صفحه ها
دسته
ساكنان شهر عشق
آرشیو
آمار وبلاگ
تعداد بازدید : 67236
تعداد نوشته ها : 30
تعداد نظرات : 4
Rss
طراح قالب
محمد محمدي

بس شنیدم داستان بی کسی بس شنیدم قصه ی دلواپسی قصه ی عشق از زبان هر کسی گفته اند از می حکایت ها بسی حال بشنو از من این افسانه را داستان این دل دیوانه را چشم هایش بویی از نیرنگ داشت دل دریغا سینه ای از سنگ داشت با دلم انگار قصد جنگ داشت گویی از با من نشستن ننگ داشت عاشقم من قصد هیچ انکار نیست لیک با عاشق نشستن عار نیست کار او آتش زدن من سوختن در دل شب چشم بر در دوختن من خریدن ناز او نفروختن باز آتش در دلم افروختن سوختن در عشق را از بر شدیم آتشی بودیم و خاکستر شدیم از غم این عشق مردن باک نیست خون دل هر لحظه خوردن باک نیست آه می ترسم شبی رسوا شوم بدتر از رسواییم تنها شوم وای از این صد و آه از آن کمند پیش رویم خنده پشتم پوزخندبر چنین نا مهربانی دل مبنددوستان گفتند و دل نشنید پندخانه ای ویرانتر از ویرانه ام من حقیقت نیستم افسانه ام گر چه سوزد پر ولی پروانه ام فاش می گویم که من دیوانه ام تا به کی آخر چنین دیوانگی پیلگی بهتر از این پروانگی گفتمش آرام جانی ؟ گفت : نه گفتمش شیرین زبانی ؟ گفت : نه گفتمش نا مهربانی ؟ گفت : نه می شود یه شب بمانی ؟ گفت : نه دل شبی دور از خیالش سر نکرد گفتمش افسوس او باور نکرد خود نمی دانم خدایا چیستم !یک نفر با من بگوید کیستم !بس کشیدم آه از دل بردنش آه اگر آهم بگیرد دامنش با تمام بی کسی ها ساختم وای بر من ساده بودم باختم دل سپردن دست او دیوانگی ست آه غیر از من کسی دیوانه نیست گریه کردن تا سحر کار من ست شاهد من چشم بیمار من ستفکر می کردم که او یار من ست نه فقط در فکر آزار من ستنیتش از عشق تنها خواهش است دوستت دارم دروغی فاحش است یک شب آمد زیر و رویم کرد و رفت بغض تلخی در گلویم کرد و رفت مذهب او هر چه باداباد بود خوش به حالش کین قدر آزاد بود بی نیاز از مستی می شاد بود چشم هایش مست مادر زاد بود یک شبه از قوم سیرم کرد و رفت من جوان بودم پیرم کرد و رفت ... !  

 

 

 

دسته ها :
پنج شنبه بیست و ششم 6 1388

ای خدا فکر نمیکردم

 که یه روز ازم جدا شه

 باورش سخته که دیگه

سایش رو سرم نباشه

گر چه سرده دستایه گرمت

 اما واسه من همونی

با تموم خاطراتت توی ذهن من میمونی

عزیزم چشماتو وا کن

بزار دستاتو بگیرم

دوباره بیا به خوابم

دارم از دوریت میمیرم

ای خدا من اونو میخوام

 اما تو ازم گرفتیش

دستاتو بزار رو قلبم

خاطراتش مثل آتیش

باورم نمیشه رفته

گر چه اون بر نمیگرده

عزیزم غمهای دنیا

ببین با دلم چه کرده

عزیزم چشماتو بستی

نمیگیری تو سراغم

دیگه تنها دلخوشیمه

عکس تو تو این اتاقم 

دسته ها :
پنج شنبه اول 5 1388
اینجا آسمان ابری است آنجا را نمیدانم؟اینجا شده پاییز آنجا را نمیدانم؟اینجا فقط رنگ است آنجا را نمیدانم؟

اینجا دلی تنگ است آنجا را نمیدانم؟

دسته ها :
چهارشنبه سی یکم 4 1388
آنکس که میگفت دوستم دارد عاشقی نبود که به شوق من آمده باشد بلکه رهگذری بود که روی برگهای خشک پاییزی راه میرفت و صدای خش خش برگهای خشک پاییزی همان آوازی بود که من گمان میکردم میگوید دوستت دارم.
دسته ها :
چهارشنبه سی یکم 4 1388

من اگر اشک به دادم نرسد میشکنم

زیر این چرخ کبود

زیر این سلطه ی سنگین سکوت

اگر از یاد تو یادی نکنم به خدا میشکنم

دسته ها :
چهارشنبه سی یکم 4 1388
مثل ساحل آرام باش تا دیگران مثل دریا بی قرارت باشند.
دسته ها :
چهارشنبه سی یکم 4 1388

ای خدا آنرا که در تنهاترین تنهایی ام تنهای تنهایم گذاشت

هیچ در تنهاترین تنهاییش تنهای تنهایش مذار

دسته ها :
چهارشنبه سی یکم 4 1388

و من این روزها غرق دلتنگی                   

غرق در حسرتی ناگزیر                         

غرق در تنهایی ام با وسعت کویر 

 آری! تنها نشسته ام               

اکنون گسسته ام                    

در خود شکسته ام 

گویی...         

- نه!             

خسته ام...                           

و در این وحشت هراس انگیز...

اندوهناک چشم دوخته ام به خطوط مبهم یکدستی                 

 که بی اعتنا مرا به دوردستی آشفته نزدیک میکنند...                                 

و وحشتم را می افزایند،

زمان های درد خوب می دانم                                     

 پشتم خالی ست 

و با این همه نگاه هولناک که تنهاییم را به رخم می کشند، 

کجا نهفته اند آن چشم های پر ابهت و عمیق آشنا...؟!

کجا نشسته اند آن لبخندهای مهربان و حامی...؟!

کجا شکسته است آرامش،یادت هست...؟!

به کدامین سکوت گریخته ای که صدایم را نمی شنوی؟

ترس وجودم را فرا گرفته...

نگاهم معلق مانده است در میان آدمها!

زخم هایم را التیامی نیست  

دست تمنایم را جوابی نیست     

آه! رویاهایم را نیز پایانی نیست          

 اشک هایم پر بهانه می بارند                

و امیدی برای توقفشان نمی روید...

آیا در این سکوت کسی می شنود                           

قهقهه ی دردهایم را...؟!                               

 که خسته ام...خسته

       گسسته ام...شکسته ام...شکسته

 نمی دانم چگونه رانده شدن به یکباره این همه آسان شد؟!

 اشک چگونه این همه غالب شد؟

چگونه غرور این همه رسوا شد...؟!                         

 تنها مانده ام...تنهااین انفجار ، این سقوط ، این دل تنگ ... 

این بار از همیشه سنگین تر است،بار تنهاییم...

من چه کنم تنها؟

تنهایم مگذار... 

بی تو خواهم پوسید... 

می نویسم برایت...برای تو!

تویی که در تقدیم آرامش به دختری شاد و سرخوش

همواره آرام ترین و بی همتا بوده ای..

.تویی که همیشه در رویاهایم حاضر بودی

تویی که غروبت را نظاره گر شدم

نگران آن روز تویی که بی دلیل محکوم شدی و رفتی اما...

افسوس که تو...همین توی بی همتای من،

هرگز ندیدی چگونه بی گناه محبوس شد نگاه سرگردانم به ابد... 

و هرگز پاسخی نشنیدم آن گاه که      

غریبانه صدایم شکافته شد نا محسوس که.....

 نر و !تو آسوده باش با خدایت در آن ابدیتِ

 گستردهتا چشمان خسته ی مه آلود  

 و هراس بی انکار آشکار بی کسی ام را نبینی

که دستان ِ سردم،عذاب ِ نبودنت،روح ناآرامم را نبینی

که این دور افتاده از عشق و محبت و آرامش را نبینی      

  که سرزنش سرشار از محبتت را نبینم...

  نمی خواهم نبودنت  را باور کنم

 اما این بخشی از ترسی ست که آرام غالب می شود...  

 بارها از این دره عبور کرده ام       

و اکنون نمی دانم چگونه چرا اینقدر غریب است...؟!                  

و نمی خواهم بدانم ارزشی دارد یا نه!        

 حکمتش چه بوده است یا قضا و قدر چه خواسته است!

اکنون این مهم است 

 لغات خاک خورده ی زنگار گرفته ام ،

اکنون سخت تو را دور می نماید...                                                                

 و مرا آشفته ، بی کس و شکسته!!!!!

دسته ها :
يکشنبه هفتم 4 1388
نمیدانم این چه سریه که بعضی وقتها آدم دلش برای خودش تنگ میشود وقتی یاد روزها و شبهای گذشتت می افتی که چه بودی و چه شدی...وقتی حسرت آشتی کردنهات با خدا را میخوری بعد تازه یادت می آید که خیلی چیزها را از دست داده ای...عشق بازیهای شبانه مناجات ها و سبک شدنهات همه اینها جزء لاینفک خاطراتت میشه...باز هم یادت می آید که چقدر خوب بودی و پاک...یادت می آید دست به هر چیزی می گذاشتی یا رنگ خدائی داشت یا باید پیدا میکرد...خدای من...می خواهم حالا به تو بگویم میدونم که میدانی چقدر دوستت دارم پس تو هم دوستم داشته باش...این را میدانم که در زندگی برگشتن آسان است و ماندن سخت...اما میخواهم-مانند همیشه-کمکم کنی که در توفیق بازگشتم توبه شکن نشوم تا مثل آنروزها خوب بمانم که تا همیشه مال تو باشم...خدای من...دلم برایت تنگ شده-خیلی- به اندازه وسعت تمام دنیا. میدانم که اگر بخواهم و تو توفیقم بدهی دستانم را در همه جا خواهی گرفت...و اکنون این بنده ات این را میخواهد که عاشقم کنی که باز هم بنده ات باشم که باز هم دوستم داشته باشی...
دسته ها :
يکشنبه هفتم 4 1388

دوستت دارم چون تنها ترین فکر تنهایی منی.دوستت دارم چون زیباترین لحظات زندگی منی.دوستت دارم چون زیباترین رویای خواب منی.دوستت دارم چون زیباترین خاطرات یک روز عشق منی...

دسته ها :
چهارشنبه سوم 4 1388
X