دوستان دهكده رويايي
نظر درباره ی دهکده رویایی
طراح قالب
Tebyan
نمي دانم.........
دوم 8 1391 16:9
نمي دانم پس از مرگم چه خواهد شد                                     &n
برچسب ها :

پدر اي چراغ خونه! مرد دريا، مرد بارون

با تو زندگي يه باغه، بي تو سرده مثل زندون

هر چي دارم از تو دارم ، تو بهار آرزوها

هنوزم اگه نگيري، دستامو مي افتم از پا

برچسب ها :
. مادر، تو كتاب نامكتوب مرارت هايي، تو ديوان محبت هايي، تو ناب ترين واژه شعر خلوصي؛ تو بلندترين داستانِ حماسيِ ايثاري. اي قصيده بلند عشق؛ اي عاشقانه ترين غزل؛ اي مثنوي رنج ها؛ تو بيت الغزل از خودگذشتگي هستي؛ تو قافيه احساس قلب مني؛ تو منظومه بلند فضي
برچسب ها :
تماشايي ترين تصوير دنيا......
بیست و ششم 2 1390 11:46
تماشايـي تريـن تصويـر دنيـا مـي شوي گاهــــــــي دلم مي پاشد از هم بس كه زيبا مي شوي گاهي                 حضـور گـاه گـاهت بازي خورشــيد با ابــــــــــر استكه پنهان مي شوي گا
برچسب ها :
يكي از دوستان صميمي ام در تعطيلات پيش من آمد و چند روزي را در خانه ام مهمان بود. همزمان شوهرم به ماموريت رفت و متاسفانه پسر پنج ساله ام هم به شدت سرما خورده بود.اين روزها، از صبح تا شب مشغول كار و مواظب بچه ام بودم و فوق العاده گرفتار شدم.دوستم با دي
برچسب ها :
عشق،ثروت،موفقيت....
چهارم 2 1390 13:53
  زني از خانه بيرون آمد و سه پيرمرد را با چهره هاي زيبا جلوي در ديد. به آنها گفت: « من شما را نمي شناسم ولي فكر مي كنم گرسنه باشيد، بفرمائيد داخل تا چيزي براي خوردن به شما بدهم.»آنها پرسيدند:« آيا شوهرتان خانه است؟»زن گفت
برچسب ها :
عشق واقعي...
سیم 1 1390 16:21
مرد وزن جواني سوار بر موتور در دل شب مي راندند . آن ها عاشقانه يك ديگر را دوست داشتند.   زن جوان : يواش تر برو عزيزم . من مي ترسم مرد جوان : نه .    اين جوري خيلي بهتره   زن جوان : خواهش مي كنم . من خيلي مي ترسم   مرد جوا
برچسب ها :
يكي از بستگان خدا
سیم 1 1390 15:53
شب كريسمس بود و هوا، سرد و برفي. پسرك، در حالي‌كه پاهاي برهنه‌اش را روي برف چابه‌جا مي‌كرد تا شايد سرماي برف‌هاي كف پياده‌رو كم‌تر آزارش بدهد، صورتش را چسبانده بود به شيشه  سرد فروشگاه و به داخل نگاه مي&zw
برچسب ها :
تفاوت در خودكشي
بیست و هشتم 1 1390 11:8

برچسب ها :
رنگ عشق
بیست و هشتم 1 1390 10:21
دختري بود نابيناكه از خودش تنفر داشتكه از تمام دنيا تنفر داشتو فقط يكنفر را دوست داشتدلداده اش راو با او چنين گفته بود« اگر روزي قادر به ديدن باشمحتي اگر فقط براي يك لحظه بتوانم دنيا را ببينمعروس تو خواهم شد »***و چنين شد كه آمد آن روزيكه
برچسب ها :
آمار وبلاگ
تعداد بازدید : 167860
تعداد نوشته ها : 340
تعداد نظرات : 391
Rss