگي آزاد شدند.
بعدها اين زندان كه در خيابان ۴۰۰ قرارگاه اشرف قرار دارد، به نام زندان ۴۰۰ معروف شد و ويژه زندانياني شد كه قصد جدايي از سازمان را داشتند. مجيد عالميان و حسن محصل از زندانبانان اصلي اين زندان بودند. ابراهيم ذاكري نيز به‌طور مشخص به اين زندان تردد داشت و با زندانيان برخوردهاي خشني مي‌كرد. 

پي‌نوشت‌ها:
۱- اطلاعيه دفتر سياسي و كميته مركزي سازمان مجاهدين خلق ايران، ۱۹ اسفند ۱۳۶۳.
۲- در انقلاب طلاق كه يكي از انقلاب‌هاي ايدئولوژيك مجاهدين است، همگي اعضا به دستور سازمان، زنان خود را سه‌طلاقه كردند.
دسته ها : سياسي
سه شنبه 15 12 1391
X