دسته
آرشیو
آمار وبلاگ
تعداد بازدید : 18601
تعداد نوشته ها : 22
تعداد نظرات : 1
Rss
طراح قالب

ذكر ابوحفص حداد قدس الله روحه العزيز

 
عطار
 

آن قدوه رجال، آن نقطه كمال، آن عابد صادق، آن زاهد عاشق، آن سلطان اوتاد، قطب عالم: ابوحفص حداد، رحمةالله عليه، پادشاه مشايخ بود علي الاطلاق، خليفه حق بود به استحقاق، و او از محتشمان اين طايفه بود، و كسي به بزرگي او نبود در وقت وي، ور در رياضت و كرامت و مروت و فتوت بي نظير بود و در كشف و بيان يگانه و معلم و ملقن او بي واسطه خداي بود، عزوجل. و پير بوعثمان حيري بود و شاه شجاع از كرمان به زيارت او آمدو در صحبت او به بغداد به زيارت مشايخ، و ابتداي او آن بود كه بر كنيزكي عاشق بود، چنانكه قرار نداشت، او را گفتند: در شارستان نشابور جهودي جادوگر است، تدبير كار تو او كند.

ابوحفص پيش او رفت و حال بگفت. او گفت: تو را چهل روز نماز نبايد كرد و هيچ طاعت و عمل نيكو نبايد كرد و نام خداي بر زبان نشايد راند و نيت نيكو نبايد كرد، تا من حيلت كنم و تو را به سحر به مقصود رسانم.

بوحفص چهل روز چنان كرد. بعد از آن جهود آن طلسم بكرد و مراد حاصل نشد. جهود گفت: بي شك از تو خيري در وجود آمده است و اگر نه مرا يقين است كه اين مقصود حاصل شدي.

بوحفص گفت: من هيچ چيزي نكردم الا در راه كه مي‌آمدم سنگي از راه به پاي باز كناره افگندم تا كسي بر او نيفتد.

جهود گفت: ميازار خداوندي را كه تو چهل روز فرمان او ضايع كني و او از كرم اين مقدار رنج تو ضايع نكرد.

آتشي از اين سخن در دل ابوحفص پديد آمد و چندان قوت كرد كه بو حفص به دست جهود توبه كرد و همان آهنگري مي‌كرد و واقعه خود نهان مي‌داشت و هر روز يك دينار كسب مي‌كرد و شب به درويشان دادي و در كليددان بيوه زنان انداختي - چنانكه ندانستندي - و نماز خفتن دريوزه كردي و روزه بدان گشادي. وقت بودي كه در حوضي كه تره شستندي بقاياي آن برچيدي و نان خورش ساختي مدتي بدين روزگار گذاشتي يك روز نابينائي در بازا ر مي‌گذشت. اين آيت مي‌خواند: اعوذ بالله من الشيطان الرجيم * بسم الله الرحمن الرحيم * و بدالهم من الله ما لم يكونوا يحتسبون* دلش بدين آيت مشغول شد و چيزي بر وي در آمد و بيخود گذشت. به جاي انبر، دست در كوره كرد و آهن تفسيده بيرون كرد و بر سندان نهاد. شاگردان پتك بزدند، نگاه كردند، آهن در دست او ديدند - كه مي‌گردانيد. گفتند: اي استاد! اين چه حال است؟

او بانگ بر شاگردان زد كه بزنيد!

گفتند: اي استاد! بركجا بزنيم؟ چون آهن پاك شد؟

پس بوحفص به خود بازآمد. آهن تافته در دست خود ديد و اين سخن بشنيد كه: چون پاك شد بركجا زنيم؟

نعره بزد و آهن بيفگند و دكان را به غارت داد و گفت: ما چندين گاه خواستيم به تكلف كه اين كار رها كنيم و نكرديم تا آنگاه كه اين حديث حمله آورد و ما را از ما بستد و اگر چه من دست از كار مي‌داشتم تا كار دست از من نداشت فايده نبود.

پس روي به رياضت سخت نهاد و عزلت و مراقبت پيش گرفت.

چنانكه نقل است كه در همسايگي او احاديث استماع مي‌كردند. گفتند: آخر چرا نيايي تاا ستماع احاديث كني؟

گفت: من سي سال است تا مي‌خواهم داد يك حديث بدهم، نمي‌توانم داد. سماع ديگر حديث چون كنم؟

گفتند: آن حديث كدام است؟

گفت: آنكه مي‌فرمايد: رسول صلي الله عليه و آله وسلم من حسن اسلام المرء تركه ما لا يعنيه. از نيكويي اسلام مرد آن است كه ترك كند چيزي كه به كارش نيايد.

نقل است كه با ياران به صحرا رفته بود و سخن گفت. وقت ايشان خوش گشت. آهويي از كوه بيامد و سر بركنار نهاد. ابوحفص تپانچه بر روي خود مي‌زد و فرياد مي‌كرد. آهو برفت. شيخ به حال خود بازآمد. اصحاب پرسيدندكه: اين چه بود؟

گفت: چون وقت ما خوش شد در خاطرم آمد كه كاشكي گوسفندي بودي تا بريان كردماني و ياران امشب پراكنده نشدندي. چون در خاطرم بگذشت آهويي بيامد.

مريدان گفتند: يا شيخ! كسي را با حق چنين حالي بود فرياد كردن و تپانچه زدن چه معني دارد؟

شيخ گفت: نمي‌دانيد كه مراد در كنار نهادن از در بيرون كردن است. اگر خداي تعالي به فرعون نيكي خواستي بر مراد او نيل را روان نكردي.

 

لطفا به ادامه مطلب برويد.


سيد هاشم موسوي حداد از قديمي ترين و مبرزترين شاگردان مكتب اخلاقي و عرفاني آية الله ميرزا علي آقاي قاضي است كه به مدت بيست و هشت سال از محضر ايشان بهده مند بود.

پدر ايشان سيد قاسم در كربلا زندگي مي كرد. نام و كنيه مادرش نيز به ترتيب هديه و ام مهدي و از قبيله جنابي ها بود. اين طايفه از اعراب اصيل و ريشه دار بوده و بيشتر در كربلا و نجف و حله ساكن هستند.
جد سيد هاشم موسوي حداد از شيعيان هند بوده كه مدت ها قبل ازهند به كربلا سفر مي كند و آن جا را محل اقامت خود قرار مي دهد.

سيد هاشم حداد پس از سپري كردن دوران كودكي و نوجواني در كربلا به دروس طلبگي و علمي مشغول شد و تا كتاب سيوطي را خواند و بعد از آن براي ادامه تحصيل به نجف مشرف شد تا از محضر مرحوم آقاي قاضي كسب فيض كند.

خصوصيات اخلاقي وي بسيار ويژه و متعالي بود. خصوصياتي چون حلم و بردباري، تحمل و استقامت شديد در همه سختي ها و تقواي زياد. به احكام و آداب شرع بسيار پايبند بود. تمام مستحبات را انجام مي داد و از مكروهات پرهيز داشت.

وي دركربلا ساكن بود و هرگاه مرحوم قاضي به كربلا مي رفت، در منزل وي وارد شده و سكني مي گزيد.
ايشان شش پسر و سه دختر داشت كه از اين ميان، دو دخترش هر كدام در دو سالگي از دنيا رفتند.

آقاي حداد شاگردان سلوكي متعددي داشت. از ميان آن ها مي توان آقا مصطفي خميني، شهيد آيه الله دستغيب، آيه الله سيد عبدالكريم كشميري، شهيد مطهري و سيد احمد فهري زنجاني را نام برد.

اين عارف بزرگ بيشتر ساعات شب را به تهجد شبانه و عبادت هاي طولاني مي گذراند. معمولا نمازها و نافله هايش با سوره ها و سجده هاي طولاني همراه بود.
قرآن را با صوت حزين مي خواند و در وقت خواندن آن به تفكر مي پرداخت؛ به طوري كه هركس مي شنيد، جذب آن مي شد. ارادت خاصي به اهل بيت داشت و خلاصه او مرد خدا به معناي واقعي بود.

مرحوم سيد هاشم حداد سرانجام در دوازدهم ماه رمضان 1404 هجري قمري به دنبال يك بيماري در كربلا در سن 86 سالگي دار فاني را وداع گفت.
بدن پاكش در وادي الصفاي كربلا در مقبره اي دفن شد؛ اما از آن جا كه وي تمايل داشت قبرش در فضاي باز و زير آسمان باشد، آن مقبره پس از مدتي خود به خود خراب شد و هم اكنون قبر مذكور در فضاي باز وادي الصفا واقع است.

عشق به زندگي

اين يك داستان واقعي است كه در كشور ژاپن اتفاق افتاده است :سخصي ديوار خانه اسرا براي دكوراسيون خراب مي كرد(درخانه هاي ژاپني فضايي خالي بين ديوارهاي چوبي قرار دارد).اين شخص درحين خراب كردن ديوار در فضاي بين آن مارمولكي راديد كه ميخي ازبيرون به پايش كوفته شده است.دلش سوخت ولي به يك باره كنجكاو شد!

وقتي ميخ را بررسي كرد متعجب شد. اين ميخ تقريبا دوسال پيش زماني كه اين خانه ساخته ميشد كوبيده شده است!چه اتفاقي افتاده است؟!!مگر چنين چيزي امكان دارد؟!چطور ممكن است كه اين مارمولك درچنين محيطي دوسال زندهمانده باسد؟!

متحيرازاين مسآله كارش رامتوقف كردودرگوشه اي نشست ومارمولك رازير نظرگرفت.توي اين مدت دايما ازخود ميپرسيد توي اين مدت پكار مي كرده؟چگونه وچي ميخورده؟

همان طور كه به مارمولك نگاه ميكرد يك دفعه مارمولكي ديگر با غذايي در دهانش ظاهر شد. مرد به شدت منقلب شد....

راستي شما چطور جالب بود نه لطفا نظر بديد.....

نتيجه :اگرموجودي به اين كوچكي بتواند عشقي به اين بزرگي داشته باشد پس تصور كنيد كه ماتا چه حد مي توانيم عاشق شويم.....

ردپاي خدا

مردتوريستي به همراه راهنماي عرب ،ازبيابان مي گذشت.

روزي نبود كه مرد عرب برروي شنهايداغ زانو نزند وبا خداي خودبه رازو نياز نپردازد. سرانجام يك روزعصر،آن مرد توريست با لحن تمسخر آميزي ارآن عرب پرسيد:«ازكجا مي داني كه خدايي هست؟!»

راهنما لحظه اي تامل كرد، سپس به اوكه نيشخندي بهلب داشت،اين گونه پاسخ داد:«من ازروي ردپاي باقي مانده در شن ها مي فهمم

كه چندي پيش،رهگذريا شتري عبور كرده است.» وبا اشارۀ دست خود به خورشيد كه آخرين انوارش راازدامن افق مي چيد،چنين گفت:«به نظرت اين رد پاي كيست؟» سپس مرد عرب لبخندي زدو........

مهرباني

دخترك برخلاف هميشه كهبه هررهگذري مي رسيد آستين لباس اورا مي كشيد تا بسته آدامس به اوبفروشد،اين بار روبه روي زني كه روي صندلي پارك نشسته ونوزادش رادر آغوش گرفته بود،ايستاده بود واورانگاه ميكرد.

گاه گاهي كه زن به نوزادش لبخند مي زد، لب هاي دخترك نيز بي اختيار از هم باز ميشد.

مدتي گذشت....دخترك ازجعبه ادامس،بسته اي رابرداشت وجلو روي زن گرفت.زن رو به سمت ديگري كرو گفت: بروبچه آدامس نمي خوام.دخترك گفت:پولي نيست....

بياييد از همين امشب يك قانون جديد وضع كنيم:

«هميشه سعي كنيم اندكي ازحد لازم مهربان باشيم.»

قدرت كلمات

روزي  مرد كوري روي پله هاي ساختماني نشسته و كلاه و تابلويي را در كنار پايش قرار داده بود؛ روي تابلو خونده مي شد:

«من كور هستم،لطفاً كمك كنيد.»

روزنامه نگار خلاقي از كنار او مي گذشت. نگاهي به او انداخت، فقط چند سكه در داخل كلاه او بود. او چند سكه داخل كالاه انداخت و بدون اينكه از مرد كور اجازه بگيرد،تابلوي اورا برداشت واعلان ديگري روي ان نوشت وتابلورادوباره كناره پاي او گذاشت وآنجا راترك كرد.

عصرآن روزروزنامه نگار دوباره ازآن محل مي گذ شت كه متوجه شدكلاه آن مرد كور پرازسكه واسكناس شده است.مردكورازصداي قدم هاي او خبرنگارراشناخت  وخواست اگراوهمان كسي است كه آن تابلورا نوشته بگويد چه برروي آن نوشته است؟!

روزنامه نگار جواب داد: چيزي خاص ومهمي نبود . من فقط نوشته شمارابه شكل ديگري نوستم.ولبخندي زدوبهراه خود ادامه داد....

مرد كورهيچ وقت ندانست كه اوچه نوشته است ولي روي تابلوي اوخوانده ميشد:

«امروزبهاراست ولي من نمي توانم ان را ببينم»

نتيجه:

 حتي براي كوچك ترين اعمالتان ازدل،فكر،هوش و روحتان مايه بگذاريد، اين رمز موفقيت است

عشق وازدواج

شاگردي ازاستادش پرسيد:عشق چيست؟

استاد در جواب گفت: به گندمزار برو و پربارترين خوشه را بياور، اما هنگام عبور از گندمزار به ياد داشته باش كه نمي تواني به عقب برگردي!

شاگرد به گندمزار رفت رفت و پس از مدتي طولاني برگشت.

استاد پرسيد:چه آوردي؟

وشاگرد با حسرت جواب داد: هيچ!هر چه جلوتر مي رفتم،خوشه هاي پر پشت تر مي ديدم و به اميد پيدا كردن پر پشت ترين، تا انتهاي گندمزار رفتم...

استاد گفت: عشق يعني همين!

شاگرد پرسيد: پس ازدواج چيست؟

استاد به سخن آمد كه: به جنگل برو و بلند ترين درخت را بياور، اما بياد داشته باش كه باز هم نمي تواني به عقب برگرد!

شاگرد رفت و پس از مدت كوتاهي با درختي برگشت.

استاد پرسيد:چه شد؟ او در جواب گفت: به جنگل رفتم و اوّلين درخت بلندي را كه ديدم، انتخاب كردم. ترسيدم كه اگر جلوتر بروم، بازهم دست خالي برگردم.

استاد گفت: ازدواج هم يعني همين!!

 

مهمترين اقدام«اقدام»است

خانم«فليپيا»مادربزرگ 63ساله ،تصميم گرفت كه ازنيويورك تاميامي درفلوريدا پياده روي كند. اووقتي به ميامي رسيد،درآنجا روزنامه نگارها بااومصاحبه كردند. ميخواستند بدانندكه آيا انديشه اينراهپيمايي طولاني،اورابه وحشت نينداخته بود؟چگونه جرائت كرده باپاي پياده ،تن به چنين سفري بدهد؟

خانم فلييپيا جواب داد:

«برداشتن يك قدم نيازي به شجاعت ندارد واين كاري است كه من كردم .من تنها يك قدم رابرداشتم وآنگاه نوبت به قدم بعدي رسيد و آنقدر ادامه دادم تا به اينجا رسيدم!»

كافي است قدم اول را با ايمان برداريد ،مجبور نيستيد همه قدم ها را ببينيد، تنها قدم اول را برداريد.

دكترمارتين لوتركينگ

كارمند تازه وارد

مردي به استخدام يك شركت بزرگ چند مليتي درآمد. دراولين روزكاري خود،كافه تريا تماس گرفت وفرياد زد:يك فنجان قهوه براي من بياوريد.

صدايي از آن طرف تلفن پاسخ داد:شماره داخلي رااشتباه گرفته اي:ميداني تو با كي داري حرف مي زني؟

كارمند تازه وارد گفت:نه!

صداي آن طرف گفت:من مدير اجرايي شركت هستم،احمق!

بعد ازمكث كوتاهي،مرد تازه وارد بالحني حق به جانب گفت:وتو ميداني با كي حرف مي زني،بيچارهمدير اجرايي گفت :نه!

كارمن تازه وارد گفت :«چه خوب»وسريع گوشي راگذاشت.

همه قدرت شما بستگي به اين دارد كه از قدرت آگاهي داشته باشيد.

چارلزهانل

عقاب

مردي در هنگام عبور ازجنگل، تخم عقابي پيدا كردوآنرا به مزرعه خود برد ودرلانه مرغ مزرعه اش گذاشت.

باگذشت زمان،بچه عقاب با بقيه جوجه هاي مرغ از تخم بيرون آمدوبا آنها بزرگ شد. در تمام زندگي اش ،او همان كارهايي زا انجام مي داد كه مرغ ها انجام مي دادند.براي پيدا كردن كرن هاو حشرات، زمين را ميكند وقدقد مي كرد وگاهي هم با دست وپا زدن بسيار،كمي در هوا پرواط مي كرد!

سال ها گذشت وعقاب پير شد.

روزي پرنده بزرگ وبا عظمتي را بالاي سرش، برفرازآسمان ديد. آن پرنده با شكوه تمام وبا يك حركت نا چيز بال هاي طلايي اش رابر خلاف جريان شديد باد پرواز مي كرد.

عقاب پير،بهت زده نگاهش ميكرد وگفت:«اين كيست!»

همسايه اش پاسخ داد:«اين عقاب است،سلطان پرندگان.او متعلق به آسمان است وما منعلق به زمين.»

عقاب پير آهي كشيد....

عقاب مثل مرغ زندگي كرد و مثل مرغ مرد؛زيرافكر ميكرد مرغ است!

*به راستي كه چه تعداد انسان هاي زيادي به اين جوجه عقاب شباهت دارند!

 

X