بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم

السلام علیک یا مولای یا صاحب الزمان

 

شهید منتظر مرگ نمی‌ماند، این اوست که مرگ را برمی‌گزیند.

 

 

شعر امام زمان(عج) شروع شد....بی تو ای صاحب زمان...بی قرارم هر زمان ......بیت دوم که رسید صدای انفجاری به گوش رسید. 

14 نفر بی قرار بودند و عاشقانه و خونین بال در مجلس امام حسین (ع) به دیدار معشوقشان ،  عروج کردند.حادثه انفجار حسینیه سیدالشهداء (عغ) شیراز را می گویم. همه چیز اینجوری بود :

وسط جلسه . وسط یا حسین(ع) . نوری از جنس دهه شصت !! پاشیده شدن خونی مطهر بر در و دیوار و ........ و باز هم یک آن ، در شهادت گشوده شد......... همه سوی خدا پر گشودند .......حالا دو سال می گذرد که فرشته های عرش شرمنده می شوند که : آری خدا راست می گفت : انی اعلم ما لا تعلمون .

 ****************************

به مناسبت دومین سالگرد شهادت شهیده راضیه کشاورز   16 ساله قسمتهایی ا ز سخنان مادر بزرگوارشان را که در مراسم روز دانش آموز در سال گذشته بیان داشته اند را بر گزیدم تا کمی از خصوصیات این فرشته آسمانی بدانیم.روحش شاد باد.

 

- ضمن تشکر و قدردانی از مسئولان محترم مدرسه و شما دختران عزیزم و عرض تبریک به مناسبت تولد حضرت معصومه (س) و روز دانش آموز.

این شهیده بزرگوار مثل همه شما درس می خواند، زندگی می کرد، بازی می کرد، می خوابید و .. ولی چیزی که اون را به این درجه رساند نکات ظریفی بود که در زندگیش رعایت می کرد نکاتی که کاری به سن و سالش نداشت، از سر تقوا و ایمان از سر مراقبت در رفتارهای روزمرش بود و احترامی که برای بزرگترها؛پدر و مادر و معلمین قائل بود و در کارهاش واقعاً مرد عمل بود یعنی درسته که راضیه یک دختر بود ولی واجباتش جایی که باید رضای خدا را در نظر بگیره واقعاً مردانگی به خرج می داد.

این شهیدان هم تو همین شهر تو همین دنیایی که ما زندگی میکنیم زندگی می کردند؛ اونا خیلی چیزها را دوست داشتند، خانواده را دوست داشتند و خیلی از چیزهای دنیوی که حلال هم بود ولی پا گذاشتند روی دلشون و به همین دلیل بود که به مقام شهید و لقاء پروردگار رسیدند.

چهارم ابتدایی بود که با خوندن یک حدیث از امام صادق (ع) چهله دعای عهد گرفت تا جزء یاران امام زمان (عج) بشود. یک روز جمعه خیلی اصرار داشت که برویم خونه آقاش گفتم:  باید بدانم دلیل رفتن امروز تو چیه؟ گفت مامان اگر به کسی نگویی، یادته یک روز بهت گفتم امام صادق (ع) فرمودند اگر کسی 40 صبح دعای عهد امام زمان (عج) را بخواند جزء یاران امام زمان (عج) می شود؛ من از همان روز دعای عهد را شروع کردم و امروز که تمام شده دوست دارم برای آقام شیرینی ببرم.

همیشه می گفت مامان مطمئن باش همه زحمتهای تو و پدر را جبران می کنم. یه جوری درس می خوانم که باعث افتخارتون باشم.

همیشه پیش خودم فکر می کردم که راضیه حتماً جز تک رقمی های کنکور می شود.

کلاس پنجم ابتدایی وقتی به مشهد رفتیم در بازار امام رضا (ع) این دختر همه اش می گفت مامان تو رو خدا یک چادر مشکی برای من بخر و از کلاس پنجم چادر می پوشید.

پنجم ابتدایی همه درسهاش به غیر از ریاضی اش 20 بود، راهنمایی که رفت همه می گفتند بچه ها افت می کنند، ولی این طور نبود، چون از همان روز اول مهر تمام درسهاش را به موقع می خواند؛ تو ساعتهای ورزش یا زنگ تفریح به بچه های ضعیف کمک می کرد.

سوم راهنمایی که بود خیلی علاقه داشت توی دبیرستان گراشی قبول بشه، یک روز معلم علومش خانم علی نژاد به من گفت واقعاً این دختر لیاقتش را دارد که هر کاری براش بکنید معلم خصوصی بگیرید؛ با راضیه در میان گذاشتم؛ گفت نه مامان من هیچ وقت حاضر نمی شوم حقوق کارمندی بابام که این همه زحمت می کشه، شب کاری می ره را برای معلم خصوصی بدهم اصلاً خدا راضی نیست این حق الناسه من تا اونجایی که در توانم باشه درس می خونم و زحمت می کشم؛ ان شا الله که قبول می شوم.

همیشه توی آزمون پیشرفت تحصیلی سال سوم راهنمایی جز ممتازین بود. خیلی تلاش می کرد شبها تا دیر موقع درس می خواند.

یک وقتی را حتماً برای دعا و راز و نیاز با خدا، برای قرآن خواندن می گذاشت، صدای قرآن خواندنش وقتی تو خونه می پیچید به ما آرامش می داد.

احترام زیادی برای بابا بزرگ و مامان بزرگش قائل بود همیشه می گفت الهی قربونت برم (تکه کلامش بود).

وقتی درس داشت اصلاً تلویزیون نگاه نمی کرد -حتی زمانی که سریال برره که حتی بزرگترها،هم نمی تونستند ازش بگذرند- به خواهر و برادرش می گفت که وقت طلاست، اینها فایده ای ندارد الان تکلیف اصلی ما درسه.

همیشه به دوستان و اقوام توصیه می کرد زیاد معنی قرآن را بخوانند. طوری شده بود که اقوام نزدیک و خودمان پی برده بودیم که راضیه از نظر علمی و ایمانی خیلی رشد و تکامل داشته؛ برای همه قابل احترام بود دایی بزرگش همیشه وقتی ما منزلشان می رفتیم یا جایی همدیگر را می دیدیم با وجودی که خیلی از راضیه بزرگتر بود دستهای راضیه را می بوسید، همیشه با احترام با راضیه رفتار می کرد. چون خود راضیه قدر انسانیت خودش را، قدر اینکه خدا خودش لطف داشته و نعمت وجود، بهش بخشیده را می دانست. راضیه قدر دختر بودن خودش را می دانست قدر این را که با حجابش، با ایمانش، با رفتارش پیرو واقعی حضرت زهرا (س) باشد.

علاقه خیلی زیادی به خانم حضرت زهرا (س) داشت همیشه می گفت مامان به خاطر انس واقعی که به خانم دارم حجاب می گیرم و واقعاً هم این را در ورزش، کانون زبان ایران و جاهای مختلفی که می رفت ثابت کرد. راضیه ثابت کرد که با حجاب و ایمان هم میشه، همه کار انجام داد.

سال سوم راهنمایی  راضیه بین خودش و خدا عهدی بسته بود که بعد از شهادتش تو وسایلش، البته تو وسایلش که نه، داخل جعبه اسماء متبرکه پیداش کردم. 

خلاصه کوتاهی از این عهد نامه: 

بی حساب پیش، انشاء ا.. به امید خدا و توکل به خدا چهل روز تمام کارمو خالصانه انجام بدم تا خدای مهربون از سر تقصیرات ما بگذرد و گناهامو ببخشه.

توی این چهل روز که از 5/3/85 شروع می شه توفیق پیدا کنم مادام العمر دعای عهد و زیارت امین ا.. و ... را بخوانم و گریه کنم.

آقا تو رو خدا توفیق اشک ریختن تو این دعاها را به من بده.و شب هم به یاد خانم حضرت زهرا (س) شبی 5 صفحه قرآن بخوانم؛ ان شاء الله تکرار آیه الکرسی هم توی بیشتر اوقات نصیبم بشه.

و همچنین شکر نعمتهای خدا و توفیق آلوده نشدن به گناه و نابود کردن نفس اماره و تقویت نفس لوامه را داشته باشم و تسبیحات خانم فاطمه زهرا (س) را همراه با الگو برداری از حجاب،عفاف، ادب و اخلاق ایشان را سر لوحه زندگی خودم قرار دهم.

خدایا امیدوارم همر چی گفتم اول نصیب بندگان صالح و نیکوکارت بشه و بعد هم توفیق گمراهان، و برگشتن به راه راست و معنویت انجام بشه و بعد خودم. 

سال گذشته از اواسط زمستان همش به من می گفت مامان برام دعا کن که سال تحویل امام رضا (ع) باشم، شکر خدا نصیبش شد، وقتی برگشت خیلی مهربونتر، باوقارتر و نورانی تر شده بود هر چی نگاهش می کردم سیر نمی شدم یک زیبایی خاصی داشت اصلاً به فکرم هم نمی رسید که این مسافری که تازه از زیارت آقا امام رضا (ع) آمده، شهادتش را آقا امضا کرده و دوباره راهی سفره.

هر روز بهم می گفت مامان منو می بخشی؛ می گفتم مامان مگر شما چیکار کردی که من شما را ببخشم شما که بهترینی؛ خدا شاهده یک روز تو آشپزخانه بهم گفت تو را خدا مامان منو ببخش، بهش گفتم مامان دعا کن که من بتونم شکر خدا را بابت این که تو فرشته ای بودی تو آسمون و خدا به ما لطف داشته و توفیق داده که شما توی خانه ما قدم روی زمین بذاری به جا بیاورم، می گفت نه مامان شما بگو من را بخشیدی و تا نمی گفتم که بخشیدمت دست از سرم بر نمی داشت.

هنوز عین دخترهای 2 یا 3 ساله توی بغل باباش می خوابید و هر چی در دل داشت برای من و باباش می گفت؛ عقیده داشت پدر و مادر بهترین دوستها هستند. 

 

**************************** 

مادر راضیه می گفت: بعد از شهادت دخترش توی وسایلش ، دفترچه یاداشتی رو پیدا کردم، این رو توش نوشته بود............

می توان طوری زندگی کرد که خدا و امام زمان (عج) از انسان راضی باشند ،کاشکی هیچ وقت حضور آقا رو ندیده نگیریم و از حضورش غائب نشیم چرا که غیبت ازماست و حضوراو همیشگی است- انت فی قلبی یا باصالح

 **************************** 

با این که مادرش بودم ولی او الگو و مادر من بود. روزی نبود که از مدرسه برگرده و دست من رو نبوسه،همشه می گفت: درس خوندن مثل نماز برام واجبه. امام زمان(عج) یار بی سواد می خواد چی کار؟راضیه جز صداقت،تلاش و پاکی چیزی نبود.....

 **************************** 

احساس می کنم بعد از دو سال خیلی بیشتر به راضیه نزدیک شدم درسته دوری و فراقش خیلی بیشتر از روزهای اول دلم رو به درد می یاره، ولی هم به مقامش و هم به جایگاهش غبطه می خورم و تنها چیزی که ازش خواستم، دستمون را بگیره و شفاعتمون کنه، که بیشتر از این شرمنده شهدا و راضیه نشیم.

  ****************************

بعد از انفجار ، هیجده روز منتظر مهر قبولی خانم حضرت زهرا (س) موند . بعد از 18 روز به عدد سالهای عمرمادر مظلومه‌‌مان  زهرا سلام‌الله علیها  دقیقا با سینه ای خورد شده و پهلویی پاره شده و ۱۸ روز خس خس نفسهای دردناک و ....... به دیدار حق شتافت و چهاردهمین شهید کانون رهپویان وصال شیراز شد.  

 

راضیه فرشته ای بود که خدا به من لطف کرده بود

 با یاد او : خاطراتی از شهید کشاورز  

ش ه ی د ه   

 

اللهم ارزقنا توفیق الشهادة فی سبیلک تحت لواء ولیک   

اللهم عجل لولیک‌الفرج

 

شنبه یازدهم 2 1389

 

بسم الله الرحمن الرحیم  

السلام علیک یا بقیه الله الاعظم (عج)

سلام 

 

بیست وچهارم فروردین ماه دومین سالروز واقعه بمب گذاری محل کانون فرهنگی رهپویان وصال بود، به همین مناسبت مراسم یادبود و بزرگداشت شهدای این بمب گذاری با حضور گسترده مردم و خانواده های شهدا در گلزار شهدای شیراز در یک هوای بارانی برگزارگردید.

 

خوشا آنان که با اخلاص و ایمان
حریم دوست بوسیدند و رفتند
ز کالاهای این آشفته بازار
محبت را پسندیدند و رفتند
خوشا آنان که در این صحنه خاک
چو خورشیدی در خشیدند و رفتند
خوشا آنان که بار دوستی را
کشیدند و نرنجیدند و رفتند
ز تقوی جامه در بر کن که یاران
ز تقوی جامه پوشیدند و رفتند

 

 

 

اللهم عجـــل لولیک الفـــرج 

يکشنبه بیست و نهم 1 1389

 

بسم الله الرحمن الرحیم  

السلام علیک یا بقیه الله الاعظم (عج)

سلام  

 

و من المومنین رجال صدقوا ما عاهدوا الله علیه
فمنهم من قضی نحبه و منهم من ینتظر و ما بدلوا تبدیلا
دومین سالگرد عروج شهدای مظلوم بمب گذاری کانون فرهنگی رهپویان وصال شیرازاست.خوب است با این چهارده کبوتر عاشق و خونین بال آشنا شویم:
شهیده نجمه قاسم پور   29ساله
ـ بعد از مراسم دارالهدایه هرکس آرزویی کرد و نوبت به نجمه رسید . آرزوی همیشگی : شهادت در رکاب پسر زیباروی فاطمه (س) . اخلاص خدائیت دست دلت را گرفت و بر سر سفره ارباب نشاند . ما جامانده های خوگرفته به نفس را دعاگو باش .
ـ مسئولِ بیدار باشِ اعضای خانواده بود برای نمازصبح . ابتدای اذان یکی یکی همه را صدا می زد . « نماز اول وقتش خوبه ، بلند شید . » عادت کرده بودیم که بین الطلوعین نجمه رو در سجده ببینیم.

شهید مسعود رضایی   29 ساله
ـ دست و صورت خیسش قبل از خواب برامون عادی شده بود . مسعود وضو گرفته تا قرآن بخونه .
ـ خیلی اهل زیارت بود و با ائمه(ع) انس زیادی داشت . نماز صبح روز جمعه اش رو حتماً حرم مطهر حضرت شاهچراغ(ع) می خوند .
ـ علاقه اش به شهداء رو همه می دونستن . دو تا از دایی هاش توی جنگ شهید شده بودن . مسعود همیشه می خواست در موردشون بدونه . بعد از انفجار برای آخرین بار که دیدمش یاد برادرم افتادم . مسعود هم مثل داییش دستش روی سینه اش بود و مهمون اباعبدالله(ع) شد .

شهیدعلیرضا انتظامی   11 ساله
یکی از پاهای علیرضا انحراف داشت ، برای همین آتل می بست . تازه از پله ها پائین اومده بود که یه کار جدید بهش دادم . دقت که کردم ، دیدم بیشتر از 5 یا 6 بار پشت سر هم من یا باباش از پله ها فرستادیمش بالا و اون هیچی نگفته بود به جز " چشم !"  
ـ گفتم علیرضا ! می دونی به تعداد کارهایی که برای مامان و بابا می کنی ، خدا برات توی بهشت یه خونه می سازه ؟!
از اون به بعد با انجام  هر کاری می پرسید : مامان ! به نظرت خونه ام رو برام تموم کردن ؟! الان پنجره هم داره ؟!
شهید عرفان انتظامی       5  ساله
ـ با شنیدن مداحی « یاد امام و شهداء » بازم هر دوتایی پریدن جلوی تلویزیون . همیشه این شعر رو با آقای حدادیان می خوندن .
توی کانون هم جاشون کنار معراج شهداء بود . همیشه برای هدایت و شهادتشون دعا می کردم ، اما شهدای به این کوچیکی لطف حضرت رقیه(س) بود .
شهید غلام موسوی    23 ساله
ـ کار هر روزش بود قبل از بیرون رفتن باید دست مادرم رو می بوسید . خم می شد و به پاهای مادرم بوسه می زد . وقتی مادرم امتناع می کرد با لبخند می گفت بهشت من زیر پاهای شماست ، خودتون خبر ندارید.
همیشه ساده می پوشید و مشکی . می گفتم : غلام ! این لباسها چیه می پوشی ؟ خب کار می کنی ، لباس نو بخر . لباس نو نمی پوشید تا بتونه با فقرا بیشتر رابطه داشته باشه .
از اینکه توی دوستاش با بچه های محروم بیشتر بود خیلی صفا می کرد . می گفت : « من عزادار آقا امام حسین(ع) هستم ، هر وقت امام زمان (عج) اومدن و انتقام جدشون رو گرفتن ، لباس مشکی ام رو در میارم و سفید می پوشم . »
ـ تموم عشقش کار فرهنگی بود . هر جا ، هر وقت خدمتی از دستش بر می یومد دریغ نمی کرد . مسئول تدارکات و میاندار هیئت محبین المهدی (عج ) بود . با تموم خستگی روزمره اش شبها قبل از خواب زیارت عاشورا و یک جزء قرآنش ترک نمی شد .

شهید علی نصیری      49 ساله
ـ در تمام طول سالهای زندگیمان علی رو با وضوهای پشت سر همش می شناسم . در محضر خدا همیشه دائم الوضو بود . نمازشبش ترک نمی شد .
ـ همیشه آرزوی زیارت کربلا داشت . محرم خواب دیدم که عده ای خاص رو صدا می زنن و اینها از جلوی کانون عازم کربلا هستن . پدرم رو صدا زدن . گریه ام گرفت . قرار بود با هم بریم زیارت .
گفت : این بار که برگشتم چهار تایی با هم می ریم کربلا .

شهید محمد مهدوی  21 ساله
ـ می گفت : تعداد دونه های برنج زیاده و من از عهده شکرش بر نمیام . برای همین کم برنج می خورد .
پرسیدم از کی با شهداء آشنا شدند ؟ گفتند : تازه به دنیا اومده بود که برای مراسم شهدای محل می رفتم و اینقدر گریه می کردم که اشکهام روی صورت محمد می ریخت
 
شهادت ، شهادت ، همه آرزومه شهادت ، شهادت ، رؤیای ناتمومه

شهید محمدعلی شاهچراغی    21 ساله
ـ چند روز آخر چهره اش خیلی قشنگ شده بود . یه دعای آیت الکرسی بهش دادم ،‌ گفتم بذار توی جیبت . لبخند معنی داری زد و گفت : « مامان ! می ترسی چشم بخورم ؟! » حالا معنی لبخندش رو می فهمم .
یه روز مونده به آخر عمرش که شهادتش باشه اجازه دادن ما بریم ببینیمش . البته سر تا پاشو بمیرم پوشونده بودن که من نفهمم که دستش قطع شده ، بدنش سوخته ، چه به سرش اومده .. سرشو پوشونده بودن که نفهمم چه جوری سرش داغون شده ..
همین جوری انگار منتظر بود بگم مادر رضا هستم به رضای خدا . همون صبحش گفتن به شهادت رسید ...

شهید غلامرضا مروجی هاشمی     42 ساله
از خرید که برگشتم دیدم بچه ها از شدت گریه چشمهاشون سرخ شده . گفتم : غلامرضا ! فاطمه و علی چشونه ؟ گفت : براشون قصه کربلا رو تعریف کردم .
ـ دیدم داره نماز می خونه . پاشدم نمازم رو خوندم . می خواستم بخوابم که گفت : هنوز اذان صبح نشده ، الان وقت نمازشبه . تازه فهمیدم داستان زنگ موبایل قبل از اذان چی بود .
ـ خیلی اهل مناجات بود و علاقه زیادی به صدای آقای سلحشور داشت . تموم زندگیمون بوی مناجات داشت . عادت کرده بودیم غلامرضا رو با ذکر و مناجات ببینیم . همه جا ، حتی تفریح و گردش !!

شهید علی نوروزی   19 ساله
ـ « کاش زمان جنگ و جبهه بودیم . مامان ! جنگ شد و آقا دستور جهاد دادن من می رما ! » عادت کرده بودم از علی این حرفها رو بشنوم . هیچ زیارتی به اندازه شلمچه براش دلنشین نبود . با حسرت فیلمهای شهداء رو نگاه می کرد و آه می کشید . آرزوش شهادت بود و بس !


شهید محمدجواد یاقوت    21 ساله
ـ تک پسر خانواده بود و چشم و چراغ فامیل و محله و آشناها . مراسم یکی از شهدای جنگ بود که برای به دنیا اومدنش نذر کردم .
با لباس مشکی و شال عزا و پیشونی بندی که لباس پادشاهیش بود ، توی ایستگاه صلواتی دیدمش . کار هر سال محرمش بود . مساجد توکلی ، محمدی ، زینبیه و ... شاهد تلاشهای با اخلاصش بودن . قطعاً دل آنها هم تنگ است برای سرباز بی ادعای اسلام و امام حسین(ع.(
توگلزار شهدا بالای قبر شهید محمد جواد یاقوت یه مصاحبه مانندی زده بود از ایشون .از طرف پایگاه مقاومت مسجد محلشون ...
یه قسمتش طبق معمول همه مصاحبه ها نظراتشون رو راجع به چند کلمه خواسته بودند یکیش نظرمو جلب کرد:

موبایل :اگه امام زمان گوشی مونو دید خجالت نکشیم.
شهید سیدمحمدجوادعلوی   26 ساله 
ـ نیمه های شب بلند می شد و نمازشب می خواند . بعد از نمازصبح مقید به قرآن و زیارت عاشورا بود . دیگه عادت کرده بود . بعد از بین الطلوعین با بسم الله پیکانش رو بیرون می زد و یا علی(ع) ! شروع یه روز جدید .
ـ همیشه از شهداء و جنگ با حسرت حرف می زد . با چند تا از دوستاش مجمع شهید آوینی رو توی حسینیه محل راه انداختن . دو تا آرزو بیشتر نداشت :  ظهور آقا امام زمان(ع) و شهادت
 
شهید محمد جوکار   23 ساله
ـ چند بار دیده بودمش که نصف شبها به شدت گریه می کنه . یه شب پرسیدم بابا محمد جاییت درد می کنه ؟! « نه بابا جون ! توی حال خودم بودم ، شما بخوابید . »
با نور موبایلش دعاهاش رو می خوند و نمازشبش رو تموم می کرد .
شهیده راضیه کشاورز   16 ساله
ـ خسته از مدرسه بر می گشت ، وقتی می گفتم خسته نباشی ! دستانم رو می بوسید و می گفت : شما از صبح زحمت کشیدید ، من که کاری نکردم . از حالا به بعد نوبت من ، شما برید استراحت کنید .
ـ سال تحویل امسال با کانون مشهد بود . خیلی اصرار کردم که سوغاتی چیزی نخره . یه شیشه عطر یاس برای خودش خریده بود و از اینکه نتونسته بود کفنی بخره غصه می خورد .
ـ اردیبهشت قصد زیارت کربلا داشت . بعد از انفجار ، هیجده روز منتظر مهر قبولی خانم حضرت زهرا (س) موند . با کفن کربلا و همون عطر یاس به دیدار ارباب فرستادیمش.
۱۸ روز در کما به نیت مادرمون بود اونهم دقیقا با سینه ای خورد شده و پهلویی پاره شده و ۱۸ روز خس خس نفسهای دردناک و .......
در نهایت در دهم اردیبهشت 87 آرزویش برآورده شد و به جمع شهیدان سرفراز و سربلند که ره صد ساله را یک شبه پیمودند پیوست و جمع کاروان شهدا 14 نفره شد.


 


گل اشکم شبی وا می شد ای کاش
همه دردم مداوا می شد ای کاش

به هرکس قسمتی دادی خدایا
شهادت قسمت ما می شد ای کاش ....
خدایا بیتاب صبح ظهور چهاردهمین خورشید هستیم.
اللهم عجـــل لولیک الفـــرج 

 
سه شنبه بیست و چهارم 1 1389

 

بسم الله الرحمن الرحیم  

السلام علیک یا بقیه الله الاعظم (عج)

سلام 

 

برای سلامتی و تعجیل در ظهور آقا امام زمان صلوات 

 

امام زمان(علیه السلام) مى فرماید: «اکثر و الدعاء بتعجیل الفرج».
«براى نزدیک شدن ظهور و فرج، بسیار دعا کنید.»
********************************
به یاد شهدای مظلوم فاجعه ی بمب گذاری کانون فرهنگی رهپویان وصال شیراز 
مِّنَ الْمُؤْمِنِینَ رِجَالٌ صَدَقُواْ مَا عَاهَدُواْ اللَّهَ عَلَیْهِ فَمِنْهُم مَّن قَضىَ‏ نحَْبَهُ وَ مِنهُْم مَّن یَنتَظِرُ وَ مَا بَدَّلُواْ تَبْدِیلًا
از مؤمنان مردانى هستند که به آنچه با خدا عهد بستند صادقانه وفا کردند، پس برخى از آنها نذر خود را ادا کرده [به شهادت رسیدند] و برخى از آنها در [همین‏] انتظارند و هرگز پیمان خود را تغییر ندادند.
امروز زنده نگهداشتن یاد شهدا کمتر از شهادت نیست. (مقام معظم رهبری) 
 
ساعت نه و ده دقیقه آن شب نوری از مجلس حضرت سیدالشهداء تابید و شب بیست و چهارم فروردین 87 بر صفحه‌ی خونین تاریخ حک شد،آن سان که عده‌ای بال پرواز گرفتند و عده‌ای را بال و پر شکست ، و «اشک» برای آل‌الله با «خون» در آمیخت؛ و چه خوب می‌دانند اهل راز،پیوند این دو واژه را با هم.
حادثه انفجار در حسینیه سیدالشهدا(ع) شیراز رخ داد. در این فاجعه 14 تن از جوانان و نونهالان شیرازی به شهادت رسیدند و تعداد کثیری مجروح شدند.
شهیده راضیه کشاورز   16 ساله
شهیده نجمه قاسم پور   29ساله
شهید مسعود رضایی   29 ساله
شهیدعلیرضا انتظامی   11 ساله
شهید عرفان انتظامی       5  ساله
شهید غلام موسوی    23 ساله
شهید علی نصیری      49 ساله
شهید محمد مهدوی  21 ساله
شهید محمدعلی شاهچراغی    21 ساله
شهید غلامرضا مروجی هاشمی     42 ساله
شهید علی نوروزی   19 ساله
شهید سیدمحمدجوادعلوی   26 ساله 
شهید محمد جوکار   23 ساله
شهید محمدجواد یاقوت    21 ساله
یادشان گرامی باد
اللهم ارزقنا توفیق الشهادة فی سبیلک تحت لواء ولیک

 

اللهم عجـــل لولیک الفـــرج 

دوشنبه بیست و سوم 1 1389

 

بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم
شهید سیدمحمدجوادعلوی 
خودش بود محمد جواد . همیشه ورودش رو با نوحه « آقام علی(ع) مظلومه » و صدای بلند سینه زدنش تشخیص می دادیم . با تموم وجودش مداحی می کرد و عشقش خانم حضرت زهرا (س) بود .
اگر ندبه و کمیل و توسل رو توی هیئت نمی خوند ، همه اعضاء خانواده رو جمع می کرد و با سوز همیشگی اش به جمع کوچیکمون معنویت می داد .
ـ بعد از دیپلم دانشگاه آزاد قبول شد ولی نرفت . همه آرزوش تحصیل توی حوزه بود که الحمدلله قبول شد . اما ....
ـ پدر خارج از کشور بودن و داداشم دانشجوی اصفهان . موند توی خونه و توی آژانس مشغول به کار شد . می گفت « رسیدن به مادر و خواهرام عبادت بزرگیه . اینطوری راضی ترم . »
ـ به نیت آقا امام علی(ع) مهریه خانمش رو 110 سکه گذاشت و تمام مراسم عقدشون شد یک حلقه ساده و سه تا صلوات .
ـ عقد خواهرم بود و محمدجواد مثل همیشه پشت فرمان سینه می زد و مداحی می کرد .
ای بابا تکلیف ما رو روشن کن ، تو خوشحالی یا نه ؟! برای چی داری سینه می زنی ؟!!
با لبخند همیشگی اش گفت :
رشته ای بر گردنم افکنده دوست می کشد هر جا که خاطرخواه اوست.
ـ نیمه های شب بلند می شد و نمازشب می خواند . بعد از نمازصبح مقید به قرآن و زیارت عاشورا بود . دیگه عادت کرده بود . بعد از بین الطلوعین با بسم الله پیکانش رو بیرون می زد و یا علی(ع) ! شروع یه روز جدید .
ـ همیشه از شهداء و جنگ با حسرت حرف می زد . با چند تا از دوستاش مجمع شهید آوینی رو توی حسینیه محل راه انداختن . دو تا آرزو بیشتر نداشت :
« ظهور آقا امام زمان(ع) و شهادت »
ـ روزهای آخر خیلی عجیب شده بود . نگاه ها و حرفهاش .
یادمه روز شنبه حمام رفت و غسل شهادت کرد . حسابی به خودش رسید . با تک تک اعضای خانواده خداحافظی کرد ، اونم با نگاه خاصی که تا حالا ندیده بودم . گفت : دارم می رم زیارت شاهچراغ(ع)
قرار بود توی راه سونوگرافی بابا رو بگیره ، برای همین نماز دیرتر رسیده بود حسینیه .
پسر عموم می گفت : اصرار کردم که وایسا با هم می خونیم ، من کار دارم . گفته بود : خیلی دیر شده باید نمازم رو بخونم . چند دقیقه ای از ورودش نگذشته بود که صدای انفجار فضا رو پر کرد .
منبع : نشریه ی پرواز ؛ ویژه نامه ی چهلم شهدای واقعه بمب گذاری حسینیه سید الشهدای کانون فرهنگی رهپویان وصال شیراز
اللهم ارزقنا توفیق الشهادة فی سبیلک تحت لواء ولیک
اللهم عجل لولیک‌الفرج
سه شنبه پانزدهم 2 1388

 

بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم
شهید محمد مهدوی
 
می گفت : تعداد دونه های برنج زیاده و من از عهده شکرش بر نمیام . برای همین کم برنج می خورد .
 ـ خواستیم راضیش کنیم که صبحها با سرویس پدرش دانشگاه بره ، تا مجبور نباشه زودتر از خونه بیرون بزنه و منتظر تاکسی و اتوبوس بمونه . گفت : سرویس برای ایشون و همکارانشون هست و نه بچه هاشون ، خودم می رم تا پدرم زیر دین بیت المال نمونند . [به یاد شهید برونسی افتادم] .
ـ پرسیدم از کی با شهداء آشنا شدند ؟ گفتند : تازه به دنیا اومده بود که برای مراسم شهدای محل می رفتم و اینقدر گریه می کردم که اشکهام روی صورت محمد می ریخت .
« شهادت ، شهادت ، همه آرزومه شهادت ، شهادت ، رؤیای ناتمومه »
ـ همیشه زرنگترین دانش آموز کلاس بود و محبوبترین شاگرد مدرسه .
- تموم محرم و صفر را مشکی می پوشید و این دلیلی شده بود که یکی از دبیران به اصطلاح روشن فکر سر کلاس مسخره اش کنه که : « بعضی ها برای کسی که 1400 سال پیش برای ریاست جنگید و شهید شد مشکی می پوشند و این عقب ماندگی فکری است ! » با انتقاد به صحبتهای اون آقا از کلاس بیرون اومد و دیگه سر کلاسش حاضر نشد . اما برای اخراج نشدن دبیر مستقیماً به مدیر مدرسه گزارش نداد که نکنه نان آور خانواده ای شرمنده بچه هاش بشه . در آخر ترم مزد سکوتش شد چهار نمره کم کردن و 75/19 محمد رو دادن 5/15 . [انگار درسش را خوب از شهید چمران گرفته بود . تکرار دوباره تاریخ برای خوبان عالم خوشایند است .]
ـ اربعین امسال جمکران بود . وقتی برگشت پاهایش تاول زده بود و جورابهایش خونی . گفتم : محمدجان ! چه بلایی سر پات اومده ؟ مگه کفشت اذیت می‌کنه ؟ سرش رو انداخت پایین و گفت نه . فهمیدم تا مسجد جمکران پیاده عزاداری کرده
.
منبع : نشریه ی پرواز ؛ ویژه نامه ی چهلم شهدای واقعه بمب گذاری حسینیه سید الشهدای کانون فرهنگی رهپویان وصال شیراز
اللهم ارزقنا توفیق الشهادة فی سبیلک تحت لواء ولیک
اللهم عجل لولیک‌الفرج

 

سه شنبه پانزدهم 2 1388

 

بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم

شهیده راضیه کشاورز  

 

 
ـ با تمام وجود درس می خوند ، همیشه می گفت : امام زمان(ع) یار بیسواد نمی‌خواد .
ـ علاقه زیادی به آقا امام زمان(ع) داشت . از مدرسه با یه جعبه شیرینی برگشت . خوشحالی توی صورتش موج می زد . « مامان چهله دعای عهدم تموم شد ، از امروز یار امام زمان(ع) شدم . » پنجم دبستان بود !!
ـ خسته از مدرسه بر می گشت ، وقتی می گفتم خسته نباشی ! دستانم رو می بوسید و می گفت : شما از صبح زحمت کشیدید ، من که کاری نکردم . از حالا به بعد نوبت من ، شما برید استراحت کنید .
ـ سال تحویل امسال با کانون مشهد بود . خیلی اصرار کردم که سوغاتی چیزی نخره . یه شیشه عطر یاس برای خودش خریده بود و از اینکه نتونسته بود کفنی بخره غصه می خورد .
ـ اردیبهشت قصد زیارت کربلا داشت . بعد از انفجار ، هیجده روز منتظر مهر قبولی خانم حضرت زهرا (س) موند . با کفن کربلا و همون عطر یاس به دیدار ارباب فرستادیمش.
- بعد از 18 روز به عدد سالهای عمرمادر مظلومه‌‌مان  زهرا سلام‌الله علیها  دقیقا با سینه ای خورد شده و پهلویی پاره شده و ۱۸ روز خس خس نفسهای دردناک و ....... به دیدار حق شتافت . 
منبع : نشریه ی پرواز ؛ ویژه نامه ی چهلم شهدای واقعه بمب گذاری حسینیه سید الشهدای کانون فرهنگی رهپویان وصال شیراز
اللهم ارزقنا توفیق الشهادة فی سبیلک تحت لواء ولیک
  
اللهم عجل لولیک‌الفرج
شنبه دوازدهم 2 1388

 

بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم

شهید عرفان و علیرضا انتظامی

 


 
ـ یکی از پاهای علیرضا انحراف داشت ، برای همین آتل می بست . تازه از پله ها پائین اومده بود که یه کار جدید بهش دادم . دقت که کردم ، دیدم بیشتر از 5 یا 6 بار پشت سر هم من یا باباش از پله ها فرستادیمش بالا و اون هیچی نگفته بود به جزء « چشم ! »
ـ گفتم علیرضا ! می دونی به تعداد کارهایی که برای مامان و بابا می کنی ، خدا برات توی بهشت یه خونه می سازه ؟! از اون به بعد با انجام هر هر کاری می پرسید : « مامان ! به نظرت خونه ام رو برام تموم کردن ؟! الان پنجره هم داره ؟! »
ـ با شنیدن مداحی « یاد امام و شهداء » بازم هر دوتایی پریدن جلوی تلویزیون . همیشه این شعر رو با آقای حدادیان می خوندن . توی کانون هم جاشون کنار معراج شهداء بود .
- همیشه برای هدایت و شهادتشون دعا می کردم ، اما شهدای به این کوچیکی لطف حضرت رقیه (س) بود .
                  
پدر و مادر علیرضا و عرفان  

 
  
  
منبع : نشریه ی پرواز ؛ ویژه نامه ی چهلم شهدای واقعه بمب گذاری حسینیه سید الشهدای کانون فرهنگی رهپویان وصال شیراز
اللهم ارزقنا توفیق الشهادة فی سبیلک تحت لواء ولیک
اللهم عجل لولیک‌الفرج
سه شنبه اول 2 1388

 

بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم
شهید علی نصیری     
 
ـ در تمام طول سالهای زندگیمان علی رو با وضوهای پشت سر همش می شناسم . در محضر خدا همیشه دائم الوضو بود . نمازشبش ترک نمی شد .
ـ همیشه آرزوی زیارت کربلا داشت .  محرم خواب دیدم که عده ای خاص رو صدا می زنن و اینها از جلوی کانون عازم کربلا هستن . پدرم رو صدا زدن . گریه ام گرفت . قرار بود با هم بریم زیارت . گفت : این بار که برگشتم چهار تایی با هم می ریم کربلا .
ـ با اینکه مسئولیت فنی در محیط کارش داشت ، اما همه عشقش کارهای فرهنگی بود . مکبر مسجد محل بود .
- بعد از انفجار تمام بیمارستانها رو دنبالش گشتیم ، ولی ..... خیلی بی تاب بودم و نگران . یکشنبه شب از شدت گریه خوابم برد . علی رو دیدم که وارد خونه شد با نور سبز عجیبی که سراسر محیط رو عوض کرده بود . خیلی شاد بود و چهره اش آرام بخش . فردا صبح جنازه تکه تکه اش رو شناسایی کردیم .
ـ می گفت : همکارم با تعجب پرسید آقای نصیری چند بار کربلا رفتی ؟ با حسرت گفتم : نرفتم . گفته بود : کربلا که بودم شما رو با شال سبزی در حرم دیدم که مسئول کاروان بودید . (کاروان چهارده نفری که بزرگترشون محمدعلی نصیری بود با یک دنیا آرزوی شهادت )
منبع : نشریه ی پرواز ؛ ویژه نامه ی چهلم شهدای واقعه بمب گذاری حسینیه سید الشهدای کانون فرهنگی رهپویان وصال شیراز
اللهم ارزقنا توفیق الشهادة فی سبیلک تحت لواء ولیک
  
اللهم عجل لولیک‌الفرج
سه شنبه اول 2 1388

 

بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم
شهیده نجمه قاسم پور
 

 

 

ـ بعد از مراسم دارالهدایه هرکس آرزویی کرد و نوبت به نجمه رسید . آرزوی همیشگی : شهادت در رکاب پسر زیباروی فاطمه (س) . (اخلاص خدائیت دست دلت را گرفت و بر سر سفره ارباب نشاند . ما جامانده های خوگرفته به نفس را دعاگو باش .)

 ـ یک روز قبل از شهادتش خواب شهیدی رو دیده بود که اصرار داشت باید قبرش رو پیدا کنم ، اما این دنیا فرصت نشد . آنجا در حریم مهربانی ارباب حتماً پیداش می کنه .

 ـ در دیدار خانواده شان دکتر خیلی منقلب بود . وقتی با بغض حرفش رو زد ، سیل اشک صورت همه رو پوشوند . « ضربه شدید به سرش ، صورتش رو پر از خون کرده بود . وقتی حس کرد من بالای سرش هستم با عجله چادرش رو روی بدنش کشید و این اولین و آخرین حرکتش بعد از انفجار بود . »

ـ مسئولِ بیدار باشِ اعضای خانواده بود برای نمازصبح . ابتدای اذان یکی یکی همه را صدا می زد . « نماز اول وقتش خوبه ، بلند شید . »

- عادت کرده بودیم که بین الطلوعین نجمه رو در سجده ببینیم . 

 

منبع : نشریه ی پرواز ؛ ویژه نامه ی چهلم شهدای واقعه بمب گذاری حسینیه سید الشهدای کانون فرهنگی رهپویان وصال شیراز

 

اللهم ارزقنا توفیق الشهادة فی سبیلک تحت لواء ولیک
اللهم عجل لولیک‌الفرج

 

سه شنبه اول 2 1388
X